یک انکتود از اطاق درمان
📍خانمی مراجعه کرد که میخواد با مادرش با من صحبت کنن.
دو خانم بعد از امدن به اطاق
دختر تقریبا 30; خوشرو و با تشکر و قدردان از ملاقات
مادر حدودا 65; بدون تمایل به گفتگو با نگاههای ناراضی
من; خوش امد گویی و معرفی کوتاه و سوالٍ باز چه چیزی شما را به این جا میاورد.
مادر بلافاصله; پسره خودش تعریف کنه
من; (فکر کردم پسرشون هم اومده و بیرونه) پسر شما بیرون منتظرند؟
مادر: نه این خانم رو میگم. اخه من همیشه بهش میگم پسرم, نیشخند. چون همیشه ارزوی پسر داشتم ولی بعد از این دیگه نتونستم بچه دار بشم. یعنی شوهر مناسب نداشتم. و اگه پسر بود مطمینا الان اینجا نبودیم بلکه شاد و خوشحال تو یک کافه یا شاپ بستنی تابستانی. دخترها اصلا مشکل سازند.
من; رابطه شما با مادرتون چطور بود, شما هم دختر مادرتون هستید؟
مادر; مامانم همیشه ناراضی بود, هر کاری میکردم خوب نبود. همیشه یک پسر میخواست برای همین منو هیچوقت فکر کنم نپذیرفت, اصلا دکتر این زن مشکل ساز بود و فکر میکرد من بیشتر پدرم رو دوست دارم. هیچوقت منو درک نکرد چرا ازش متنفرم. بیچاره پدرم, حق داشت گذاشت ما رو رفت. منم 15 ساله با مادرم حرف نمیزنم و فقط میدونم التهایمر گرفنه.
من; چرا تنفر داشتید فکر میکنید؟
خانم; اخه هرگز منو به عنوان دختر نپذیزفت.
من; ایا شما دخترتون رو پذیرفتید؟
خانم; بله کاملا! نسبت به من و مادرم رابطه من و دخترم عالیه.
افکارم; چه تشابه و مقیاس سیستمی انجام شد.
من به دختر; شما چیزی نمیگید؟
دختر; خودش رو تو صندلی جابجا کرد و شال گردنش رو شل کرد و کیفش رو گذاشت رو زمین بقل صندلی و با یک خشم قابل احساس چندین ساله; گویی فقط متتظر یک دوئل بود...
مامان متوجه نشدی تا حالا که من سی ساله از اینکه پسر نشدم دارم رنج میبرم. متوجه نشدی تا حالا ازدواج نکردم. متوجه نشدی از مرد متنفرم. نمیفهمی چرا با هیچ پسری تا حالا دوست نشدم چون فکر نمیکنم دخترم. چون سی سال گفتی پسرم. چون هر بار خواستم برم پیش یکی مشاوره گفتی اینها از همه دیونه ترن. الان موندم بدون کار و دپرس تو خونه چون با رییسم نساختم چون یک زنی مثل تو بود و منو نمیپذیرفت میگفت تو رفتارت مثل مردهاست. تو از من یک نیمه زن ساختی و یک مرد.
مادر; وقتی دختر بهش با کلمات حمله میکرد هر دو پا را از حالت ضربدری خارج کرد و چسبوند به زمین و دست ها رو گذاشت رو شکمش و سرش خمتر و خمتر میشد و زد ارام زیر گریه و بعد از چند ثانیه سرش رو بلند کرد و گفت همه تقصیر منه دکتر؟
کاش من پسر بدنیا میومدم تا مادرم خوشبخت میشد و امروز اینجا منو محاکمه نمیکردی دختر! چقدر من بدبختم. کاش تو هم نبودی!
موریس ستودگان +think
📍خانمی مراجعه کرد که میخواد با مادرش با من صحبت کنن.
دو خانم بعد از امدن به اطاق
دختر تقریبا 30; خوشرو و با تشکر و قدردان از ملاقات
مادر حدودا 65; بدون تمایل به گفتگو با نگاههای ناراضی
من; خوش امد گویی و معرفی کوتاه و سوالٍ باز چه چیزی شما را به این جا میاورد.
مادر بلافاصله; پسره خودش تعریف کنه
من; (فکر کردم پسرشون هم اومده و بیرونه) پسر شما بیرون منتظرند؟
مادر: نه این خانم رو میگم. اخه من همیشه بهش میگم پسرم, نیشخند. چون همیشه ارزوی پسر داشتم ولی بعد از این دیگه نتونستم بچه دار بشم. یعنی شوهر مناسب نداشتم. و اگه پسر بود مطمینا الان اینجا نبودیم بلکه شاد و خوشحال تو یک کافه یا شاپ بستنی تابستانی. دخترها اصلا مشکل سازند.
من; رابطه شما با مادرتون چطور بود, شما هم دختر مادرتون هستید؟
مادر; مامانم همیشه ناراضی بود, هر کاری میکردم خوب نبود. همیشه یک پسر میخواست برای همین منو هیچوقت فکر کنم نپذیرفت, اصلا دکتر این زن مشکل ساز بود و فکر میکرد من بیشتر پدرم رو دوست دارم. هیچوقت منو درک نکرد چرا ازش متنفرم. بیچاره پدرم, حق داشت گذاشت ما رو رفت. منم 15 ساله با مادرم حرف نمیزنم و فقط میدونم التهایمر گرفنه.
من; چرا تنفر داشتید فکر میکنید؟
خانم; اخه هرگز منو به عنوان دختر نپذیزفت.
من; ایا شما دخترتون رو پذیرفتید؟
خانم; بله کاملا! نسبت به من و مادرم رابطه من و دخترم عالیه.
افکارم; چه تشابه و مقیاس سیستمی انجام شد.
من به دختر; شما چیزی نمیگید؟
دختر; خودش رو تو صندلی جابجا کرد و شال گردنش رو شل کرد و کیفش رو گذاشت رو زمین بقل صندلی و با یک خشم قابل احساس چندین ساله; گویی فقط متتظر یک دوئل بود...
مامان متوجه نشدی تا حالا که من سی ساله از اینکه پسر نشدم دارم رنج میبرم. متوجه نشدی تا حالا ازدواج نکردم. متوجه نشدی از مرد متنفرم. نمیفهمی چرا با هیچ پسری تا حالا دوست نشدم چون فکر نمیکنم دخترم. چون سی سال گفتی پسرم. چون هر بار خواستم برم پیش یکی مشاوره گفتی اینها از همه دیونه ترن. الان موندم بدون کار و دپرس تو خونه چون با رییسم نساختم چون یک زنی مثل تو بود و منو نمیپذیرفت میگفت تو رفتارت مثل مردهاست. تو از من یک نیمه زن ساختی و یک مرد.
مادر; وقتی دختر بهش با کلمات حمله میکرد هر دو پا را از حالت ضربدری خارج کرد و چسبوند به زمین و دست ها رو گذاشت رو شکمش و سرش خمتر و خمتر میشد و زد ارام زیر گریه و بعد از چند ثانیه سرش رو بلند کرد و گفت همه تقصیر منه دکتر؟
کاش من پسر بدنیا میومدم تا مادرم خوشبخت میشد و امروز اینجا منو محاکمه نمیکردی دختر! چقدر من بدبختم. کاش تو هم نبودی!
موریس ستودگان +think
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
قسمت پنجم داستان کارلوس
حالا نوبت شماست دکتر که بگین نظرتون در مورد مهاجرت چیه؟ قبلا گفتید که خواهید گفت.
حق با شماست کارلوس. مهاجرت بسیار میتونه اموزنده باشه ولی من شاهد بودم بعضی ها نتونستند دوام بیارن. بعضی ها مدتها موندن و از سویس رفتند به کشور دیگه, جایی که شاید بقول شما نژاد پرستی کمتره. بعضی ها برمیگردن خونه و وطنشون. بعضی ها نمیتونند برگردن چون تو کشورشون حکومت های جباری هستند. افراد متفاوت هستند و حتی دیدم بعضی ها مریض شدند. شما میگی سویسی ها نژادپرستند. اره ولی نه همه. نمیتونیم کلی بگیم. حتما تو پرتقال هم نژادپرست وجود داره. تو ایران هم افغانی ها هنوز اجازه ندارن به مدرسه برن و به بچه ها شون شناسنامه نمیدن. از همکلاسیت میشایل یا امید سوال کن. هر دو تو ایران بودن و از افغانستان اومدن و هر دو از بچگی تو ساختمون سازی بودند. بقیه رو خودت سوال کن.
کارلوس گفت; خودشون سر کلاس گفتند و حتی الفبای انگلیسی رو یاد نگرفته بودن. متاسفم خیلی.
اره کارلوس تصور کن حالا اینها که از بچگی قربانی جنگ و نژاد پرستی و فرار مداوم و ترس از دپورت بودن, چطور میتونن الان با روان سالم زندگی کنند.
خود تو هم مشکلات زیادی داشتی. از کودکی مامان و بابات تنهات گذاشتند. با مامان بزرگ تنها بودی. یولیا تنها دوستت رو از دست دادی. بعدش اومدی زوریخ تو یک دنیای بزرگ و عجیب و غریب برای شما طبیعتا. و مامان بزرگت رو از دست دادی و همه اینها طبیعتا فشار روحی بزرگی روی شما گذاشته و از طرفی شما رو پر از تجربه کرده و از طرفی دیگه نیاز به صحبت داره.
من در حال گفتن بودم متوجه شدم که کارلوس تو صندلی خودش کمی راحت تر نشست و کلاهش رو گذاشت روی میز.
برای من سمبلی از یک قرار داد جدید بین ما بود و تصور میکردم که کارلوس بیشتر احساس امنیت داره; چون قبلا گفته بود که هیچ وقت کلاه رو بر نمیداره.
من پرسیدم کارلوس میتونم بپرسم چطور شد کلاه رو برداشتید از سرتون؟ چه اتفاقی افتاد.
کارلوس گفت; دکتر هیچوقت هیچکس به من نگفته بود که این همه اتفاقات تجربه منو بیشتر کرده. من همیشه تصور میکردم من قربانی این سرنوشت هستم و الان احساس کردم که شما روی دیگه سکه رو به من نشون دادین. و من کمی بدنم گرم شد و تصور کردم مغزم نیاز به هوا داره و بلند بلند خندید.
من گفتم خوشحالم کارلوس که شنیدی من چی گفتم و خوشحالم که پیش من کلاه رو تونستی برداری و این برای من یک نشانه خوبی هست. اینکه من و شما به هم اعتماد داریم و میتونیم با هم خوب گذشته ها رو نگاه کنیم و کوله پشتی شما رو شاید یک مقدار سبک تر کنید.
یک مثال سویسی میگه تعریف کردن ادم رو سبکتر میکنه. شنیدی؟ کارلوس سرش رو تکون داد به علامت دانستن ولی اینجا نبود با حواسش.
پرسیدم به چی الان فکر میکردی؟
کارلوس گفت پیش خودم همیشه فکر میکردم هیچکس جز دوستم جو منو درک نخواهد کرد. و ادم بزرگها اصلا منو درک نخواهند کرد. پدرم که اصلا نمیفهمه بازم مادرم کمی درکش بیشتره ولی اونهم از زوریخ تا پرتقال با من هنوز فاصله داره. ولی نسبت به شما دو احساس دارم. یکی اینکه خیلی راحت میشه با شما حرف زد و دوم اینکه گویا شما رو سالها میشناسم, گر چه شما رو فقط سه بار دیدم.
من گفتم چهار بار; و خندیدم.
کارلوس گفت بعضی ادمها هستند که میشه راحت باهاشون حرف زد. کریدا ابولیتای منم اینطور بود. وقتی گاهی دلم تنگ میشد واسه یولیا و باهاش حرف میزدم, چیزی زیاد نمیگفت ولی تو سکوتش پر از درک بود. گویا منو گذاشته رو پاپاش و لالایی میده. هنوزم یادمه که چقدر مهربون فقط دست به سرم میکشید و میگفت تو هم بزرگ شدی همه اینها رو درک میکنی و الان کمی سخته فهمیدن این همه مشکلات پیچیده زندگی ولی تو پسرم تا الان بهترین پسر روی زمین بودی. میدونستم اینطور نیست ولی گویا ادم تو کودکی باورش بیشتره به حرف ادمایی که دوسشون داره.
خوشحالم که پدرم رو زیاد دوست ندارم چون اون فقط منو تخریب میکنه و بد و بیراه به مامانم میگه و اگه حرفش رو باور داشتم فکر کنم تا الان چیز بدی میشدم.
مطمین نیستم که الانم خیلی خوبم. خنده بلند کارلوس و نور مستقیم خورشید رسیده بود به چشمام که منو دوباره به اطاق برگردوند!
گفتم از پدرتون برام بیشتر بگین؟
ادامه دارد...
از خاطرات اطاق درمان, دکتر موریس ستودگان
حالا نوبت شماست دکتر که بگین نظرتون در مورد مهاجرت چیه؟ قبلا گفتید که خواهید گفت.
حق با شماست کارلوس. مهاجرت بسیار میتونه اموزنده باشه ولی من شاهد بودم بعضی ها نتونستند دوام بیارن. بعضی ها مدتها موندن و از سویس رفتند به کشور دیگه, جایی که شاید بقول شما نژاد پرستی کمتره. بعضی ها برمیگردن خونه و وطنشون. بعضی ها نمیتونند برگردن چون تو کشورشون حکومت های جباری هستند. افراد متفاوت هستند و حتی دیدم بعضی ها مریض شدند. شما میگی سویسی ها نژادپرستند. اره ولی نه همه. نمیتونیم کلی بگیم. حتما تو پرتقال هم نژادپرست وجود داره. تو ایران هم افغانی ها هنوز اجازه ندارن به مدرسه برن و به بچه ها شون شناسنامه نمیدن. از همکلاسیت میشایل یا امید سوال کن. هر دو تو ایران بودن و از افغانستان اومدن و هر دو از بچگی تو ساختمون سازی بودند. بقیه رو خودت سوال کن.
کارلوس گفت; خودشون سر کلاس گفتند و حتی الفبای انگلیسی رو یاد نگرفته بودن. متاسفم خیلی.
اره کارلوس تصور کن حالا اینها که از بچگی قربانی جنگ و نژاد پرستی و فرار مداوم و ترس از دپورت بودن, چطور میتونن الان با روان سالم زندگی کنند.
خود تو هم مشکلات زیادی داشتی. از کودکی مامان و بابات تنهات گذاشتند. با مامان بزرگ تنها بودی. یولیا تنها دوستت رو از دست دادی. بعدش اومدی زوریخ تو یک دنیای بزرگ و عجیب و غریب برای شما طبیعتا. و مامان بزرگت رو از دست دادی و همه اینها طبیعتا فشار روحی بزرگی روی شما گذاشته و از طرفی شما رو پر از تجربه کرده و از طرفی دیگه نیاز به صحبت داره.
من در حال گفتن بودم متوجه شدم که کارلوس تو صندلی خودش کمی راحت تر نشست و کلاهش رو گذاشت روی میز.
برای من سمبلی از یک قرار داد جدید بین ما بود و تصور میکردم که کارلوس بیشتر احساس امنیت داره; چون قبلا گفته بود که هیچ وقت کلاه رو بر نمیداره.
من پرسیدم کارلوس میتونم بپرسم چطور شد کلاه رو برداشتید از سرتون؟ چه اتفاقی افتاد.
کارلوس گفت; دکتر هیچوقت هیچکس به من نگفته بود که این همه اتفاقات تجربه منو بیشتر کرده. من همیشه تصور میکردم من قربانی این سرنوشت هستم و الان احساس کردم که شما روی دیگه سکه رو به من نشون دادین. و من کمی بدنم گرم شد و تصور کردم مغزم نیاز به هوا داره و بلند بلند خندید.
من گفتم خوشحالم کارلوس که شنیدی من چی گفتم و خوشحالم که پیش من کلاه رو تونستی برداری و این برای من یک نشانه خوبی هست. اینکه من و شما به هم اعتماد داریم و میتونیم با هم خوب گذشته ها رو نگاه کنیم و کوله پشتی شما رو شاید یک مقدار سبک تر کنید.
یک مثال سویسی میگه تعریف کردن ادم رو سبکتر میکنه. شنیدی؟ کارلوس سرش رو تکون داد به علامت دانستن ولی اینجا نبود با حواسش.
پرسیدم به چی الان فکر میکردی؟
کارلوس گفت پیش خودم همیشه فکر میکردم هیچکس جز دوستم جو منو درک نخواهد کرد. و ادم بزرگها اصلا منو درک نخواهند کرد. پدرم که اصلا نمیفهمه بازم مادرم کمی درکش بیشتره ولی اونهم از زوریخ تا پرتقال با من هنوز فاصله داره. ولی نسبت به شما دو احساس دارم. یکی اینکه خیلی راحت میشه با شما حرف زد و دوم اینکه گویا شما رو سالها میشناسم, گر چه شما رو فقط سه بار دیدم.
من گفتم چهار بار; و خندیدم.
کارلوس گفت بعضی ادمها هستند که میشه راحت باهاشون حرف زد. کریدا ابولیتای منم اینطور بود. وقتی گاهی دلم تنگ میشد واسه یولیا و باهاش حرف میزدم, چیزی زیاد نمیگفت ولی تو سکوتش پر از درک بود. گویا منو گذاشته رو پاپاش و لالایی میده. هنوزم یادمه که چقدر مهربون فقط دست به سرم میکشید و میگفت تو هم بزرگ شدی همه اینها رو درک میکنی و الان کمی سخته فهمیدن این همه مشکلات پیچیده زندگی ولی تو پسرم تا الان بهترین پسر روی زمین بودی. میدونستم اینطور نیست ولی گویا ادم تو کودکی باورش بیشتره به حرف ادمایی که دوسشون داره.
خوشحالم که پدرم رو زیاد دوست ندارم چون اون فقط منو تخریب میکنه و بد و بیراه به مامانم میگه و اگه حرفش رو باور داشتم فکر کنم تا الان چیز بدی میشدم.
مطمین نیستم که الانم خیلی خوبم. خنده بلند کارلوس و نور مستقیم خورشید رسیده بود به چشمام که منو دوباره به اطاق برگردوند!
گفتم از پدرتون برام بیشتر بگین؟
ادامه دارد...
از خاطرات اطاق درمان, دکتر موریس ستودگان
ادامه قسمت پنجم داستان کارلوس
کارلوس یک نفس عمیق کشید, خودش در مبل تکانی داد و با یک حرکت بسکتبالیستی کلاه را از روی میز برداشت و اینبار روی زانویش گذاشت و ارام دستهایش در جیب شلوار ورزشی مشکی اش, که یک برچسب توپ بسکتبال بروی سوراخ زانوی راستش, سمبلی از پنهان کردن سوراخ روی ان بود, مخفی کرد. دستهایش در جیبش در حالت مشت مشخص بود و با صدای مردانه ای توام با خشم که شاید اولین بار با این شدت و شفافی به گوشم میرسید, گفت; پدرم! و نفس عمیقی کشید.
گفت تا قبل از سوال شما ترجیح میدادم چیزی در موردش نگم و امیدوار بودم که شما هم یادتون بره ولی گویا اینها جزو تکنیک های شماست که در یک خط منظم از خونواده اطلاعات جمع میکنید. میخواستم اتفاقا از شما بپرسم چرا میخواین در باره پدرم بدونید و با این اطلاعات چیکار میکنید ولی فکر کردم شاید بی ادبی بشه و سوال تو سوال جالب نییت. کارلوس لبخند زد و گفت; پدرم!!!!
هیچ احساسی بهش ندارم. وقتی خونه هست قبل خودش بوی گند الکل و سیگار وارد خونه میشه و من وقتی بوش میاد در رو با پام میبندم چون معمولا تو اطاق خودم رو میز دارم یا بازی میکنم یا برا خودم نقاشی با مداد.
اگه مامانم خونه باشه اولین سوالش این خواهد بود; بازم زیادی ابجو خوردی لوکا (چیزی مثل دیوانه). برو دوش بگیر بوی گند مرغ (از محل کار) و سیگار چنترو (پاتوق پرتقالیها برای ورق بازی و مشروب) حالم رو بهم میزنه.
پدرم طبیعتا جواب میده; از بوی گند ماهی خونه پدرت که بدتر نیست, حالا اومدی زوریخ ژست پولدارا رو میگیری.
مامانم ادامه میده. پدر من ماهیگیر بود ولی مثل پدر تو که زندان نبود بخاطر دزدی و خلاف. بیچاره مادرت که زن اون شد و سی سال عمرش رو تباه کرد.
گرچه منم بهتر از اون زندگی نمیکنم. بود و نبود تو هم زیاد فرق نداره. همه زن و شوهرها شبها پیش هم میخوابند و من باید رو مبل بخوابم چون تو یا مستی تو خواب حرف میزنی و یا اینکه با جفتک و لقد از حرفهام تو خواب انتقام میگیری. برو ب و دوش بگیر اون سیگارم خاموش کن, کارلوس نباید دود بخوره تو خونه.
پدرم میگه; خونه گرفتیم که راحت باشیم یا فقط کارلوس شما راحت باشه.
دکتر من از کلمه کارلوس شما متنفرم. متنفرم. چون با این کلمه و بحث هر بار منو میفرسته به پرتقال تو تبعید. احساس میکنم نه تعلق به این خونه دارم و نه تعلق به این پدر.
حتی یکبار از مامانم پرسیدم, مامان منو واقعا از این مرد حامله شدی.
مامانم گفت کاش نمیشدم.
من گفتم کاش زن سوپر کوچولو محله ما تو سینترامیشدی لااقل هم پرتقال بودیم و هم...
مامانم کفت اینو از کجا اوردی؟ پیتر (صاحب سوپر کوچولو) خودش بهت گفت؟
گفتم نه ولی کریدا دوست نداشت بره اونجا به تو تلفن بزنه و من پرسیدم چرا گفت; اخه اون مادرت رو میخواست و من ازش بدم میاد.
و از اونجا فهمیدم...
مامانم گفت; من هیچ وقت پدرت رو دوست نداشتم و همیشه عاشق پیتر بودم. مامانم چون بابات فامیلش هست و تو زوریخ کار میکرد همیشه فکر میکرد که خیلی بهتره برام. و منو به مادربزرگت قول داد. چون فکر میکرد چون پدرشون یک گذشته بدی داره کسی تو روستامون بهش دختر نمیده و در واقع برا همین بابات و عموت اومدن سویس و المان برای کار, چون پدرشون براشون ابرو نذاشته بود.
من وقتی به پیتر گفتم مادرم منو قول داده به کسی دیگه پیتر به من تقاضا داد که فرار کنیم بارسلونا. ولی کلیسای لعنتی اگه فرار میکردی عقد نمیکردمون. من نمیدونستم همه درها بسته بود. و یک هفته نشد و من فقط 17 سالم بود که مامان من و مامان بزرگت با بابات منو به لیزا بردن و پرواز کردیم زوریخ. عروسی ما هم بسیار ساده تو کلیسای مونستر زوریخ بود چون انوقت مجانی خارجیها رو عقد میکردن. من فقط شش ماه اول گریه میکردم. هم میدونستم حامله شدم و هم کارم خیلی سخت بود تو اتوکشی گلوبوس و هم بابات رو دوست نداشتم. و تمام فکرم خونه مادرم بود و پیتر. خواهر پیتر برام همیشه مینوشت تا یکبار بابات کارت رو دید و بهش زنگ زد و بد و بیراه گفت و اونم دیگه برام ننوشت. من موندم و زوریخ بزرگ و یک محل کار تاریک و یک مرد بداخلاق و ناراضی و زشت و یک بچه ازش تو شکمم. کارلوس تو تنها امیدم بودی تو زندگی. اگه تو نبودی شاید منم نبودم. میخواستم اسم تو بزارم پیتر ولی بابات موافقت نکرد و گفت میخواد اسم پدربزرگش کارلوس ماریا رو بزاره روت و من حق انتخاب نداشتم. ولی همیشه تو دلم تو رو پیتر صدا میکردم.
من گفتم کاش اسمم پیتر بود, لااقل از عشق تو بود و نه از اسم پدر بزرگ بابا, یک مرد مرده!
تو انوقت نمیدونستم که اسمم از کجاست دکتر.
کارلوس کلاه رو گذاشت رو سرش, گویا احساس ناامنی میکرد...
ادامه دارد.
از خاطرات اطاق درمان, دکتر موریس ستودگان
کارلوس یک نفس عمیق کشید, خودش در مبل تکانی داد و با یک حرکت بسکتبالیستی کلاه را از روی میز برداشت و اینبار روی زانویش گذاشت و ارام دستهایش در جیب شلوار ورزشی مشکی اش, که یک برچسب توپ بسکتبال بروی سوراخ زانوی راستش, سمبلی از پنهان کردن سوراخ روی ان بود, مخفی کرد. دستهایش در جیبش در حالت مشت مشخص بود و با صدای مردانه ای توام با خشم که شاید اولین بار با این شدت و شفافی به گوشم میرسید, گفت; پدرم! و نفس عمیقی کشید.
گفت تا قبل از سوال شما ترجیح میدادم چیزی در موردش نگم و امیدوار بودم که شما هم یادتون بره ولی گویا اینها جزو تکنیک های شماست که در یک خط منظم از خونواده اطلاعات جمع میکنید. میخواستم اتفاقا از شما بپرسم چرا میخواین در باره پدرم بدونید و با این اطلاعات چیکار میکنید ولی فکر کردم شاید بی ادبی بشه و سوال تو سوال جالب نییت. کارلوس لبخند زد و گفت; پدرم!!!!
هیچ احساسی بهش ندارم. وقتی خونه هست قبل خودش بوی گند الکل و سیگار وارد خونه میشه و من وقتی بوش میاد در رو با پام میبندم چون معمولا تو اطاق خودم رو میز دارم یا بازی میکنم یا برا خودم نقاشی با مداد.
اگه مامانم خونه باشه اولین سوالش این خواهد بود; بازم زیادی ابجو خوردی لوکا (چیزی مثل دیوانه). برو دوش بگیر بوی گند مرغ (از محل کار) و سیگار چنترو (پاتوق پرتقالیها برای ورق بازی و مشروب) حالم رو بهم میزنه.
پدرم طبیعتا جواب میده; از بوی گند ماهی خونه پدرت که بدتر نیست, حالا اومدی زوریخ ژست پولدارا رو میگیری.
مامانم ادامه میده. پدر من ماهیگیر بود ولی مثل پدر تو که زندان نبود بخاطر دزدی و خلاف. بیچاره مادرت که زن اون شد و سی سال عمرش رو تباه کرد.
گرچه منم بهتر از اون زندگی نمیکنم. بود و نبود تو هم زیاد فرق نداره. همه زن و شوهرها شبها پیش هم میخوابند و من باید رو مبل بخوابم چون تو یا مستی تو خواب حرف میزنی و یا اینکه با جفتک و لقد از حرفهام تو خواب انتقام میگیری. برو ب و دوش بگیر اون سیگارم خاموش کن, کارلوس نباید دود بخوره تو خونه.
پدرم میگه; خونه گرفتیم که راحت باشیم یا فقط کارلوس شما راحت باشه.
دکتر من از کلمه کارلوس شما متنفرم. متنفرم. چون با این کلمه و بحث هر بار منو میفرسته به پرتقال تو تبعید. احساس میکنم نه تعلق به این خونه دارم و نه تعلق به این پدر.
حتی یکبار از مامانم پرسیدم, مامان منو واقعا از این مرد حامله شدی.
مامانم گفت کاش نمیشدم.
من گفتم کاش زن سوپر کوچولو محله ما تو سینترامیشدی لااقل هم پرتقال بودیم و هم...
مامانم کفت اینو از کجا اوردی؟ پیتر (صاحب سوپر کوچولو) خودش بهت گفت؟
گفتم نه ولی کریدا دوست نداشت بره اونجا به تو تلفن بزنه و من پرسیدم چرا گفت; اخه اون مادرت رو میخواست و من ازش بدم میاد.
و از اونجا فهمیدم...
مامانم گفت; من هیچ وقت پدرت رو دوست نداشتم و همیشه عاشق پیتر بودم. مامانم چون بابات فامیلش هست و تو زوریخ کار میکرد همیشه فکر میکرد که خیلی بهتره برام. و منو به مادربزرگت قول داد. چون فکر میکرد چون پدرشون یک گذشته بدی داره کسی تو روستامون بهش دختر نمیده و در واقع برا همین بابات و عموت اومدن سویس و المان برای کار, چون پدرشون براشون ابرو نذاشته بود.
من وقتی به پیتر گفتم مادرم منو قول داده به کسی دیگه پیتر به من تقاضا داد که فرار کنیم بارسلونا. ولی کلیسای لعنتی اگه فرار میکردی عقد نمیکردمون. من نمیدونستم همه درها بسته بود. و یک هفته نشد و من فقط 17 سالم بود که مامان من و مامان بزرگت با بابات منو به لیزا بردن و پرواز کردیم زوریخ. عروسی ما هم بسیار ساده تو کلیسای مونستر زوریخ بود چون انوقت مجانی خارجیها رو عقد میکردن. من فقط شش ماه اول گریه میکردم. هم میدونستم حامله شدم و هم کارم خیلی سخت بود تو اتوکشی گلوبوس و هم بابات رو دوست نداشتم. و تمام فکرم خونه مادرم بود و پیتر. خواهر پیتر برام همیشه مینوشت تا یکبار بابات کارت رو دید و بهش زنگ زد و بد و بیراه گفت و اونم دیگه برام ننوشت. من موندم و زوریخ بزرگ و یک محل کار تاریک و یک مرد بداخلاق و ناراضی و زشت و یک بچه ازش تو شکمم. کارلوس تو تنها امیدم بودی تو زندگی. اگه تو نبودی شاید منم نبودم. میخواستم اسم تو بزارم پیتر ولی بابات موافقت نکرد و گفت میخواد اسم پدربزرگش کارلوس ماریا رو بزاره روت و من حق انتخاب نداشتم. ولی همیشه تو دلم تو رو پیتر صدا میکردم.
من گفتم کاش اسمم پیتر بود, لااقل از عشق تو بود و نه از اسم پدر بزرگ بابا, یک مرد مرده!
تو انوقت نمیدونستم که اسمم از کجاست دکتر.
کارلوس کلاه رو گذاشت رو سرش, گویا احساس ناامنی میکرد...
ادامه دارد.
از خاطرات اطاق درمان, دکتر موریس ستودگان
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
💫💫💫💫
قسمت اول: در مورد تاثیر گذاری یا اخاذی احساسی Manipulation
ترجمه: دکتر موریس ستودگان از روانشناسی امروز المانی چاپ نوامبر ۲۰۱۸ از Anne Otto و پروفسور دکتر Rainer Sachse
همیشه و دوباره ما در زندگی روزمره خود را توسط دیگران تحت تاثیر میگزاریم، یا به ما دستور میدهند و یا حتی از ما سو استفاده میکنند. ولی در قبال این رفتار اخاذی احساسی توسط همسر مان و یا دوستان مان و فامیل و حتی در محل کار میتوانیم مرزها را بشناسیم؛ طوریکه مکانیزم های روانشناسی که پشت این رفتارها مخفی هستند را بشناسیم و علایم خطری که از درونمان به ما هشدار میدهد را جدی بگیریم.
همکارم به من میگوید؛ تو بسیار عالی اینکار را انجام میدهی، بهتر از من. خودش میرود و من باید ساعتها تنها انکار را تمام کنم: سواستفاده و تاثیرگذاری.
این احساس که از دیگران مورد سو استفاده قرار بگیریم اکثر ما خوب میشناسیم. نباید حتما یک اتفاق بزرگ باشد و اینگونه اخاذی ها روزانه در زندگی ما از نزدیکان مان صورت میگیرد. پروفسور راینر ساشه از دانشگاه رور در بوخوم آلمان میگوید، تاثیر گذاری از آنجایی شروع میشود که همسرتان سعی میکند با ناز و عشوه شما را مجبور کند امشب منزل بمانید و با دوستانتان ملاقات نکنید. و یا خیلی ناراحت و رنجیده میشود اگر او را تنها بگذارید و یا کمی دیرتر بیایید. اینگونه از شما اخاذی میکند.
و یا دوستی که به شما قول میدهد سر ساعت بیاید و به هر علتی نمی تواند سر وقت حاضر شود. و وقتی میرسد با داستانهای مشابه سعی میکند حتی حس ترحم شما را جلب کند در صورتیکه شما خشمگین هستید. ولی با تمام قوا سعی میکند که بروی شما تاثیر بگذارد و به خشم شما ارزشی ندهد. همه ما اینگونه موقعیت ها را میشناسیم.
خوب است که نگاهی بکنیم به زندگی روزمره ما که چه کسانی سعی در دستکاری در احساس ما دارند. چرا من؟
در واقع افراد تاثیر گذار دقیقا ما را به نقطه ای هدایت میکنند که خلاف نظر ماست و یا قبل از مدت کوتاهی گونه ای دیگر فکر میکردیم و در قبال این افراد کلمات کافی برای دفاع از خود نداریم.
درست در این موقعیت که احساس میکنیم که احساس ما نادیده گرفته میشود، مداخله نیاز است. و باید در این میان با یک STOP مدافع احساسمان باشیم و اجازه ندهیم یک بار دیگر مورد استفاده قرار بگیریم؛ پروفسور زاکسه میگوید.
برای مثال اگر همسرمان نمی خواهد که ما شب دوستان مان را ملاقات کنیم و اول با ناز و مهربانی سعی بر تاثیر گذاری دارد ولی بعد از اینکه شما قبول نمی کنید و کار به ناراحتی، گریه، صدای بلند و حتی احساس گناه دادن میکشد، دیگر این اخاذی سمی شده است. و باید حتما طرحواره ها را شناخت و به دنبال درمان بود، پروفسور زاکسه میگوید. اینگونه رفتارها دراز مدت به مشکلات بزرگی تبدیل خواهد شد که به بازی قدرت ختم خواهد گردید. اینجا لازم است مرزها مشخص گردد.
👈حال چه کنیم؟ سه قدم موثر برای مقابله با اخاذی احساسی
ادامه در قسمت دوم...
قسمت اول: در مورد تاثیر گذاری یا اخاذی احساسی Manipulation
ترجمه: دکتر موریس ستودگان از روانشناسی امروز المانی چاپ نوامبر ۲۰۱۸ از Anne Otto و پروفسور دکتر Rainer Sachse
همیشه و دوباره ما در زندگی روزمره خود را توسط دیگران تحت تاثیر میگزاریم، یا به ما دستور میدهند و یا حتی از ما سو استفاده میکنند. ولی در قبال این رفتار اخاذی احساسی توسط همسر مان و یا دوستان مان و فامیل و حتی در محل کار میتوانیم مرزها را بشناسیم؛ طوریکه مکانیزم های روانشناسی که پشت این رفتارها مخفی هستند را بشناسیم و علایم خطری که از درونمان به ما هشدار میدهد را جدی بگیریم.
همکارم به من میگوید؛ تو بسیار عالی اینکار را انجام میدهی، بهتر از من. خودش میرود و من باید ساعتها تنها انکار را تمام کنم: سواستفاده و تاثیرگذاری.
این احساس که از دیگران مورد سو استفاده قرار بگیریم اکثر ما خوب میشناسیم. نباید حتما یک اتفاق بزرگ باشد و اینگونه اخاذی ها روزانه در زندگی ما از نزدیکان مان صورت میگیرد. پروفسور راینر ساشه از دانشگاه رور در بوخوم آلمان میگوید، تاثیر گذاری از آنجایی شروع میشود که همسرتان سعی میکند با ناز و عشوه شما را مجبور کند امشب منزل بمانید و با دوستانتان ملاقات نکنید. و یا خیلی ناراحت و رنجیده میشود اگر او را تنها بگذارید و یا کمی دیرتر بیایید. اینگونه از شما اخاذی میکند.
و یا دوستی که به شما قول میدهد سر ساعت بیاید و به هر علتی نمی تواند سر وقت حاضر شود. و وقتی میرسد با داستانهای مشابه سعی میکند حتی حس ترحم شما را جلب کند در صورتیکه شما خشمگین هستید. ولی با تمام قوا سعی میکند که بروی شما تاثیر بگذارد و به خشم شما ارزشی ندهد. همه ما اینگونه موقعیت ها را میشناسیم.
خوب است که نگاهی بکنیم به زندگی روزمره ما که چه کسانی سعی در دستکاری در احساس ما دارند. چرا من؟
در واقع افراد تاثیر گذار دقیقا ما را به نقطه ای هدایت میکنند که خلاف نظر ماست و یا قبل از مدت کوتاهی گونه ای دیگر فکر میکردیم و در قبال این افراد کلمات کافی برای دفاع از خود نداریم.
درست در این موقعیت که احساس میکنیم که احساس ما نادیده گرفته میشود، مداخله نیاز است. و باید در این میان با یک STOP مدافع احساسمان باشیم و اجازه ندهیم یک بار دیگر مورد استفاده قرار بگیریم؛ پروفسور زاکسه میگوید.
برای مثال اگر همسرمان نمی خواهد که ما شب دوستان مان را ملاقات کنیم و اول با ناز و مهربانی سعی بر تاثیر گذاری دارد ولی بعد از اینکه شما قبول نمی کنید و کار به ناراحتی، گریه، صدای بلند و حتی احساس گناه دادن میکشد، دیگر این اخاذی سمی شده است. و باید حتما طرحواره ها را شناخت و به دنبال درمان بود، پروفسور زاکسه میگوید. اینگونه رفتارها دراز مدت به مشکلات بزرگی تبدیل خواهد شد که به بازی قدرت ختم خواهد گردید. اینجا لازم است مرزها مشخص گردد.
👈حال چه کنیم؟ سه قدم موثر برای مقابله با اخاذی احساسی
ادامه در قسمت دوم...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
💫💫💫💫
قسمت دوم: در مورد تاثیر گذاری یا اخاذی احساسی Manipulation
🔸مقابله با اخاذی
ترجمه: دکتر موریس ستودگان از روانشناسی امروز المانی چاپ نوامبر ۲۰۱۸ از Anne Otto و پروفسور راینر زاکسه
👈 سه قدم موثر برای مقابله با اخاذی احساسی
🔻۱. مرز بین محبت و تاثیرگذاری بسیار نزدیک است. الکساندرا بیلکه از انستیتو شولتز فن تون Schulz von Thun میگوید؛ فهمیدن مکانیزم احساسی خودش قدم بزرگی در رابطه هاست. درک اینکه هدف شخص مقابل محصور کردن است و احساس خود را جدی بگیریم. وقتی احساس نارضایتی و ناراحتی میکنیم و یا حس میکنیم شخص مقابل احساس ما را جدی تلقی نمیکند و فقط هدف خود را دنبال میکند یک نشانه از اخاذی احساسی میباشد. احساس های خودمان را باید خوب بشناسیم و اگر احساس میکنیم که حرف های گفته شده تکراری و آشناست و اکثرا در چنین مواردی بکار گرفته میشود، زنگ خطر برای ما میباشد.
خانم بیلکه میگوید یکی از نشانه های بارز اخاذی احساسی بکار گیری جملات احساسی در یک موضوع کاملا معمولی میباشد. مثلا؛ اگر مرا دوست داری اینکار را نکن.
یا مثلا در محل کار رئیس مان به ما کاری را میدهد که خودش نمی خواهد انجام دهد ولی مدام از ما تعریف میکند که چقدر ما آن کار را دفعه قبل خوب انجام دادیم. در صورتیکه احساس مان را تحت تاثیر میگذارد تا به هدف خود برسد.
یا مثلا دوستی در موقعیت نامناسبی هست و دوستان نزدیکتر از ما دارد و با آنها بیشتر صمیمی هست ولی به شیوه تاثیر گذاری ما را در زمان ناراحتی تسخیر میکند و اینجا میبایست زنگ خطر برای سو استفاده از ما را بشنویم.
چراکه با تعریف و تمجید ها اکثرا ما خود را مسیول میبینیم و میخواهیم به شرایط کمک کنیم گر چه میدانیم که ما پتانسیل کمک در اینجا نداریم و نیازی نیست چیزی به کسی ثابت کنیم. پس به خودمان و احساس مان وفادار بمانیم. هر گاه طرف مقابل مان از پیامهای احساسی استفاده میکند!
مثلا؛ من میدانم که تو فقط مرا درک میکنی...
من جز تو کسی را ندارم که مرا باور کند..
تو خوب میدانی که من در این زمان فقط به تو نیاز دارم...
و جملات مشابه که ما را به کمک مجبور میکند و حتی جای تصمیم گیری برای ما نمیگزارد که آیا مایل به کمک، گوش کردن، درک کردن هستیم یا خیر.
🔻۲. درک کنیم که چرا ما به این تله میفتیم. خانم بیلکه میگوید باید ما در اینگونه موارد حتما فقط به شخص مقابل و احساس آن فکر نکنیم. بلکه تمام موقعیت و هدف شخص مقابل را بسنجیم و از او مستقیم سوال کنیم؛
مثلا: چرا من؟
یا سعی کنیم موقعیت شخص سومی را به خود بگیریم و تمام موضوع را از بیرون نگاه کنیم. و داینامیک (پویایی) رابطه بین خود و شخص اخاذ را درک کنیم. یک اخاذی همیشه در یک رابطه بین فردی صورت میگیرد و همیشه دو نفر برای انجام این رفتار نیاز است. شخص اخاذ و کسی که آنرا میپذیرد خانم بیلکه میگوید.
بهتر است از خو. سوال کنیم چه چیزی در گفته های شخص مقابل وجود دارد که مرا جلب، ساکت و ناتوان کرد. بیلکه میگوید در واقع این یک پارادوکس است ولی شخص اخاذی شده در واقع یک روان قوی دارد. کسی که مثلا به دوستانش در شرایط سخت کمک میکند و یا همسرش را راضی میکند خود را قوی تر می پندارد و کمی بالاتر از آنانی که مشکل دارند. در واقع تمرینی برای حل مشکلات میباشد و انبساط مهارت های حل مشکل.
یا مثلا کسی که شوهر اخاذی دارد میتواند مسئولیتی بیشتری به او بدهد و خودش وارد منطقه خطر نشود.
زاکسه در کتاب پروتو تایپ اخاذ می نویسد که این بازی اخاذی دو نفره میباشد؛ یکی چیزی را مخفی میکند و تو آنرا نمی خواهی پیدا کنی بلکه به بازی ادامه میدهی. اگر پیدا کنی که هدف اخاذی چیست ممکن است ناخوشایند باشد...
افرادی که در این بازیها نقش تکراری به عهده میگیرند میبایست نقش خود را بازتاب کنند و مهم نیست در منزل یا محل کار.
مثلا اگر فکر میکنیم که کسی کمک نیاز دارد و ما تنها کسی هستیم که میتواند کمک کند و یا بهترین در این موقعیت، براحتی میتوانند از ما سو استفاده کنند.
حالا باید بدانیم کدام قسمت از ما براحتی قابل اخاذی میباشد.
🔻۳. دفاع از خود در قبال افراد تاثیر گذار
اگر طرحواره های خود را شناختیم و رفتار خود را در مواقع اینچنان که از ما استفاده میشود، بازتاب کردیم، میتوانیم با اخاذی مقابله کنیم. پروفسور زاکسه میگوید سه امکان برای مقابله وجود دارد.
👈الف) میتوانیم شخص اخاذ را نادیده بگیریم. گویی وجود ندارد.
👈ب) میتوانیم به او نشان دهیم که او اخاذی میکند و انهم با چند سوال ساده.
👈پ) یا اینکه داینامیک رابطه را تغییر دهیم و موضوع را کاملا عوض کنیم و مرز ها را برای خودمان مشخص کنیم.
مثلا؛ به یک دوست در وقت نگرانی: من متاسفانه شخص xنیستم و شما میتوانید به یک مشاور مراجعه کنید.
مثلا به رییس؛ من مطمین نیستم تنها شخصی هستم که اینکار را بخوبی انجام میدهد و بگزاریم دیگران هم تجربه کسب کنند.
ادامه دارد...
قسمت دوم: در مورد تاثیر گذاری یا اخاذی احساسی Manipulation
🔸مقابله با اخاذی
ترجمه: دکتر موریس ستودگان از روانشناسی امروز المانی چاپ نوامبر ۲۰۱۸ از Anne Otto و پروفسور راینر زاکسه
👈 سه قدم موثر برای مقابله با اخاذی احساسی
🔻۱. مرز بین محبت و تاثیرگذاری بسیار نزدیک است. الکساندرا بیلکه از انستیتو شولتز فن تون Schulz von Thun میگوید؛ فهمیدن مکانیزم احساسی خودش قدم بزرگی در رابطه هاست. درک اینکه هدف شخص مقابل محصور کردن است و احساس خود را جدی بگیریم. وقتی احساس نارضایتی و ناراحتی میکنیم و یا حس میکنیم شخص مقابل احساس ما را جدی تلقی نمیکند و فقط هدف خود را دنبال میکند یک نشانه از اخاذی احساسی میباشد. احساس های خودمان را باید خوب بشناسیم و اگر احساس میکنیم که حرف های گفته شده تکراری و آشناست و اکثرا در چنین مواردی بکار گرفته میشود، زنگ خطر برای ما میباشد.
خانم بیلکه میگوید یکی از نشانه های بارز اخاذی احساسی بکار گیری جملات احساسی در یک موضوع کاملا معمولی میباشد. مثلا؛ اگر مرا دوست داری اینکار را نکن.
یا مثلا در محل کار رئیس مان به ما کاری را میدهد که خودش نمی خواهد انجام دهد ولی مدام از ما تعریف میکند که چقدر ما آن کار را دفعه قبل خوب انجام دادیم. در صورتیکه احساس مان را تحت تاثیر میگذارد تا به هدف خود برسد.
یا مثلا دوستی در موقعیت نامناسبی هست و دوستان نزدیکتر از ما دارد و با آنها بیشتر صمیمی هست ولی به شیوه تاثیر گذاری ما را در زمان ناراحتی تسخیر میکند و اینجا میبایست زنگ خطر برای سو استفاده از ما را بشنویم.
چراکه با تعریف و تمجید ها اکثرا ما خود را مسیول میبینیم و میخواهیم به شرایط کمک کنیم گر چه میدانیم که ما پتانسیل کمک در اینجا نداریم و نیازی نیست چیزی به کسی ثابت کنیم. پس به خودمان و احساس مان وفادار بمانیم. هر گاه طرف مقابل مان از پیامهای احساسی استفاده میکند!
مثلا؛ من میدانم که تو فقط مرا درک میکنی...
من جز تو کسی را ندارم که مرا باور کند..
تو خوب میدانی که من در این زمان فقط به تو نیاز دارم...
و جملات مشابه که ما را به کمک مجبور میکند و حتی جای تصمیم گیری برای ما نمیگزارد که آیا مایل به کمک، گوش کردن، درک کردن هستیم یا خیر.
🔻۲. درک کنیم که چرا ما به این تله میفتیم. خانم بیلکه میگوید باید ما در اینگونه موارد حتما فقط به شخص مقابل و احساس آن فکر نکنیم. بلکه تمام موقعیت و هدف شخص مقابل را بسنجیم و از او مستقیم سوال کنیم؛
مثلا: چرا من؟
یا سعی کنیم موقعیت شخص سومی را به خود بگیریم و تمام موضوع را از بیرون نگاه کنیم. و داینامیک (پویایی) رابطه بین خود و شخص اخاذ را درک کنیم. یک اخاذی همیشه در یک رابطه بین فردی صورت میگیرد و همیشه دو نفر برای انجام این رفتار نیاز است. شخص اخاذ و کسی که آنرا میپذیرد خانم بیلکه میگوید.
بهتر است از خو. سوال کنیم چه چیزی در گفته های شخص مقابل وجود دارد که مرا جلب، ساکت و ناتوان کرد. بیلکه میگوید در واقع این یک پارادوکس است ولی شخص اخاذی شده در واقع یک روان قوی دارد. کسی که مثلا به دوستانش در شرایط سخت کمک میکند و یا همسرش را راضی میکند خود را قوی تر می پندارد و کمی بالاتر از آنانی که مشکل دارند. در واقع تمرینی برای حل مشکلات میباشد و انبساط مهارت های حل مشکل.
یا مثلا کسی که شوهر اخاذی دارد میتواند مسئولیتی بیشتری به او بدهد و خودش وارد منطقه خطر نشود.
زاکسه در کتاب پروتو تایپ اخاذ می نویسد که این بازی اخاذی دو نفره میباشد؛ یکی چیزی را مخفی میکند و تو آنرا نمی خواهی پیدا کنی بلکه به بازی ادامه میدهی. اگر پیدا کنی که هدف اخاذی چیست ممکن است ناخوشایند باشد...
افرادی که در این بازیها نقش تکراری به عهده میگیرند میبایست نقش خود را بازتاب کنند و مهم نیست در منزل یا محل کار.
مثلا اگر فکر میکنیم که کسی کمک نیاز دارد و ما تنها کسی هستیم که میتواند کمک کند و یا بهترین در این موقعیت، براحتی میتوانند از ما سو استفاده کنند.
حالا باید بدانیم کدام قسمت از ما براحتی قابل اخاذی میباشد.
🔻۳. دفاع از خود در قبال افراد تاثیر گذار
اگر طرحواره های خود را شناختیم و رفتار خود را در مواقع اینچنان که از ما استفاده میشود، بازتاب کردیم، میتوانیم با اخاذی مقابله کنیم. پروفسور زاکسه میگوید سه امکان برای مقابله وجود دارد.
👈الف) میتوانیم شخص اخاذ را نادیده بگیریم. گویی وجود ندارد.
👈ب) میتوانیم به او نشان دهیم که او اخاذی میکند و انهم با چند سوال ساده.
👈پ) یا اینکه داینامیک رابطه را تغییر دهیم و موضوع را کاملا عوض کنیم و مرز ها را برای خودمان مشخص کنیم.
مثلا؛ به یک دوست در وقت نگرانی: من متاسفانه شخص xنیستم و شما میتوانید به یک مشاور مراجعه کنید.
مثلا به رییس؛ من مطمین نیستم تنها شخصی هستم که اینکار را بخوبی انجام میدهد و بگزاریم دیگران هم تجربه کسب کنند.
ادامه دارد...