فصلِپرتقال
الان صادق عکس میفرسته با یه لیوان چایی همچنان پای ادیت.
درحال پختوپز هستم. بررسی و مداقعه نهایی رو به عمل بیارم، نتیجه غایی رو اعلام میکنم.
آنجا یک قهوهخانه بود. اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای. چرا؟ دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟ عجله، همیشه عجله.. کدام گوری میخواستم بروم؟ من به بهانهی رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشتهام. /محمود دولتآبادی