وای مشتی
مامانم گفت برو یه کتاب هم برای من بیار
سه تا کتاب براش بردم
یکیش گفت خوبه،بعد نگاه کرد دید رمان نوجوان نوشته🌚😂
گفتم مامان جان اینجور کتاب ها سن نمیشناسه که🌚🫠
مامانم گفت برو یه کتاب هم برای من بیار
سه تا کتاب براش بردم
یکیش گفت خوبه،بعد نگاه کرد دید رمان نوجوان نوشته🌚😂
گفتم مامان جان اینجور کتاب ها سن نمیشناسه که🌚🫠
🍓1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
Night three; #one_pic_one_tale #pic
داستان شب سوم؛
در حالی که روی صحنه ایستاده بود، نگاهش به ناگاه روی گل های پایین پایش افتاد. رز سفید، خالصانه، زیبا و پاک، و رز قرمز، که او را یاد عشق قدیمیاش انداخت.
لبخندی روی صورتش نشست، کمی چرخید، و دوباره رو به شنوندگان، به خواندن ادامه داد.
-Venium
#one_pic_one_tale
#mystory
+و حالا ما از صبحونه معروف انگلیسی لذت میبریم.
-...
-؟!😟
-ولی، هستینگز. این صبحونه معروف انگلیسی که میگی کجاست؟
+خب، از شام دیشب متوجه نشدی؟
+فقط یک سیب زمینی برای هرکسی. نه یدونه بزرگ. یدونه کتلت.
-آه، دوست من. ولی از یه شام انگلیسی
-هیچکس توقعی نداره.
-ولی حتی صبحونه؟؟؟
-Hercule Poirot
#dialogue
#movimation
#pic
-...
-؟!😟
-ولی، هستینگز. این صبحونه معروف انگلیسی که میگی کجاست؟
+خب، از شام دیشب متوجه نشدی؟
+فقط یک سیب زمینی برای هرکسی. نه یدونه بزرگ. یدونه کتلت.
-آه، دوست من. ولی از یه شام انگلیسی
-هیچکس توقعی نداره.
-ولی حتی صبحونه؟؟؟
-Hercule Poirot
#dialogue
#movimation
#pic
من فکر کردم بعد از اون اتفاق این مدرسه درست میشه مدیر مثلا روشن فکرش آدم