Forwarded from Dr. Morris Setudegan
ادامه دارد ...
کوین امروز صبح با یک نامه از مادرش اومد...
کوین امروز صبح با یک نامه از مادرش اومد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
✨✨✨✨✨✨
بقیه ماجرا کوین
#kevin
کوین دیروز شنبه با یک نامه از طرف مادرش اومد. قرار ما ساعت ۹.۳۰ صبح منزل بود. ساعت ۹ بود از پنجره بیرون رو نگاه کردم دیدم یکی با کاپشن و کلاه سر خیابون نشسته و گویا غمگین.
با سمارت (سگم) رفتم بیرون دیدم کوین نشسته.
گفتم کوین زود اومدی من میخواستم برم با سمارت کمی راه برم و هوای تازه و سرد استشمام کنم.
گفت منم میتونم بیام. سمارت خودش رو مالید به پای کوین و معمولا این کار رو نمیکنه. به عنوان سلام به کوین.
راه افتادیم.
پرسیدم کوین حالت خوبه؟
گفت بد نیستم ولی موندم که امشب چیکار کنم، سال نوی و تحویل سال. دلم میخواست پیش کورنلیا باشم. دوست دخترم...
همینطور که قدم میزدیم از لب آب رد میشدیم گفتم کوین امروز زود اومدی پیشم.
گفت اره دیشب خیلی بد خوابیدم. گفتم چیز خاصی شده. گفت اره از مامانم یک نامه داشتم و به من تو زندان داد. گفت رفتی خونه بخون.
ما همچنان قدم میزدیم. گفت دکتر میخواین بخونید. گفتم عینکم همراه نیست میتونیم روی یک نیمکت بشنیم و برام بخونید...
گفت ترجیحا بریم خونه شما هنوز سرفه های شدید میکنید.
پیش خودم فکر کردم. چقدر این بشر سوسیال هستش و چقدر امپاتیک.
گفت راستی دکتر زیر اون درخت (از دور به یک درخت پیر اشاره کرد.) تصویرش رو پایین گذاشتم. اتفاقا یک سنجاب هم اونجا زیر درخت بود وقتی رسیدیم.
گفت اونجا قبر الیس هستش. بریم تا اونجا...
من با تعجب پرسیدم الیس؟
گفت اره موش خانگی من بود که هفته بعد مرخصی من از کلینیک مرد. گفتم چطور شد مرد؟
گفت وقتی از بیمارستان اومدم دیدم خیلی افسرده هستش و هر روز یک چهارم قرص خودم رو که مال دپرسیون هستش بهش دادم... و هفته بعدش فکر کنم دیگه نمیخواست زندگی کنه ولی من هر روز به رسم دوستی میام سر خاکش و براش یک گردو اینجا چال میکنم. (حال فهمیدید چرا سنجاب ها دور قبر الیس جشن میگیرند)
اتفاقا سمارت همون زمان دوید طرف سنجاب سیاهه چون عاشق شکار سنجاب ولی نمیتونه گیرشون بیاره.
الیس نزدیک موزه ریچارد واگنر دفن شده و جایی که دقیقا نیچه مینشست و داستان مینوشت و برای کوین این موضوع رو تعریف کردم که کمی از هوای الیس بیاد بیرون و مبهوت گوش میکرد.
سوال جالبی کرد کوین. گفت دکتر شما نیچه رو اینجا ملاقات نکردید... گفتم کوین نه من متاسفانه اونقدر سنم زیاد نیست. کلی با هم خندیدیم.
به هر حال برای الیس موش کوین چند لحظه سکوت کردیم و ازش خواستم که دفعه بعد نه برای خودش سرخود نه برای کسی مثل الیس دارو تجویز کنه. کوین خودش از اون روز دیگه دارو مصرف نکرد چون ترسید به سرنوشت الیس دچار بشه ... حالا باید روش کار کنم که داروهاش رو مصرف میکنه چون نیاز داره.
برگشتیم به طرف خونه و از کوین پرسیدم که حال مادرش چطور بود؟
کمی سکوت کرد و گفتم مادرم؟ فکر میکنید یک معتاد تو زندان چه بلایی سرش میارن که ایدز میگیره؟
سوال عجیبی بود؟ گفتم چرا این سوال رو کردی کوین.
گفت مادرم خیلی لاغر شده بود و خیلی زخمهایی عمیق داشت. ازش پرسیدم که چرا اینطور شده گفتش که اچ آی وی داشته چندین ساله و دیر متوجه شده و دکتر بهش گفته شاید تا ۶ ماه دیگه بیشتر زنده نباشه.
کوین با صدایی لرزان تعریف میکرد. و روی نیمکت سر راهی نشست و یک نصف سیگار روشن کرد. و آرام آرام گریه میکرد و دود از زیر کلاهش میومد بالا. سمارت نشست پیشش بهش دلگرمی بده. و نگاه میکرد یا تعجب به کوین. سمارت میدونه وقتی کسی گریه میکنه تو مطب زیاد موقعیت جالبی نیست.
کوین پرسید دکتر من همه چیز رو با هم دارم از دست میدم. مادرم ...الیس و کورنلیا که دیگه منو دوست نداره... چیکار کنم دکتر و آنوقت شما میگید زنده بمانم... زندگی زیباست..
گفتم کوین میفهمم و حق داری. میتونم بشینم کنارت رو نیمکت.
گفتم حتما دکتر. ببخش من نشستم و شما سر پایید..
من آرام نشستم کنار کوین رو صندلی بوی سیگار کوین منو به سرفه میآورد. گفتم کوین مرگ الیس چقدر ناراحت کننده بود؟
کوین گفت خیلی دکتر.
گفتم از کی از مادرت جدا شدی؟ گفت از ۵ سالگی. وقتی بابام از مامانم جدا شد منو گذاشتن توی یک خانه کودک و من مادرم رو گاهی میدیدم آگه زندان نبود.
پرسیدم حالا چرا مامانت زندانه؟
گفت همش مواد میفروشه و از فروشگاهها دزدی میکنه. حتی وقتی منو با کالسکه میبرد تو فروشگاهها زیر سرم وسایل میدزدید و قایم میکرد.
کوین همینطور که تعریف میکرد اشکهاش رو پاک میکرد. گفت دکتر، شما گفتید بچه ندارید، درسته؟
گفتم بله.
گفت دکتر منم هیچوقت بچه نمیخوام. چون نمیخوام یک موجود رو مثل خودم بدبخت ببینم. گفت دکتر به نظر شما خدا اصلا وجود داره؟ آگه وجود داره چرا پس ما رو بدبخت میکنه و دزد و معتاد؟ به نطر شما هیچ مادر و پدری بچه خودش رو بد بخت میکنه؟ خدا که پدر ماست چرا ما رو بدبخت میخواد ببینه.
دکتر چرا آدمها اینقدر بد هستند؟ کی مسیول این بی نظمی و مرگ و فساد دنیاست ... دکتر....
ادامه دارد ....
بقیه ماجرا کوین
#kevin
کوین دیروز شنبه با یک نامه از طرف مادرش اومد. قرار ما ساعت ۹.۳۰ صبح منزل بود. ساعت ۹ بود از پنجره بیرون رو نگاه کردم دیدم یکی با کاپشن و کلاه سر خیابون نشسته و گویا غمگین.
با سمارت (سگم) رفتم بیرون دیدم کوین نشسته.
گفتم کوین زود اومدی من میخواستم برم با سمارت کمی راه برم و هوای تازه و سرد استشمام کنم.
گفت منم میتونم بیام. سمارت خودش رو مالید به پای کوین و معمولا این کار رو نمیکنه. به عنوان سلام به کوین.
راه افتادیم.
پرسیدم کوین حالت خوبه؟
گفت بد نیستم ولی موندم که امشب چیکار کنم، سال نوی و تحویل سال. دلم میخواست پیش کورنلیا باشم. دوست دخترم...
همینطور که قدم میزدیم از لب آب رد میشدیم گفتم کوین امروز زود اومدی پیشم.
گفت اره دیشب خیلی بد خوابیدم. گفتم چیز خاصی شده. گفت اره از مامانم یک نامه داشتم و به من تو زندان داد. گفت رفتی خونه بخون.
ما همچنان قدم میزدیم. گفت دکتر میخواین بخونید. گفتم عینکم همراه نیست میتونیم روی یک نیمکت بشنیم و برام بخونید...
گفت ترجیحا بریم خونه شما هنوز سرفه های شدید میکنید.
پیش خودم فکر کردم. چقدر این بشر سوسیال هستش و چقدر امپاتیک.
گفت راستی دکتر زیر اون درخت (از دور به یک درخت پیر اشاره کرد.) تصویرش رو پایین گذاشتم. اتفاقا یک سنجاب هم اونجا زیر درخت بود وقتی رسیدیم.
گفت اونجا قبر الیس هستش. بریم تا اونجا...
من با تعجب پرسیدم الیس؟
گفت اره موش خانگی من بود که هفته بعد مرخصی من از کلینیک مرد. گفتم چطور شد مرد؟
گفت وقتی از بیمارستان اومدم دیدم خیلی افسرده هستش و هر روز یک چهارم قرص خودم رو که مال دپرسیون هستش بهش دادم... و هفته بعدش فکر کنم دیگه نمیخواست زندگی کنه ولی من هر روز به رسم دوستی میام سر خاکش و براش یک گردو اینجا چال میکنم. (حال فهمیدید چرا سنجاب ها دور قبر الیس جشن میگیرند)
اتفاقا سمارت همون زمان دوید طرف سنجاب سیاهه چون عاشق شکار سنجاب ولی نمیتونه گیرشون بیاره.
الیس نزدیک موزه ریچارد واگنر دفن شده و جایی که دقیقا نیچه مینشست و داستان مینوشت و برای کوین این موضوع رو تعریف کردم که کمی از هوای الیس بیاد بیرون و مبهوت گوش میکرد.
سوال جالبی کرد کوین. گفت دکتر شما نیچه رو اینجا ملاقات نکردید... گفتم کوین نه من متاسفانه اونقدر سنم زیاد نیست. کلی با هم خندیدیم.
به هر حال برای الیس موش کوین چند لحظه سکوت کردیم و ازش خواستم که دفعه بعد نه برای خودش سرخود نه برای کسی مثل الیس دارو تجویز کنه. کوین خودش از اون روز دیگه دارو مصرف نکرد چون ترسید به سرنوشت الیس دچار بشه ... حالا باید روش کار کنم که داروهاش رو مصرف میکنه چون نیاز داره.
برگشتیم به طرف خونه و از کوین پرسیدم که حال مادرش چطور بود؟
کمی سکوت کرد و گفتم مادرم؟ فکر میکنید یک معتاد تو زندان چه بلایی سرش میارن که ایدز میگیره؟
سوال عجیبی بود؟ گفتم چرا این سوال رو کردی کوین.
گفت مادرم خیلی لاغر شده بود و خیلی زخمهایی عمیق داشت. ازش پرسیدم که چرا اینطور شده گفتش که اچ آی وی داشته چندین ساله و دیر متوجه شده و دکتر بهش گفته شاید تا ۶ ماه دیگه بیشتر زنده نباشه.
کوین با صدایی لرزان تعریف میکرد. و روی نیمکت سر راهی نشست و یک نصف سیگار روشن کرد. و آرام آرام گریه میکرد و دود از زیر کلاهش میومد بالا. سمارت نشست پیشش بهش دلگرمی بده. و نگاه میکرد یا تعجب به کوین. سمارت میدونه وقتی کسی گریه میکنه تو مطب زیاد موقعیت جالبی نیست.
کوین پرسید دکتر من همه چیز رو با هم دارم از دست میدم. مادرم ...الیس و کورنلیا که دیگه منو دوست نداره... چیکار کنم دکتر و آنوقت شما میگید زنده بمانم... زندگی زیباست..
گفتم کوین میفهمم و حق داری. میتونم بشینم کنارت رو نیمکت.
گفتم حتما دکتر. ببخش من نشستم و شما سر پایید..
من آرام نشستم کنار کوین رو صندلی بوی سیگار کوین منو به سرفه میآورد. گفتم کوین مرگ الیس چقدر ناراحت کننده بود؟
کوین گفت خیلی دکتر.
گفتم از کی از مادرت جدا شدی؟ گفت از ۵ سالگی. وقتی بابام از مامانم جدا شد منو گذاشتن توی یک خانه کودک و من مادرم رو گاهی میدیدم آگه زندان نبود.
پرسیدم حالا چرا مامانت زندانه؟
گفت همش مواد میفروشه و از فروشگاهها دزدی میکنه. حتی وقتی منو با کالسکه میبرد تو فروشگاهها زیر سرم وسایل میدزدید و قایم میکرد.
کوین همینطور که تعریف میکرد اشکهاش رو پاک میکرد. گفت دکتر، شما گفتید بچه ندارید، درسته؟
گفتم بله.
گفت دکتر منم هیچوقت بچه نمیخوام. چون نمیخوام یک موجود رو مثل خودم بدبخت ببینم. گفت دکتر به نظر شما خدا اصلا وجود داره؟ آگه وجود داره چرا پس ما رو بدبخت میکنه و دزد و معتاد؟ به نطر شما هیچ مادر و پدری بچه خودش رو بد بخت میکنه؟ خدا که پدر ماست چرا ما رو بدبخت میخواد ببینه.
دکتر چرا آدمها اینقدر بد هستند؟ کی مسیول این بی نظمی و مرگ و فساد دنیاست ... دکتر....
ادامه دارد ....
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
بقیه داستان کوین
#kevin
کوین همچنان گریه میکرد. البته میدونم جوابی برای سوالهای فلسفی کوین ندارم. چون این سوالها واقعا بجا هستند. فقط گفتم کوین به این سوالها نمیتونم جواب بدم ولی میتونیم با هم در موردش صحبت کنیم.
کوین گفت دکتر میتونیم همیشه بیاییم قدم بزنیم حرف بزنیم.
پرسیدم چرا.
گفت من از اطاقی که احساس کنم به عنوان خطا کار یا مریض دیده میشم رو دوست ندارم.
گفتم چطور؟ چرا این فکر رو میکنی؟
کوین تعریف میکرد. دکتر وقتی بچه بودم همیشه از خانه کودک فرار میکردم و میرفتم در خونه مادرم. هر بار زنگ میزدم و داد میزدم و گریه میکردم، یک همسایه طبقه اول از پشت پرده منو نگاه میکرد و سری تکون میداد، گویا میخواست به من بگه بچه احمق اونجا که هستی بهتره ...مادرت مریضه ... من میخواستم با مادرم باشم. بوی بد خونه مادرم رو خیلی بیشتر از اطاق تو خانه کودک دوست داشتم. بوی خونه مادرم هنوز یادمه. همیشه یک ابر سیگار و بوی الکل مونده تو خونه میومد. برای همین من سیگار میکشم. چون بوی آشناییه و وقتی آبجو میخورم همیشه آون بو برام تداعی میشه...
کوین خیلی خاطرات بودار داشت و از تعریفش بوی بچگی هاش منو همراه خاطرات نو اطاق پر از دود به یاد استاد پیرم مینداخت که خودش سیگار میکشید و میگفت چیزی که در کنار گهواره ام کشیده میشد برای من طعم شیرین شیر مادر رو میده و امنیت برام به همراه داره... جالب بود برام.
کوین از من خواست نامه رو همراه خودم نگه دارم. تا دفعه بعد همدیگر رو میبینیم.
کوین بلند شد چند قدمی با من اومد و گفت دکتر من میرم طرف خونه خودم. راستی دکتر امشب میرم کلینیک پیش کورنلیا. میخوام ازش بپرسم چه اتفاقی باید بیفته که ما با هم دوست بمونیم؟ ببینم کورنلیا چی میگه ... شاید بتونم خواسته هاش رو برآورده کنم.
گفتم ایده خوبیه کوین. این سوال میتونه از یک روان شناس باشه. کوین خندید.
گفتم میشه خودت هم فکر کنی که چه چیز نیاز داری که بتونی با کورنلیا دوست بمونید. بنویس روی یک کارت پستال سال نو و ببر همرات برای کورنلیا ...
کوین خداحافظی کرد و بهم دست داد و دستش ظریف و سرد و خیس از اشکهاش بود هنوز گرچه قبل از دست دادن با پشت کاپشن سربازیش خشک کرده بود.
گفت راستی دکتر کم مونده بود یادم بره ... از جیب کاپشنش یک هدیه کوچولو برای من و یک هدیه کوچولو برای سمارت برای شب سال نو خریده بود.
گفت سال نو شما پر از شادی و تندرستی ...چند قدمی عقب عقب رفت و برگشت ولی تو چشمهاش اشک بود. اشک تنهایی و بی کس بودن در این دنیای بزرگ پر تلاطم.
کوین رفت... من چند لحظهای با هدیه ها تو دستم و سمارت کنارم نشسته به هدیه هاش نگاه میکرد، با دیده کوین رو بدرقه کردم و دیدم کوین مشغول نوشتن پیام هستش...
چند ثانیه نشد دیدم نوشت دکتر یکشنبه مزاحم نمیشم و میدونم دوشنبه تعطیل رسمیه ولی میتونم صبح با شما و سمارت بیام پیاده روی....آگه دلتون نخواست حرفم نمیزنم فقط با شما راه بیام، احساس میکنم که ارزش داره زندگی. کوین & 🐀 الیس (به این شکل)
منم با یک لبخند نوشتم تا دوشنبه ساعت ۹ صبح کوین ...
ادامه دارد! فردا...🌹
#kevin
کوین همچنان گریه میکرد. البته میدونم جوابی برای سوالهای فلسفی کوین ندارم. چون این سوالها واقعا بجا هستند. فقط گفتم کوین به این سوالها نمیتونم جواب بدم ولی میتونیم با هم در موردش صحبت کنیم.
کوین گفت دکتر میتونیم همیشه بیاییم قدم بزنیم حرف بزنیم.
پرسیدم چرا.
گفت من از اطاقی که احساس کنم به عنوان خطا کار یا مریض دیده میشم رو دوست ندارم.
گفتم چطور؟ چرا این فکر رو میکنی؟
کوین تعریف میکرد. دکتر وقتی بچه بودم همیشه از خانه کودک فرار میکردم و میرفتم در خونه مادرم. هر بار زنگ میزدم و داد میزدم و گریه میکردم، یک همسایه طبقه اول از پشت پرده منو نگاه میکرد و سری تکون میداد، گویا میخواست به من بگه بچه احمق اونجا که هستی بهتره ...مادرت مریضه ... من میخواستم با مادرم باشم. بوی بد خونه مادرم رو خیلی بیشتر از اطاق تو خانه کودک دوست داشتم. بوی خونه مادرم هنوز یادمه. همیشه یک ابر سیگار و بوی الکل مونده تو خونه میومد. برای همین من سیگار میکشم. چون بوی آشناییه و وقتی آبجو میخورم همیشه آون بو برام تداعی میشه...
کوین خیلی خاطرات بودار داشت و از تعریفش بوی بچگی هاش منو همراه خاطرات نو اطاق پر از دود به یاد استاد پیرم مینداخت که خودش سیگار میکشید و میگفت چیزی که در کنار گهواره ام کشیده میشد برای من طعم شیرین شیر مادر رو میده و امنیت برام به همراه داره... جالب بود برام.
کوین از من خواست نامه رو همراه خودم نگه دارم. تا دفعه بعد همدیگر رو میبینیم.
کوین بلند شد چند قدمی با من اومد و گفت دکتر من میرم طرف خونه خودم. راستی دکتر امشب میرم کلینیک پیش کورنلیا. میخوام ازش بپرسم چه اتفاقی باید بیفته که ما با هم دوست بمونیم؟ ببینم کورنلیا چی میگه ... شاید بتونم خواسته هاش رو برآورده کنم.
گفتم ایده خوبیه کوین. این سوال میتونه از یک روان شناس باشه. کوین خندید.
گفتم میشه خودت هم فکر کنی که چه چیز نیاز داری که بتونی با کورنلیا دوست بمونید. بنویس روی یک کارت پستال سال نو و ببر همرات برای کورنلیا ...
کوین خداحافظی کرد و بهم دست داد و دستش ظریف و سرد و خیس از اشکهاش بود هنوز گرچه قبل از دست دادن با پشت کاپشن سربازیش خشک کرده بود.
گفت راستی دکتر کم مونده بود یادم بره ... از جیب کاپشنش یک هدیه کوچولو برای من و یک هدیه کوچولو برای سمارت برای شب سال نو خریده بود.
گفت سال نو شما پر از شادی و تندرستی ...چند قدمی عقب عقب رفت و برگشت ولی تو چشمهاش اشک بود. اشک تنهایی و بی کس بودن در این دنیای بزرگ پر تلاطم.
کوین رفت... من چند لحظهای با هدیه ها تو دستم و سمارت کنارم نشسته به هدیه هاش نگاه میکرد، با دیده کوین رو بدرقه کردم و دیدم کوین مشغول نوشتن پیام هستش...
چند ثانیه نشد دیدم نوشت دکتر یکشنبه مزاحم نمیشم و میدونم دوشنبه تعطیل رسمیه ولی میتونم صبح با شما و سمارت بیام پیاده روی....آگه دلتون نخواست حرفم نمیزنم فقط با شما راه بیام، احساس میکنم که ارزش داره زندگی. کوین & 🐀 الیس (به این شکل)
منم با یک لبخند نوشتم تا دوشنبه ساعت ۹ صبح کوین ...
ادامه دارد! فردا...🌹
Forwarded from Deleted Account
بعد از خواندن این ادامه ها لازم دیدم چند تا چیز رو بگم ،اول اینکه این دنباله دار بودن نوشته ها واقعا گیرایی و جذابیت مطلب رو بیشتر میکنه و ادم همش فکر میکنه چه خواهد شد؟ کمی هم نگرانی که نکند کوین ناامید شود و خودکشی کند؟
دوم اینکه این اولین بار هستش که من یه مطلب طولانی رو میخوانم🙈 ولی باید بگم که لذت میبرم.
و سوم اینکه عکس ها در فضا سازی ذهنی برای این ماجرا خیلی کمک کننده هست.
و در آخر از طرف خودم بی نهایت ممنونم از شما که علی رغم مشغله کاری و این شب های سال نو میلادی که ممکنه فرصت استراحت شما باشه ،وقت می گذارید و این مطالب رو ادامه دار مینویسید🙏
دوم اینکه این اولین بار هستش که من یه مطلب طولانی رو میخوانم🙈 ولی باید بگم که لذت میبرم.
و سوم اینکه عکس ها در فضا سازی ذهنی برای این ماجرا خیلی کمک کننده هست.
و در آخر از طرف خودم بی نهایت ممنونم از شما که علی رغم مشغله کاری و این شب های سال نو میلادی که ممکنه فرصت استراحت شما باشه ،وقت می گذارید و این مطالب رو ادامه دار مینویسید🙏
Forwarded from PT
درود بر شما استاد .... واقعا قابل تحسینه
برای خواننده ساده و روان نویسی داستان هم حظ ادبی به همراه داره
و اینکه تصویر گری ذهنی فوق العاده قوی که داشتید باعث ایجاد همدلی و انتقال احساس کامل با خواننده میشه. محوریت داستان روی شخصیت کوین میچرخه اما در عین حال بسیار هنرمندانه نیم نگاهی به وضعیت و موقعیت خودتون مثل بیماری و سرفه ها و از طرفی تقارن زمانی با سال نو میلادی که توی داستان اومده ، اون رو واقعی تر و ملموس تر کرده.
خواننده نقاط مثبت شخصیت کوین رو میبینه مثل ملاحظه و مراعات حال شما و پیشنهاد میده برگردید به خانه باهم . با وقتی دستش رو که از اشک چشم خیس شده پاک میکنه و بعد با شما دست میده و هدیه برای شما و سمارت گرفته ...
جایی کوین میخواد از دوری کورنلیا بگه و شما ازش میپرسید امروز زود اومدی؟! تمرکزش رو از مسئله ناخوشایندش معطوف به زمان حال میکنید....
کوین احساس راحتی میکنه وقتی بادرمانگرش قدم میزنه و به قول خودش دیگه تو نقش خطاکار یا مریض دیده نمیشه...
و همین حس امنیت رو که بهش دادید باعث میشه که بگه "ارزش داره زندگی"...
برای خواننده ساده و روان نویسی داستان هم حظ ادبی به همراه داره
و اینکه تصویر گری ذهنی فوق العاده قوی که داشتید باعث ایجاد همدلی و انتقال احساس کامل با خواننده میشه. محوریت داستان روی شخصیت کوین میچرخه اما در عین حال بسیار هنرمندانه نیم نگاهی به وضعیت و موقعیت خودتون مثل بیماری و سرفه ها و از طرفی تقارن زمانی با سال نو میلادی که توی داستان اومده ، اون رو واقعی تر و ملموس تر کرده.
خواننده نقاط مثبت شخصیت کوین رو میبینه مثل ملاحظه و مراعات حال شما و پیشنهاد میده برگردید به خانه باهم . با وقتی دستش رو که از اشک چشم خیس شده پاک میکنه و بعد با شما دست میده و هدیه برای شما و سمارت گرفته ...
جایی کوین میخواد از دوری کورنلیا بگه و شما ازش میپرسید امروز زود اومدی؟! تمرکزش رو از مسئله ناخوشایندش معطوف به زمان حال میکنید....
کوین احساس راحتی میکنه وقتی بادرمانگرش قدم میزنه و به قول خودش دیگه تو نقش خطاکار یا مریض دیده نمیشه...
و همین حس امنیت رو که بهش دادید باعث میشه که بگه "ارزش داره زندگی"...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
ادامه صحبت دوشنبه ۲ ژانویه با کوین ...
#kevin
کوین صبح زود یک پیام فرستاد دکتر ساعت ده صبح پارک سگها...
من نوشتم اوکی.
معمولا کوین زود میومد. امروز به تاخیر انداخته....برام جای سوال بود.
رفتم ساعت ده و کوین تو پارک سگ نشسته بود. سمارت دوید به طرف کوین ... خواست تشکر کنه بابت استخوان که هدیه گرفته بود..
تصویر پایین 👇👇👇
#kevin
کوین صبح زود یک پیام فرستاد دکتر ساعت ده صبح پارک سگها...
من نوشتم اوکی.
معمولا کوین زود میومد. امروز به تاخیر انداخته....برام جای سوال بود.
رفتم ساعت ده و کوین تو پارک سگ نشسته بود. سمارت دوید به طرف کوین ... خواست تشکر کنه بابت استخوان که هدیه گرفته بود..
تصویر پایین 👇👇👇
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
کوین نشسته بود و به پرندگان کلاغ و اردک و مرغهای دریایی غذا میداد ☝️☝️☝️
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
پارک سگ ☝️☝️از یک پیر زن خیر به شهر ما هدیه شد تا سگها آزاد بتونن بازی کنند...این پارک رو کوین انتخاب کرد...
گفتم کوین چرا راه به این دوری رو انتخاب کردید. گفت آخه دیروز سمارت تنها بود و نمیتونست با سگهای دیگه بازی کنه و فکر کردم اینجا رو بیشتر دوست داره.
امروز کوین لباس بهتری پوشیده بود و کمی بوی ادکلن مخلوط با سیگار میومد.
کوین پرسید دکتر بهنرین؟
گفتم اره ولی تک سرفه ها گاهی میان سراغم.
پرسیدم دیشب خوش گذشت باcornelia کورنلیا.
گفت اره دکتر کلی حرف زدیم و بهش قول دادم اومد از کلینیک دنبال خونه باشیم باهم. شاید مددکار کلینیک کمک کنه.
کوین kevin در حالی که دستکش ها رو در میآورد از تو جیبش یک شکلات سگ در آورد داد به سمارت.
با یک نیم نگاه پرسید دکتر نامهAkgül اک گول رو خوندین؟ تازه فهمیدم مادرش ترک هستش...
گفتم نه ولی عینکم همرامه...با هم میخونیم. بزار با سمارت یک دور بزنم که کارش رو انجام بده بعد میشینیم با هم نامه رو میخونیم.
کوین بلند شد و همراه اومد بدون اینکه ازش بپرسم و یا آون از من بپرسه.
گویا که راه ما از قبل برنامه ریزی شده بود... راه افتادیم
ادامه دارد...
پارک سگ ☝️☝️از یک پیر زن خیر به شهر ما هدیه شد تا سگها آزاد بتونن بازی کنند...این پارک رو کوین انتخاب کرد...
گفتم کوین چرا راه به این دوری رو انتخاب کردید. گفت آخه دیروز سمارت تنها بود و نمیتونست با سگهای دیگه بازی کنه و فکر کردم اینجا رو بیشتر دوست داره.
امروز کوین لباس بهتری پوشیده بود و کمی بوی ادکلن مخلوط با سیگار میومد.
کوین پرسید دکتر بهنرین؟
گفتم اره ولی تک سرفه ها گاهی میان سراغم.
پرسیدم دیشب خوش گذشت باcornelia کورنلیا.
گفت اره دکتر کلی حرف زدیم و بهش قول دادم اومد از کلینیک دنبال خونه باشیم باهم. شاید مددکار کلینیک کمک کنه.
کوین kevin در حالی که دستکش ها رو در میآورد از تو جیبش یک شکلات سگ در آورد داد به سمارت.
با یک نیم نگاه پرسید دکتر نامهAkgül اک گول رو خوندین؟ تازه فهمیدم مادرش ترک هستش...
گفتم نه ولی عینکم همرامه...با هم میخونیم. بزار با سمارت یک دور بزنم که کارش رو انجام بده بعد میشینیم با هم نامه رو میخونیم.
کوین بلند شد و همراه اومد بدون اینکه ازش بپرسم و یا آون از من بپرسه.
گویا که راه ما از قبل برنامه ریزی شده بود... راه افتادیم
ادامه دارد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
کوین از من خواست بعد قدم زدن تو کافه پشت پارک سگ لیدو بریم و اونجا یک قهوه مهمانم کنم چون بیرون هوا صفر درجه هستش. تصویر کافه ریچمونت پایین👇👇👇این کافه افرادی که مشکل دارن با یاد گرفتن رو استخدام میکنه تا به این افراد یک شانس برای کار بده...
خوشم اومد از این انتخاب کوین. بسیار سوسیال و مردمی هستش این جوان.
ادامه دارد
کوین از من خواست بعد قدم زدن تو کافه پشت پارک سگ لیدو بریم و اونجا یک قهوه مهمانم کنم چون بیرون هوا صفر درجه هستش. تصویر کافه ریچمونت پایین👇👇👇این کافه افرادی که مشکل دارن با یاد گرفتن رو استخدام میکنه تا به این افراد یک شانس برای کار بده...
خوشم اومد از این انتخاب کوین. بسیار سوسیال و مردمی هستش این جوان.
ادامه دارد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
وارد رستوران شدیم و گفتم کوین امروز خیلی تمیز لباس پوشیدی و به خودتون رسیدی ...
گفت آنوقت اومدم خونه شما دیدم همه چیز تمیز و حتی سمارت هم خیلی مرتب تر از من بود وضعش.
حتی روم نشد رو زوفا بشینم چون شلوارم کثیف بود.
گفتم متاسفم این احساس رو بهتون دادم آگه چیزی گفتم باعث شد این فکر رو کنید و برعکس من مشکلی ندارم با ظاهر چیزها و ارزش های شما برام مهمه که تو این سه بار به من کلی چیزهای جدید آموختی. توجه شما به چیزهای کوچک بی نظیره و قدرت بازتابی شما عالی هستش...
وسط حرفم بود دختر جوانی برای سرویس بغل میز ایستاده بود.
من حرفم رو قطع کردم و گفتم کوین چی مینوشید؟
کوین مبهوت و جواب نداد و به دختر خانم نگاه میکرد. گفتم من یک قهوه با شیر میخوام. سمارت هم کمی آب آگه میشه.
کوین گفت منم شیر با قهوه میخوام ولی خیلی نا مطمین به نظر میرسید.
گفتم کوین. اوکی هستی؟ گفت بله ... این دختره ادکلن کورنلیا رو زده بود،
اتفاقا برای منم جالب بود چون حس کردم آشناست این بو.
ادامه دارد ...
وارد رستوران شدیم و گفتم کوین امروز خیلی تمیز لباس پوشیدی و به خودتون رسیدی ...
گفت آنوقت اومدم خونه شما دیدم همه چیز تمیز و حتی سمارت هم خیلی مرتب تر از من بود وضعش.
حتی روم نشد رو زوفا بشینم چون شلوارم کثیف بود.
گفتم متاسفم این احساس رو بهتون دادم آگه چیزی گفتم باعث شد این فکر رو کنید و برعکس من مشکلی ندارم با ظاهر چیزها و ارزش های شما برام مهمه که تو این سه بار به من کلی چیزهای جدید آموختی. توجه شما به چیزهای کوچک بی نظیره و قدرت بازتابی شما عالی هستش...
وسط حرفم بود دختر جوانی برای سرویس بغل میز ایستاده بود.
من حرفم رو قطع کردم و گفتم کوین چی مینوشید؟
کوین مبهوت و جواب نداد و به دختر خانم نگاه میکرد. گفتم من یک قهوه با شیر میخوام. سمارت هم کمی آب آگه میشه.
کوین گفت منم شیر با قهوه میخوام ولی خیلی نا مطمین به نظر میرسید.
گفتم کوین. اوکی هستی؟ گفت بله ... این دختره ادکلن کورنلیا رو زده بود،
اتفاقا برای منم جالب بود چون حس کردم آشناست این بو.
ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
بقیه گفتگو با کوین
#kevin
البته تا ما بوی ادکلن رو هضم کردیم بوی شیر قهوه و پودر شکلات روش محیط میز رو پر کرده بود و دیگه بویی از ادکلن خانم نمیومد و روی میز دو تا کوراسن (نونهای هلالی شکل پفی) که یکی رو من با سمارت نصف کردم.
نامه رو در آوردم و عینک دو گذاشتم رو چشمام. روی پاکت با یک خط لرزان نوشته بود برای کوین تاریخ ۲۴ جولای ۲۰۱۶.
پرسیدم چرا به این دیری نامه بدستت رسید. کوین گفت آخه مامانم فکر کرد که تولدم ۲۴ جولای میرم زندان پیشش و این نامه رو به من میده...
نامه رو باز کردم ۱۲ صفحه بدون شماره گزاری. بوی زندان و سیگار از توی نامه با بوی کافه قاطی شد. حتی سمارت بلند شد و بویی کرد گویا فهمید نامه از مادر مریض کوین هست. اک گول مادر کوین ۴۰ ساله...
نامه شروع میشه ...
کوین پسرم، متاسفم که امروز تولدت هیچ هدیه بهتر از اینی ندارم ولی این کیک را تو زندان درست کردم با زن های دیگه ساعت آشپزی که امروز با تو بخورم. ساعت ۲ بعد از ظهر هستش و تو گفتی که چهار میای و تا آون موقع میخوام این نامه رو تموم کنم.
شاید هیچ وقت بهت نگفتم که چقدر دوست دارم و چرا تو رو گذاشتم خانه کودک. ولی برات مینویسم. امروز دکتر گفت شاید شش ماه دیگه بیشتر زنده نباشی و به همین خاطر خواستم قبل از مرگم منو ببخشی و شاید منو درک کنی ...
من از یک خانواده فقیر ترک هستم و پدر و مادرم از ترکیه به سویس برای کار پیش عموی من اومدن. من تو ترکیه تو حوالی آنتالیا پیش مادر بزرگم تا ۹ سالگی زندگی کردم. همون زمان همیشه دلم برای مادرم تنگ میشد. مادرم دو تا برادر هام رو آورده بود سویس چون از من بزرگتر بودن و من چون فقط خرج داشتم براشون و یک مریضی خونی داشتم گذاشتند ترکیه. تا مادرم هم بتونه به هر کار کنه. من عاشق مادربزرگم بودم چون همیشه اجازه میداد من سیگارش رو خاموش کنم و از ته سیگارش یک پک بزنم که خیلی تلخ بود ولی دوست داشتم چون همیشه چایی رو با قند میخورد وقت سیگار همیشه جای لبش شیرین بود. ...
کوین پسرم وقتی ده ساله شدم همسایه مادرم یک مرد بد ذاتی بود که وقتی مادربزرگم خونه نبود من رو به خونه خودشون برد که تلفن بزنه به مادر و پدرم باهاشون حرف بزنم. چون اونها یی گاهی زنگ میزدن و ما میرفتیم با مامان بزرگم اونجا.
سن کمی هست ده ساله و من چون زیاد غذا نداشتیم همیشه لاغر بودم. همسایه مامان بزرگم رحمان بی ( بی=اقا) میدونست مامان بزرگم رفته بیمارستان و منو صدا زد گفت بیا تلفن بزن مادرت.
منم که همیشه منتظر تلفن بودم که مادرم بگه بیا دویدم. دیدم خونه خالی هستش نه دخترش و نه زنش خونه هستند. دخترش نارینج از من دو سال کوچکتر بود و همبازی من.
من رفتم تو اطاق تلفن رو برداشتم و دستم از ترس میلرزید و احساس میکردم که به من دروغ گفته شده. همچین که گوشی دستم بود دیدم رحمان بی نشست پشتم طوری که راه فرار نداشته باشم. کوین عزیز هر بار که به خودم تزریق میکنم رحمان بی و اون درد وحشتناک عصر پاییز و بوی تافن بدن رحمان بی منو به اعماق فراموشی میبره. و خوشحالم که امروز رحمان بی زنده نیست.
بعد اون به هیچ مردی اعتماد نکردم حتی پدرم و برادرم و پدر تو.
هیچ وقت خوشبخت نبودم. ۱۲ سال بیشتر نداشتم که به سویس اومدم چون مادر بزرگم بر اثر بیماری کبد و سنگ کبد درگذشت.
من مانده بودم تنها...یک همسایه وحشتناک ... که چندین بار طعمه بودم.
احساس کردم سویس بهتر میشود. و همه چیز را فراموش میکنم. وقتی به سویس رسیدم همان روزهای اول دلم برای سیگار مادر بزرگ که نه جای لبهای شیرین مادر بزرگم روی سیگار تنگ میشد.
دلم برای بوی جلبکها روی دیوار خیس خانه مادر بزرگم تنگ میشد. من عاشق بوی جلبکها بودم وقتی با حلزون روی دیوار از بیرحمی رحمان بی حرف میزدم. حتی حلزون خجالت میکشید و به داخل خانه اش میرفت وقتی اشکهای من روی خانه اش میچکید ...
مادر بزرگم به مادرم پای تلفن گفت... نور گل درختت را ببر پیش خودت فقط با حلزون ها حرف میزند حتی با دختر رحمان هم بازی نمیکند.
من نامه رو بلند برای کوین میخوندم... کوین اشک میریخت...
اشکهای کوین چند قطره روی زمین ریخت و سمارت لیس میزد. چون نمک دوست داره. گفتم کوین قطع کنم دیگه نخونم. گفت چرا دکتر آگه میشه همه رو بخونید.
نامه آنقدر خوب نوشته شده بود که امروز صبح تمام موهای سرم سیخ ایستاده بود وقتی میخواندم.
اومدم سویس کوین ولی از همون روزهای اول پدرم فقط منو میزد چون نمیخواستم با برادرها تو یک اطاق بخوابم چون همه غریبه بودن و فقط صدای مادرم که تلفن میزد بهترین آشنا من بود. من پنج سال بیشتر نداشتم که با مادربزرگم تنها شده بودم. کاش مادربزرگم زنده میموند و حتی با قیافه گند رحمان هم حاضر بودم کنار بیام ولی از پدر و برادرام چوب نخورم.
اولین بار که از مدرسه به خونه میرفتیم دو تا از پسرهای ترک که چهارده ساله بودن به من سیگار دادن و با هم سیگار کشیدیم. اولین بار بود....
ادامه دارد...
#kevin
البته تا ما بوی ادکلن رو هضم کردیم بوی شیر قهوه و پودر شکلات روش محیط میز رو پر کرده بود و دیگه بویی از ادکلن خانم نمیومد و روی میز دو تا کوراسن (نونهای هلالی شکل پفی) که یکی رو من با سمارت نصف کردم.
نامه رو در آوردم و عینک دو گذاشتم رو چشمام. روی پاکت با یک خط لرزان نوشته بود برای کوین تاریخ ۲۴ جولای ۲۰۱۶.
پرسیدم چرا به این دیری نامه بدستت رسید. کوین گفت آخه مامانم فکر کرد که تولدم ۲۴ جولای میرم زندان پیشش و این نامه رو به من میده...
نامه رو باز کردم ۱۲ صفحه بدون شماره گزاری. بوی زندان و سیگار از توی نامه با بوی کافه قاطی شد. حتی سمارت بلند شد و بویی کرد گویا فهمید نامه از مادر مریض کوین هست. اک گول مادر کوین ۴۰ ساله...
نامه شروع میشه ...
کوین پسرم، متاسفم که امروز تولدت هیچ هدیه بهتر از اینی ندارم ولی این کیک را تو زندان درست کردم با زن های دیگه ساعت آشپزی که امروز با تو بخورم. ساعت ۲ بعد از ظهر هستش و تو گفتی که چهار میای و تا آون موقع میخوام این نامه رو تموم کنم.
شاید هیچ وقت بهت نگفتم که چقدر دوست دارم و چرا تو رو گذاشتم خانه کودک. ولی برات مینویسم. امروز دکتر گفت شاید شش ماه دیگه بیشتر زنده نباشی و به همین خاطر خواستم قبل از مرگم منو ببخشی و شاید منو درک کنی ...
من از یک خانواده فقیر ترک هستم و پدر و مادرم از ترکیه به سویس برای کار پیش عموی من اومدن. من تو ترکیه تو حوالی آنتالیا پیش مادر بزرگم تا ۹ سالگی زندگی کردم. همون زمان همیشه دلم برای مادرم تنگ میشد. مادرم دو تا برادر هام رو آورده بود سویس چون از من بزرگتر بودن و من چون فقط خرج داشتم براشون و یک مریضی خونی داشتم گذاشتند ترکیه. تا مادرم هم بتونه به هر کار کنه. من عاشق مادربزرگم بودم چون همیشه اجازه میداد من سیگارش رو خاموش کنم و از ته سیگارش یک پک بزنم که خیلی تلخ بود ولی دوست داشتم چون همیشه چایی رو با قند میخورد وقت سیگار همیشه جای لبش شیرین بود. ...
کوین پسرم وقتی ده ساله شدم همسایه مادرم یک مرد بد ذاتی بود که وقتی مادربزرگم خونه نبود من رو به خونه خودشون برد که تلفن بزنه به مادر و پدرم باهاشون حرف بزنم. چون اونها یی گاهی زنگ میزدن و ما میرفتیم با مامان بزرگم اونجا.
سن کمی هست ده ساله و من چون زیاد غذا نداشتیم همیشه لاغر بودم. همسایه مامان بزرگم رحمان بی ( بی=اقا) میدونست مامان بزرگم رفته بیمارستان و منو صدا زد گفت بیا تلفن بزن مادرت.
منم که همیشه منتظر تلفن بودم که مادرم بگه بیا دویدم. دیدم خونه خالی هستش نه دخترش و نه زنش خونه هستند. دخترش نارینج از من دو سال کوچکتر بود و همبازی من.
من رفتم تو اطاق تلفن رو برداشتم و دستم از ترس میلرزید و احساس میکردم که به من دروغ گفته شده. همچین که گوشی دستم بود دیدم رحمان بی نشست پشتم طوری که راه فرار نداشته باشم. کوین عزیز هر بار که به خودم تزریق میکنم رحمان بی و اون درد وحشتناک عصر پاییز و بوی تافن بدن رحمان بی منو به اعماق فراموشی میبره. و خوشحالم که امروز رحمان بی زنده نیست.
بعد اون به هیچ مردی اعتماد نکردم حتی پدرم و برادرم و پدر تو.
هیچ وقت خوشبخت نبودم. ۱۲ سال بیشتر نداشتم که به سویس اومدم چون مادر بزرگم بر اثر بیماری کبد و سنگ کبد درگذشت.
من مانده بودم تنها...یک همسایه وحشتناک ... که چندین بار طعمه بودم.
احساس کردم سویس بهتر میشود. و همه چیز را فراموش میکنم. وقتی به سویس رسیدم همان روزهای اول دلم برای سیگار مادر بزرگ که نه جای لبهای شیرین مادر بزرگم روی سیگار تنگ میشد.
دلم برای بوی جلبکها روی دیوار خیس خانه مادر بزرگم تنگ میشد. من عاشق بوی جلبکها بودم وقتی با حلزون روی دیوار از بیرحمی رحمان بی حرف میزدم. حتی حلزون خجالت میکشید و به داخل خانه اش میرفت وقتی اشکهای من روی خانه اش میچکید ...
مادر بزرگم به مادرم پای تلفن گفت... نور گل درختت را ببر پیش خودت فقط با حلزون ها حرف میزند حتی با دختر رحمان هم بازی نمیکند.
من نامه رو بلند برای کوین میخوندم... کوین اشک میریخت...
اشکهای کوین چند قطره روی زمین ریخت و سمارت لیس میزد. چون نمک دوست داره. گفتم کوین قطع کنم دیگه نخونم. گفت چرا دکتر آگه میشه همه رو بخونید.
نامه آنقدر خوب نوشته شده بود که امروز صبح تمام موهای سرم سیخ ایستاده بود وقتی میخواندم.
اومدم سویس کوین ولی از همون روزهای اول پدرم فقط منو میزد چون نمیخواستم با برادرها تو یک اطاق بخوابم چون همه غریبه بودن و فقط صدای مادرم که تلفن میزد بهترین آشنا من بود. من پنج سال بیشتر نداشتم که با مادربزرگم تنها شده بودم. کاش مادربزرگم زنده میموند و حتی با قیافه گند رحمان هم حاضر بودم کنار بیام ولی از پدر و برادرام چوب نخورم.
اولین بار که از مدرسه به خونه میرفتیم دو تا از پسرهای ترک که چهارده ساله بودن به من سیگار دادن و با هم سیگار کشیدیم. اولین بار بود....
ادامه دارد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
پسرم وقتی اولین بار شنیدم که تو سعی به خودکشی کردی. فکر کردم نکنه از من به تو به ارث رسیده. چون دکتر گفته بود بیماری خونی من موروثی نیست. من بچه نمیخواستم ولی تو بدنیا اومدی و به من زندگی بخشیدی.
من هم سعی به خودکشی کردم چندین بار وقتی ناانید و مضطرب و تنها بودم ولی موفق تشدم. و گویا الله میخواد که به من با یک بیماری بمیرم و عذاب بکشم. نمیدونم چرا. نمیدونم من به کسی بدی نکردم حتی به عایشه زن رحمان بی هیچ وقت نگفنم که شوهرش به من تجاوز کرد که مبادا احساس بدبختی کنه. به هیچ کس نگفتم تو اولین نفری که به تو مینوبسم. حتی بعد خودکشی تو کلینیک به دکتر هم نگفتم چرا. نمیخواستم اسم اسلام در این سرزمین خراب بشه. فکر میکردم آگه به دکتر بگم فکر میکنه ما ترکها و مسلمانها خراب هستیم. فاحشه هستیم. بدکاره هستیم. مردهای ما که اینجا اسم و ابرو خوبی ندارند و من خواستم این ابرو ریخته رو حفظ کنم. شاید ما بد هستیم. خوشحالم که تو بخاطر پدر لعنتی تو تعمید گرفتی و مسیحی شدی. خوشحالم که مثل پدر من و برادر هام مسلمان نیستی. خوشحالم که مثل رحمان بی متجاوز و مذهبی نیستی. یادم میاد جای مهر رو پیشانی رحمان بی همه محل رو به پاکدامنی اون شهادت میداد ولی شاید روزی که باید جواب بده لکه خون من روی دامنش آون رو به شرم بیاره. الان که دارم برات مینویسم کویت عزیزم تمام بدنم سرد و پاهام منجمد شده. این احساس از اون وقت روی بدنم مونده وقتی سیبیل های زبر رحمان رو روی رون پام حس میکنم. این احساس من رو منجمد میکنه. و هر بار یک تف باید بریزم تا انزجارم رو ابراز کنم و یک سوزن وارد رگم کنم تا اروم بشم تا فراموش کنم و تا خودم رو حس کنم که زن هستم.
کوین عزیز هیچ وقت نگفتی که تو چرا سعی به خود کشی کردی؟ کدوم رحمان به روح تو تجاوز کرد که تو از زندگی سیر شدی؟
و متاسفم که این وجه مشترک من و تو شده.
ادامه دارد ...
پسرم وقتی اولین بار شنیدم که تو سعی به خودکشی کردی. فکر کردم نکنه از من به تو به ارث رسیده. چون دکتر گفته بود بیماری خونی من موروثی نیست. من بچه نمیخواستم ولی تو بدنیا اومدی و به من زندگی بخشیدی.
من هم سعی به خودکشی کردم چندین بار وقتی ناانید و مضطرب و تنها بودم ولی موفق تشدم. و گویا الله میخواد که به من با یک بیماری بمیرم و عذاب بکشم. نمیدونم چرا. نمیدونم من به کسی بدی نکردم حتی به عایشه زن رحمان بی هیچ وقت نگفنم که شوهرش به من تجاوز کرد که مبادا احساس بدبختی کنه. به هیچ کس نگفتم تو اولین نفری که به تو مینوبسم. حتی بعد خودکشی تو کلینیک به دکتر هم نگفتم چرا. نمیخواستم اسم اسلام در این سرزمین خراب بشه. فکر میکردم آگه به دکتر بگم فکر میکنه ما ترکها و مسلمانها خراب هستیم. فاحشه هستیم. بدکاره هستیم. مردهای ما که اینجا اسم و ابرو خوبی ندارند و من خواستم این ابرو ریخته رو حفظ کنم. شاید ما بد هستیم. خوشحالم که تو بخاطر پدر لعنتی تو تعمید گرفتی و مسیحی شدی. خوشحالم که مثل پدر من و برادر هام مسلمان نیستی. خوشحالم که مثل رحمان بی متجاوز و مذهبی نیستی. یادم میاد جای مهر رو پیشانی رحمان بی همه محل رو به پاکدامنی اون شهادت میداد ولی شاید روزی که باید جواب بده لکه خون من روی دامنش آون رو به شرم بیاره. الان که دارم برات مینویسم کویت عزیزم تمام بدنم سرد و پاهام منجمد شده. این احساس از اون وقت روی بدنم مونده وقتی سیبیل های زبر رحمان رو روی رون پام حس میکنم. این احساس من رو منجمد میکنه. و هر بار یک تف باید بریزم تا انزجارم رو ابراز کنم و یک سوزن وارد رگم کنم تا اروم بشم تا فراموش کنم و تا خودم رو حس کنم که زن هستم.
کوین عزیز هیچ وقت نگفتی که تو چرا سعی به خود کشی کردی؟ کدوم رحمان به روح تو تجاوز کرد که تو از زندگی سیر شدی؟
و متاسفم که این وجه مشترک من و تو شده.
ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
کوین گفت دکتر میتونیم بریم راه بریم و بقیه نامه رو بیرون بخونیم... سقف داره میریزه رو سرم.
من کوین رو با سمارت فرستادم بیرون و پول قهوه ها رو دادم و آرام کاپشنم رو پوشیدم و متعجب از ظلم مهاجرت به بیرون از کافه نگاه میکردم که کوین سمارت رو بغل کرده بود و کنارش نشسته بود. گویا نیاز به یک آغوش برای همدردی داشت.
رفتم از کافه بیرون و احساس کردم که سمارت دست کوین رو میلییسه ... خیلی اروم و مهربان و ابراز همدردی میکنه...
راه افتادیم به طرف بیرون. کوین بسیار اندوهگین بود و گفت دکتر مادرم چقدر بدبخت بود و همیشه فکر میکردم برای خوشی خودش منو ترک کرد ...
یک لحظه دیدم آزمون شهر عجیب شده یک طرف مه و تاریک و یک طرف روشن و خورشیدی هستش ....(تصاویر زیر )
هر دو تصویر از یک نکته گرفته شده ...
گفتم کوین به آسمان نگاه کن .. ما آدمها تو روشنایی رو نگاه کنیم جایی که خورشید میتابه میتونیم ببینیم و آون طرف رو نگاه کن پشت مه غلیظ فقط میتونیم حدس بزنیم چه چیزی میتونه پشت این باشه. و زندگی مادرت رو الان میتونی بفهمی وقتی نور بهش تابید و برات تعریف کرد و تا امروز به مه نگاه میکردی.
ادامه دارد...
کوین گفت دکتر میتونیم بریم راه بریم و بقیه نامه رو بیرون بخونیم... سقف داره میریزه رو سرم.
من کوین رو با سمارت فرستادم بیرون و پول قهوه ها رو دادم و آرام کاپشنم رو پوشیدم و متعجب از ظلم مهاجرت به بیرون از کافه نگاه میکردم که کوین سمارت رو بغل کرده بود و کنارش نشسته بود. گویا نیاز به یک آغوش برای همدردی داشت.
رفتم از کافه بیرون و احساس کردم که سمارت دست کوین رو میلییسه ... خیلی اروم و مهربان و ابراز همدردی میکنه...
راه افتادیم به طرف بیرون. کوین بسیار اندوهگین بود و گفت دکتر مادرم چقدر بدبخت بود و همیشه فکر میکردم برای خوشی خودش منو ترک کرد ...
یک لحظه دیدم آزمون شهر عجیب شده یک طرف مه و تاریک و یک طرف روشن و خورشیدی هستش ....(تصاویر زیر )
هر دو تصویر از یک نکته گرفته شده ...
گفتم کوین به آسمان نگاه کن .. ما آدمها تو روشنایی رو نگاه کنیم جایی که خورشید میتابه میتونیم ببینیم و آون طرف رو نگاه کن پشت مه غلیظ فقط میتونیم حدس بزنیم چه چیزی میتونه پشت این باشه. و زندگی مادرت رو الان میتونی بفهمی وقتی نور بهش تابید و برات تعریف کرد و تا امروز به مه نگاه میکردی.
ادامه دارد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
ادامه داستان کوین...
نامه مادر کوین
کوین خواست از من که بقیه نامه رو بخونم ...گفت دکتر مادرم به من اطمینان کرد و برام تعریف کرد گرچه من یک مرد هستم...حتما از من نمیترسه.
راستی مادرم نگفته که من چرا هیچوقت دایی و پدر بزرگم و مادربزرگ ترکم رو ندیدم...
گفتم کوین ما صفحه هفتم هستیم و هنوز ۵ صفحه مونده...
شروع کردم به آرام تر رفتن. و با بخار دهان تو سرما کلماتم رو تا گوش کوین بدرقه میکرد که مبادا حرفی و یا نقطه ای جا بیفته...
کوین پسرم شانزده سال بیشتر نداشتم که از طرف مدرسه برای من یک دوره آموزشی برای آرایشگری مهیا کردن. کلاس نهم بودم. پدرم مخالفت کرد و گفت این باید با موی مردهای نا محرم ور بره و کوتاه کنه و نه من اجازه نمیدم. قبلا میخو استیم بریم از طرف مدرسه شنا، اجازه نمیداد چون بچه های پسر نامحرم بودن. گاهی دلم میخواست سبیل هاش رو از طرفین بکشم و تو صورتش داد بزنم ... بیدار شو پیر مرد چرا سرت رو کردی تو برف... طوریکه برم و دیگه نبینم این خانواده رو. ولی گریه های مادرم همیشه مانع تصمیم من شد. ۱۷ سالم بود آنجایی که آرایشگری یاد میگرفتم با یک دختر بوسنی صوفیا Sofija که با هم آموزش میدیدیم کار میکردیم و دوست بودیم و رییس ما یک مرد ۳۸ ساله با زن و یک دختر به ما آموزش میداد. تو روستایی ما گرنخن Gretchen این تنها آرایشگری بود که اجازه داشت دیپلم بده بعد سه سال.
اقای مولر Müller مرد خوبی بود و همیشه خیلی مهربانانه مثل یک پدر واقعی به من چیز ها رو یاد میداد. و گاهی که روی مانکن مو کار میکردیم از تو آینه میدیدم که به من نزدیک شده و تا جایی که یادمه اکثرا دوشنبه ها وقتی ایدا تعطیل بود. وقتی موهای منو کوتاه میکرد اینقدر با موهام ور میرفت سرم رو میشست که احساس خوبی داشتم ولی هیچ وقت متوجه نشدم که جای خالی یک پدر هست که این داره پر میکنه. اقای مولر که همون پاتریک Patrik بابای تو باشه از من بیست و یک سال بزرگتر بود درست مثل امروز تو دارم برات نامه مینویسم ۲۱ ساله شدی. وقتی بابای تو بیست و یک ساله بود من تو گازان تپه دنیا اومدم ...
این فقط یک اتفاق هست که امروز تو بیست و یک ساله شدی و من این نامه رو برات مینویسم و تو از بابات یک خواهر ناتنی داری که تقریبا با من همسن بود. ولی نمیدونم کجاست.
وقتی من فهمیدم که پاتریک یک سه شنبه موهای منو کوتاه کرد و بعدش منو دعوت کرد شام خونه با زن و دخترش شام بخوریم همون نقشه رحمان بی بود وقتی رفتم خونش کسی نبود. ۷ ماه نوامبر بود و یک عصر غمگین پاییزی که پاتریک به من شام و شراب داد. بعد شام یک چیز سفیدی آورد که با هم امتحان کنیم. گویا کوکایین بود...و مشروب و کوکایین همان و صبح بیدار شدم دیدم هر دو لخت تو تخت.
دلم میخواست کوین طوری دیگه تو رو به دنیا تقدیم میکردم ولی باز هم گول خوردم. باز هم باور کردم که مردها میتونند مهربان باشند. بازم اک گول به دام رحمان افتاد. ولی اینبار با یک بار جدید...
چیزی نگذشت سه روز بعد و این بار به میل خودم دعوت پاتریک رو قبول کردم. فرار از خونه و فرار از خانواده و فرار از خودم و از رحمان تو آغوش پاتریک ... دوباره مشروب اینبار قوی تر و دوباره کوکایین اینبار بیشتر و دوباره سکس اینبار با میل من. همه چیز بی اراده انجام میشد. و همه چیز تحت اراده بود.
دلم بیشتر و بیشتر از همه چیز میخواست...از همه آنهایی که فکر میکردم محبت پاتریک هست و نه شروع اعتیاد و بدبختی اک گل Akgül. و امروز بیست ویک سال گذشت.
و تو هنوز نمیدونی که چرا به خانه کودک رفتی ...
ادامه دارد صفحه ۸ نامه Akgül
ادامه داستان کوین...
نامه مادر کوین
کوین خواست از من که بقیه نامه رو بخونم ...گفت دکتر مادرم به من اطمینان کرد و برام تعریف کرد گرچه من یک مرد هستم...حتما از من نمیترسه.
راستی مادرم نگفته که من چرا هیچوقت دایی و پدر بزرگم و مادربزرگ ترکم رو ندیدم...
گفتم کوین ما صفحه هفتم هستیم و هنوز ۵ صفحه مونده...
شروع کردم به آرام تر رفتن. و با بخار دهان تو سرما کلماتم رو تا گوش کوین بدرقه میکرد که مبادا حرفی و یا نقطه ای جا بیفته...
کوین پسرم شانزده سال بیشتر نداشتم که از طرف مدرسه برای من یک دوره آموزشی برای آرایشگری مهیا کردن. کلاس نهم بودم. پدرم مخالفت کرد و گفت این باید با موی مردهای نا محرم ور بره و کوتاه کنه و نه من اجازه نمیدم. قبلا میخو استیم بریم از طرف مدرسه شنا، اجازه نمیداد چون بچه های پسر نامحرم بودن. گاهی دلم میخواست سبیل هاش رو از طرفین بکشم و تو صورتش داد بزنم ... بیدار شو پیر مرد چرا سرت رو کردی تو برف... طوریکه برم و دیگه نبینم این خانواده رو. ولی گریه های مادرم همیشه مانع تصمیم من شد. ۱۷ سالم بود آنجایی که آرایشگری یاد میگرفتم با یک دختر بوسنی صوفیا Sofija که با هم آموزش میدیدیم کار میکردیم و دوست بودیم و رییس ما یک مرد ۳۸ ساله با زن و یک دختر به ما آموزش میداد. تو روستایی ما گرنخن Gretchen این تنها آرایشگری بود که اجازه داشت دیپلم بده بعد سه سال.
اقای مولر Müller مرد خوبی بود و همیشه خیلی مهربانانه مثل یک پدر واقعی به من چیز ها رو یاد میداد. و گاهی که روی مانکن مو کار میکردیم از تو آینه میدیدم که به من نزدیک شده و تا جایی که یادمه اکثرا دوشنبه ها وقتی ایدا تعطیل بود. وقتی موهای منو کوتاه میکرد اینقدر با موهام ور میرفت سرم رو میشست که احساس خوبی داشتم ولی هیچ وقت متوجه نشدم که جای خالی یک پدر هست که این داره پر میکنه. اقای مولر که همون پاتریک Patrik بابای تو باشه از من بیست و یک سال بزرگتر بود درست مثل امروز تو دارم برات نامه مینویسم ۲۱ ساله شدی. وقتی بابای تو بیست و یک ساله بود من تو گازان تپه دنیا اومدم ...
این فقط یک اتفاق هست که امروز تو بیست و یک ساله شدی و من این نامه رو برات مینویسم و تو از بابات یک خواهر ناتنی داری که تقریبا با من همسن بود. ولی نمیدونم کجاست.
وقتی من فهمیدم که پاتریک یک سه شنبه موهای منو کوتاه کرد و بعدش منو دعوت کرد شام خونه با زن و دخترش شام بخوریم همون نقشه رحمان بی بود وقتی رفتم خونش کسی نبود. ۷ ماه نوامبر بود و یک عصر غمگین پاییزی که پاتریک به من شام و شراب داد. بعد شام یک چیز سفیدی آورد که با هم امتحان کنیم. گویا کوکایین بود...و مشروب و کوکایین همان و صبح بیدار شدم دیدم هر دو لخت تو تخت.
دلم میخواست کوین طوری دیگه تو رو به دنیا تقدیم میکردم ولی باز هم گول خوردم. باز هم باور کردم که مردها میتونند مهربان باشند. بازم اک گول به دام رحمان افتاد. ولی اینبار با یک بار جدید...
چیزی نگذشت سه روز بعد و این بار به میل خودم دعوت پاتریک رو قبول کردم. فرار از خونه و فرار از خانواده و فرار از خودم و از رحمان تو آغوش پاتریک ... دوباره مشروب اینبار قوی تر و دوباره کوکایین اینبار بیشتر و دوباره سکس اینبار با میل من. همه چیز بی اراده انجام میشد. و همه چیز تحت اراده بود.
دلم بیشتر و بیشتر از همه چیز میخواست...از همه آنهایی که فکر میکردم محبت پاتریک هست و نه شروع اعتیاد و بدبختی اک گل Akgül. و امروز بیست ویک سال گذشت.
و تو هنوز نمیدونی که چرا به خانه کودک رفتی ...
ادامه دارد صفحه ۸ نامه Akgül
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
ادامه داستان کوین ...
نامه مادر کوین اک گول Akgül
کوین عزیز تو فوریه ۱۷ سالگی متوجه شدم که چیزی در شکمم حرکت میکند و رفتم پیش مادرم و دکتر زنان. دکتر گفت شما حامله هستید. اول خوشحال بودم و ناراحت و گریه میکردم. از عواقبش میترسیدم و ترسم بیخود نبود. مادرم پیشنهاد داد سقط کنم.
ولی دکتر قبول نکرد چون سه ماه گذشته بود. من مونده بودم با یک بچه از پاتریک...
رفتم آرایشگاه به پاتریک گفتم من حامله هستم و تقریبا هر هفته کوکایین مصرف میکردم. و از اون روز تصمیم گرفتم بخاطر تو حداقل این کار رو نکنم کوین.
همون شب رفتم خونه و آخرین شبی بود که پدرم رو دیدم. پدرم و یک برادرم منتظر من بودن و نزاشتن من وارد خونه شم. پدرم با کمر بند و موهام که تازه پاتریک کوتاه کرده بود دست برادرم بود ... مادرم گریه میکرد و جیغ میزد و من فقط آخرین لقد یادمه از برادرم که بین پاهام و شکمم بود و بیهوش شدم از درد....
روز بعد در بیمارستان چشمم رو باز کردم پرسیدم بچه ام زنده است. ...همه جا خونی بود ... منو باید صریحا جراحی میکردن پارگی رحم بر اثر ضربه موقع حاملگی ...
نیم ساعت بعد از بهوش آمدنم پلیس تو بیمارستان با روانپزشک میخواستن داستان رو بدانند.
منم تمام داستان رو گفتم. روانشناسم بسیار مهربان برخورد کرد و گفت دیگه لازم نیست هیچوقت به آون خونه برگردید و من برای امنیت شما و بچه شما اقدام میکنم.
من ۹ روز بیمارستان بودم و منو فرستادن خانه زنان شهر لوتزرن که از نظر امنیتی مطمین باشه... اون فوریه ۱۹۹۶ بود و تا به امروز نه پدرم موصطفی و نه برادرم احمد رو دیدم. به مادرم چند بار زنگ زدم ولی گفت آگه پدرت بفهمه تو زنگ میزنی منو میکشه ...
پدرم ظالم تر از ظالم بود و هنوز نمیفهمم آیا دین و باورشان از یک بچه تو شکم من ارزشش کمتر بود...
من تحت مراقبت بودم و چیزی مصرف نمیکردم. پاتریک هفته ای یک بار میومد لوتزرن Luzern منو ببینه و خیلی خوشحال بود که پسر دار میشه...
اواخر ماه جون ماه ششم بود که پاتریک گفت برام یک اپارتمان میگیره و کمک میکنه که بچه رو بزرگ کنم. دیری نگذشت ۲۴ جولای ماه هفتم تو دنیا اومدی و اسم تو رو اسم مردی رو گذاشتم که زندگی منو نجات داد از دست پدرم. دکتر Kevin Hardy کوین هارت روانشناسم.
روزهای اول زندگی با تو کوین بسیار زیبا بود و تمام خاطرات من با مادربزرگم یادم میومد و تمام محبت های آون. چیزی از مادرم تو ذهنم نداشتم و همیشه فکر میکردم کاش میتونستم برم با تو دوباره آنتالیا و گازان تپه... ولی یک زن تنها اونجا هیچ ارزشی نداشت.
سه سال بیشتر نداشتی که پاتریک فقط ماهی یکبار میومد و یک شب دوباره شروع کرد براممشروب بیاره و کوکایین...و من باز هم شروع کردم گویا خوشبختی با تو بودن من رو ارضا نمیکرد و فقط میدونستم اینطور پاتریک من رو دوست خواهد داشت آگه مثل خودش بشم و باهاش هم پا باشم.
چرا با تو همپا نشدم کوین...تو همه چیز من بودی ... ولی پاتریک و پدرم و مادرم و برادرم و همه و همه مدام از من یک چیز میخواستند اونی باشم که نیستم.
فقط مادر بزرگم منو اونطور میخواست که بودم ... من چیزی نبودم برای هیچ کس کوین ... درک میکنی مادرت رو. شاید متاسف بشی که من مادرتم ولی دلم میخواد بدونی هیچ چیزی بیشتر تو ارزش نداره برای من ... زیباترین لحظه های زندگی من آون زمانی بود که تو در کنارم خواب بودی و عطر تو تمام بوهای دنیا رو از بین میبرد. اون وقت من نبودم. اک گول کوچولو بود که در کنار مادربزرگ که داشت دگمه های لباس ها رو می دوخت عروسک بازی میکرد.
این احساس رو نمیشناسه کسی و با این احساس میخواستم همیشه بمیرم.
ادامه دارد
ادامه داستان کوین ...
نامه مادر کوین اک گول Akgül
کوین عزیز تو فوریه ۱۷ سالگی متوجه شدم که چیزی در شکمم حرکت میکند و رفتم پیش مادرم و دکتر زنان. دکتر گفت شما حامله هستید. اول خوشحال بودم و ناراحت و گریه میکردم. از عواقبش میترسیدم و ترسم بیخود نبود. مادرم پیشنهاد داد سقط کنم.
ولی دکتر قبول نکرد چون سه ماه گذشته بود. من مونده بودم با یک بچه از پاتریک...
رفتم آرایشگاه به پاتریک گفتم من حامله هستم و تقریبا هر هفته کوکایین مصرف میکردم. و از اون روز تصمیم گرفتم بخاطر تو حداقل این کار رو نکنم کوین.
همون شب رفتم خونه و آخرین شبی بود که پدرم رو دیدم. پدرم و یک برادرم منتظر من بودن و نزاشتن من وارد خونه شم. پدرم با کمر بند و موهام که تازه پاتریک کوتاه کرده بود دست برادرم بود ... مادرم گریه میکرد و جیغ میزد و من فقط آخرین لقد یادمه از برادرم که بین پاهام و شکمم بود و بیهوش شدم از درد....
روز بعد در بیمارستان چشمم رو باز کردم پرسیدم بچه ام زنده است. ...همه جا خونی بود ... منو باید صریحا جراحی میکردن پارگی رحم بر اثر ضربه موقع حاملگی ...
نیم ساعت بعد از بهوش آمدنم پلیس تو بیمارستان با روانپزشک میخواستن داستان رو بدانند.
منم تمام داستان رو گفتم. روانشناسم بسیار مهربان برخورد کرد و گفت دیگه لازم نیست هیچوقت به آون خونه برگردید و من برای امنیت شما و بچه شما اقدام میکنم.
من ۹ روز بیمارستان بودم و منو فرستادن خانه زنان شهر لوتزرن که از نظر امنیتی مطمین باشه... اون فوریه ۱۹۹۶ بود و تا به امروز نه پدرم موصطفی و نه برادرم احمد رو دیدم. به مادرم چند بار زنگ زدم ولی گفت آگه پدرت بفهمه تو زنگ میزنی منو میکشه ...
پدرم ظالم تر از ظالم بود و هنوز نمیفهمم آیا دین و باورشان از یک بچه تو شکم من ارزشش کمتر بود...
من تحت مراقبت بودم و چیزی مصرف نمیکردم. پاتریک هفته ای یک بار میومد لوتزرن Luzern منو ببینه و خیلی خوشحال بود که پسر دار میشه...
اواخر ماه جون ماه ششم بود که پاتریک گفت برام یک اپارتمان میگیره و کمک میکنه که بچه رو بزرگ کنم. دیری نگذشت ۲۴ جولای ماه هفتم تو دنیا اومدی و اسم تو رو اسم مردی رو گذاشتم که زندگی منو نجات داد از دست پدرم. دکتر Kevin Hardy کوین هارت روانشناسم.
روزهای اول زندگی با تو کوین بسیار زیبا بود و تمام خاطرات من با مادربزرگم یادم میومد و تمام محبت های آون. چیزی از مادرم تو ذهنم نداشتم و همیشه فکر میکردم کاش میتونستم برم با تو دوباره آنتالیا و گازان تپه... ولی یک زن تنها اونجا هیچ ارزشی نداشت.
سه سال بیشتر نداشتی که پاتریک فقط ماهی یکبار میومد و یک شب دوباره شروع کرد براممشروب بیاره و کوکایین...و من باز هم شروع کردم گویا خوشبختی با تو بودن من رو ارضا نمیکرد و فقط میدونستم اینطور پاتریک من رو دوست خواهد داشت آگه مثل خودش بشم و باهاش هم پا باشم.
چرا با تو همپا نشدم کوین...تو همه چیز من بودی ... ولی پاتریک و پدرم و مادرم و برادرم و همه و همه مدام از من یک چیز میخواستند اونی باشم که نیستم.
فقط مادر بزرگم منو اونطور میخواست که بودم ... من چیزی نبودم برای هیچ کس کوین ... درک میکنی مادرت رو. شاید متاسف بشی که من مادرتم ولی دلم میخواد بدونی هیچ چیزی بیشتر تو ارزش نداره برای من ... زیباترین لحظه های زندگی من آون زمانی بود که تو در کنارم خواب بودی و عطر تو تمام بوهای دنیا رو از بین میبرد. اون وقت من نبودم. اک گول کوچولو بود که در کنار مادربزرگ که داشت دگمه های لباس ها رو می دوخت عروسک بازی میکرد.
این احساس رو نمیشناسه کسی و با این احساس میخواستم همیشه بمیرم.
ادامه دارد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
کوین عزیز امروز که این نامه رو میخونی تولد تویه ولی میدونستی که من و تو هر دو تو یک ماه متولد شدیم تو ۲۴ جولای و من هم ۲۳ جولای ... این بزرگترین هدیه ای بود که از مادر طبیعت داشتم.
تو تقریبا سه ساله بودی من دوباره به کوکایین معتاد شدم چون نه تنها وابسته به پاتریک بودم بلکه احساس میکردم ازش همزمان متنفرم. چون آون باعث شد دوره آرایشگری رو تموم نکنم و امروزه از سوشیال پول بگیرم. بدم میاد گدایی کنم. نمیخوام کوین من با یک مادر گدا بزرگ شه.
همیشه دلم میخواست تو رو به مادر و پدرم نشون بدم و بگم چقدر به خودم میبالم. به خودم میبالم چون یک پسر داشتم کوین.
این آرزوی من نبود بچه دار شم ولی دلم همیشه بک پسر میخواست. چهار ساله کمی زودتر گذاشتم تو رو توی گروه بچه ها و متاسفانه چون هر روز و هر روز بیشتر الکل میخوردم نمیتونستم سر موقع ببرمت سر گروه بازی...
متاسفانه و یا خوشبختانه مادر های دیگه و مربی بچه ها فهمید که من ژولیده میام. لهجه یک شهر دیگه رو دارم و موهام مشکیه و فامیلی منم که یلدیریم yildrim بود ...
همه و همه دست به هم دادن و چند روز بعد یک روز دو تا خانم از طرف دولت اومدن تا اوضاع ما رو بررسی کنند.
من حالم اصلا خوب نبود طوریکه مامورین دولت تو رو برداشتند و بردن و من حس و حال نداشتم که از تحت بیام پایین... فقط صدای گربه تو و خودم که میگفتم کوین یادمه ...
چیزی نگذشت آمبولانس اومد و وسایل شخصی منو برداشتم و به طرف کلینیک... ترک بعد از یکسال...درد بدن رو میتونستم تحمل کنم ولی درو دوری از تو کوین برام کشنده بود...
مدام تو کلینیک میگفتم پسرم رو میخوام و روز چهارم مددکار بچه رو آورد و پاتریک هم همراه بود... شاید یادت باشه که تو اطاقم رو زمین یک ساعت سه تایی بازی کردیم با حیواناتی که بیمارستان داده بود. من و تو پاتریک. زیباترین لحظه های سه تایی ما بود.
پاتریک چون پول داشت و مصرف میکرد و به خودش میرسید... دیده نمیشد که زیاد معتاد. من زندگی نابودم کرده بود فقط ۲۲ سال داشتم ولی مثل زنهای ۵۰ ساله به نظر میومدم.
فقط تو رو میخواستم کوین. فقط تو رو و حاضر بودم از پنجره کلینیک فرار کنم با تو ولی نمیشد طبقه پنجم بودیم.
پاتریک قول داد بهتر شدم بیاد لوتزرن با هم زندگی کنیم. و اونم ۴۴ سالش بود و دخترش رفته بود انگلیس درس بخونه و زنش که جدا شده بود ... بی خبر بود ازش. شایدم میگفت من رو اروم کنه...
هنوز بیمارستان بودم که دو تا خانم با یک آقا با دکترم و مددکار بیمارستان خواستند با من حرف بزنند...
فکر میکردم برام خونه گرفتند و میخوان بگن که کوین با من میاد تو یک خونه تازه.
با خنده روی لبها ولی آغشته از ترس و با درد بدن از ترک الکل و مواد وارد اطاق شدم.
دکترم گفت خانم یلدیریم میخواستیم به شما بگیم که دولت فعلا حضانت بچه رو از شما میگیره و کوین رو به یک خانه کودک میفرستیم.
هنوز جمله دکتر تمام نشده بود که من دادی کشیدم که تمام کبوتران باغ کلینیک سنت اوربان st. Urban به آسمان پریدن.
هیچی دیگه یادم نیست تا یک ساعت و نیم بعد. بعد از آرام بخش کلینیک بیدار شدم تو تختم و کنارم مددکار نشسته بود.
گفتم خانم ییلدریم این بهترین راه برای کوین بود چون پدر بچه کار میکنه و نمیتونه تقبل مسولیت کنه و شما هم که متاسفانه در این حال نمیتونید ... به محض اینکه حال شما بهتر شد حتما کوین رو به شما بر میگردونن ...
مطمین بودم از یک مادر معتاد تو سویس بچه رو بگیرن پایان همه رابطه هاست.
شاید خودخواهی من بود که میخواستم کوین پیش من باشه پیش خودم فکر کردم. ولی به وقت ساعتهایی میفتادم که مست گوشه اطاق بودم و کوین از گرسنگی گریه میکرد و نون میدادم دستش از خودم متنفر میشدم..
نه از خودم از پاتریک از پدرم از مادرم از برادرم از رحمان و از خدا و دنیا. از همه متنفر میشدم.
فقط کوین تو بودی که هیچ گناهی نداشتی تو این میان حتی نتونستم یک مادر ساده و سالم برای تو باشم....
ادامه دارد ...
کوین عزیز امروز که این نامه رو میخونی تولد تویه ولی میدونستی که من و تو هر دو تو یک ماه متولد شدیم تو ۲۴ جولای و من هم ۲۳ جولای ... این بزرگترین هدیه ای بود که از مادر طبیعت داشتم.
تو تقریبا سه ساله بودی من دوباره به کوکایین معتاد شدم چون نه تنها وابسته به پاتریک بودم بلکه احساس میکردم ازش همزمان متنفرم. چون آون باعث شد دوره آرایشگری رو تموم نکنم و امروزه از سوشیال پول بگیرم. بدم میاد گدایی کنم. نمیخوام کوین من با یک مادر گدا بزرگ شه.
همیشه دلم میخواست تو رو به مادر و پدرم نشون بدم و بگم چقدر به خودم میبالم. به خودم میبالم چون یک پسر داشتم کوین.
این آرزوی من نبود بچه دار شم ولی دلم همیشه بک پسر میخواست. چهار ساله کمی زودتر گذاشتم تو رو توی گروه بچه ها و متاسفانه چون هر روز و هر روز بیشتر الکل میخوردم نمیتونستم سر موقع ببرمت سر گروه بازی...
متاسفانه و یا خوشبختانه مادر های دیگه و مربی بچه ها فهمید که من ژولیده میام. لهجه یک شهر دیگه رو دارم و موهام مشکیه و فامیلی منم که یلدیریم yildrim بود ...
همه و همه دست به هم دادن و چند روز بعد یک روز دو تا خانم از طرف دولت اومدن تا اوضاع ما رو بررسی کنند.
من حالم اصلا خوب نبود طوریکه مامورین دولت تو رو برداشتند و بردن و من حس و حال نداشتم که از تحت بیام پایین... فقط صدای گربه تو و خودم که میگفتم کوین یادمه ...
چیزی نگذشت آمبولانس اومد و وسایل شخصی منو برداشتم و به طرف کلینیک... ترک بعد از یکسال...درد بدن رو میتونستم تحمل کنم ولی درو دوری از تو کوین برام کشنده بود...
مدام تو کلینیک میگفتم پسرم رو میخوام و روز چهارم مددکار بچه رو آورد و پاتریک هم همراه بود... شاید یادت باشه که تو اطاقم رو زمین یک ساعت سه تایی بازی کردیم با حیواناتی که بیمارستان داده بود. من و تو پاتریک. زیباترین لحظه های سه تایی ما بود.
پاتریک چون پول داشت و مصرف میکرد و به خودش میرسید... دیده نمیشد که زیاد معتاد. من زندگی نابودم کرده بود فقط ۲۲ سال داشتم ولی مثل زنهای ۵۰ ساله به نظر میومدم.
فقط تو رو میخواستم کوین. فقط تو رو و حاضر بودم از پنجره کلینیک فرار کنم با تو ولی نمیشد طبقه پنجم بودیم.
پاتریک قول داد بهتر شدم بیاد لوتزرن با هم زندگی کنیم. و اونم ۴۴ سالش بود و دخترش رفته بود انگلیس درس بخونه و زنش که جدا شده بود ... بی خبر بود ازش. شایدم میگفت من رو اروم کنه...
هنوز بیمارستان بودم که دو تا خانم با یک آقا با دکترم و مددکار بیمارستان خواستند با من حرف بزنند...
فکر میکردم برام خونه گرفتند و میخوان بگن که کوین با من میاد تو یک خونه تازه.
با خنده روی لبها ولی آغشته از ترس و با درد بدن از ترک الکل و مواد وارد اطاق شدم.
دکترم گفت خانم یلدیریم میخواستیم به شما بگیم که دولت فعلا حضانت بچه رو از شما میگیره و کوین رو به یک خانه کودک میفرستیم.
هنوز جمله دکتر تمام نشده بود که من دادی کشیدم که تمام کبوتران باغ کلینیک سنت اوربان st. Urban به آسمان پریدن.
هیچی دیگه یادم نیست تا یک ساعت و نیم بعد. بعد از آرام بخش کلینیک بیدار شدم تو تختم و کنارم مددکار نشسته بود.
گفتم خانم ییلدریم این بهترین راه برای کوین بود چون پدر بچه کار میکنه و نمیتونه تقبل مسولیت کنه و شما هم که متاسفانه در این حال نمیتونید ... به محض اینکه حال شما بهتر شد حتما کوین رو به شما بر میگردونن ...
مطمین بودم از یک مادر معتاد تو سویس بچه رو بگیرن پایان همه رابطه هاست.
شاید خودخواهی من بود که میخواستم کوین پیش من باشه پیش خودم فکر کردم. ولی به وقت ساعتهایی میفتادم که مست گوشه اطاق بودم و کوین از گرسنگی گریه میکرد و نون میدادم دستش از خودم متنفر میشدم..
نه از خودم از پاتریک از پدرم از مادرم از برادرم از رحمان و از خدا و دنیا. از همه متنفر میشدم.
فقط کوین تو بودی که هیچ گناهی نداشتی تو این میان حتی نتونستم یک مادر ساده و سالم برای تو باشم....
ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#Kevin
ادامه داستان کوین نامه اک گول صفحه ۱۱ نامه
از بیمارستان که برگشتم خونه، سه ماه شده بود و تمام خونه من زیر آوار شیشه خالی الکل و سوزنهای تزریق....بوی سیگار مانده تو زیرسیگاری و رطوبت و بوی تافن آبجو از شیشه های خالی خونه رو پر کرده بود... در رو بستم و مستقیم رفتم خانه کودک سراغ تو کوین. میخواستم کوین پسرم رو ببینم. همه چیز رو از دست داده بودم. پول زیادی هم برام نمانده بود و باید شش روز دیگه منتظر میموندم تا دولت پول بریزه تو حسابم.
زنگ زدم به پاتریک که شب بیاد پیشم. همزمان رسیدم به خانه کودک. زنگ موسسه رو زدم دیدم کسی نیست بعد از چندین بار یک نفر از تیم تمیزی اومد و گفت بچه ها ۵ روز رفتن اسکی با خانه کودک... من از چیزی خبر نداشتم.
مثل پرنده بال شکسته برگشتم خونه و فقط لباسهای تو رو بو میکردم و فکر میکردم هرگز دیگه نمیبینمت و ترس عجیبی منو برداشت.
همینطور که آلبوم عکسهای تو رو میدیدم پاتریک زنگ زد و اومد بالا تو دستش غذا نبود ولی دو شیشه شراب برای شروع بدبختی من بود. دو شیشه که باعث شد من آواره خیابون شم. دو شیشه که نتیجه زندان من بود و دو شیشه شراب که از پدرت هدیه من شد که تازه از ترک برگشته بودم. پدرت میدونست چطور منو وابسته به خودش نگه داره...
کوین عزیز فکر نکن تقصیر پدرت هست. نه داستان قدیمی تر از این حرفهاست. پدرم قربانی بیکاری در ترکیه شد. مادرم قربانی تصمیم پدرم. من قربانی فرهنگ ترک که دخترم. مادر بزرگم قربانی سنگ کبد. من قربانی رحمان بی. نارینج قربانی تصمیم من. پدرم قربانی دین و باور خودش و برادرم قربانی مردسالاری ترکها در خارج از کشور و من قربانی ندانم کاری و همه قربانی مهاجرت. و تو کوین قربانی اعتیاد پدر و مادری بی تکلیف.
پسرم پنج ساله بودی وقتی از من تو رو گرفتن و فقط ماهی یکبار تو رو اجازه داشتم ببینم و میشد سالی ۱۲ بار و اگر کلینیک نبودم در ۱۶ سال اخیر ۱۹۲ بار دیدمت که نصف یک سال هست در جمع.
من آرزوهایی داشتم که با تو باشم و در کنار تو پیر شم.
امروز همه چیز بر خلاف برنامه من هستش. در ۱۶ سال گذشته تقریبا ۴ سال در زندان بودم ولی هر بار تو رو دیدم آزادی مطلق رو و متعلق نبودن به هیچ چیز رو احساس کردم.
نمیدونم از کجا ولی از یک سوزن کثیف بیماری HIV به من هدیه شد. سالها نفهمیدم ولی وقتش رسیده به این نکبت پایان بدم. امیدوارم که روزهای آخر زندگیم تو رو بیشتر ببینم.
پسرم فقط یک چیز یادت باشه حتما برو سراغ سهم ارث تو. چون تو قانون ترکیه من دختر بودم و لعنت شده برای همیشه ولی تو سویس من حق دارم و این حق تویه. این چیزی هست که پدرم ۲۱ سال منو محروم کرد ... از دیدن مادرم و خودش و برادرام....هرگز نمیبخشمش. من دلیل عاطفی دارم. ولی تو هم از حق قانونی خودت نگذر.. میدونم این دردناک برای پدرم ولی این انتقام منو بگیر از پدرم.
قول بده.
عاشق همیشگی تو Akgül مادرت ...
کوین گریه میکرد و گفت چرا اینقدر دیر.
برای چی به من نگفت.
پدرم کجاست؟
از پدرم چی شده؟
من گفتم کوین بریم پیش مادرت چهارشنبه همه این سوالها رو بپرسیم.
من دعوتت میکنم به یک نهار با هم ولی میخوام یک داستان برات تعریف کنم.
کوین گفت شما ترکین؟
گفتم نه ایرانی هستم. رفتیم تو یک رستوران برای نهار.
ادامه دارد....
ادامه داستان کوین نامه اک گول صفحه ۱۱ نامه
از بیمارستان که برگشتم خونه، سه ماه شده بود و تمام خونه من زیر آوار شیشه خالی الکل و سوزنهای تزریق....بوی سیگار مانده تو زیرسیگاری و رطوبت و بوی تافن آبجو از شیشه های خالی خونه رو پر کرده بود... در رو بستم و مستقیم رفتم خانه کودک سراغ تو کوین. میخواستم کوین پسرم رو ببینم. همه چیز رو از دست داده بودم. پول زیادی هم برام نمانده بود و باید شش روز دیگه منتظر میموندم تا دولت پول بریزه تو حسابم.
زنگ زدم به پاتریک که شب بیاد پیشم. همزمان رسیدم به خانه کودک. زنگ موسسه رو زدم دیدم کسی نیست بعد از چندین بار یک نفر از تیم تمیزی اومد و گفت بچه ها ۵ روز رفتن اسکی با خانه کودک... من از چیزی خبر نداشتم.
مثل پرنده بال شکسته برگشتم خونه و فقط لباسهای تو رو بو میکردم و فکر میکردم هرگز دیگه نمیبینمت و ترس عجیبی منو برداشت.
همینطور که آلبوم عکسهای تو رو میدیدم پاتریک زنگ زد و اومد بالا تو دستش غذا نبود ولی دو شیشه شراب برای شروع بدبختی من بود. دو شیشه که باعث شد من آواره خیابون شم. دو شیشه که نتیجه زندان من بود و دو شیشه شراب که از پدرت هدیه من شد که تازه از ترک برگشته بودم. پدرت میدونست چطور منو وابسته به خودش نگه داره...
کوین عزیز فکر نکن تقصیر پدرت هست. نه داستان قدیمی تر از این حرفهاست. پدرم قربانی بیکاری در ترکیه شد. مادرم قربانی تصمیم پدرم. من قربانی فرهنگ ترک که دخترم. مادر بزرگم قربانی سنگ کبد. من قربانی رحمان بی. نارینج قربانی تصمیم من. پدرم قربانی دین و باور خودش و برادرم قربانی مردسالاری ترکها در خارج از کشور و من قربانی ندانم کاری و همه قربانی مهاجرت. و تو کوین قربانی اعتیاد پدر و مادری بی تکلیف.
پسرم پنج ساله بودی وقتی از من تو رو گرفتن و فقط ماهی یکبار تو رو اجازه داشتم ببینم و میشد سالی ۱۲ بار و اگر کلینیک نبودم در ۱۶ سال اخیر ۱۹۲ بار دیدمت که نصف یک سال هست در جمع.
من آرزوهایی داشتم که با تو باشم و در کنار تو پیر شم.
امروز همه چیز بر خلاف برنامه من هستش. در ۱۶ سال گذشته تقریبا ۴ سال در زندان بودم ولی هر بار تو رو دیدم آزادی مطلق رو و متعلق نبودن به هیچ چیز رو احساس کردم.
نمیدونم از کجا ولی از یک سوزن کثیف بیماری HIV به من هدیه شد. سالها نفهمیدم ولی وقتش رسیده به این نکبت پایان بدم. امیدوارم که روزهای آخر زندگیم تو رو بیشتر ببینم.
پسرم فقط یک چیز یادت باشه حتما برو سراغ سهم ارث تو. چون تو قانون ترکیه من دختر بودم و لعنت شده برای همیشه ولی تو سویس من حق دارم و این حق تویه. این چیزی هست که پدرم ۲۱ سال منو محروم کرد ... از دیدن مادرم و خودش و برادرام....هرگز نمیبخشمش. من دلیل عاطفی دارم. ولی تو هم از حق قانونی خودت نگذر.. میدونم این دردناک برای پدرم ولی این انتقام منو بگیر از پدرم.
قول بده.
عاشق همیشگی تو Akgül مادرت ...
کوین گریه میکرد و گفت چرا اینقدر دیر.
برای چی به من نگفت.
پدرم کجاست؟
از پدرم چی شده؟
من گفتم کوین بریم پیش مادرت چهارشنبه همه این سوالها رو بپرسیم.
من دعوتت میکنم به یک نهار با هم ولی میخوام یک داستان برات تعریف کنم.
کوین گفت شما ترکین؟
گفتم نه ایرانی هستم. رفتیم تو یک رستوران برای نهار.
ادامه دارد....