Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015 – Telegram
Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015
613 subscribers
1.91K photos
19 videos
43 files
557 links
Dr. Morris Setudega
استاد دانشگاه، رواندرمانگر سیستمی,
عضو انجمن روانشناسان APA
عضو مشاوران و سوپر ویژن سویس BSO
عضو انجمن systemis سویس

نوشته های خودم از صفحه اصلی +Think# و مطالب آموزشی ترجمه شده از جزوات تدریس در
دانشگاه
#dr_morris_setudegan
Download Telegram
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
کوچه ای که کارلوس تشریح میکرد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
خونه یولیا دوست دوران کودکی کارلوس
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
قسمت سوم
#کارلوس

گفتم اره میتونم تصور کنم.
و سوال من اینه کارلوس تو این خونه که زندگی میکنی با انا و جوزف چه احساسی داری. ولی اول میخوام بدونم اون روز 9 ژوئن تولدت چه اتفاقی افتاد؟

اره دکتر من شاید هنوز قبول نکردم و برا همین داستانش به زبونم نمیاد و فکر میکنم یک روز یولیا رو تو یک خیابون شلوغ زوریخ خواهم دید.
همیشه فکر میکنم خورخه که بهترین دوستم هست, فقط منو درک میکنه چون شرایطی شبیه من داره و مهاجره.

اره به هر حال اون صبح تولدم که قرار بود کیک لیمو رو برداریم و با کریدا بریم خونه یولیا تا تولد منو جشن بگیریم, نه تنها کیکی پخته نشد بلکه تمام ارزوهای کودکانه من اون صبح به همراه اخرین پُک دود سیگار کریدا ناپدید شد. ارزوی اینکه بزرگ شم, پول جمع کنم و یولیا رو بفرستم درمون. همه اینها فقط یک رویا برام موند. حتی دعاهای پدر انتونیو هم کمک زیادی به یولیا و موندنش نکرد.
کریدا دست منو محکم گرفت تو دستهای مهربونش, که هنوز بوی سیگارش میومد, دستهاش ولی سردتر از همیشه بود و زمُختی دستهاش بهتر حس میشد, و چشماش پر از اشک بود طوریکه سفیدی اب مرواریدش دیگه بزور دیده میشد. اولش فکر کردم میخواد بگه چشمش خوب شده و بهتر میبینه. ولی کریدا میدونست چه چیزی رو میخواد بهم بگه.
گفتم ابولیتا کریدا چرا اشک تو چشات جمع شده؟ اشکال نداره کیک درست نشد. پول نداشتی لیمو بخری یا ارد. من بزرگ میشم برا تو ده تا کیک درست میکنم. کریدا از شدت نایو و مهربانی من اشکهاش ریخت رو دستم. ولی نه دلش برام سوخته بود...
گفت امروز صبح رفتم ارد بگیرم پرچونه گفت که از مارسیا زن همسایه یولیا شنیده که دیشب یولیا برای همیشه خوابید.
هنوز کلمه همیشه و خوابیده از دهن کریدا بیرون نیومده بود که من مثل مرغ سر کنده تو اشپزخونه و اطاق این ور و انور میدویدم تا در خونه رو پیدا کنم. 9 ژوین بود دکتر, هوا گرم بود, صبح زود. یادمه که فقط از 63 پله کوچه مون مثل توپ میدویدم پایین. یادمه که دمپایی ابریم که شصتش روز قبل تو فوتبال کمی پاره شده بود از پام در رفت و افتاد رو پله بیستم یا بیست و یکم شاید. و من از لج خدا پابرهنه فقط دویدم. باور میکنید اولین بار تنفر رو حس کردم؟

تو راه وقتی از کوچه کلیسا رد میشدم یادم اومدم پدربزرگم تو کلیسا تو تابوت بود, ولی ترسیدم به کلیسا برم و فقط دیدم کسی اون اطراف نیست به طرف خونه یولیا دویدم. شاید اندازه یک بازدم غمگین جلوی کوچه کلیسا موندم. ولی اولین چیزی که یادم اومد تاب جلوی کلیسا بود که دو روز قبل یولیا رو روش تاب میدادم و یولیا با پیراهن سرخش و جوراب ساق بلند سفیدش چطور رو تاب باد رو میبوسید و میخندید و عطر موهاش رو به باد میسپرد و از پشت به من نگاه میکرد و گویا میدونست اخرین بار بود که.... اون نگاهش برام همیشه زنده هست.

از خاطرات اطاق درمان, دکتر موریس ستودگان

1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
ادامه قسمت سوم #کارلوس

در فکر تاب یولیا بودم که شنیدم کریدا داد میزنه, بونیتو کارلوس ...بونیتو برگرد کسی الان اونجا نیست.
ولی چیزی نمیتونست پاهام رو کنترل کنه حتی خودم. پاهام مثل پرهای پرستو تو باد فقط به طرف خونه یولیا پرواز میکرد.
معمولا بیست دقیقه راه بود اگه از خونه ما تا خونه یولیا پیاده میرفتم. گاهی گپ زنان با یولیا و یک بستنی قیفی تو راه میگرفتیم شاید سی دقیقه. ولی وقتی تنها از پله ها مثل سورتمه روسی میرفتم معمولا هفت دقیقه ای پایین در خونشون بودم. ولی انوقت فکر میکردم ساعتها تو راه هستم. هیچوقت فکر نمیکردم که تو دویدن ابنهمه خاطرات دوباره زنده بشن. بعد از اخرین پیچ یعنی چهل و یک پله دیگه در خونه یولیا پیدا شد. یک در چوبی زیبا که تقریبا رنگش رنگ موهای یولیا بود و وقتی باز و بسته میشد, صدایی از خودش میداد که گویا میخواد به ادم خوش امد بگه. از این تن صدا هم بارها تو کلاس ویالون استفاده کردم. معلم موزیکم بعد سه ماه تازه فهمید که این صدای در میتونه باشه. من یک تیکه موزیک درست کردم که احساس منو فقط از در خونه ما تا در خونه یولیا رو در اون روز به صدا در میاره و اخرش با صدای در خونه یولیا تموم میشه.
چون وقتی به در خونشون رسیدم, دیدم چراغ سر در خونه روشنه. اخه اون فقط وقتی تو روز روشن میزارن که روح شخص مرده راه رو بهتر ببینه ...هنوز امیدوارم بودم که.مامانش یادش رفته باشه دو چراغهای سر در رو خاموش کرده باشه و تصادفی روشن مونده. وای چقدر از اون چراغها متنفرم. تا حالا تو زوریخ از اونها رو درها ندیدم و گرنه حتما میشکوندمشون.

در خونه یولیا رو زدم. محکم و محکم با دستهای کوچیکم با تمام قدرت گویا میخواستم که یولیا بلند شه و در رو باز کنه. پدرو در رو باز کرد. پدرو از من سه سال بزرگتر بود ولی ماهیهای من همیشه از ماهیهای اون بزرگتر بودن وقتی بعد ماهیگیری با کریدا از دریا برمیگشتیم. پدرو به من نگاه کرد. سردترین نگاه یک پسر که تو عمرم دیده بودم. گفت یولیا نیست.دیگه. هست ولی حرف نمیرنه. اخه مامانم روش رو پوشونده.
میخواستم با مشت بکوبم تو صورت پدرو. نمیدونستم باید چیکار کنم. و چقدر خوب بود که دیدم کریدا از پشت منو تو اغوش گرفت و گفت بونیتو الان نمیتونی بری تو اطاق. رو سرت کلاه نیست.

از خاطرات اطاق درمان, دکتر موریس ستودگان

2
نقش روانشناسی و مددکاری در این دوران بحرانی دشوارتر از قبل میگردد. طبیعتا در فجایا اینگونه اثر یک PTSD جمعی مانند افسردگی همه گیر و یا ناتوانی و خشم بجا خواهد ماند. البته گذشت زمان و تغییرات برای یک جمع بزرگ میتونه کمک خوبی باشه. بهترین روش برای این فاجعه ها در سیستم های بزرگ صحبت کارشناسان در میدیا هست البته به زبان قابل درک و تسکین بخش برای عموم. البته اگه سراسر دروغ نباشه و یا تهدید امیز مثل حرفهای بهرام پور در شبکه های تلویزیونی نباشه.

یکی از روشها همدردی و همدلی و عذر خواهی سران کشور از مردم هست که در ایران اصلا شناخته شده نیست و بر عکس سرکوب و اعدام و مدام اشتباه خودشون را به گردن هم میندازن تا در "گنجه عقده های عمومی" تبدیل به خشونت بشه و یا خون شهدا رو طناب چاه میکنند و مردم رو به قعر چاه میفرستند.
چون تمام این متدهای التیام بخش دولت ایران در فاجعه های طبیعی و انسانی که ناشی از ناتوانی در مدیریت, عدم باورهای ملی, مذهبی و سیاسی یکپارچه هست یک انتقال یکسویه ناتوانی up to bottom از بالا به پایین به اشکال سرکوب, کشتار و زندان با ایجاد رعب و وحشت شکل میگیره. این ناتوانی ذکر شده در مدیریت چهل سال در مردم این احساس رو القا کرده که این حق یک گروه مذهبی برای حکومت هست و انان فقط دشمن را تشخیص میدهند, در حالیکه فرزندان خود را در خانه های دشمن به میهمانی های دراز مدت میفرستند و اینطور باور مردم را نیز خدشه دار و نابود میکنند.
از مهمترین ارکان شکل گیری جامعه مفید باور مردم به قانونگزاران جامعه هست, چیزی که در جامعه ایران با دروغ و نیرنگ و رانت خواری و اختلاس و خرج های دینی برای گسترش مذهب در کشورهای همسایه و غیره سبب عدم اطمینان مردم و شکل گیری یک عقده روانی جمعی در ناخواگاه گشته که این خشونت اخیر گرچه پدیده عجیبی نیست ولی در ایران شکل تازه ای به خود گرفت. درمان عمومی این باورها نیاز به زمان طولانی و ترمیم باورها و اگاه سازی مردم دارد که این هنوز داغ خانواده های جوان از دست داده را التیام نمیبخشد و برای انها باید بانیان جنایت جوابگو باشند نه تنها کمک روانشناسان و مشاوران, چرا که بار مسیولیت را از دوش جانیان و قاتلان رژیم ها برداشته و به نحوی به دوش بیگناهان خواهیم گذاشت.

یکی از مهمترین روش های درمان در PTSD صحبت کردن در مورد اتفاقها میباشد و این چیزیست که دولت کاملا برای سوگواران و مردم ستمدیده ممنوع کرده است. بعد از جنگ جهانی دوم یکی از راههای پردازش روانی مشکلات گفتگوهای گروهی در مورد مشکلات بود. در حالیکه اینگونه تجمع در ایران نیز ممنوع گشته و این تقریبا تمام راههای گذر مردم به یک حال بهتر را مسدود کرده. از طرف دیگر عزاداری و سوگواری یکی از بهترین متد ها برای گذر از این ناراحتی هاست که در ایران با دریافت پول تیر از خانواده جوانان از دست رفته و یا دزدیدن مجروحین از کلینیک ها این مهم را هم غیر ممکن میسازند.
در کشوری که دین و مذهب با دست دراز دزدی و حکومت کند علم دست کوتاهی برای کمک به عموم خواهد داشت. و یکبار دیگر ارزش سکولاریسم و جایگاه علم مشخص میشود.

م. ستودگان
Forwarded from اتچ بات
روش های ساده برای تمرکز حواس قسمت اول

دکتر موریس ستودگان
@Thinkpluswithus
قسمت دوم رو فردا خواهم فرستاد
Forwarded from اتچ بات
10 تکنیک طلایی ولی اسان برای بالا بردن تمرکز حواس.

دکتر موریس ستودگان
Think+
@thinkpluswithus
Forwarded from اتچ بات
ایا من نیاز به روانشناس یا مشاور دارم یا خیر؟

دکتر موریس ستودگان +Think

@Thinkpluswithus
گورستان روستای سینترا; جایی که یولیا ارام خوابیده ولی کارلوس همیشه در انتظارش بیدار مانده.
قسمت چهارم
#کارلوس

... نمیدونستم باید چیکار کنم. و چقدر خوب بود که دیدم کریدا از پشت منو تو اغوش گرفت و گفت بونیتو الان نمیتونی بری تو اطاق. رو سرت کلاه نیست. فکر میکردم با نبودن یولیا برای همیشه تنها شدم ولی وقتی کریدا منو در اغوش گرفت, احساس کردم که تنها نیستم و به گونه ای خوشحال بودم که کریدا منو در اغوش گرفت. گویا واقعا منتظر یک بهانه بودم که یولیا رو بی جان نبینم. و تمام باورهای من در هم نشکنه.

احساس کردم که دست کریدا روی گوشهای من بود. گویا نمیخواست ناله های فوادا رو بشنوم که در غم جولیا نغمه های جان گداز به زبان محلی خودشون میخوند. دستهای کریدا روی گوشم سرد سرد بود و این در صبح 9 ژوین که هوا 34 درجه بود اصلا طبیعی نبود, ولی وقتی کریدا سرم رو روی شکمش فشار داد که همدردی خودش رو به من نشون بده متوجه نفس های تند کریدا شدم و هنوز نمیدونم چطور با اون سرعت تونست پشت من بدویه و منو جلوی در خونه یولیا غافلگیر کنه.

کریدا از من خواست که باهاش به خونه برگردم. من هیچ مقاومتی نشون ندادم. نمیدونم چرا. ولی میدونم برام موضوع مرگ چیز تازه ای بود. اولین بار بود با مرگ کسی مواجه میشدم.
کریدا وقتی از پدربزرگم میگفت که تو دریا هنگام صیادی غرق شده بود و هیچ وقت به خونه برنگشت برام سوال بود که چطور تونست این رو تحمل کنه. چه احساسی میتونه باشه از دست دادن؟
ولی امروز وقتی برای شما تعریف میکنم بعد حداقل هشت سال دکتر میتونم بگم که هنوز منتظرم. همونطور که کریدا بارها میگفت که هنوز منتظرم!
من فکر میکنم ادم وقتی یکی رو واقعا دوست داشته باشه همیشه همراهش هست و تو قلبش زنده هست. برای من دکتر یولیا هیچوقت نمرد. من حتی قبل از اینکه بیام زوریخ درست نه ماه بعد از اون حادثه نرفتم گورستان بلکه رفتم لب دریا اونجایی که با یولیا بازی میکردیم و بهش گفتم یولیا من میرم زوریخ. و به پدر بزرگم گفتم مواظب یولیا و کریدا باشه. من زود برمیگردم و کریدا رو میبرم زوریخ.

اما دکتر هیچوقت نمیدونستم چرا کریدا به من گفت نمیتونی بری داخل خونه یولیا چون کلاه سرت نیست. و من قبول کردم. وقتی تو راه بودیم کریدا برام از چند تا عرف های قدیمی پرتقال گفت که مثلا وقتی مرد فوت میکنه زن باید بقیه عمر رو سیاه بپوشه و لچک سیاه سرش کنه و یا وقتی کسی میمیره همه باید با کلاه و روسری وارد کلیسا بشن تا از تابوت باز خداحافظی کنند و معمولا تو کلیسا کاتولیک بدون روسری مرسوم نیست. یا ازدواج دوباره بعد از طلاق و یا فوت همسر جایز نیست. هنوز انزمان برام این عرف ها قابل درک نبودند ولی بخاطر سپردم که وقتی کلاس دینی رفتم از معلم سوال کنم. گر چه امدیم زوریخ و معلم ما ارتدکس هست و هیچ اطلاعی در این مورد نداره و مهم هم نیست. پدر انتونیوس هم احتمالا نمیدونست چرا. و کارلوس لبخندی زد.

من پرسیدم کارلوس فکر میکنی این کلاه شما میتونه به اون لحظه مربوط باشه که کریدا گفت بدون کلاه نرو داخل خونه یولیا.

کارلوس زیرکانه به من نگاهی کرد و گفت; دکتر از اون لحظه همیشه فکر میکردم اگه کلاه رو بردارم رابطه من و یولیا قطع خواهد شد و این ترس در من عادت شد و امروز به من احساس امنیت زیادی میده و اگه این کلاه کمی قدیمی به نظر میرسه علتش این هست که وقتی به پرتقال رفتیم, در تابستان کلاس اول, و قبلا گفتم که کریدا فوت شده بود و به من اینرو نگفته بودند تا روزی که برگشتیم پرتقال.

اما من به نحوی احساس میکردم چون همیشه میومدم خونه از مدرسه مامانم میگفت کریدا صبح زنگ زد و از تو هم پرسید.
خونه کریدا تلفن نداشت و باید میرفت مغازه قصاب تو کوچه پایین و از اونجا به ما زنگ میزد و هر بار هم قصاب اندازه نصف رون گاو از کریدا پول میگرفت, البته بی انصافی هم نبود چون کریدا وقتی با مامانم حرف میزدند تقریبا از تمام محله تعریف میکرد و حتی یکبار اسم قصاب رو هم به لقب سگ کش گفته بود و قصاب شنیده بود و کلی ناراحت بود. و وقتی کریدا دفعه بعد رفت از مغازه اون زنگ بزنه گفته بود باد اومده تلفن ها خرابند. ولی کریدا رفت دو کوچه پایین تر یک سوپر کوچولو بود, که صاحبش از مامانم خوشش میومد و کریدا دوست نداشت بره اونجا زنگ بزنه و میگفت نمیخوام بدونه مادرت زوریخ هست و چیکار میکنه. همیشه میگفت کارلوس رفتی زوریخ برام یک تلفن بخر بیار. و من وقتی تابستون میرفتم به بابام گفتم برای کریدا یک تلفن بخریم که من باهاش حرف بزنم. یک موبایل بخریم که کابل کشی هم نخواد. بابام گفت کریدا چشمش خوب نمیبینه که با موبایل... منم باور کردم. کارلوس یک آه از ته دل کشید و گفت;

دکتر همه اینقدر حرف میزنند با شما؟
من گفتم همه اینقدر داستانهای خوب ندارند کارلوس. و شما واقعا هم هوش عالی داری و هم خوب تعریف میکنی, طوری که من کاملا میتونم تصور کنم.

ولی هنوز برام سوال هست تو خونه ای که الان با مادر و پدرت هستی چه احساسی داری؟


از خاطرات اطاق درمان, دکتر موریس ستودگان
کارلوس. خودش عکس رو به این شکل داد.
ادامه قسمت چهارم
#کارلوس

گفت میدونی دکتر. الان هشت ساله اینجام تو زوریخم و سه بار خونه عوض کردیم و هر بار مدرسه و دوستهام عوض شدند. خیلی سخته! این خونه تو خیابان ارتش رو بیشتر از همه جا دوست دارم اخه پرتقالی تو این محل زیاده و انگار ادم خونه هست. حتی بوردل سرکوچه که دخترهای برزیلی جلوش وامیستند و پرتقالی حرف میزنند برام جالبه, یا تو سوپر مارکت که میرم همه پرتقالی حرف میزنند منو بیاد دوران کودکی میندازه. گاهی میرم چنترو مرکز پرتقالیها تو خیابون لانگ و اونجا با بچه ها فوتبال دستی بازی میکنیم. کاش یولیا هم اینجا بود. اه عمیق کارلوس منو دوباره تو اطاق اورد!

این خونه رو دوست دارم دکتر ولی هنوز نتونستم عادت کنم به جایی چون مامان ماریا مدام شغل عوض میکنه و خونه رو عوض میکنیم. این کار رو الان دوست داره چون با بابام هر دو شیفت کار میکنند تو یخچال بسته بندی مرغ تا پول بیشتر در بیارن که تو پرتقال یک خونه بخرند و وقتی پیر شدند برگردیم پرتقال. در واقع اونها هستند که همیشه حرف از برگشتن میزنند و من احساس میکنم اونها تنها کسانی هستند که من تو این دنیا دارم و باید باهاشون برگردم.

ولی اگه برگردم پرتقال کسی رو ندارم. یولیا که نیست و کریدا هم رفت و خونه رو پسرش گرفت و اون سالهاست با مامانم بخاطر همون خونه حرف نمیزنه. چون مامانم میگه باید بفروشه و پولش رو با من تقسیم کنه ولی اون دایی من که از اسپانیا بعد مرگ کریدا برگشت, میگه خونه ارزش چندانی نداره و کسی نمیخره چون میره تو طرح پارک سازی و بیشتر خونه از بین میره. البته تمام خونه فقط دو تا اطاق داشت و یک اشپز خانه تقریبا بزرگ. یعنی نه میشه ما بریم اونجا زندگی کنیم و نه دایی البرت اونو بفروشه. بابام به مامانم یاد داده که با هم قهر کنند و اگه زنگ هم بزنه گاهی دایی البرت, وقتی شراب زیاد میخوره و گریه میکنه, بابام میگه گوشی رو بردار و بگو ما نیستیم. اما وقتی یکبار گفت بلیط بخت ازمایی برنده شده پدرم گوشی رو از دستم گرفت و باهاش کلی مهربون بود و گفت یک سر بیا زوریخ ماریا دلت برات تنگ شده. دنیای اونها برام قابل درک نیست دکتر. دایی البرت فهمید روز بعد که برنده نشده و شماره ها رو اشتباه دیده بود چون بازم مست بود. از اون موقع بازم بابا و مامانم خونه نیستند وقتی زنگ میزنه. کاش واقعا برنده میشد!

حالا واقعا نمیفهمم اینها چرا میخوان برگردن پرتقال وقتی دیگه اونجا چیزی ندارن. خانواده بابام همه سویس و المان هستند و کار میکنند و با پسر عموهام که تو المان هستند کمی رفت و امد داریم.
بابام میگه اینجا خاک ما نیست.
سویسی ها دکتر خیلی نژاد پرستند و میگن زیر پرچم اجنبی هرگز خانه نساز که خانه تو نیست.

دکتر دلم میخواد نظر شما رو هم بدونم اخه شما هم مهاجر هستید و به اینجا اومدین.

من گفتم حتما یک بار در موردش حرف خواهیم زد. ولی کلاه شما نگفتید چرا کمی قدیمی به نظر میرسه.
اره دقیقا حرف اومد تو حرف و یادم رفت. این کلاه رو وقتی رفتم پرتقال یک بسته از کریدا مونده بود که دایی البرت به من داد و گفتم کریدا اینو خواست بدم به تو. تو اون بسته این کلاه بود و دو تا عکس و 30 یورو پول و یک نامه برای من.
تو نامه نوشته بود گر چه نمیتونستم بخونم خط کریدا رو ولی مامانم با گریه برام خوند. اگه خواستید دفعه بعد میارم ببینید. نگه داشتم نامه رو. نوشته بود بونیتو د کریدا (عزیز مادر بزرگ) وقتی با پدربزرگت خوان اشنا شدم فقط شانزده ساله بود و من پانزده ساله و من همیشه از کلاهی که سرش بود خوشم میومد و یکبار که بارون میومد کلاه رو گذاشت رو سرم که موهام خیس نشه و اون به من احساس خوبی داد و اون کلاه رو همیشه نگه داشتم و دلم میخواست وقتی تو شانزده ساله شدی بهت هدیه بدم. ولی میدونم با این مریضی احتمالا دیگه به زوریخ هم نمیرسم. این کلاه یادگار کریدا ابولیتا و خوان برای تنها پسر ارشد خانواده ما باشه. و مامانت گفت تابستون میای پرتقال و من میدونم که نیستم و این 30 یورو برای تولدت جمع کردم. این دو تا عکس هم یادگاری از من و پدربزرگت خوان.
همیشه در قلب منی کریدا ابولیتا.

از خاطرات اطاق درمان, دکتر موریس ستودگان
مادر بزرگ کارلوس کریدا ابولیتا
نامه کریدا به کارلوس
📍نقطه کور

👈نقطه کور ذهن ما کجا ست؟

ما اغلب عادت به این‌ داریم که خطاهای دیگران را سریعتر و راحت تر از خطاهای خودمان ببینیم. گرایش به این باور که ما کمتر از دیگران دچار اشتباه می شویم را 🔻"خطای نقطه کور"🔻 می گویند. حتما در هنگام رانندگی به نقطه کور اینه های بغل پی برده اید و این نقطه کور در انسانها نیز به وضوح قابل مشاهده است. زمانیکه نتوانیم اشتباه خود را دریابیم، ممکن است قضاوتها و رفتارهای ما در قبال دیگران آسیب زا بوده و پسامد غیر قابل جبران به همراه داشته باشد. بیشتر مردم باور دارند که تصمیم هایی که خودشان می گیرند، عاقلانه تر از تصمیم های دیگران است . هستند افرادی که، به کشف خطاهای دیگران دقت میکنند و کشف آن خطاها را ناشی از هوش بالای خودشان می دانند! و غافل از اینکه خودشان هم از دید بیرون جزو دیگرانند. در یک تحقیق از یک دانشگاه معتبر امریکا که بر روی ۶۰۰ شهروند آمریکایی انجام شد، نتایج نشان داد که ۸۵ درصد مردم خود را کمتر از میانگین جامعه در معرض اشتباه می دیدند ! نتایج تحقیقات به نکاتی جالب اشاره می کند که حتی بعد از آنکه خطای نقطه کور برای افراد تشریح می شود، مقاومت در برابر پذیرش اشتباه از طرف آنها بیشتر می شود! و افراد بیش از آنکه به نصيحتها گوش بدهند، شروع به پند و اندرز نیز می کنند! اگر دیده باشید در بسیاری از جدالهای زناشویی و یا تصادفات خیابانی هیچکدام از طرفین حاضر نیستند از مواضع خودشان کوتاه بیایند و این دقیقا بخاطر بروز همین خطا از جانب دو فرد است که کسی حاضر به دیدن اشتباه خود در آن لحظه نیست. .گر چه این تحقیق در یک اِفکت جانبی خود نشان داد؛ خانمها نسبت به اقایان خطا خود را زودتر میپذیرند.

دکتر موریس ستودگان💫+Think

@thinkpluswithus
Forwarded from Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015 (دکتر موریس ستودگان)
نویسنده: دکتر موریس ستودگان

🔶عادت به تحقیر دیگران: چرا بعضی‌ها خود را برتر یا دیگران را کمتر میپندارند؟ چندین دلیل برای این رفتار غیر اجتماعی

حتما در یک چالشی شنیده اید:
"انها همه احمق هستند، هیچ چیز را نمی فهمند!" من کاری با اونها ندارم.
یا شاید؛
" اونها اصلا تو کلاس من نیستند و خودم رو کوچیک نمیکنم"

مطمینا همه ما یک چنین جملاتی را شنیده ایم و یا شاید حتی استفاده کرده ایم.

شما احتمالا اشخاصی مانند رییس خود یا مدیر جایی را در زندگی شخصی و یا حرفه ای خود که افراد دیگر را اغلب ضعیف تر میبیند و حقیر می سازند، صحبت بد در مورد آنها در غیاب یا حضورشان میکند را دیده‌اید. کار آنها را با حرف یا رفتار خود بی ارزش میکند. اما ما چه میکنیم؟ سهم ما چیست؟

دیگران را کوچک کردن و خود را بزرگ پنداشتن از عقده های فراوانی سرچشمه میگیرد. همراهی این افراد نیز یک مکانیزم دفاعی همانند سازی می‌باشد که عقده حقارت ما به عنوان تماشاگر را سیراب میکند، در واقع با عدم تذکر به آن شخص شریک جرم او هستیم، و این چه در قبال خود یا دیگران.

احساس دیگران را جدی تلقی کردن، به دیگران در هر موقعیتی احترام گذاشتن، یک رفتار فروتنانه در برابر یک نفر و یا به طور کلی در برابر همنوعان مان می‌باشد. اما کسی که از احساس دیگران سواستفاده کرده و آنها را تحقیر میکند تا خود را احساس کند، باید مورد تذکر قرار گیرد.
چند نمونه از رفتار تحقیر کننده:

- صحبت بد در مورد دیگران (در حضور یا عدم حضور فرد مورد تهاجم قرار گرفته)
-کسی را مسخره کردن, یک فرد را به سخره گرفتن در عموم، در کل هر نوع تمسخر
- شخصی را به عنوان نادان و ناتوان، بی کفایت نشان دادن
- و بسیاری از نکات که حمله به شخصیت فردی باشد.

دلایل این تحقیر عمدی دیگران می تواند بسیار متفاوت و بسته به موقعیت داشته باشد. با این حال، آن دلایل «همیشه» به علت عدم بالانس روانی شخصیت تحقیر کننده و تصویر اشتباه او از خودش میباشد.

در ادامه این نوشتار دلایلی احتمالی مانند عقده حقارت و یا عدم اعتماد به نفس و غیره ذکر شده، که می تواند شامل بسیاری شود - اما این به این معنی نیست که هر کسی اعتماد بنفس پایینی داشته باشد دیگران را تغییر خواهد کرد، بلکه ترکیبی از شخصیت و همبافت ها در روان شخص موجب این میشوند.

تقریبا ده دلیل عمده برای رفتار تحقیر کنندگان نام می‌بریم.

شما چه فکر میکنید؟ چه چیزی سبب این رفتار میشود؟ چه چیزی باعث می شود مردم به همنوعان خود بی احترامی کنند؟ با کدام حق؟ در اینجا دلایل ممکن را کمی نزدیکتر نگاه میکنیم.

1. احساس ناتوانی یا عقده حقارت
این شاید برای شما متناقض بنظر برسد، اما اغلب افرادی که رفتار تحقیر کننده با دیگران از روی عمد دارند، و دیگران را پایین تر از خود میبینند, معمولا خود را در مقایسه پنهان کمتر از دیگری احساس میکنند و با رفتار ناشایست خود دیگران را به سمت ضعیف نشانه میگیرند و قدرت خود را اینگونه به آنها نشان میدهند.

2. عدم اعتماد بنفس
احساس حقارت در بالا اشاره شده و عزت نفس و اعتماد به نفس پایین است که افراد تحقیر کننده را در رفتارشان کنترل میکند، چرا که آنها خود را بهتر می‌بینند. آنها با تحقیر دیگران احساس قوی تر بودن خود را به معرض نمایش می‌گذارند و از قدرت خود سو استفاده میکنند.

3. آنچیزی که برای من رخ‌داد، باید دیگران هم تجربه کنند
به عنوان مثال در رابطه یا خانواده اگر یک فرد در محیط شخصی خود اغلب تجربه تحقیر و توهین داشته باشد، می تواند میل به تحقیر شخص دیگری در خود حس کند و به اخاذ در قبال دیگران تبدیل شود.

4. حسادت
حسادت احتمالا هر یک از ما را به نحوی می شناسد. اما تحقیر موفقیت، مالکیت و یا توانایی های دیگران از روی حسادت، ارزش رفتار اشخاص را مشخص کرده و در نتیجه انها را از حقیقت خود دور میکند.

5. حس آنتی پاتی
نفرت و بیزاری نیز می تواند دلیل برای رفتار نامناسب باشد، با این انگیزه که؛ "آن شخص مخالف من است و من به او نشان میدهم که رقمی نیست."

6. عدم همدلی
کسانی که با دیگران همدرد نیستند، احساسات دیگران درک نمیکنند، توهین که شخص با اظهارات یا رفتار خود نشان میدهد، همیشه آگاهانه نیست بلکه عدم همدلی نشانگر "هوش هیجانی" پایین و عدم مهارت حل مشکل است.

7. احساسات منفی خود را فرافکنی کردن
احساسات منفی می تواند، برای مثال سرخوردگی، خشم و ناامیدی باشد. این احساسات سپس به طور مستقیم به محیط اطراف انتقال داده شده و به همسر یا شخص مورد اطمینان خود فرافکنی میشود.

8. کسی که مقصر است من نیستم!
این نکته اساسا یک مکمل برای نکات قبل است. ناتوانی ما و نارضایتی ما از موقعیت و در نتیجه جستجوی دلیل ان در دیگران، یعنی در واقع فقط مسئولیت را نمی پذیریم: "یک نفر گناهکار پیدا میکنیم ، که او تحقیر کردن مرا احساس خواهد کرد. سپس احساس خوبی خواهم داشت."

ادامه دارد...
۱