ذهنم؟
بزارین از دریم هام بگم
حال شمارو خوب کنم یکم با اون پسای ذهنم
بزارین از دریم هام بگم
حال شمارو خوب کنم یکم با اون پسای ذهنم
❤1
من یه دفعه یه کتاب خوندم
"الاکلنگ کودکی، ماشین هاچی کوچی"
خوب راجب رویا ها
ذهنمون
اینکه رویا هارو فراموش کنیم چی میشه
و نجات رویا ها بود
(بیشتر رویاهای بچگی.. اون تخیلات کودکانه..)
بعد خوب... پیرزنه.. یعنی "اعظم"
مادربزرگ یه دختر بود به اسم "صبا"
که از قضا صبای قصه ما شباهت زیادی به دوست صمیمی کودکی مادربزرگش "فرناز" داشت
خوب اینا به کنار
مادربزرگ قصه ما... موقعی که بچه بوده عاشق زولبیا بامیه بوده
بابام قنادی داشته
بعد خوب این یه سرزمین رویاها داشته تو ذهنش
"زوبام"
همه چیزش از زولبیا بامیه و شیرینی بوده
و... حتی آدماش!!!
خوب من یکمی جوگیرم
اومدم یه سرزمین شبیه اون درست کردم...
اسمشو.. یادم نیست چون خیلی بهش سر نمیزنم🫠
ولی سرزمینی متشکل از کتاب و دوچرخه بود
آره..
کتاب و دوچرخه
من میمیرم واسه کتاب
غنج میرم واسه دوچرخه
اون مواقع ها آهنگ گوش نمیدادم وگرنه ترکیبی میشد
در کل..
آدما ترکیبی از کتاب و دوچرخه بودن
وای به بعضیاشون که فک میکنم... :)))))
ذهن سمی
وای وای..
نباید بخندم...
"الاکلنگ کودکی، ماشین هاچی کوچی"
خوب راجب رویا ها
ذهنمون
اینکه رویا هارو فراموش کنیم چی میشه
و نجات رویا ها بود
(بیشتر رویاهای بچگی.. اون تخیلات کودکانه..)
بعد خوب... پیرزنه.. یعنی "اعظم"
مادربزرگ یه دختر بود به اسم "صبا"
که از قضا صبای قصه ما شباهت زیادی به دوست صمیمی کودکی مادربزرگش "فرناز" داشت
خوب اینا به کنار
مادربزرگ قصه ما... موقعی که بچه بوده عاشق زولبیا بامیه بوده
بابام قنادی داشته
بعد خوب این یه سرزمین رویاها داشته تو ذهنش
"زوبام"
همه چیزش از زولبیا بامیه و شیرینی بوده
و... حتی آدماش!!!
خوب من یکمی جوگیرم
اومدم یه سرزمین شبیه اون درست کردم...
اسمشو.. یادم نیست چون خیلی بهش سر نمیزنم🫠
ولی سرزمینی متشکل از کتاب و دوچرخه بود
آره..
کتاب و دوچرخه
من میمیرم واسه کتاب
غنج میرم واسه دوچرخه
اون مواقع ها آهنگ گوش نمیدادم وگرنه ترکیبی میشد
در کل..
آدما ترکیبی از کتاب و دوچرخه بودن
وای به بعضیاشون که فک میکنم... :)))))
ذهن سمی
وای وای..
نباید بخندم...
🍓1
جوری که کل داستان از جلوچشام گذشت و اون سرزمین رویاییم دوباره جون گرفت الان>
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
من یه دفعه یه کتاب خوندم "الاکلنگ کودکی، ماشین هاچی کوچی" خوب راجب رویا ها ذهنمون اینکه رویا هارو فراموش کنیم چی میشه و نجات رویا ها بود (بیشتر رویاهای بچگی.. اون تخیلات کودکانه..) بعد خوب... پیرزنه.. یعنی "اعظم" مادربزرگ یه دختر بود به اسم "صبا" که از قضا…
چه داستان قشنگییییی وایییییی من عاشقه رویا پردازیاتم
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
جوری که کل داستان از جلوچشام گذشت و اون سرزمین رویاییم دوباره جون گرفت الان>
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عه راسی
چن وقته نقاشیامو براتون نفرستادم😔
ایشالله فردا رونمایی میکنم از ریدمان های جدید که به جزوه هام انجام دادم😔🥸
چن وقته نقاشیامو براتون نفرستادم😔
ایشالله فردا رونمایی میکنم از ریدمان های جدید که به جزوه هام انجام دادم😔🥸