Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
دعوت به نهار کوین...
کوین دعوت منو قبول کرد و گفت دکتر شما پول قهوه رو قبلا پرداخت کردید و من میخواستم شما رو دعوت کنم.
گفتم فرصت زیاده و هر وقت خواستی میتونی تو منو مهمان کنی.
کوین گفت دکتر نگران مادرم هستم. میخوام قبل از اینکه فوت کنه ازش چندین سوال بپرسم.
گارسن رسید تو این زمان و پرسید چند نفرید؟ گفتم سه نفر حاضر و یک نفر در فکر ما همراه ماست. منو میشناخت که هیچ وقت جواب مورد انتظار نمیدم. ما رو به طرف میز برد و گفت سه نفر غذا میخورند؟
گفتم خیر من و این شخص جوان نهار میخوریم و دخترم سمارت فقط آب میل داره و ایشون ساعت ۳ معمولا نهار میل میکنند.
گارسن زود با یک ظرف آب برگشت و برای ما منیو غذا آورد. سمارت گویا سردی هوا رو تشنگی ش اثر منفی داشت.
من چای یاسمین سفارش دادم و کوین کولا. جوانان اکثرا کولا میخورند و قابل فهم نباشه برای من تو این سن ولی قابل درک اعتیاد به مواد ناسالم و شکر داخلش.
کوین گفت دکتر با پیتزا موافقی. گفتم شما بفرمایید من بخاطر گلیسیرین بالا نمیتونم پنیر زیاد بخورم و ترجیحا ماهی سفارش میدم.
کوین گفت دکتر خیلی خوشحالم که میتونم با شما نهار بخورم. تا امروز با هیچ بزرگتر از خودم به این شکل رستوران نرفتم. احساس خوبی دارم.
نمیدونم همیشه دلم میخواست یک بابا داشتم که میفهمید و میومد دنبالم من رو میبرد رستوران.
گاها حسرت خوردم وقتی از جلوی رستوران رد میشدم و میدیدم که پدر و پسر ها دارن غذا میخورن و میخندند. شاید هم پدر و پسر نبودن ولی با هم بودن. میخندیدن.
دکتر من کم خندیدم تو عمرم...
گفتم میفهمم کوین منم این شانس رو هیچوقت به پسرم ندادم که با من نهار بخوره و یا هیچوقت پسری نداشتم که باهاش نهار بخورم و به همین دلیل امروز فکر کردم با هم نهار خوردن احتمالا برای هر دو ما خالی از لطف نخواهد بود و این رستوران جایی هست که من زیاد میام ...
کوین به رضایت سری تکان داد و به عادت مالوف تلفنش رو چک کرد.
گفتم منتظری. گفت نه دکتر ولی گفتم شاید کورنلیا چیزی نوشته باشه. راستی دکتر چه داستانی میخواستید برام تعریف کنید؟
گفتم یک موضوعی هست که باید بهت بگم. و میخوام که تو بدونی من مادرت رو میشناسم.
گفت دکتر صبر کنید. من وقتی به مادرم گفتم پیش یک تراپیست میرم و گفتم ستودگان. مادرم یک لحظه تو فکر رفت و گفت موریس ستودگان؟
گفتم فکر کنم اره. میشناسی مامان؟
مامانم گفت اره قبلا تو Drop In بود آگه همون باشه.
من گفتم اره مامان چشم و مو مشکی و مهر بونه. مامانم گفت خودشه، به من یک کمک بزرگ کرده.
کوین گفت دکتر Drop In چی هست.
برای کوین توضیح دادم که مرکز توزیع هرویین تمیز و متادون به معتادان هستش.
کوین تعجب کرد و گفت دکتر شما از اعتیاد پشتیبانی میکنید؟
سعی کردم برای کوین توضیح بدم که چرا ملت تو رای گیری سال ۱۹۹۳ به این پروژه از کی دادن تا از جمع آوری معتادان در خیابان از یک طرف و از طرف دیگر دادن مواد سالم و تمیز برای سلامتی آنها و از بین بردن سترس کمک میکنه. و همه اینها کمک بزرگی به افراد و جامعه و بیمه درمانی در دراز مدت هستش.
کوین فهمید منظور منو و سری تکون داد ولی هنوز تمام ابعاد رو چک نکرده بود.
هنوز چیزی نگذشته بود که گارسن ما با صدای بلند پرسید پیتزا ناپولی و بوی پنیر حتی تا بینی سمارت خطور کرد و گویا پیتزا برای ایشون رسیده از جا بلند شد و نشست.
ماهی منم با روغن بادام تمام اطراف رو غرق رایحه دلنشین ماهی کرده بود.
متاسفانه باطری تلفنم تموم شد و نتونستم عکس بگیریم.
به هر حال غذا رو که میخوردیم کوین پرسید؛ دکتر با مادرم شما چند وقت کار کردید.
برای کوین توضیح دادم که اون دوره فقط یک ساله بود و من مادرش چندین بار بیشتر ندیدم. ولی یادمه داستانش که برام تعریف کرد و حضانت شما بزرگترین مشکل ایشون بود. شاید بعد از این همه سالها منو نشناسد ولی چهارشنبه میدیم پیشش تا به سوالهای شما در مورد پدرتون جواب بده که الان کجاست.
کوین پرسید دکتر به نظر شما پدرم زنده هستش. من آخرین بار پنج ساله بودم دیدمش و از اون وقت مادرم هیچ چیز در موردش نگفت...
فقط یکبار گفت کوین هرگز پدرت رو نمیبخشمش که حضانت تو رو به عهده نگرفت.
آگه مادرم امروز این رو میگفت؛ میگفتم مامان شاید بهتر بود من با یک پدر معتاد بزرگ نشدم. شاید خانه کودک امن تر بود...برای رشد من تا شاید باور کنه.
واقع بینی این پسر جوان همیشه منو عمیقا به فکر فرو میبره که چقدر تفاهم داره با سختیها ...
ادامه دارد ...
دعوت به نهار کوین...
کوین دعوت منو قبول کرد و گفت دکتر شما پول قهوه رو قبلا پرداخت کردید و من میخواستم شما رو دعوت کنم.
گفتم فرصت زیاده و هر وقت خواستی میتونی تو منو مهمان کنی.
کوین گفت دکتر نگران مادرم هستم. میخوام قبل از اینکه فوت کنه ازش چندین سوال بپرسم.
گارسن رسید تو این زمان و پرسید چند نفرید؟ گفتم سه نفر حاضر و یک نفر در فکر ما همراه ماست. منو میشناخت که هیچ وقت جواب مورد انتظار نمیدم. ما رو به طرف میز برد و گفت سه نفر غذا میخورند؟
گفتم خیر من و این شخص جوان نهار میخوریم و دخترم سمارت فقط آب میل داره و ایشون ساعت ۳ معمولا نهار میل میکنند.
گارسن زود با یک ظرف آب برگشت و برای ما منیو غذا آورد. سمارت گویا سردی هوا رو تشنگی ش اثر منفی داشت.
من چای یاسمین سفارش دادم و کوین کولا. جوانان اکثرا کولا میخورند و قابل فهم نباشه برای من تو این سن ولی قابل درک اعتیاد به مواد ناسالم و شکر داخلش.
کوین گفت دکتر با پیتزا موافقی. گفتم شما بفرمایید من بخاطر گلیسیرین بالا نمیتونم پنیر زیاد بخورم و ترجیحا ماهی سفارش میدم.
کوین گفت دکتر خیلی خوشحالم که میتونم با شما نهار بخورم. تا امروز با هیچ بزرگتر از خودم به این شکل رستوران نرفتم. احساس خوبی دارم.
نمیدونم همیشه دلم میخواست یک بابا داشتم که میفهمید و میومد دنبالم من رو میبرد رستوران.
گاها حسرت خوردم وقتی از جلوی رستوران رد میشدم و میدیدم که پدر و پسر ها دارن غذا میخورن و میخندند. شاید هم پدر و پسر نبودن ولی با هم بودن. میخندیدن.
دکتر من کم خندیدم تو عمرم...
گفتم میفهمم کوین منم این شانس رو هیچوقت به پسرم ندادم که با من نهار بخوره و یا هیچوقت پسری نداشتم که باهاش نهار بخورم و به همین دلیل امروز فکر کردم با هم نهار خوردن احتمالا برای هر دو ما خالی از لطف نخواهد بود و این رستوران جایی هست که من زیاد میام ...
کوین به رضایت سری تکان داد و به عادت مالوف تلفنش رو چک کرد.
گفتم منتظری. گفت نه دکتر ولی گفتم شاید کورنلیا چیزی نوشته باشه. راستی دکتر چه داستانی میخواستید برام تعریف کنید؟
گفتم یک موضوعی هست که باید بهت بگم. و میخوام که تو بدونی من مادرت رو میشناسم.
گفت دکتر صبر کنید. من وقتی به مادرم گفتم پیش یک تراپیست میرم و گفتم ستودگان. مادرم یک لحظه تو فکر رفت و گفت موریس ستودگان؟
گفتم فکر کنم اره. میشناسی مامان؟
مامانم گفت اره قبلا تو Drop In بود آگه همون باشه.
من گفتم اره مامان چشم و مو مشکی و مهر بونه. مامانم گفت خودشه، به من یک کمک بزرگ کرده.
کوین گفت دکتر Drop In چی هست.
برای کوین توضیح دادم که مرکز توزیع هرویین تمیز و متادون به معتادان هستش.
کوین تعجب کرد و گفت دکتر شما از اعتیاد پشتیبانی میکنید؟
سعی کردم برای کوین توضیح بدم که چرا ملت تو رای گیری سال ۱۹۹۳ به این پروژه از کی دادن تا از جمع آوری معتادان در خیابان از یک طرف و از طرف دیگر دادن مواد سالم و تمیز برای سلامتی آنها و از بین بردن سترس کمک میکنه. و همه اینها کمک بزرگی به افراد و جامعه و بیمه درمانی در دراز مدت هستش.
کوین فهمید منظور منو و سری تکون داد ولی هنوز تمام ابعاد رو چک نکرده بود.
هنوز چیزی نگذشته بود که گارسن ما با صدای بلند پرسید پیتزا ناپولی و بوی پنیر حتی تا بینی سمارت خطور کرد و گویا پیتزا برای ایشون رسیده از جا بلند شد و نشست.
ماهی منم با روغن بادام تمام اطراف رو غرق رایحه دلنشین ماهی کرده بود.
متاسفانه باطری تلفنم تموم شد و نتونستم عکس بگیریم.
به هر حال غذا رو که میخوردیم کوین پرسید؛ دکتر با مادرم شما چند وقت کار کردید.
برای کوین توضیح دادم که اون دوره فقط یک ساله بود و من مادرش چندین بار بیشتر ندیدم. ولی یادمه داستانش که برام تعریف کرد و حضانت شما بزرگترین مشکل ایشون بود. شاید بعد از این همه سالها منو نشناسد ولی چهارشنبه میدیم پیشش تا به سوالهای شما در مورد پدرتون جواب بده که الان کجاست.
کوین پرسید دکتر به نظر شما پدرم زنده هستش. من آخرین بار پنج ساله بودم دیدمش و از اون وقت مادرم هیچ چیز در موردش نگفت...
فقط یکبار گفت کوین هرگز پدرت رو نمیبخشمش که حضانت تو رو به عهده نگرفت.
آگه مادرم امروز این رو میگفت؛ میگفتم مامان شاید بهتر بود من با یک پدر معتاد بزرگ نشدم. شاید خانه کودک امن تر بود...برای رشد من تا شاید باور کنه.
واقع بینی این پسر جوان همیشه منو عمیقا به فکر فرو میبره که چقدر تفاهم داره با سختیها ...
ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
.....تصویر اول بیمارستان شهر مربوط به داستان امروز میشه
تصویر دوم زندان که مادر کوین هستش
تصویر سوم خونه کوین با پرچمهای رنگی ...
تصویر دوم زندان که مادر کوین هستش
تصویر سوم خونه کوین با پرچمهای رنگی ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
دنباله داستان کوین ۴ ژانویه ۲۰۱۷
امروز کوین اولین بار اومدم محل کارم چون در زمان تعطیلات بسته بودن مراکز.
کوین اومد و اولین سوالش بود دکتر سمارت کجاست؟
گفتم سمارت امروز همراه ما نیست ولی شاید دیرتر ببینیمش.
قرار بود بریم با هم زندان و سراغ اک گول.
کوین کارت شناسایی همراهش نبود و رفتیم در خونه با ماشین تا کارتش رو برداره و من یک عکس گرفتم که ب ای شما کمی تداعی بشه.
کوین اومد و کمی نگران بود. گفتم چرا نگرانی کوین؟
گفت نمیدونم دلشوره دارم...
تو راه که میرفتیم گفتم دیروز چیکار کردی تمام روز.
گفت رو صفحه های اینترنت بودم و میخواستم ببینم کجا میشه روانشناسی خوند تو سویس.
زد زیر خنده بلند و اولین بار بود میدیدم کوین به این شکل میخنده.
گفتم برادر همین عینک زدی امروز؟ احساس بهتری داری؟
گفت شما یه همه چیز دقت میکنید دکتر ...
سوال کرد دکتر، با نظرتون من میتونم یک روانشناس خوب بشم؟
گفتم حتما میتونی یک روانشناس بشی اگر درس بخونی!
گفت نه سوال کردم یک روانشناس خوب!
من خندیدم و پرسیدم شما از کجا تشخیص میدی یک روانشناس خوب یا نه؟
کمی فکر کرد و گفت؛ من اولین روانشناسم رو تو پنج سالگی داشتم که وقتی از رو میزش یک شکلات برداشتم رفت از دفترش بیرون... فوری به رییس خانه کودک خبر داد که من دزدی کردم.
و من دو روز تو مدرسه باید یک ساعت بیشتر مینشستم تا بقیه. (یک تنبیه سویسی)
بعد هنوز با یک بغض گفت دکتر برا همون از شکلات متنفر هستم و از روانشناس ها هم به همچنین.
گفتم بسیار عالی لااقل یک دلیل داری برای تنفرت ... خیلی ها بدون دلیل متنفرند.
کوین گفت شما بودین به رییس خانه کودک شکایت میکردین ...گفتم بله.
گفت دکتر شما چرا.
گفتم احتمالا با خودت میرفتم که براشون تعریف کنی چه اتفاقی افتاده و قبلش با تو صحبت میکردم.
چون شکلات رو میز فقط یک تله بود. فکر میکنی از کجا فهمید؟
گفت دکتر یک شیشه بزرگ بود از اون پشت من رو میدید و من آون رو نمیدیدم.
برگشت از من پرسید. چی خوردی؟ گفتم هیچی.
گفت چرا شکلات رو از رو میز برداشتی و این دزدی هستش. و الان که تعریق میکنم بیاد مادرم تو زندان میفتم.
کوین پرسید دکتر دزدی ژنتیکی هستش؟
گفتم آخرین بار کی چیزی رو برداشتی که مال خودت نبود و اجازه نداشتی؟
گفت شکلات رو از رو میز دکتر ۱۶ سال پیش. بعد اون هرگز.
گفتم چرا؟
گفت چون فهمیدم دو کار بد کردم، هم دروغ گفتم و هم شکلات برداشتم بدون اجازه@
گفتم حالا فهمیدی چرا منم به رییس گروه شما تو خانه کودک میگفتم؟
گفت اره. درست میگی دکتر.
فکر میکنید دلیلش فقط همون بود که من یاد بگیرم. گفتم البته وگرنه شکلات ارزش مادی نداره.
گفت دکتر پس چرا برامتوضیح ندادن آون وقت.
گفتم کوین ۵ یا ۶ ساله حتما طور دیگه برداشت میکرد تا کوین ۲۲ ساله. غیر اینه؟
گفت دکتر شما برای همه چیز یک جواب دارین ...
گفتم خیر ....
رسیدیم به زندان.
کوین قدرت بازتابی بالایی داره.
به کوین گفتم من دوشنبه زنگ زدم و قرار ملاقات گرفتم. رفتیم ورودی تو تصویر ۲ میبینید و مدارک شناسایی دادیم. فرم پر کردیم. و منتظر بودیم. که یک خانم مددکار مسیول زندان اومدن و ما رو به اطاقی دعوت کردن.
ما هر دوما فکر کردیم اطاق ملاقات با مادر ایشون اک گول هستش.
خانم مددکار گفتند متاسفانه دیشب مادر شما به بیمارستان فرستاده شد.
کوین گفت مادرم مرد؟
خانم مدد کار گفت نه نه ... حالشون خوب نبود و درد ریه شدید داشتند.
من پرسیدم میتونیم بریم ملاقات، گفتم بله یک فرم داد و ما راهی بیمارستان شدیم.
کوین از زندان تا بیمارستان گریه میکرد.
تو راه پرسید دکتر نمیخواین بپرسید چرا گریه میکنم و یا اصلا گریه نکنم.
گفتم خیر. آگه گریه نمیکردی احتمالا میپرسیدم از خودم چرا شما گریه نمیکنید ولی تو این چند روز شما رو شناختم.
گریه گاهی کمک میکنه چیزها رو درک کنیم. احساس داشته باشیم و احساس مون رو به این شکل بیان کنیم.
کوین گفت تو خانه کودک و نوجوان که بودم دلم برای مامانم تنگ میشد و گریه میکردم. همیشه میگفتن اروم باش چرا گریه میکنی، با گریه چیزی عوض نمیشه.
من هیچوقت باور نکردم چون حالم همیشه بهتر شد.
این بار کوین مثل بچه ها هق هق میزد. میگفت بیچاره مادرم. بیچاره هیچوقت خوشبخت نبود.
گفتم کوین تو هیچ وقت خوشبخت بودی. با گریه گفت. اره وقتی میدونستم پیش مادرم میرم همیشه خوشبخت بودم ولی وقتی میرسیدم بهش متاسف میشدم. چون هر بار داغون تر میشد.
یادمه اوایل وقتی هنوز کوچک بودم مست میکرد و مواد میکشید منو بغل میکرد و چیزهایی میگفت من نمیفهمیدم ولی زور زیادی داشت نمیتونستم در برم از تو بغلش و منو محکممیگرفت.
گاهی میگفت بوی پانریک میدی گاهی . دلش برای بابام تنگ میشد. خیلی تنها بود.
من یادمه بوی بدی میداد وقتی سیگار میکشید و الکل میخورد و مواد مصرف میکرد. ولی دکتر بوی مادرم رو لابلای همه بوها حس میکردم. خیلی دوسش دارم.
ادامه دارد
دنباله داستان کوین ۴ ژانویه ۲۰۱۷
امروز کوین اولین بار اومدم محل کارم چون در زمان تعطیلات بسته بودن مراکز.
کوین اومد و اولین سوالش بود دکتر سمارت کجاست؟
گفتم سمارت امروز همراه ما نیست ولی شاید دیرتر ببینیمش.
قرار بود بریم با هم زندان و سراغ اک گول.
کوین کارت شناسایی همراهش نبود و رفتیم در خونه با ماشین تا کارتش رو برداره و من یک عکس گرفتم که ب ای شما کمی تداعی بشه.
کوین اومد و کمی نگران بود. گفتم چرا نگرانی کوین؟
گفت نمیدونم دلشوره دارم...
تو راه که میرفتیم گفتم دیروز چیکار کردی تمام روز.
گفت رو صفحه های اینترنت بودم و میخواستم ببینم کجا میشه روانشناسی خوند تو سویس.
زد زیر خنده بلند و اولین بار بود میدیدم کوین به این شکل میخنده.
گفتم برادر همین عینک زدی امروز؟ احساس بهتری داری؟
گفت شما یه همه چیز دقت میکنید دکتر ...
سوال کرد دکتر، با نظرتون من میتونم یک روانشناس خوب بشم؟
گفتم حتما میتونی یک روانشناس بشی اگر درس بخونی!
گفت نه سوال کردم یک روانشناس خوب!
من خندیدم و پرسیدم شما از کجا تشخیص میدی یک روانشناس خوب یا نه؟
کمی فکر کرد و گفت؛ من اولین روانشناسم رو تو پنج سالگی داشتم که وقتی از رو میزش یک شکلات برداشتم رفت از دفترش بیرون... فوری به رییس خانه کودک خبر داد که من دزدی کردم.
و من دو روز تو مدرسه باید یک ساعت بیشتر مینشستم تا بقیه. (یک تنبیه سویسی)
بعد هنوز با یک بغض گفت دکتر برا همون از شکلات متنفر هستم و از روانشناس ها هم به همچنین.
گفتم بسیار عالی لااقل یک دلیل داری برای تنفرت ... خیلی ها بدون دلیل متنفرند.
کوین گفت شما بودین به رییس خانه کودک شکایت میکردین ...گفتم بله.
گفت دکتر شما چرا.
گفتم احتمالا با خودت میرفتم که براشون تعریف کنی چه اتفاقی افتاده و قبلش با تو صحبت میکردم.
چون شکلات رو میز فقط یک تله بود. فکر میکنی از کجا فهمید؟
گفت دکتر یک شیشه بزرگ بود از اون پشت من رو میدید و من آون رو نمیدیدم.
برگشت از من پرسید. چی خوردی؟ گفتم هیچی.
گفت چرا شکلات رو از رو میز برداشتی و این دزدی هستش. و الان که تعریق میکنم بیاد مادرم تو زندان میفتم.
کوین پرسید دکتر دزدی ژنتیکی هستش؟
گفتم آخرین بار کی چیزی رو برداشتی که مال خودت نبود و اجازه نداشتی؟
گفت شکلات رو از رو میز دکتر ۱۶ سال پیش. بعد اون هرگز.
گفتم چرا؟
گفت چون فهمیدم دو کار بد کردم، هم دروغ گفتم و هم شکلات برداشتم بدون اجازه@
گفتم حالا فهمیدی چرا منم به رییس گروه شما تو خانه کودک میگفتم؟
گفت اره. درست میگی دکتر.
فکر میکنید دلیلش فقط همون بود که من یاد بگیرم. گفتم البته وگرنه شکلات ارزش مادی نداره.
گفت دکتر پس چرا برامتوضیح ندادن آون وقت.
گفتم کوین ۵ یا ۶ ساله حتما طور دیگه برداشت میکرد تا کوین ۲۲ ساله. غیر اینه؟
گفت دکتر شما برای همه چیز یک جواب دارین ...
گفتم خیر ....
رسیدیم به زندان.
کوین قدرت بازتابی بالایی داره.
به کوین گفتم من دوشنبه زنگ زدم و قرار ملاقات گرفتم. رفتیم ورودی تو تصویر ۲ میبینید و مدارک شناسایی دادیم. فرم پر کردیم. و منتظر بودیم. که یک خانم مددکار مسیول زندان اومدن و ما رو به اطاقی دعوت کردن.
ما هر دوما فکر کردیم اطاق ملاقات با مادر ایشون اک گول هستش.
خانم مددکار گفتند متاسفانه دیشب مادر شما به بیمارستان فرستاده شد.
کوین گفت مادرم مرد؟
خانم مدد کار گفت نه نه ... حالشون خوب نبود و درد ریه شدید داشتند.
من پرسیدم میتونیم بریم ملاقات، گفتم بله یک فرم داد و ما راهی بیمارستان شدیم.
کوین از زندان تا بیمارستان گریه میکرد.
تو راه پرسید دکتر نمیخواین بپرسید چرا گریه میکنم و یا اصلا گریه نکنم.
گفتم خیر. آگه گریه نمیکردی احتمالا میپرسیدم از خودم چرا شما گریه نمیکنید ولی تو این چند روز شما رو شناختم.
گریه گاهی کمک میکنه چیزها رو درک کنیم. احساس داشته باشیم و احساس مون رو به این شکل بیان کنیم.
کوین گفت تو خانه کودک و نوجوان که بودم دلم برای مامانم تنگ میشد و گریه میکردم. همیشه میگفتن اروم باش چرا گریه میکنی، با گریه چیزی عوض نمیشه.
من هیچوقت باور نکردم چون حالم همیشه بهتر شد.
این بار کوین مثل بچه ها هق هق میزد. میگفت بیچاره مادرم. بیچاره هیچوقت خوشبخت نبود.
گفتم کوین تو هیچ وقت خوشبخت بودی. با گریه گفت. اره وقتی میدونستم پیش مادرم میرم همیشه خوشبخت بودم ولی وقتی میرسیدم بهش متاسف میشدم. چون هر بار داغون تر میشد.
یادمه اوایل وقتی هنوز کوچک بودم مست میکرد و مواد میکشید منو بغل میکرد و چیزهایی میگفت من نمیفهمیدم ولی زور زیادی داشت نمیتونستم در برم از تو بغلش و منو محکممیگرفت.
گاهی میگفت بوی پانریک میدی گاهی . دلش برای بابام تنگ میشد. خیلی تنها بود.
من یادمه بوی بدی میداد وقتی سیگار میکشید و الکل میخورد و مواد مصرف میکرد. ولی دکتر بوی مادرم رو لابلای همه بوها حس میکردم. خیلی دوسش دارم.
ادامه دارد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
ادامه کوین ۴ ژانویه
کوین گفت خیلی دوسش دارم. جاش برای بابام هیچ حسی ندارم. یادم نیست. فقط میدونم منو گاهی میزاشت رو موتور هارلی دیویدسن و میچرخوند. عکس دارم و نگاه میکنم یادم میاد.
شبیه هم هم هستیم....
پرسیدم کوین کمی از دوستات برام بگو.
گفت دوستی ندارم.
گفتم مگه میشه. تو سالها مدرسه رفتی.
گفت یادمه کوچیک بودم کلاس پیش دبستان روز دوم بود با یکی دوست شدم. داوید بود اسمش و همسایه حیاط به حیاط بودن با خانه کودک ما.
معلم به ما گفت چون ساعت پنج تاریک میشه با هم برین خونه. من و داوید با هم رفتیم طرف خونه. دور نبود شاید سه تا کوچه دورتر از خونه های ما بود. من خوشحال بود و مغرور که دوست خارج از خانه کودک دارم. کلی تو راه خندیدیم. وقتی رسیدیم سر کوچه مادر داوید منتظر بود. پسرش رو بغل کرد و نگاهی به من کرد و پرسید اسمت چیه؟ گفتم کوین. پرسید خونه شما کجاست؟
من گفتم من خانه کودک...
هنوز نقطه جمله رو نگذاشته بودم ... دست داوید رو کشید و رفتند...حتی داوید نتونست بگه خدافظ ...
من فهمیدم یک چیزی خوب نیست ولی نمیدونستم چی؟
فردا داوید اومد کلاس حتی پیش منم ننشست و وقت رفتن گفتم با هم بریم خونه داوید... گفت نه مامانم گفت تو مامان نداری و مامانت خطرناکه ...
چند تا بچه هم گوش میکردن ... من نمیدونستم چرا مامانم خطرناکه ... من فکر میکردم چون مریضه نمیتونم پیشش باشم.
در اولین فرصت که رفتم پیش مامانم ازش پرسیدم. مامان من از تو میترسم. مامان داوید گفت تو خطرناکی...چیکار میکنی تو مگه؟ ...
ما رسیدیم به بیمارستان کوین نمیدونست برای مادرش اشک میریزه، برای داوید اشک میریزه، به بخت خودش غبطه میخوره و یا به جهالت آدمهای بزرگ که کلی پیش داوری دارن و بچه ها رو هم واکسینه میکنند با ترس های خودشون.
ما وارد بیمارستان شدیم و بخش اطلاعات زنگ زدن طبقه ۱۱ که مهمان برای اک گول میاد. پسرش و شوهرش (خانم حدس زد چون مو مشکی هستم و فامیلم خارجی هست احتمالا شوهر ایشون هستم)
به هر حال شانس آوردیم که اشتباه برداشت کردن چون تو بخش مخصوصی بود که فقط خانواده میدونستند برن ...
وقتی رسیدیم تصویر بیست سال پیش اک گول که هنوز داشتم مثل یک تنگ شیشه ای خورد شد ریخت رو زمین بیمارستان. اک گول یک تیکه استخوان بی روح روی تخت بیمارستان با یک دستبند به گوشه تخت.
اک گول حتی نمیتونست نفس به تنهایی بکشه چه رسد به فرار ... از پرستار پرسیدم لازمه که این دستبند دستش باشه، گفت اره چون خودکشی کرده و احتمال داره بپره از بالکنی یا جایی ...
تازه فهمیدیم که بخاطر شش نیومده بیمارستان بلکه قصد خودکشی داشته و خودش رو تو زندان حلقه آویز میکرد با ملافه که گرفتنش...
کوین با تعجب به مادرش نگاه میکرد. گفت دکتر این مادرمه ... شما یادتون میاد؟
گفتم کوین کلا عوض شده شکلش. منم تو بیست سال تغییر کردم ممکن ایشون هم همین فکر رو در مورد من کنه.
اک گول چشمش رو نمیتونست باز کنه. کوین صدا میکرد ماما...
انا سو گولوم...
منو نگاه کرد گفت فقط همین رو بلدم.
اک گول جواب نمیداد...سعی میکرد ولی نمیشد. فقط دست کوین رو نگه داشته بود.
ادامه دارد
ادامه کوین ۴ ژانویه
کوین گفت خیلی دوسش دارم. جاش برای بابام هیچ حسی ندارم. یادم نیست. فقط میدونم منو گاهی میزاشت رو موتور هارلی دیویدسن و میچرخوند. عکس دارم و نگاه میکنم یادم میاد.
شبیه هم هم هستیم....
پرسیدم کوین کمی از دوستات برام بگو.
گفت دوستی ندارم.
گفتم مگه میشه. تو سالها مدرسه رفتی.
گفت یادمه کوچیک بودم کلاس پیش دبستان روز دوم بود با یکی دوست شدم. داوید بود اسمش و همسایه حیاط به حیاط بودن با خانه کودک ما.
معلم به ما گفت چون ساعت پنج تاریک میشه با هم برین خونه. من و داوید با هم رفتیم طرف خونه. دور نبود شاید سه تا کوچه دورتر از خونه های ما بود. من خوشحال بود و مغرور که دوست خارج از خانه کودک دارم. کلی تو راه خندیدیم. وقتی رسیدیم سر کوچه مادر داوید منتظر بود. پسرش رو بغل کرد و نگاهی به من کرد و پرسید اسمت چیه؟ گفتم کوین. پرسید خونه شما کجاست؟
من گفتم من خانه کودک...
هنوز نقطه جمله رو نگذاشته بودم ... دست داوید رو کشید و رفتند...حتی داوید نتونست بگه خدافظ ...
من فهمیدم یک چیزی خوب نیست ولی نمیدونستم چی؟
فردا داوید اومد کلاس حتی پیش منم ننشست و وقت رفتن گفتم با هم بریم خونه داوید... گفت نه مامانم گفت تو مامان نداری و مامانت خطرناکه ...
چند تا بچه هم گوش میکردن ... من نمیدونستم چرا مامانم خطرناکه ... من فکر میکردم چون مریضه نمیتونم پیشش باشم.
در اولین فرصت که رفتم پیش مامانم ازش پرسیدم. مامان من از تو میترسم. مامان داوید گفت تو خطرناکی...چیکار میکنی تو مگه؟ ...
ما رسیدیم به بیمارستان کوین نمیدونست برای مادرش اشک میریزه، برای داوید اشک میریزه، به بخت خودش غبطه میخوره و یا به جهالت آدمهای بزرگ که کلی پیش داوری دارن و بچه ها رو هم واکسینه میکنند با ترس های خودشون.
ما وارد بیمارستان شدیم و بخش اطلاعات زنگ زدن طبقه ۱۱ که مهمان برای اک گول میاد. پسرش و شوهرش (خانم حدس زد چون مو مشکی هستم و فامیلم خارجی هست احتمالا شوهر ایشون هستم)
به هر حال شانس آوردیم که اشتباه برداشت کردن چون تو بخش مخصوصی بود که فقط خانواده میدونستند برن ...
وقتی رسیدیم تصویر بیست سال پیش اک گول که هنوز داشتم مثل یک تنگ شیشه ای خورد شد ریخت رو زمین بیمارستان. اک گول یک تیکه استخوان بی روح روی تخت بیمارستان با یک دستبند به گوشه تخت.
اک گول حتی نمیتونست نفس به تنهایی بکشه چه رسد به فرار ... از پرستار پرسیدم لازمه که این دستبند دستش باشه، گفت اره چون خودکشی کرده و احتمال داره بپره از بالکنی یا جایی ...
تازه فهمیدیم که بخاطر شش نیومده بیمارستان بلکه قصد خودکشی داشته و خودش رو تو زندان حلقه آویز میکرد با ملافه که گرفتنش...
کوین با تعجب به مادرش نگاه میکرد. گفت دکتر این مادرمه ... شما یادتون میاد؟
گفتم کوین کلا عوض شده شکلش. منم تو بیست سال تغییر کردم ممکن ایشون هم همین فکر رو در مورد من کنه.
اک گول چشمش رو نمیتونست باز کنه. کوین صدا میکرد ماما...
انا سو گولوم...
منو نگاه کرد گفت فقط همین رو بلدم.
اک گول جواب نمیداد...سعی میکرد ولی نمیشد. فقط دست کوین رو نگه داشته بود.
ادامه دارد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
ادامه ماجرا کوین در بیمارستان ۴ ژانویه
کوین دست مادرش رو محکم گرفته بود و میگفت دکتر دست مامانم سرد. مادرش نمیتونست حرف بزنه. حسی نداشت تمام بدنش زیر پتو بیمارستان و فقط دستش به سرم وصل بود و بیرون بود. تمام زخمهای باز ناشی از HIV رو دستش و صورتش پیدا بود.
بوی عجیبی هم میومد. گویا کسی مدتها خودش رو نشسته باشه و قاطی با سیگار ، زننده!
دکتر اومد ویزیت و از ما خواست اطاق رو ترک کنیم. کوین گفت دکتر بریم من نمیتونم. دکتر به پرستار نگاه کرد و به ما و پرستار گفت یک نامه برای شما همراه خانم یلدیریم آوردن.
ما همراه پرستار به دفتر بخش رفتیم تا نامه رو بگیریم. پرستار گفت آگه حال خانوم بد شد با کی زنگ بزنیم. کوین گفت به دکتر. مادرم کسی رو نداره جز من. و من جز دکتر به کسی اطمینان ندارم.
گفت پدرتون کجاست. گفت کوین نمیدونم. امروز میخواستم از مادرم بپرسم.
پرستار گفت دکتر به همه فامیلها خبر بدین ایشون رو ببینند ممکن زیاد طول نکشه فشارخون از دیروز رو ۷۰ روی ۴۰ هستش و خیلی پایین.
کوین پرسید. میگین امروز میمیره؟
پرستار گفت امیدوارم خیر. کوین گفت آگه چشمش رو باز کرد ازش بپرسید بابای کوین کجاست....
پرستار پرسید یعنی شما به دنبال پدرتون هستین؟
کوین گفت بله. تقریبا ۱۶ سال ندیدمش.
پرستار با تعجب به کوین نگاه کرد و گفت...این پدر مادرهای بی مسولیت...
کوین گفت نه مادرم تقصیری نداره خانم پرستار. همه تقصیر پدربزرگ منه. یعنی تقصیر مهاجرت و تقصیر اعتیاد. با یک صدای لرزان و بغض و گریه...گفت دکتر شما چیزی بگین.
گفتم کوین بریم. ایشون خودشون مهاجر هستند اسم ایشون رو ببین.
پرستار نفس عمیقی کشید و گفت... نامه شما!
نامه رو کوین گرفت و رفتیم طرف آسانسور.
تو آسانسور کوین گفت دکتر هم ناراحتی مامانم حالش بده هم خوشحالم که نمیخواد دیگه درد رو تحمل کنه و میخواد بره. شاید براش بهتر باشه گرچه دلم براش تنگ میشه لااقل بابام...
حرف کوین نیمه مونده بود چشمش به نامه خشک شد و گفت دکتر این اسم شماست. این نامه برا من نیست.
من نامه رو دیدم نوشته بود
SELAM MORRIS BEY
خط اول رو خوندم و رسیدیم به پارکینگ.
من این نامه رو به شما مینویسم با هزاران آرزو و خواهش از شما. حتما این نامه بعد از مرگ من بدست شما میرسه و شما پیش کوین خواهید بود و با کوین نامه رو خواهید خوند...
به نامه ادامه ندادم. خواستم به جایی برسم و بشینم و نامه رو بخونم. برای من لحظه احساس مسیولیت بود و عجیب چون اولین بار بود از یک مادر در حال مرگ به من نامه نوشته میشد که در باره پسرش باشه. صفحه اول و دوم نامه رو دیدم چشمم به شماره تلفن و اسم بانک و غیره افتاد.
گفتم کوین اشکال نداره از نظر شما من این نامه رو تنها بخونم و بعد براتون توضیح بدم. گفتن دکتر نامه برای شماست و تصمیم با شماست.
رفتیم با ماشین تا کوین رو برسانم نزدیک کلینیک میخواست بره به کورنلیا بگه. وقتی رسیدیم به حیاط کلینیک کورنلیا پایین بود نزدیک ورودی.
کلی از دیدن من شاد شد و فریاد زد دکتر ستودگان چه هدیه خوبی برای امروز.
گفتم کورنلیا امروز خاصیه گفت اره دکتر؛ امروز تولد منه...
دیدم کوین از ساکش یک هدیه کوچولو و یک کاپ کیک و یک شمع در آورد...
من گفتم من شما رو با هم تنها میزارم و کوین خبرم کنید آگه چیز خاصی بود و کمکی نیاز بود ... فقط آرزو کردم که مامان کوین امروز نمیره که مبادا با تولد کورنلیا یک روز بشه و خاطره بدی برا کوین باشه ...
من رفتم طرب دفترم و از گرسنگی نای بالا رفتهام پله رو نداشتم ولی نمیتونستم نامه اک گول رو بزارم بمونه چون فکر کردم اگر چیز قانونی نیاز باشه به کوین خبر بدم.
نامه پر محتوایی بود. اک گول نوشته بود: دکتر کوین به من گفت تاکنون به کسی تا این حد اطمینان نداشته و برای من مهمه که بچه من به کسی اطمینان داشته باشه. شما میدونید من خودم یک کفیل و قیوم داشتم که تمام کارهای قانونی و بانکی منو انجام میداد و میدونید که من حضانت کوین رو تا ۱۸ نداشتم و دست دولت بود.
اگر برای شما امکان داره و نیاز باشه کفالت و قیومیت کوین رو بر عهده بگیرید. کوین نیاز داره به کمک.
من در آون زمان فکر کردم چرا اک گول این فکر رو میکنه چون کوین جوان با تدبیر و بازتاب شده ای هست و میتونه از حق خودش دفاع کنه. به هر حال گفتم با کوین در این مورد صحبت میکنم.
در ادامه نوشته بود دکتر این شماره بانکی و کارت و کد من رو بدین به کوین پول زیادی ندارم ولی نزارین عمه رو یکباره برداره براش توضیح بدین که برای تحصیلاتش استفاده کنه. نمیخوام دست پدر کوین بیفته ...
در ضمن پدر کوین در وین اطریش زندگی میکنه واین شماره تلفنش ... من در تمام این سالها یکبار دیدمش و چند بار تلفنی بهش فحش دادم که کوین رو از من گرفت.
من چیزی ندارم و دو سال اخیر بیشتر زندان بودم و فکر کنم HIV من یک داستان قدیمی تر باشه که من نمیدونستم.
ادامه دارد
ادامه ماجرا کوین در بیمارستان ۴ ژانویه
کوین دست مادرش رو محکم گرفته بود و میگفت دکتر دست مامانم سرد. مادرش نمیتونست حرف بزنه. حسی نداشت تمام بدنش زیر پتو بیمارستان و فقط دستش به سرم وصل بود و بیرون بود. تمام زخمهای باز ناشی از HIV رو دستش و صورتش پیدا بود.
بوی عجیبی هم میومد. گویا کسی مدتها خودش رو نشسته باشه و قاطی با سیگار ، زننده!
دکتر اومد ویزیت و از ما خواست اطاق رو ترک کنیم. کوین گفت دکتر بریم من نمیتونم. دکتر به پرستار نگاه کرد و به ما و پرستار گفت یک نامه برای شما همراه خانم یلدیریم آوردن.
ما همراه پرستار به دفتر بخش رفتیم تا نامه رو بگیریم. پرستار گفت آگه حال خانوم بد شد با کی زنگ بزنیم. کوین گفت به دکتر. مادرم کسی رو نداره جز من. و من جز دکتر به کسی اطمینان ندارم.
گفت پدرتون کجاست. گفت کوین نمیدونم. امروز میخواستم از مادرم بپرسم.
پرستار گفت دکتر به همه فامیلها خبر بدین ایشون رو ببینند ممکن زیاد طول نکشه فشارخون از دیروز رو ۷۰ روی ۴۰ هستش و خیلی پایین.
کوین پرسید. میگین امروز میمیره؟
پرستار گفت امیدوارم خیر. کوین گفت آگه چشمش رو باز کرد ازش بپرسید بابای کوین کجاست....
پرستار پرسید یعنی شما به دنبال پدرتون هستین؟
کوین گفت بله. تقریبا ۱۶ سال ندیدمش.
پرستار با تعجب به کوین نگاه کرد و گفت...این پدر مادرهای بی مسولیت...
کوین گفت نه مادرم تقصیری نداره خانم پرستار. همه تقصیر پدربزرگ منه. یعنی تقصیر مهاجرت و تقصیر اعتیاد. با یک صدای لرزان و بغض و گریه...گفت دکتر شما چیزی بگین.
گفتم کوین بریم. ایشون خودشون مهاجر هستند اسم ایشون رو ببین.
پرستار نفس عمیقی کشید و گفت... نامه شما!
نامه رو کوین گرفت و رفتیم طرف آسانسور.
تو آسانسور کوین گفت دکتر هم ناراحتی مامانم حالش بده هم خوشحالم که نمیخواد دیگه درد رو تحمل کنه و میخواد بره. شاید براش بهتر باشه گرچه دلم براش تنگ میشه لااقل بابام...
حرف کوین نیمه مونده بود چشمش به نامه خشک شد و گفت دکتر این اسم شماست. این نامه برا من نیست.
من نامه رو دیدم نوشته بود
SELAM MORRIS BEY
خط اول رو خوندم و رسیدیم به پارکینگ.
من این نامه رو به شما مینویسم با هزاران آرزو و خواهش از شما. حتما این نامه بعد از مرگ من بدست شما میرسه و شما پیش کوین خواهید بود و با کوین نامه رو خواهید خوند...
به نامه ادامه ندادم. خواستم به جایی برسم و بشینم و نامه رو بخونم. برای من لحظه احساس مسیولیت بود و عجیب چون اولین بار بود از یک مادر در حال مرگ به من نامه نوشته میشد که در باره پسرش باشه. صفحه اول و دوم نامه رو دیدم چشمم به شماره تلفن و اسم بانک و غیره افتاد.
گفتم کوین اشکال نداره از نظر شما من این نامه رو تنها بخونم و بعد براتون توضیح بدم. گفتن دکتر نامه برای شماست و تصمیم با شماست.
رفتیم با ماشین تا کوین رو برسانم نزدیک کلینیک میخواست بره به کورنلیا بگه. وقتی رسیدیم به حیاط کلینیک کورنلیا پایین بود نزدیک ورودی.
کلی از دیدن من شاد شد و فریاد زد دکتر ستودگان چه هدیه خوبی برای امروز.
گفتم کورنلیا امروز خاصیه گفت اره دکتر؛ امروز تولد منه...
دیدم کوین از ساکش یک هدیه کوچولو و یک کاپ کیک و یک شمع در آورد...
من گفتم من شما رو با هم تنها میزارم و کوین خبرم کنید آگه چیز خاصی بود و کمکی نیاز بود ... فقط آرزو کردم که مامان کوین امروز نمیره که مبادا با تولد کورنلیا یک روز بشه و خاطره بدی برا کوین باشه ...
من رفتم طرب دفترم و از گرسنگی نای بالا رفتهام پله رو نداشتم ولی نمیتونستم نامه اک گول رو بزارم بمونه چون فکر کردم اگر چیز قانونی نیاز باشه به کوین خبر بدم.
نامه پر محتوایی بود. اک گول نوشته بود: دکتر کوین به من گفت تاکنون به کسی تا این حد اطمینان نداشته و برای من مهمه که بچه من به کسی اطمینان داشته باشه. شما میدونید من خودم یک کفیل و قیوم داشتم که تمام کارهای قانونی و بانکی منو انجام میداد و میدونید که من حضانت کوین رو تا ۱۸ نداشتم و دست دولت بود.
اگر برای شما امکان داره و نیاز باشه کفالت و قیومیت کوین رو بر عهده بگیرید. کوین نیاز داره به کمک.
من در آون زمان فکر کردم چرا اک گول این فکر رو میکنه چون کوین جوان با تدبیر و بازتاب شده ای هست و میتونه از حق خودش دفاع کنه. به هر حال گفتم با کوین در این مورد صحبت میکنم.
در ادامه نوشته بود دکتر این شماره بانکی و کارت و کد من رو بدین به کوین پول زیادی ندارم ولی نزارین عمه رو یکباره برداره براش توضیح بدین که برای تحصیلاتش استفاده کنه. نمیخوام دست پدر کوین بیفته ...
در ضمن پدر کوین در وین اطریش زندگی میکنه واین شماره تلفنش ... من در تمام این سالها یکبار دیدمش و چند بار تلفنی بهش فحش دادم که کوین رو از من گرفت.
من چیزی ندارم و دو سال اخیر بیشتر زندان بودم و فکر کنم HIV من یک داستان قدیمی تر باشه که من نمیدونستم.
ادامه دارد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
ادامه نامه اک گول به من
در ضمن آدرس خونه مادر و پدرم رو نوشتم و یک تلفن. لطفا شما به اونها بگین من مردم و این رو بعد از سوزاندن من. لطفا منو بسوزونن و نمیخوام مثل مسلمانها در قبرستان اونها دفن بشم. آنها منو مثل موریانه خوردن. اونها زندگی منو نابود کردن. رحمان که پیش نماز محله بود و امین محله و جای مهر رو پیشانیش قهوه ای شده بود من رو از دین برگرداند و نمیخوام تو یک جهنم با اون بسوزم. منو قبلا بسوزونید تا خاکسترم با باد بره گازان تپه.
یک روز بادی خاکستر منو روی پل شهر لوتزرن تو آب بپاشید چون این رودخانه به دریا تو آمستردام وصل میشه و آون به دریایی مدیترانه و بالاخره من به خاکم ترکیه میرسم و با خاکش یکی میشم. شاید دوباره مثل بچگی هام خوشبخت شم.
دکتر خواهش بعدی من به کوین بگین من دوستش داشتم حتی بیشتر از گازان تپه شهر گودکیم ...حتی بیشتر از خدا... حتی بیشتر از خودم. ..حتی بیشتر از پاتریک و بیشتر از مادربزرگم ثروت. به پاتریک بگین اسم پدرم موصطفی و مادرم حدیجا بود. بگین اونها سنی هستند و من بی دین مردم. بگین اونها من رو طرد کردن از خانواده. بگین دین از مواد مخدر بدتره چون حتی خودکشی رو حرام میکنه. دکتر به کوین بگین من مادر بدی بودم ولی خوشحالم که تو سویس حامله شدم چون نمیدونم چه بلایی سرش میومد آگه ترکیه بودیم. به کوین بگین همه زنها به یک نحوی تحت ستم هستند.
به کوین بگین تمام ساعات خوشبختی من در کنار کوین بود. دکتر شما برای
من همیشه به آسان ترین بیان توضیح دادید که من چرا معتاد شدم طوریکه باورم شده بود که یک راه نجات روحم بود. به کوین هم بگین من چقدر عذاب کشیدم و بگین دست خودم نبود و باید خودم رو تو آون حالت میبردم وگرنه درد زندگی بزرگتر از توان من میشد.
کاش همون اولین خودکشی میمردم و تا امروز طول نمیکنید. ولی دکتر فقط بخاطر کوین زنده بودم. این رو بگین بهش. به کوین بگین من عاشق گل رز بودم عطر آنجل و رنگ آبی روشن. محل مورد علاقه من لب آب اوف شوتی بود...عکس پایین تصاویر اینجاست...که اک گول دوست داشت.
اک گول نوشت دکتر آگه میشه پول رو بریزید تو حساب کوین سریع چون بعد از پنج روز اداره تقسیم ارث پول دفن و کفن منو کم میکنه از این پول.
لطفا به کوین بگین چون من حقوق اختلال روانی (بخاطر اعتیاد) میگرفتم از دولت کوین تا ۲۵ سالگی حقوق یتیمان بهش تعلق میگیره و آگه درس بخونه بهش پول تعلق میگیره. دکتر حتما از بیمه من تحقیق کنید که پول به کوین برسه. و صفحه آخر نامه به شما وکالت تام قانونی دادم برای همه کارها. امیدوارم عملی باشه...
دکتر تنها و آخرین خواهش منه اینه کوین رو تنها نزارین. کوین بچه قدر دان و خوبی هستش.
من متعجب از اطمینان این مادر رو صندلی دفترم میخکوب بودم. لحظات عجیبی بود و کتاب پایلو کوهلیو یادم اومد ورونیکا تصمیم به خودکشی گرفت ...
در فکر این بودم که به کوین چی بگم و چطور و کی بگم...
ادامه دارد
ادامه نامه اک گول به من
در ضمن آدرس خونه مادر و پدرم رو نوشتم و یک تلفن. لطفا شما به اونها بگین من مردم و این رو بعد از سوزاندن من. لطفا منو بسوزونن و نمیخوام مثل مسلمانها در قبرستان اونها دفن بشم. آنها منو مثل موریانه خوردن. اونها زندگی منو نابود کردن. رحمان که پیش نماز محله بود و امین محله و جای مهر رو پیشانیش قهوه ای شده بود من رو از دین برگرداند و نمیخوام تو یک جهنم با اون بسوزم. منو قبلا بسوزونید تا خاکسترم با باد بره گازان تپه.
یک روز بادی خاکستر منو روی پل شهر لوتزرن تو آب بپاشید چون این رودخانه به دریا تو آمستردام وصل میشه و آون به دریایی مدیترانه و بالاخره من به خاکم ترکیه میرسم و با خاکش یکی میشم. شاید دوباره مثل بچگی هام خوشبخت شم.
دکتر خواهش بعدی من به کوین بگین من دوستش داشتم حتی بیشتر از گازان تپه شهر گودکیم ...حتی بیشتر از خدا... حتی بیشتر از خودم. ..حتی بیشتر از پاتریک و بیشتر از مادربزرگم ثروت. به پاتریک بگین اسم پدرم موصطفی و مادرم حدیجا بود. بگین اونها سنی هستند و من بی دین مردم. بگین اونها من رو طرد کردن از خانواده. بگین دین از مواد مخدر بدتره چون حتی خودکشی رو حرام میکنه. دکتر به کوین بگین من مادر بدی بودم ولی خوشحالم که تو سویس حامله شدم چون نمیدونم چه بلایی سرش میومد آگه ترکیه بودیم. به کوین بگین همه زنها به یک نحوی تحت ستم هستند.
به کوین بگین تمام ساعات خوشبختی من در کنار کوین بود. دکتر شما برای
من همیشه به آسان ترین بیان توضیح دادید که من چرا معتاد شدم طوریکه باورم شده بود که یک راه نجات روحم بود. به کوین هم بگین من چقدر عذاب کشیدم و بگین دست خودم نبود و باید خودم رو تو آون حالت میبردم وگرنه درد زندگی بزرگتر از توان من میشد.
کاش همون اولین خودکشی میمردم و تا امروز طول نمیکنید. ولی دکتر فقط بخاطر کوین زنده بودم. این رو بگین بهش. به کوین بگین من عاشق گل رز بودم عطر آنجل و رنگ آبی روشن. محل مورد علاقه من لب آب اوف شوتی بود...عکس پایین تصاویر اینجاست...که اک گول دوست داشت.
اک گول نوشت دکتر آگه میشه پول رو بریزید تو حساب کوین سریع چون بعد از پنج روز اداره تقسیم ارث پول دفن و کفن منو کم میکنه از این پول.
لطفا به کوین بگین چون من حقوق اختلال روانی (بخاطر اعتیاد) میگرفتم از دولت کوین تا ۲۵ سالگی حقوق یتیمان بهش تعلق میگیره و آگه درس بخونه بهش پول تعلق میگیره. دکتر حتما از بیمه من تحقیق کنید که پول به کوین برسه. و صفحه آخر نامه به شما وکالت تام قانونی دادم برای همه کارها. امیدوارم عملی باشه...
دکتر تنها و آخرین خواهش منه اینه کوین رو تنها نزارین. کوین بچه قدر دان و خوبی هستش.
من متعجب از اطمینان این مادر رو صندلی دفترم میخکوب بودم. لحظات عجیبی بود و کتاب پایلو کوهلیو یادم اومد ورونیکا تصمیم به خودکشی گرفت ...
در فکر این بودم که به کوین چی بگم و چطور و کی بگم...
ادامه دارد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#Kevin
ادامه داستان کوین...
امروز کوین مریض بود و نتونستیم ملاقات داشته باشیم و فقط چند تا پیام رد و بدل کردیم.
فردا بقیه داستان رو حتما خواهم نوشت و دوشنبه قرار داریم بریم بیمارستان پیش اک گول. البته هنوز تو حالو بسیار وخیم کوما هستند و حرف نمیزنن.
ولی حتما با محض اطلاع بیشتر خواهم نوشت.
ادامه دارد ...
ادامه داستان کوین...
امروز کوین مریض بود و نتونستیم ملاقات داشته باشیم و فقط چند تا پیام رد و بدل کردیم.
فردا بقیه داستان رو حتما خواهم نوشت و دوشنبه قرار داریم بریم بیمارستان پیش اک گول. البته هنوز تو حالو بسیار وخیم کوما هستند و حرف نمیزنن.
ولی حتما با محض اطلاع بیشتر خواهم نوشت.
ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
ادامه کوین دوشنبه ۹ ژانویه
امروز صبح ساعت ۷ دفتر بودم. کوین زنگ زد. ما ساعت ۱۰ قرار داشتیم. دکتر دفتر هستید گفتم بله.
گفت من میترسم.
گفتم چرا؟ اتفاقی افتاده؟
گفت بیمارستان زنگ زدن. گفتند بیا بیمارستان.
گفتم میام دنبالتون.
در ضمن دیروز یکشنبه صبح زود رفتیم با کوین بیمارستان. اک گول رو برده بودن یک اطاق دیگه. ما به گمان طبقه ۱۱ رفتیم بالا دیدیم اطاق تخت مادرش خالیه.
کوین گفت مامانم مرد دکتر؟
گفت نه حتما بردن بخش پالیاتیو. ایستگاه نهایی. رفتیم طرف دفتر بیمارستان گفتند طبقه نهم هستند و برین اطاق ۹۰۹. من نمیدونم شماره اطاق آشنا بود. یادم اومد پارسال یکی از دوستان من که سرطان حنجره داشت تو همین اطاق مرد. اتفاقا اونم ترک بود.
به هر حال رفتیم پایین اطاق ۹۰۹ دیدیم
اک گول مادر کوین چشمها بسته. دستها سرد. صورتش از پیراهن زرد بیمارستان زردتر بود. لباس خشک. زخمها خشک.
موهاش رو کوتاه کرده بودن. کوین پرسید چرا موهای مادرم رو کوتاه کردین. گفتن توش از زندان تخم شپش بود.
کوین زد زیر گریه. اولین بار بود ولی اک گول هیچ عکس العملی نشون نمیداد. پرستار گفت چون یکشنبه هست نمیتونیم زیاد بمونیم.
کوین با مادرش حرف میزد و صدا میکرد اک گول سو گول میشنوی منو.
مامان عزیز میشنوی منو... جواب فقط صدای امواج دستگاه قلب مادر کوین بود و گاهی آرام بودیم صدای قطره سرم هر چهار بار صدای بیپ بیپ دستگاه که میشنیدیم.
کوین گریه میکرد آرام. مثل ابر بهاری. صدایی در نمیومد فقط قطره های اشکش رو صورت سفیدش میلغزید و میریخت رو دست سرد اک گول. گویا کوین امیدوار بود که با اشکهای گرمش مادرش کرمای پسرش رو حس کنه ...
گفتم کوین هر وقت خواستی بریم.
کوین بلند شد خم شد رو صورت مادرش و صورت پر از زخم مادرش رو بوسید. با دو تا دستهاش موهاش رو نوازش میکرد.
گفت مامان هیچ وقت هر کس باعث مرگ تو شد رو نمیبخشمش.
مامان قول بده منو تنها نزاری... مامان من تنهای تنها هستم.
تو پیشم نبودی ولی همیشه با بوی تو زندگی میکردم...
کوین سرش رو برد رو سینه مادرش و یک بوی عمیق کشید ... گویا اک گول عطر یاسمن به خودش زده بود.
آرام ارنج کوین رو گرفتم و گفتم فردا دوشنبه دوباره میآییم پیش مادرت.
گفت وقت دارید ... گفتم اره.
با هم رفتیم طرف آسانسور.
گفت دکتر تو با من چیکار کردی؟
گفتم من؟ هنوز حتی درمان رو شروع نکردیم. من هنوز منتظرم تو حالت بهتر شه و بتونیم با هم کار کنیم .. .
کوین گفت من هیچ وقت اینقدر مادرم رو دوست نداشتم ... تو این هفته میفهمم چقدر مادرم رو دوست دارم.
گفت باید بهش میگفتی.
گفتم اره... فردا بهش میگم حتما...
گفتم کوین نظرت در مورد مرگ چیه؟
گفت مرگ دکتر یا مرگ مادرم؟
گفتم اول مرگ... گفت یعنی دوباره سیب شدن ... خاک شدن... وارد آب شدن... وارد باد شدن.. تو شکم مادر دیگه رشد کردن... با سلولهایی تازه... به شکلی جدید..
گفتم چه بینش زیبایی از کجا اینو یاد گرفتی.
گفت یک روز تکلیف مدرسه مینوشتم پیش مامانم بود ازش پرسیدم مامان مرگ یعنی چی؟
اینو بهم گفت و هیچوقت یادم نرفت...جالب بود برام. گفتم مامان مسلمانها این رو میگن. گفت نه پسرم. مرگ تو اسلام وحشتناک.
من پرسیدم کوین مادرت رو میتونی اینطور برای خودت تعریف کنی. گفت اره دکتر ولی نمیدونم دلم برا اک گول تنگ میشه.
دلم میخواست دوباره کوچیک بود ۴ سالم بود منو محکم بغل میکرد و...
گفتم کوین. مامانت برام نامه نوشت و میخوام تو بخونی نظرت رو بگی.
نامه رو بهش دادم که بخونه و فردا برام بیاره. گفتم کارت بانکی هم هست ولی نمیتونم الان بهش بدم. فردا میریم باهم بانک. کوین گفت مشکلی نداره.
کوین رو رساندم خونه با ماشین و گفتم تا فردا صبح...
و دوشنبه صحبت بود ساعت ۷.۱۵ رسیدم در خانواده نه کوین بعد تلفنش.
کوین سوار شد.
با همیشه فرق میکرد. خسته. رنگ و رو پریده. زرد. ناراحت. آشفته.
گفتم دکتر از ساعت چهار بیدارم.
گفتم چرا. گفت خواب دیدم من بیمارستانم پیش مادرم و شما نیومدین بالا و گفتین کوین برو مامان رو ببین و برگرد باید بریم بانگ وقت نداریم.
من رفتم بالا و دیدم دو تا مرد و یک زن تو اطاق مامان هستند و دارند مامان رو میشورن ...من گفتم شما پرستارید. گفت نه ما فامیلش هستیم. گفت پدرش؟
گفت نه پدربزرگشم و اینم پدر بزرگ مادریش هست. و اینم مادر مادرش.
گفتم شما چرا مادرم رو تمیز میکنید. گفت از امروز ما مراقبش هستیم کوین ناراحت نباش.
گفتم شما منو میشناسید ... گفتند بله تو پسره اک گول هستی. به مادرم یک لباس نو آبی پوشاندن و خواستند بزارن رو شونه هاشون ... فقط مادربزرگش گریه میکرد. ترکی میگفت یک چیزی من نمیفهمیدم.
گفتم بزارین من کمک کنم. گفتند نه تو دنیایی هستی. مادرت ولی پیش ماست.
کوین گفت من رفتم جلو ولی قابل لمس نبودن ...فقط دست مادرم رو ماچ کردم.
از خواب بیدار شدم ساعت ۴.۲۰ دقیقه بود. دیگه نخوابیدم از ترس.
ادامه دارد ...
ادامه کوین دوشنبه ۹ ژانویه
امروز صبح ساعت ۷ دفتر بودم. کوین زنگ زد. ما ساعت ۱۰ قرار داشتیم. دکتر دفتر هستید گفتم بله.
گفت من میترسم.
گفتم چرا؟ اتفاقی افتاده؟
گفت بیمارستان زنگ زدن. گفتند بیا بیمارستان.
گفتم میام دنبالتون.
در ضمن دیروز یکشنبه صبح زود رفتیم با کوین بیمارستان. اک گول رو برده بودن یک اطاق دیگه. ما به گمان طبقه ۱۱ رفتیم بالا دیدیم اطاق تخت مادرش خالیه.
کوین گفت مامانم مرد دکتر؟
گفت نه حتما بردن بخش پالیاتیو. ایستگاه نهایی. رفتیم طرف دفتر بیمارستان گفتند طبقه نهم هستند و برین اطاق ۹۰۹. من نمیدونم شماره اطاق آشنا بود. یادم اومد پارسال یکی از دوستان من که سرطان حنجره داشت تو همین اطاق مرد. اتفاقا اونم ترک بود.
به هر حال رفتیم پایین اطاق ۹۰۹ دیدیم
اک گول مادر کوین چشمها بسته. دستها سرد. صورتش از پیراهن زرد بیمارستان زردتر بود. لباس خشک. زخمها خشک.
موهاش رو کوتاه کرده بودن. کوین پرسید چرا موهای مادرم رو کوتاه کردین. گفتن توش از زندان تخم شپش بود.
کوین زد زیر گریه. اولین بار بود ولی اک گول هیچ عکس العملی نشون نمیداد. پرستار گفت چون یکشنبه هست نمیتونیم زیاد بمونیم.
کوین با مادرش حرف میزد و صدا میکرد اک گول سو گول میشنوی منو.
مامان عزیز میشنوی منو... جواب فقط صدای امواج دستگاه قلب مادر کوین بود و گاهی آرام بودیم صدای قطره سرم هر چهار بار صدای بیپ بیپ دستگاه که میشنیدیم.
کوین گریه میکرد آرام. مثل ابر بهاری. صدایی در نمیومد فقط قطره های اشکش رو صورت سفیدش میلغزید و میریخت رو دست سرد اک گول. گویا کوین امیدوار بود که با اشکهای گرمش مادرش کرمای پسرش رو حس کنه ...
گفتم کوین هر وقت خواستی بریم.
کوین بلند شد خم شد رو صورت مادرش و صورت پر از زخم مادرش رو بوسید. با دو تا دستهاش موهاش رو نوازش میکرد.
گفت مامان هیچ وقت هر کس باعث مرگ تو شد رو نمیبخشمش.
مامان قول بده منو تنها نزاری... مامان من تنهای تنها هستم.
تو پیشم نبودی ولی همیشه با بوی تو زندگی میکردم...
کوین سرش رو برد رو سینه مادرش و یک بوی عمیق کشید ... گویا اک گول عطر یاسمن به خودش زده بود.
آرام ارنج کوین رو گرفتم و گفتم فردا دوشنبه دوباره میآییم پیش مادرت.
گفت وقت دارید ... گفتم اره.
با هم رفتیم طرف آسانسور.
گفت دکتر تو با من چیکار کردی؟
گفتم من؟ هنوز حتی درمان رو شروع نکردیم. من هنوز منتظرم تو حالت بهتر شه و بتونیم با هم کار کنیم .. .
کوین گفت من هیچ وقت اینقدر مادرم رو دوست نداشتم ... تو این هفته میفهمم چقدر مادرم رو دوست دارم.
گفت باید بهش میگفتی.
گفتم اره... فردا بهش میگم حتما...
گفتم کوین نظرت در مورد مرگ چیه؟
گفت مرگ دکتر یا مرگ مادرم؟
گفتم اول مرگ... گفت یعنی دوباره سیب شدن ... خاک شدن... وارد آب شدن... وارد باد شدن.. تو شکم مادر دیگه رشد کردن... با سلولهایی تازه... به شکلی جدید..
گفتم چه بینش زیبایی از کجا اینو یاد گرفتی.
گفت یک روز تکلیف مدرسه مینوشتم پیش مامانم بود ازش پرسیدم مامان مرگ یعنی چی؟
اینو بهم گفت و هیچوقت یادم نرفت...جالب بود برام. گفتم مامان مسلمانها این رو میگن. گفت نه پسرم. مرگ تو اسلام وحشتناک.
من پرسیدم کوین مادرت رو میتونی اینطور برای خودت تعریف کنی. گفت اره دکتر ولی نمیدونم دلم برا اک گول تنگ میشه.
دلم میخواست دوباره کوچیک بود ۴ سالم بود منو محکم بغل میکرد و...
گفتم کوین. مامانت برام نامه نوشت و میخوام تو بخونی نظرت رو بگی.
نامه رو بهش دادم که بخونه و فردا برام بیاره. گفتم کارت بانکی هم هست ولی نمیتونم الان بهش بدم. فردا میریم باهم بانک. کوین گفت مشکلی نداره.
کوین رو رساندم خونه با ماشین و گفتم تا فردا صبح...
و دوشنبه صحبت بود ساعت ۷.۱۵ رسیدم در خانواده نه کوین بعد تلفنش.
کوین سوار شد.
با همیشه فرق میکرد. خسته. رنگ و رو پریده. زرد. ناراحت. آشفته.
گفتم دکتر از ساعت چهار بیدارم.
گفتم چرا. گفت خواب دیدم من بیمارستانم پیش مادرم و شما نیومدین بالا و گفتین کوین برو مامان رو ببین و برگرد باید بریم بانگ وقت نداریم.
من رفتم بالا و دیدم دو تا مرد و یک زن تو اطاق مامان هستند و دارند مامان رو میشورن ...من گفتم شما پرستارید. گفت نه ما فامیلش هستیم. گفت پدرش؟
گفت نه پدربزرگشم و اینم پدر بزرگ مادریش هست. و اینم مادر مادرش.
گفتم شما چرا مادرم رو تمیز میکنید. گفت از امروز ما مراقبش هستیم کوین ناراحت نباش.
گفتم شما منو میشناسید ... گفتند بله تو پسره اک گول هستی. به مادرم یک لباس نو آبی پوشاندن و خواستند بزارن رو شونه هاشون ... فقط مادربزرگش گریه میکرد. ترکی میگفت یک چیزی من نمیفهمیدم.
گفتم بزارین من کمک کنم. گفتند نه تو دنیایی هستی. مادرت ولی پیش ماست.
کوین گفت من رفتم جلو ولی قابل لمس نبودن ...فقط دست مادرم رو ماچ کردم.
از خواب بیدار شدم ساعت ۴.۲۰ دقیقه بود. دیگه نخوابیدم از ترس.
ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
ادامه کوین دوشنبه ۹ ژانویه
ما رسیدیم بیمارستان. کوین پرسید دکتر خوابم یعنی چی؟
گفتم احتمالا زیاد فکر کردی دیشب وقتی نامه رو خوندین. حالا در موردش صحبت میکنیم. چرا ما خواب میبینیم.
سعی میکردم کوین رو اروم کنم.
کوین میلرزید دست و پاش مثل بید و حتی تو آسانسور از صدای هیجان و ترس دندانهایش غرش غرش میکرد و موهای تن آدم سیخ میشد. احساس عجیبی حکمفرما بود.من هم یک چیز عجیبی احساس میکردم تو فضای بیمارستان. گویا اک گول تو اسانسور بود. رسیدیم طبقه نهم.
رفتیم با عجله طرف اطاق ۹۰۹ . اک گول تو اطاق نبود. تختش خالی بود و هنوز مرتب نبود تختش.
کوین دوید و دست زد ببین جاش گرمه ... گفت دکتر اینجا همه خیس. گفتم بریم دفتر سوال کنیم. پرستار گفت برین طبقه سوم اطاق ۳۱۳ و کوین نزاشتن عدد آخر از لب پرستار خونده بشه و دوید. منم دنبالش. طبقه ۳ ...سکوت محض اطاق ۳۱۳ شکل اطاق نبود. نوشته بود به دفتر مراجعه کنید رو در.
ما رفتیم دفتر و در زدیم. سر پرستار گفت بیاین داخل لطفا. یک اطاق که معلوم بود اطاق معمولی بیمارستان نبود.
ما نشستیم و گفت الان یک روانشناس میاد با دکتر.
دکتر با روانشناس چند دقیقه بعد اومدن. دکتر گفت شما شوهر اک گول هستید گفتم خیر. گفت شما پسرش هستید. کوین گفت بله.
گفت متاسفم....
فقط ضجه کوین بود که منم شوکه کرد و کوین بیهوش مثل پارچه ول شد رو زمین.
یعنی حتی یک ثانیه طول نکشید که بتونیم بگیریمش و انتظار نبود این عکس العمل.
من ساعتها بیمارستان بودم تا کوین بیدار شد. ولی قرار شد فردا صبح بریم مادرش رو ببینیم و مراسم کرمیرن (سوزاندن بدن) رو انجام بدیم. فکر کنم فقط من باشم و کوین. پدر و مادرش زنگ زدم جواب ندادن ... پدر کوین هم جواب نمیده. حتی نمیدونیم تلفنها قدیمی هستند یا نه.... احتمالا غریبانه ترین تشیع جنازه خواهد بود. امیدوارم کورنلیا بیاد که کوین حداقل تنها نباشه...
ادامه دارد...
ادامه کوین دوشنبه ۹ ژانویه
ما رسیدیم بیمارستان. کوین پرسید دکتر خوابم یعنی چی؟
گفتم احتمالا زیاد فکر کردی دیشب وقتی نامه رو خوندین. حالا در موردش صحبت میکنیم. چرا ما خواب میبینیم.
سعی میکردم کوین رو اروم کنم.
کوین میلرزید دست و پاش مثل بید و حتی تو آسانسور از صدای هیجان و ترس دندانهایش غرش غرش میکرد و موهای تن آدم سیخ میشد. احساس عجیبی حکمفرما بود.من هم یک چیز عجیبی احساس میکردم تو فضای بیمارستان. گویا اک گول تو اسانسور بود. رسیدیم طبقه نهم.
رفتیم با عجله طرف اطاق ۹۰۹ . اک گول تو اطاق نبود. تختش خالی بود و هنوز مرتب نبود تختش.
کوین دوید و دست زد ببین جاش گرمه ... گفت دکتر اینجا همه خیس. گفتم بریم دفتر سوال کنیم. پرستار گفت برین طبقه سوم اطاق ۳۱۳ و کوین نزاشتن عدد آخر از لب پرستار خونده بشه و دوید. منم دنبالش. طبقه ۳ ...سکوت محض اطاق ۳۱۳ شکل اطاق نبود. نوشته بود به دفتر مراجعه کنید رو در.
ما رفتیم دفتر و در زدیم. سر پرستار گفت بیاین داخل لطفا. یک اطاق که معلوم بود اطاق معمولی بیمارستان نبود.
ما نشستیم و گفت الان یک روانشناس میاد با دکتر.
دکتر با روانشناس چند دقیقه بعد اومدن. دکتر گفت شما شوهر اک گول هستید گفتم خیر. گفت شما پسرش هستید. کوین گفت بله.
گفت متاسفم....
فقط ضجه کوین بود که منم شوکه کرد و کوین بیهوش مثل پارچه ول شد رو زمین.
یعنی حتی یک ثانیه طول نکشید که بتونیم بگیریمش و انتظار نبود این عکس العمل.
من ساعتها بیمارستان بودم تا کوین بیدار شد. ولی قرار شد فردا صبح بریم مادرش رو ببینیم و مراسم کرمیرن (سوزاندن بدن) رو انجام بدیم. فکر کنم فقط من باشم و کوین. پدر و مادرش زنگ زدم جواب ندادن ... پدر کوین هم جواب نمیده. حتی نمیدونیم تلفنها قدیمی هستند یا نه.... احتمالا غریبانه ترین تشیع جنازه خواهد بود. امیدوارم کورنلیا بیاد که کوین حداقل تنها نباشه...
ادامه دارد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#Kevin
ادامه داستان کوین چهارشنبه ۱۱ ژانویه ۲۰۱۷
دیروز مراسم خاکستر کردن اک گول بود.
من رفتم بیمارستان دنبال کوین، کوین رنگی به رخسار نداشت، گویا تمام نیرو بدنیش با خبر فوت اک گول مرده بود. قدمهای سنگین و آرامش که گویا به مدیتیشن دعوت شده در کنارم رو احساس میکردم. چند قدمی رفتیم و پرسید دکتر اجازه دارم دست شما رو نگه دارم. سرم گیج میره و حالت ضعف دارم. هیچ وقت فکر نمیکردم مرگ مادر به این شکل باشه دکتر.
راستی مادرم شما زنده هستند دکتر. گفتم خیر. مادر من احتمالا با اک گول دارن تو جای بهتری گل میچینند.
کوین گفت دکتر. به نظر شما آگه من هم بمیرم میرم پیش اک گول. میتونم باهاش زندگی کنم.
گفتم زندگی مال زنده هاست کوین و من نمیدونم آیا اونها یی که میمیرند به جایی خاص میرن و یا اونجا با هم هستند.
کوین گفت دکتر کتابی هست در این باره.
گفتم اره کوین ولی فقط تیوری باید باشه چون کسی خبر از مرگ به بعد نداره.
گفت دکتر آگه بدونم که میشه با مادرم باشم، حاضرم الان از این دنیا برم. خیلی تنها هستم. هیچ کسی رو ندارم. کورنلیا هم آگه منو نخواد ...
گفتم آگه مادرت نخواد چی؟؟؟ شاید مادرت میخواد تنها باشه...این رو باید قبلا ازش میپرسیدی ولی مطمینم مادرت میخواد تو زندگی کنه و از این دنیا فعلا استفاده کنی و چیزهایی یاد بگیری.
مرگ فقط پایان نیست. یادته خودت گفتی شروع جدیده...دوباره خاک میشی...آب میشی...سیب میشی... پس ممکن که یکجا بعد مرگ نباشه که همدیگر رو ملاقات کنیم.
کوین گفت. دکتر عجیب. این جهان عجیب. مرگ عجیب. پرسید از من. دکتر وقتی مادرتون فوت کرد شما چیکار کردید...
گفتم کوین تا ما زنده ایم باید همدیگر رو دوست داشته باشیم و صادق باشیم. بعد مرگ نه گریه نه تو سر خودمون زدن فایده ای داره. البته از نظر روان شناسی عزا داری نیاز هست تا این مرحله غم رو پشت سر بگزاریم ولی برای مرده هیچ فایده ای نداره و فقط و فقط بخاطر خود ماست که باقی ماندگان هستیم.
من از وقتی که مادرم فوت کرده احساس میکنم همیشه با من. دیگه دلم براش تنگ نمیشه. چون میدونم دلتنگی فیزیکی هستش. ولی احساس اینکه یک عشق در تو هست که آزاد هست ولی همیشه در کنار تو هست و هیچ تسلطی به بودنش و نبودنش نداری به آدم آرامش میده از طرفی و از طرف دیگه گویا همیشه در قلب تویه و باهاش حرف میزنی، گاهی یاد گذشته ها میفتی، همراه خاطرات میخندی، گاهی چند قطره اشک مهر رو گونه هات رد پا میزاره، ولی همه اینها بخشی از زندگی ماست . در واقع روزی که دنیا میایم یک قدم به مرگ نزدیک تر میشیم و هر روز که ما بزرگتر میشیم زمان زندگی ما با اونها یی که دوست شون داریم کوتاه تر میشه و برا همین سن میره بالا لذت تماس ها بیشتر میشه و معنی دار تر میشه.
کوین پرسید دکتر شما صد سالتونه؟ خندید؟
گفتم آدم وقتی مهر بودن در خودش جا بده دیگه شمردن روزها و سالها بی معنی میشه.
بودن در این جا میتونه یک شانس باشه زیبایی و نا زیبایی ها رو ببینیم و تجربه های شیرین و کم شیرین داشته باشیم. بودن فقط صرفا مصرف کردن نیست بلکه بخشیدن و این بخشش بودن رو زیباتر میکنه ...
باید رفتگان رو هم ببخشیم. بخاطر همه خوبیها و ناخوبیها و بخاطر تمام تجربیات ما با اونها...
کوین گفت موافقم و سوار ماشین شد به طرف جایگاه رفتگان شهر.
و از بیمارستان خارج شدیم و فقط یک خیابان صد متری بیمارستان رو به سرای ابدی وصل میکنه.
کوین پرسید دکتر چرا بیمارستان به سرای ابدی اینقدر نزدیک ساختند. حتما قدیم ها مردم دیگه از بیمارستان به خونه بر نمیگشتند و اکثرا میمردن ...
گفتم اتفاقا نه. بیمارستان و دانشگاه پرستاری تو آون زمان تقریبا رو مرز شهر بود و در گذشته ها همیشه گورستان ها رو چون مردم رو خاکسپاری میکردن در مرزهای بیرون شهری می ساختند و چون شهر ما از چند طرف به آب وصل میشه این جبر جغرافیایی باعث شد که این دو در نزدیکی هم باشند. در گذشته ها اکثرا بیمارستانها رو در خارج از شهر می ساختند.
رسیدیم به ورودی سرای ابدی ... همه جا گل باران بود نه بخاطر اک گول اتفاقا همزمان مراسم خاکستر کردن یک شخص سیاسی بود و آون محیط تقریبا پر بود.
رفتیم سراغ دفتر آون مرکز و گفتیم که ما برای مراسم آمدیم.
مسیول آنجا گفت اتفاقا یک خانمی هم اینجاست و سوال کرد. و اشاره به صندلی کنار دیوار نزدیک در ورودی مراسم کرد.
دیدیم کورنلیا با یک پالتو مشکی و کلاه مشکی و چند شاخه گل رز سفید در دستش منتظر نشسته ... ولی آنقدر در خودش بود که در آون همه ازدحام ما رو تشخیص نداد...
ما به طرف کورنلیا رفتیم و کوین رو دقایقی در آغوش گرفت و هر دو گریه میکردن و اشکهای منم (احتمالا بخاطر مادرم بود و گریه های کوین) رو گونه هام میلغزید و گاهی به ته ریش گیر میکرد و میفتاد روی زمین ...زمینی که بعد از دقایقی اک گول رو را با خودش یکی میکرد.
در اطاق باز شد و خواستیم ورود کنیم. کوین پشت سرش رو نگاه کرد
ادامه دارد..
ادامه داستان کوین چهارشنبه ۱۱ ژانویه ۲۰۱۷
دیروز مراسم خاکستر کردن اک گول بود.
من رفتم بیمارستان دنبال کوین، کوین رنگی به رخسار نداشت، گویا تمام نیرو بدنیش با خبر فوت اک گول مرده بود. قدمهای سنگین و آرامش که گویا به مدیتیشن دعوت شده در کنارم رو احساس میکردم. چند قدمی رفتیم و پرسید دکتر اجازه دارم دست شما رو نگه دارم. سرم گیج میره و حالت ضعف دارم. هیچ وقت فکر نمیکردم مرگ مادر به این شکل باشه دکتر.
راستی مادرم شما زنده هستند دکتر. گفتم خیر. مادر من احتمالا با اک گول دارن تو جای بهتری گل میچینند.
کوین گفت دکتر. به نظر شما آگه من هم بمیرم میرم پیش اک گول. میتونم باهاش زندگی کنم.
گفتم زندگی مال زنده هاست کوین و من نمیدونم آیا اونها یی که میمیرند به جایی خاص میرن و یا اونجا با هم هستند.
کوین گفت دکتر کتابی هست در این باره.
گفتم اره کوین ولی فقط تیوری باید باشه چون کسی خبر از مرگ به بعد نداره.
گفت دکتر آگه بدونم که میشه با مادرم باشم، حاضرم الان از این دنیا برم. خیلی تنها هستم. هیچ کسی رو ندارم. کورنلیا هم آگه منو نخواد ...
گفتم آگه مادرت نخواد چی؟؟؟ شاید مادرت میخواد تنها باشه...این رو باید قبلا ازش میپرسیدی ولی مطمینم مادرت میخواد تو زندگی کنه و از این دنیا فعلا استفاده کنی و چیزهایی یاد بگیری.
مرگ فقط پایان نیست. یادته خودت گفتی شروع جدیده...دوباره خاک میشی...آب میشی...سیب میشی... پس ممکن که یکجا بعد مرگ نباشه که همدیگر رو ملاقات کنیم.
کوین گفت. دکتر عجیب. این جهان عجیب. مرگ عجیب. پرسید از من. دکتر وقتی مادرتون فوت کرد شما چیکار کردید...
گفتم کوین تا ما زنده ایم باید همدیگر رو دوست داشته باشیم و صادق باشیم. بعد مرگ نه گریه نه تو سر خودمون زدن فایده ای داره. البته از نظر روان شناسی عزا داری نیاز هست تا این مرحله غم رو پشت سر بگزاریم ولی برای مرده هیچ فایده ای نداره و فقط و فقط بخاطر خود ماست که باقی ماندگان هستیم.
من از وقتی که مادرم فوت کرده احساس میکنم همیشه با من. دیگه دلم براش تنگ نمیشه. چون میدونم دلتنگی فیزیکی هستش. ولی احساس اینکه یک عشق در تو هست که آزاد هست ولی همیشه در کنار تو هست و هیچ تسلطی به بودنش و نبودنش نداری به آدم آرامش میده از طرفی و از طرف دیگه گویا همیشه در قلب تویه و باهاش حرف میزنی، گاهی یاد گذشته ها میفتی، همراه خاطرات میخندی، گاهی چند قطره اشک مهر رو گونه هات رد پا میزاره، ولی همه اینها بخشی از زندگی ماست . در واقع روزی که دنیا میایم یک قدم به مرگ نزدیک تر میشیم و هر روز که ما بزرگتر میشیم زمان زندگی ما با اونها یی که دوست شون داریم کوتاه تر میشه و برا همین سن میره بالا لذت تماس ها بیشتر میشه و معنی دار تر میشه.
کوین پرسید دکتر شما صد سالتونه؟ خندید؟
گفتم آدم وقتی مهر بودن در خودش جا بده دیگه شمردن روزها و سالها بی معنی میشه.
بودن در این جا میتونه یک شانس باشه زیبایی و نا زیبایی ها رو ببینیم و تجربه های شیرین و کم شیرین داشته باشیم. بودن فقط صرفا مصرف کردن نیست بلکه بخشیدن و این بخشش بودن رو زیباتر میکنه ...
باید رفتگان رو هم ببخشیم. بخاطر همه خوبیها و ناخوبیها و بخاطر تمام تجربیات ما با اونها...
کوین گفت موافقم و سوار ماشین شد به طرف جایگاه رفتگان شهر.
و از بیمارستان خارج شدیم و فقط یک خیابان صد متری بیمارستان رو به سرای ابدی وصل میکنه.
کوین پرسید دکتر چرا بیمارستان به سرای ابدی اینقدر نزدیک ساختند. حتما قدیم ها مردم دیگه از بیمارستان به خونه بر نمیگشتند و اکثرا میمردن ...
گفتم اتفاقا نه. بیمارستان و دانشگاه پرستاری تو آون زمان تقریبا رو مرز شهر بود و در گذشته ها همیشه گورستان ها رو چون مردم رو خاکسپاری میکردن در مرزهای بیرون شهری می ساختند و چون شهر ما از چند طرف به آب وصل میشه این جبر جغرافیایی باعث شد که این دو در نزدیکی هم باشند. در گذشته ها اکثرا بیمارستانها رو در خارج از شهر می ساختند.
رسیدیم به ورودی سرای ابدی ... همه جا گل باران بود نه بخاطر اک گول اتفاقا همزمان مراسم خاکستر کردن یک شخص سیاسی بود و آون محیط تقریبا پر بود.
رفتیم سراغ دفتر آون مرکز و گفتیم که ما برای مراسم آمدیم.
مسیول آنجا گفت اتفاقا یک خانمی هم اینجاست و سوال کرد. و اشاره به صندلی کنار دیوار نزدیک در ورودی مراسم کرد.
دیدیم کورنلیا با یک پالتو مشکی و کلاه مشکی و چند شاخه گل رز سفید در دستش منتظر نشسته ... ولی آنقدر در خودش بود که در آون همه ازدحام ما رو تشخیص نداد...
ما به طرف کورنلیا رفتیم و کوین رو دقایقی در آغوش گرفت و هر دو گریه میکردن و اشکهای منم (احتمالا بخاطر مادرم بود و گریه های کوین) رو گونه هام میلغزید و گاهی به ته ریش گیر میکرد و میفتاد روی زمین ...زمینی که بعد از دقایقی اک گول رو را با خودش یکی میکرد.
در اطاق باز شد و خواستیم ورود کنیم. کوین پشت سرش رو نگاه کرد
ادامه دارد..
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
ادامه کوین چهارشنبه ۱۱. ژانویه ۲۰۱۷
#kevin
کوین پشت سرش رو نگاه کرد با این انتظار خاص.
گفتم چیزی میخوای؛ کوین؟
گفت میخواستم ببینم پدرم، مادر اک گول کسی واقعا نیومده.
ورود کردیم به سالن یک تابوت چوبی با ارزانترین چوب و دکوراسیون و ده متر در کنارش تابوت عظیم با ابریشم مشکی و هزاران گل رز از زیر تا جلوی در برای ورود و شمع در دور برش بود.
کوین نگاه به هر دو کرد و نگاه به من و کورنلیا.
گفت فقر تا لحظه آخر پیداست...
گفتم ولی خاکستر شدن هر دو یک شکلند ...تجملات مهم نیست کوین.
در تابوت رو باز کرد و گفت ۱۰ دقیقه وقت دارین چون مراسم بعدی هستش.
چون ایشون دین نداشتن کشیش نیومده. گل نذاشتیم چون بودجه نداشتیم
و....
کوین گفت جناب مدیر. مادرم دین نداشت، شما که دین دارید. مادرم تا آخرین لحظه مالیات کلیسا میداد تو این کشور که اینطور ازش پذیرایی بشه.
یک فرم در آورد و گفت میتونید به شهر شکایت کنید با این فرم.
کوین گفت ده دقیقه ما رو با این مزخرفات بیرو کراسی نگیرید و برید بیرون. میخوام با مادرم تنها باشم.
مدیر اجرایی اونجا با اخمهای درهم طوری ما رو ترک کرد که فکر کنم کوره ادمسوزی رو ۲۹۰ درجه بیشتر کرد تا انتقام حرف کوین رو بگیره.
کوین طرف راست تابوت مادرش ایستاد و من طرف چپ و کورنلیا بالای سرش.
کوین مادرش رو ماچ کرد و گفت مامان آخرین بوسه ما در کلاس دوم بود یادته؟
مادر میدونم خوشبخت نبودی ولی انسان بودی...میدونی الان بدون گل اینجا دراز کشیدی ما گل نیاوردیم چون هیچ گلی قشنگتر از تو نیست و تو خودت تو اسمت گل داری شاید چون میدونستی غریب میمیری و بدون گلباران. نه عروسی تو مامان با گل بود نه رفتن تو از این جهان ...ولی گلهای آتش حتما تمام خاطرات تلخ رو میسوزنن و من از امروز هر روز به عشق تو یک شمع روشن میکنم که گرما رو هر حال هستی حس کنی.
مامان چیزی نمیخوای به کوین بگی؟
نمیخوای از بابام شکایت کنی؟ از موصطفی؟ از حدیجا ؟ کسی نیومده مامان. من اومدم با دکتر ستودگان و کورنلیا ... بهترین کسانی که میتونن باهات خداحافظی کنند. میدونم بقیه بخاطر تو نمیومدن و آگه میومدن بخاطر ابرو و چرندیات خودشون بود.
چقدر خوشحالم که فقط اونها یی هستند که تو رو دوست دارن بخاطر خودت.
مامان مرسی که مادر من بودی و مرسی که من رو به دنیا آوردی که تو رو بشناسم. از امروز هر لحظه زیبایی رو تجربه کردم تو رو شریک میکنم، چون از امروز تا همیشه در قلب منی.
کوین نگاه کرد به من گفت درسته دکتر! گریه نکنید. کورنلیا گریه نکن کافیه ...اک گول عاشق خنده بود! بریم بیرون تا مدیر نیومده.
ولی دوربین ها مراقب بودن و همین که از کنار تابوت آمدیم دو نفر جوان خوشپوش وارد شدن که اک گول رو به طرف آخرین ایستگاه بدرقه کنند.
ایستگاه خاکستر شدن و در حیات ابدی رفتن.
هر سه بدون گریه خارج شدیم. گویا اک گول با لباس زیبای زرد رنگش و خنده روی لبهای نازکش که کمرنگ و کمی کبود بود مارو به خنده دعوت کرده بود.
تو سالن نشستیم تا بعد از زمانی خاکستر رو توی یک گلدان به ما تحویل بدن. البته گلدان رو من بردم هدیه کردم چون ترسم از این بود که بخاطر هزینه خاکستر رو تو یک کیسه فریزر به کوین تحویل بدن.
یک عکس میزارم که تصوری داشته باشین. 👇👇👇
تقریبا بعد از ۴۰ دقیقه خاکستر رو تحویل ما دادن و یک شماره که توی سرای ابدی شماره گزاری شده بود ۱۸۷۰-۳۴۵-۱۲. وقتی بدنیا میایم یک شماره میگیریم و وقتی از دنیا رفتیم یک مشت خاکستر و ۹ عدد با دو خط تیره اول و آخر ما رو به هم مربوط میکنه، اینجاست که هزاران ارزش جای بازتاب داره.
کوین ورقه رو با کوزه خاکستر تحویل گرفت. از امروز میتونه خاکستر رو همراهش تو خونه نگه داره و باهاش حرف بزنه ببره مسافرت رو آب ها تو کوهها بپا شه...یکی از رسوم مردم هست.
کورنلیا پرسید میبری خونه این کوزه رو؟
کوین گفت اره؟
کورنلیا پرسید نمیترسی؟
کوین گفت تو با مادرت تو خونه هستی میترسی؟ با من هستی میترسی؟
کورنلیا گفت نه؟
کورنلیا گفت دکتر شما هم نمیترسید؟
گفتم کورنلیا از خاکستر که نمیترسم. ترس ما از یک چیز دیگه هستش نه اون شخصی که دوستش داریم و مرده.
وقتی شما عاشق یکی باشی طبیعتا از خاکسترش هم نمیترسی ...
کورنلیا گفت من تجربه ندارم ... ببخشید!
بهر حال تو راهرو که میرفتیم پای کوین گیر کرد به گوشه موکت و گرچه خیلی آرام میرفتیم ... کوزه تکانی خورد ...
ادامه دارد...
#kevin
کوین پشت سرش رو نگاه کرد با این انتظار خاص.
گفتم چیزی میخوای؛ کوین؟
گفت میخواستم ببینم پدرم، مادر اک گول کسی واقعا نیومده.
ورود کردیم به سالن یک تابوت چوبی با ارزانترین چوب و دکوراسیون و ده متر در کنارش تابوت عظیم با ابریشم مشکی و هزاران گل رز از زیر تا جلوی در برای ورود و شمع در دور برش بود.
کوین نگاه به هر دو کرد و نگاه به من و کورنلیا.
گفت فقر تا لحظه آخر پیداست...
گفتم ولی خاکستر شدن هر دو یک شکلند ...تجملات مهم نیست کوین.
در تابوت رو باز کرد و گفت ۱۰ دقیقه وقت دارین چون مراسم بعدی هستش.
چون ایشون دین نداشتن کشیش نیومده. گل نذاشتیم چون بودجه نداشتیم
و....
کوین گفت جناب مدیر. مادرم دین نداشت، شما که دین دارید. مادرم تا آخرین لحظه مالیات کلیسا میداد تو این کشور که اینطور ازش پذیرایی بشه.
یک فرم در آورد و گفت میتونید به شهر شکایت کنید با این فرم.
کوین گفت ده دقیقه ما رو با این مزخرفات بیرو کراسی نگیرید و برید بیرون. میخوام با مادرم تنها باشم.
مدیر اجرایی اونجا با اخمهای درهم طوری ما رو ترک کرد که فکر کنم کوره ادمسوزی رو ۲۹۰ درجه بیشتر کرد تا انتقام حرف کوین رو بگیره.
کوین طرف راست تابوت مادرش ایستاد و من طرف چپ و کورنلیا بالای سرش.
کوین مادرش رو ماچ کرد و گفت مامان آخرین بوسه ما در کلاس دوم بود یادته؟
مادر میدونم خوشبخت نبودی ولی انسان بودی...میدونی الان بدون گل اینجا دراز کشیدی ما گل نیاوردیم چون هیچ گلی قشنگتر از تو نیست و تو خودت تو اسمت گل داری شاید چون میدونستی غریب میمیری و بدون گلباران. نه عروسی تو مامان با گل بود نه رفتن تو از این جهان ...ولی گلهای آتش حتما تمام خاطرات تلخ رو میسوزنن و من از امروز هر روز به عشق تو یک شمع روشن میکنم که گرما رو هر حال هستی حس کنی.
مامان چیزی نمیخوای به کوین بگی؟
نمیخوای از بابام شکایت کنی؟ از موصطفی؟ از حدیجا ؟ کسی نیومده مامان. من اومدم با دکتر ستودگان و کورنلیا ... بهترین کسانی که میتونن باهات خداحافظی کنند. میدونم بقیه بخاطر تو نمیومدن و آگه میومدن بخاطر ابرو و چرندیات خودشون بود.
چقدر خوشحالم که فقط اونها یی هستند که تو رو دوست دارن بخاطر خودت.
مامان مرسی که مادر من بودی و مرسی که من رو به دنیا آوردی که تو رو بشناسم. از امروز هر لحظه زیبایی رو تجربه کردم تو رو شریک میکنم، چون از امروز تا همیشه در قلب منی.
کوین نگاه کرد به من گفت درسته دکتر! گریه نکنید. کورنلیا گریه نکن کافیه ...اک گول عاشق خنده بود! بریم بیرون تا مدیر نیومده.
ولی دوربین ها مراقب بودن و همین که از کنار تابوت آمدیم دو نفر جوان خوشپوش وارد شدن که اک گول رو به طرف آخرین ایستگاه بدرقه کنند.
ایستگاه خاکستر شدن و در حیات ابدی رفتن.
هر سه بدون گریه خارج شدیم. گویا اک گول با لباس زیبای زرد رنگش و خنده روی لبهای نازکش که کمرنگ و کمی کبود بود مارو به خنده دعوت کرده بود.
تو سالن نشستیم تا بعد از زمانی خاکستر رو توی یک گلدان به ما تحویل بدن. البته گلدان رو من بردم هدیه کردم چون ترسم از این بود که بخاطر هزینه خاکستر رو تو یک کیسه فریزر به کوین تحویل بدن.
یک عکس میزارم که تصوری داشته باشین. 👇👇👇
تقریبا بعد از ۴۰ دقیقه خاکستر رو تحویل ما دادن و یک شماره که توی سرای ابدی شماره گزاری شده بود ۱۸۷۰-۳۴۵-۱۲. وقتی بدنیا میایم یک شماره میگیریم و وقتی از دنیا رفتیم یک مشت خاکستر و ۹ عدد با دو خط تیره اول و آخر ما رو به هم مربوط میکنه، اینجاست که هزاران ارزش جای بازتاب داره.
کوین ورقه رو با کوزه خاکستر تحویل گرفت. از امروز میتونه خاکستر رو همراهش تو خونه نگه داره و باهاش حرف بزنه ببره مسافرت رو آب ها تو کوهها بپا شه...یکی از رسوم مردم هست.
کورنلیا پرسید میبری خونه این کوزه رو؟
کوین گفت اره؟
کورنلیا پرسید نمیترسی؟
کوین گفت تو با مادرت تو خونه هستی میترسی؟ با من هستی میترسی؟
کورنلیا گفت نه؟
کورنلیا گفت دکتر شما هم نمیترسید؟
گفتم کورنلیا از خاکستر که نمیترسم. ترس ما از یک چیز دیگه هستش نه اون شخصی که دوستش داریم و مرده.
وقتی شما عاشق یکی باشی طبیعتا از خاکسترش هم نمیترسی ...
کورنلیا گفت من تجربه ندارم ... ببخشید!
بهر حال تو راهرو که میرفتیم پای کوین گیر کرد به گوشه موکت و گرچه خیلی آرام میرفتیم ... کوزه تکانی خورد ...
ادامه دارد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#Kevin
ادامه کوین از چهارشنبه ۱۱.ژانویه
کوزه تکانی خورد و کوین خندید. گفت مامان خونه من رو دوست نداشت، میگفت این خونه رو عوض کن. حتما میخواد این رو بازم بگه.
برام جالب بود که کوین شروع کرد با مادرش زندگی کردن و قبول کردن نبودن فیزیکی اک گول رو.
ما رفتیم قدم زنان تو اون مجتمع خاکستر ها که شماره رو پیدا کنیم. بعد عکس خواهم گذاشت...
ولی صدها شماره اونجا بود. کوزه حاوی اک گول رو گذاشتیم زمین و دنبال شماره بودیم. پیدا شد. و کمی خاکستر پاشیدیم تو آون مجمع خاکستر انسانها. فکر کنم صدها نفر خاکسترش اونجا رو هم ریخته ...یک انقلاب خاکستری...
بعد اون رفتیم طرف ماشین، جالب هست که انسان دیروز امروز خاکسترش همه جا هستش... هر جا بخواد تقسیم میشه. رفتیم نزدیک محلی که اک گول دوست داشت لب دریا و خاکش رو کمی تو آب پاشیدیم که ماهی ها هم از نبودنش باخبر شن...و بعدش رفتیم طرف ماشین و یکبار دیگه کوزه تکان عجیبی خورد؛ وقتی که کوین تو ماشین سوار میشد، هر سه خندیدیم. کوین
گفت دکتر فکر کنم مامانم داره تشکر میکنه. کوین خواست کوزه رو بده پشت که کاپشن رو در بیاره کورنلیا ترسید و نتونست کوزه رو بگیره.
گفت شاید مادرت نخواد تو دستهای من باشه. کوین متعجب بود. ...
من کوزه رو دستم گرفتم احساس عجیبی بود! یکباره یاد اون صحبتهایی افتادم که سالهای گذشته با اک گول داشتم.
یادمه اک گول گفت یکبار: چرا شما فکر میکنید که من ترک کنم خوشبخت میشم؟
من گفتم، خانم من نگفتم خوشبخت میشین فقط گفتم مثل امروز نخواهید بود.
از اولین مراجعه کننده ها تو برنامه متادون بود که باید ترک میکردن از نظر بیمه درمانی. که این قانون بعدها کمی آسانتر شد. اک گول از تجربه های اولیه کاری من بود.
خاطرات حرفها از ذهنم میگذشت که کوین پرسید دکتر به مامانم فکر میکنی درسته به حرفهاش درسته؟
گفتم اره...
کوزه رو از من گرفت انگار که قسمتی از خودش شده بود و گذاشت رو پاش و نگاش میکرد. اشکهاش میریخت ...
ادامه دارد ...
ادامه کوین از چهارشنبه ۱۱.ژانویه
کوزه تکانی خورد و کوین خندید. گفت مامان خونه من رو دوست نداشت، میگفت این خونه رو عوض کن. حتما میخواد این رو بازم بگه.
برام جالب بود که کوین شروع کرد با مادرش زندگی کردن و قبول کردن نبودن فیزیکی اک گول رو.
ما رفتیم قدم زنان تو اون مجتمع خاکستر ها که شماره رو پیدا کنیم. بعد عکس خواهم گذاشت...
ولی صدها شماره اونجا بود. کوزه حاوی اک گول رو گذاشتیم زمین و دنبال شماره بودیم. پیدا شد. و کمی خاکستر پاشیدیم تو آون مجمع خاکستر انسانها. فکر کنم صدها نفر خاکسترش اونجا رو هم ریخته ...یک انقلاب خاکستری...
بعد اون رفتیم طرف ماشین، جالب هست که انسان دیروز امروز خاکسترش همه جا هستش... هر جا بخواد تقسیم میشه. رفتیم نزدیک محلی که اک گول دوست داشت لب دریا و خاکش رو کمی تو آب پاشیدیم که ماهی ها هم از نبودنش باخبر شن...و بعدش رفتیم طرف ماشین و یکبار دیگه کوزه تکان عجیبی خورد؛ وقتی که کوین تو ماشین سوار میشد، هر سه خندیدیم. کوین
گفت دکتر فکر کنم مامانم داره تشکر میکنه. کوین خواست کوزه رو بده پشت که کاپشن رو در بیاره کورنلیا ترسید و نتونست کوزه رو بگیره.
گفت شاید مادرت نخواد تو دستهای من باشه. کوین متعجب بود. ...
من کوزه رو دستم گرفتم احساس عجیبی بود! یکباره یاد اون صحبتهایی افتادم که سالهای گذشته با اک گول داشتم.
یادمه اک گول گفت یکبار: چرا شما فکر میکنید که من ترک کنم خوشبخت میشم؟
من گفتم، خانم من نگفتم خوشبخت میشین فقط گفتم مثل امروز نخواهید بود.
از اولین مراجعه کننده ها تو برنامه متادون بود که باید ترک میکردن از نظر بیمه درمانی. که این قانون بعدها کمی آسانتر شد. اک گول از تجربه های اولیه کاری من بود.
خاطرات حرفها از ذهنم میگذشت که کوین پرسید دکتر به مامانم فکر میکنی درسته به حرفهاش درسته؟
گفتم اره...
کوزه رو از من گرفت انگار که قسمتی از خودش شده بود و گذاشت رو پاش و نگاش میکرد. اشکهاش میریخت ...
ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
ادامه داستان کوین پنجشنبه ۱۲ ژانویه
کوین و کورنلیا امروز با هم برای صحبت آمدن...
صبح هنوز خورشید بیدار نبود کوین برام یک پیام فرستاد دکتر امروز هر جا هستین باید من و کورنلیا شما رو ببینیم.
من عصری وقت داشتم و اومدن دفترم.
کوین ناراحت به نظر نمیرسید و از اون جایی که کورنلیا رو میشناختم و گرگش همراش بود حدس زدم یک تصمیم اساسی باید در میان باشه. من حدس میزدم که چه خبر میتونه باشه!
کوین شروع کرد به پرسیدن. دکتر چقدر پول به من رسیده از مادرم. مبلغ ۱۷ هزار فرانک رو با مدارک بانکی بهش نشون دادم و نامه مادرش رو که خونده بود به من پس داد. و نظر من رو خواست بدونه که اگه با کورنلیا زندگی کنن باهم چطور خواهد شد.
البته من نظری ندادم به سرعت و گفتم باید باهم بررسی کنم. باید یک لیست بنویسیم که چه معایب و محاسنی خواهد داشت ...
ادامه دارد ...
ادامه داستان کوین پنجشنبه ۱۲ ژانویه
کوین و کورنلیا امروز با هم برای صحبت آمدن...
صبح هنوز خورشید بیدار نبود کوین برام یک پیام فرستاد دکتر امروز هر جا هستین باید من و کورنلیا شما رو ببینیم.
من عصری وقت داشتم و اومدن دفترم.
کوین ناراحت به نظر نمیرسید و از اون جایی که کورنلیا رو میشناختم و گرگش همراش بود حدس زدم یک تصمیم اساسی باید در میان باشه. من حدس میزدم که چه خبر میتونه باشه!
کوین شروع کرد به پرسیدن. دکتر چقدر پول به من رسیده از مادرم. مبلغ ۱۷ هزار فرانک رو با مدارک بانکی بهش نشون دادم و نامه مادرش رو که خونده بود به من پس داد. و نظر من رو خواست بدونه که اگه با کورنلیا زندگی کنن باهم چطور خواهد شد.
البته من نظری ندادم به سرعت و گفتم باید باهم بررسی کنم. باید یک لیست بنویسیم که چه معایب و محاسنی خواهد داشت ...
ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
....کورنلیا امروز در یک صحبت سه نفره با کوین 👇👇👇
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
....کوین امروز 👇👇👇...با کورنلیا در یک صحبت سه نفره