به بهونهی شب آرزوها، دل میخواد سبک شه. رو به آسمون کنه بگه «مشتی دستت رو از پشتم برندار، منکه جز تو کسی رو ندارم». دنیا هم یه گوشه وایساده تا صدای تورو بشنوه. خواستههاتو یکی یکی بچین، مثه چراغایی که توو دل تاریکی روشن میشن.
فصلِپرتقال
الان صادق عکس میفرسته با یه لیوان چایی همچنان پای ادیت.
درحال پختوپز هستم. بررسی و مداقعه نهایی رو به عمل بیارم، نتیجه غایی رو اعلام میکنم.