منبع: دکتر موریس ستودگان
❗️سوگواری: از دست دادن عزیزان در زندگی چه تاثیری بر رابطه ها دارد
🔻مهارت برخورد با سوگ
در ابتدا، مرگ عزیزان اغلب باعث نوعی شوک می شود که می تواند ساعت ها یا روزها ادامه یابد. بازمانده نمیتواند درک کند که چه اتفاقی افتاده و احساس می کند زمان منجمد شده است. در این مرحله، او ممکن است به کسی نیاز داشته باشد که در کارهای روزمره به او کمک کند. سپس معمولا احساسات بروز میکنند. بازمانده گاه ها در احساساتی مانند ترس یا خشم غرق می شود و به شدت به دنبال توضیح اینکه چگونه عزیزش را از دست داده، میرود. در این هرج و مرج احساسی در روان بازمانده، او بیشتر از همه به کسی که فقط به او گوش بدهد نیاز دارد.
در برخی مواقع معمولا احساساتی که قابل درک نیستند یا غیر قابل باور حل و فصل می شوند، اما در بسیاری از موقعیت های کوچک زندگی روزمره، بازمانده به یاد چیزهای کوچک زندگی میفتد و احساسات او جریحه دار میشود. او متوجه میشود و همیشه باید آگاه باشد که دیگر افراد از دست رفته وجود فیزیکی در این لحظات ندارند که دردناک ترین بخش این سوگواریست. این مرحله، که خانم کاست یک نویسنده سویسی که در این زمینه تجربه زیاد دارد و تحقیق فراوان کرده است را در نوشته های خود از مرحله؛ 👈در جستجو و جداسازی👉 مینامد که فیزیکی این جداسازی به جبر طبیعی صورت میگیرد که بازمانده در خاطرات خود مدام در جستجویی میباشد که ناشی از افسوس از گذشته هاست.این مرحله می تواند هفته ها، بلکه سال ها طول بکشد. این نیاز به صبر و بردباری دارد، زیرا بسیاری از چیزها به نظر می رسد بدور خود میچرخد و از این چرخه خارج نمیشود. فقط زمانی که جستجوی در درون و بیرون کمتر می شود، دیدگاهی برای آینده و امید به زندگی را برای بازماندگان باز می کند: در اینجا بازمانده شروع به پیدا کردن دوباره خود و احتمالا شانس های جدید خود برای زندگی معمولی را تقبل می کند. ممکن است که اطرافیان در مراحل قبل حتی به عنوان یک مانع دیده شوند - و بازمانده به دنبال دوستان جدید برای زندگی جدید خود برود.
🔺 مراحل سوگواری بر اساس یک طرح کار نمی کند
در فرهنگ های متفاوت .مراحل سوگواری متفاوت است و زمان برای افراد متفاوت تر. با تمام این توضیحات، فرایند سوگواری نمیتواند طبقه بندی شود. هر کسی در سوگواری به یک شیوه و به طور قطع در یک زمان مشخص برای گذشت از مراحل سوگ برنامه ریزی نمی کند. و همچنین شرایط برای گذر از سوگواری متفاوت است. این نتیجه از جورج A. Bonanno، پژوهشگر روانشناسی و تراوما، که در دانشگاه کلمبیا در نیویورک تحصیل می کند، میباشد. او میگوید که در حدود ۱۰% بازماندگان در دراز مدت، برای کنار امدن با مرگ یک عضو خانواده نزدیک به مشکل روانی برمیخورند. این تجربه را روانشناسان " دشواری در سوگ" مینامند. آنها به مدت طولانی به دنبال درگذشتگان خود هستند و خود را عذاب میدهند.
بیست درصد دیگر نیز به شدت از سوگ رنج می برند - با این تفاوت که بعد از چند ماه، آنها مانند قبل زندگی میکنند. هرچند که هنوز در داخل بسیار آسیب دیده اند. در واقع همه آنها به کمک نیاز دارند.
هربرت هارناکه بلافاصله پس از مرگ همسرش می دانست که قادر به درک این رویداد نخواهد بود. در طول روز او کار می کرد گویا که هیچ اتفاقی نبفتاده بود، و در شب او مراقبت از دختران کوچک خود را به عهده داشت. اما در شب، زمانی که همه چیز در خانه آرام بود، او به سختی می توانست بخوابد. افکار او در اطراف این سوال میچرخید: چگونه می توان بدون آن ادامه داد؟ بنابراین هربرت هارناک به فکر مشاوره شد. او با روانشناسان صحبت کرد، با کودکانش در سمینارهای سوگواری شرکت کرد، با آنها خانواده درمانی داشت و از طریق انجمن اینترنتی verwitwet.de اطلاعات را با دیگر بازماندگان به اشتراک گذاشتند.
پس از چند هفته، اتاق خواب را دوباره طراحی کرد. او میگوید: "بچه ها میخواهند تصویری از مادرشان در همه جا باشد." "اما حداقل من نیاز به یک اتاق بدون غم و اندوه دارم". از او بپرسید که چگونه غم و اندوه خود را در حال حاضر میسنجد، او به جدول آشپزخانه اشاره میکند: "در ابتدا او نیمی از صفحه را گرفت. امروز او به گوشه ای می رسد که بزرگتر و کوچکتر شده است. او بخشی از زندگی من است. "اما او دیگر در زندگی روزمره من غالب نیست.
در واقع، عزاداری چیزی در مورد چیزی که پشت سر گذاشتن یا قرار دادن آن مانند لباس های سیاه و سفید پس از یک سال عزاداری نیست. به عنوان یک فرآیند، آن در واقع پردازش درد است. این می تواند سریعتر صورت گیرد یا به آرامی انجام شود. روانشناس برنر Znoj می گوید: "زمان معیار نیست." "و همه متاسفانه متفاوتند."
بعضی ها فقط چند ماه برای سوگواری و برخی سال ها نیاز دارند. بعضی از مردم به دعا می پردازند برخی کارهای معمولی خود را انجام می دهند، بسیاری باور دارند که گفتگو ها با دیگران کمک می کند. »
1
❗️سوگواری: از دست دادن عزیزان در زندگی چه تاثیری بر رابطه ها دارد
🔻مهارت برخورد با سوگ
در ابتدا، مرگ عزیزان اغلب باعث نوعی شوک می شود که می تواند ساعت ها یا روزها ادامه یابد. بازمانده نمیتواند درک کند که چه اتفاقی افتاده و احساس می کند زمان منجمد شده است. در این مرحله، او ممکن است به کسی نیاز داشته باشد که در کارهای روزمره به او کمک کند. سپس معمولا احساسات بروز میکنند. بازمانده گاه ها در احساساتی مانند ترس یا خشم غرق می شود و به شدت به دنبال توضیح اینکه چگونه عزیزش را از دست داده، میرود. در این هرج و مرج احساسی در روان بازمانده، او بیشتر از همه به کسی که فقط به او گوش بدهد نیاز دارد.
در برخی مواقع معمولا احساساتی که قابل درک نیستند یا غیر قابل باور حل و فصل می شوند، اما در بسیاری از موقعیت های کوچک زندگی روزمره، بازمانده به یاد چیزهای کوچک زندگی میفتد و احساسات او جریحه دار میشود. او متوجه میشود و همیشه باید آگاه باشد که دیگر افراد از دست رفته وجود فیزیکی در این لحظات ندارند که دردناک ترین بخش این سوگواریست. این مرحله، که خانم کاست یک نویسنده سویسی که در این زمینه تجربه زیاد دارد و تحقیق فراوان کرده است را در نوشته های خود از مرحله؛ 👈در جستجو و جداسازی👉 مینامد که فیزیکی این جداسازی به جبر طبیعی صورت میگیرد که بازمانده در خاطرات خود مدام در جستجویی میباشد که ناشی از افسوس از گذشته هاست.این مرحله می تواند هفته ها، بلکه سال ها طول بکشد. این نیاز به صبر و بردباری دارد، زیرا بسیاری از چیزها به نظر می رسد بدور خود میچرخد و از این چرخه خارج نمیشود. فقط زمانی که جستجوی در درون و بیرون کمتر می شود، دیدگاهی برای آینده و امید به زندگی را برای بازماندگان باز می کند: در اینجا بازمانده شروع به پیدا کردن دوباره خود و احتمالا شانس های جدید خود برای زندگی معمولی را تقبل می کند. ممکن است که اطرافیان در مراحل قبل حتی به عنوان یک مانع دیده شوند - و بازمانده به دنبال دوستان جدید برای زندگی جدید خود برود.
🔺 مراحل سوگواری بر اساس یک طرح کار نمی کند
در فرهنگ های متفاوت .مراحل سوگواری متفاوت است و زمان برای افراد متفاوت تر. با تمام این توضیحات، فرایند سوگواری نمیتواند طبقه بندی شود. هر کسی در سوگواری به یک شیوه و به طور قطع در یک زمان مشخص برای گذشت از مراحل سوگ برنامه ریزی نمی کند. و همچنین شرایط برای گذر از سوگواری متفاوت است. این نتیجه از جورج A. Bonanno، پژوهشگر روانشناسی و تراوما، که در دانشگاه کلمبیا در نیویورک تحصیل می کند، میباشد. او میگوید که در حدود ۱۰% بازماندگان در دراز مدت، برای کنار امدن با مرگ یک عضو خانواده نزدیک به مشکل روانی برمیخورند. این تجربه را روانشناسان " دشواری در سوگ" مینامند. آنها به مدت طولانی به دنبال درگذشتگان خود هستند و خود را عذاب میدهند.
بیست درصد دیگر نیز به شدت از سوگ رنج می برند - با این تفاوت که بعد از چند ماه، آنها مانند قبل زندگی میکنند. هرچند که هنوز در داخل بسیار آسیب دیده اند. در واقع همه آنها به کمک نیاز دارند.
هربرت هارناکه بلافاصله پس از مرگ همسرش می دانست که قادر به درک این رویداد نخواهد بود. در طول روز او کار می کرد گویا که هیچ اتفاقی نبفتاده بود، و در شب او مراقبت از دختران کوچک خود را به عهده داشت. اما در شب، زمانی که همه چیز در خانه آرام بود، او به سختی می توانست بخوابد. افکار او در اطراف این سوال میچرخید: چگونه می توان بدون آن ادامه داد؟ بنابراین هربرت هارناک به فکر مشاوره شد. او با روانشناسان صحبت کرد، با کودکانش در سمینارهای سوگواری شرکت کرد، با آنها خانواده درمانی داشت و از طریق انجمن اینترنتی verwitwet.de اطلاعات را با دیگر بازماندگان به اشتراک گذاشتند.
پس از چند هفته، اتاق خواب را دوباره طراحی کرد. او میگوید: "بچه ها میخواهند تصویری از مادرشان در همه جا باشد." "اما حداقل من نیاز به یک اتاق بدون غم و اندوه دارم". از او بپرسید که چگونه غم و اندوه خود را در حال حاضر میسنجد، او به جدول آشپزخانه اشاره میکند: "در ابتدا او نیمی از صفحه را گرفت. امروز او به گوشه ای می رسد که بزرگتر و کوچکتر شده است. او بخشی از زندگی من است. "اما او دیگر در زندگی روزمره من غالب نیست.
در واقع، عزاداری چیزی در مورد چیزی که پشت سر گذاشتن یا قرار دادن آن مانند لباس های سیاه و سفید پس از یک سال عزاداری نیست. به عنوان یک فرآیند، آن در واقع پردازش درد است. این می تواند سریعتر صورت گیرد یا به آرامی انجام شود. روانشناس برنر Znoj می گوید: "زمان معیار نیست." "و همه متاسفانه متفاوتند."
بعضی ها فقط چند ماه برای سوگواری و برخی سال ها نیاز دارند. بعضی از مردم به دعا می پردازند برخی کارهای معمولی خود را انجام می دهند، بسیاری باور دارند که گفتگو ها با دیگران کمک می کند. »
1
دکتر ریتا روزنر میگوید تنها این مهم است که داغدیده در نتیجه نگاه به درون خود ببفکند، از دست دادن را بپذیرد، رابطه خود با شخص از دست رفته را تغییر دهد و بنابراین می تواند به سوی اینده دوباره نگاه کند، و می گوید: "ریتا روزنر، محقق اندوه و سوگواری میباشد او روانشناس در دانشگاه ایخشتت آلمان میباشد.
افرادی متعادل و با شخصیت غیر وابسته که دارای توان کافی برای گذشت از دشواریها هستند به خصوص دارای توان افزایی بالای روانی میباشند، آسانتر میتوانند این تغییر را بپذیرند و آینده را دوباره بسازند. این به اصطلاح برای توصیف انعطاف پذیری ذهنی افراد است که حتی در موقعیت های دشوار از خود پشتیبانی کرده؛ این کلمه از کلمه لاتین "resilire" از بازگشت به زندگی مشتق شده است که بیانگر انعطاف پذیری افراد و سازگاری انان با شرایط جدید میباشد. آنها در غم و اندوه خود به طور دائم محاصره نمیشوند، و پس از مدتی تعادل احساسی را بازسازی می کنند. آنها یک ساختار شخصیتی غیر وابسته دارند، بنا به تحقیقات Karena Leppert از موسسه روانی پزشکی و روان درمانی در بیمارستان دانشگاه ینا آلمان. او میگوید این افراد اعتماد به نفس بالایی در خود میبینند و خود را مانند توپی در زمین سرنوشت تلقی نمی کنند. حتی تحت فشار، آنها می توانند به آنچه که اتفاق افتاده است، یک معنای خاص بدهند. آنها با معنا دادن به رویاها به دنبال تجربه های جدید و روابطی مفید که برای روان آنها خوب است، میروند. انها مانند هربرت Harnacke که قبلاً معرفی کردم، عمل می کنند، در مجموع می گویند « من خودم را به عنوان یک قربانی سرنوشت نگاه نمیکنم، هرگز. "یا من باید اقدام به تغییر کنم."
نیروی عاطفی فراوانی برای پذیرش آنچه که ما نمی توانیم تغییرش دهیم نیاز است و اینکه نیروی باقی مانده خود را از بین نبریم و برای تغییر مصرف کنیم .دانشمند آمریکایی Bonanno می گویند، افراد متعادل و انعطاف پذیر می توانند لحظات شادی را در بدترین شرایط نیز به نحوی تجربه کنند.
کسانی که به مشکل «دشواری در یافتن معنا در سوگواری» می افتند موفق نخواهند شد از این چاله احساسی خود را به تنهایی نجات دهند. آنها در رنج و اندوه خود غرق می شوند. از آنجا که آنها نمی توانند از دست دادن عزیزان خود را بپذیرند، همیشه در زندگی روزمره خود را. ناخواسته محدود میکنند. آنها به شدت رنج می برند، از جمع دوری می کنند و احساس می کنند که زندگی دیگر معنی ندارد. برخی از بازماندگان به سادگی موفق به آزاد کردن خود از این مارپیچ اندوه به سمت پایین به تنهایی نیستند. عده دیگری احساس می کنند که موظف هستند برای مدت زمان طولانی رنج بکشند - مثلا وقتی دهه ها با گذشت زمان می گذرد، هنوز ماتم دارند. ریتا روزنر می گوید: "بسیاری معتقدند که اگر به سرعت به زندگی عادی برگردند میتواند برای دیگران نمایانگر این باشد، که این رابطه ارزش نداشت."
سوگواری نامتعادل می تواند علل بسیاری داشته باشد. میتواند نمایانگر آن باشد که بازمانده و شخص از دست رفته نمی دانستند از رابطه چه می خواهند, نیروی قوت خودشان را کشف نکرده بودند و خود را فقط با رابطه تعریف میکردند. دوستان اجتماعی نداشتند و خود را به رابطه وابسته کرده بودند. با مرگ افراد تیکه ای از آنها نیز میمیرد. آن قسمت کشف نشده شخصیت شأن. حتی کسانی که از لحاظ روانی وابسته و بیمار هستند و یا ارتباطات ایمن در دوران کودکی خود تجربه نکرده باشند، در معرض این خطر عدم معنا دادن به سوگ هستند. علاوه بر این، نحوه مرگ عزیزان می تواند باعث شود که بازماندگان به غم و اندوه غیر منتظره ای درگیر شوند: اگر کسی دراز مدت بیمار باشد، وابستگان بیشتر وقت دارند که از نظر روانی خود را آماده کنند تا اینکه کسی بر اثر یک تصادف یا خودکشی از خانواده و دوستان جدا میشود.
👈 کارین مایسنر نیز از مرگ شوهرش شگفت زده شد. هنگامی که شوهرش به بیمارستان میرفت، نمی دانست چقدر اوضاع وخیم بود. "او فقط گفت به کارین گفت؛ درمان میشوم! و هیچ چیزی در مورد وضعیت واقعی خود به همسرش نشان داد. "او احتمالا می خواست برای جلوگیری از نگرانی او به او دلداری بدهد. فقط ۱۵ دقیقه کارین وقت داشت از شوهرش قبل از اطاق عمل خداحافظی کند. که هیچوقت برای کارین کافی نبود، وقتی شوهرش از اطاق عمل برنگشت.
امروز، پنج سال بعد از آن، هنوز کارین در گفتگوی درونی با شوهرش است. کارین می گوید: "من می دانم او مرده است." "اما من می خواهم او را به زندگی برگردانم، من بدون او احساس تنهایی می کنم.
از یک طرف، کارین روزانه در تمام موارد آنچه که انجام می دهد با فکر به او میباشد، از سوی دیگر، او از خاطره های خوب با او میگریزد. مثلا دیگر سی دی ها را گوش نمیدهد، "چون همه موسیقی من و او بود. و هنگامی که یک برنامه تلویزیونی درباره ایتالیا در تلویزیون پخش می شود، او آن را خاموش می کند: "ما همیشه تعطیلات خوبی را در آنجا سپری کردیم".
2
افرادی متعادل و با شخصیت غیر وابسته که دارای توان کافی برای گذشت از دشواریها هستند به خصوص دارای توان افزایی بالای روانی میباشند، آسانتر میتوانند این تغییر را بپذیرند و آینده را دوباره بسازند. این به اصطلاح برای توصیف انعطاف پذیری ذهنی افراد است که حتی در موقعیت های دشوار از خود پشتیبانی کرده؛ این کلمه از کلمه لاتین "resilire" از بازگشت به زندگی مشتق شده است که بیانگر انعطاف پذیری افراد و سازگاری انان با شرایط جدید میباشد. آنها در غم و اندوه خود به طور دائم محاصره نمیشوند، و پس از مدتی تعادل احساسی را بازسازی می کنند. آنها یک ساختار شخصیتی غیر وابسته دارند، بنا به تحقیقات Karena Leppert از موسسه روانی پزشکی و روان درمانی در بیمارستان دانشگاه ینا آلمان. او میگوید این افراد اعتماد به نفس بالایی در خود میبینند و خود را مانند توپی در زمین سرنوشت تلقی نمی کنند. حتی تحت فشار، آنها می توانند به آنچه که اتفاق افتاده است، یک معنای خاص بدهند. آنها با معنا دادن به رویاها به دنبال تجربه های جدید و روابطی مفید که برای روان آنها خوب است، میروند. انها مانند هربرت Harnacke که قبلاً معرفی کردم، عمل می کنند، در مجموع می گویند « من خودم را به عنوان یک قربانی سرنوشت نگاه نمیکنم، هرگز. "یا من باید اقدام به تغییر کنم."
نیروی عاطفی فراوانی برای پذیرش آنچه که ما نمی توانیم تغییرش دهیم نیاز است و اینکه نیروی باقی مانده خود را از بین نبریم و برای تغییر مصرف کنیم .دانشمند آمریکایی Bonanno می گویند، افراد متعادل و انعطاف پذیر می توانند لحظات شادی را در بدترین شرایط نیز به نحوی تجربه کنند.
کسانی که به مشکل «دشواری در یافتن معنا در سوگواری» می افتند موفق نخواهند شد از این چاله احساسی خود را به تنهایی نجات دهند. آنها در رنج و اندوه خود غرق می شوند. از آنجا که آنها نمی توانند از دست دادن عزیزان خود را بپذیرند، همیشه در زندگی روزمره خود را. ناخواسته محدود میکنند. آنها به شدت رنج می برند، از جمع دوری می کنند و احساس می کنند که زندگی دیگر معنی ندارد. برخی از بازماندگان به سادگی موفق به آزاد کردن خود از این مارپیچ اندوه به سمت پایین به تنهایی نیستند. عده دیگری احساس می کنند که موظف هستند برای مدت زمان طولانی رنج بکشند - مثلا وقتی دهه ها با گذشت زمان می گذرد، هنوز ماتم دارند. ریتا روزنر می گوید: "بسیاری معتقدند که اگر به سرعت به زندگی عادی برگردند میتواند برای دیگران نمایانگر این باشد، که این رابطه ارزش نداشت."
سوگواری نامتعادل می تواند علل بسیاری داشته باشد. میتواند نمایانگر آن باشد که بازمانده و شخص از دست رفته نمی دانستند از رابطه چه می خواهند, نیروی قوت خودشان را کشف نکرده بودند و خود را فقط با رابطه تعریف میکردند. دوستان اجتماعی نداشتند و خود را به رابطه وابسته کرده بودند. با مرگ افراد تیکه ای از آنها نیز میمیرد. آن قسمت کشف نشده شخصیت شأن. حتی کسانی که از لحاظ روانی وابسته و بیمار هستند و یا ارتباطات ایمن در دوران کودکی خود تجربه نکرده باشند، در معرض این خطر عدم معنا دادن به سوگ هستند. علاوه بر این، نحوه مرگ عزیزان می تواند باعث شود که بازماندگان به غم و اندوه غیر منتظره ای درگیر شوند: اگر کسی دراز مدت بیمار باشد، وابستگان بیشتر وقت دارند که از نظر روانی خود را آماده کنند تا اینکه کسی بر اثر یک تصادف یا خودکشی از خانواده و دوستان جدا میشود.
👈 کارین مایسنر نیز از مرگ شوهرش شگفت زده شد. هنگامی که شوهرش به بیمارستان میرفت، نمی دانست چقدر اوضاع وخیم بود. "او فقط گفت به کارین گفت؛ درمان میشوم! و هیچ چیزی در مورد وضعیت واقعی خود به همسرش نشان داد. "او احتمالا می خواست برای جلوگیری از نگرانی او به او دلداری بدهد. فقط ۱۵ دقیقه کارین وقت داشت از شوهرش قبل از اطاق عمل خداحافظی کند. که هیچوقت برای کارین کافی نبود، وقتی شوهرش از اطاق عمل برنگشت.
امروز، پنج سال بعد از آن، هنوز کارین در گفتگوی درونی با شوهرش است. کارین می گوید: "من می دانم او مرده است." "اما من می خواهم او را به زندگی برگردانم، من بدون او احساس تنهایی می کنم.
از یک طرف، کارین روزانه در تمام موارد آنچه که انجام می دهد با فکر به او میباشد، از سوی دیگر، او از خاطره های خوب با او میگریزد. مثلا دیگر سی دی ها را گوش نمیدهد، "چون همه موسیقی من و او بود. و هنگامی که یک برنامه تلویزیونی درباره ایتالیا در تلویزیون پخش می شود، او آن را خاموش می کند: "ما همیشه تعطیلات خوبی را در آنجا سپری کردیم".
2
این نوع سوگواری نامتعادل قابل درمان است. روانشناسان روش های درمانی مختلفی را ارایه میدهند. عوامل ریسک این رفتار نامتعادل در سوگواری بالاست مانند سترس های روحی و ایجاد ترس. بسیاری از محققان Resilienz توان افزایی باور دارند که انعطاف پذیری ذهنی که ما با آن بر بحران فائق میاییم مهارتی میباشد که حتی می توان در مشاوره با پشتیبانی هدفمند در بزرگسالان آنرا اموخت: همانطور که ما به نیاز های ما توجه میکنیم و خودمان را با کسانی که ما را در بحران راهنمایی و کمک میکنند، احاطه میکنیم، و به دنبال کارهایی میرویم که نیاز ما را ارضا کنند، آموزش این مهارتها نیز کمک بزرگی است. کارین مایسنر میگوید من در راه کسب مهارت هستم: او به تازگی نقل مکان کرد و آپارتمان جدید را آنطور که میخواست تزیین کرد. در طول تعطیلات تابستان نوه های او تقریبا هر روز با او بودند تا او از آنها مراقبت کند. تا او برای خانواده اش مفید واقع شود. او می گوید، این به او نیرو میبخشد. او حاضر شد به تعطیلات برود - ایتالیا. اینبار با برادر و همسر برادرش. گرچه کارین شک و تردید داشت که آیا این تعطیلات به همان خوبی گذشته خواهد بود - بدون شوهر از دست داده اش؟
اما این شروع آموختن مهارت های بعد سوگواری بود. به نظر می رسد که کارین بعد از تعطیلات آنطور که میگفت شروع به زندگی اش بعد از مرگ شوهرش کرد.
کارین یک مثال از کار روزه مره با مراجعین بود.
این متن یک نگاه علمی کاربردی از موضوع مهارت سوگواری بود.
پایان
منبع؛ دکتر موریس ستودگان
3
اما این شروع آموختن مهارت های بعد سوگواری بود. به نظر می رسد که کارین بعد از تعطیلات آنطور که میگفت شروع به زندگی اش بعد از مرگ شوهرش کرد.
کارین یک مثال از کار روزه مره با مراجعین بود.
این متن یک نگاه علمی کاربردی از موضوع مهارت سوگواری بود.
پایان
منبع؛ دکتر موریس ستودگان
3
💫💫💫
بیشتر انسانها بهتر یاد گرفته اند از وجود خود سو استفاده کنند تا حسن استفاده.
م. ستودگان
بیشتر انسانها بهتر یاد گرفته اند از وجود خود سو استفاده کنند تا حسن استفاده.
م. ستودگان
دکتر موریس ستودگان:
📇تعریف گزارش نویسی
گزارش نویسی در مددکاری اجتماعی به معنی ثبت حقایق و تهیه مجموعه ای از حقایق می باشد و عبارت است:
از نوشتن یا نگارش هر آنچه را که دیده ایم/مسائل موجود/علل آنها/اتفاقات و رویداد ها/در بعضی از موارد تاریخچه زندگی و شرح حال افراد/در بعضی اوقات به طور کلی جهت ارائه به سازمان ویا موسسه ای که علاقه مند به مطالعه مطالب گزارش شده هستند،میباشد.
🎾فواید گزارش نویسی :
1:وقایع به صورت مستمر ثبت میشود
2:به خدمات مددکار اجتماعی نظم میدهد
3:موجب یادگیری و افزایش مهارت های مددکار اجتماعی می شود
🎾نکات اساسی در گزارش نویسی:
1-در نوشتن گزارش از واژه ها و مفاهیم ساده و قابل فهم استفاده واز بکاربردن مطالب مبهم خودداری کنیم.
2-هدف از گزارش نویسی باید مشخص باشد و متناسب با آن گزارش تهیه شود
3-ثبت صادقانه وقایع و اتفاقات و مشاهدات در گزارش نویسی بسیار مهم است.
4-تاریخ گزارش باید ثبت شود.
5-پس از تهیه گزارش،مددکار اجتماعی با ذکر نام و نام خانوادگی گزارش تهیه شده را مهر و امضا کند
📇<گزارش نویسی در کارورزی فردی>
یکی از کارورزی های دانشجویان مددکاری اجتماعی،کارورزی فردی کاربافرد میباشد.
در کارورزي فردی دانشجویان و مددکاران اجتماعی گزارش های مختلفی را می نویسند که عبارتند از:
1-گزارش معرفی موسسه
2:گزارش روزانه
3:گزارش مصاحبه
4:گزارش علمی
5:گزارش بازدید از منزل
6:گزارش اقدامات و پیگیری ها
7:گزارش موضوعی
8:گزارش کامل فردی
9:گزارش تحلیلی
10:گزارش یاد گرفته ها
🌑گزارش معرفی مؤسسه:
تهیه این نوع گزارش در سه مقطع برای مددکاران ضروری است:
1.برای درس و آشنایی با حرفه مددکاری اجتماعی و بازدید از موسسات
2.هنگام گذراندن کارورزی
3.هنگام اشتغال در موسسه
🌑گزارش روزانه:
این گزارش ممکن است گزارش بازدید از منزل،پیگیری ازمراجع ترخیص شده،مطالعه پرونده و یا انجام مصاحبه باشد.
🌑گزارش مصاحبه:
یکی از مهم ترین و پر کاربرد ترین روش جمع آوری اطلاعات در مددکاری اجتماعی مصاحبه است.
گزارش مصاحبه باید اطلاعات زیر را دارا باشد:
1مشخصات مراجع
2مدت مصاحبه
3مکان مصاحبه
4زمان مصاحبه
5هدف اهداف مصاحبه
6نوع مصاحبه
7نحوه مدیریت مصاحبه
🌑گزارش علمي:
باید موارد زیر در گزارش ذکر شود:
گروه هدف و عنوان گزارش
مقدمه
توضیح درباره اهمیت توجه به موضوع
ارائه آمار
تاریخچه موضوع در جهان و ایران
عوامل موثر در بروز مشکل
عوامل مرتبط بافرد،خانواده و جامعه
پیامدهای مشکل فرد برخانواده و جامعه
نظریات مرتبط باگروه هدف از زوایای مختلف روانشناسی،جامعه شناسی و مددکاری اجتماعی
🌑گزارش بازدید از منزل:
نکات:
1-تاریخ انجام بازدید باید مشخص باشد، 2-مشخصات مراجع باید مشخص باشد
3-هدف یا اهداف بازدید مشخص باشد
4-گزارش خوانا باشد
5-تاریخ تهیه گزارش ثبت شود
6-گزارش صادقانه باشد
🌑گزارش اقدامات و پیگیری ها:
یکی از گزارش هایی است که بیشترین کاربرد را در پرونده هر مراجع دارد،
که در آن:مشاهدات انجام شده ی حین جمع آوری اطلاعات
تشخیص مجدد برنامه ها
ارزیابی برنامه ها
پیگیری ها(حین مراجعه و پس ازترخیص و بازتوانی)باید نوشته شود.
🌑گزارش موضوعی:
یکی از گزارش هایی است که مددکاران هنگام کارورزی یاهنگام کار در موسسات مختلف می نویسند که یک روش متداول در مددکاری میباشد یعنی هم در مددکاری فردی،هم گروهی و هم در جامعه ای کاربرد دارد.
تنها ممکن است با توجه به موضوع،گزارش ها از نظر محتوا متفاوت باشد.
🌑گزارش کامل جامع فردی:
یکی از وظایف مددکاران اجتماعی تهیه گزارش کامل و جامع فردی از مراجع میباشد،برای تهیه این نوع گزارش اطلاعاتی از اين قبیل ارايه میشود: 1مشخصات فردی مراجع
2مشخصات خانواده مراجع
3مشخصات سایر افرادی که در حل مشکل یا رفع نیاز می توانند کمک کنند 4گزارش وضعیت اقتصادی مراجع از وضعیت بهداشت محیط و فردی
5مشکل یا نیاز ازنظر مراجع
6مشکلات به ترتیب اولویت
7برنامه کمکي
8اجرای برنامه
9ارزيابي
10پيگيري
🌑گزارش تحلیلی:
یکی از موثرترين و مهم ترین انواع گزارش هایی که مددکاران اجتماعی لازم است تهیه کنند گزارش های تحلیلی است که کاربردهای زیادی دارد از جمله: 1حساس کردن مسئولین ذیربط در موسسه و جامعه
2حساس نشان دادن مددکاران اجتماعي نسبت به مسائل و نیازهای گروه های هدف
3منجر به اقدام اجتماعی میشود و...
📇انواع گزارش های تحلیلی:
گزرش تحلیلی کمي،گزارش تحليلي کیفی،گزارش تحليلي کمی و کیفی (تلفیقی)
🎾گزارش تحليلي کمی:
در این نوع گزارش دانشجو باید با استفاده از آمارهاي موجود به تحلیل مسائل مختلف مرتبط با گروه های هدف بپردازد.
برخی از منابع آماری مورد استفاده برای تهیه این نوع گزارش:
آمار سرشماری های عمومی نفوس و مسکن مرکز ایران و سالنامه آماری کشور میباشد.
🎾گزارش تحلیلی کیفی:
نکات:
1-محور تهیه گزارش ميتواند یک موضوع یایک سوال باشد
2-از تحقیقات و منابع و اسناد مکتوب استفاده شود.
📇تعریف گزارش نویسی
گزارش نویسی در مددکاری اجتماعی به معنی ثبت حقایق و تهیه مجموعه ای از حقایق می باشد و عبارت است:
از نوشتن یا نگارش هر آنچه را که دیده ایم/مسائل موجود/علل آنها/اتفاقات و رویداد ها/در بعضی از موارد تاریخچه زندگی و شرح حال افراد/در بعضی اوقات به طور کلی جهت ارائه به سازمان ویا موسسه ای که علاقه مند به مطالعه مطالب گزارش شده هستند،میباشد.
🎾فواید گزارش نویسی :
1:وقایع به صورت مستمر ثبت میشود
2:به خدمات مددکار اجتماعی نظم میدهد
3:موجب یادگیری و افزایش مهارت های مددکار اجتماعی می شود
🎾نکات اساسی در گزارش نویسی:
1-در نوشتن گزارش از واژه ها و مفاهیم ساده و قابل فهم استفاده واز بکاربردن مطالب مبهم خودداری کنیم.
2-هدف از گزارش نویسی باید مشخص باشد و متناسب با آن گزارش تهیه شود
3-ثبت صادقانه وقایع و اتفاقات و مشاهدات در گزارش نویسی بسیار مهم است.
4-تاریخ گزارش باید ثبت شود.
5-پس از تهیه گزارش،مددکار اجتماعی با ذکر نام و نام خانوادگی گزارش تهیه شده را مهر و امضا کند
📇<گزارش نویسی در کارورزی فردی>
یکی از کارورزی های دانشجویان مددکاری اجتماعی،کارورزی فردی کاربافرد میباشد.
در کارورزي فردی دانشجویان و مددکاران اجتماعی گزارش های مختلفی را می نویسند که عبارتند از:
1-گزارش معرفی موسسه
2:گزارش روزانه
3:گزارش مصاحبه
4:گزارش علمی
5:گزارش بازدید از منزل
6:گزارش اقدامات و پیگیری ها
7:گزارش موضوعی
8:گزارش کامل فردی
9:گزارش تحلیلی
10:گزارش یاد گرفته ها
🌑گزارش معرفی مؤسسه:
تهیه این نوع گزارش در سه مقطع برای مددکاران ضروری است:
1.برای درس و آشنایی با حرفه مددکاری اجتماعی و بازدید از موسسات
2.هنگام گذراندن کارورزی
3.هنگام اشتغال در موسسه
🌑گزارش روزانه:
این گزارش ممکن است گزارش بازدید از منزل،پیگیری ازمراجع ترخیص شده،مطالعه پرونده و یا انجام مصاحبه باشد.
🌑گزارش مصاحبه:
یکی از مهم ترین و پر کاربرد ترین روش جمع آوری اطلاعات در مددکاری اجتماعی مصاحبه است.
گزارش مصاحبه باید اطلاعات زیر را دارا باشد:
1مشخصات مراجع
2مدت مصاحبه
3مکان مصاحبه
4زمان مصاحبه
5هدف اهداف مصاحبه
6نوع مصاحبه
7نحوه مدیریت مصاحبه
🌑گزارش علمي:
باید موارد زیر در گزارش ذکر شود:
گروه هدف و عنوان گزارش
مقدمه
توضیح درباره اهمیت توجه به موضوع
ارائه آمار
تاریخچه موضوع در جهان و ایران
عوامل موثر در بروز مشکل
عوامل مرتبط بافرد،خانواده و جامعه
پیامدهای مشکل فرد برخانواده و جامعه
نظریات مرتبط باگروه هدف از زوایای مختلف روانشناسی،جامعه شناسی و مددکاری اجتماعی
🌑گزارش بازدید از منزل:
نکات:
1-تاریخ انجام بازدید باید مشخص باشد، 2-مشخصات مراجع باید مشخص باشد
3-هدف یا اهداف بازدید مشخص باشد
4-گزارش خوانا باشد
5-تاریخ تهیه گزارش ثبت شود
6-گزارش صادقانه باشد
🌑گزارش اقدامات و پیگیری ها:
یکی از گزارش هایی است که بیشترین کاربرد را در پرونده هر مراجع دارد،
که در آن:مشاهدات انجام شده ی حین جمع آوری اطلاعات
تشخیص مجدد برنامه ها
ارزیابی برنامه ها
پیگیری ها(حین مراجعه و پس ازترخیص و بازتوانی)باید نوشته شود.
🌑گزارش موضوعی:
یکی از گزارش هایی است که مددکاران هنگام کارورزی یاهنگام کار در موسسات مختلف می نویسند که یک روش متداول در مددکاری میباشد یعنی هم در مددکاری فردی،هم گروهی و هم در جامعه ای کاربرد دارد.
تنها ممکن است با توجه به موضوع،گزارش ها از نظر محتوا متفاوت باشد.
🌑گزارش کامل جامع فردی:
یکی از وظایف مددکاران اجتماعی تهیه گزارش کامل و جامع فردی از مراجع میباشد،برای تهیه این نوع گزارش اطلاعاتی از اين قبیل ارايه میشود: 1مشخصات فردی مراجع
2مشخصات خانواده مراجع
3مشخصات سایر افرادی که در حل مشکل یا رفع نیاز می توانند کمک کنند 4گزارش وضعیت اقتصادی مراجع از وضعیت بهداشت محیط و فردی
5مشکل یا نیاز ازنظر مراجع
6مشکلات به ترتیب اولویت
7برنامه کمکي
8اجرای برنامه
9ارزيابي
10پيگيري
🌑گزارش تحلیلی:
یکی از موثرترين و مهم ترین انواع گزارش هایی که مددکاران اجتماعی لازم است تهیه کنند گزارش های تحلیلی است که کاربردهای زیادی دارد از جمله: 1حساس کردن مسئولین ذیربط در موسسه و جامعه
2حساس نشان دادن مددکاران اجتماعي نسبت به مسائل و نیازهای گروه های هدف
3منجر به اقدام اجتماعی میشود و...
📇انواع گزارش های تحلیلی:
گزرش تحلیلی کمي،گزارش تحليلي کیفی،گزارش تحليلي کمی و کیفی (تلفیقی)
🎾گزارش تحليلي کمی:
در این نوع گزارش دانشجو باید با استفاده از آمارهاي موجود به تحلیل مسائل مختلف مرتبط با گروه های هدف بپردازد.
برخی از منابع آماری مورد استفاده برای تهیه این نوع گزارش:
آمار سرشماری های عمومی نفوس و مسکن مرکز ایران و سالنامه آماری کشور میباشد.
🎾گزارش تحلیلی کیفی:
نکات:
1-محور تهیه گزارش ميتواند یک موضوع یایک سوال باشد
2-از تحقیقات و منابع و اسناد مکتوب استفاده شود.
👆این متن نمیدونم از کی هست و بخاطر اهمیتش گذاشتم اینجا
💫💫💫
خیلی از مراجعین سوال میکنند آیا رفتارم واقعا وسواس یا اجباری هست.
چندین علایم برای پاسخ به این سوال وجود داره.
هنری میگفت من تصمیم گرفتم که دیگه خونه آشپزی نکنم وقتی همسرم نیست چون میترسم فراموش کنم گاز رو خاموش کنم. گاهی ده بار کنترل میکنم. ( وسواس فکری عملی و اجبار در کنترل)
خانم ماینر میگفت من مجبورم صبح ساعت ۵ از خونه راه بیفتم که ۷ پیاده به محل کارم برسم، چون اگه وارد اتوبوس بشم، مطمینم یک باکتری به من حمله خواهد کرد. متنفرم از دگمه و دستگیره و صندلی اتوبوس. مامانم حق داشت تازه میفهمم. (وسواس فکری)
دو مثال کوچک ساده.👆
👈 وسواس ها معمولا زمان زیادی از وقت روزانه را به خود اختصاص میدهند
👈 رفتارهای محدود کننده هستند چه در کار و چه در وقت ازاد
👈 این رفتار در زندگی اختلال ایجاد میکند
👈 افراد با وسواس در رفتار خود احساس زیاده روی میکنند
👈آنها از رفتار وسواسی خود رنج میبرند
👈 آنها علاقه دارند که رفتارشان را تغییر دهند.
دکتر موریس ستودگان
خیلی از مراجعین سوال میکنند آیا رفتارم واقعا وسواس یا اجباری هست.
چندین علایم برای پاسخ به این سوال وجود داره.
هنری میگفت من تصمیم گرفتم که دیگه خونه آشپزی نکنم وقتی همسرم نیست چون میترسم فراموش کنم گاز رو خاموش کنم. گاهی ده بار کنترل میکنم. ( وسواس فکری عملی و اجبار در کنترل)
خانم ماینر میگفت من مجبورم صبح ساعت ۵ از خونه راه بیفتم که ۷ پیاده به محل کارم برسم، چون اگه وارد اتوبوس بشم، مطمینم یک باکتری به من حمله خواهد کرد. متنفرم از دگمه و دستگیره و صندلی اتوبوس. مامانم حق داشت تازه میفهمم. (وسواس فکری)
دو مثال کوچک ساده.👆
👈 وسواس ها معمولا زمان زیادی از وقت روزانه را به خود اختصاص میدهند
👈 رفتارهای محدود کننده هستند چه در کار و چه در وقت ازاد
👈 این رفتار در زندگی اختلال ایجاد میکند
👈 افراد با وسواس در رفتار خود احساس زیاده روی میکنند
👈آنها از رفتار وسواسی خود رنج میبرند
👈 آنها علاقه دارند که رفتارشان را تغییر دهند.
دکتر موریس ستودگان
متن از دکتر موریس ستودگان
❗️ خودپذیری آغاز هر درمان
بسیاری از دوستان و مراجعین میپرسند که خودپذیری به چه شکلی ممکن هست. چه قدمهایی برای اینکار آسان ولی دشوار باید برداشت (؟).
🔻 من میگویم بهترین دوست خودت باش نه بدترین دشمنت!
√ احساس میکنیم که پذیرفته نمیشویم؟
√ احساس میکنیم به ما کم توجهی میشود؟
√ خودمان را با دیگران مقایسه میکنیم؟
√ نمیتوانیم خودمان را ببخشیم؟
√ نمیتوانیم خودمان را حتی تحمل کنیم؟
√ خودمان را بد و منفی تلقی میکنیم؟
√ خودمان را سرزنش میکنیم؟
√ احساس میکنیم که نمیتوانیم آنرا انجام دهیم و خودمان باشیم؟
پس زمان آن فرا رسیده که خودمان را به آن صورتی که هستیم با تمام خصوصیات خوب و کمتر خوبمان بپذیریم و دوست خودمان باشیم. تنها با اینکار میتوانیم از مانع های زیادی در زندگی عبور کنیم.
همانطوری که دوستی میان دو شخص شکل میگیرد و نیاز به زمان دارد تا احساس رابطه ایمن و دوستی برقرار شود، درست به همان شکل ما باید دوستی با خود را شروع کنیم. و این مخصوصا زمانی صدق میکند که ما بیشتر بد خودمان ناخواسته به دشمنی میپردازیم.
تاکنون فکر کرده ایم که هر چه بیشتر بخواهیم اعتماد کسی را جلب کنیم حتی یک دشمن را به دوست تبدیل کنیم، باید با رفتارمان به او نشان دهیم که به او علاقه داریم و او را میپذیریم. به همین سادگی! با گذشت زمان او نسبت به ما حالت دفاعی و عدم اطمینان نخواهد داشت و تبدیل به یک دوست میشود.
در واقع پروسه های موازی در این زمینه فروان وجود دارد.
🔻حالا تصور کنیم چه چیزی یک دوستی صمیمی را میسازد؟
حالا به یک دوست صمیمی فکر کنیم و ببینیم برای این دوستی ما چقدر انرژی و زمان هدیه میکنیم تا این دوستی پایدار بماند.
احتمالا همه ما رفتارهای مشابه نشان میدهیم. مثلا؛
√ برای او حتما وقت خواهیم گذاشت اگر به ما نیاز داشته باشد!
√ به او کمک میکنیم اگر نیاز ببینیم!
√ او را در زمان گرفتاری تنها نمیگزاریم!
√ اگر غمگین باشد به همدلی میپردازیم!
√ اگر امیدش را از دست بدهد به او امید میدهیم!
√ اگر اشتباهی بکند او را میبخشیم!
√ حتی او را میبخشیم اگر حرف بدی بزند یا عملی بر خلاف میل ما انجام بدهد!
√ به او چیزهای خوب میگوییم!
√ حتی در بدترین شرایط او را تنها نمیگزاریم!
√ به باورش احترام میگزاریم!
√ به چیزهایی که میگوید باور داریم!
√ صادقانه با او برخورد میکنیم!
√ به او دلگرمی میدهید، اگر دلسرد شده باشد!
درست است؟ یعنی او را با تمام خصوصیات او پذیرفته ایم!
🔻با خود دوست شدن بدین معنی میباشد که همانطوری که با یک دوست صمیمی هستیم، حداقل همان اندازه به خود احترام بکزاریم، خود را دلگرم کنیم، با خود صادق باشیم، به خود اطمینان داشته باشیم، خود را باور داشته باشیم و خود را دوست داشته باشیم.
👈 حداقل با خودمان آنطور برخورد کنیم که دوست داریم یک دوست صمیمی با ما برخورد کند! این بدان معناست:
🔺 از انتقاد و قضاوت خود دوری کنیم!
🔺 برای اشتباه خودمان هم مهربان باشیم و خود را ببخشیم!
🔺 اگر در انجام عملی موفق نیستیم، به خودمان وقت بدهیم!
🔺 در ناامیدی به خودمان امید بدهیم!
🔺به خودمان کمک کنیم همانطور که به دیگران لطف میکنیم!
👈 همانطور که در دوستی با دیگران نیاز به زحمت و زمان هست باید برای خودمان هم زحمت بکشیم و برای خود ما زمان صرف کنیم. اگر میخواهیم با خودمان دوست صمیمی شویم، اجازه نداریم؛
۱. از خودمان ناامید شویم.
۲. برای اشتباه خودمان را قضاوت کنیم.
۳. خودمان را مقایسه نکنیم.
♦️ خودمان را باور داشته باشیم
چگونه میتوانیم یک قدم بزرگ در زندگی برداریم وقتی مدام از خودمان ناامید هستیم، احساس کم توانی میکنیم، مدام از خود ایراد میگیریم و خودمان را کوچک میپنداریم.
فقط زمانی میتوانیم رشد کنیم و قدمی برداریم که در واقع به خودمان باور داشته باشیم همانطور که دوست صمیمی مان را باور داریم. و فقط میتوانیم موفق شویم اگر هر روز به خود بگویم و باورمان را قوی کنیم که ما قادر خواهیم بود و برای تغییرات آماده ایم. در واقع NLP میگوید
(neuro-linguistic programming)
ما میتوانیم به مغز خودمان برای یک برنامه ریزی جدید انگیزه بدهیم و این ممکن است.
👈 باور به خود و تواناییهای خود اولین خشت های یک زندگی اسوده توام با موفقیت است.
نکته اساسی اینجاست؛
🔑 اگر ما به عزت نفس خود باور داشته باشیم و خودمان را بپذیریم, از نادیده گرفته شدن مان و نپذیرفته شدن مان توسط دیگران هراسی نخواهیم داشت.
یک فکر مثبت همیشه عمل مثبت به همراه خواهد داشت و این چرخه ادامه خواهد داشت. گرچه این از کودکی در گهواره همه ما گذاشته نشده باید آن را تمرین دهیم. همانطور که ماهیچه ای که استفاده نشود، پسرفت خواهد کرد، اعتماد بنفس ما مدام نیاز به پرورش دارد. و این با خودباوری صورت میگیرد. این تمرین باید مانند وعده های غذا به روان ما برسد.
قسمت یکم
۱
❗️ خودپذیری آغاز هر درمان
بسیاری از دوستان و مراجعین میپرسند که خودپذیری به چه شکلی ممکن هست. چه قدمهایی برای اینکار آسان ولی دشوار باید برداشت (؟).
🔻 من میگویم بهترین دوست خودت باش نه بدترین دشمنت!
√ احساس میکنیم که پذیرفته نمیشویم؟
√ احساس میکنیم به ما کم توجهی میشود؟
√ خودمان را با دیگران مقایسه میکنیم؟
√ نمیتوانیم خودمان را ببخشیم؟
√ نمیتوانیم خودمان را حتی تحمل کنیم؟
√ خودمان را بد و منفی تلقی میکنیم؟
√ خودمان را سرزنش میکنیم؟
√ احساس میکنیم که نمیتوانیم آنرا انجام دهیم و خودمان باشیم؟
پس زمان آن فرا رسیده که خودمان را به آن صورتی که هستیم با تمام خصوصیات خوب و کمتر خوبمان بپذیریم و دوست خودمان باشیم. تنها با اینکار میتوانیم از مانع های زیادی در زندگی عبور کنیم.
همانطوری که دوستی میان دو شخص شکل میگیرد و نیاز به زمان دارد تا احساس رابطه ایمن و دوستی برقرار شود، درست به همان شکل ما باید دوستی با خود را شروع کنیم. و این مخصوصا زمانی صدق میکند که ما بیشتر بد خودمان ناخواسته به دشمنی میپردازیم.
تاکنون فکر کرده ایم که هر چه بیشتر بخواهیم اعتماد کسی را جلب کنیم حتی یک دشمن را به دوست تبدیل کنیم، باید با رفتارمان به او نشان دهیم که به او علاقه داریم و او را میپذیریم. به همین سادگی! با گذشت زمان او نسبت به ما حالت دفاعی و عدم اطمینان نخواهد داشت و تبدیل به یک دوست میشود.
در واقع پروسه های موازی در این زمینه فروان وجود دارد.
🔻حالا تصور کنیم چه چیزی یک دوستی صمیمی را میسازد؟
حالا به یک دوست صمیمی فکر کنیم و ببینیم برای این دوستی ما چقدر انرژی و زمان هدیه میکنیم تا این دوستی پایدار بماند.
احتمالا همه ما رفتارهای مشابه نشان میدهیم. مثلا؛
√ برای او حتما وقت خواهیم گذاشت اگر به ما نیاز داشته باشد!
√ به او کمک میکنیم اگر نیاز ببینیم!
√ او را در زمان گرفتاری تنها نمیگزاریم!
√ اگر غمگین باشد به همدلی میپردازیم!
√ اگر امیدش را از دست بدهد به او امید میدهیم!
√ اگر اشتباهی بکند او را میبخشیم!
√ حتی او را میبخشیم اگر حرف بدی بزند یا عملی بر خلاف میل ما انجام بدهد!
√ به او چیزهای خوب میگوییم!
√ حتی در بدترین شرایط او را تنها نمیگزاریم!
√ به باورش احترام میگزاریم!
√ به چیزهایی که میگوید باور داریم!
√ صادقانه با او برخورد میکنیم!
√ به او دلگرمی میدهید، اگر دلسرد شده باشد!
درست است؟ یعنی او را با تمام خصوصیات او پذیرفته ایم!
🔻با خود دوست شدن بدین معنی میباشد که همانطوری که با یک دوست صمیمی هستیم، حداقل همان اندازه به خود احترام بکزاریم، خود را دلگرم کنیم، با خود صادق باشیم، به خود اطمینان داشته باشیم، خود را باور داشته باشیم و خود را دوست داشته باشیم.
👈 حداقل با خودمان آنطور برخورد کنیم که دوست داریم یک دوست صمیمی با ما برخورد کند! این بدان معناست:
🔺 از انتقاد و قضاوت خود دوری کنیم!
🔺 برای اشتباه خودمان هم مهربان باشیم و خود را ببخشیم!
🔺 اگر در انجام عملی موفق نیستیم، به خودمان وقت بدهیم!
🔺 در ناامیدی به خودمان امید بدهیم!
🔺به خودمان کمک کنیم همانطور که به دیگران لطف میکنیم!
👈 همانطور که در دوستی با دیگران نیاز به زحمت و زمان هست باید برای خودمان هم زحمت بکشیم و برای خود ما زمان صرف کنیم. اگر میخواهیم با خودمان دوست صمیمی شویم، اجازه نداریم؛
۱. از خودمان ناامید شویم.
۲. برای اشتباه خودمان را قضاوت کنیم.
۳. خودمان را مقایسه نکنیم.
♦️ خودمان را باور داشته باشیم
چگونه میتوانیم یک قدم بزرگ در زندگی برداریم وقتی مدام از خودمان ناامید هستیم، احساس کم توانی میکنیم، مدام از خود ایراد میگیریم و خودمان را کوچک میپنداریم.
فقط زمانی میتوانیم رشد کنیم و قدمی برداریم که در واقع به خودمان باور داشته باشیم همانطور که دوست صمیمی مان را باور داریم. و فقط میتوانیم موفق شویم اگر هر روز به خود بگویم و باورمان را قوی کنیم که ما قادر خواهیم بود و برای تغییرات آماده ایم. در واقع NLP میگوید
(neuro-linguistic programming)
ما میتوانیم به مغز خودمان برای یک برنامه ریزی جدید انگیزه بدهیم و این ممکن است.
👈 باور به خود و تواناییهای خود اولین خشت های یک زندگی اسوده توام با موفقیت است.
نکته اساسی اینجاست؛
🔑 اگر ما به عزت نفس خود باور داشته باشیم و خودمان را بپذیریم, از نادیده گرفته شدن مان و نپذیرفته شدن مان توسط دیگران هراسی نخواهیم داشت.
یک فکر مثبت همیشه عمل مثبت به همراه خواهد داشت و این چرخه ادامه خواهد داشت. گرچه این از کودکی در گهواره همه ما گذاشته نشده باید آن را تمرین دهیم. همانطور که ماهیچه ای که استفاده نشود، پسرفت خواهد کرد، اعتماد بنفس ما مدام نیاز به پرورش دارد. و این با خودباوری صورت میگیرد. این تمرین باید مانند وعده های غذا به روان ما برسد.
قسمت یکم
۱
متن از دکتر موریس ستودگان
❗️ خودپذیری آغاز هر درمان
قسمت دوم
♦️ شجاعت برای اشتباه کردن داشته باشیم
یک اعتماد بنفس بالا با باور ما به ارزشهای درونی ما رابطه مستقیم دارد.
هر دو هم اعتماد بنفس و هم باور به ارزشهای مثبت خود به یکدیگر برای رشد مانند گیاه و هوا نیازمندند.
اعتماد به نفس یعنی خود را با تمام صفات خود پذیرفتن. به ارزشهای خود باور داشتن و ارزشهای خود را شناختن.
اعتماد به نفس فقط زمانی رشد خواهد کرد که ما جرات ریسک و اشتباه را داشته باشیم. و همچنین تجربه حاصل از آن را به رسمیت بشناسیم.
شاید همه ما این را بشناسیم که یکبار خواستیم کاری را انجام دهیم اما شجاعت کافی برای ریسک کردن آن نداشتیم.
🔑 در واقع اعتماد بنفس فقط آنجایی بدست میاوریم که کاری را انجام دهیم که میخواهیم اعتماد بنفس ما بیشتر شود.
مثلا به اولین ساعت رانندگی ما فکر کنیم. ما از اول میدانستیم که باید چند ساعتی تکرار کنیم تا بتوانیم به هنر دست به فرمان ما باور داشته باشیم. میدانستیم که باید پشت فرمان (ریسک) بنشینیم تا بتوانیم بیاموزیم، اعتماد ما بیشتر شود تا حرفه ای رانندگی کنیم. اعتماد بنفس دقیقا به این روش شکل میگیرد. ما اگر میترسیدیم و شروع نمیکردیم نتیجه آن ؟ ...؟
منظور من این است دقیقا باید بر ترسمان غلبه کنیم، ریسک کنیم، امتحان کنیم، تمرین کنیم تا اعتماد به رفتار خودمان و نفس مان کسب کنیم. اگر تصادفی کرده باشیم (اشتباه) به این معنی نیست که دیگر هرگز به فرمان ماشین و توان ما اعتماد نخواهیم کرد، برعکس تجربه جدید ما ما را از خطر بعدی بدور میکند یعنی یک قدم جدید در اعتماد بیشتر.
♦️ بهترین دوست خود باشیم
قبلاً گفتم چگونه میتوانیم بهترین دوست خود باشیم. یک مداد و کاغذ برداریم و بروی آن این چند سوال رو یاداشت کنیم:
خصوصیات دوست خوب کدامست؟
انتظار من از یک دوست خوب چیست؟
فکر میکنم بهترین دوست من از من چه انتظاری دارد؟
چه چیزی نیاز دارم اشتباهات خودم را ببخشم تا با خودم دوست باشم؟ تا زمانیکه خودم را نبخشیدم نمیتوانم دوست خوب خودم باشم. همانطور که اگر دوستی را نبخشیم نمیتوانیم با او صمیمی باشیم.
بهترین دوست خود شدن نیاز به این دارد که
👈خود را با تمام اشتباهات و نقاط قوت و نقاط ضعف بشناسیم و بپذیریم.
👈 به ارزشهای خود باور داشته باشیم
👈 نیازهای خود را بشناسیم
👈 به همان اندازه که دوستی را دوست داریم خودمان را دوست داشته باشیم
👈 از تنهایی خودمان لذت ببریم و خود ما را با خودمان دریابیم
♦️ خودمان را مقایسه نکنیم
متاسفانه مقایسه یکی از بدترین صفات برای نابودی اعتماد بنفس و صمیمیت با خود ماست چرا که اغلب دیگران را با صفاتشان برتر از خود میبینیم و اینگونه خود را در یک ناتوانی آموخته شده قرار میدهیم و هر چقدر بیشتر مقایسه کنیم، در این باتلاق بیشتر فرو میرویم. مقایسه ما با دیگران مانند مقایسه سیب با گلابی میباشد. چرا که انسانها به هیچ گونه با یکدیگر قابل مقایسه نیستند حتی دو فرزند از یک خانواده کاملا شخصیتهای متفاوت خواهند داشت. هر کدام از ما تجربه های منحصر به فرد خود را داریم که ما را شکل داده اند. هر کسی شخصیت منحصر به خود را دارد. در نتیجه مقایسه ها بی نتیجه میباشد.
♦️بیشتر من خودمان را در آغوش بگیریم
هستند انهایی که مداوم خود را کمتر از دیگران تلقی میکنند و از نیازهای خود چشم میپوشند تا دیگران را از خود راضی نگاه دارند. آشنا به نظرمان میرسد؟
👈تصویر مثبت از خود یعنی خود را آنطور که دوست داریم تلقی کنیم و اینگونه من خود را در آغوش میگیریم.
👈 خود را قبول کردن یعنی تمام صفات ما متعلق به ماست و برای ساختن تمام آنها تلاش خواهم کرد و اینطور من خود را در آغوش میگیرم.
👈 احترام به خود بدین معنیست که اگر کسی ارزشهای مرا نپذیرفت، من به ارزشهای خودم احترام میگزارم. اینگونه من و ارزشهایم را در آغوش میگیرم.
👈 خود را دوست داشتن بدان معناست، همانطور که بهترین دوستم را دوست دارم، همانطور که فرزندم را دوست دارم، همانطور که همسرم را دوست دارم، همانطور که سگ و گربه خود را دوست دارم، خودم را نیز هم دوست دارم و اینطور خودم را در آغوش میگیرم.
🔑 در آینه نگاه کنید لبخند بزنید و اسم کوچک خود را صدا بزنید و بگویید مثلا:
پویا من تو را دوست دارم.
چه احساسی به شما دست میدهد؟
میتوانید آن لحظه در چشم خود نگاه کتید؟
آیا اشک در چشمان شما حلقه میزند؟
احساس خالی بودن به شما دست میدهد؟
احساس بدی به شما دست میدهد؟
🔑 آنهایی که خودشان را دوست دارند به راحتی میتوانند در آینه این تکنیک را انجام دهند.
🔑 آنهایی که نمیتوانند، حتما روزی چند بار جلوی آینه این را تکرار کنند
اسم کوچک + چندین صفات خوب + یک لبخند = شادمانی کودک درون و بالا رفتن اعتماد بنفس
پایان
@thinkpluswithus
۲
❗️ خودپذیری آغاز هر درمان
قسمت دوم
♦️ شجاعت برای اشتباه کردن داشته باشیم
یک اعتماد بنفس بالا با باور ما به ارزشهای درونی ما رابطه مستقیم دارد.
هر دو هم اعتماد بنفس و هم باور به ارزشهای مثبت خود به یکدیگر برای رشد مانند گیاه و هوا نیازمندند.
اعتماد به نفس یعنی خود را با تمام صفات خود پذیرفتن. به ارزشهای خود باور داشتن و ارزشهای خود را شناختن.
اعتماد به نفس فقط زمانی رشد خواهد کرد که ما جرات ریسک و اشتباه را داشته باشیم. و همچنین تجربه حاصل از آن را به رسمیت بشناسیم.
شاید همه ما این را بشناسیم که یکبار خواستیم کاری را انجام دهیم اما شجاعت کافی برای ریسک کردن آن نداشتیم.
🔑 در واقع اعتماد بنفس فقط آنجایی بدست میاوریم که کاری را انجام دهیم که میخواهیم اعتماد بنفس ما بیشتر شود.
مثلا به اولین ساعت رانندگی ما فکر کنیم. ما از اول میدانستیم که باید چند ساعتی تکرار کنیم تا بتوانیم به هنر دست به فرمان ما باور داشته باشیم. میدانستیم که باید پشت فرمان (ریسک) بنشینیم تا بتوانیم بیاموزیم، اعتماد ما بیشتر شود تا حرفه ای رانندگی کنیم. اعتماد بنفس دقیقا به این روش شکل میگیرد. ما اگر میترسیدیم و شروع نمیکردیم نتیجه آن ؟ ...؟
منظور من این است دقیقا باید بر ترسمان غلبه کنیم، ریسک کنیم، امتحان کنیم، تمرین کنیم تا اعتماد به رفتار خودمان و نفس مان کسب کنیم. اگر تصادفی کرده باشیم (اشتباه) به این معنی نیست که دیگر هرگز به فرمان ماشین و توان ما اعتماد نخواهیم کرد، برعکس تجربه جدید ما ما را از خطر بعدی بدور میکند یعنی یک قدم جدید در اعتماد بیشتر.
♦️ بهترین دوست خود باشیم
قبلاً گفتم چگونه میتوانیم بهترین دوست خود باشیم. یک مداد و کاغذ برداریم و بروی آن این چند سوال رو یاداشت کنیم:
خصوصیات دوست خوب کدامست؟
انتظار من از یک دوست خوب چیست؟
فکر میکنم بهترین دوست من از من چه انتظاری دارد؟
چه چیزی نیاز دارم اشتباهات خودم را ببخشم تا با خودم دوست باشم؟ تا زمانیکه خودم را نبخشیدم نمیتوانم دوست خوب خودم باشم. همانطور که اگر دوستی را نبخشیم نمیتوانیم با او صمیمی باشیم.
بهترین دوست خود شدن نیاز به این دارد که
👈خود را با تمام اشتباهات و نقاط قوت و نقاط ضعف بشناسیم و بپذیریم.
👈 به ارزشهای خود باور داشته باشیم
👈 نیازهای خود را بشناسیم
👈 به همان اندازه که دوستی را دوست داریم خودمان را دوست داشته باشیم
👈 از تنهایی خودمان لذت ببریم و خود ما را با خودمان دریابیم
♦️ خودمان را مقایسه نکنیم
متاسفانه مقایسه یکی از بدترین صفات برای نابودی اعتماد بنفس و صمیمیت با خود ماست چرا که اغلب دیگران را با صفاتشان برتر از خود میبینیم و اینگونه خود را در یک ناتوانی آموخته شده قرار میدهیم و هر چقدر بیشتر مقایسه کنیم، در این باتلاق بیشتر فرو میرویم. مقایسه ما با دیگران مانند مقایسه سیب با گلابی میباشد. چرا که انسانها به هیچ گونه با یکدیگر قابل مقایسه نیستند حتی دو فرزند از یک خانواده کاملا شخصیتهای متفاوت خواهند داشت. هر کدام از ما تجربه های منحصر به فرد خود را داریم که ما را شکل داده اند. هر کسی شخصیت منحصر به خود را دارد. در نتیجه مقایسه ها بی نتیجه میباشد.
♦️بیشتر من خودمان را در آغوش بگیریم
هستند انهایی که مداوم خود را کمتر از دیگران تلقی میکنند و از نیازهای خود چشم میپوشند تا دیگران را از خود راضی نگاه دارند. آشنا به نظرمان میرسد؟
👈تصویر مثبت از خود یعنی خود را آنطور که دوست داریم تلقی کنیم و اینگونه من خود را در آغوش میگیریم.
👈 خود را قبول کردن یعنی تمام صفات ما متعلق به ماست و برای ساختن تمام آنها تلاش خواهم کرد و اینطور من خود را در آغوش میگیرم.
👈 احترام به خود بدین معنیست که اگر کسی ارزشهای مرا نپذیرفت، من به ارزشهای خودم احترام میگزارم. اینگونه من و ارزشهایم را در آغوش میگیرم.
👈 خود را دوست داشتن بدان معناست، همانطور که بهترین دوستم را دوست دارم، همانطور که فرزندم را دوست دارم، همانطور که همسرم را دوست دارم، همانطور که سگ و گربه خود را دوست دارم، خودم را نیز هم دوست دارم و اینطور خودم را در آغوش میگیرم.
🔑 در آینه نگاه کنید لبخند بزنید و اسم کوچک خود را صدا بزنید و بگویید مثلا:
پویا من تو را دوست دارم.
چه احساسی به شما دست میدهد؟
میتوانید آن لحظه در چشم خود نگاه کتید؟
آیا اشک در چشمان شما حلقه میزند؟
احساس خالی بودن به شما دست میدهد؟
احساس بدی به شما دست میدهد؟
🔑 آنهایی که خودشان را دوست دارند به راحتی میتوانند در آینه این تکنیک را انجام دهند.
🔑 آنهایی که نمیتوانند، حتما روزی چند بار جلوی آینه این را تکرار کنند
اسم کوچک + چندین صفات خوب + یک لبخند = شادمانی کودک درون و بالا رفتن اعتماد بنفس
پایان
@thinkpluswithus
۲
#پیام_ناشناس
کداختصاصی ۲۰۲
#تربیت_کودک
سلام خسته نباشید ممنون ازین که وقت گران بهاتون رو درخدمت ما میزارین وسپاس از گروه خوبتون
من 22 سال سن دارم
بچەم 4 سالو 5 ماهشە
قبلنا دختری آرومی بودم کم پیش میومد بە اخلاقە بدی یا حرفە بدی کە بهم زده بشه واکنش نشون
الان خیلی زود عصبی میشم
کلا اینجوری زندگیمو خلاصه کنم که دوسال با خانواده ی شوهرم بودیم
و بعد یه سال که بچه م بدنیا امد درگیر دکتر رفتن شدیم بچه م کلابفوت داشت بعد تقریبا 1/5 یک سالو نیم گچ گیری کفش واسش نوشتن الان بچه م خیلی خیلی پرجنب و جوشه خیلی حرف میزنه واصلا ازم حرف گوش کنی نداره نه ازمن از همه
جدیدا هم صداش میزنم بعد اینکه عصبی بشم جواو میده
میشنوه ولی جواو نمیده
الان فک میکنم مشکل از خودم باشه چون زود عصبی میشم چطور و چه کار کنم که خودم رو کنترل که زود عصبی نشم
وقتی بچه م کاری رو که بهش میگم انجام نده بعده چند بار که میگم انجام نداد
دیگه تحمل ندارم و میزنمش
واینکه میریم جایی بچه ام بچه های دیگه رو کتک میزنه حرفهای زشت میزنه
توخونه اصلا ازین حرفها زده نمیشه از بچه ی کوچه یاد گرفته
و اینکه بچه ام هم زیاد داد میزنه
خواهش میکنم راهنماییم کنین چیکار کنم که زود عصبی نشم
احساس میکنم ( البته این نظر شخصی خودمه ) اگه من خودم رو درست کنم بچه م هم اخلاقش تغییر کنه
بخشید طولانی شد 🙏🙏
@HarfBeManBot
دکتر موریس ستودگان:
درود
از اینکه زود عصبانی میشین ربطی به رفتار بچه شما نداره، بلکه به این مربوط میشه که دوره سختی رو پشت سر گذاشتید. و تمام سترسها رو بدون اینکه بهش توجه خاصی کنید در خودتون سرکوب کردید. در واقع یک و سال نیم اول در دوران بسیار جوانی شما که نیاز به چیزهای دیگه داشتید بچه شما با مشکلش تمام زندگی شما رو پر کرد و شما احتمالا نیازهای خودتون رو به عنوان یک خانم جوان فراموش کردید و فقط نقش یک مادر که فرزندش مشکل داره رو بازی کردید. بماند که با خانواده شوهر زندگی کردید جای تفکر خاص خودش رو داره در اوایل زندگی و تغییر سیستم
در کل شما در اوایل به بچه احتمالا همه چیز رو دادید از روی دلسوزی چون مشکل داشت (قابل درک هم هست) ولی نمیدانستید که انزمان که به خیلی چیزها نتونستید از روی دلسوزی نه بگین، امروز گریبانگیر شما میشه.
از دید من برای اعصاب خودتون باید حتما برای خودتون وقت آزاد بزارید و بدون بچه کاری برای خودتون انجام بدین. بچه رو بسپارید به فامیل یا شخصی که مسیولیت قبول کنه و حداقل هفته ای چند ساعت برای خودتون و شاید ورزش یا کار هنری یا چیزی که قبلاً دوست داشتید قبل از ازدواج انجام بدین.
دوم اینکه از همین الان برای بچه مرز بگزارید. چند کتاب در مورد پرورش کودک بخونید و نحوه تربیت کودک رو که خودش یک مهارت خاص هست و متاسفانه همه فکر میکنند چون خانمها مادر میشین اتوماتیک مثل شیر مادر در مغزشون رشد میکنه و کسی به این مهم واقعا اهمیت خاص نمیدهد تا مادر واقعا از توان بیفته.
مشکل شما کاملا قابل درک هست. باید پدرو مادر تربیت بچه رو به عهده بگیرند و نه تمام خانواده و فامیل و همسایه و بقال محله.
حتما به بچه با چیزهای روزمره کوچک نه گفتن و نه پذیرفتن رو یاد بدین. باهاش صحبت کنید به زبان بچه. بهش بگین شما رو ناراحت میکنه.
باهاش بازی کنید و داستان تعریف کنید و تو بازی و داستان براش توضیح بدین مثلا اگه حیوانی رو خیلی دوست داره براش داستان بسازید.
کارهای روزانه رو برای که مشکل دارید تو داستانها قرار بدین و تو بازی باهاش.
اگه بهش چیزی میگین باید بچه عواقب کارش رو بدونه.
اگه حرفی رو چند بار بزنید اثرش رو از دست میده.
اگه اشتباهی میکنه بگین که تنبیه چه خواهد بود. نه بدنی. بلکه تو اطاق یا مرز خاصی بزارین.
مهم هست که بچه مرزها رو بشناسه. مرز خودش و دیگران رو. و علت اینکه بیرون بچه های دیگر رو میزنه، احتمالا چون شما بهش برای حل مشکل این مهارت رو نشون دادید. اختلاف نظر = تنبیه بدنی
و بچه خیلی سریع شرطی میشه. و اینکه بیرون حرفهای بد میزنه احتمالا وقتی شما عصبانی هستید قربون صدقه بچه فقط نمیرید و چند تا حرفم همراه کتک به بچه میزنید. و مطمینا خودتون هم با تقریبا روش مشابه بزرگ شدید و این تکرار چرخه هست (احتمالا).
در کل مشکل اصلا بچه نیست بلکه مهارت های آموخته نشده هستند. مهارت کنترل خشم و مهارت تربیت کودک. همه مهارتها در همه سنین آموختنی هستند. اگر امکان مشاوره تربیت کودک ندارید میتونید مطالعه کنید و یا با سوالهای خاص به ما مراجعه کنید تو همین گروه. ولی سوالهای کلی مشکل هست که بشه با جزییات جواب داده بشه.
در این زمینه مبحث زیاد. کانال های تربیت کودک هم تو تلگرام میشه مراجعه کنید. اگه نیاز بود براتون میفرستیم.
ارادتمند
کداختصاصی ۲۰۲
#تربیت_کودک
سلام خسته نباشید ممنون ازین که وقت گران بهاتون رو درخدمت ما میزارین وسپاس از گروه خوبتون
من 22 سال سن دارم
بچەم 4 سالو 5 ماهشە
قبلنا دختری آرومی بودم کم پیش میومد بە اخلاقە بدی یا حرفە بدی کە بهم زده بشه واکنش نشون
الان خیلی زود عصبی میشم
کلا اینجوری زندگیمو خلاصه کنم که دوسال با خانواده ی شوهرم بودیم
و بعد یه سال که بچه م بدنیا امد درگیر دکتر رفتن شدیم بچه م کلابفوت داشت بعد تقریبا 1/5 یک سالو نیم گچ گیری کفش واسش نوشتن الان بچه م خیلی خیلی پرجنب و جوشه خیلی حرف میزنه واصلا ازم حرف گوش کنی نداره نه ازمن از همه
جدیدا هم صداش میزنم بعد اینکه عصبی بشم جواو میده
میشنوه ولی جواو نمیده
الان فک میکنم مشکل از خودم باشه چون زود عصبی میشم چطور و چه کار کنم که خودم رو کنترل که زود عصبی نشم
وقتی بچه م کاری رو که بهش میگم انجام نده بعده چند بار که میگم انجام نداد
دیگه تحمل ندارم و میزنمش
واینکه میریم جایی بچه ام بچه های دیگه رو کتک میزنه حرفهای زشت میزنه
توخونه اصلا ازین حرفها زده نمیشه از بچه ی کوچه یاد گرفته
و اینکه بچه ام هم زیاد داد میزنه
خواهش میکنم راهنماییم کنین چیکار کنم که زود عصبی نشم
احساس میکنم ( البته این نظر شخصی خودمه ) اگه من خودم رو درست کنم بچه م هم اخلاقش تغییر کنه
بخشید طولانی شد 🙏🙏
@HarfBeManBot
دکتر موریس ستودگان:
درود
از اینکه زود عصبانی میشین ربطی به رفتار بچه شما نداره، بلکه به این مربوط میشه که دوره سختی رو پشت سر گذاشتید. و تمام سترسها رو بدون اینکه بهش توجه خاصی کنید در خودتون سرکوب کردید. در واقع یک و سال نیم اول در دوران بسیار جوانی شما که نیاز به چیزهای دیگه داشتید بچه شما با مشکلش تمام زندگی شما رو پر کرد و شما احتمالا نیازهای خودتون رو به عنوان یک خانم جوان فراموش کردید و فقط نقش یک مادر که فرزندش مشکل داره رو بازی کردید. بماند که با خانواده شوهر زندگی کردید جای تفکر خاص خودش رو داره در اوایل زندگی و تغییر سیستم
در کل شما در اوایل به بچه احتمالا همه چیز رو دادید از روی دلسوزی چون مشکل داشت (قابل درک هم هست) ولی نمیدانستید که انزمان که به خیلی چیزها نتونستید از روی دلسوزی نه بگین، امروز گریبانگیر شما میشه.
از دید من برای اعصاب خودتون باید حتما برای خودتون وقت آزاد بزارید و بدون بچه کاری برای خودتون انجام بدین. بچه رو بسپارید به فامیل یا شخصی که مسیولیت قبول کنه و حداقل هفته ای چند ساعت برای خودتون و شاید ورزش یا کار هنری یا چیزی که قبلاً دوست داشتید قبل از ازدواج انجام بدین.
دوم اینکه از همین الان برای بچه مرز بگزارید. چند کتاب در مورد پرورش کودک بخونید و نحوه تربیت کودک رو که خودش یک مهارت خاص هست و متاسفانه همه فکر میکنند چون خانمها مادر میشین اتوماتیک مثل شیر مادر در مغزشون رشد میکنه و کسی به این مهم واقعا اهمیت خاص نمیدهد تا مادر واقعا از توان بیفته.
مشکل شما کاملا قابل درک هست. باید پدرو مادر تربیت بچه رو به عهده بگیرند و نه تمام خانواده و فامیل و همسایه و بقال محله.
حتما به بچه با چیزهای روزمره کوچک نه گفتن و نه پذیرفتن رو یاد بدین. باهاش صحبت کنید به زبان بچه. بهش بگین شما رو ناراحت میکنه.
باهاش بازی کنید و داستان تعریف کنید و تو بازی و داستان براش توضیح بدین مثلا اگه حیوانی رو خیلی دوست داره براش داستان بسازید.
کارهای روزانه رو برای که مشکل دارید تو داستانها قرار بدین و تو بازی باهاش.
اگه بهش چیزی میگین باید بچه عواقب کارش رو بدونه.
اگه حرفی رو چند بار بزنید اثرش رو از دست میده.
اگه اشتباهی میکنه بگین که تنبیه چه خواهد بود. نه بدنی. بلکه تو اطاق یا مرز خاصی بزارین.
مهم هست که بچه مرزها رو بشناسه. مرز خودش و دیگران رو. و علت اینکه بیرون بچه های دیگر رو میزنه، احتمالا چون شما بهش برای حل مشکل این مهارت رو نشون دادید. اختلاف نظر = تنبیه بدنی
و بچه خیلی سریع شرطی میشه. و اینکه بیرون حرفهای بد میزنه احتمالا وقتی شما عصبانی هستید قربون صدقه بچه فقط نمیرید و چند تا حرفم همراه کتک به بچه میزنید. و مطمینا خودتون هم با تقریبا روش مشابه بزرگ شدید و این تکرار چرخه هست (احتمالا).
در کل مشکل اصلا بچه نیست بلکه مهارت های آموخته نشده هستند. مهارت کنترل خشم و مهارت تربیت کودک. همه مهارتها در همه سنین آموختنی هستند. اگر امکان مشاوره تربیت کودک ندارید میتونید مطالعه کنید و یا با سوالهای خاص به ما مراجعه کنید تو همین گروه. ولی سوالهای کلی مشکل هست که بشه با جزییات جواب داده بشه.
در این زمینه مبحث زیاد. کانال های تربیت کودک هم تو تلگرام میشه مراجعه کنید. اگه نیاز بود براتون میفرستیم.
ارادتمند
دکتر موریس ستودگان:
#پیام_ناشناس
کداختصاصی ۲۰۱
#نیاز_در_رابطه
سلام.
برای #جذب یک مرد؛
باید اون مرد را به دنبال خودتان بکشانید نه اینکه خودتان بدو بدو به سمتش بروید و برای حفظ یک مرد باید خودتان را با ارزش نشان بدهید، با اعتماد به نفس زن باید ناز کند و مرد باید ناز بکشد چون جنس زن لطیف است و جنس مرد تلاشگر
👈🏻 هر زمان این چرخه تغییر کرد، بدانید که آن رابطه به نتیجه نخواهد رسید!
چجوری میشه مرد رو به دنبال خود کشاند؟
احساس میکنم در روابط زناشویی من بیشتر به دنبال همسرم هستم.البته به ایشون آزادی میدم که به تنهایی بیرون بره.یا برای خودش وقت بزاره.ولی در مسائل عاطفی ومحبت کردن من همیشه به دنبال ایشون هستم.بعضی وقتا فکر میکنم از ایشون محبت گدایی میکنم.چکار کنم که ایشون هم به من محبت کنن وبه طرف من کشیده بشن؟
@HarfBeManBot
دکتر موریس ستودگان:
اینها امروزه باورهای باطل هست. این چرخه در واقع از بنیان نقص داره!
نه مرد باید دنبال زن بدویه و نه زن باید خودش رو با ارزش نشون بده و ناز کنه. او (زن یا مرد)یا با ارزش هست یا نیست، تظاهر و فریب کاری بی فایده هست.
جمله شما «من به ایشون آزادی میدم» برای من تصور یک مادر رو تداعی میکنه که به بچه اش آزادی میده تا تجربه جدید کسب کنه. شما چرا فکر میکنید که باید بهش آزادی بدین؟ نقش شما همسر هست یا کنترل گر؟ از خودتون سوال کنید چرا باید دنبال همسرتون بدوید؟
از دید من باید صادق بود و نقش های خود را شناخت و در باره نیازها حرف زد. باید نیازهای همدیگر رو بشناسید و به مرزهای هم احترام بزارین. اگر امکانش رو دارید حداقل یک مشاوره مشترک برین که همدیگر رو بتونید مدیریت شده بشنوید. این بسیار مهم هست.
#پیام_ناشناس
کداختصاصی ۲۰۱
#نیاز_در_رابطه
سلام.
برای #جذب یک مرد؛
باید اون مرد را به دنبال خودتان بکشانید نه اینکه خودتان بدو بدو به سمتش بروید و برای حفظ یک مرد باید خودتان را با ارزش نشان بدهید، با اعتماد به نفس زن باید ناز کند و مرد باید ناز بکشد چون جنس زن لطیف است و جنس مرد تلاشگر
👈🏻 هر زمان این چرخه تغییر کرد، بدانید که آن رابطه به نتیجه نخواهد رسید!
چجوری میشه مرد رو به دنبال خود کشاند؟
احساس میکنم در روابط زناشویی من بیشتر به دنبال همسرم هستم.البته به ایشون آزادی میدم که به تنهایی بیرون بره.یا برای خودش وقت بزاره.ولی در مسائل عاطفی ومحبت کردن من همیشه به دنبال ایشون هستم.بعضی وقتا فکر میکنم از ایشون محبت گدایی میکنم.چکار کنم که ایشون هم به من محبت کنن وبه طرف من کشیده بشن؟
@HarfBeManBot
دکتر موریس ستودگان:
اینها امروزه باورهای باطل هست. این چرخه در واقع از بنیان نقص داره!
نه مرد باید دنبال زن بدویه و نه زن باید خودش رو با ارزش نشون بده و ناز کنه. او (زن یا مرد)یا با ارزش هست یا نیست، تظاهر و فریب کاری بی فایده هست.
جمله شما «من به ایشون آزادی میدم» برای من تصور یک مادر رو تداعی میکنه که به بچه اش آزادی میده تا تجربه جدید کسب کنه. شما چرا فکر میکنید که باید بهش آزادی بدین؟ نقش شما همسر هست یا کنترل گر؟ از خودتون سوال کنید چرا باید دنبال همسرتون بدوید؟
از دید من باید صادق بود و نقش های خود را شناخت و در باره نیازها حرف زد. باید نیازهای همدیگر رو بشناسید و به مرزهای هم احترام بزارین. اگر امکانش رو دارید حداقل یک مشاوره مشترک برین که همدیگر رو بتونید مدیریت شده بشنوید. این بسیار مهم هست.
💫💫💫
یا باید عاشق همسر مان باشیم و با او زندگی را تقسیم کنیم و هدف از زندگی داشته باشیم. یا اینکه همدیگر را کنترل کنیم، مدام تصحیح کنیم، عدم امنیت ایجاد کنیم و تمام زندگی را ناخواسته بسوی نابودی برنامه ریزی کنیم. هر دو با هم امکان پذیر نیست ولی هر دو انتخاب ماست!
دکتر موریس ستودگان
یا باید عاشق همسر مان باشیم و با او زندگی را تقسیم کنیم و هدف از زندگی داشته باشیم. یا اینکه همدیگر را کنترل کنیم، مدام تصحیح کنیم، عدم امنیت ایجاد کنیم و تمام زندگی را ناخواسته بسوی نابودی برنامه ریزی کنیم. هر دو با هم امکان پذیر نیست ولی هر دو انتخاب ماست!
دکتر موریس ستودگان
💫💫💫
نه دختری متولد میشود که فقط فرمانبردار مرد و مادر فرزندان باشد، نه پسری که فقط پاسبان همسرش و نان آور خانه. هر دو بر اثر آموزش فرهنگی کودکان مان نسلهاست که قربانی هستند. شاید نسل ما باید این چرخه ناامن را پایان دهد و ارزشهای جدید بیافریند. شروع همه چیز از من و ما آغاز میشود و چرا ما پرچمدار تغییرات برای کودکان مان نباشیم. آینده را باید ساخت نه فقط مناظر آن را از پنجره زمان نگریست و حسرت خورد.
دکتر م. ستودگان
نه دختری متولد میشود که فقط فرمانبردار مرد و مادر فرزندان باشد، نه پسری که فقط پاسبان همسرش و نان آور خانه. هر دو بر اثر آموزش فرهنگی کودکان مان نسلهاست که قربانی هستند. شاید نسل ما باید این چرخه ناامن را پایان دهد و ارزشهای جدید بیافریند. شروع همه چیز از من و ما آغاز میشود و چرا ما پرچمدار تغییرات برای کودکان مان نباشیم. آینده را باید ساخت نه فقط مناظر آن را از پنجره زمان نگریست و حسرت خورد.
دکتر م. ستودگان
💫💫💫مشکلات سیندرلا
❗️Cyndrella Syndrome
سندرم سیندرلا: یک اصطلاح برای
توصیف رفتار کودکان که اتهامات غیر واقعی علیه نامادری خود مانند تنبیه و ازار استفاده میکنند, در روانشناسی بکار برده میشود. اتهامات نابجا ممکن است شامل اتهام بدرفتاری یا غفلت و حتی آزار جنسی یا روحی باشد.
منبع: rightdiagnosis.com
همه منابع دیگر نیز همین نظر را دارند.
❗️Complex Cyndrella
این مجموعه رفتار یا کمپلکس نخستین بار توسط Colette Dowling استفاده شده که کتابی درباره ترس زنان از استقلال را نوشته است - تمایل شکل گرفته ناخودآگاه به مراقبت از شخص گفته می شود که این کمپلکس با رشد فرد بیشتر آشکار می شود. این مجموعه به نام "سیندرلا" به علت «پری که از او در داستان مراقبت میکردند» نامگذاری شده است. این بر پایه ایده ی زنانه ای است که در آن داستان به تصویر کشیده شده است، جایی که زن زیبایی، ظریف، مودب، حامی، با کار سخت، مستقل و بدبختانه از سوی زنان جامعه اش پذیرفته نشده است، اما او قادر به تغییر موقعیت خود به تنهایی نیست، نیاز به ناجی و باید توسط نیروی بیرونی، معمولا یک مرد (به عنوان مثال شاهزاده) ازاد شود.
❗️Cyndrella effect
در روانشناسی تکاملی، تأثیر سیندرلا پدیده ای بروز شیوع اشکال مختلف سوءاستفاده از کودکان و بدرفتاری توسط والدین غیر بیولوژیک (ناپدری و نا مادری) نسبت به والدین بیولوژیک را توصیف میکند. این اثر نام خود را از شخصیت افسانه سیندرلا می گیرد. روانشناسان تکاملی این اثر را به عنوان یک تاثیر جانبی از مشکلهای روانی مانند تعصب به طور کل، تعصب نسبت به جنس و تربیت ان، و درگیری تربیتی میان والدین در جوانانی که از نظر بیولوژیکی به یک فرد متعلق نیستند، گفته میشود.
در اوایل دهه 1970، این نظریه بر ارتباط بین پدر و مادر و فرزند خواندگی نوشته شد. "در سال 1973 دیوید اسکات، روانپزشکی از دادگستری، اطلاعاتی را در مورد نمونه ای از
«موارد مرگبار در کشته شدن کودکان» که در هنگام خشم انجام شده بود، را بررسی کرد. او میگوید 15 نفر از 29 قاتل - 52٪ - پدر کودکان بودند. گرچه در ابتدا هیچ تحلیل ای از این داده های خام، شواهد تجربی نبود ولی پس از جمع آوری اطلاعات فراوان که در حال حاضر به نام اثر سیندرلا از طریق تحقیقات سوابق رسمی، گزارش ها، و تحقیقات برداشت شده، وجود دارد. برای بیشتر از 30 سال، داده ها در مورد اعتبار اثر سیندرلا جمع آوری شده اند، که با تعداد زیادی از شواهد نشان داده شد که رابطه مستقیمی بین روابط کودک خواندگی و والدین غیر بیولوژیک و سوء استفاده های متفاوت تا حد مرگ وجود دارد. این شواهد سوء استفاده از کودکان و قتل ناشی از منابع مختلف از جمله گزارش های رسمی سوء استفاده از کودک، اطلاعات بالینی، گزارش های قربانیان و اطلاعات قتل های رسمی است. مطالعات به این نتیجه رسیده اند که "بچه خوانده ها در کانادا، بریتانیا و ایالات متحده در واقع در معرض خطر بسیار بزرگی نسبت به کودکان با والدین بیولوژیک هستند، این خطر به خصوص در ضرب و شتم" فراوان هستند.
❗️سندرم مادر خوانده سیندرلا هم نیز در همین زمینه وجود دارد. که کودک امید به پذیرفته شدن در خانواده جدید را با بدگویی از مادر خوانده دارد.
ترجمه؛ دکتر موریس ستودگان
منابع متفاوت و از جمله ویکی
@thinkplyswithus
❗️Cyndrella Syndrome
سندرم سیندرلا: یک اصطلاح برای
توصیف رفتار کودکان که اتهامات غیر واقعی علیه نامادری خود مانند تنبیه و ازار استفاده میکنند, در روانشناسی بکار برده میشود. اتهامات نابجا ممکن است شامل اتهام بدرفتاری یا غفلت و حتی آزار جنسی یا روحی باشد.
منبع: rightdiagnosis.com
همه منابع دیگر نیز همین نظر را دارند.
❗️Complex Cyndrella
این مجموعه رفتار یا کمپلکس نخستین بار توسط Colette Dowling استفاده شده که کتابی درباره ترس زنان از استقلال را نوشته است - تمایل شکل گرفته ناخودآگاه به مراقبت از شخص گفته می شود که این کمپلکس با رشد فرد بیشتر آشکار می شود. این مجموعه به نام "سیندرلا" به علت «پری که از او در داستان مراقبت میکردند» نامگذاری شده است. این بر پایه ایده ی زنانه ای است که در آن داستان به تصویر کشیده شده است، جایی که زن زیبایی، ظریف، مودب، حامی، با کار سخت، مستقل و بدبختانه از سوی زنان جامعه اش پذیرفته نشده است، اما او قادر به تغییر موقعیت خود به تنهایی نیست، نیاز به ناجی و باید توسط نیروی بیرونی، معمولا یک مرد (به عنوان مثال شاهزاده) ازاد شود.
❗️Cyndrella effect
در روانشناسی تکاملی، تأثیر سیندرلا پدیده ای بروز شیوع اشکال مختلف سوءاستفاده از کودکان و بدرفتاری توسط والدین غیر بیولوژیک (ناپدری و نا مادری) نسبت به والدین بیولوژیک را توصیف میکند. این اثر نام خود را از شخصیت افسانه سیندرلا می گیرد. روانشناسان تکاملی این اثر را به عنوان یک تاثیر جانبی از مشکلهای روانی مانند تعصب به طور کل، تعصب نسبت به جنس و تربیت ان، و درگیری تربیتی میان والدین در جوانانی که از نظر بیولوژیکی به یک فرد متعلق نیستند، گفته میشود.
در اوایل دهه 1970، این نظریه بر ارتباط بین پدر و مادر و فرزند خواندگی نوشته شد. "در سال 1973 دیوید اسکات، روانپزشکی از دادگستری، اطلاعاتی را در مورد نمونه ای از
«موارد مرگبار در کشته شدن کودکان» که در هنگام خشم انجام شده بود، را بررسی کرد. او میگوید 15 نفر از 29 قاتل - 52٪ - پدر کودکان بودند. گرچه در ابتدا هیچ تحلیل ای از این داده های خام، شواهد تجربی نبود ولی پس از جمع آوری اطلاعات فراوان که در حال حاضر به نام اثر سیندرلا از طریق تحقیقات سوابق رسمی، گزارش ها، و تحقیقات برداشت شده، وجود دارد. برای بیشتر از 30 سال، داده ها در مورد اعتبار اثر سیندرلا جمع آوری شده اند، که با تعداد زیادی از شواهد نشان داده شد که رابطه مستقیمی بین روابط کودک خواندگی و والدین غیر بیولوژیک و سوء استفاده های متفاوت تا حد مرگ وجود دارد. این شواهد سوء استفاده از کودکان و قتل ناشی از منابع مختلف از جمله گزارش های رسمی سوء استفاده از کودک، اطلاعات بالینی، گزارش های قربانیان و اطلاعات قتل های رسمی است. مطالعات به این نتیجه رسیده اند که "بچه خوانده ها در کانادا، بریتانیا و ایالات متحده در واقع در معرض خطر بسیار بزرگی نسبت به کودکان با والدین بیولوژیک هستند، این خطر به خصوص در ضرب و شتم" فراوان هستند.
❗️سندرم مادر خوانده سیندرلا هم نیز در همین زمینه وجود دارد. که کودک امید به پذیرفته شدن در خانواده جدید را با بدگویی از مادر خوانده دارد.
ترجمه؛ دکتر موریس ستودگان
منابع متفاوت و از جمله ویکی
@thinkplyswithus
دوستان اخیرا پستهایی در مورد سندروم سیندرلا در ایران در چرخش هست علیه زنان که به این شکل صحت علمی نداره. به همین جهت من این جمع آوری را انجام دادم.
💫💫💫
تحقیقات نشان داده ۹۰درصد مردم از تمام قشرها و سنین افکار ناگهانی ناخواسته و حتی ناشایست و یا بهتر بگوییم تکانه های ذهنی دارند.
منبع: وسایل تراپی از خانم دکتر فریکه ۲۰۱۶
افکار تکانه ای مانند:
از پنجره پریدن، جلوی قطار خود را پرت کردن، به یک نفر حمله کردن، بچه را کتک زدن، زخمی کردن، به کسی تجاوز کردن، کسی را از دست دادن، نحوه مرگ کسی را تصور کردن، تصویرهای وحشتناک ساختن، آرزوی مرگ برای کسی کردن، خود را بخاطر خطایی پنهان سرزنش کردن، خود را در خیانت دیدن، تصورات سکسی با شخصی ذهنی...
همه انسانها چنین افکاری یا افکار مشابه ای دارند. (راخمان & دسیلوا ۱۹۷۸)
دکتر یوناتان ابراموویتز در سال ۲۰۰۹ از روانشناسان فراوانی خواست تا افکارهای متفاوت را خوانده و رتبه بندی کنند که کدام فرد سالم و کدام احتمالا وسواس فکری میتواند داشته باشد. جالب اینجاست که تمام پاسخ ها اشتباه بودند.
مهم اینجاست که افکار تکانه ای و مزاحم اشخاص بدون وسواس خود بخود محو میشوند. در افراد وسواس این افکار مانند چرخ و فلک مدام در چرخش میماند.
ترجمه دکتر موریس ستودگان
منابع در تکست ذکر شد
📣 دو مثال برای روشن شدن مطلب
👈 چگونه افراد با وسواس فکری در یک چرخ و فلک گیر میکنند.
🔻 الان میتونستم این چاقو را بیارم و تو سینه این مرده فرو کنم. بی دلیل. خدای من، لعنتی، چرا این فکر میاد سراغم. مرده بیچاره کاری با من نداشته. چطور میتونم اینطور فکر کنم. اگر واقعا اینکار رو میکردم چی؟واقعا من مریضم؟ کی از مپ همچین فکری خواهد کرد. کی باور خواهد کرد؟ من؟
چرا مدام آید افکار میان؟ من خطرناک هستم. اگه مردم بدونند من چطور فکر میکنم، حتما منو به تیمارستان میبرند.
کدوم آدم سالم اینطور فکر میکنه که کسی را با چاقو زخمی کنه؟
من نباید دیگه اینطور فکر کنم. هیچوقت دیگه. چاقو چاقو چاقو.... لعنتی. من واقعا دیوانه شدم؟ چرا اینطوری....
و میتونه ساعتها سناریو ادامه داشته باشه.
👈 چگونه افراد بدون وسواس فکر میکنند
🔻الان میتونستم پا رو بزارم رو پدال گاز این مرده رو زیر کنم. از این کت و شلوار بد رنگ حالم بهم میخوره.
چه فکر عجیبی اومد سراغم؟ واقعا کسی امروز دیگه آید رنگ کت و شلوار میپوشه؟ یا این دوباره میخواد مد بشه. من که عمرا نپوشم. ولی کلا یک کت و شلوار برای عروسی خواهرم باید بخرم. شاید فردا برم بخرم. شاید با مترو برم چون تو شهر جای پارک گیرم نمیاد و فقط تو ترافیک گیر میکنم. دو تا بلیط هم دارم راستی برای مترو. شاید از علی بپرسم و اونم بیاد باهام....
دو مثال از زندگی روزمره
دکتر موریس ستودگان
@thinkpluswithus
تحقیقات نشان داده ۹۰درصد مردم از تمام قشرها و سنین افکار ناگهانی ناخواسته و حتی ناشایست و یا بهتر بگوییم تکانه های ذهنی دارند.
منبع: وسایل تراپی از خانم دکتر فریکه ۲۰۱۶
افکار تکانه ای مانند:
از پنجره پریدن، جلوی قطار خود را پرت کردن، به یک نفر حمله کردن، بچه را کتک زدن، زخمی کردن، به کسی تجاوز کردن، کسی را از دست دادن، نحوه مرگ کسی را تصور کردن، تصویرهای وحشتناک ساختن، آرزوی مرگ برای کسی کردن، خود را بخاطر خطایی پنهان سرزنش کردن، خود را در خیانت دیدن، تصورات سکسی با شخصی ذهنی...
همه انسانها چنین افکاری یا افکار مشابه ای دارند. (راخمان & دسیلوا ۱۹۷۸)
دکتر یوناتان ابراموویتز در سال ۲۰۰۹ از روانشناسان فراوانی خواست تا افکارهای متفاوت را خوانده و رتبه بندی کنند که کدام فرد سالم و کدام احتمالا وسواس فکری میتواند داشته باشد. جالب اینجاست که تمام پاسخ ها اشتباه بودند.
مهم اینجاست که افکار تکانه ای و مزاحم اشخاص بدون وسواس خود بخود محو میشوند. در افراد وسواس این افکار مانند چرخ و فلک مدام در چرخش میماند.
ترجمه دکتر موریس ستودگان
منابع در تکست ذکر شد
📣 دو مثال برای روشن شدن مطلب
👈 چگونه افراد با وسواس فکری در یک چرخ و فلک گیر میکنند.
🔻 الان میتونستم این چاقو را بیارم و تو سینه این مرده فرو کنم. بی دلیل. خدای من، لعنتی، چرا این فکر میاد سراغم. مرده بیچاره کاری با من نداشته. چطور میتونم اینطور فکر کنم. اگر واقعا اینکار رو میکردم چی؟واقعا من مریضم؟ کی از مپ همچین فکری خواهد کرد. کی باور خواهد کرد؟ من؟
چرا مدام آید افکار میان؟ من خطرناک هستم. اگه مردم بدونند من چطور فکر میکنم، حتما منو به تیمارستان میبرند.
کدوم آدم سالم اینطور فکر میکنه که کسی را با چاقو زخمی کنه؟
من نباید دیگه اینطور فکر کنم. هیچوقت دیگه. چاقو چاقو چاقو.... لعنتی. من واقعا دیوانه شدم؟ چرا اینطوری....
و میتونه ساعتها سناریو ادامه داشته باشه.
👈 چگونه افراد بدون وسواس فکر میکنند
🔻الان میتونستم پا رو بزارم رو پدال گاز این مرده رو زیر کنم. از این کت و شلوار بد رنگ حالم بهم میخوره.
چه فکر عجیبی اومد سراغم؟ واقعا کسی امروز دیگه آید رنگ کت و شلوار میپوشه؟ یا این دوباره میخواد مد بشه. من که عمرا نپوشم. ولی کلا یک کت و شلوار برای عروسی خواهرم باید بخرم. شاید فردا برم بخرم. شاید با مترو برم چون تو شهر جای پارک گیرم نمیاد و فقط تو ترافیک گیر میکنم. دو تا بلیط هم دارم راستی برای مترو. شاید از علی بپرسم و اونم بیاد باهام....
دو مثال از زندگی روزمره
دکتر موریس ستودگان
@thinkpluswithus
از دکتر ستودگان
۳. مشاوره و تغییرات
۳.۱ درک مشکلات مراجع
۳.۲ رویکرد علمی / تحقیقی
"شما توانایی کنترل ذهنتان را دارید اما نه کنترل رویدادهای بیرونی را. این را باور کنید قدرت تغییر را هم پیدا خواهید کرد.» مارکوس اورلیوس
در بخش سوم ما موضوع "مشاوره و تغییرات ناشی از مشاوره" را بررسی خواهیم داد. نوشته امروز ما به سه بخش تقسیم می شود. اگر ما آن را به قطعات کوچکتر تقسیم کنیم، می توان آن را به شش قسمت نیز تقسیم کرد. از واژه های رایج در مشاوره، سه کلمه ای که توضیح خواهم داد نیاز به مراقبت خاص در استفاده از آنها میباشد.
مشکل: اولا ما می گوییم افرادی که با مشکل مواجه می شوند به مشاوره می روند. بنابراین ما اغلب از کلمه "مشکل" استفاده می کنیم.
دوم، ما اغلب خواهیم پرسید، "علت این مشکل چیست؟"
👈بنابراین، کلمه "علت" و دلیل نیز اغلب استفاده می شود.
سوم، کلمه "تغییر" اغلب استفاده می شود.
سه واژه "مشکلات، دلیل و تغییرات" در گفته های ما بسیار شنیده میشود. بیاییم سعی کنیم که اثر این سه کلمه بر مراجع را امروز به خوبی دریابیم.
اگر ما درک درستی از "مشکل و علت" را بدست نیاوریم ، بدین معنی خواهد بود که ما در انجام مشاوره بدون تغییر در وضعیت واقعی مراجعه پیش خواهیم رفت، که موثر نخواهد بود.
در حال آماده کردن این مطلب از خودم پرسیدم آیا این عاقلانه است که زمان زیادی را صرف پوشش مفهوم «مشکل، علت و تغییر» کنم، اما تصمیم گرفتم آن را انجام دهم، به این دلیل که وقتی مشاوران با یک کیسی به من رجوع میکنند اکثرا در درک مشکل و تعریف علمی آن دچار مشکل میشوند و مشاوره بلاک میشود.
به همین سبب بخش اول مختص "شناخت مراجع" و "مشکلات" اوست.
وقتی ما می گوییم "مشکل"، چه چیزی را واقعا میخواهیم بدانیم؟ یک رویکرد علمی و تحقیقی برای این موضوع داریم، و یا یک رویکرد عملی نیز برای ان میشناسیم.
برای هر رویکرد، دو تعریف متفاوت را در اینجا خواهیم داشت. البته این بدان معنی نیست که فقط یکی از این چهار تعریف درست میباشد ولی حداقل یک ابزاری برای درک این واژه به ما ارایه میدهد.
ما می توانیم از کلمه "مشکل" در تمام چهار تعریف استفاده کنید، اما ما باید از آن به طور مناسب حرفه ای استفاده کنیم. هنگامی که از کلمه استفاده می کنیم، باید بدانیم که چه چیزی از آن درک می شود. اگر خودمان در مورد آن شفاف نباشیم و استفاده از آن را نتوانیم توضیح دهیم، طبیعتاً درک آن برای مراجع پیچیده می شود. ما همچنین باید بیشتر در مورد کلمه "علت" فکر کنیم، و یک بخش خاص در تعاریف بدان اختصاص دهیم.
نیاز به دقت فراوان داریم که در مورد مشكلات مختلفی كه مردم تجربه می كنند و علل واقعی آن برایشان نامفهوم است را برایشان قابل درک کنیم. اما در بعضی موارد، ما مشکلات را به دلایل اشتباه ربط میدهیم و این مشاوره را دشوار میکند. بنابراین، من درباره این بیشتر صحبت خواهم کرد.
سپس کلمه جادویی "تغییر" است. ما می توانیم از مشکل موجود با تغییرات خلاص شویم و یا میتوانیم برای مراجع یک پنجره امید باز کنیم که باور او در بینش مشکل تغییر دهیم. مراجعین معمولا روشهای متفاوتی را برای حل مشکل خود امتحان میکنند و مشاوره معمولا یکی از آخرین امید آنهاست و به همین جهت کلمه تغییر برایشان هم مثبت و منفی تعبیر میشود.
ما همچنین می توانیم بگوییم که تغییر فرآیند از بین بردن موانع برای رشد و بهبود موقعیت فرد است. نگرش مشاور و همچنین مراجع به شدت تحت تأثیر چگونگی تعریف "تغییر" قرار می گیرد.
همچنین ما باید در مورد "تغییر" تصمیم بگیریم. آیا ما تغییرات بزرگی را با مراجع و اهداف او برنامه ریزی میکنیم یا تغییرات کوچک را به عنوان تغییر مهمی پیشنهاد خواهیم داد؟ این بسته به سبک مشاوره ما خواهد داشت. در این مورد بیشتر صحبت خواهیم کرد. به طور خلاصه، ما زمان زیادی را صرف بررسی مسائل مشابه در اینجا خواهیم کرد.
اکنون با «درک مراجع» «مشکلات» آغاز میکنیم. همانطور که گفتم رویکرد علمی/ تحقیقی در این خصوص نیز وجود دارد. در ابتدا، یک روش تعریف مشکلات مبتنی بر سیستم تشخیص پاتولوژیک وجود دارد. پس از آن، راه حلی برای انجام آن بر اساس نمره گذاری صحیح آن وجود دارد، که همه میشناسید. شما احتمالا DSM را در یک کلاس روان شناسی یا مشاوره و یا در زمینه روان پزشکی شنیده اید. وقتی ما مشکلات را براساس یک سیستم تشخیص پاتولوژیک تعریف می کنیم، ما از معنی DSM-5 یا ICD توسط سازمان بهداشت جهانی استفاده میکنیم. این رویکرد ادعا می کند که ما باید مشکلات را با توجه به استانداردهای تعیین شده توسط یک سیستم تشخیص پاتولوژیک تعریف کنیم.
و DSM فقط به عنوان راهنمای تشخیص اختلالات روانی شناخته داده شده است.
این توسط انجمن روانپزشکی آمریکا منتشر شده است. ICD، مشابه DSM، یکی دیگر از معیارهای شناخته شده تشخیص است. این بیشتر بین المللی دیده میشود.
ادامه دارد...
@thinkpluswithus
۱
۳. مشاوره و تغییرات
۳.۱ درک مشکلات مراجع
۳.۲ رویکرد علمی / تحقیقی
"شما توانایی کنترل ذهنتان را دارید اما نه کنترل رویدادهای بیرونی را. این را باور کنید قدرت تغییر را هم پیدا خواهید کرد.» مارکوس اورلیوس
در بخش سوم ما موضوع "مشاوره و تغییرات ناشی از مشاوره" را بررسی خواهیم داد. نوشته امروز ما به سه بخش تقسیم می شود. اگر ما آن را به قطعات کوچکتر تقسیم کنیم، می توان آن را به شش قسمت نیز تقسیم کرد. از واژه های رایج در مشاوره، سه کلمه ای که توضیح خواهم داد نیاز به مراقبت خاص در استفاده از آنها میباشد.
مشکل: اولا ما می گوییم افرادی که با مشکل مواجه می شوند به مشاوره می روند. بنابراین ما اغلب از کلمه "مشکل" استفاده می کنیم.
دوم، ما اغلب خواهیم پرسید، "علت این مشکل چیست؟"
👈بنابراین، کلمه "علت" و دلیل نیز اغلب استفاده می شود.
سوم، کلمه "تغییر" اغلب استفاده می شود.
سه واژه "مشکلات، دلیل و تغییرات" در گفته های ما بسیار شنیده میشود. بیاییم سعی کنیم که اثر این سه کلمه بر مراجع را امروز به خوبی دریابیم.
اگر ما درک درستی از "مشکل و علت" را بدست نیاوریم ، بدین معنی خواهد بود که ما در انجام مشاوره بدون تغییر در وضعیت واقعی مراجعه پیش خواهیم رفت، که موثر نخواهد بود.
در حال آماده کردن این مطلب از خودم پرسیدم آیا این عاقلانه است که زمان زیادی را صرف پوشش مفهوم «مشکل، علت و تغییر» کنم، اما تصمیم گرفتم آن را انجام دهم، به این دلیل که وقتی مشاوران با یک کیسی به من رجوع میکنند اکثرا در درک مشکل و تعریف علمی آن دچار مشکل میشوند و مشاوره بلاک میشود.
به همین سبب بخش اول مختص "شناخت مراجع" و "مشکلات" اوست.
وقتی ما می گوییم "مشکل"، چه چیزی را واقعا میخواهیم بدانیم؟ یک رویکرد علمی و تحقیقی برای این موضوع داریم، و یا یک رویکرد عملی نیز برای ان میشناسیم.
برای هر رویکرد، دو تعریف متفاوت را در اینجا خواهیم داشت. البته این بدان معنی نیست که فقط یکی از این چهار تعریف درست میباشد ولی حداقل یک ابزاری برای درک این واژه به ما ارایه میدهد.
ما می توانیم از کلمه "مشکل" در تمام چهار تعریف استفاده کنید، اما ما باید از آن به طور مناسب حرفه ای استفاده کنیم. هنگامی که از کلمه استفاده می کنیم، باید بدانیم که چه چیزی از آن درک می شود. اگر خودمان در مورد آن شفاف نباشیم و استفاده از آن را نتوانیم توضیح دهیم، طبیعتاً درک آن برای مراجع پیچیده می شود. ما همچنین باید بیشتر در مورد کلمه "علت" فکر کنیم، و یک بخش خاص در تعاریف بدان اختصاص دهیم.
نیاز به دقت فراوان داریم که در مورد مشكلات مختلفی كه مردم تجربه می كنند و علل واقعی آن برایشان نامفهوم است را برایشان قابل درک کنیم. اما در بعضی موارد، ما مشکلات را به دلایل اشتباه ربط میدهیم و این مشاوره را دشوار میکند. بنابراین، من درباره این بیشتر صحبت خواهم کرد.
سپس کلمه جادویی "تغییر" است. ما می توانیم از مشکل موجود با تغییرات خلاص شویم و یا میتوانیم برای مراجع یک پنجره امید باز کنیم که باور او در بینش مشکل تغییر دهیم. مراجعین معمولا روشهای متفاوتی را برای حل مشکل خود امتحان میکنند و مشاوره معمولا یکی از آخرین امید آنهاست و به همین جهت کلمه تغییر برایشان هم مثبت و منفی تعبیر میشود.
ما همچنین می توانیم بگوییم که تغییر فرآیند از بین بردن موانع برای رشد و بهبود موقعیت فرد است. نگرش مشاور و همچنین مراجع به شدت تحت تأثیر چگونگی تعریف "تغییر" قرار می گیرد.
همچنین ما باید در مورد "تغییر" تصمیم بگیریم. آیا ما تغییرات بزرگی را با مراجع و اهداف او برنامه ریزی میکنیم یا تغییرات کوچک را به عنوان تغییر مهمی پیشنهاد خواهیم داد؟ این بسته به سبک مشاوره ما خواهد داشت. در این مورد بیشتر صحبت خواهیم کرد. به طور خلاصه، ما زمان زیادی را صرف بررسی مسائل مشابه در اینجا خواهیم کرد.
اکنون با «درک مراجع» «مشکلات» آغاز میکنیم. همانطور که گفتم رویکرد علمی/ تحقیقی در این خصوص نیز وجود دارد. در ابتدا، یک روش تعریف مشکلات مبتنی بر سیستم تشخیص پاتولوژیک وجود دارد. پس از آن، راه حلی برای انجام آن بر اساس نمره گذاری صحیح آن وجود دارد، که همه میشناسید. شما احتمالا DSM را در یک کلاس روان شناسی یا مشاوره و یا در زمینه روان پزشکی شنیده اید. وقتی ما مشکلات را براساس یک سیستم تشخیص پاتولوژیک تعریف می کنیم، ما از معنی DSM-5 یا ICD توسط سازمان بهداشت جهانی استفاده میکنیم. این رویکرد ادعا می کند که ما باید مشکلات را با توجه به استانداردهای تعیین شده توسط یک سیستم تشخیص پاتولوژیک تعریف کنیم.
و DSM فقط به عنوان راهنمای تشخیص اختلالات روانی شناخته داده شده است.
این توسط انجمن روانپزشکی آمریکا منتشر شده است. ICD، مشابه DSM، یکی دیگر از معیارهای شناخته شده تشخیص است. این بیشتر بین المللی دیده میشود.
ادامه دارد...
@thinkpluswithus
۱
اما طبقه بندی بیماریها طبق ICD شامل هر دو بیماری روحی و جسمی می شود.
در حال حاضر ICD-10 در حال استفاده است و ICD-11 در سال ۲۰۱۹ برنامه ریزی شده است. اجازه دهید اینجا کمی بیشتر در مورد سیستم تشخیص DSM صحبت کنیم.
این سیستم DSM از چندین اصلاحیه از DSM-I تا DSM5 گذشته. بنابر این چند سال آینده تغییر چندانی نخواهیم داشت. تعداد طبقه بندی ها در ابتدا در 8 دسته بندی بود، اما در حال حاضر به 20 دسته افزایش یافته است. حتی تعداد تشخیص ها از 106 تا 300 افزایش یافته است.
یکی از ویژگی های خاص سیستم DSM سیستم «چند منظوره multiaxial» آن است. این سیستم چند منظوره پس از DSM-III ظاهر شد و در DSM-5 دوباره برداشته شد.
همچنین، ممکن است به نظر بسیار بی اهمیت، اما DSM-Ⅰ، Ⅱ، Ⅲ، Ⅳ، Ⅰ، Ⅱ، Ⅲ، Ⅳ در اعداد رومی نوشته شده است، درست است؟ اما اکنون 5 عددی نوشته شده است. این یک اشتباه نیست. این یکی از تغییرات اخیر است. در حال حاضر، این دسته بندی ها در سیستم تشخیصی هستند، اما ما همه آنها را بررسی نمیکنیم.
لطفا توجه داشته باشید که حدود 20 دسته بزرگ تشخیصی وجود دارد. دسته بندی ها به اختلالات طیفی اسکیزوفرنی، اختلالات افسردگی، اختلالات اضطرابی و اختلالات مرزی و اختلال شخصیت هستند.
قبل از اینکه DSM از سیستم محوری جدا شود، اختلالات شخصیت به طور جداگانه بر روی یک محور کدگذاری شده بود، اما در حال حاضر به عنوان یک معیار تشخیصی در نظر گرفته شده است.
زیرمجموعه در هر اختلال، چندین مورد وجود دارد. من فقط چند نمونه را اینجا ارائه خواهم داد.
بیایید به شماره 4، اختلالات افسردگی نگاهی بیندازیم.
🔻انواع اختلالات افسردگی عبارتند از:
👈اختلال افسردگی خلقی
👈اختلال افسردگی (عمده) ماژور
👈اختلال افسردگی مداوم
👈 اختلال افسردگی قبل از دوران قاعدگی و بعد از زایمان...
🔻در مورد اختلالات اضطرابی
👈اختلال اضطراب جدایی
👈 موتیسم یا لالی انتخابی
👈فوبیایی خاص
👈اختلال اضطراب اجتماعی
👈 اختلال هراس
👈اختلال اضطراب
👈اختلال افسردگی و اضطراب عمومی نیز شامل مجموعه بالا می شود، و آن را حدود 7 زیر مجموعه در اختلالات اضطرابی قرار می دهند.
در مورد اختلالات شخصیت،
خوشه A، خوشه B و خوشه C وجود دارد.
👈در خوشه A پارانوییدی، اسکیزوئید و اختلال شخصیت اسکیزوتایپیک هستند.
👈خوشه B دارای اختلالات شخصیتی مرزی، نارسیستی، هراسی و ضد اجتماعی است.
👈هنگامی که رفتارهایی که به طور کلی خصوصیات دراماتیک، عاطفی و ناکارآمدی دارند، در خوشه B قرار می گیرند.
👈خوشه C نشانگر ویژگی های اضطراب، نگرانی و هراس و ترس میباشد و شامل اختلالات شخصیتی اجتناب ناپذیر، وابسته و وسواس فکری میباشد.
از آنجا که این یک بحث مشاوره در روانشناسی است و نه روانپزشکی، من فقط خواستم از ساختار اساسی سیستم DSM استفاده کنم. و گفته باشم که DSM براساس سریال های طولانی تحقیقی ساخته شده است.
این سیستم تمرکز بر مداخلات پزشکی و دارویی دارد که این سیستم را برای تحقیقات علمی در زمینه روانپزشکی آسانتر کرده است و آمارهای بسیاری بر اساس این معیارهای DSM میباشد. و DSM به طور گسترده ای در زمینه های پزشکی و روانشناسی بالینی استفاده می شود. البته DSM مانند همه سیستم های دیکر نیز دارای محدودیت هایی است.
درست است که از آن باید به درستی استفاده کنیم اما اگر ما از آن به خوبی استفاده نکنیم، ممکن است با خطای بیش از تشخیص یا تشخیص اشتباه به ضرر مراجع پایان یابد.
به عنوان مثال، چون ما از وجود سیستم DSM مطلع هستیم، می توانیم به اشتباه فکر کنیم که ما باید هر مراجع را با سیستم DSM ارزیابی کنیم. در صورت مشاوره روانشناسی یا مطالعات مشاوره، زمانی وجود دارد که نمیتوانیم مشکلات مراجعان را در سیستم DSM دسته بندی کنیم. ما باید از این واقعیت آگاه شویم، که ما نمی توانیم همه بیماریها را با این عینک DSM طبقه بندی کنیم. و DSM در واقع سیستم تشخیصی مهمی است و ما باید آن را مطالعه کنیم ولی محدودیت های هر سیستمی میبایست شناخته شود. با این حال، ما بایدانعطاف پذیر باشیم. من مطمئن هستم که برخی از شما در مورد روانشناسی مطالعه و یا تحصیل کرده اید. وقتی اولین بار در مورد اختلالات یاد گرفتید چطور بود؟
آیا این احساس را نداشتید که توصیفی مانند رفتار شما در این گفته ها میتواند وجود داشته باشد؟
شما مثلا در مورد یک اختلال شخصیت چیزی یاد می گیرید، و شما می گویید "هممم، این به نظر من مثل من است." و سپس شما در مورد اختلال شخصیت دیگری یاد می گیرید و می گوئید: "عجیب و غریب، این به نظر من هم همین است! آیا این به این معنی است که من دو یا سه اختلال شخصیت دارم؟"
اما بعد متوجه میشوید "واقعا سخت است که رفتاری به اسانی به عنوان اختلال طبقه بندی شود. شما سالم هستید!
ادامه دارد...
@thinkpluswithus
۲
در حال حاضر ICD-10 در حال استفاده است و ICD-11 در سال ۲۰۱۹ برنامه ریزی شده است. اجازه دهید اینجا کمی بیشتر در مورد سیستم تشخیص DSM صحبت کنیم.
این سیستم DSM از چندین اصلاحیه از DSM-I تا DSM5 گذشته. بنابر این چند سال آینده تغییر چندانی نخواهیم داشت. تعداد طبقه بندی ها در ابتدا در 8 دسته بندی بود، اما در حال حاضر به 20 دسته افزایش یافته است. حتی تعداد تشخیص ها از 106 تا 300 افزایش یافته است.
یکی از ویژگی های خاص سیستم DSM سیستم «چند منظوره multiaxial» آن است. این سیستم چند منظوره پس از DSM-III ظاهر شد و در DSM-5 دوباره برداشته شد.
همچنین، ممکن است به نظر بسیار بی اهمیت، اما DSM-Ⅰ، Ⅱ، Ⅲ، Ⅳ، Ⅰ، Ⅱ، Ⅲ، Ⅳ در اعداد رومی نوشته شده است، درست است؟ اما اکنون 5 عددی نوشته شده است. این یک اشتباه نیست. این یکی از تغییرات اخیر است. در حال حاضر، این دسته بندی ها در سیستم تشخیصی هستند، اما ما همه آنها را بررسی نمیکنیم.
لطفا توجه داشته باشید که حدود 20 دسته بزرگ تشخیصی وجود دارد. دسته بندی ها به اختلالات طیفی اسکیزوفرنی، اختلالات افسردگی، اختلالات اضطرابی و اختلالات مرزی و اختلال شخصیت هستند.
قبل از اینکه DSM از سیستم محوری جدا شود، اختلالات شخصیت به طور جداگانه بر روی یک محور کدگذاری شده بود، اما در حال حاضر به عنوان یک معیار تشخیصی در نظر گرفته شده است.
زیرمجموعه در هر اختلال، چندین مورد وجود دارد. من فقط چند نمونه را اینجا ارائه خواهم داد.
بیایید به شماره 4، اختلالات افسردگی نگاهی بیندازیم.
🔻انواع اختلالات افسردگی عبارتند از:
👈اختلال افسردگی خلقی
👈اختلال افسردگی (عمده) ماژور
👈اختلال افسردگی مداوم
👈 اختلال افسردگی قبل از دوران قاعدگی و بعد از زایمان...
🔻در مورد اختلالات اضطرابی
👈اختلال اضطراب جدایی
👈 موتیسم یا لالی انتخابی
👈فوبیایی خاص
👈اختلال اضطراب اجتماعی
👈 اختلال هراس
👈اختلال اضطراب
👈اختلال افسردگی و اضطراب عمومی نیز شامل مجموعه بالا می شود، و آن را حدود 7 زیر مجموعه در اختلالات اضطرابی قرار می دهند.
در مورد اختلالات شخصیت،
خوشه A، خوشه B و خوشه C وجود دارد.
👈در خوشه A پارانوییدی، اسکیزوئید و اختلال شخصیت اسکیزوتایپیک هستند.
👈خوشه B دارای اختلالات شخصیتی مرزی، نارسیستی، هراسی و ضد اجتماعی است.
👈هنگامی که رفتارهایی که به طور کلی خصوصیات دراماتیک، عاطفی و ناکارآمدی دارند، در خوشه B قرار می گیرند.
👈خوشه C نشانگر ویژگی های اضطراب، نگرانی و هراس و ترس میباشد و شامل اختلالات شخصیتی اجتناب ناپذیر، وابسته و وسواس فکری میباشد.
از آنجا که این یک بحث مشاوره در روانشناسی است و نه روانپزشکی، من فقط خواستم از ساختار اساسی سیستم DSM استفاده کنم. و گفته باشم که DSM براساس سریال های طولانی تحقیقی ساخته شده است.
این سیستم تمرکز بر مداخلات پزشکی و دارویی دارد که این سیستم را برای تحقیقات علمی در زمینه روانپزشکی آسانتر کرده است و آمارهای بسیاری بر اساس این معیارهای DSM میباشد. و DSM به طور گسترده ای در زمینه های پزشکی و روانشناسی بالینی استفاده می شود. البته DSM مانند همه سیستم های دیکر نیز دارای محدودیت هایی است.
درست است که از آن باید به درستی استفاده کنیم اما اگر ما از آن به خوبی استفاده نکنیم، ممکن است با خطای بیش از تشخیص یا تشخیص اشتباه به ضرر مراجع پایان یابد.
به عنوان مثال، چون ما از وجود سیستم DSM مطلع هستیم، می توانیم به اشتباه فکر کنیم که ما باید هر مراجع را با سیستم DSM ارزیابی کنیم. در صورت مشاوره روانشناسی یا مطالعات مشاوره، زمانی وجود دارد که نمیتوانیم مشکلات مراجعان را در سیستم DSM دسته بندی کنیم. ما باید از این واقعیت آگاه شویم، که ما نمی توانیم همه بیماریها را با این عینک DSM طبقه بندی کنیم. و DSM در واقع سیستم تشخیصی مهمی است و ما باید آن را مطالعه کنیم ولی محدودیت های هر سیستمی میبایست شناخته شود. با این حال، ما بایدانعطاف پذیر باشیم. من مطمئن هستم که برخی از شما در مورد روانشناسی مطالعه و یا تحصیل کرده اید. وقتی اولین بار در مورد اختلالات یاد گرفتید چطور بود؟
آیا این احساس را نداشتید که توصیفی مانند رفتار شما در این گفته ها میتواند وجود داشته باشد؟
شما مثلا در مورد یک اختلال شخصیت چیزی یاد می گیرید، و شما می گویید "هممم، این به نظر من مثل من است." و سپس شما در مورد اختلال شخصیت دیگری یاد می گیرید و می گوئید: "عجیب و غریب، این به نظر من هم همین است! آیا این به این معنی است که من دو یا سه اختلال شخصیت دارم؟"
اما بعد متوجه میشوید "واقعا سخت است که رفتاری به اسانی به عنوان اختلال طبقه بندی شود. شما سالم هستید!
ادامه دارد...
@thinkpluswithus
۲
مثلا اختلال شخصیت مرزی. مهم نیست چقدر سعی کنم، فکر نمی کنم این تشخیص برای کسی آسان باشد.
اجازه دهید دوباره به این مطلب متمرکز شوم که استفاده از این معیارهای تشخیصی می تواند منجر به تشخیص بیش از حد و یا اشتباه و یا در مورد مراجع ما به عنوان افرادی شاید مشکل ساز نیاز به تشخیص دقیقتری باشد. در کل در صورت عدم اطمینان از سیستم های متفاوت برای تشخیص استفاده کنیم.
بسیاری از مراجعین ما برای مشاوره با مسائل زندگی روزمره، مسائل خودشناسی شخصی یا مسائل مهم تصمیم گیری برای مشکلی می آیند و نباید در یکی از این دسته های تشخیصی قرار گیرند. این یکی از شاخه های مشاوره است.
به عنوان مثال، افرادی که با مسائل حرفه ای شغلی خود یا روابط بین فردی می آیند یا کسانی که در مورد طلاق پس از جدال با همسرشان فکر می کنند نیاز به صحبت دارند، دارو یا تشخیص روانشناسی اختلالی شاید لازم نباشد با این وجود ما هنوز نیاز به کمک به حل مشکل آنها و تشخیص هدف آنها داریم، چرا که آنها از ما این را میخواهند.
درست؟
همچنین، اگر ما به اصطلاحات مورد استفاده در اینجا نگاه کنیم، بسیاری از آنها به طور متمایز منفی هستند. این اصطلاحات منفی ما را به دنبال نگاه کردن به مشکل قبل از نگاه کردن به شخص وامیدارد. مشاوران در سوپر ویژن اغلب به من میگویند.
"به مشکل نگاه نکنیم؛ به انسان نگاه کنیم"
البته این معیارها در تسهیل ارتباط میان کارشناسان مهم هستند. آنها به ما در ارتباط با آمار دقیق و کاملی کمک می کنند. با این حال، ما باید یک قضاوت حرفه ای انجام دهیم آیا این اصطلاحات در عمل مشاوره واقعا مفید هستند.
من می گویم که ما نباید آن را بدون ارزیابی قبول کنیم.
یونگ میگوید: "اگر مشاور کسی را درک نمیکند، احتمالا شخص را به عنوان یک احمق فرض میکند."
طور دیگر بگویم ، اگر شخصی را درک کنیم، ممکن است او را به عنوان یک احمق یا یک فرد مشکل ساز نبینیم.
هنگامی که ما مراجع خود را ملاقات می کنیم، باید دو چشم داشته باشیم. با یک چشم، ما باید قادر به دیدن مشکلات انها باشیم که آنها برای حلش امده اند. اما با چشم دیگر، ما باید شخص را ببینیم و او را درک کنیم. ما باید مشروعیت و اعتبار چیزهایی را که مراجع در حال انجام ان است را پیدا کنیم. اگر ما نمیتوانیم این را درک کنیم، مشاوره بسیار دشوار میشود.
اگر ما مشاوران حرفه ای را نگاه کنیم، آنها به مراجع خود نمی گویند: "شما به نظر می رسد افسرده شده اید. شما مضطرب هستید."
آنها می گویند چیزی شبیه به: "هنگامی که شما اینچنین و یا آنچنان باشید... و یا هنگامی که شما فکر می کنید و به همین دلیل، شما باید یک دلیل معتبر برای انجام این کار داشته باشد. بیایید سعی کنیم آنچه را که این دلیل است پیدا کنیم. بیایید با هم بررسی کنیم." آنها نمی گویند: "شما اضطراب دارید، بنابراین ما باید از این اضطراب خلاص شویم. بلکه مشکلی بوجود امده، بنابراین باید از شر آن خلاص شد."
بنابراین به یاد داشته باشیم آنچه که قبلا گفتم: درک مراجع ما بدان معنی است که ما می توانیم دلایل اساسی و اهداف معتبر زیر رفتارهای او را کشف کنیم که او آنرا شاید نمیبند. ما باید این رفتار را پیدا کنیم، حتی اگر مراجع ما موافق نیست که او این رفتار را دارد.
بنابراین هنگامی که ما واقعا کسی را درک کنیم، ما دیگر این شخص را به عنوان یک نادان یا یک فرد مشکل ساز نخواهیم دید.
اگر مراجع خود را به عنوان یک فرد مشکل ساز در نظر بگیریم، اساسا هرگز قادر به درک درست او و مشکلش نخواهیم شد.
اگر نتوانستیم علت پنهان اما واقعا مهمی را برای رفتارهای مراجع خود پیدا کنیم حتی پس از اینکه واقعا سعی کردیم او را درک کنیم، باید او را به مشاور دیگری ارجاع دهیم. باید بپذیریم که من نمیتوانم این کار را انجام دهم!
وقتی من مشاور ناظر در مطالعات موردی سوپر ویژن هستم، اغلب از مشاوران سؤال می کنم؛
"چطور این مراجع را می بینید؟ احساسات شما نسبت به این مراجع چیست؟"
اگر مشاور جواب بدهد، "من واقعا نمی دانم چرا، اما من کار با این مراجع را دوست ندارم. اما من واقعا نمیخواهم مراجع ناامید شود"!
من انزمان اشاره میکنم؛ پس مشاوره به خوبی ادامه نخواهد یافت! چون شما هنوز مراجع را با یک چشم میبینید. چشم مشکل ساز! اگر بتوانید با چشم دیگر انسان درون مراجع را به طور همزمان برای رفتار او درک کنید، یک قدم به جلو رفته ایم! اما اگر بخواهید از او و احساس خود بگریزید اینبار شما ناامید شده و پس از آن سخت است که به مشاوره ادامه دهیم.
به عبارت دیگر، اگر مراجع خود را درک کنیم، او را به عنوان یک فرد مشکل ساز نمی بینیم بلکه اشکال را در رفتار او میبینیم. و معیار سیستم تشخیصی می تواند در اینجا مفید باشد. اما اگر به درستی استفاده نشود ممکن است گاهی اوقات علایم را با علل اشتباه بگیریم.
ادامه دارد...
@thinkpluswithus
۳
اجازه دهید دوباره به این مطلب متمرکز شوم که استفاده از این معیارهای تشخیصی می تواند منجر به تشخیص بیش از حد و یا اشتباه و یا در مورد مراجع ما به عنوان افرادی شاید مشکل ساز نیاز به تشخیص دقیقتری باشد. در کل در صورت عدم اطمینان از سیستم های متفاوت برای تشخیص استفاده کنیم.
بسیاری از مراجعین ما برای مشاوره با مسائل زندگی روزمره، مسائل خودشناسی شخصی یا مسائل مهم تصمیم گیری برای مشکلی می آیند و نباید در یکی از این دسته های تشخیصی قرار گیرند. این یکی از شاخه های مشاوره است.
به عنوان مثال، افرادی که با مسائل حرفه ای شغلی خود یا روابط بین فردی می آیند یا کسانی که در مورد طلاق پس از جدال با همسرشان فکر می کنند نیاز به صحبت دارند، دارو یا تشخیص روانشناسی اختلالی شاید لازم نباشد با این وجود ما هنوز نیاز به کمک به حل مشکل آنها و تشخیص هدف آنها داریم، چرا که آنها از ما این را میخواهند.
درست؟
همچنین، اگر ما به اصطلاحات مورد استفاده در اینجا نگاه کنیم، بسیاری از آنها به طور متمایز منفی هستند. این اصطلاحات منفی ما را به دنبال نگاه کردن به مشکل قبل از نگاه کردن به شخص وامیدارد. مشاوران در سوپر ویژن اغلب به من میگویند.
"به مشکل نگاه نکنیم؛ به انسان نگاه کنیم"
البته این معیارها در تسهیل ارتباط میان کارشناسان مهم هستند. آنها به ما در ارتباط با آمار دقیق و کاملی کمک می کنند. با این حال، ما باید یک قضاوت حرفه ای انجام دهیم آیا این اصطلاحات در عمل مشاوره واقعا مفید هستند.
من می گویم که ما نباید آن را بدون ارزیابی قبول کنیم.
یونگ میگوید: "اگر مشاور کسی را درک نمیکند، احتمالا شخص را به عنوان یک احمق فرض میکند."
طور دیگر بگویم ، اگر شخصی را درک کنیم، ممکن است او را به عنوان یک احمق یا یک فرد مشکل ساز نبینیم.
هنگامی که ما مراجع خود را ملاقات می کنیم، باید دو چشم داشته باشیم. با یک چشم، ما باید قادر به دیدن مشکلات انها باشیم که آنها برای حلش امده اند. اما با چشم دیگر، ما باید شخص را ببینیم و او را درک کنیم. ما باید مشروعیت و اعتبار چیزهایی را که مراجع در حال انجام ان است را پیدا کنیم. اگر ما نمیتوانیم این را درک کنیم، مشاوره بسیار دشوار میشود.
اگر ما مشاوران حرفه ای را نگاه کنیم، آنها به مراجع خود نمی گویند: "شما به نظر می رسد افسرده شده اید. شما مضطرب هستید."
آنها می گویند چیزی شبیه به: "هنگامی که شما اینچنین و یا آنچنان باشید... و یا هنگامی که شما فکر می کنید و به همین دلیل، شما باید یک دلیل معتبر برای انجام این کار داشته باشد. بیایید سعی کنیم آنچه را که این دلیل است پیدا کنیم. بیایید با هم بررسی کنیم." آنها نمی گویند: "شما اضطراب دارید، بنابراین ما باید از این اضطراب خلاص شویم. بلکه مشکلی بوجود امده، بنابراین باید از شر آن خلاص شد."
بنابراین به یاد داشته باشیم آنچه که قبلا گفتم: درک مراجع ما بدان معنی است که ما می توانیم دلایل اساسی و اهداف معتبر زیر رفتارهای او را کشف کنیم که او آنرا شاید نمیبند. ما باید این رفتار را پیدا کنیم، حتی اگر مراجع ما موافق نیست که او این رفتار را دارد.
بنابراین هنگامی که ما واقعا کسی را درک کنیم، ما دیگر این شخص را به عنوان یک نادان یا یک فرد مشکل ساز نخواهیم دید.
اگر مراجع خود را به عنوان یک فرد مشکل ساز در نظر بگیریم، اساسا هرگز قادر به درک درست او و مشکلش نخواهیم شد.
اگر نتوانستیم علت پنهان اما واقعا مهمی را برای رفتارهای مراجع خود پیدا کنیم حتی پس از اینکه واقعا سعی کردیم او را درک کنیم، باید او را به مشاور دیگری ارجاع دهیم. باید بپذیریم که من نمیتوانم این کار را انجام دهم!
وقتی من مشاور ناظر در مطالعات موردی سوپر ویژن هستم، اغلب از مشاوران سؤال می کنم؛
"چطور این مراجع را می بینید؟ احساسات شما نسبت به این مراجع چیست؟"
اگر مشاور جواب بدهد، "من واقعا نمی دانم چرا، اما من کار با این مراجع را دوست ندارم. اما من واقعا نمیخواهم مراجع ناامید شود"!
من انزمان اشاره میکنم؛ پس مشاوره به خوبی ادامه نخواهد یافت! چون شما هنوز مراجع را با یک چشم میبینید. چشم مشکل ساز! اگر بتوانید با چشم دیگر انسان درون مراجع را به طور همزمان برای رفتار او درک کنید، یک قدم به جلو رفته ایم! اما اگر بخواهید از او و احساس خود بگریزید اینبار شما ناامید شده و پس از آن سخت است که به مشاوره ادامه دهیم.
به عبارت دیگر، اگر مراجع خود را درک کنیم، او را به عنوان یک فرد مشکل ساز نمی بینیم بلکه اشکال را در رفتار او میبینیم. و معیار سیستم تشخیصی می تواند در اینجا مفید باشد. اما اگر به درستی استفاده نشود ممکن است گاهی اوقات علایم را با علل اشتباه بگیریم.
ادامه دارد...
@thinkpluswithus
۳