Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015 – Telegram
Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015
612 subscribers
1.91K photos
19 videos
43 files
557 links
Dr. Morris Setudega
استاد دانشگاه، رواندرمانگر سیستمی,
عضو انجمن روانشناسان APA
عضو مشاوران و سوپر ویژن سویس BSO
عضو انجمن systemis سویس

نوشته های خودم از صفحه اصلی +Think# و مطالب آموزشی ترجمه شده از جزوات تدریس در
دانشگاه
#dr_morris_setudegan
Download Telegram
💫💫💫💫

اگر همه "من" هایی که از خود میسازیم و به جهان ارائه میکنیم با "من" واقعی ما تطابق داشت، جهان بهشتی میشد که همه برای ان دست به دعا شده اند چون به "من" خود باوری ندارند‌.

موریس ستودگان
💫💫💫💫

زیباترین وابستگی در جهان وابستگی به کتاب است. تنها وابستگی که ما را در مستقل فکر کردن و بودن یاری میدهد.

موریس ستودگان
💫💫💫💫

انچه که زندگی ما را مختل میکند اختلالات روانی نیستند. عدم پذیرش "من" واقعی ماست.

موریس ستودگان
بخشیدن به ما زندگی جدید میبخشه. اگاهانه دیگران رو برای نادانیهای مقطعی شون ببخشیم، چرا که همه ما در زمانی نادانیم.

قضاوت دیگران بار مسئولیت به دوش ما میزاره ولی ما رو بهتر جلوه نمیده. پذیرش خودمون به هر شکلی که هستیم و پذیرش دیگران به هر شکلی که هستند و پذیرش اتفاقات بین ما و دیگران میتونه بار بزرگی رو از دوش ما برداره.

زندگی چیزی جز بخشیدن (به) خود و بخشیدن (به) دیگران نیست.


#دکتر_موریس_ستودگان
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
کوین امروز صبح دوباره آمد

دیروز صبح خونه بودم تلفن زنگ زد و گوشی رو برداشتم و یک جوانی گفت دکتر من کوین هستم و میخوام شما رو امروز ببینم.
گفتم چرا؟
گفت فصد خودکشی دارم.
دوست دخترم که باهاش تو کلینیک آشنا شدم گفتش پیش شما میومده و شما ایشون رو منصرف کردید...
گفتم مشکلتون چیه؟
گفت دوست دخترم نمیخواد با من باشه
و یک هفته هستش از کلینیک اومدم بیرون. دارو مصرف میکنم.
گفتم حال مادر و پدرتون چطوره؟ گفت با پدرم رابطه ای ندارم. چون از وقتی از مادرم جدا شده با من نخواسته رابطه ای داشته باشه و میگفته من آدم بی مصرف و فایده ای میشم.
مادرم هم معتاد شده و من باهاش تلفنی حرف میزنم، چون خودش تو زندان هستش.
گفتم برادر و خواهرات؟
گفت ندارم. تک فرزندم.
پرسیدم آیا خودتم فکر میکنی بی مصرفی؟ همانطور که پدرت گفت ... گفت اره.

گفتم اوکی بیا من خونه هستم ولی و مریضم شدید...
گفت دکتر واگیر نداره؟
گفتم چه فرقی داره تو که میخوای خودت رو بکشی با ویروس یا بدون ویروس..‌.
به همسرم گفتم که کسی میاد کلی قر زد بهم.
زنگ زدم به جوان دوباره و گفتم این آدرس من و سر راه یک داروخانه هست و اسم من رو بگو و چیزی میده برام بیار.
زنگ زدم داروخانه گفتم یک ده تا آسپرین بدید به شخصی که میاد اسم من رو میگه ...

۲۰ دقیقه بعد کوین اومد یک جوان ۲۲ ساله لاغر زرد با لباس های ژولیده و چشمان قرمز که گویا الان گریه کرده باشه.

نشست رو زوفا و منم خودم رو کمی جمع و جور کردم. ایشون بسیار متاسف بود که با این حالت ایشون رو پذیرفتم.

گفت دکتر آگه میدونستم اینقدر مریضید دیرتر میومدم.

گفتم کوین شما گفتید قصد خودکشی دارید. و برای همین من خواستم با شما آشنا بشم که آگه این ویروس منو از پا در آورد لااقل اون دنیا یک دوست داشته باشم.

گفت یعنی شما جز من دوستی ندارید. گفتم امروز خیر
ازش تشکر کردم بخاطر دارو که برام گرفت. گفت اقای دکتر لااقل تونستم برای شما یک کار مثبت بکنم. گفتم دقیقا دیدید بابای شما بیخود میگفت شما فایده ای ندارین.
کوین اشک حلقه زد تو چشمهاش دوباره. گفتم کوین چیز خاصی هست. گفت امروز ۲۹ تولد پدرم هستش. به همسرم گفتم از کیک کریسمس ببره بیاره که بتونیم با کوین قهوه بخوریم و کیک ...
همسرم کارهای منو میشناسه.

من سرفه های شدید میکردم.

کوین نصف کیک و قهوه رو خورد. احساس کردم میخواد بره.
گفتم چرا نمیخوری کوین.
گفت میتونم فردا بقیه کیک تولد پدرم رو بخورم. لااقل اینطور مطمینم که یک انگیزه دارم و امشب خودم رو نمیکشم. شما هم قول بدین تا فردا با ویروس بجنگید دکتر.

کوین رفت و عصری براش یک پیام کوتاه نوشتم. لطفا فردا صبح میای منزل ما یک لیتر شیر همراه خودتون بیارین.

کوین امروز صبح طبق قرار ما اومد. با یک لیتر شیر.
گفتم خوب کوین چه خبر. دیروز چطور بود. چه کردی؟
گفت دکتر به دوست دخترم زنگ زدم و گفتم پیش شما قهوه و کیک خوردم. بهش قول دادم اومد بیرون با هم بیام پیش شما شاید مشکل ما رو بتونید حل کنید (امید به اینده)
کوین گفت دکتر نظر شما چیه آگه امروز یک چیز کوچیک برای مادرم بخرم برم پیش مادرم زندان.
گفتم چه ایده خوبی کوین. بعد فردا برام تعریف میکنی که حال مادرت چطوره. گفت اره حتما یک سلفی میگیرم آگه زندان اجازه بدن.
گفتم کوین راستی من دیشب تا صبح با ویروس ها جنگیدم. تا امروز تو رو ببینم. مرسی از عیادتت.
کوین خیلی به خودش بالید. غرور از سر و صورتش میریخت که من تشکر کردم ازش.
یک قهوه خورد و بقیه کیک رو. گفت دکتر امروز مزه کیک از دیروز بهتره. گفتم چطور کوین. گفت خیلی شیرین تر به نظر میرسه. گفتم احتمالا شیری که شما آوردی بدون شکر بوده ... کوین کلی خندید. منم به همچنین از ایده های خودم گاهی خودم میخندم.

کوین خوشحال رفت تا بره مادرش رو ببینه.
برام اس ام اس نوشت بعدش. دکتر مادرم رو دیدم.
تا فردا با ویروس ها بجنگید منم با ویروس خودم میجنگم... ما حتما برنده میشیم. (احساس ما برای کوین اشک تو چشمام حلقه انداخت)
گاهی آدمها چیز زیادی نیاز ندارند برای امیدوار شدن....


ادامه دارد....
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
ادامه دارد ...

کوین امروز صبح با یک نامه از مادرش اومد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan

بقیه ماجرا کوین‌
#kevin
کوین دیروز شنبه با یک نامه از طرف مادرش اومد. قرار ما ساعت ۹.۳۰ صبح منزل بود. ساعت ۹ بود از پنجره بیرون رو نگاه کردم دیدم یکی با کاپشن و کلاه سر خیابون نشسته و گویا غمگین.
با سمارت (سگم) رفتم بیرون دیدم کوین نشسته.
گفتم کوین زود اومدی من میخواستم برم با سمارت کمی راه برم و هوای تازه و سرد استشمام کنم.
گفت منم میتونم بیام. سمارت خودش رو مالید به پای کوین و معمولا این کار رو نمیکنه. به عنوان سلام به کوین.
راه افتادیم.
پرسیدم کوین حالت خوبه؟
گفت بد نیستم ولی موندم که امشب چیکار کنم، سال نوی و تحویل سال. دلم میخواست پیش کورنلیا باشم. دوست دخترم...
همینطور که قدم میزدیم از لب آب رد میشدیم گفتم کوین امروز زود اومدی پیشم.
گفت اره دیشب خیلی بد خوابیدم. گفتم چیز خاصی شده. گفت اره از مامانم یک نامه داشتم و به من تو زندان داد. گفت رفتی خونه بخون.
ما همچنان قدم میزدیم. گفت دکتر میخواین بخونید. گفتم عینکم همراه نیست میتونیم روی یک نیمکت بشنیم و برام بخونید...
گفت ترجیحا بریم خونه شما هنوز سرفه های شدید میکنید.

پیش خودم فکر کردم. چقدر این بشر سوسیال هستش و چقدر امپاتیک.

گفت راستی دکتر زیر اون درخت (از دور به یک درخت پیر اشاره کرد.) تصویرش رو پایین گذاشتم. اتفاقا یک سنجاب هم اونجا زیر درخت بود وقتی رسیدیم.
گفت اونجا قبر الیس هستش. بریم تا اونجا...
من با تعجب پرسیدم الیس؟
گفت اره موش خانگی من بود که هفته بعد مرخصی من از کلینیک مرد. گفتم چطور شد مرد؟
گفت وقتی از بیمارستان اومدم دیدم خیلی افسرده هستش و هر روز یک چهارم قرص خودم رو که مال دپرسیون هستش بهش دادم... و هفته بعدش فکر کنم دیگه نمیخواست زندگی کنه ولی من هر روز به رسم دوستی میام سر خاکش و براش یک گردو اینجا چال میکنم. (حال فهمیدید چرا سنجاب ها دور قبر الیس جشن میگیرند)

اتفاقا سمارت همون زمان دوید طرف سنجاب سیاهه چون عاشق شکار سنجاب ولی نمیتونه گیرشون بیاره.
الیس نزدیک موزه ریچارد واگنر دفن شده و جایی که دقیقا نیچه مینشست و داستان مینوشت و برای کوین این موضوع رو تعریف کردم که کمی از هوای الیس بیاد بیرون و مبهوت گوش میکرد.

سوال جالبی کرد کوین. گفت دکتر شما نیچه رو اینجا ملاقات نکردید... گفتم کوین نه من متاسفانه اونقدر سنم زیاد نیست. کلی با هم خندیدیم.

به هر حال برای الیس موش کوین چند لحظه سکوت کردیم و ازش خواستم که دفعه بعد نه برای خودش سرخود نه برای کسی مثل الیس دارو تجویز کنه. کوین خودش از اون روز دیگه دارو مصرف نکرد چون ترسید به سرنوشت الیس دچار بشه ... حالا باید روش کار کنم که داروهاش رو مصرف میکنه چون نیاز داره.
برگشتیم به طرف خونه و از کوین پرسیدم که حال مادرش چطور بود؟
کمی سکوت کرد و گفتم مادرم؟ فکر میکنید یک معتاد تو زندان چه بلایی سرش میارن که ایدز میگیره؟

سوال عجیبی بود؟ گفتم چرا این سوال رو کردی کوین.
گفت مادرم خیلی لاغر شده بود و خیلی زخمهایی عمیق داشت. ازش پرسیدم که چرا اینطور شده گفتش که اچ آی وی داشته چندین ساله و دیر متوجه شده و دکتر بهش گفته شاید تا ۶ ماه دیگه بیشتر زنده نباشه.
کوین با صدایی لرزان تعریف میکرد. و روی نیمکت سر راهی نشست و یک نصف سیگار روشن کرد. و آرام آرام گریه میکرد و دود از زیر کلاهش میومد بالا. سمارت نشست پیشش بهش دلگرمی بده. و نگاه میکرد یا تعجب به کوین. سمارت میدونه وقتی کسی گریه میکنه تو مطب زیاد موقعیت جالبی نیست.
کوین پرسید دکتر من همه چیز رو با هم دارم از دست میدم. مادرم ...الیس و کورنلیا که دیگه منو دوست نداره... چیکار کنم دکتر و آنوقت شما میگید زنده بمانم... زندگی زیباست.‌.

گفتم کوین میفهمم و حق داری. میتونم بشینم کنارت رو نیمکت.
گفتم حتما دکتر. ببخش من نشستم و شما سر پایید..‌
من آرام نشستم کنار کوین رو صندلی بوی سیگار کوین منو به سرفه میآورد. گفتم کوین مرگ الیس چقدر ناراحت کننده بود؟
کوین گفت خیلی دکتر.
گفتم از کی از مادرت جدا شدی؟ گفت از ۵ سالگی. وقتی بابام از مامانم جدا شد منو گذاشتن توی یک خانه کودک و من مادرم رو گاهی میدیدم آگه زندان نبود.

پرسیدم حالا چرا مامانت زندانه؟
گفت همش مواد میفروشه و از فروشگاهها دزدی میکنه. حتی وقتی منو با کالسکه میبرد تو فروشگاهها زیر سرم وسایل میدزدید و قایم میکرد.

کوین همینطور که تعریف میکرد اشکهاش رو پاک میکرد. گفت دکتر، شما گفتید بچه ندارید، درسته؟
گفتم بله.
گفت دکتر منم هیچوقت بچه نمیخوام. چون نمیخوام یک موجود رو مثل خودم بدبخت ببینم. گفت دکتر به نظر شما خدا اصلا وجود داره؟ آگه وجود داره چرا پس ما رو بدبخت میکنه و دزد و معتاد؟ به نطر شما هیچ مادر و پدری بچه خودش رو بد بخت میکنه؟ خدا که پدر ماست چرا ما رو بدبخت میخواد ببینه.
دکتر چرا آدمها اینقدر بد هستند؟ کی مسیول این بی نظمی و مرگ و فساد دنیاست ... دکتر....

ادامه دارد ....‌
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
بقیه داستان کوین
#kevin
کوین همچنان گریه میکرد. البته میدونم جوابی برای سوالهای فلسفی کوین ندارم. چون این سوالها واقعا بجا هستند. فقط گفتم کوین به این سوالها نمیتونم جواب بدم ولی میتونیم با هم در موردش صحبت کنیم.
کوین گفت دکتر میتونیم همیشه بیاییم قدم بزنیم حرف بزنیم.
پرسیدم چرا.
گفت من از اطاقی که احساس کنم به عنوان خطا کار یا مریض دیده میشم رو دوست ندارم.
گفتم چطور؟ چرا این فکر رو میکنی؟
کوین تعریف میکرد. دکتر وقتی بچه بودم همیشه از خانه کودک فرار میکردم و میرفتم در خونه مادرم. هر بار زنگ میزدم و داد میزدم و گریه میکردم، یک همسایه طبقه اول از پشت پرده منو نگاه میکرد و سری تکون میداد، گویا میخواست به من بگه بچه احمق اونجا که هستی بهتره ...مادرت مریضه ... من میخواستم با مادرم باشم. بوی بد خونه مادرم رو خیلی بیشتر از اطاق تو خانه کودک دوست داشتم. بوی خونه مادرم هنوز یادمه. همیشه یک ابر سیگار و بوی الکل مونده تو خونه میومد. برای همین من سیگار میکشم. چون بوی آشناییه و وقتی آبجو میخورم همیشه آون بو برام تداعی میشه...

کوین خیلی خاطرات بودار داشت و از تعریفش بوی بچگی هاش منو همراه خاطرات نو اطاق پر از دود به یاد استاد پیرم مینداخت که خودش سیگار میکشید و میگفت چیزی که در کنار گهواره ام کشیده میشد برای من طعم شیرین شیر مادر رو میده و امنیت برام به همراه داره... جالب بود برام.

کوین از من خواست نامه رو همراه خودم نگه دارم. تا دفعه بعد همدیگر رو میبینیم.
کوین بلند شد چند قدمی با من اومد و گفت دکتر من میرم طرف خونه خودم. راستی دکتر امشب میرم کلینیک پیش کورنلیا. میخوام ازش بپرسم چه اتفاقی باید بیفته که ما با هم دوست بمونیم؟ ببینم کورنلیا چی میگه ... شاید بتونم خواسته هاش رو برآورده کنم.

گفتم ایده خوبیه کوین. این سوال میتونه از یک روان شناس باشه. کوین خندید.
گفتم میشه خودت هم فکر کنی که چه چیز نیاز داری که بتونی با کورنلیا دوست بمونید. بنویس روی یک کارت پستال سال نو و ببر همرات برای کورنلیا ...

کوین خداحافظی کرد و بهم دست داد و دستش ظریف و سرد و خیس از اشکهاش بود هنوز گرچه قبل از دست دادن با پشت کاپشن سربازیش خشک کرده بود.
گفت راستی دکتر کم مونده بود یادم بره ... از جیب کاپشنش یک هدیه کوچولو برای من و یک هدیه کوچولو برای سمارت برای شب سال نو خریده بود.
گفت سال نو شما پر از شادی و تندرستی ...چند قدمی عقب عقب رفت و برگشت ولی تو چشمهاش اشک بود. اشک تنهایی و بی کس بودن در این دنیای بزرگ پر تلاطم.

کوین رفت... من چند لحظه‌ای با هدیه ها تو دستم و سمارت کنارم نشسته به هدیه هاش نگاه میکرد، با دیده کوین رو بدرقه کردم و دیدم کوین مشغول نوشتن پیام هستش...
چند ثانیه نشد دیدم نوشت دکتر یکشنبه مزاحم نمیشم و میدونم دوشنبه تعطیل رسمیه ولی میتونم صبح با شما و سمارت بیام پیاده روی....آگه دلتون نخواست حرفم نمیزنم فقط با شما راه بیام، احساس میکنم که ارزش داره زندگی. کوین & 🐀 الیس (به این شکل)

منم با یک لبخند نوشتم تا دوشنبه ساعت ۹ صبح کوین ...

ادامه دارد! فردا...🌹
Forwarded from Deleted Account
بعد از خواندن این ادامه ها لازم دیدم چند تا چیز رو بگم ،اول اینکه این دنباله دار بودن نوشته ها واقعا گیرایی و جذابیت مطلب رو بیشتر میکنه و ادم همش فکر میکنه چه خواهد شد؟ کمی هم نگرانی که نکند کوین ناامید شود و خودکشی کند؟

دوم اینکه این اولین بار هستش که من یه مطلب طولانی رو میخوانم🙈 ولی باید بگم که لذت میبرم.
و سوم اینکه عکس ها در فضا سازی ذهنی برای این ماجرا خیلی کمک کننده هست.
و در آخر از طرف خودم بی نهایت ممنونم از شما که علی رغم مشغله کاری و این شب های سال نو میلادی که ممکنه فرصت استراحت شما باشه ،وقت می گذارید و این مطالب رو ادامه دار مینویسید🙏
Forwarded from PT
درود بر شما استاد .... واقعا قابل تحسینه
برای خواننده ساده و روان نویسی داستان هم حظ ادبی به همراه داره
و اینکه تصویر گری ذهنی فوق العاده قوی که داشتید باعث ایجاد همدلی و انتقال احساس کامل با خواننده میشه. محوریت داستان روی شخصیت کوین میچرخه اما در عین حال بسیار هنرمندانه نیم نگاهی به وضعیت و موقعیت خودتون مثل بیماری و سرفه ها و از طرفی تقارن زمانی با سال نو میلادی که توی داستان اومده ، اون رو واقعی تر و ملموس تر کرده.
خواننده نقاط مثبت شخصیت کوین رو میبینه مثل ملاحظه و مراعات حال شما و پیشنهاد میده برگردید به خانه باهم . با وقتی دستش رو که از اشک چشم خیس شده پاک میکنه و بعد با شما دست میده و هدیه برای شما و سمارت گرفته ...
جایی کوین میخواد از دوری کورنلیا بگه و شما ازش میپرسید امروز زود اومدی؟! تمرکزش رو از مسئله ناخوشایندش معطوف به زمان حال میکنید....
کوین احساس راحتی میکنه وقتی بادرمانگرش قدم میزنه و به قول خودش دیگه تو نقش خطاکار یا مریض دیده نمیشه...
و همین حس امنیت رو که بهش دادید باعث میشه که بگه "ارزش داره زندگی"...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
ادامه صحبت دوشنبه ۲ ژانویه با کوین ...

#kevin
کوین صبح زود یک پیام فرستاد دکتر ساعت ده صبح پارک سگها...

من نوشتم اوکی.
معمولا کوین زود میومد. امروز به تاخیر انداخته....برام جای سوال بود.
رفتم ساعت ده و کوین تو پارک سگ نشسته بود. سمارت دوید به طرف کوین ... خواست تشکر کنه بابت استخوان که هدیه گرفته بود‌..
تصویر پایین 👇👇👇
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
کوین نشسته بود و به پرندگان کلاغ و اردک و مرغهای دریایی غذا میداد ☝️☝️☝️
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
پارک سگ ☝️☝️از یک پیر زن خیر به شهر ما هدیه شد تا سگها آزاد بتونن بازی کنند...این پارک رو کوین انتخاب کرد...

گفتم کوین چرا راه به این دوری رو انتخاب کردید. گفت آخه دیروز سمارت تنها بود و نمیتونست با سگهای دیگه بازی کنه و فکر کردم اینجا رو بیشتر دوست داره.

امروز کوین لباس بهتری پوشیده بود و کمی بوی ادکلن مخلوط با سیگار میومد.
کوین پرسید دکتر بهنرین؟
گفتم اره ولی تک سرفه ها گاهی میان سراغم.
پرسیدم دیشب خوش گذشت باcornelia کورنلیا.
گفت اره دکتر کلی حرف زدیم و بهش قول دادم اومد از کلینیک دنبال خونه باشیم باهم. شاید مددکار کلینیک کمک کنه.
کوین kevin در حالی که دستکش ها رو در میآورد از تو جیبش یک شکلات سگ در آورد داد به سمارت.
با یک نیم نگاه پرسید دکتر نامهAkgül اک گول رو خوندین؟ تازه فهمیدم مادرش ترک هستش...
گفتم نه ولی عینکم همرامه...با هم میخونیم. بزار با سمارت یک دور بزنم که کارش رو انجام بده بعد میشینیم با هم نامه رو میخونیم.
کوین بلند شد و همراه اومد بدون اینکه ازش بپرسم و یا آون از من بپرسه.
گویا که راه ما از قبل برنامه ریزی شده بود... راه افتادیم

ادامه دارد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
کوین از من خواست بعد قدم زدن تو کافه پشت پارک سگ لیدو بریم و اونجا یک قهوه مهمانم کنم چون بیرون هوا صفر درجه هستش. تصویر کافه ریچمونت پایین👇👇👇این کافه افرادی که مشکل دارن با یاد گرفتن رو استخدام میکنه تا به این افراد یک شانس برای کار بده...

خوشم اومد از این انتخاب کوین. بسیار سوسیال و مردمی هستش این جوان‌.

ادامه دارد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
وارد رستوران شدیم و گفتم کوین امروز خیلی تمیز لباس پوشیدی و به خودتون رسیدی ...
گفت آنوقت اومدم خونه شما دیدم همه چیز تمیز و حتی سمارت هم خیلی مرتب تر از من بود وضعش.
حتی روم نشد رو زوفا بشینم چون شلوارم کثیف بود.
گفتم متاسفم این احساس رو بهتون دادم آگه چیزی گفتم باعث شد این فکر رو کنید و برعکس من مشکلی ندارم با ظاهر چیزها و ارزش های شما برام مهمه که تو این سه بار به من کلی چیزهای جدید آموختی. توجه شما به چیزهای کوچک بی نظیره و قدرت بازتابی شما عالی هستش...
وسط حرفم بود دختر جوانی برای سرویس بغل میز ایستاده بود.
من حرفم رو قطع کردم و گفتم کوین چی مینوشید؟

کوین مبهوت و جواب نداد و به دختر خانم نگاه میکرد. گفتم من یک قهوه با شیر میخوام. سمارت هم کمی آب آگه میشه.
کوین گفت منم شیر با قهوه میخوام ولی خیلی نا مطمین به نظر میرسید.
گفتم کوین. اوکی هستی؟ گفت بله ... این دختره ادکلن کورنلیا رو زده بود،
اتفاقا برای منم جالب بود چون حس کردم آشناست این بو.

ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
بقیه گفتگو با کوین
#kevin
البته تا ما بوی ادکلن رو هضم کردیم بوی شیر قهوه و پودر شکلات روش محیط میز رو پر کرده بود و دیگه بویی از ادکلن خانم نمیومد و روی میز دو تا کوراسن (نونهای هلالی شکل پفی) که یکی رو من با سمارت نصف کردم.

نامه رو در آوردم و عینک دو گذاشتم رو چشمام. روی پاکت با یک خط لرزان نوشته بود برای کوین تاریخ ۲۴ جولای ۲۰۱۶.
پرسیدم چرا به این دیری نامه بدستت رسید. کوین گفت آخه مامانم فکر کرد که تولدم ۲۴ جولای میرم زندان پیشش و این نامه رو به من میده...

نامه رو باز کردم ۱۲ صفحه بدون شماره گزاری. بوی زندان و سیگار از توی نامه با بوی کافه قاطی شد. حتی سمارت بلند شد و بویی کرد گویا فهمید نامه از مادر مریض کوین هست. اک گول مادر کوین ۴۰ ساله...
نامه شروع میشه ...
کوین پسرم، متاسفم که امروز تولدت هیچ هدیه بهتر از اینی ندارم ولی این کیک را تو زندان درست کردم با زن های دیگه ساعت آشپزی که امروز با تو بخورم. ساعت ۲ بعد از ظهر هستش و تو گفتی که چهار میای و تا آون موقع میخوام این نامه رو تموم کنم.
شاید هیچ وقت بهت نگفتم که چقدر دوست دارم و چرا تو رو گذاشتم خانه کودک. ولی برات مینویسم. امروز دکتر گفت شاید شش ماه دیگه بیشتر زنده نباشی و به همین خاطر خواستم قبل از مرگم منو ببخشی و شاید منو درک کنی ...
من از یک خانواده فقیر ترک هستم و پدر و مادرم از ترکیه به سویس برای کار پیش عموی من اومدن. من تو ترکیه تو حوالی آنتالیا پیش مادر بزرگم تا ۹ سالگی زندگی کردم. همون زمان همیشه دلم برای مادرم تنگ میشد. مادرم دو تا برادر هام رو آورده بود سویس چون از من بزرگتر بودن و من چون فقط خرج داشتم براشون و یک مریضی خونی داشتم گذاشتند ترکیه. تا مادرم هم بتونه به هر کار کنه. من عاشق مادربزرگم بودم چون همیشه اجازه میداد من سیگارش رو خاموش کنم و از ته سیگارش یک پک بزنم که خیلی تلخ بود ولی دوست داشتم چون همیشه چایی رو با قند میخورد وقت سیگار همیشه جای لبش شیرین بود. ...
کوین پسرم وقتی ده ساله شدم همسایه مادرم یک مرد بد ذاتی بود که وقتی مادربزرگم خونه نبود من رو به خونه خودشون برد که تلفن بزنه به مادر و پدرم باهاشون حرف بزنم. چون اونها یی گاهی زنگ میزدن و ما میرفتیم با مامان بزرگم اونجا.
سن کمی هست ده ساله و من چون زیاد غذا نداشتیم همیشه لاغر بودم. همسایه مامان بزرگم رحمان بی ( بی=اقا) میدونست مامان بزرگم رفته بیمارستان و منو صدا زد گفت بیا تلفن بزن مادرت.
منم که همیشه منتظر تلفن بودم که مادرم بگه بیا دویدم. دیدم خونه خالی هستش نه دخترش و نه زنش خونه هستند. دخترش نارینج از من دو سال کوچکتر بود و همبازی من.

من رفتم تو اطاق تلفن رو برداشتم و دستم از ترس میلرزید و احساس میکردم که به من دروغ گفته شده. همچین که گوشی دستم بود دیدم رحمان بی نشست پشتم طوری که راه فرار نداشته باشم. کوین عزیز هر بار که به خودم تزریق میکنم رحمان بی و اون درد وحشتناک عصر پاییز و بوی تافن بدن رحمان بی منو به اعماق فراموشی میبره. و خوشحالم که امروز رحمان بی زنده نیست.
بعد اون به هیچ مردی اعتماد نکردم حتی پدرم و برادرم و پدر تو.
هیچ وقت خوشبخت نبودم. ۱۲ سال بیشتر نداشتم که به سویس اومدم چون مادر بزرگم بر اثر بیماری کبد و سنگ کبد درگذشت.
من مانده بودم تنها...یک همسایه وحشتناک ... که چندین بار طعمه بودم.
احساس کردم سویس بهتر میشود. و همه چیز را فراموش میکنم. وقتی به سویس رسیدم همان روزهای اول دلم برای سیگار مادر بزرگ که نه جای لبهای شیرین مادر بزرگم روی سیگار تنگ میشد.
دلم برای بوی جلبکها روی دیوار خیس خانه مادر بزرگم تنگ میشد. من عاشق بوی جلبکها بودم وقتی با حلزون روی دیوار از بیرحمی رحمان بی حرف میزدم. حتی حلزون خجالت میکشید و به داخل خانه اش میرفت وقتی اشکهای من روی خانه اش می‌چکید ...
مادر بزرگم به مادرم پای تلفن گفت... نور گل درختت را ببر پیش خودت فقط با حلزون ها حرف میزند حتی با دختر رحمان هم بازی نمیکند.

من نامه رو بلند برای کوین میخوندم... کوین اشک میریخت...

اشکهای کوین چند قطره روی زمین ریخت و سمارت لیس میزد. چون نمک دوست داره. گفتم کوین قطع کنم دیگه نخونم. گفت چرا دکتر آگه میشه همه رو بخونید.

نامه آنقدر خوب نوشته شده بود که امروز صبح تمام موهای سرم سیخ ایستاده بود وقتی میخواندم.

اومدم سویس کوین ولی از همون روزهای اول پدرم فقط منو میزد چون نمیخواستم با برادرها تو یک اطاق بخوابم چون همه غریبه بودن و فقط صدای مادرم که تلفن میزد بهترین آشنا من بود. من پنج سال بیشتر نداشتم که با مادربزرگم تنها شده بودم. کاش مادربزرگم زنده میموند و حتی با قیافه گند رحمان هم حاضر بودم کنار بیام ولی از پدر و برادرام چوب نخورم.

اولین بار که از مدرسه به خونه میرفتیم دو تا از پسرهای ترک که چهارده ساله بودن به من سیگار دادن و با هم سیگار کشیدیم. اولین بار بود....

ادامه دارد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
پسرم وقتی اولین بار شنیدم که تو سعی به خودکشی کردی. فکر کردم نکنه از من به تو به ارث رسیده. چون دکتر گفته بود بیماری خونی من موروثی نیست. من بچه نمیخواستم ولی تو بدنیا اومدی و به من زندگی بخشیدی.
من هم سعی به خودکشی کردم چندین بار وقتی ناانید و مضطرب و تنها بودم ولی موفق تشدم. و گویا الله میخواد که به من با یک بیماری بمیرم و عذاب بکشم. نمیدونم چرا. نمیدونم من به کسی بدی نکردم حتی به عایشه زن رحمان بی هیچ وقت نگفنم که شوهرش به من تجاوز کرد که مبادا احساس بدبختی کنه. به هیچ کس نگفتم‌ تو اولین نفری که به تو مینوبسم. حتی بعد خودکشی تو کلینیک به دکتر هم نگفتم چرا. نمیخواستم اسم اسلام در این سرزمین خراب بشه. فکر میکردم آگه به دکتر بگم فکر میکنه ما ترکها و مسلمانها خراب هستیم. فاحشه هستیم. بدکاره هستیم. مردهای ما که اینجا اسم و ابرو خوبی ندارند و من خواستم این ابرو ریخته رو حفظ کنم. شاید ما بد هستیم. خوشحالم که تو بخاطر پدر لعنتی تو تعمید گرفتی و مسیحی شدی. خوشحالم که مثل پدر من و برادر هام مسلمان نیستی. خوشحالم که مثل رحمان بی متجاوز و مذهبی نیستی. یادم میاد جای مهر رو پیشانی رحمان بی همه محل رو به پاکدامنی اون شهادت میداد ولی شاید روزی که باید جواب بده لکه خون من روی دامنش آون رو به شرم بیاره. الان که دارم برات مینویسم کویت عزیزم تمام بدنم سرد و پاهام منجمد شده. این احساس از اون وقت روی بدنم مونده وقتی سیبیل های زبر رحمان رو روی رون پام حس میکنم. این احساس من رو منجمد میکنه. و هر بار یک تف باید بریزم تا انزجارم رو ابراز کنم و یک سوزن وارد رگم کنم تا اروم بشم تا فراموش کنم و تا خودم رو حس کنم که زن هستم.
کوین عزیز هیچ وقت نگفتی که تو چرا سعی به خود کشی کردی؟ کدوم رحمان به روح تو تجاوز کرد که تو از زندگی سیر شدی؟

و متاسفم که این وجه مشترک من و تو شده.

ادامه دارد ...