فرسوده کننده س وقتی کسی رو نداری که روزتو باهاش سر کنی، احساس بدی بهت دست میده.
هرروز به خودم میگم نگاه نکنم و هرروز نگاه میکنم. نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم، با وجود این که چیزی که میخوام ببینم اونجا نیست، باوجود این که هرچیزی که می بینم اذیتم می کنه.
حس دستاشو میتونم تجسم کنم، وزن شو، اطمینان بخشی و حامی بودنش رو.
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
بهاری منتظرم نیست
آسمانی به سرم نیست
بهاری منتظرم نیست
من نمی تونم خطر نگاه کردن به گذشته رو به جون بخرم؛ این کار همیشه ایده ی بدیه.
چیزی تو حالت لب و لوچه اش هست که حس تنفر رو القا میکنه. به نظرش من ناخوشایند می آم.
اونا یه جفتن، اونا باهم جفت و جورن، می تونم بگم خوشبخت ان. همون چیزی ان که من سعی کردم باشم. اونا چیزی هستن که من از دست دادم؛ چیزی که من می خواستم باشم.
انگار مردم میتونن این عیب واضح رو توی من ببینن، اونا میتونن اونو توی صورتم ببینن؛ راهی رو که من با اون خودمو نگه میدارم، روشی که من باهاش حرکت میکنم.
چشمامو می بندم و میذارم تاریکی رشد کنه و گسترده بشه تا کوچکترین اجزا از یه احساس غمناک، به چیز بدتری تبدیل بشن؛ یه خاطره، یه فلاش بک.
از این حال متنفرم؛ از بی خوابی بیشتر از هر چیز دیگه ای متنفرم. فقط دراز میکشم، مغزم کار میکنه، تیک تیک، تیک تیک.
اون مثل یک حفره بزرگه تو زندگیم، وسط روحم. یا شاید اون فقط شروع روحمه.
یکی از عیب هایم این است که نمیتوانم در جا جواب آدم ها را بدهم. حرف بی ربط که میشنوم ساکت میمانم.
یه لحظه چوب خط های زندگی به من میگه همه چی خوبه و زندگی شیرینه و من هیچی نمی خوام و لحظه بعد نمیتونم تحمل کنم. همه جا هستم، لیز میخورم و دوباره بلند میشم.