مراجع به من گفت دکتر;
همسرم چهل سال پیش از من خواست که هیچ وقت ازش نخوام که به من بگه دوسِت دارم.
از همسرم پرسیدم چرا؟ ولی من دوست دارم.
گفت وقتی مادرم میمُرد من بیست و یک ساله بودم و به من گفت قول بده هیچ زنی جای منو در زندگیت نگیره. به هر زنی بگی دوست دارم ازت سو استفاده میکنه. و من نمیخوام به مادرم خیانت کنم.
من پرسیدم; و امروز چطور هست؟
امروز عادت کردم چون این احساس رو نمیشناسم, کسی به من بگه دوسِت دارم!
👈انکدوت از اطاق درمان دکتر ستودگان
همسرم چهل سال پیش از من خواست که هیچ وقت ازش نخوام که به من بگه دوسِت دارم.
از همسرم پرسیدم چرا؟ ولی من دوست دارم.
گفت وقتی مادرم میمُرد من بیست و یک ساله بودم و به من گفت قول بده هیچ زنی جای منو در زندگیت نگیره. به هر زنی بگی دوست دارم ازت سو استفاده میکنه. و من نمیخوام به مادرم خیانت کنم.
من پرسیدم; و امروز چطور هست؟
امروز عادت کردم چون این احساس رو نمیشناسم, کسی به من بگه دوسِت دارم!
👈انکدوت از اطاق درمان دکتر ستودگان
Forwarded from Think+Story
🔷 فهرست داستانهای اطاق درمان #دکتر_ستودگان
رو این کانال همینجا کلیک کنید و مستقیم وارد داستان اطاق درمان میشوید.
👈1. داستان کوین
http://t.me/thinkplusstory/2
👈2. داستان کیم یانو
http://t.me/thinkplusstory/151
👈3. داستان خانم مولر
http://t.me/thinkplusstory/91
👈4. داستان کارلوس
http://t.me/thinkplusstory/160
اضافه خواهد شد...
اگه نظری دارید برای بهتر سازی لطفا همراهی کنید ما رو.
رو این کانال همینجا کلیک کنید و مستقیم وارد داستان اطاق درمان میشوید.
👈1. داستان کوین
http://t.me/thinkplusstory/2
👈2. داستان کیم یانو
http://t.me/thinkplusstory/151
👈3. داستان خانم مولر
http://t.me/thinkplusstory/91
👈4. داستان کارلوس
http://t.me/thinkplusstory/160
اضافه خواهد شد...
اگه نظری دارید برای بهتر سازی لطفا همراهی کنید ما رو.
Telegram
Think+Story
قسمت هفتم رو امروز بخوانید. با کلیک کردن روی لینک 👆 http://t.me/thinkplusstory/160
وارد داستان میشوید.
وارد داستان میشوید.
Telegram
Think+Story
Forwarded from Think+Story
قسمت هفتم داستان کارلوس
دکتر بزارین قبل از اینکه وارد بحث لنگر درمانی بشیم براتون خواب قبلی خودم رو تعریف کنم. برام مهمه بدونید. یادتونه دفعه قبل در باره کلاه حرف زدیم و یولیا و اگه من با کسی دوست بشم خیانت به یولیا هست! یادتونه؟
گفتم بله, طبیعتا یادمه و تمام حرف ما روی همین بود.
کارلوس با هیجان بیشتر از همیشه اومد جلوی صندلی پاهاش رو محکم روی گلیم بختیاری کف اطاقم رو زمین فشار میداد طوریکه من زیر پاهای خودم حرکت گلیم رو احساس میکردم.
کارلوس بی صبرانه گفت, دکتر خونه خوابیده بودم و من معمولا غروبها نمیخوام ولی بعد از بسکتبال خسته بودم و رو مبل جلوی تلویزیون خوابم برد. جدن یادم نیست کی خوابم برد ولی میدونم چون مامان و بابام شیفت دیر بودن زباد خوابیدم. هنوز لباس بسکتبال تنم بود و در واقع با خورخه دوستم قرار گذاشته بودم ولی اینقدر خوابم شیرین بود که نه فقط خورخه بلکه تمام پیامها که تو واتس اپ بیپ بیپ میکردن برام مهم نبودن.
نشسته بودم تو سینترا لب اب با یولیا ولی هر دو ما تو این سن بودیم. دکتر باور نمیکنید یولیا تغییری نکرده بود. گیسهای بلوندش بلندتر شده بودن و قدش تا شونه های من بود و خنده هاش هیچ فرقی با 8 سال قبل نداشت.
دستهام رو محکم گرفته بود گویا میدونست که شاید دیگه نتونه دستهام رو بگیره و حتی یادمه دستام عرق میکرد. از من پرسید زوریخ خوش میگذره. من قبل از اینکه جواب بدم خندید و گفت مرسی که اومدی پیشم منو ببینی. و به من گفت این کلاه باباته, گفتم نه یولیا در واقع اینو بعد از اونکه .... گذاشتم. ولی نتونستم بهش بگم بعد اونکه تو رفتی. قبل از اینکه حرفم تموم بشه یا جرات داشته باشم جمله رو بگم محکم به گونه هام یک بوسه زد و دوید به طرف اب. من پشت سرش دویدم و میترسیدم که پرت شه تو اب و تعجب میکردم با مریضیش چطور میتونه با این سرعت بدویه.
گفت راستی میدونستی پاهام خوب شد و دیگه نمیرم دکتر. من گفتم چطور و اینقدر هیجان زده بودم که اومدم یولیا رو بقل کنم و بهش بگم پس بیا با هم بریم زوریخ که باد کلاه رو از سرم برداشت و پرت کرد تو اب. من هر چقدر خواستم به یولیا بگم که باید کلاه رو بردارم ولی نمیتونستم. من به کلاه نگاه میکردم و یولیا گفت این مال خوزه بابا بزرگت بود و اون تو دریا ازش استفاده میکنه که احساس کردم یک قایق تو دور دست قایق ماست و کریدا داره توش پارو میزنه ولی به طرف بیرون نه جایی که من و یولیا بودیم.
دستهای یولیا محکم تو دستهام بود و میگفتم یولیا بیا بریم زوریخ تا کریدا برنگشته. یولیا گفت کریدا برنمیگرده و میره اسپانیا.
من تو خواب از این جمله ترسیدم و احساس کردم دیگه هیچوقت کریدا رو نخواهم دید. گفتم یولیا تو پیشم میمونی. تو نمیری جایی دیگه.
یولیا سرش رو بلند کرد و چیزی بهم بگه که تلفنم زنگ زد و مامانم میخواست بگه که بزودی میرسه خونه و شام میخوریم.
اینقدر عصبانی بودم که خوابم قطع شد و نتونستم دیگه بخوابم. کلاهم رو زمین افتاده بود و گویا پیامی برام دلشت.
من پرسیدم فکر میکنی چه پیامی کارلوس؟
کارلوس گفت; شاید خواست بگه حتی بدون کلاه یولیا با من هست. شاید میخواست بگه باید قبول کنم دکتر که یولیا حالش خوبه و من نباید نگران باشم و جایی دیگه داره با ارامش پرواز میکنه و ما رو میبینه. شاید اینجا پیش ما باشه و شاید میخواد کمک کنه تا من بفهمم.
من یک کف کوچولو برای کارلوس زدم و گفتم هیچ وقت اینقدر به مراجع جوانی مثل شما نبالیده بودم. خوشحالم که خیلی در تغییرات اکتیو هستی و خودت میخوای درک کنی چه اتفاقی افتاده.
کارلوس گفت; هر بار که شما میگین درکت میکنم, احساس میکنم چند سانتی متر بزرگتر میشم و باورم نمیشه کسی بتونه حرفهای منو درک کنه. اخه پدرم نتونست و مادرم همیشه مطمین نیستم. دکتر احساس میکنم که با شما میتونم در باره همه چیز حرف بزنم.
دکتر فکر میکنید خوابم چی میخواد بگه؟
شما کاملا درست فهمیدی کارلوس. خوابتون میخواست رابطه کلاه و باور شما رو مشخص کنه. اینکه اگه کلاهتون رو هم باد برد چیزی که در قلبتون هست پابرجا خواهد ماند و گاهی سمبولها در زندگی مفید هستند ولی وقتی ازار دهنده بشه باید بدنبال سمبلهای جدیدتری گشت.
یادمه گفته بودی کلاه به شما امنیت میده ولی تو خواب بدون کلاه هم احساس امنیت میکردی و هیچ خیانتی با برداشتن کلاه اتفاق نیفتاد و یا حداقل یولیا چیزی در این مورد نگفت.
مبخواستم مثلا بپرسم اگه کلاهتون رو یک روز در دفتر من بزارین و ببینیم تا فردا چه اتفاقی میفته. چه بازخوردهایی خواهید داشت.
منم میخوام یک لنگر احساسی امروز برای شما کارگذاری کنم که به شما حتی در نبود کلاه هم امنیت بده.
نظرتون چیه؟
کارلوس گفت شاید باید از کریدا بپرسم. و بلند و طولانی خندید و خودش گفت چقدر احمقانه به نظر میرسه که ادم از یک شخصی که سالها نیست میخواد سوال کنه.
ادامه دارد...
از خاطرات اطاق درمان, دکتر موریس ستودگان
1
دکتر بزارین قبل از اینکه وارد بحث لنگر درمانی بشیم براتون خواب قبلی خودم رو تعریف کنم. برام مهمه بدونید. یادتونه دفعه قبل در باره کلاه حرف زدیم و یولیا و اگه من با کسی دوست بشم خیانت به یولیا هست! یادتونه؟
گفتم بله, طبیعتا یادمه و تمام حرف ما روی همین بود.
کارلوس با هیجان بیشتر از همیشه اومد جلوی صندلی پاهاش رو محکم روی گلیم بختیاری کف اطاقم رو زمین فشار میداد طوریکه من زیر پاهای خودم حرکت گلیم رو احساس میکردم.
کارلوس بی صبرانه گفت, دکتر خونه خوابیده بودم و من معمولا غروبها نمیخوام ولی بعد از بسکتبال خسته بودم و رو مبل جلوی تلویزیون خوابم برد. جدن یادم نیست کی خوابم برد ولی میدونم چون مامان و بابام شیفت دیر بودن زباد خوابیدم. هنوز لباس بسکتبال تنم بود و در واقع با خورخه دوستم قرار گذاشته بودم ولی اینقدر خوابم شیرین بود که نه فقط خورخه بلکه تمام پیامها که تو واتس اپ بیپ بیپ میکردن برام مهم نبودن.
نشسته بودم تو سینترا لب اب با یولیا ولی هر دو ما تو این سن بودیم. دکتر باور نمیکنید یولیا تغییری نکرده بود. گیسهای بلوندش بلندتر شده بودن و قدش تا شونه های من بود و خنده هاش هیچ فرقی با 8 سال قبل نداشت.
دستهام رو محکم گرفته بود گویا میدونست که شاید دیگه نتونه دستهام رو بگیره و حتی یادمه دستام عرق میکرد. از من پرسید زوریخ خوش میگذره. من قبل از اینکه جواب بدم خندید و گفت مرسی که اومدی پیشم منو ببینی. و به من گفت این کلاه باباته, گفتم نه یولیا در واقع اینو بعد از اونکه .... گذاشتم. ولی نتونستم بهش بگم بعد اونکه تو رفتی. قبل از اینکه حرفم تموم بشه یا جرات داشته باشم جمله رو بگم محکم به گونه هام یک بوسه زد و دوید به طرف اب. من پشت سرش دویدم و میترسیدم که پرت شه تو اب و تعجب میکردم با مریضیش چطور میتونه با این سرعت بدویه.
گفت راستی میدونستی پاهام خوب شد و دیگه نمیرم دکتر. من گفتم چطور و اینقدر هیجان زده بودم که اومدم یولیا رو بقل کنم و بهش بگم پس بیا با هم بریم زوریخ که باد کلاه رو از سرم برداشت و پرت کرد تو اب. من هر چقدر خواستم به یولیا بگم که باید کلاه رو بردارم ولی نمیتونستم. من به کلاه نگاه میکردم و یولیا گفت این مال خوزه بابا بزرگت بود و اون تو دریا ازش استفاده میکنه که احساس کردم یک قایق تو دور دست قایق ماست و کریدا داره توش پارو میزنه ولی به طرف بیرون نه جایی که من و یولیا بودیم.
دستهای یولیا محکم تو دستهام بود و میگفتم یولیا بیا بریم زوریخ تا کریدا برنگشته. یولیا گفت کریدا برنمیگرده و میره اسپانیا.
من تو خواب از این جمله ترسیدم و احساس کردم دیگه هیچوقت کریدا رو نخواهم دید. گفتم یولیا تو پیشم میمونی. تو نمیری جایی دیگه.
یولیا سرش رو بلند کرد و چیزی بهم بگه که تلفنم زنگ زد و مامانم میخواست بگه که بزودی میرسه خونه و شام میخوریم.
اینقدر عصبانی بودم که خوابم قطع شد و نتونستم دیگه بخوابم. کلاهم رو زمین افتاده بود و گویا پیامی برام دلشت.
من پرسیدم فکر میکنی چه پیامی کارلوس؟
کارلوس گفت; شاید خواست بگه حتی بدون کلاه یولیا با من هست. شاید میخواست بگه باید قبول کنم دکتر که یولیا حالش خوبه و من نباید نگران باشم و جایی دیگه داره با ارامش پرواز میکنه و ما رو میبینه. شاید اینجا پیش ما باشه و شاید میخواد کمک کنه تا من بفهمم.
من یک کف کوچولو برای کارلوس زدم و گفتم هیچ وقت اینقدر به مراجع جوانی مثل شما نبالیده بودم. خوشحالم که خیلی در تغییرات اکتیو هستی و خودت میخوای درک کنی چه اتفاقی افتاده.
کارلوس گفت; هر بار که شما میگین درکت میکنم, احساس میکنم چند سانتی متر بزرگتر میشم و باورم نمیشه کسی بتونه حرفهای منو درک کنه. اخه پدرم نتونست و مادرم همیشه مطمین نیستم. دکتر احساس میکنم که با شما میتونم در باره همه چیز حرف بزنم.
دکتر فکر میکنید خوابم چی میخواد بگه؟
شما کاملا درست فهمیدی کارلوس. خوابتون میخواست رابطه کلاه و باور شما رو مشخص کنه. اینکه اگه کلاهتون رو هم باد برد چیزی که در قلبتون هست پابرجا خواهد ماند و گاهی سمبولها در زندگی مفید هستند ولی وقتی ازار دهنده بشه باید بدنبال سمبلهای جدیدتری گشت.
یادمه گفته بودی کلاه به شما امنیت میده ولی تو خواب بدون کلاه هم احساس امنیت میکردی و هیچ خیانتی با برداشتن کلاه اتفاق نیفتاد و یا حداقل یولیا چیزی در این مورد نگفت.
مبخواستم مثلا بپرسم اگه کلاهتون رو یک روز در دفتر من بزارین و ببینیم تا فردا چه اتفاقی میفته. چه بازخوردهایی خواهید داشت.
منم میخوام یک لنگر احساسی امروز برای شما کارگذاری کنم که به شما حتی در نبود کلاه هم امنیت بده.
نظرتون چیه؟
کارلوس گفت شاید باید از کریدا بپرسم. و بلند و طولانی خندید و خودش گفت چقدر احمقانه به نظر میرسه که ادم از یک شخصی که سالها نیست میخواد سوال کنه.
ادامه دارد...
از خاطرات اطاق درمان, دکتر موریس ستودگان
1
Forwarded from Think+Story
قسمت هفتم داستان کارلوس
من گفتم نه هیچ چیزی احمقانه نیست کارلوس. شاید تا امروز این کلاه و این باور به تو احساس امنیت میداد که تو این محیط غریبه تنها نباشی.
الان 14 ساله شدی و معمولا در دوران بلوغ جوانان کمی از دوران کودکی فاصله میگیرند و وارد دنیای جوانان میشن. و این تغییرات و نگاه به انها کاملا طبیعی است.
اگه حاضر باشی برای سوالی که ازت کردم بخاطر کلاه میتونیم شروع کنیم به تکنیک لنگر که قبلا گفتم و این چیز تقریبا ساده ای هست و تنها نیاز دارم به یک خاطره خیلی خوب که برام تعریف میکنی و بقیه رو با هم تجربه میکنیم.
کارلوس پرسید میرم تو هیپنوتیزم یا خواب. من پاسخ دادم البته که نه تمام مدت با من تو این اطاق و اگاه خواهی بود.
کارلوس با نگاهش علامت رضایت رو قبل از کلمه طبیعتا شروع میکنیم, داده بود.
گفتم تو مبلتون راحت بشینید و هر طوری که احساس میکنید کاملا راحت هستید. و به یک داستان زیبا فکر کنید و نیازی نیست به من بگین ولی میتونین به من چند تا کلمه فقط بگین. که من بتونم یاداوریش کنم.
کارلوس اماده شد و گفت یک داستان بسیار لذت بخش و خیلی به خودم مغرور بودم و احساس میکردم یک مرد هستم و به کریدا کمک میکنم. میخوام اون رو براتون تعریف کنم (تصویر قسمت هفت داستان مربوط به این صحنه میشه).
من اضافه کردم کارلوس من مابین داستان ممکن هست سوالهایی بکنم و چند بار شانه سمت راست شما رو با انگشت نشانه فقط فشار میدم (تکنیک لنگر). اوکی؟!
کارلوس تو مبل کاملا راحت نشست و سرش رو به پشت مبل تکیه داد و با چشمهاش کاملا دور دستها تو سینترا پرتقال بود - انقدر سریع رفت که من دوان دوان با کنجکاوی دنبالش بودم.
هنوز شروع نکرده بود به تکنیک که بدن.کارلوس شروع کرد به تغییر کردن. انگشتهای پاش با حرکتهای یکنواخت موزون تو کفش تابستانی اش گویا پیانو مینواختند و دستهاش دسته مبل رو ارام نوازش میکرد, گویا تلاش میکرد که پارو بزنه. چشمهاش رو بسته بود و با یک لبخند داشت تو گذشته نه چندان دور بالا و پایین میپرید, مثل یک پروانه که گاهی با باد لابلای گلها گم میشه و دوباره پیداش میشه .
کارلوس شروع کرد به تعریف کردن; یک روز هنوز تازه دو روز از پنج سالم گذشته بود. یازدهم ماه ژوئن و گرم بود که اوولیتا خواست بره دریا. قبل از اینکه بریم گفت بونیتو ممکن هست که امروز سیب زمینی با روغن زیتون خالی بخوریم, اخه تو این هوا گرم شاید ماهی گیرمون نیاد. من گفتم اوولیتا من برای تو امروز حداقل شش تا ماهی بزرگ میگیرم. به شرطی که بزاری من تور ماهی رو بکشم بالا. حتما هدیه تولد من ماهی ها خواهند امد و ما بدون ماهی نمیمونیم.
اوولیتا منو بقل کرد و گفت اوکی امروز تو ناخدای ما هستی. همه چیز به دستور تو ناخدا بونیتو کارلوس گراندیوس (کارلوس بزرگ).
اینقدر از این لقب خوشحال شدم (در همین لحظه من انگشت نشانه رو گذاشتم روی شونه کارلوس تا لنگر احساس مثبت رو در بدنش محکم کنم; در این لحظه نهایت دقت رو میکنیم که چهره شخص تمام علایم رضایت و شادی مثلا در لبها و مثلث بینی و پیشانی رو نشون بده).
کارلوس انقدر غرق داستان بود که ادامه داد اره رفتیم به طرف قایق که زیاد با ما فاصله نداشت و فقط هفتاد و یک پله میرفت پایین به طرف اب. رفتیم پایین و قایق رو اماده کردیم و من به عنوان ناخدا اماده دستور حرکت بودم. تو دلم داد میزدم بادبانها رو باز کنید. ولی ما بادبان نداشتیم فقط دو تا پارو, که لبه یکی شکسته بود و گاهی اب میپاشید. اوولیتا باید پارو میزد چون من هنوز عرض دو تا دستام نمیرسید که دو تا پار رو همزمان بکشم. رفتیم جلو و جلو تر حدود بیست دقیقه و توپهای زرد رنگ تور ما کم کم مشخص میشد. البته تور ما فقط پانزده گره بود ولی بازم سنگین بود. من دستور دادم که قایق به شرق سی درجه ولی احساس میکردم کریدا به غرب میرفت ولی با دستم نشون دادم که توپ بزرگ زرد اونجاست. اینقدر عجله داشتم که میخواستم فقط تورمون رو بکشم تو قایق.
دستم خورد به توپ (لنگر دوم رو زدم) و تور رو کشیدم به طرف بالا. یک ماهی و تور رو کشیدم ولی سنگین بود و با تمام قدرت وقتی دومین ماهی رو دیدم دستور دادم اولیتا تور رو بکشه بالا با من. ماهی سوم و چهارم هم پریدن تو قایق و من احساس میکردم که به من درست الهام شده بود (لنگر سوم رو زدم) و بقیه تور ماهی پنجم و ششم و یک نصف چکمه پلاستیکی.
من دوباره ماهی ها رو شمردم. شش تا ماهی احتمالا بیشتر از نصف وزن من بودند چنان به خودم میبالیدم که باورم میشد ناخدا هستم (لنگر چهارم رو زدم).
اوولیتا کریدا تور رو که در زنبیل جا داد منو بقل کرد و گفت بهترین ناخدا سینترا بونیتو خودم.
من گفتم اوولیتا اگه میگفتم هشت تا یا ده تا شاید ده تا ماهی میومد؟ اوولیتا گفت کارلوس بونیتو; اولی که گفتی حس ششمت بود و ارتباط تو با دریا و الان طمع هست و عقل. من به شش تا خیلی راضی هستم. خیلی!
از خاطرات اطاق درمان, دکتر موریس ستودگان
2
من گفتم نه هیچ چیزی احمقانه نیست کارلوس. شاید تا امروز این کلاه و این باور به تو احساس امنیت میداد که تو این محیط غریبه تنها نباشی.
الان 14 ساله شدی و معمولا در دوران بلوغ جوانان کمی از دوران کودکی فاصله میگیرند و وارد دنیای جوانان میشن. و این تغییرات و نگاه به انها کاملا طبیعی است.
اگه حاضر باشی برای سوالی که ازت کردم بخاطر کلاه میتونیم شروع کنیم به تکنیک لنگر که قبلا گفتم و این چیز تقریبا ساده ای هست و تنها نیاز دارم به یک خاطره خیلی خوب که برام تعریف میکنی و بقیه رو با هم تجربه میکنیم.
کارلوس پرسید میرم تو هیپنوتیزم یا خواب. من پاسخ دادم البته که نه تمام مدت با من تو این اطاق و اگاه خواهی بود.
کارلوس با نگاهش علامت رضایت رو قبل از کلمه طبیعتا شروع میکنیم, داده بود.
گفتم تو مبلتون راحت بشینید و هر طوری که احساس میکنید کاملا راحت هستید. و به یک داستان زیبا فکر کنید و نیازی نیست به من بگین ولی میتونین به من چند تا کلمه فقط بگین. که من بتونم یاداوریش کنم.
کارلوس اماده شد و گفت یک داستان بسیار لذت بخش و خیلی به خودم مغرور بودم و احساس میکردم یک مرد هستم و به کریدا کمک میکنم. میخوام اون رو براتون تعریف کنم (تصویر قسمت هفت داستان مربوط به این صحنه میشه).
من اضافه کردم کارلوس من مابین داستان ممکن هست سوالهایی بکنم و چند بار شانه سمت راست شما رو با انگشت نشانه فقط فشار میدم (تکنیک لنگر). اوکی؟!
کارلوس تو مبل کاملا راحت نشست و سرش رو به پشت مبل تکیه داد و با چشمهاش کاملا دور دستها تو سینترا پرتقال بود - انقدر سریع رفت که من دوان دوان با کنجکاوی دنبالش بودم.
هنوز شروع نکرده بود به تکنیک که بدن.کارلوس شروع کرد به تغییر کردن. انگشتهای پاش با حرکتهای یکنواخت موزون تو کفش تابستانی اش گویا پیانو مینواختند و دستهاش دسته مبل رو ارام نوازش میکرد, گویا تلاش میکرد که پارو بزنه. چشمهاش رو بسته بود و با یک لبخند داشت تو گذشته نه چندان دور بالا و پایین میپرید, مثل یک پروانه که گاهی با باد لابلای گلها گم میشه و دوباره پیداش میشه .
کارلوس شروع کرد به تعریف کردن; یک روز هنوز تازه دو روز از پنج سالم گذشته بود. یازدهم ماه ژوئن و گرم بود که اوولیتا خواست بره دریا. قبل از اینکه بریم گفت بونیتو ممکن هست که امروز سیب زمینی با روغن زیتون خالی بخوریم, اخه تو این هوا گرم شاید ماهی گیرمون نیاد. من گفتم اوولیتا من برای تو امروز حداقل شش تا ماهی بزرگ میگیرم. به شرطی که بزاری من تور ماهی رو بکشم بالا. حتما هدیه تولد من ماهی ها خواهند امد و ما بدون ماهی نمیمونیم.
اوولیتا منو بقل کرد و گفت اوکی امروز تو ناخدای ما هستی. همه چیز به دستور تو ناخدا بونیتو کارلوس گراندیوس (کارلوس بزرگ).
اینقدر از این لقب خوشحال شدم (در همین لحظه من انگشت نشانه رو گذاشتم روی شونه کارلوس تا لنگر احساس مثبت رو در بدنش محکم کنم; در این لحظه نهایت دقت رو میکنیم که چهره شخص تمام علایم رضایت و شادی مثلا در لبها و مثلث بینی و پیشانی رو نشون بده).
کارلوس انقدر غرق داستان بود که ادامه داد اره رفتیم به طرف قایق که زیاد با ما فاصله نداشت و فقط هفتاد و یک پله میرفت پایین به طرف اب. رفتیم پایین و قایق رو اماده کردیم و من به عنوان ناخدا اماده دستور حرکت بودم. تو دلم داد میزدم بادبانها رو باز کنید. ولی ما بادبان نداشتیم فقط دو تا پارو, که لبه یکی شکسته بود و گاهی اب میپاشید. اوولیتا باید پارو میزد چون من هنوز عرض دو تا دستام نمیرسید که دو تا پار رو همزمان بکشم. رفتیم جلو و جلو تر حدود بیست دقیقه و توپهای زرد رنگ تور ما کم کم مشخص میشد. البته تور ما فقط پانزده گره بود ولی بازم سنگین بود. من دستور دادم که قایق به شرق سی درجه ولی احساس میکردم کریدا به غرب میرفت ولی با دستم نشون دادم که توپ بزرگ زرد اونجاست. اینقدر عجله داشتم که میخواستم فقط تورمون رو بکشم تو قایق.
دستم خورد به توپ (لنگر دوم رو زدم) و تور رو کشیدم به طرف بالا. یک ماهی و تور رو کشیدم ولی سنگین بود و با تمام قدرت وقتی دومین ماهی رو دیدم دستور دادم اولیتا تور رو بکشه بالا با من. ماهی سوم و چهارم هم پریدن تو قایق و من احساس میکردم که به من درست الهام شده بود (لنگر سوم رو زدم) و بقیه تور ماهی پنجم و ششم و یک نصف چکمه پلاستیکی.
من دوباره ماهی ها رو شمردم. شش تا ماهی احتمالا بیشتر از نصف وزن من بودند چنان به خودم میبالیدم که باورم میشد ناخدا هستم (لنگر چهارم رو زدم).
اوولیتا کریدا تور رو که در زنبیل جا داد منو بقل کرد و گفت بهترین ناخدا سینترا بونیتو خودم.
من گفتم اوولیتا اگه میگفتم هشت تا یا ده تا شاید ده تا ماهی میومد؟ اوولیتا گفت کارلوس بونیتو; اولی که گفتی حس ششمت بود و ارتباط تو با دریا و الان طمع هست و عقل. من به شش تا خیلی راضی هستم. خیلی!
از خاطرات اطاق درمان, دکتر موریس ستودگان
2
Forwarded from Hamed Morad
سلام جناب دكتر اوقات بخير. ببخشيد ميخواستم اگر مقدوره براتون مرز بين سيمپتي و رابين هود بودن تو مثلث كارپمن رو تشريح بفرماييد. چطور ميشه فقط همدردي داشت بدون اينكه رابين هودوار وارد مثلث بشيم. سپاسگزارم.
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
درود به شما
حتما مثلث خطرناک اشتفان کارپمن رو میشناسید که در روابط با بار منفی ناکارامدی رابطه رو بررسی میکنه و میگه هر شخصی میتونه تو یک رابطه نقش های قربانی Victim و ناجی Rescuer و آزارگر Persecutor رو داشته باشه. تقریبا روابط ناسالم و تخریبی هستند که افراد در این نقش ها وارد میشن. این نقش ها از طرحواره ها از زمان کودکی شروع میشه. در مثال خواهید دید.
شما از کلمه Sympathy گفتین. این کلمه در هیچ جای مثلث کارپمن استفاده نمیشه. چرا که نقش ناجی که شما رابین هود میگین ربطی به سمپتی نداره. چرا که ناجی (بخاطر درد بازتاب نشده خودش احساس همدردی داره, در مثال میبینید) خودش از نقشش استفاده میکنه تا یک کمبودی رو که ازش رنج میبره جبران کنه. کسی که در یک رابطه سمپتی یا همدلی داره کاملا متفاوت عمل میکنه. به همین دلیل ما از مثلث سالم TED
TED (the empowerment dynsmic)
در درمان استفاده میکنیم که سه نقش خلاق creature و مربی coach و چالشگر challenger رو بجای سه نقش قربانی, ناجی, ازارگر رو معرفی و با خانواده تمرین میکنیم.
شاید با مثال بهتر بتونیم اینو ببینیم; پدری از سرکار برمیگرده و میبینه که مادر به دخترش فشار میاره که از پای تلویزیون بلند شه و درسهاش رو بخونه. دختر با لج بازی مقاومت میکنه و گوش نمیده. پدر به پشتیبانی (پدر در نقش ناجی) دخترش و برای نجاتش ( دختر در نقش قربانی) مداخله کرده و میگه: ـ خانم، چه کارش داری (مادر در نقش ازارگر) ، بگذار کمی استراحت کند (دختر قربانی من). از صبح تو مدرسه کار میکرده (قربانی). ـ مادر از نوع مداخله پدر عصبی و ناراحت شده (نقش قربانی میگیره) و احساس میکنه که مورد ظلم پدر ( شوهر ازارگر) قرار گرفته، از این رو با قهر و ناراحتی اطاق رو ترک میکنه ( مادر قربانی). پدر با دیدن واکنش مادر، احساس قربانی بودن میکنه و به سوی دخترش میره (ناجی به قربانی) و میگه مادرت فقط بلده غر بزنه (مادر ازارگر و حالا پدر و دختر قربانی).
1) دختر ممکنه رو به پدر کنه و علیه مادر با او گفتگو کند (قربانی به ناجی).
2) دختر ممکن هست به عنوان ناجی مادر عمل کنه و به پدر بگه: در کار من و مامان دخالت نکن لطفا، خودم میتونم با مامان کنار بیام و میدونم چیکار کنم (ناجی به آزارگر) و اینجا دختر نقش قربانی خودش رو به مادر میده. دقت کنید که از دید چه کسی ما چه چیزی رو بررسی میکنیم.
الف) احتمالا پدر با دختر احساس همدردی میکنه چون خودش در کودکی از مادر کنترلگر رنج میبرده
ب) ممکن هست مادر از انتقاد تخریبی پدر ناراحت شده چون مداخله شوهرش اونو بیاد پدری میندازه که هیچ وقت از او پشتیبانی نکرده.
پ) ممکن هست دختر از نقش انتقاد ازارگرانه پدر و قربانی مادر رنج ببره و خودش رو مسیول محیط ازاردهنده بدونه و احساس گناه کنه.
در همه این داستان سیمپتی به عنوان همدلی نبوده بلکه نقش ناجی در هر سه مورد خودش رو نشون داده.
👈📍سوال من از شما؟ مادر کجا نقش ناجی در این داستان داره؟
بعد پاسخ شما مثلث تد رو در همین کیس توضیح خواهم داد.
حتما مثلث خطرناک اشتفان کارپمن رو میشناسید که در روابط با بار منفی ناکارامدی رابطه رو بررسی میکنه و میگه هر شخصی میتونه تو یک رابطه نقش های قربانی Victim و ناجی Rescuer و آزارگر Persecutor رو داشته باشه. تقریبا روابط ناسالم و تخریبی هستند که افراد در این نقش ها وارد میشن. این نقش ها از طرحواره ها از زمان کودکی شروع میشه. در مثال خواهید دید.
شما از کلمه Sympathy گفتین. این کلمه در هیچ جای مثلث کارپمن استفاده نمیشه. چرا که نقش ناجی که شما رابین هود میگین ربطی به سمپتی نداره. چرا که ناجی (بخاطر درد بازتاب نشده خودش احساس همدردی داره, در مثال میبینید) خودش از نقشش استفاده میکنه تا یک کمبودی رو که ازش رنج میبره جبران کنه. کسی که در یک رابطه سمپتی یا همدلی داره کاملا متفاوت عمل میکنه. به همین دلیل ما از مثلث سالم TED
TED (the empowerment dynsmic)
در درمان استفاده میکنیم که سه نقش خلاق creature و مربی coach و چالشگر challenger رو بجای سه نقش قربانی, ناجی, ازارگر رو معرفی و با خانواده تمرین میکنیم.
شاید با مثال بهتر بتونیم اینو ببینیم; پدری از سرکار برمیگرده و میبینه که مادر به دخترش فشار میاره که از پای تلویزیون بلند شه و درسهاش رو بخونه. دختر با لج بازی مقاومت میکنه و گوش نمیده. پدر به پشتیبانی (پدر در نقش ناجی) دخترش و برای نجاتش ( دختر در نقش قربانی) مداخله کرده و میگه: ـ خانم، چه کارش داری (مادر در نقش ازارگر) ، بگذار کمی استراحت کند (دختر قربانی من). از صبح تو مدرسه کار میکرده (قربانی). ـ مادر از نوع مداخله پدر عصبی و ناراحت شده (نقش قربانی میگیره) و احساس میکنه که مورد ظلم پدر ( شوهر ازارگر) قرار گرفته، از این رو با قهر و ناراحتی اطاق رو ترک میکنه ( مادر قربانی). پدر با دیدن واکنش مادر، احساس قربانی بودن میکنه و به سوی دخترش میره (ناجی به قربانی) و میگه مادرت فقط بلده غر بزنه (مادر ازارگر و حالا پدر و دختر قربانی).
1) دختر ممکنه رو به پدر کنه و علیه مادر با او گفتگو کند (قربانی به ناجی).
2) دختر ممکن هست به عنوان ناجی مادر عمل کنه و به پدر بگه: در کار من و مامان دخالت نکن لطفا، خودم میتونم با مامان کنار بیام و میدونم چیکار کنم (ناجی به آزارگر) و اینجا دختر نقش قربانی خودش رو به مادر میده. دقت کنید که از دید چه کسی ما چه چیزی رو بررسی میکنیم.
الف) احتمالا پدر با دختر احساس همدردی میکنه چون خودش در کودکی از مادر کنترلگر رنج میبرده
ب) ممکن هست مادر از انتقاد تخریبی پدر ناراحت شده چون مداخله شوهرش اونو بیاد پدری میندازه که هیچ وقت از او پشتیبانی نکرده.
پ) ممکن هست دختر از نقش انتقاد ازارگرانه پدر و قربانی مادر رنج ببره و خودش رو مسیول محیط ازاردهنده بدونه و احساس گناه کنه.
در همه این داستان سیمپتی به عنوان همدلی نبوده بلکه نقش ناجی در هر سه مورد خودش رو نشون داده.
👈📍سوال من از شما؟ مادر کجا نقش ناجی در این داستان داره؟
بعد پاسخ شما مثلث تد رو در همین کیس توضیح خواهم داد.
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
Forwarded from Dr. Morris Setudegan