فصلِپرتقال
الان صادق عکس میفرسته با یه لیوان چایی همچنان پای ادیت.
درحال پختوپز هستم. بررسی و مداقعه نهایی رو به عمل بیارم، نتیجه غایی رو اعلام میکنم.
آنجا یک قهوهخانه بود. اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای. چرا؟ دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟ عجله، همیشه عجله.. کدام گوری میخواستم بروم؟ من به بهانهی رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشتهام. /محمود دولتآبادی
کاش دیگه هیچ پروانه ساختی برای ژانر دفاع مقدس صادرنشه. هرسکانس از فیلم صیاد که نمایش داده میشد حس میکردم تن صیادشیرازی و بروجردی و حسن باقری توو گور داره میلرزه.
بهعنوان یه هنرجوی سینما اینو درک کردم که فیلمساز یه قصهگوئه که دغدغهای داره، اجتماعی، سیاسی، انسانی و.. اما این رسالت وقتی به جان مخاطب مینشینه که با اون اثر تغییری، هرچند کوچک، درحد یه لحظه یا حتی چندفریم، توو ذهن مخاطب ایجاد کنه. سینما آینهی هر جامعهس. دردها، آرزوها، شادیها، غمها اونجا بازتاب پیدا میکنه. رسالت این سینما وقتی به تکامل میرسه که تلنگر بزنه و اون جامعه رو با آثارش به یه آگاهی برسونه. حالا مخاطب کجاس؟ مخاطب دلیل اصلی وجود سینماس. یکی دنبال احساساته، دیگری دنبال سرگرمی و بعضیا دنبال یادگیری.. اون فیلمسازی که مخاطبش رو شناخته باشه فقط دنبالروی سلیقه عمومی نیست و سعی میکنه مخاطب رو به چالش بکشه، به فکر وادارش کنه یا شاید باعث بشه دیدگاهش درمورد موضوعی تغییر پیدا کنه. تیتراژ که میاد بالا تو با خودت فکر میکنی اون خواستهای که داشتی رو فیلمساز تونست برآورده کنه یا نه.