Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015 – Telegram
Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015
612 subscribers
1.91K photos
19 videos
43 files
557 links
Dr. Morris Setudega
استاد دانشگاه، رواندرمانگر سیستمی,
عضو انجمن روانشناسان APA
عضو مشاوران و سوپر ویژن سویس BSO
عضو انجمن systemis سویس

نوشته های خودم از صفحه اصلی +Think# و مطالب آموزشی ترجمه شده از جزوات تدریس در
دانشگاه
#dr_morris_setudegan
Download Telegram
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
وارد رستوران شدیم و گفتم کوین امروز خیلی تمیز لباس پوشیدی و به خودتون رسیدی ...
گفت آنوقت اومدم خونه شما دیدم همه چیز تمیز و حتی سمارت هم خیلی مرتب تر از من بود وضعش.
حتی روم نشد رو زوفا بشینم چون شلوارم کثیف بود.
گفتم متاسفم این احساس رو بهتون دادم آگه چیزی گفتم باعث شد این فکر رو کنید و برعکس من مشکلی ندارم با ظاهر چیزها و ارزش های شما برام مهمه که تو این سه بار به من کلی چیزهای جدید آموختی. توجه شما به چیزهای کوچک بی نظیره و قدرت بازتابی شما عالی هستش...
وسط حرفم بود دختر جوانی برای سرویس بغل میز ایستاده بود.
من حرفم رو قطع کردم و گفتم کوین چی مینوشید؟

کوین مبهوت و جواب نداد و به دختر خانم نگاه میکرد. گفتم من یک قهوه با شیر میخوام. سمارت هم کمی آب آگه میشه.
کوین گفت منم شیر با قهوه میخوام ولی خیلی نا مطمین به نظر میرسید.
گفتم کوین. اوکی هستی؟ گفت بله ... این دختره ادکلن کورنلیا رو زده بود،
اتفاقا برای منم جالب بود چون حس کردم آشناست این بو.

ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
بقیه گفتگو با کوین
#kevin
البته تا ما بوی ادکلن رو هضم کردیم بوی شیر قهوه و پودر شکلات روش محیط میز رو پر کرده بود و دیگه بویی از ادکلن خانم نمیومد و روی میز دو تا کوراسن (نونهای هلالی شکل پفی) که یکی رو من با سمارت نصف کردم.

نامه رو در آوردم و عینک دو گذاشتم رو چشمام. روی پاکت با یک خط لرزان نوشته بود برای کوین تاریخ ۲۴ جولای ۲۰۱۶.
پرسیدم چرا به این دیری نامه بدستت رسید. کوین گفت آخه مامانم فکر کرد که تولدم ۲۴ جولای میرم زندان پیشش و این نامه رو به من میده...

نامه رو باز کردم ۱۲ صفحه بدون شماره گزاری. بوی زندان و سیگار از توی نامه با بوی کافه قاطی شد. حتی سمارت بلند شد و بویی کرد گویا فهمید نامه از مادر مریض کوین هست. اک گول مادر کوین ۴۰ ساله...
نامه شروع میشه ...
کوین پسرم، متاسفم که امروز تولدت هیچ هدیه بهتر از اینی ندارم ولی این کیک را تو زندان درست کردم با زن های دیگه ساعت آشپزی که امروز با تو بخورم. ساعت ۲ بعد از ظهر هستش و تو گفتی که چهار میای و تا آون موقع میخوام این نامه رو تموم کنم.
شاید هیچ وقت بهت نگفتم که چقدر دوست دارم و چرا تو رو گذاشتم خانه کودک. ولی برات مینویسم. امروز دکتر گفت شاید شش ماه دیگه بیشتر زنده نباشی و به همین خاطر خواستم قبل از مرگم منو ببخشی و شاید منو درک کنی ...
من از یک خانواده فقیر ترک هستم و پدر و مادرم از ترکیه به سویس برای کار پیش عموی من اومدن. من تو ترکیه تو حوالی آنتالیا پیش مادر بزرگم تا ۹ سالگی زندگی کردم. همون زمان همیشه دلم برای مادرم تنگ میشد. مادرم دو تا برادر هام رو آورده بود سویس چون از من بزرگتر بودن و من چون فقط خرج داشتم براشون و یک مریضی خونی داشتم گذاشتند ترکیه. تا مادرم هم بتونه به هر کار کنه. من عاشق مادربزرگم بودم چون همیشه اجازه میداد من سیگارش رو خاموش کنم و از ته سیگارش یک پک بزنم که خیلی تلخ بود ولی دوست داشتم چون همیشه چایی رو با قند میخورد وقت سیگار همیشه جای لبش شیرین بود. ...
کوین پسرم وقتی ده ساله شدم همسایه مادرم یک مرد بد ذاتی بود که وقتی مادربزرگم خونه نبود من رو به خونه خودشون برد که تلفن بزنه به مادر و پدرم باهاشون حرف بزنم. چون اونها یی گاهی زنگ میزدن و ما میرفتیم با مامان بزرگم اونجا.
سن کمی هست ده ساله و من چون زیاد غذا نداشتیم همیشه لاغر بودم. همسایه مامان بزرگم رحمان بی ( بی=اقا) میدونست مامان بزرگم رفته بیمارستان و منو صدا زد گفت بیا تلفن بزن مادرت.
منم که همیشه منتظر تلفن بودم که مادرم بگه بیا دویدم. دیدم خونه خالی هستش نه دخترش و نه زنش خونه هستند. دخترش نارینج از من دو سال کوچکتر بود و همبازی من.

من رفتم تو اطاق تلفن رو برداشتم و دستم از ترس میلرزید و احساس میکردم که به من دروغ گفته شده. همچین که گوشی دستم بود دیدم رحمان بی نشست پشتم طوری که راه فرار نداشته باشم. کوین عزیز هر بار که به خودم تزریق میکنم رحمان بی و اون درد وحشتناک عصر پاییز و بوی تافن بدن رحمان بی منو به اعماق فراموشی میبره. و خوشحالم که امروز رحمان بی زنده نیست.
بعد اون به هیچ مردی اعتماد نکردم حتی پدرم و برادرم و پدر تو.
هیچ وقت خوشبخت نبودم. ۱۲ سال بیشتر نداشتم که به سویس اومدم چون مادر بزرگم بر اثر بیماری کبد و سنگ کبد درگذشت.
من مانده بودم تنها...یک همسایه وحشتناک ... که چندین بار طعمه بودم.
احساس کردم سویس بهتر میشود. و همه چیز را فراموش میکنم. وقتی به سویس رسیدم همان روزهای اول دلم برای سیگار مادر بزرگ که نه جای لبهای شیرین مادر بزرگم روی سیگار تنگ میشد.
دلم برای بوی جلبکها روی دیوار خیس خانه مادر بزرگم تنگ میشد. من عاشق بوی جلبکها بودم وقتی با حلزون روی دیوار از بیرحمی رحمان بی حرف میزدم. حتی حلزون خجالت میکشید و به داخل خانه اش میرفت وقتی اشکهای من روی خانه اش می‌چکید ...
مادر بزرگم به مادرم پای تلفن گفت... نور گل درختت را ببر پیش خودت فقط با حلزون ها حرف میزند حتی با دختر رحمان هم بازی نمیکند.

من نامه رو بلند برای کوین میخوندم... کوین اشک میریخت...

اشکهای کوین چند قطره روی زمین ریخت و سمارت لیس میزد. چون نمک دوست داره. گفتم کوین قطع کنم دیگه نخونم. گفت چرا دکتر آگه میشه همه رو بخونید.

نامه آنقدر خوب نوشته شده بود که امروز صبح تمام موهای سرم سیخ ایستاده بود وقتی میخواندم.

اومدم سویس کوین ولی از همون روزهای اول پدرم فقط منو میزد چون نمیخواستم با برادرها تو یک اطاق بخوابم چون همه غریبه بودن و فقط صدای مادرم که تلفن میزد بهترین آشنا من بود. من پنج سال بیشتر نداشتم که با مادربزرگم تنها شده بودم. کاش مادربزرگم زنده میموند و حتی با قیافه گند رحمان هم حاضر بودم کنار بیام ولی از پدر و برادرام چوب نخورم.

اولین بار که از مدرسه به خونه میرفتیم دو تا از پسرهای ترک که چهارده ساله بودن به من سیگار دادن و با هم سیگار کشیدیم. اولین بار بود....

ادامه دارد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
پسرم وقتی اولین بار شنیدم که تو سعی به خودکشی کردی. فکر کردم نکنه از من به تو به ارث رسیده. چون دکتر گفته بود بیماری خونی من موروثی نیست. من بچه نمیخواستم ولی تو بدنیا اومدی و به من زندگی بخشیدی.
من هم سعی به خودکشی کردم چندین بار وقتی ناانید و مضطرب و تنها بودم ولی موفق تشدم. و گویا الله میخواد که به من با یک بیماری بمیرم و عذاب بکشم. نمیدونم چرا. نمیدونم من به کسی بدی نکردم حتی به عایشه زن رحمان بی هیچ وقت نگفنم که شوهرش به من تجاوز کرد که مبادا احساس بدبختی کنه. به هیچ کس نگفتم‌ تو اولین نفری که به تو مینوبسم. حتی بعد خودکشی تو کلینیک به دکتر هم نگفتم چرا. نمیخواستم اسم اسلام در این سرزمین خراب بشه. فکر میکردم آگه به دکتر بگم فکر میکنه ما ترکها و مسلمانها خراب هستیم. فاحشه هستیم. بدکاره هستیم. مردهای ما که اینجا اسم و ابرو خوبی ندارند و من خواستم این ابرو ریخته رو حفظ کنم. شاید ما بد هستیم. خوشحالم که تو بخاطر پدر لعنتی تو تعمید گرفتی و مسیحی شدی. خوشحالم که مثل پدر من و برادر هام مسلمان نیستی. خوشحالم که مثل رحمان بی متجاوز و مذهبی نیستی. یادم میاد جای مهر رو پیشانی رحمان بی همه محل رو به پاکدامنی اون شهادت میداد ولی شاید روزی که باید جواب بده لکه خون من روی دامنش آون رو به شرم بیاره. الان که دارم برات مینویسم کویت عزیزم تمام بدنم سرد و پاهام منجمد شده. این احساس از اون وقت روی بدنم مونده وقتی سیبیل های زبر رحمان رو روی رون پام حس میکنم. این احساس من رو منجمد میکنه. و هر بار یک تف باید بریزم تا انزجارم رو ابراز کنم و یک سوزن وارد رگم کنم تا اروم بشم تا فراموش کنم و تا خودم رو حس کنم که زن هستم.
کوین عزیز هیچ وقت نگفتی که تو چرا سعی به خود کشی کردی؟ کدوم رحمان به روح تو تجاوز کرد که تو از زندگی سیر شدی؟

و متاسفم که این وجه مشترک من و تو شده.

ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
کوین گفت دکتر میتونیم بریم راه بریم و بقیه نامه رو بیرون بخونیم... سقف داره میریزه رو سرم.

من کوین رو با سمارت فرستادم بیرون و پول قهوه ها رو دادم و آرام کاپشنم رو پوشیدم و متعجب از ظلم مهاجرت به بیرون از کافه نگاه میکردم که کوین سمارت رو بغل کرده بود و کنارش نشسته بود. گویا نیاز به یک آغوش برای همدردی داشت.

رفتم از کافه بیرون و احساس کردم که سمارت دست کوین رو میلییسه ... خیلی اروم و مهربان و ابراز همدردی میکنه...

راه افتادیم به طرف بیرون. کوین بسیار اندوهگین بود و گفت دکتر مادرم چقدر بدبخت بود و همیشه فکر میکردم برای خوشی خودش منو ترک کرد ...

یک لحظه دیدم آزمون شهر عجیب شده یک طرف مه و تاریک و یک طرف روشن و خورشیدی هستش ....(تصاویر زیر )
هر دو تصویر از یک نکته گرفته شده ...
گفتم کوین به آسمان نگاه کن .. ما آدمها تو روشنایی رو نگاه کنیم جایی که خورشید میتابه میتونیم ببینیم و آون طرف رو نگاه کن پشت مه غلیظ فقط میتونیم حدس بزنیم چه چیزی میتونه پشت این باشه. و زندگی مادرت رو الان میتونی بفهمی وقتی نور بهش تابید و برات تعریف کرد و تا امروز به مه نگاه میکردی.

ادامه دارد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
ادامه داستان کوین...
نامه مادر کوین
کوین خواست از من که بقیه نامه رو بخونم ...گفت دکتر مادرم به من اطمینان کرد و برام تعریف کرد گرچه من یک مرد هستم...حتما از من نمیترسه.
راستی مادرم نگفته که من چرا هیچوقت دایی و پدر بزرگم و مادربزرگ ترکم رو ندیدم...
گفتم کوین ما صفحه هفتم هستیم و هنوز ۵ صفحه مونده...
شروع کردم به آرام تر رفتن. و با بخار دهان تو سرما کلماتم رو تا گوش کوین بدرقه میکرد که مبادا حرفی و یا نقطه ای جا بیفته...
کوین پسرم شانزده سال بیشتر نداشتم که از طرف مدرسه برای من یک دوره آموزشی برای آرایشگری مهیا کردن. کلاس نهم بودم. پدرم مخالفت کرد و گفت این باید با موی مردهای نا محرم ور بره و کوتاه کنه و نه من اجازه نمیدم. قبلا میخو استیم بریم از طرف مدرسه شنا، اجازه نمیداد چون بچه های پسر نامحرم بودن. گاهی دلم میخواست سبیل هاش رو از طرفین بکشم و تو صورتش داد بزنم ... بیدار شو پیر مرد چرا سرت رو کردی تو برف... طوریکه برم و دیگه نبینم این خانواده رو. ولی گریه های مادرم همیشه مانع تصمیم من شد. ۱۷ سالم بود آنجایی که آرایشگری یاد میگرفتم با یک دختر بوسنی صوفیا Sofija که با هم آموزش میدیدیم کار میکردیم و دوست بودیم و رییس ما یک مرد ۳۸ ساله با زن و یک دختر به ما آموزش میداد. تو روستایی ما گرنخن Gretchen این تنها آرایشگری بود که اجازه داشت دیپلم بده بعد سه سال.
اقای مولر Müller مرد خوبی بود و همیشه خیلی مهربانانه مثل یک پدر واقعی به من چیز ها رو یاد میداد. و گاهی که روی مانکن مو کار میکردیم از تو آینه میدیدم که به من نزدیک شده و تا جایی که یادمه اکثرا دوشنبه ها وقتی ایدا تعطیل بود. وقتی موهای منو کوتاه میکرد اینقدر با موهام ور میرفت سرم رو میشست که احساس خوبی داشتم ولی هیچ وقت متوجه نشدم که جای خالی یک پدر هست که این داره پر میکنه. اقای مولر که همون پاتریک Patrik بابای تو باشه از من بیست و یک سال بزرگتر بود درست مثل امروز تو دارم برات نامه مینویسم ۲۱ ساله شدی. وقتی بابای تو بیست و یک ساله بود من تو گازان تپه دنیا اومدم ...
این فقط یک اتفاق هست که امروز تو بیست و یک ساله شدی و من این نامه رو برات مینویسم و تو از بابات یک خواهر ناتنی داری که تقریبا با من همسن بود. ولی نمیدونم کجاست.
وقتی من فهمیدم که پاتریک یک سه شنبه موهای منو کوتاه کرد و بعدش منو دعوت کرد شام خونه با زن و دخترش شام بخوریم همون نقشه رحمان بی بود وقتی رفتم خونش کسی نبود. ۷ ماه نوامبر بود و یک عصر غمگین پاییزی که پاتریک به من شام و شراب داد. بعد شام یک چیز سفیدی آورد که با هم امتحان کنیم. گویا کوکایین بود...و مشروب و کوکایین همان و صبح بیدار شدم دیدم هر دو لخت تو تخت.
دلم میخواست کوین طوری دیگه تو رو به دنیا تقدیم میکردم ولی باز هم گول خوردم. باز هم باور کردم که مردها میتونند مهربان باشند. بازم اک گول به دام رحمان افتاد. ولی اینبار با یک بار جدید...
چیزی نگذشت سه روز بعد و این بار به میل خودم دعوت پاتریک رو قبول کردم. فرار از خونه و فرار از خانواده و فرار از خودم و از رحمان تو آغوش پاتریک ... دوباره مشروب اینبار قوی تر و دوباره کوکایین اینبار بیشتر و دوباره سکس اینبار با میل من. همه چیز بی اراده انجام میشد. و همه چیز تحت اراده بود.
دلم بیشتر و بیشتر از همه چیز میخواست...از همه آنهایی که فکر میکردم محبت پاتریک هست و نه شروع اعتیاد و بدبختی اک گل Akgül. و امروز بیست ویک سال گذشت.
و تو هنوز نمیدونی که چرا به خانه کودک رفتی ...

ادامه دارد صفحه ۸ نامه Akgül
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
ادامه داستان کوین ...

نامه مادر کوین اک گول Akgül

کوین عزیز تو فوریه ۱۷ سالگی متوجه شدم که چیزی در شکمم حرکت میکند و رفتم پیش مادرم و دکتر زنان. دکتر گفت شما حامله هستید. اول خوشحال بودم و ناراحت و گریه میکردم. از عواقبش میترسیدم و ترسم بیخود نبود. مادرم پیشنهاد داد سقط کنم.
ولی دکتر قبول نکرد چون سه ماه گذشته بود. من مونده بودم با یک بچه از پاتریک...
رفتم آرایشگاه به پاتریک گفتم من حامله هستم و تقریبا هر هفته کوکایین مصرف میکردم. و از اون روز تصمیم گرفتم بخاطر تو حداقل این کار رو نکنم کوین.

همون شب رفتم خونه و آخرین شبی بود که پدرم رو دیدم. پدرم و یک برادرم منتظر من بودن و نزاشتن من وارد خونه شم. پدرم با کمر بند و موهام که تازه پاتریک کوتاه کرده بود دست برادرم بود ... مادرم گریه میکرد و جیغ میزد و من فقط آخرین لقد یادمه از برادرم که بین پاهام و شکمم بود و بیهوش شدم از درد....
روز بعد در بیمارستان چشمم رو باز کردم پرسیدم بچه ام زنده است. ...همه جا خونی بود ... منو باید صریحا جراحی میکردن پارگی رحم بر اثر ضربه موقع حاملگی ...
نیم ساعت بعد از بهوش آمدنم پلیس تو بیمارستان با روانپزشک میخواستن داستان رو بدانند.
منم تمام داستان رو گفتم. روانشناسم بسیار مهربان برخورد کرد و گفت دیگه لازم نیست هیچوقت به آون خونه برگردید و من برای امنیت شما و بچه شما اقدام میکنم.
من ۹ روز بیمارستان بودم و منو فرستادن خانه زنان شهر لوتزرن که از نظر امنیتی مطمین باشه... اون فوریه ۱۹۹۶ بود و تا به امروز نه پدرم موصطفی و نه برادرم احمد رو دیدم. به مادرم چند بار زنگ زدم ولی گفت آگه پدرت بفهمه تو زنگ میزنی منو میکشه ...
پدرم ظالم تر از ظالم بود و هنوز نمیفهمم آیا دین و باورشان از یک بچه تو شکم من ارزشش کمتر بود...
من تحت مراقبت بودم و چیزی مصرف نمیکردم. پاتریک هفته ای یک بار میومد لوتزرن Luzern منو ببینه و خیلی خوشحال بود که پسر دار میشه...

اواخر ماه جون ماه ششم بود که پاتریک گفت برام یک اپارتمان میگیره و کمک میکنه که بچه رو بزرگ کنم. دیری نگذشت ۲۴ جولای ماه هفتم تو دنیا اومدی و اسم تو رو اسم مردی رو گذاشتم که زندگی منو نجات داد از دست پدرم. دکتر Kevin Hardy کوین هارت روانشناسم.

روزهای اول زندگی با تو کوین بسیار زیبا بود و تمام خاطرات من با مادربزرگم یادم میومد و تمام محبت های آون. چیزی از مادرم تو ذهنم نداشتم و همیشه فکر میکردم کاش میتونستم برم با تو دوباره آنتالیا و گازان تپه... ولی یک زن تنها اونجا هیچ ارزشی نداشت.
سه سال بیشتر نداشتی که پاتریک فقط ماهی یکبار میومد و یک شب دوباره شروع کرد برام‌مشروب بیاره و کوکایین...و من باز هم شروع کردم گویا خوشبختی با تو بودن من رو ارضا نمیکرد و فقط میدونستم اینطور پاتریک من رو دوست خواهد داشت آگه مثل خودش بشم و باهاش هم پا باشم.
چرا با تو همپا نشدم کوین...تو همه چیز من بودی ... ولی پاتریک و پدرم و مادرم و برادرم و همه و همه مدام از من یک چیز میخواستند اونی باشم که نیستم.
فقط مادر بزرگم منو اونطور میخواست که بودم ... من چیزی نبودم برای هیچ کس کوین ... درک میکنی مادرت رو. شاید متاسف بشی که من مادرتم ولی دلم میخواد بدونی هیچ چیزی بیشتر تو ارزش نداره برای من ... زیباترین لحظه های زندگی من آون زمانی بود که تو در کنارم خواب بودی و عطر تو تمام بوهای دنیا رو از بین میبرد. اون وقت من نبودم. اک گول کوچولو بود که در کنار مادربزرگ که داشت دگمه های لباس ها رو می دوخت عروسک بازی میکرد.
این احساس رو نمیشناسه کسی و با این احساس میخواستم همیشه بمیرم. ‌

ادامه دارد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
کوین عزیز امروز که این نامه رو میخونی تولد تویه ولی میدونستی که من و تو هر دو تو یک ماه متولد شدیم تو ۲۴ جولای و من هم ۲۳ جولای ... این بزرگترین هدیه ای بود که از مادر طبیعت داشتم.
تو تقریبا سه ساله بودی من دوباره به کوکایین معتاد شدم چون نه تنها وابسته به پاتریک بودم بلکه احساس میکردم ازش همزمان متنفرم. چون آون باعث شد دوره آرایشگری رو تموم نکنم و امروزه از سوشیال پول بگیرم. بدم میاد گدایی کنم. نمیخوام کوین من با یک مادر گدا بزرگ شه.
همیشه دلم میخواست تو رو به مادر و پدرم نشون بدم و بگم چقدر به خودم میبالم. به خودم میبالم چون یک پسر داشتم کوین.
این آرزوی من نبود بچه دار شم ولی دلم همیشه بک پسر میخواست. چهار ساله کمی زودتر گذاشتم تو رو توی گروه بچه ها و متاسفانه چون هر روز و هر روز بیشتر الکل میخوردم نمیتونستم سر موقع ببرمت سر گروه بازی...
متاسفانه و یا خوشبختانه مادر های دیگه و مربی بچه ها فهمید که من ژولیده میام. لهجه یک شهر دیگه رو دارم و موهام مشکیه و فامیلی منم که یلدیریم yildrim بود ...
همه و همه دست به هم دادن و چند روز بعد یک روز دو تا خانم از طرف دولت اومدن تا اوضاع ما رو بررسی کنند.
من حالم اصلا خوب نبود طوریکه مامورین دولت تو رو برداشتند و بردن و من حس و حال نداشتم که از تحت بیام پایین... فقط صدای گربه تو و خودم که میگفتم کوین یادمه ...
چیزی نگذشت آمبولانس اومد و وسایل شخصی منو برداشتم و به طرف کلینیک... ترک بعد از یکسال...درد بدن رو میتونستم تحمل کنم ولی درو دوری از تو کوین برام کشنده بود...
مدام تو کلینیک میگفتم پسرم رو میخوام و روز چهارم مددکار بچه رو آورد و پاتریک هم همراه بود.‌.. شاید یادت باشه که تو اطاقم رو زمین یک ساعت سه تایی بازی کردیم با حیواناتی که بیمارستان داده بود. من و تو پاتریک. زیباترین لحظه های سه تایی ما بود.
پاتریک چون پول داشت و مصرف میکرد و به خودش میرسید... دیده نمیشد که زیاد معتاد. من زندگی نابودم کرده بود فقط ۲۲ سال داشتم ولی مثل زنهای ۵۰ ساله به نظر میومدم.
فقط تو رو میخواستم کوین. فقط تو رو و حاضر بودم از پنجره کلینیک فرار کنم با تو ولی نمیشد طبقه پنجم بودیم.
پاتریک قول داد بهتر شدم بیاد لوتزرن با هم زندگی کنیم. و اونم ۴۴ سالش بود و دخترش رفته بود انگلیس درس بخونه و زنش که جدا شده بود ... بی خبر بود ازش. شایدم میگفت من رو اروم کنه...

هنوز بیمارستان بودم که دو تا خانم با یک آقا با دکترم و مددکار بیمارستان خواستند با من حرف بزنند...
فکر میکردم برام خونه گرفتند و میخوان بگن که کوین با من میاد تو یک‌ خونه تازه.
با خنده روی لبها ولی آغشته از ترس و با درد بدن از ترک الکل و مواد وارد اطاق شدم.
دکترم گفت خانم یلدیریم میخواستیم به شما بگیم که دولت فعلا حضانت بچه رو از شما میگیره و کوین رو به یک خانه کودک میفرستیم.
هنوز جمله دکتر تمام نشده بود که من دادی کشیدم که تمام کبوتران باغ کلینیک سنت اوربان st. Urban به آسمان پریدن.
هیچی دیگه یادم نیست تا یک ساعت و نیم بعد. بعد از آرام بخش کلینیک بیدار شدم تو تختم و کنارم مددکار نشسته بود.
گفتم خانم ییلدریم این بهترین راه برای کوین بود چون پدر بچه کار میکنه و نمیتونه تقبل مسولیت کنه و شما هم که متاسفانه در این حال نمیتونید ... به محض اینکه حال شما بهتر شد حتما کوین رو به شما بر میگردونن ...
مطمین بودم از یک مادر معتاد تو سویس بچه رو بگیرن پایان همه رابطه هاست.
شاید خودخواهی من بود که میخواستم کوین پیش من باشه پیش خودم فکر کردم. ولی به وقت ساعت‌هایی میفتادم که مست گوشه اطاق بودم و کوین از گرسنگی گریه میکرد و نون میدادم دستش از خودم متنفر میشدم..
نه از خودم از پاتریک از پدرم از مادرم از برادرم از رحمان و از خدا و دنیا. از همه متنفر میشدم.
فقط کوین تو بودی که هیچ گناهی نداشتی تو این میان حتی نتونستم یک مادر ساده و سالم برای تو باشم....

ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#Kevin
ادامه داستان کوین نامه اک گول صفحه ۱۱ نامه
از بیمارستان که برگشتم خونه، سه ماه شده بود و تمام خونه من زیر آوار شیشه خالی الکل و سوزنهای تزریق....بوی سیگار مانده تو زیرسیگاری و رطوبت و بوی تافن آبجو از شیشه‌ های خالی خونه رو پر کرده بود.‌.. در رو بستم و مستقیم رفتم خانه کودک سراغ تو کوین. میخواستم کوین پسرم رو ببینم. همه چیز رو از دست داده بودم. پول زیادی هم برام نمانده بود و باید شش روز دیگه منتظر میموندم تا دولت پول بریزه تو حسابم.
زنگ زدم به پاتریک که شب بیاد پیشم. همزمان رسیدم به خانه کودک. زنگ موسسه رو زدم دیدم کسی نیست بعد از چندین بار یک نفر از تیم تمیزی اومد و گفت بچه ها ۵ روز رفتن اسکی با خانه کودک... من از چیزی خبر نداشتم.
مثل پرنده بال شکسته برگشتم خونه و فقط لباسهای تو رو بو میکردم و فکر میکردم هرگز دیگه نمیبینمت و ترس عجیبی منو برداشت.
همینطور که آلبوم عکسهای تو رو میدیدم پاتریک زنگ زد و اومد بالا تو دستش غذا نبود ولی دو شیشه شراب برای شروع بدبختی من بود. دو شیشه که باعث شد من آواره خیابون شم. دو شیشه که نتیجه زندان من بود و دو شیشه شراب که از پدرت هدیه من شد که تازه از ترک برگشته بودم. پدرت میدونست چطور منو وابسته به خودش نگه داره...

کوین عزیز فکر نکن تقصیر پدرت هست. نه داستان قدیمی تر از این حرفهاست. پدرم قربانی بیکاری در ترکیه شد. مادرم قربانی تصمیم پدرم. من قربانی فرهنگ ترک که دخترم. مادر بزرگم قربانی سنگ کبد. من قربانی رحمان بی. نارینج قربانی تصمیم من. پدرم قربانی دین و باور خودش و برادرم قربانی مردسالاری ترکها در خارج از کشور و من قربانی ندانم کاری و همه قربانی مهاجرت. و تو کوین قربانی اعتیاد پدر و مادری بی تکلیف.
پسرم پنج ساله بودی وقتی از من تو رو گرفتن و فقط ماهی یکبار تو رو اجازه داشتم ببینم و میشد سالی ۱۲ بار و اگر کلینیک نبودم در ۱۶ سال اخیر ۱۹۲ بار دیدمت که نصف یک سال هست در جمع.
من آرزوهایی داشتم که با تو باشم و در کنار تو پیر شم.
امروز همه چیز بر خلاف برنامه من هستش. در ۱۶ سال گذشته تقریبا ۴ سال در زندان بودم ولی هر بار تو رو دیدم آزادی مطلق رو و متعلق نبودن به هیچ چیز رو احساس کردم.
نمیدونم از کجا ولی از یک سوزن کثیف بیماری HIV به من هدیه شد. سالها نفهمیدم ولی وقتش رسیده به این نکبت پایان بدم. امیدوارم که روزهای آخر زندگیم تو رو بیشتر ببینم.
پسرم فقط یک چیز یادت باشه حتما برو سراغ سهم ارث تو. چون تو قانون ترکیه من دختر بودم و لعنت شده برای همیشه ولی تو سویس من حق دارم و این حق تویه. این چیزی هست که پدرم ۲۱ سال منو محروم کرد ... از دیدن مادرم و خودش و برادرام....هرگز نمیبخشمش. من دلیل عاطفی دارم. ولی تو هم از حق قانونی خودت نگذر.. میدونم این دردناک برای پدرم ولی این انتقام منو بگیر از پدرم.
قول بده.
عاشق همیشگی تو Akgül مادرت ...

کوین گریه میکرد و گفت چرا اینقدر دیر.
برای چی به من نگفت.
پدرم کجاست؟
از پدرم چی شده؟

من گفتم کوین بریم پیش مادرت چهارشنبه همه این سوالها رو بپرسیم.

من دعوتت میکنم به یک نهار با هم ولی میخوام یک داستان برات تعریف کنم.
کوین گفت شما ترکین؟
گفتم نه ایرانی هستم. رفتیم تو یک رستوران برای نهار.

ادامه دارد....
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
دعوت به نهار کوین...
کوین دعوت منو قبول کرد و گفت دکتر شما پول قهوه رو قبلا پرداخت کردید و من میخواستم شما رو دعوت کنم.
گفتم فرصت زیاده و هر وقت خواستی میتونی تو منو مهمان کنی.
کوین گفت دکتر نگران مادرم هستم. میخوام قبل از اینکه فوت کنه ازش چندین سوال بپرسم.
گارسن رسید تو این زمان و پرسید چند نفرید؟ گفتم سه نفر حاضر و یک نفر در فکر ما همراه ماست. منو میشناخت که هیچ وقت جواب مورد انتظار نمیدم. ما رو به طرف میز برد و گفت سه نفر غذا میخورند؟
گفتم خیر من و این شخص جوان نهار میخوریم و دخترم سمارت فقط آب میل داره و ایشون ساعت ۳ معمولا نهار میل میکنند.
گارسن زود با یک ظرف آب برگشت و برای ما منیو غذا آورد. سمارت گویا سردی هوا رو تشنگی ش اثر منفی داشت.
من چای یاسمین سفارش دادم و کوین کولا. جوانان اکثرا کولا میخورند و قابل فهم نباشه برای من تو این سن ولی قابل درک اعتیاد به مواد ناسالم و شکر داخلش.
کوین گفت دکتر با پیتزا موافقی. گفتم شما بفرمایید من بخاطر گلیسیرین بالا نمیتونم پنیر زیاد بخورم و ترجیحا ماهی سفارش میدم.
کوین گفت دکتر خیلی خوشحالم که میتونم با شما نهار بخورم. تا امروز با هیچ بزرگتر از خودم به این شکل رستوران نرفتم. احساس خوبی دارم.
نمیدونم همیشه دلم میخواست یک بابا داشتم که میفهمید و میومد دنبالم من رو میبرد رستوران.
گاها حسرت خوردم وقتی از جلوی رستوران رد میشدم و میدیدم که پدر و پسر ها دارن غذا میخورن و میخندند. شاید هم پدر و پسر نبودن ولی با هم بودن. میخندیدن.
دکتر من کم خندیدم تو عمرم...
گفتم میفهمم کوین منم این شانس رو هیچوقت به پسرم ندادم که با من نهار بخوره و یا هیچوقت پسری نداشتم که باهاش نهار بخورم و به همین دلیل امروز فکر کردم با هم نهار خوردن احتمالا برای هر دو ما خالی از لطف نخواهد بود و این رستوران جایی هست که من زیاد میام ...
کوین به رضایت سری تکان داد و به عادت مالوف تلفنش رو چک کرد.
گفتم منتظری. گفت نه دکتر ولی گفتم شاید کورنلیا چیزی نوشته باشه. راستی دکتر چه داستانی میخواستید برام تعریف کنید؟
گفتم یک موضوعی هست که باید بهت بگم. و میخوام که تو بدونی من مادرت رو میشناسم.
گفت دکتر صبر کنید. من وقتی به مادرم گفتم پیش یک تراپیست میرم و گفتم ستودگان. مادرم یک لحظه تو فکر رفت و گفت موریس ستودگان؟
گفتم فکر کنم اره. میشناسی مامان؟
مامانم گفت اره قبلا تو Drop In بود آگه همون باشه.
من گفتم اره مامان چشم و مو مشکی و مهر بونه. مامانم گفت خودشه، به من یک کمک بزرگ کرده.
کوین گفت دکتر Drop In چی هست.
برای کوین توضیح دادم که مرکز توزیع هرویین تمیز و متادون به معتادان هستش.
کوین تعجب کرد و گفت دکتر شما از اعتیاد پشتیبانی میکنید؟
سعی کردم برای کوین توضیح بدم که چرا ملت تو رای گیری سال ۱۹۹۳ به این پروژه از کی دادن تا از جمع آوری معتادان در خیابان از یک طرف و از طرف دیگر دادن مواد سالم و تمیز برای سلامتی آنها و از بین بردن سترس کمک میکنه. و همه اینها کمک بزرگی به افراد و جامعه و بیمه درمانی در دراز مدت هستش.
کوین فهمید منظور منو و سری تکون داد ولی هنوز تمام ابعاد رو چک نکرده بود.
هنوز چیزی نگذشته بود که گارسن ما با صدای بلند پرسید پیتزا ناپولی و بوی پنیر حتی تا بینی سمارت خطور کرد و گویا پیتزا برای ایشون رسیده از جا بلند شد و نشست.
ماهی منم با روغن بادام تمام اطراف رو غرق رایحه دلنشین ماهی کرده بود.
متاسفانه باطری تلفنم تموم شد و نتونستم عکس بگیریم.
به هر حال غذا رو که میخوردیم کوین پرسید؛ دکتر با مادرم شما چند وقت کار کردید.
برای کوین توضیح دادم که اون دوره فقط یک ساله بود و من مادرش چندین بار بیشتر ندیدم. ولی یادمه داستانش که برام تعریف کرد و حضانت شما بزرگترین‌ مشکل ایشون بود. شاید بعد از این همه سالها منو نشناسد ولی چهارشنبه میدیم پیشش تا به سوالهای شما در مورد پدرتون جواب بده که الان کجاست.

کوین پرسید دکتر به نظر شما پدرم زنده هستش. من آخرین بار پنج ساله بودم دیدمش و از اون وقت مادرم هیچ چیز در موردش نگفت...

فقط یکبار گفت کوین هرگز پدرت رو نمیبخشمش که حضانت تو رو به عهده نگرفت.

آگه مادرم امروز این رو میگفت؛ میگفتم مامان شاید بهتر بود من با یک پدر معتاد بزرگ نشدم. شاید خانه کودک امن تر بود...برای رشد من تا شاید باور کنه.

واقع بینی این پسر جوان همیشه منو عمیقا به فکر فرو میبره که چقدر تفاهم داره با سختیها ...

ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
.....تصویر اول بیمارستان شهر مربوط به داستان امروز میشه

تصویر دوم زندان که مادر کوین هستش

تصویر سوم خونه کوین با پرچمهای رنگی ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin

دنباله داستان کوین ۴ ژانویه ۲۰۱۷
امروز کوین اولین بار اومدم محل کارم چون در زمان تعطیلات بسته بودن مراکز.
کوین اومد و اولین سوالش بود دکتر سمارت کجاست؟
گفتم‌ سمارت امروز همراه ما نیست ولی شاید دیرتر ببینیمش.
قرار بود بریم با هم زندان و سراغ اک گول.
کوین کارت شناسایی همراهش نبود و رفتیم در خونه با ماشین تا کارتش رو برداره و من یک عکس گرفتم که ب ای شما کمی تداعی بشه.

کوین اومد و کمی نگران بود. گفتم چرا نگرانی کوین؟
گفت نمیدونم دلشوره دارم...
تو راه که میرفتیم گفتم دیروز چیکار کردی تمام روز.
گفت رو صفحه های اینترنت بودم و میخواستم ببینم کجا میشه روانشناسی خوند تو سویس.
زد زیر خنده بلند و اولین بار بود میدیدم کوین به این شکل میخنده.
گفتم برادر همین عینک زدی امروز؟ احساس بهتری داری؟
گفت شما یه همه چیز دقت میکنید دکتر ...
سوال کرد دکتر، با نظرتون من میتونم یک روانشناس خوب بشم؟
گفتم حتما میتونی یک روانشناس بشی اگر درس بخونی!
گفت نه سوال کردم یک روانشناس خوب!
من خندیدم و پرسیدم شما از کجا تشخیص میدی یک روانشناس خوب یا نه؟
کمی فکر کرد و گفت؛ من اولین روانشناسم رو تو پنج سالگی داشتم که وقتی از رو میزش یک شکلات برداشتم رفت از دفترش بیرون... فوری به رییس خانه کودک خبر داد که من دزدی کردم.
و من دو روز تو مدرسه باید یک ساعت بیشتر مینشستم تا بقیه. (یک تنبیه سویسی)
بعد هنوز با یک بغض گفت دکتر برا همون از شکلات متنفر هستم و از روانشناس ها هم به همچنین.
گفتم بسیار عالی لااقل یک دلیل داری برای تنفرت ... خیلی ها بدون دلیل متنفرند.
کوین‌ گفت شما بودین به رییس خانه کودک شکایت میکردین ...گفتم بله.
گفت دکتر شما چرا.
گفتم احتمالا با خودت میرفتم که براشون تعریف کنی چه اتفاقی افتاده و قبلش با تو صحبت میکردم.
چون شکلات رو میز فقط یک تله بود. فکر میکنی از کجا فهمید؟
گفت دکتر یک شیشه بزرگ بود از اون پشت من رو میدید و من آون رو نمیدیدم.
برگشت از من پرسید. چی خوردی؟ گفتم هیچی.
گفت چرا شکلات رو از رو میز برداشتی و این دزدی هستش. و الان که تعریق میکنم بیاد مادرم تو زندان میفتم.
کوین پرسید دکتر دزدی ژنتیکی هستش؟
گفتم آخرین بار کی چیزی رو برداشتی که مال خودت نبود و اجازه نداشتی؟
گفت شکلات رو از رو میز دکتر ۱۶ سال پیش. بعد اون هرگز.
گفتم چرا؟
گفت چون فهمیدم دو کار بد کردم، هم دروغ گفتم و هم شکلات برداشتم بدون اجازه@
گفتم حالا فهمیدی چرا منم به رییس گروه شما تو خانه کودک میگفتم؟
گفت اره. درست میگی دکتر.
فکر میکنید دلیلش فقط همون بود که من یاد بگیرم. گفتم البته وگرنه شکلات ارزش مادی نداره.
گفت دکتر پس چرا برام‌توضیح ندادن آون وقت.
گفتم کوین ۵ یا ۶ ساله حتما طور دیگه برداشت میکرد تا کوین ۲۲ ساله. غیر اینه؟
گفت دکتر شما برای همه چیز یک جواب دارین ...
گفتم خیر ....
رسیدیم به زندان.

کوین قدرت بازتابی بالایی داره.

به کوین گفتم من دوشنبه زنگ زدم و قرار ملاقات گرفتم. رفتیم ورودی تو تصویر ۲ میبینید و مدارک شناسایی دادیم. فرم پر کردیم. و منتظر بودیم. که یک خانم مددکار مسیول زندان اومدن و ما رو به اطاقی دعوت کردن‌.
ما هر دوما فکر کردیم اطاق ملاقات با مادر ایشون اک گول هستش.
خانم مددکار گفتند متاسفانه دیشب مادر شما به بیمارستان فرستاده شد.
کوین گفت مادرم مرد؟
خانم مدد کار گفت نه نه ... حالشون خوب نبود و درد ریه شدید داشتند.
من پرسیدم میتونیم بریم ملاقات، گفتم بله یک فرم داد و ما راهی بیمارستان شدیم.
کوین از زندان تا بیمارستان گریه میکرد.
تو راه پرسید دکتر نمیخواین بپرسید چرا گریه میکنم و یا اصلا گریه نکنم.
گفتم خیر. آگه گریه نمیکردی احتمالا میپرسیدم از خودم چرا شما گریه نمیکنید ولی تو این چند روز شما رو شناختم.
گریه گاهی کمک میکنه چیزها رو درک کنیم. احساس داشته باشیم و احساس مون رو به این شکل بیان کنیم.
کوین گفت تو خانه کودک و نوجوان که بودم دلم برای مامانم تنگ میشد و گریه میکردم. همیشه میگفتن اروم باش چرا گریه میکنی، با گریه چیزی عوض نمیشه.
من هیچوقت باور نکردم چون حالم همیشه بهتر شد.
این بار کوین مثل بچه ها هق هق میزد. میگفت بیچاره مادرم. بیچاره هیچوقت خوشبخت نبود.
گفتم کوین تو هیچ وقت خوشبخت بودی. با گریه گفت. اره وقتی میدونستم پیش مادرم میرم همیشه خوشبخت بودم ولی وقتی میرسیدم بهش متاسف میشدم. چون هر بار داغون تر میشد.
یادمه اوایل وقتی هنوز کوچک بودم مست میکرد و مواد میکشید منو بغل میکرد و چیزهایی میگفت من نمیفهمیدم ولی زور زیادی داشت نمیتونستم در برم از تو بغلش و منو محکم‌میگرفت.
گاهی میگفت بوی پانریک میدی گاهی . دلش برای بابام تنگ میشد. خیلی تنها بود.
من یادمه بوی بدی میداد وقتی سیگار میکشید و الکل میخورد و مواد مصرف میکرد. ولی دکتر بوی مادرم رو لابلای همه بوها حس میکردم. خیلی دوسش دارم.
ادامه دارد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
ادامه کوین ۴ ژانویه
کوین گفت خیلی دوسش دارم. جاش برای بابام هیچ حسی ندارم. یادم نیست. فقط میدونم‌ منو گاهی میزاشت رو موتور هارلی دیویدسن و میچرخوند. عکس دارم و نگاه میکنم یادم میاد.
شبیه هم هم هستیم....
پرسیدم کوین کمی از دوستات برام بگو.
گفت دوستی ندارم.
گفتم مگه میشه. تو سالها مدرسه رفتی.
گفت یادمه کوچیک بودم کلاس پیش دبستان روز دوم بود با یکی دوست شدم. داوید بود اسمش و همسایه حیاط به حیاط بودن با خانه کودک ما.
معلم به ما گفت چون ساعت پنج تاریک میشه با هم برین خونه. من و داوید با هم رفتیم طرف خونه. دور نبود شاید سه تا کوچه دورتر از خونه های ما بود. من خوشحال بود و مغرور که دوست خارج از خانه کودک دارم. کلی تو راه خندیدیم. وقتی رسیدیم سر کوچه مادر داوید منتظر بود. پسرش رو بغل کرد و نگاهی به من کرد و پرسید اسمت چیه؟ گفتم کوین. پرسید خونه شما کجاست؟
من گفتم من خانه کودک...
هنوز نقطه جمله رو نگذاشته بودم ... دست داوید رو کشید و رفتند...حتی داوید نتونست بگه خدافظ ...
من فهمیدم یک چیزی خوب نیست ولی نمیدونستم چی؟
فردا داوید اومد کلاس حتی پیش منم ننشست و وقت رفتن گفتم با هم بریم خونه داوید... گفت نه مامانم گفت تو مامان نداری و مامانت خطرناکه ...
چند تا بچه هم گوش میکردن ... من نمیدونستم چرا مامانم خطرناکه ... من فکر میکردم چون مریضه نمیتونم پیشش باشم.
در اولین فرصت که رفتم پیش مامانم ازش پرسیدم. مامان من از تو میترسم. مامان داوید گفت تو خطرناکی...چیکار میکنی تو مگه؟ ...

ما رسیدیم به بیمارستان کوین نمیدونست برای مادرش اشک میریزه، برای داوید اشک میریزه، به بخت خودش غبطه میخوره و یا به جهالت آدمهای بزرگ که کلی پیش داوری دارن و بچه ها رو هم واکسینه میکنند با ترس های خودشون.

ما وارد بیمارستان شدیم و بخش اطلاعات زنگ زدن طبقه ۱۱ که مهمان برای اک گول میاد. پسرش و شوهرش (خانم حدس زد چون مو مشکی هستم و فامیلم خارجی هست احتمالا شوهر ایشون هستم)
به هر حال شانس آوردیم که اشتباه برداشت کردن چون تو بخش مخصوصی بود که فقط خانواده میدونستند برن ...
وقتی رسیدیم تصویر بیست سال پیش اک گول که هنوز داشتم مثل یک تنگ شیشه ای خورد شد ریخت رو زمین بیمارستان. اک گول یک تیکه استخوان بی روح روی تخت بیمارستان با یک دستبند به گوشه تخت.
اک گول حتی نمیتونست نفس به تنهایی بکشه چه رسد به فرار ... از پرستار پرسیدم لازمه که این دستبند دستش باشه، گفت اره چون خودکشی کرده و احتمال داره بپره از بالکنی یا جایی ...
تازه فهمیدیم که بخاطر شش نیومده بیمارستان بلکه قصد خودکشی داشته و خودش رو تو زندان حلقه آویز میکرد با ملافه که گرفتنش...
کوین با تعجب به مادرش نگاه میکرد. گفت دکتر این مادرمه ... شما یادتون میاد؟
گفتم کوین کلا عوض شده شکلش. منم تو بیست سال تغییر کردم ممکن ایشون هم‌ همین فکر رو در مورد من کنه.
اک گول چشمش رو نمیتونست باز کنه. کوین صدا میکرد ماما...
انا سو گولوم...
منو نگاه کرد گفت فقط همین رو بلدم.
اک گول جواب نمیداد...سعی میکرد ولی نمیشد. فقط دست کوین رو نگه داشته بود.

ادامه دارد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
ادامه ماجرا کوین‌ در بیمارستان ۴ ژانویه
کوین‌ دست مادرش رو محکم گرفته بود و میگفت دکتر دست مامانم سرد. مادرش نمیتونست حرف بزنه. حسی نداشت تمام بدنش زیر پتو بیمارستان و فقط دستش به سرم وصل بود و بیرون بود. تمام زخمهای باز ناشی از HIV رو دستش و صورتش پیدا بود.
بوی عجیبی هم میومد. گویا کسی مدتها خودش رو نشسته باشه و قاطی با سیگار ، زننده!

دکتر اومد ویزیت و از ما خواست اطاق رو ترک کنیم. کوین گفت دکتر بریم من نمیتونم. دکتر به پرستار نگاه کرد و به ما و پرستار گفت یک نامه برای شما همراه خانم یلدیریم آوردن.
ما همراه پرستار به دفتر بخش رفتیم تا نامه رو بگیریم. پرستار گفت آگه حال خانوم بد شد با کی زنگ بزنیم. کوین گفت به دکتر. مادرم کسی رو نداره جز من. و من جز دکتر به کسی اطمینان ندارم.
گفت پدرتون کجاست. گفت کوین نمیدونم. امروز میخواستم از مادرم بپرسم.
پرستار گفت دکتر به همه فامیلها خبر بدین ایشون رو ببینند ممکن زیاد طول نکشه فشارخون از دیروز رو ۷۰ روی ۴۰ هستش و خیلی پایین.
کوین پرسید. میگین امروز میمیره؟
پرستار گفت امیدوارم خیر. کوین گفت آگه چشمش رو باز کرد ازش بپرسید بابای کوین کجاست....
پرستار پرسید یعنی شما به دنبال پدرتون هستین؟
کوین گفت بله. تقریبا ۱۶ سال ندیدمش.
پرستار با تعجب به کوین نگاه کرد و گفت...این پدر مادرهای بی مسولیت...
کوین گفت نه مادرم تقصیری نداره خانم پرستار. همه تقصیر پدربزرگ منه. یعنی تقصیر مهاجرت و تقصیر اعتیاد. با یک صدای لرزان و بغض و گریه...گفت دکتر شما چیزی بگین.
گفتم کوین بریم. ایشون خودشون مهاجر هستند اسم ایشون رو ببین.
پرستار نفس عمیقی کشید و گفت... نامه شما!
نامه رو کوین گرفت و رفتیم طرف آسانسور.
تو آسانسور کوین گفت دکتر هم ناراحتی مامانم حالش بده هم خوشحالم که نمیخواد دیگه درد رو تحمل کنه و میخواد بره. شاید براش بهتر باشه گرچه دلم براش تنگ میشه لااقل بابام...
حرف کوین نیمه مونده بود چشمش به نامه خشک شد و گفت دکتر این اسم شماست. این نامه برا من نیست.

من نامه رو دیدم نوشته بود
SELAM MORRIS BEY

خط اول رو خوندم و رسیدیم به پارکینگ.
من این نامه رو به شما مینویسم با هزاران آرزو و خواهش از شما. حتما این نامه بعد از مرگ من بدست شما میرسه و شما پیش کوین خواهید بود و با کوین نامه رو خواهید خوند...

به نامه ادامه ندادم. خواستم به جایی برسم و بشینم ‌و نامه رو بخونم. برای من لحظه احساس مسیولیت بود و عجیب چون اولین بار بود از یک مادر در حال مرگ به من نامه نوشته میشد که در باره پسرش باشه. صفحه اول و دوم نامه رو دیدم چشمم به شماره تلفن و اسم بانک و غیره افتاد.
گفتم کوین اشکال نداره از نظر شما من این نامه رو تنها بخونم و بعد براتون توضیح بدم. گفتن دکتر نامه برای شماست و تصمیم با شماست.
رفتیم با ماشین تا کوین رو برسانم نزدیک کلینیک میخواست بره به کورنلیا بگه. وقتی رسیدیم به حیاط کلینیک کورنلیا پایین بود نزدیک ورودی.
کلی از دیدن من شاد شد و فریاد زد دکتر ستودگان چه هدیه خوبی برای امروز.
گفتم کورنلیا امروز خاصیه گفت اره دکتر؛ امروز تولد منه...
دیدم کوین از ساکش یک هدیه کوچولو و یک کاپ کیک و یک شمع در آورد...

من گفتم من شما رو با هم‌ تنها میزارم و کوین خبرم کنید آگه چیز خاصی بود و کمکی نیاز بود ... فقط آرزو کردم که مامان کوین امروز نمیره که مبادا با تولد کورنلیا یک روز بشه و خاطره بدی برا کوین باشه ...
من رفتم طرب دفترم و از گرسنگی نای بالا رفته‌ام پله رو نداشتم ولی نمیتونستم نامه اک گول رو بزارم بمونه چون فکر کردم اگر چیز قانونی نیاز باشه به کوین‌ خبر بدم.
نامه پر محتوایی بود. اک گول نوشته بود: دکتر کوین به من گفت تاکنون به کسی تا این‌ حد اطمینان نداشته و برای من مهمه که بچه من به کسی اطمینان داشته باشه. شما میدونید من خودم یک کفیل و قیوم داشتم که تمام کارهای قانونی و بانکی منو انجام میداد و میدونید که من حضانت کوین رو تا ۱۸ نداشتم و دست دولت بود.
اگر برای شما امکان داره و نیاز باشه کفالت و قیومیت کوین رو بر عهده بگیرید. کوین نیاز داره به کمک.
من در آون زمان فکر کردم چرا اک گول این فکر رو میکنه چون کوین جوان با تدبیر و بازتاب شده ای هست و میتونه از حق خودش دفاع کنه. به هر حال گفتم با کوین در این مورد صحبت میکنم.
در ادامه نوشته بود دکتر این شماره بانکی و کارت و کد من رو بدین به کوین پول زیادی ندارم ولی نزارین عمه رو یکباره برداره براش توضیح بدین که برای تحصیلاتش استفاده کنه. نمیخوام دست پدر کوین بیفته ...
در ضمن پدر کوین در وین اطریش زندگی میکنه واین شماره تلفنش ... من در تمام این سالها یکبار دیدمش و چند بار تلفنی بهش فحش دادم که کوین رو از من گرفت.
من چیزی ندارم و دو سال اخیر بیشتر زندان بودم و فکر کنم HIV من یک داستان قدیمی تر باشه که من نمیدونستم.

ادامه دارد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
ادامه نامه اک گول به من
در ضمن آدرس خونه مادر و پدرم رو نوشتم و یک تلفن. لطفا شما به اونها بگین من مردم و این رو بعد از سوزاندن من. لطفا منو بسوزونن و نمیخوام مثل مسلمانها در قبرستان اونها دفن بشم. آنها منو مثل موریانه خوردن. اونها زندگی منو نابود کردن. رحمان که پیش نماز محله بود و امین محله و جای مهر رو پیشانیش قهوه ای شده بود من رو از دین برگرداند و نمیخوام تو یک جهنم با اون بسوزم. منو قبلا بسوزونید تا خاکسترم با باد بره گازان تپه.
یک روز بادی خاکستر منو روی پل شهر لوتزرن تو آب بپاشید چون این رودخانه به دریا تو آمستردام وصل میشه و آون به دریایی مدیترانه و بالاخره من به خاکم ترکیه میرسم و با خاکش یکی میشم. شاید دوباره مثل بچگی هام خوشبخت شم.
دکتر خواهش بعدی من به کوین بگین من دوستش داشتم حتی بیشتر از گازان تپه شهر گودکیم ...حتی بیشتر از خدا... حتی بیشتر از خودم. ..حتی بیشتر از پاتریک و بیشتر از مادربزرگم ثروت. به پاتریک بگین اسم پدرم موصطفی و مادرم حدیجا بود. بگین اونها سنی هستند و من بی دین مردم. بگین اونها من رو طرد کردن از خانواده. بگین دین از مواد مخدر بدتره چون حتی خودکشی رو حرام میکنه. دکتر به کوین بگین من مادر بدی بودم ولی خوشحالم که تو سویس حامله شدم چون نمیدونم چه بلایی سرش میومد آگه ترکیه بودیم. به کوین بگین همه زنها به یک نحوی تحت ستم هستند.
به کوین بگین تمام ساعات خوشبختی من در کنار کوین بود. دکتر شما برای
من همیشه به آسان ترین بیان توضیح دادید که من چرا معتاد شدم طوریکه باورم شده بود که یک راه نجات روحم بود. به کوین هم بگین من چقدر عذاب کشیدم و بگین دست خودم نبود و باید خودم رو تو آون حالت میبردم وگرنه درد زندگی بزرگتر از توان من میشد.
کاش همون اولین خودکشی میمردم و تا امروز طول نمیکنید. ولی دکتر فقط بخاطر کوین زنده بودم. این رو بگین بهش. به کوین بگین من عاشق گل رز بودم عطر آنجل و رنگ آبی روشن. محل مورد علاقه من لب آب اوف شوتی بود...عکس پایین‌ تصاویر اینجاست...که اک گول دوست داشت.
اک گول نوشت دکتر آگه میشه پول رو بریزید تو حساب کوین سریع چون بعد از پنج روز اداره تقسیم ارث پول دفن و کفن منو کم میکنه از این پول.
لطفا به کوین بگین چون من حقوق اختلال روانی (بخاطر اعتیاد) میگرفتم از دولت کوین تا ۲۵ سالگی حقوق یتیمان بهش تعلق میگیره و آگه درس بخونه بهش پول تعلق میگیره. دکتر حتما از بیمه من تحقیق کنید که پول به کوین برسه. و صفحه آخر نامه به شما وکالت تام قانونی دادم برای همه کارها. امیدوارم عملی باشه...
دکتر تنها و آخرین خواهش منه اینه کوین رو تنها نزارین. کوین بچه قدر دان و خوبی هستش.

من متعجب از اطمینان این مادر رو صندلی دفترم میخکوب بودم. لحظات عجیبی بود و کتاب پایلو کوهلیو یادم اومد ورونیکا تصمیم به خودکشی گرفت ...
در فکر این بودم که به کوین چی بگم و چطور و کی بگم...



ادامه دارد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#Kevin
ادامه داستان کوین.‌..
امروز کوین مریض بود و نتونستیم ملاقات داشته باشیم و فقط چند تا پیام رد و بدل کردیم.

فردا بقیه داستان رو حتما خواهم نوشت و دوشنبه قرار داریم بریم بیمارستان پیش اک گول. البته هنوز تو حالو بسیار وخیم کوما هستند و حرف نمیزنن.

ولی حتما با محض اطلاع بیشتر خواهم نوشت.

ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin

ادامه کوین دوشنبه ۹ ژانویه

امروز صبح ساعت ۷ دفتر بودم. کوین زنگ زد. ما ساعت ۱۰ قرار داشتیم. دکتر دفتر هستید گفتم بله.
گفت من میترسم.
گفتم چرا؟ اتفاقی افتاده؟
گفت بیمارستان زنگ زدن. گفتند بیا بیمارستان.
گفتم‌ میام دنبالتون.
در ضمن دیروز یکشنبه صبح زود رفتیم با کوین بیمارستان. اک گول رو برده بودن یک اطاق دیگه. ما به گمان طبقه ۱۱ رفتیم بالا دیدیم اطاق تخت مادرش خالیه.
کوین گفت مامانم مرد دکتر؟
گفت نه حتما بردن بخش پالیاتیو. ایستگاه نهایی. رفتیم طرف دفتر بیمارستان گفتند طبقه نهم هستند و برین اطاق ۹۰۹. من نمیدونم شماره اطاق آشنا بود. یادم اومد پارسال یکی از دوستان من که سرطان حنجره داشت تو همین اطاق مرد. اتفاقا اونم ترک بود.
به هر حال رفتیم پایین اطاق ۹۰۹ دیدیم
اک گول مادر کوین چشمها بسته. دستها سرد. صورتش از پیراهن زرد بیمارستان زردتر بود. لباس خشک. زخمها خشک.
موهاش رو کوتاه کرده بودن. کوین پرسید چرا موهای مادرم رو کوتاه کردین. گفتن توش از زندان تخم شپش بود.
کوین زد زیر گریه. اولین بار بود ولی اک گول هیچ عکس العملی نشون نمیداد. پرستار گفت چون یکشنبه هست نمیتونیم زیاد بمونیم.
کوین با مادرش حرف میزد و صدا میکرد اک گول سو گول میشنوی منو.
مامان عزیز میشنوی منو... جواب فقط صدای امواج دستگاه قلب مادر کوین بود و گاهی آرام بودیم صدای قطره سرم هر چهار بار صدای بیپ بیپ دستگاه که میشنیدیم.
کوین گریه میکرد آرام. مثل ابر بهاری. صدایی در نمیومد فقط قطره های اشکش رو صورت سفیدش میلغزید و میریخت رو دست سرد اک گول. گویا کوین امیدوار بود که با اشکهای گرمش مادرش کرمای پسرش رو حس کنه ...
گفتم کوین هر وقت خواستی بریم.
کوین بلند شد خم شد رو صورت مادرش و صورت پر از زخم مادرش رو بوسید. با دو تا دستهاش موهاش رو نوازش میکرد.
گفت مامان هیچ وقت هر کس باعث مرگ تو شد رو نمیبخشمش.
مامان قول بده منو تنها نزاری... مامان من تنهای تنها هستم.
تو پیشم نبودی ولی همیشه با بوی تو زندگی میکردم...
کوین سرش رو برد رو سینه مادرش و یک بوی عمیق کشید ... گویا اک گول عطر یاسمن به خودش زده بود.
آرام ارنج کوین رو گرفتم و گفتم فردا دوشنبه دوباره می‌آییم پیش مادرت.
گفت وقت دارید ... گفتم اره.
با هم رفتیم طرف آسانسور.
گفت دکتر تو با من چیکار کردی؟
گفتم من؟ هنوز حتی درمان رو شروع نکردیم. من هنوز منتظرم تو حالت بهتر شه و بتونیم با هم کار کنیم .. .
کوین گفت من هیچ وقت اینقدر مادرم رو دوست نداشتم ... تو این هفته میفهمم چقدر مادرم رو دوست دارم.
گفت باید بهش میگفتی.
گفتم اره... فردا بهش میگم حتما...
گفتم کوین نظرت در مورد مرگ چیه؟
گفت مرگ دکتر یا مرگ مادرم؟
گفتم اول مرگ... گفت یعنی دوباره سیب شدن ... خاک شدن... وارد آب شدن... وارد باد شدن.. تو شکم مادر دیگه رشد کردن... با سلولهایی تازه... به شکلی جدید..
گفتم چه بینش زیبایی از کجا اینو یاد گرفتی.
گفت یک روز تکلیف مدرسه مینوشتم پیش مامانم بود ازش پرسیدم مامان مرگ یعنی چی؟
اینو بهم گفت و هیچوقت یادم نرفت...جالب بود برام. گفتم مامان مسلمانها این رو میگن. گفت نه پسرم. مرگ تو اسلام وحشتناک.

من پرسیدم کوین مادرت رو میتونی اینطور برای خودت تعریف کنی. گفت اره دکتر ولی نمیدونم دلم برا اک گول تنگ میشه.
دلم میخواست دوباره کوچیک بود ۴ سالم بود منو محکم بغل میکرد و...
گفتم کوین. مامانت برام نامه نوشت و میخوام تو بخونی نظرت رو بگی.
نامه رو بهش دادم که بخونه و فردا برام بیاره. گفتم کارت بانکی هم هست ولی نمیتونم الان بهش بدم. فردا میریم باهم بانک. کوین گفت مشکلی نداره.
کوین رو رساندم خونه با ماشین و گفتم تا فردا صبح...
و دوشنبه صحبت بود ساعت ۷.۱۵ رسیدم در خانواده نه کوین بعد تلفنش.
کوین سوار شد.
با همیشه فرق میکرد. خسته. رنگ و رو پریده. زرد. ناراحت. آشفته.
گفتم دکتر از ساعت چهار بیدارم.
گفتم چرا. گفت خواب دیدم من بیمارستانم پیش مادرم و شما نیومدین بالا و گفتین کوین برو مامان رو ببین و برگرد باید بریم بانگ وقت نداریم.
من رفتم بالا و دیدم دو تا مرد و یک زن تو اطاق مامان هستند و دارند مامان رو میشورن ...من گفتم شما پرستارید. گفت نه ما فامیلش هستیم. گفت پدرش؟
گفت نه پدربزرگشم و اینم پدر بزرگ مادریش هست. و اینم مادر مادرش.
گفتم شما چرا مادرم رو تمیز میکنید. گفت از امروز ما مراقبش هستیم کوین ناراحت نباش.
گفتم شما منو میشناسید ... گفتند بله تو پسره اک گول هستی. به مادرم یک لباس نو آبی پوشاندن و خواستند بزارن رو شونه هاشون ... فقط مادربزرگش گریه میکرد. ترکی میگفت یک چیزی من نمیفهمیدم.
گفتم بزارین من کمک کنم. گفتند نه تو دنیایی هستی. مادرت ولی پیش ماست.
کوین گفت من رفتم جلو ولی قابل لمس نبودن ...فقط دست مادرم رو ماچ کردم.
از خواب بیدار شدم ساعت ۴.۲۰ دقیقه بود. دیگه نخوابیدم از ترس.

ادامه دارد ...