Forwarded from Dr. Morris Setudegan
یک انکدوت از یک روز کاری
دکتر موریس ستودگان
مراجع ما با راه حل به ما رجوع میکنه فقط باید شنید!
یک زمان مدیر مرکز سلامتی تو داروخونه تو ونکوور بودم و یک روز کاری شلوغی بود نشسته بودم یه خانمی امدن داخل اطاق دکتر برای مشاوره دارویی. معمولا داروهای مخصوص رو تو کانتر راهنمایی نمیکردیم و اکثرا تو اطاق دکتر راهنمایی میشدن که اسرار مریض هم به هر حال محفوط باشه. دکتر انروز نبود و من مشاوره میدادم تا جایی که میدونستم. مشاوره روان درمانی البته کار داروخانه ما نبود ولی گاهی صحبتها دنباله دار میشدن.
خانم اومد تو اطاق کوچولو, سبد دارو رو گذاشت رو میز که از کانتر گرفته بود و اهی کشید و گفت: من خسته شدم از زندگی دکتر.
من داروها رو میزاشتم تو پلاستیک و کنترل میکردم. از بالای عینک نگاهی بهشون انداختم و پرسیدم این به چه معنی هستش دقیقا برای شما وقتی میگین از زندگی خسته شدین؟ باید نگران بشم و به روانپزشک طبقه بالا زنگ بزنم؟
خانوم گفت چه میدونم بچم مریض و شوهرم مریض و خودم خسته از این اوضاع خونه و ...
من پرسیدم این احساس را قبلا هم داشتین؟
گفت آره از بچگی. مامانم هر بار چیزی می شد می گفت از زندگی خسته شدم. و برای من این جمله طبیعی هستش و بارها شنیدم
پرسیدم مادرتون بعد چیکار میکرد وقتی از زندگی خسته میشد؟
گفتن مامانم معمولا یک قرص میگرن میخورد و حالش بهتر میشد.
پرسیدم شما میخواین من به شما قرصی برای این بدم.
خندید و گفت خیر.
پرسیدم فکر میکنید از من چه انتظاری دارید در حال حاضر؟
با خودش کمی فکر کرد گفت سوال جالبیه. نمیدونم. نمی دونم واقعا چه چیزی از شما میخوام. ولی میدونید....سکوت کرد به سقف دفتر نگاه کرد, یک دقیقه ارام بود و منم توجه ام به سقف جلب شد و دیدم که تو لامپ مهتابی پر از حشره های خسته از زندگی بودند که حرکتشون کند کند بود.
یهو خانوم جواب داد. چرا میدونم. دلم می خواست که یکی بهم بگه که زندگی ات در مقایسه با دیگران خیلی هم خوبه. همه چیز داری; ماشین, خونه, شوهر و بچه (من شیفته نحوه بیان و ترتیب داشته هاش که اسم برد شدم). شوهر بچه مریضت هم خب بزودی خوب میشن. برگرد خونه سر زندگیت این مسخره بازیا چیه که در میاری. اون بچه مریض منتظر تویه.
من با تعجب بهش نگاه کردم و فکر کردم چقدر خوب که خودش راه حلشو میدونه:
من از صندلی خودم بلند شدم پلاستیک دارو اماده بود گرفتم طرفشون و بهشون گفتم; بلند شین از روی صندلی, برین سر زندگیتون این مسخره بازی چیه در میارید. شما همه چیز دارید, بچه, شوهر, خونه و ماشین. حال بچه و شوهرتون هم بزودی خوب میشه و زندگیتون بهتر خواهد شد. خدانگهدار
خانم از جاش بلند شد پلاستیک دارو رو گرفت منو نگاهی کرد و گویا واقعا انتطار نداشت و گفت خدانگهدار. در رو باز کرد و گفت خوشحالم که اینو گفتید. شنیدم. مرسی دکتر و رفتند!
یک مدت بعد شاید دو ماه بعد آمده بودن برای دارویی دوباره OTC . من بر حسب اتفاق دیدمشون. جلوی در داروخانه بهشون گفتم چطورید؟ گفتش که مرسی از انوقت دیگه نگفتم که از زندگی خسته شدم. و واقعا خیلی موثر بود که بهم گفتین. چون وقتی ادم از بیرون چیزی رو میشنوه که خودش میدونه خیلی ذهنش بیدارتر میشه و خیلی آگاه تر میشه مرسی از شجاعت شما و رفتند.
@thinkpluswithus
دکتر موریس ستودگان
مراجع ما با راه حل به ما رجوع میکنه فقط باید شنید!
یک زمان مدیر مرکز سلامتی تو داروخونه تو ونکوور بودم و یک روز کاری شلوغی بود نشسته بودم یه خانمی امدن داخل اطاق دکتر برای مشاوره دارویی. معمولا داروهای مخصوص رو تو کانتر راهنمایی نمیکردیم و اکثرا تو اطاق دکتر راهنمایی میشدن که اسرار مریض هم به هر حال محفوط باشه. دکتر انروز نبود و من مشاوره میدادم تا جایی که میدونستم. مشاوره روان درمانی البته کار داروخانه ما نبود ولی گاهی صحبتها دنباله دار میشدن.
خانم اومد تو اطاق کوچولو, سبد دارو رو گذاشت رو میز که از کانتر گرفته بود و اهی کشید و گفت: من خسته شدم از زندگی دکتر.
من داروها رو میزاشتم تو پلاستیک و کنترل میکردم. از بالای عینک نگاهی بهشون انداختم و پرسیدم این به چه معنی هستش دقیقا برای شما وقتی میگین از زندگی خسته شدین؟ باید نگران بشم و به روانپزشک طبقه بالا زنگ بزنم؟
خانوم گفت چه میدونم بچم مریض و شوهرم مریض و خودم خسته از این اوضاع خونه و ...
من پرسیدم این احساس را قبلا هم داشتین؟
گفت آره از بچگی. مامانم هر بار چیزی می شد می گفت از زندگی خسته شدم. و برای من این جمله طبیعی هستش و بارها شنیدم
پرسیدم مادرتون بعد چیکار میکرد وقتی از زندگی خسته میشد؟
گفتن مامانم معمولا یک قرص میگرن میخورد و حالش بهتر میشد.
پرسیدم شما میخواین من به شما قرصی برای این بدم.
خندید و گفت خیر.
پرسیدم فکر میکنید از من چه انتظاری دارید در حال حاضر؟
با خودش کمی فکر کرد گفت سوال جالبیه. نمیدونم. نمی دونم واقعا چه چیزی از شما میخوام. ولی میدونید....سکوت کرد به سقف دفتر نگاه کرد, یک دقیقه ارام بود و منم توجه ام به سقف جلب شد و دیدم که تو لامپ مهتابی پر از حشره های خسته از زندگی بودند که حرکتشون کند کند بود.
یهو خانوم جواب داد. چرا میدونم. دلم می خواست که یکی بهم بگه که زندگی ات در مقایسه با دیگران خیلی هم خوبه. همه چیز داری; ماشین, خونه, شوهر و بچه (من شیفته نحوه بیان و ترتیب داشته هاش که اسم برد شدم). شوهر بچه مریضت هم خب بزودی خوب میشن. برگرد خونه سر زندگیت این مسخره بازیا چیه که در میاری. اون بچه مریض منتظر تویه.
من با تعجب بهش نگاه کردم و فکر کردم چقدر خوب که خودش راه حلشو میدونه:
من از صندلی خودم بلند شدم پلاستیک دارو اماده بود گرفتم طرفشون و بهشون گفتم; بلند شین از روی صندلی, برین سر زندگیتون این مسخره بازی چیه در میارید. شما همه چیز دارید, بچه, شوهر, خونه و ماشین. حال بچه و شوهرتون هم بزودی خوب میشه و زندگیتون بهتر خواهد شد. خدانگهدار
خانم از جاش بلند شد پلاستیک دارو رو گرفت منو نگاهی کرد و گویا واقعا انتطار نداشت و گفت خدانگهدار. در رو باز کرد و گفت خوشحالم که اینو گفتید. شنیدم. مرسی دکتر و رفتند!
یک مدت بعد شاید دو ماه بعد آمده بودن برای دارویی دوباره OTC . من بر حسب اتفاق دیدمشون. جلوی در داروخانه بهشون گفتم چطورید؟ گفتش که مرسی از انوقت دیگه نگفتم که از زندگی خسته شدم. و واقعا خیلی موثر بود که بهم گفتین. چون وقتی ادم از بیرون چیزی رو میشنوه که خودش میدونه خیلی ذهنش بیدارتر میشه و خیلی آگاه تر میشه مرسی از شجاعت شما و رفتند.
@thinkpluswithus
انکدوت از اطاق درمان دکتر موریس ستودگان
"هیچ کس از مرگ من ناراحت نمی شود!"
تلفن زنگ زد و پیتر معلم کلاس از من خواست که همین الان باید با رولین حرف بزنم, نمیدانم چرا ولی من وقت این چیزها را ندارم و زنگ زدم به مادرش و اونم تو اطاق عمل مشغول بود, از بخش گفتند, پدرش هم که هیچوقت جواب نمیده.
دختر 15 ساله ای با ارایش کامل ژاپنی در گوشه کلاس کز کرده و دوستش سارینا نوازشش میکرد و چیزی نمونده بود که نفسش بند بیاد از هق هق گریه (هایپر فنتلیشن).
من صداش کردم رولین نگام کن! و فوری نگام کرد و ازش خواستم با هم بریم تو اطاق مشاوره مدرسه.
رولین همراه من اومد. 15 دقیقه اول فقط گریه کرد و جعبه کلینکس رو گذاشت جلوش.
بعد 15 دقیقه من گفتم من وقت دارم هر چقدر خواستی گریه کن بعد با هم حرف میزنیم.
یک کم از لیوان اب روی میز جلوش بود نوشید و گفت; میدونید دکتر و تمام بدبختی های 9 سال گذشته رو در 49 دقیقه بدون وقفه گاهی با بغض و گریه تعریف کرد.
من در تمام 49 دقیقه هیچ چیزی نگفتم جز اینکه دو بار کاملا درکت میکنم که به این جا رسیدی!
رولین گفت من برای هیچ کس مهم نیستم و حتی بابام یک زنگ نمیزنه. تمام اخر هفته مامانم اطاق عمل بود و من فقط خونه سیگاری کشیدم و ابجو خوردم با سانیا. چرا من زنده ام از خودم میپرسم.
مطمینم اگه بمیرم هیچ کس از مرگ من ناراحت نمیشه.
من بلند شدم از جام تلفن رو برداشتم و گذاشتم رو میکروفن و زنگ زدم به پیتر. گفتم پیتر صدام میاد, گفت اره; گفتم اگه رولین بمیره تو ناراحت نمیشی؟ پیتر جواب داد طبیعتا خیلی هم ناراحت میشم. رولین از بهترین شاگردهای منه. این چه سوالیه؟ گفتم مرسی.
رولین لبخند رو لباش بود منو با تعجب نگاه میکرد و تمام ریمل صورت مهربون ناامیدش رو سیاه کرده بود و بهش گفتم همینطوری بری کارنوال هم اوکی هست یا حداقل ریمل ضد اب بخر. با هم کلی خندیدیم.
گفتم هفته بعد دوشنبه با تو و مامانت با هم صحبت میکنیم, موافقی؟ گفت خیلی!
گفتم قول میدی تا دوشنبه خودکشی نکنی. رولین میخندید گفت اره قول میدم.
گفتم اگه خواستی تا دوشنبه خودکشی کنی چیکار میکنی؟ گفت به موبایل شما زنگ میزنم.
گفتم عالی. گفتم اگه من جواب ندادم, گفت به پیتر معلمم یا سارینا بهترین دوستم.
پیتر همیشه جواب میده اینو مطمین بودم.
گفتم عالی. حالا برین سر کلاس که تنها نباشین تا دوشنبه عصر با مامان همینجا.
رولین گفت دکتر مرسی که اینقدر گوش کردید و با لبخند ملایمی رفت.
گاهی مشاوره چیز زیادی نیاز نداره جز امیدبخشی!
@thinkpluswithus
"هیچ کس از مرگ من ناراحت نمی شود!"
تلفن زنگ زد و پیتر معلم کلاس از من خواست که همین الان باید با رولین حرف بزنم, نمیدانم چرا ولی من وقت این چیزها را ندارم و زنگ زدم به مادرش و اونم تو اطاق عمل مشغول بود, از بخش گفتند, پدرش هم که هیچوقت جواب نمیده.
دختر 15 ساله ای با ارایش کامل ژاپنی در گوشه کلاس کز کرده و دوستش سارینا نوازشش میکرد و چیزی نمونده بود که نفسش بند بیاد از هق هق گریه (هایپر فنتلیشن).
من صداش کردم رولین نگام کن! و فوری نگام کرد و ازش خواستم با هم بریم تو اطاق مشاوره مدرسه.
رولین همراه من اومد. 15 دقیقه اول فقط گریه کرد و جعبه کلینکس رو گذاشت جلوش.
بعد 15 دقیقه من گفتم من وقت دارم هر چقدر خواستی گریه کن بعد با هم حرف میزنیم.
یک کم از لیوان اب روی میز جلوش بود نوشید و گفت; میدونید دکتر و تمام بدبختی های 9 سال گذشته رو در 49 دقیقه بدون وقفه گاهی با بغض و گریه تعریف کرد.
من در تمام 49 دقیقه هیچ چیزی نگفتم جز اینکه دو بار کاملا درکت میکنم که به این جا رسیدی!
رولین گفت من برای هیچ کس مهم نیستم و حتی بابام یک زنگ نمیزنه. تمام اخر هفته مامانم اطاق عمل بود و من فقط خونه سیگاری کشیدم و ابجو خوردم با سانیا. چرا من زنده ام از خودم میپرسم.
مطمینم اگه بمیرم هیچ کس از مرگ من ناراحت نمیشه.
من بلند شدم از جام تلفن رو برداشتم و گذاشتم رو میکروفن و زنگ زدم به پیتر. گفتم پیتر صدام میاد, گفت اره; گفتم اگه رولین بمیره تو ناراحت نمیشی؟ پیتر جواب داد طبیعتا خیلی هم ناراحت میشم. رولین از بهترین شاگردهای منه. این چه سوالیه؟ گفتم مرسی.
رولین لبخند رو لباش بود منو با تعجب نگاه میکرد و تمام ریمل صورت مهربون ناامیدش رو سیاه کرده بود و بهش گفتم همینطوری بری کارنوال هم اوکی هست یا حداقل ریمل ضد اب بخر. با هم کلی خندیدیم.
گفتم هفته بعد دوشنبه با تو و مامانت با هم صحبت میکنیم, موافقی؟ گفت خیلی!
گفتم قول میدی تا دوشنبه خودکشی نکنی. رولین میخندید گفت اره قول میدم.
گفتم اگه خواستی تا دوشنبه خودکشی کنی چیکار میکنی؟ گفت به موبایل شما زنگ میزنم.
گفتم عالی. گفتم اگه من جواب ندادم, گفت به پیتر معلمم یا سارینا بهترین دوستم.
پیتر همیشه جواب میده اینو مطمین بودم.
گفتم عالی. حالا برین سر کلاس که تنها نباشین تا دوشنبه عصر با مامان همینجا.
رولین گفت دکتر مرسی که اینقدر گوش کردید و با لبخند ملایمی رفت.
گاهی مشاوره چیز زیادی نیاز نداره جز امیدبخشی!
@thinkpluswithus
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
به تمام خانواده های ایرانی که فرزندان خود را در این حادثه جانگداز یکبار دیگر به خاطر سو مدیریت سران کشور از دست داده اند از صمیم قلب تسلیت میگوییم.
+Think
+Think
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
باید بدونیم که خودشناسی یکی از مهمترین مهارت های ده گانه انسانی هست. و خود آگاهی در قالب خودشناسی از دید روانشناسی (که ادبیات پر مایه پارسی هم میگه گر به خود آیی به خدایی رسی) در واقع این هست که اول سیستم روانی یک انسان و عملکردهای طبیعی آن را بشناسیم. باید اگاه باشیم که روان ما تحت چه سیستم و ضوابطی کنش و واکنش داره و چگونه رخدادهای های پیرامون را پردازش می کنه و به آن ها پاسخ میده. بعد از شناخت این کنش و واکنشهای سیستم روان ما باید به چند مهم بپردازیم - که اینجا سوال شما رو در بر میگیره - باید بدونیم که سیستم روان من (نوعی) به چه صورت هست و طبق چه مکانیسم های دفاعی در چه شرایط خاصی عمل میکنه و ایا آن ها چه مقدار سالم و مثبت و چه قدر نا سالم و منفی هستند؟
به همین سبب اصل روانشناسی رویکرد شناختی میگه، آن چیزی که باعث واکنش انسان ها به اتفاقات پیرامونش میشه, در واقع خود اتفاق فقط نیست بلکه برداشت و پردازشی هست که شخص از آن رخداد داره. مثلا وقتی ما مدیر مون به ما میگه که ما دیگه نمیتونیم تو این سازمان کار کنیم, هم میتونیم این رو یک شانس ببینیم برای یک شغل دیگه و هم اینکه یک مصیبت که دیگه پایان همه چیز میتونه باشه و این به اموخته ها و مهارت ما از سیستم در کودکی و طی زمان تا ان موقع مربوط خواهد شد. و در نتیجه سیستم روان ما طوری ساخته شده که در واکنش به داده های متفاوت افکار مختلفی هم تولید می کنه و ما با توجه به این نوع افکار هیجان های گوناگونی رو با شدت های متفاوت تجربه می کنیم. حالا باید منشا این افکار رو بشناسیم. چرا بعضی از ما افکار مثبت داریم و بعضی فکر منفی در موقعیت مشابه؟ که جواب من در اینجا به قسمتی از سوال شما میتونه پاسخ بده. ولی میخوام دیدگاه شناختی رفتاری، که ذهن ما رو مثل یک کامپیوتر (داده -> پردازش-> خروجی) در نظر می گیره رو کوتاه نگاه کنیم در ذهن ما (کنش -> پردازش-> واکنش) صورت میگیره که در پردازش قسمت اصلی افکار منفی حاصل میشه . یعنی ذهن ما داده را که به آن وارد می شود پردازش میکنه و درنهایت خروجی آن، همان رفتار و واکنش های ما به اتفاقات پیرامون هست. چیزی که در روانشانسی و خوداگاهی مهم هست مکانیزم پردازش در ذهن ماست. من قبلا در مورد واژه ها و سوژه های ذهنی که منبع اصلی پردازش هستند صحبت کردم. ذهن ما رو میتونیم مثل یک منشور در نظر بگیریم که یک دسته نور ابی به اون میتابه ولی منشور نور رو میشکنه و یک رنگین کمان از اون میسازه و این رنگین کمان تمثیلی واکنش و رفتار ما رو نشان میده. مهم اینجاست که قانون یا قاعده یا عملکرد یا مکانیزمی که پردازش داده ها در ذهن ما رو تعیین میکنه برمیگرده به دوران کودکی و اموخته های ما از سیستم مانند والدین, همسالان و محیط که باورهای ما رو شکل میده. این باور ها ،📍 باور بنیادین هستند که شامل افکار ما در مورد خودمون، دیگران و محیط و اینده و اهداف ما هستند. مثلا مراقبت بیش از اندازه والدین از کودک میتونه به کودک یک باور بنیادی بده که ناتوان هست. یا ایراد گیری مداوم والدین از کودک میتونه در کودک این باور بنیادین رو بسازه که من همیشه مقصرم. و یا وقتی کودکی از والدین خود توجه کافی رو کسب نمیکنه این باور بنیادین رو در خودش میسازه که من کم ارزش هستم و لایق دوست داشتن و توجه نیستم.
مهم اینجا میتونه باشه که بر اثر تجربه های تکرار شده این باورهای بنیادین از کودکی میتونه بر اساس تجربه و مکررات رفتاری سیستم شکل مثبت و یا منفی به خودش بگیره. این باورها برای فرد شناخته شده نیستند و عمیقا در ناخوداگاه جای دارند ولی میدونیم باورهای منفی به طور ناهشیارانه هیجان منفی میسازند و سیستم روان ما سعی در مقابله با آن هیجان ها رو داره. و مکانیزم دفاعی میتونه یک مکانیزم کمکی بنام 📍مفروضه شرطی در ذهن کودک باشه. مثلا کودکی که احساس کمبود توجه میکنه میتونه در مدرسه انقدر کوشا باشه که توجه سیستم رو کاملا به خودش جلب کنه. این کودک فرض میکنه که اگر من در مدرسه خوب باشم پدر و مادر و معلم مرا دوست خواهند داشت (مفروضه شرطی) ولی گاهی کودک میتونه دست به کارهای ناهنجار برای جلب توجه بزنه که عواقبش براش قابل پیش بینی نباشه.
در هر صورت باورهای بنیادی مثبت یا منفی و مفروضه های شرطی عمیقا در ناخوداگاه ما جای دارند و در حالت طبیعی قابل دسترسی نیستند و در خودشناسی به این مکانیزم ها و مفروضه ها نزدیک میشویم. باید بگیم که باورهای بنیادی ما همون عینک های معروفی هستند که به چشم خود زده ایم و دنیا رو از ان عینکها دیده, قضاوت و محکوم کرده و مهمتر از همه فرافکنی میکنیم.
👈حالا چرا در خودشناسی به احساسهای منفی باید جای خاص بدیم. زیرا برای مقابله با باورهای بنیادین منفی خودمون باید بدونیم از چه مفروضه های شرطی استفاده می کنیم و این مفروضه ها درست هستند و چه قدر نادرست.
ادامه داره ...
1
به همین سبب اصل روانشناسی رویکرد شناختی میگه، آن چیزی که باعث واکنش انسان ها به اتفاقات پیرامونش میشه, در واقع خود اتفاق فقط نیست بلکه برداشت و پردازشی هست که شخص از آن رخداد داره. مثلا وقتی ما مدیر مون به ما میگه که ما دیگه نمیتونیم تو این سازمان کار کنیم, هم میتونیم این رو یک شانس ببینیم برای یک شغل دیگه و هم اینکه یک مصیبت که دیگه پایان همه چیز میتونه باشه و این به اموخته ها و مهارت ما از سیستم در کودکی و طی زمان تا ان موقع مربوط خواهد شد. و در نتیجه سیستم روان ما طوری ساخته شده که در واکنش به داده های متفاوت افکار مختلفی هم تولید می کنه و ما با توجه به این نوع افکار هیجان های گوناگونی رو با شدت های متفاوت تجربه می کنیم. حالا باید منشا این افکار رو بشناسیم. چرا بعضی از ما افکار مثبت داریم و بعضی فکر منفی در موقعیت مشابه؟ که جواب من در اینجا به قسمتی از سوال شما میتونه پاسخ بده. ولی میخوام دیدگاه شناختی رفتاری، که ذهن ما رو مثل یک کامپیوتر (داده -> پردازش-> خروجی) در نظر می گیره رو کوتاه نگاه کنیم در ذهن ما (کنش -> پردازش-> واکنش) صورت میگیره که در پردازش قسمت اصلی افکار منفی حاصل میشه . یعنی ذهن ما داده را که به آن وارد می شود پردازش میکنه و درنهایت خروجی آن، همان رفتار و واکنش های ما به اتفاقات پیرامون هست. چیزی که در روانشانسی و خوداگاهی مهم هست مکانیزم پردازش در ذهن ماست. من قبلا در مورد واژه ها و سوژه های ذهنی که منبع اصلی پردازش هستند صحبت کردم. ذهن ما رو میتونیم مثل یک منشور در نظر بگیریم که یک دسته نور ابی به اون میتابه ولی منشور نور رو میشکنه و یک رنگین کمان از اون میسازه و این رنگین کمان تمثیلی واکنش و رفتار ما رو نشان میده. مهم اینجاست که قانون یا قاعده یا عملکرد یا مکانیزمی که پردازش داده ها در ذهن ما رو تعیین میکنه برمیگرده به دوران کودکی و اموخته های ما از سیستم مانند والدین, همسالان و محیط که باورهای ما رو شکل میده. این باور ها ،📍 باور بنیادین هستند که شامل افکار ما در مورد خودمون، دیگران و محیط و اینده و اهداف ما هستند. مثلا مراقبت بیش از اندازه والدین از کودک میتونه به کودک یک باور بنیادی بده که ناتوان هست. یا ایراد گیری مداوم والدین از کودک میتونه در کودک این باور بنیادین رو بسازه که من همیشه مقصرم. و یا وقتی کودکی از والدین خود توجه کافی رو کسب نمیکنه این باور بنیادین رو در خودش میسازه که من کم ارزش هستم و لایق دوست داشتن و توجه نیستم.
مهم اینجا میتونه باشه که بر اثر تجربه های تکرار شده این باورهای بنیادین از کودکی میتونه بر اساس تجربه و مکررات رفتاری سیستم شکل مثبت و یا منفی به خودش بگیره. این باورها برای فرد شناخته شده نیستند و عمیقا در ناخوداگاه جای دارند ولی میدونیم باورهای منفی به طور ناهشیارانه هیجان منفی میسازند و سیستم روان ما سعی در مقابله با آن هیجان ها رو داره. و مکانیزم دفاعی میتونه یک مکانیزم کمکی بنام 📍مفروضه شرطی در ذهن کودک باشه. مثلا کودکی که احساس کمبود توجه میکنه میتونه در مدرسه انقدر کوشا باشه که توجه سیستم رو کاملا به خودش جلب کنه. این کودک فرض میکنه که اگر من در مدرسه خوب باشم پدر و مادر و معلم مرا دوست خواهند داشت (مفروضه شرطی) ولی گاهی کودک میتونه دست به کارهای ناهنجار برای جلب توجه بزنه که عواقبش براش قابل پیش بینی نباشه.
در هر صورت باورهای بنیادی مثبت یا منفی و مفروضه های شرطی عمیقا در ناخوداگاه ما جای دارند و در حالت طبیعی قابل دسترسی نیستند و در خودشناسی به این مکانیزم ها و مفروضه ها نزدیک میشویم. باید بگیم که باورهای بنیادی ما همون عینک های معروفی هستند که به چشم خود زده ایم و دنیا رو از ان عینکها دیده, قضاوت و محکوم کرده و مهمتر از همه فرافکنی میکنیم.
👈حالا چرا در خودشناسی به احساسهای منفی باید جای خاص بدیم. زیرا برای مقابله با باورهای بنیادین منفی خودمون باید بدونیم از چه مفروضه های شرطی استفاده می کنیم و این مفروضه ها درست هستند و چه قدر نادرست.
ادامه داره ...
1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
❤️ادامه خودشناسی ...
چه چیزی باید در احساس ما احیا بشه تا بتونیم افکار خودایند ما رو بشناسیم.
شناخت افکار خودایند منفی ما در موقعیت های متفاوت میتونه کمک بزرگی باشه که هیجانها و احساس های خودمون رو بشناسیم. مثلا ما مدیر یک سازمان میشیم و باید اولین جلسه مدیریت رو برنامه ریزی کنیم و جلسه رو برگزار کنیم.
■ موقعیت; مدیر جدید اولین نشست با تمام تیم و مدیریت جلسه
□ افکار خودآیند منفی; اگه تو جلسه یکی سوالی پرسید و ندونستم ابرو ریزی میشه و اگه بفهمن من برای همه سوالها نمیتونم پاسخی داشته باشم, احتمالا منو دیگه قبول نخواهند داشت و ممکنه دراز مدت شغلم رو از دست بدم.
● هیجان این فرآیند; اضطراب
در خودشناسی و خودآگاهی ما این سه مورد مهم رو در موقعیت های متفاوت میتونیم بررسی کنیم . با انجام این کار به طور مدام میتونیم به سطح خودآگاهی بالایی برسیم که افکار خودآیند منفی ما که ریشه در باورهای بنیادین منفی ما دارند رو بشناسیم و در بهینه سازی و مدیریت هیجان ها کوشا باشیم.
قدم اخر خوداگاهی در وافع بررسی و اگاهی در مورد خطاهای شناختی ماست. حتما عکس گربه ای که خودش رو در اینه شیر میبینه یا سیب پوسیده ای که جلوی ان تمیز و قرمز و بشاش به نظر میرسه رو دیدین. اینها به خطای شناختی باور دارند. یا در داستانها مادر ناتنی که جلوی اینه وامیستاد و از اینه میپرسید اینه روی دیوار زیباترین زن جهان کیه و میشنید که اینه میگفت شما هستید. اینها خطاهای شناختی هستند.
👈در واقع هشت نوع خطای شناختی وجود داره;
1. تفکر همه یا هیچ: ببنش سیاه یا سفید.
بجای اینکه یک موقعیت به شکل پروسه و پیوسته نگاه بشه ان رو به دو قطب ضد هم تبدیل میکنند مثل بد و خوب. من اگه موفق نشم پس کاملا شکست خورده ام ولی اینرو یک پروسه تغییر یا شانس جدید نمیبینند.
2. فاجعه سازی: انهایی که آینده را فقط منفی میبینند.اگر فلان کار نشود من اشفته و مضطرب خواهم شد و دیگر قادر به کاری نخواهم شد.
3. بی اعتبار کردن یا دست کم گرفتن جنبه های مثبت: شخص کاری را مثبت انجام میدهد و موفق میشود ولی گمان میبرد که در واقع فقط شانس اورده وگرنه لایق ان نیست. یک پروسه غیر منطقی از احساس بی کفایت بودن .
4. استدلال هیجانی: شخص چیزی را حس میکند و قویا باور دارد انطور است و از همه شواهد مخالف چشم پوشی میکند. با اینکه در ازدواج دوم خوشبختم و همه چیز دارم ولی باز احساس میکنم شکست خورده ام.
5. برچسب زدن: با برچسب های کلی نگری و کلی گویی بدون در نظر گرفتن دلایل منطقی.
او کلا ادم بدی هست . من کلا همیشه در رابطه ها شکست خورده ام. هر کسی انجا برود کافر است. همه غیر مسیحیان کثیفند.
6. ذهن خوانی: شخص فکر میکند که براحتی میتواند فکر دیگران را بخواند. او فکر میکند که من چیزی نمیدانم. با این رفتارش نشان میدهد که ....
7. تعمیم بیش از حد : تعمیم دادن یک موقعیت بر همه موقعیت های مشابه.
چون در پروژه قبل موفق نشدم پس در هیچ پروژه ای ....
چون در رابطه اول بدبخت شدم پس من اهل رابطه نیستم....
چون شوهرم الکل میخورد و کتک میزد پس همه الکلیها ...
8. شخصی سازی: هر چیزی را به خود میگیرند.
چون صبح در خیابان به من سلام نکرد پس از من متنفر است .
چون معلم به من صفر داد پس احتمالا از جنوبی ها متنفر است
چون خواهر شوهرم با من حرف نزد در مهمانی پس میخواهد پیش دیگران مرا ضایع کند....
در نهایت باید بگم شناسایی و پیدا کردن آگاهی
در موارد بالا میتونه به ما کمک فراوان کنه که در مهارتهای دیگه هم موفق باشیم.
مثلا در یک دوره پر سترس برای کنترل سترس باید اول بتونیم موقعیت های سترس زای زندگی را پیدا کنیم بعد افکار خود آیندی که منجر به این اضطراب میشه رو بشناسیم و در مرحله بعد خطاهای شناختی و مفروضه های شرطی و در نهایت باور بنیادین خودمون رو بشناسیم. این از یک پروسه خودشناسی رو میتونه پشتیبانی کنه.
امیدوارم این پاسخ من کمکی برای پاسخ به سوال شما در خودشناسی بیشتر بوده باشه.
ارادتمند ستودگان +Think
2
چه چیزی باید در احساس ما احیا بشه تا بتونیم افکار خودایند ما رو بشناسیم.
شناخت افکار خودایند منفی ما در موقعیت های متفاوت میتونه کمک بزرگی باشه که هیجانها و احساس های خودمون رو بشناسیم. مثلا ما مدیر یک سازمان میشیم و باید اولین جلسه مدیریت رو برنامه ریزی کنیم و جلسه رو برگزار کنیم.
■ موقعیت; مدیر جدید اولین نشست با تمام تیم و مدیریت جلسه
□ افکار خودآیند منفی; اگه تو جلسه یکی سوالی پرسید و ندونستم ابرو ریزی میشه و اگه بفهمن من برای همه سوالها نمیتونم پاسخی داشته باشم, احتمالا منو دیگه قبول نخواهند داشت و ممکنه دراز مدت شغلم رو از دست بدم.
● هیجان این فرآیند; اضطراب
در خودشناسی و خودآگاهی ما این سه مورد مهم رو در موقعیت های متفاوت میتونیم بررسی کنیم . با انجام این کار به طور مدام میتونیم به سطح خودآگاهی بالایی برسیم که افکار خودآیند منفی ما که ریشه در باورهای بنیادین منفی ما دارند رو بشناسیم و در بهینه سازی و مدیریت هیجان ها کوشا باشیم.
قدم اخر خوداگاهی در وافع بررسی و اگاهی در مورد خطاهای شناختی ماست. حتما عکس گربه ای که خودش رو در اینه شیر میبینه یا سیب پوسیده ای که جلوی ان تمیز و قرمز و بشاش به نظر میرسه رو دیدین. اینها به خطای شناختی باور دارند. یا در داستانها مادر ناتنی که جلوی اینه وامیستاد و از اینه میپرسید اینه روی دیوار زیباترین زن جهان کیه و میشنید که اینه میگفت شما هستید. اینها خطاهای شناختی هستند.
👈در واقع هشت نوع خطای شناختی وجود داره;
1. تفکر همه یا هیچ: ببنش سیاه یا سفید.
بجای اینکه یک موقعیت به شکل پروسه و پیوسته نگاه بشه ان رو به دو قطب ضد هم تبدیل میکنند مثل بد و خوب. من اگه موفق نشم پس کاملا شکست خورده ام ولی اینرو یک پروسه تغییر یا شانس جدید نمیبینند.
2. فاجعه سازی: انهایی که آینده را فقط منفی میبینند.اگر فلان کار نشود من اشفته و مضطرب خواهم شد و دیگر قادر به کاری نخواهم شد.
3. بی اعتبار کردن یا دست کم گرفتن جنبه های مثبت: شخص کاری را مثبت انجام میدهد و موفق میشود ولی گمان میبرد که در واقع فقط شانس اورده وگرنه لایق ان نیست. یک پروسه غیر منطقی از احساس بی کفایت بودن .
4. استدلال هیجانی: شخص چیزی را حس میکند و قویا باور دارد انطور است و از همه شواهد مخالف چشم پوشی میکند. با اینکه در ازدواج دوم خوشبختم و همه چیز دارم ولی باز احساس میکنم شکست خورده ام.
5. برچسب زدن: با برچسب های کلی نگری و کلی گویی بدون در نظر گرفتن دلایل منطقی.
او کلا ادم بدی هست . من کلا همیشه در رابطه ها شکست خورده ام. هر کسی انجا برود کافر است. همه غیر مسیحیان کثیفند.
6. ذهن خوانی: شخص فکر میکند که براحتی میتواند فکر دیگران را بخواند. او فکر میکند که من چیزی نمیدانم. با این رفتارش نشان میدهد که ....
7. تعمیم بیش از حد : تعمیم دادن یک موقعیت بر همه موقعیت های مشابه.
چون در پروژه قبل موفق نشدم پس در هیچ پروژه ای ....
چون در رابطه اول بدبخت شدم پس من اهل رابطه نیستم....
چون شوهرم الکل میخورد و کتک میزد پس همه الکلیها ...
8. شخصی سازی: هر چیزی را به خود میگیرند.
چون صبح در خیابان به من سلام نکرد پس از من متنفر است .
چون معلم به من صفر داد پس احتمالا از جنوبی ها متنفر است
چون خواهر شوهرم با من حرف نزد در مهمانی پس میخواهد پیش دیگران مرا ضایع کند....
در نهایت باید بگم شناسایی و پیدا کردن آگاهی
در موارد بالا میتونه به ما کمک فراوان کنه که در مهارتهای دیگه هم موفق باشیم.
مثلا در یک دوره پر سترس برای کنترل سترس باید اول بتونیم موقعیت های سترس زای زندگی را پیدا کنیم بعد افکار خود آیندی که منجر به این اضطراب میشه رو بشناسیم و در مرحله بعد خطاهای شناختی و مفروضه های شرطی و در نهایت باور بنیادین خودمون رو بشناسیم. این از یک پروسه خودشناسی رو میتونه پشتیبانی کنه.
امیدوارم این پاسخ من کمکی برای پاسخ به سوال شما در خودشناسی بیشتر بوده باشه.
ارادتمند ستودگان +Think
2
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
👆👆👆👆👆👆 با درود و سپاس از سوال بسیار مفید شما.
🙏یه سوال 👇
درسته که توجه به احساس های مثبت بخش مهمی از خود آگاهی هستش ولی چرا بیشتر گفته میشه برای رسیدن به خود آگاهی در سطح بالا باید به طور دقیق روی احساس های منفی تمرکز کرد در صورتی که برای ما ناراحت کننده هست ؟
🙏یه سوال 👇
درسته که توجه به احساس های مثبت بخش مهمی از خود آگاهی هستش ولی چرا بیشتر گفته میشه برای رسیدن به خود آگاهی در سطح بالا باید به طور دقیق روی احساس های منفی تمرکز کرد در صورتی که برای ما ناراحت کننده هست ؟
Forwarded from Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015 (دکتر موریس ستودگان)
📍 دکتر موریس ستودگان
تاکنون کلمه Stalking را شنیده اید. ستاکینگ یک واژه جدید است که بزودی در جداول اختلالات درج خواهد شد و این بدین معنی میباشد.
که تعقیب شخصی بدون خواسته و اجازه او و حتی اغلب بدون اطلاع او شکل میگیرد. مثلا ساده ترین نوع ان چک کردن اکانت تلگرام و یا واتس اپ شخصی و کنترل انکه چه زمانی انلاین بوده... (که ناشی از عدم اطمینان میباشد)
در واقع نظارت ناخواسته و یا نظارت مکرر توسط یک شخص یا گروهی نسبت به شخص دیگر (قربانی) است. این جزو رفتارهای خشونت امیز علیه شخص قربانی تعریف میشود. گاهی این کنترل stalking با آزار و اذیت و گاهی با ایجاد وحشت یا اخاذی احساسی و همچنین باج گیری بهمراه است. stalking ممکن است دراز مدت و یا کوتاه مدت باشد و شامل پیگیری یک یا چند قربانی یا مانیترینگ (نظارت) بر رفتار آنها باشد. البته میتوان گفت که همه سازمانهای امنیتی از این سیستم مانند مانیترینگ شنود استفاده میکنند.
در کشورهای اروپایی شخص قربانی حق شکایت از Stalker (تعقیب کننده) را دارد.
امروزه در روابط افراد از این تکنیک فراوان استفاده میکنند که در واقع نوعی سو اطمینان به شخص مقابل است. این رفتار میتواند به اختلالها و مشکلات جدی تری تبدیل شود. در پروسه های درمان از مراجعین میخواهیم که از همسر خود بخواهند برای تلفن رمز عبور PW تهیه کنند تا این رفتار ترک شود. طبیعتا بروی اعتماد بنفس شخص Stalker هم کار میشود. چون این رفتار نتیجه حسادت و عدم اطمینان است, میتوان با گرایش های متفاوت درمان کرد.
این رفتار در مدارس اکنون در بین جوانان یک معضل بزرگی شده است. ما مشاورین در مدرسه به این پدیده باید کمی بیشتر دقت کنیم تا جوانان ان.را در رابطه های خود به عنوان راه حل نگاه نکنند.
@thinkpluswithus
#drmorrissetudegan
تاکنون کلمه Stalking را شنیده اید. ستاکینگ یک واژه جدید است که بزودی در جداول اختلالات درج خواهد شد و این بدین معنی میباشد.
که تعقیب شخصی بدون خواسته و اجازه او و حتی اغلب بدون اطلاع او شکل میگیرد. مثلا ساده ترین نوع ان چک کردن اکانت تلگرام و یا واتس اپ شخصی و کنترل انکه چه زمانی انلاین بوده... (که ناشی از عدم اطمینان میباشد)
در واقع نظارت ناخواسته و یا نظارت مکرر توسط یک شخص یا گروهی نسبت به شخص دیگر (قربانی) است. این جزو رفتارهای خشونت امیز علیه شخص قربانی تعریف میشود. گاهی این کنترل stalking با آزار و اذیت و گاهی با ایجاد وحشت یا اخاذی احساسی و همچنین باج گیری بهمراه است. stalking ممکن است دراز مدت و یا کوتاه مدت باشد و شامل پیگیری یک یا چند قربانی یا مانیترینگ (نظارت) بر رفتار آنها باشد. البته میتوان گفت که همه سازمانهای امنیتی از این سیستم مانند مانیترینگ شنود استفاده میکنند.
در کشورهای اروپایی شخص قربانی حق شکایت از Stalker (تعقیب کننده) را دارد.
امروزه در روابط افراد از این تکنیک فراوان استفاده میکنند که در واقع نوعی سو اطمینان به شخص مقابل است. این رفتار میتواند به اختلالها و مشکلات جدی تری تبدیل شود. در پروسه های درمان از مراجعین میخواهیم که از همسر خود بخواهند برای تلفن رمز عبور PW تهیه کنند تا این رفتار ترک شود. طبیعتا بروی اعتماد بنفس شخص Stalker هم کار میشود. چون این رفتار نتیجه حسادت و عدم اطمینان است, میتوان با گرایش های متفاوت درمان کرد.
این رفتار در مدارس اکنون در بین جوانان یک معضل بزرگی شده است. ما مشاورین در مدرسه به این پدیده باید کمی بیشتر دقت کنیم تا جوانان ان.را در رابطه های خود به عنوان راه حل نگاه نکنند.
@thinkpluswithus
#drmorrissetudegan
Forwarded from Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015 (دکتر موریس ستودگان)
📍 ترجمه و تهیه: دکتر موریس ستودگان
📖 منبع: از وب سایت رسمی دولت ایالات متحده
👈 زورگویی یا اخاذی Bullying
👈حمله سایبری Cyberbullying
📍بولینگ یا زورگویی به عنوان یک ازار چیست؟
زورگویی یا قلدری یک رفتار ناپسندیده و پرخاشگرانه در بین کودکان در سنین مدرسه است که بخاطر عدم تعادل قدرت واقعی یا درک کافی از قدرت رخ میدهد. این رفتارهای برنامه ریزی شده معمولا تکرار میشوند و یا پتانسیل تکرار شدن ان در طول زمان وجود دارد. هر دو کودک که مورد آزار و اذیت قرار می گیرند و دیگران را مورد آزار و اذیت قرار می دهند ممکن است مشکلات جدی روانی داشته باشند.
برای اینکه این رفتار زورگویی و اخاذی طبقه بنده و تعریف شود ، باید هم پرخاشگرانه باشد و هم شامل یکی از موارد زیر نیز باشد:
🔺 عدم تعادل قدرت: كودكانی كه از قدرت خود سو استفاده می كنند - مثل قدرت بدنی، دسترسی به اطلاعات شرم آور در مورد دیگران - برای كنترل یا آسیب رساندن به دیگران.
عدم تعادل در برخورد و استفاده از قدرت می تواند با گذشت زمان و در شرایط مختلف تغییر کند ، حتی اگر افراد یکسانی را درگیر کند.
🔺 تکرار رفتار: رفتارهای زورگویانه و قلدری یا اخاذی معمولا بیش از یک بار اتفاق می افتند و یا ممکن است پتانسیل بیش از یک بار اتفاق موجود باشد.
🔺 زورگویی و اخاذی شامل اقداماتی از قبیل تهدید ، انتشار شایعات، حمله جسمی یا کلامی به شخص قربانی و محروم کردن شخصی از یک گروه از روی قصد و با هدف معین ازار است.
📍 انواع زورگویی
🔺 زورگویی کلامی گفتن یا نوشتن چیزهای بدجنسانه ست. زورگویی کلامی شامل موارد زیر است:
👀 سربسر گذاشتن برای اذیت کردن قربانی
👀 نامگذاری افراد
👀 استفاده از لغات جنسیتی نامناسب
👀 طعنه زدن
👀 تهدید برای ایجاد آسیب
🔺 زورگویی اجتماعی ، که گاه به آن اخاذی در رابطه نیز گفته می شود ، آسیب رساندن به شهرت یا روابط شخص را شامل می شود که معمولا در مخل کار نیز مشاهده میشود. زورگویی از نوع اجتماعی ان شامل موارد زیر است:
👀 ترک شخصی بدون اگاه سازی
👀 اموزش به فرزندان که با شخص خاصی دوست نباشند
👀 پخش شایعات در مورد شخصی
👀 شرمنده کردن کسی در ملاء عام
🔺 زورگیری جسمی شامل صدمه زدن به بدن یا اموال شخص است که شامل موارد زیر است:
👀ضربات / لگد زدن / نیشگون گرفتن
👀تف کردن
👀 تنه زدن / هل دادن
👀 گرفتن یا شکستن چیزهای شخص
👀 انجام حرکات با انگشت شصت یا انگشت وسط که نماد بی ادبیست
📍 کجا و چه هنگامی زورگویی اتفاق می افتد؟
زورگویی در مدرسه می تواند در ساعات قبل یا بعد از مدرسه رخ دهد. در حالی که بیشتر زورگیری گزارش شده در زمان مدرسه اتفاق می افتند. درصد قابل توجهی نیز در مکان هایی مانند در زمین های بازی و ورزش و یا اتوبوس اتفاق می افتند. در راه مدرسه یا خانه, در محله یا حتی اینترنت یا سایبری نیز می تواند اتفاق بیفتد.
📍امار در مورد زورگویی
دو منبع اطلاعات فدرال جمع آوری شده در مورد زورگویی جوانان وجود دارد:
👈 1. امار مکمل جرایم مدارس (مرکز ملی آمار آموزش و پروزش و اخبار دادگستری) نشان می دهد که در سطح کشور، در حدود 20٪ دانش آموزان در سنین 12-18 سال زورگویی را تجربه کرده اند.
👈 2. سیستم نظارت بر رفتار ریسکی در جوانان 2017 (مراکز کنترل و پیشگیری از بیماری ها) نشان می دهد که، در سطح کشور, 19٪ دانش آموزان در کلاس های 9 تا 12 گزارش شده است که در 12 ماه قبل از نظرسنجی در ساختمان مدرسه مورد ضرب و شتم قرار گرفته اند.
@thinkpluswithus
#drmorrissetudegan
📖 منبع: از وب سایت رسمی دولت ایالات متحده
👈 زورگویی یا اخاذی Bullying
👈حمله سایبری Cyberbullying
📍بولینگ یا زورگویی به عنوان یک ازار چیست؟
زورگویی یا قلدری یک رفتار ناپسندیده و پرخاشگرانه در بین کودکان در سنین مدرسه است که بخاطر عدم تعادل قدرت واقعی یا درک کافی از قدرت رخ میدهد. این رفتارهای برنامه ریزی شده معمولا تکرار میشوند و یا پتانسیل تکرار شدن ان در طول زمان وجود دارد. هر دو کودک که مورد آزار و اذیت قرار می گیرند و دیگران را مورد آزار و اذیت قرار می دهند ممکن است مشکلات جدی روانی داشته باشند.
برای اینکه این رفتار زورگویی و اخاذی طبقه بنده و تعریف شود ، باید هم پرخاشگرانه باشد و هم شامل یکی از موارد زیر نیز باشد:
🔺 عدم تعادل قدرت: كودكانی كه از قدرت خود سو استفاده می كنند - مثل قدرت بدنی، دسترسی به اطلاعات شرم آور در مورد دیگران - برای كنترل یا آسیب رساندن به دیگران.
عدم تعادل در برخورد و استفاده از قدرت می تواند با گذشت زمان و در شرایط مختلف تغییر کند ، حتی اگر افراد یکسانی را درگیر کند.
🔺 تکرار رفتار: رفتارهای زورگویانه و قلدری یا اخاذی معمولا بیش از یک بار اتفاق می افتند و یا ممکن است پتانسیل بیش از یک بار اتفاق موجود باشد.
🔺 زورگویی و اخاذی شامل اقداماتی از قبیل تهدید ، انتشار شایعات، حمله جسمی یا کلامی به شخص قربانی و محروم کردن شخصی از یک گروه از روی قصد و با هدف معین ازار است.
📍 انواع زورگویی
🔺 زورگویی کلامی گفتن یا نوشتن چیزهای بدجنسانه ست. زورگویی کلامی شامل موارد زیر است:
👀 سربسر گذاشتن برای اذیت کردن قربانی
👀 نامگذاری افراد
👀 استفاده از لغات جنسیتی نامناسب
👀 طعنه زدن
👀 تهدید برای ایجاد آسیب
🔺 زورگویی اجتماعی ، که گاه به آن اخاذی در رابطه نیز گفته می شود ، آسیب رساندن به شهرت یا روابط شخص را شامل می شود که معمولا در مخل کار نیز مشاهده میشود. زورگویی از نوع اجتماعی ان شامل موارد زیر است:
👀 ترک شخصی بدون اگاه سازی
👀 اموزش به فرزندان که با شخص خاصی دوست نباشند
👀 پخش شایعات در مورد شخصی
👀 شرمنده کردن کسی در ملاء عام
🔺 زورگیری جسمی شامل صدمه زدن به بدن یا اموال شخص است که شامل موارد زیر است:
👀ضربات / لگد زدن / نیشگون گرفتن
👀تف کردن
👀 تنه زدن / هل دادن
👀 گرفتن یا شکستن چیزهای شخص
👀 انجام حرکات با انگشت شصت یا انگشت وسط که نماد بی ادبیست
📍 کجا و چه هنگامی زورگویی اتفاق می افتد؟
زورگویی در مدرسه می تواند در ساعات قبل یا بعد از مدرسه رخ دهد. در حالی که بیشتر زورگیری گزارش شده در زمان مدرسه اتفاق می افتند. درصد قابل توجهی نیز در مکان هایی مانند در زمین های بازی و ورزش و یا اتوبوس اتفاق می افتند. در راه مدرسه یا خانه, در محله یا حتی اینترنت یا سایبری نیز می تواند اتفاق بیفتد.
📍امار در مورد زورگویی
دو منبع اطلاعات فدرال جمع آوری شده در مورد زورگویی جوانان وجود دارد:
👈 1. امار مکمل جرایم مدارس (مرکز ملی آمار آموزش و پروزش و اخبار دادگستری) نشان می دهد که در سطح کشور، در حدود 20٪ دانش آموزان در سنین 12-18 سال زورگویی را تجربه کرده اند.
👈 2. سیستم نظارت بر رفتار ریسکی در جوانان 2017 (مراکز کنترل و پیشگیری از بیماری ها) نشان می دهد که، در سطح کشور, 19٪ دانش آموزان در کلاس های 9 تا 12 گزارش شده است که در 12 ماه قبل از نظرسنجی در ساختمان مدرسه مورد ضرب و شتم قرار گرفته اند.
@thinkpluswithus
#drmorrissetudegan
Forwarded from Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015 (دکتر موریس ستودگان)
📍در باب ویرایش مقاله و پایان نامه
دوستان همراه گروه و دانشجویان عزیز در مدت گذشته مطالبی مانند پروپوزال, مقاله و یا پایان نامه برای خواندن یا فید بک برای من فرستادند. چند نکته مهم ویرایشی در نوشتن مقاله ها و پایان نامه ها چه فارسی و چه انگلیسی و المانی وجود داره که خواستم اینجا کوتاه بیان کنم. حداقل در اینجا تمام نمره رو بگیرین 😊!
🔺دوستان زیادی از من در مورد انتخاب موضوع سوال می کنند. انتخاب موضوع صرفا به علاقه و دانش شخص بستگی دارد.
🔺در انتخاب موضوع به پنج چیز باید دقت کنیم.
Who? ؟چه کسی مورد تحقیق هست
What aspects? ؟موضوعی چیست
Where? ؟کجا این موضوع برای تحقیق مهمه
When? چه زمانی و یا برهه زمانی مهمه؟
How? چگونه تحقیق میکنم؟
🔺در یک مقاله و یا پایان نامه هرگز از افعال اول شخص مفرد یا جمع استفاده نمی شود، و تا جایی که ممکن است, فعل ها به نحوه مجهول ان نگارش می گردد. مثلا به جای اینکه {در مقاله حاضر سعی خواهم کرد...} از نحوه نگارش {در این مقاله سعی خواهد شد...} استفاده کنید.
🔺هنگام استفاده از منابع دیگر مانند کتاب یا مقالات در کار خود، بعد از نامبردن منبع اصلی، نقطه پایان جمله قرار می گیرد و نه قبل از پرانتز. مثلا : "اریکسون بر این باور است که کودکان به اسانی هیپنوتیزم میشوند" (م. اریکسون و همکاران، 1990).
🔺 در اکثر نوشته ها دیده می شود که نویسندگان ایرانی قبل از ویرگول جای خالی می گذارند. جاهایی در مقاله که ویرگول یا نقطه ویرگول استفاده می شود، تاکیدا بعد از درج آن یک فاصله بگذارید، قبل از ویرگول (,) لازم نیست.
نمونه; در درمان سیستمی از زیر مجموعه ها, مهارت سیستم و خلاقیت سیستم به عنوان کلیدهای سیستمی نامبرده می شود (م. ستودگان, 2009)
🔺 به شروع یک پاراگراف یا مطلب جدید دقت کنید که در تمام مقاله یا پایان نامه (تز) همسان باشد.
به بولد کردن بیهوده و تو رفتگی ابتدای پاراگراف بیشتر دقت کنید.
🔺 در نوشته ها به فاصله های اضافی دقت کنید. بعد از هر کلمه, نقطه و یا ویرگول یک فاصله فقط نیاز است. برای خط تیره حتما از نیم فاصله ( Ctrl + خط تیره) استفاده کنید.
برای نوشتن جمع واژه ها از نیم فاصله در تمام مقاله استفاده کنید. مثلا: 「کتاب ها بهتر است از کتابها」. و برای استفاده از افعال در مضارع که پیشوند 「می و یا نمی」 می گیرند, تاکیدا انها را جدا بنویسید.
مانند: من هر روز یک داستان تازه می نویسم (❎مینویسم). هر چقدر به او می گویم که چیزی ننویسد ولی او گوش نمی دهد (❎نمیدهد).
🔺در نوشته ها مهم است که نشانه های جمع مثل 「ها」، به ابتدای لاین دیگر منتقل نشود و همچنین از جدا کردن پیشوند های مضارع (می / نمی ) در دو خط متفاوت خودداری کنید. در زیر یک نمونه نوشته میشود.
نادرست: "در کتاب ها دیده میشود که خواب
ها [❎] معمولا چندین مرحله دارند. میزلاونا می
گوید [❎].
درست: "در کتاب ها دیده میشود که خواب ها [✅] معمولا چندین مرحله دارند. میزلاونا
می گوید. [✅]
🔺 برای نگارش فهرست, اشکال و نمودار یا منابع در انتها در برنامه ویندوز Word حتما از فهرست خودکار استفاده کنید که کار را بسیار اسان میکتد.
🔺 برای نقل قول مستقیم و غیر مستقیم به یک روش موثق قابل قبول دانشگاه مراجعه کنید. در اروپا معمولا از APA استفاده میشود. نقل و قول زیاد ارزش کار را کم میکند و میبایست در تناسب باشد.
مثال:
الف) براي ارجاع غیرمستقیم:
در تلاش براي بازشناسی هویت مدیریت دولتـی (ر.ك. پـورعزت، 1387 ،274 ،(مـیتـوان
چنین اظهار نظر کرد که ...
ب) براي ارجاع مستقیم:
در حالی که از دیدگاه برخی صاحبنظران، سـازمان در شـأن فاعـل ( ,Davis & Scott
1, 2007 (و شکلدهنده واقعیتهاي محیطی ظاهر میشـود، برخـی صـاحبنظـران نیـز
برآنند که محیط، سازمان را شکل میدهد ...
ج) براي نقل قول دقیق:
ژوزف راز بر آن است که «هیچ عدالتی بدون حقیقت، وجود ندارد» (153, 1990, Raz(؛
یعنی عدالت باید ...
توصیه: موریس ستودگان +Think
دوستان همراه گروه و دانشجویان عزیز در مدت گذشته مطالبی مانند پروپوزال, مقاله و یا پایان نامه برای خواندن یا فید بک برای من فرستادند. چند نکته مهم ویرایشی در نوشتن مقاله ها و پایان نامه ها چه فارسی و چه انگلیسی و المانی وجود داره که خواستم اینجا کوتاه بیان کنم. حداقل در اینجا تمام نمره رو بگیرین 😊!
🔺دوستان زیادی از من در مورد انتخاب موضوع سوال می کنند. انتخاب موضوع صرفا به علاقه و دانش شخص بستگی دارد.
🔺در انتخاب موضوع به پنج چیز باید دقت کنیم.
Who? ؟چه کسی مورد تحقیق هست
What aspects? ؟موضوعی چیست
Where? ؟کجا این موضوع برای تحقیق مهمه
When? چه زمانی و یا برهه زمانی مهمه؟
How? چگونه تحقیق میکنم؟
🔺در یک مقاله و یا پایان نامه هرگز از افعال اول شخص مفرد یا جمع استفاده نمی شود، و تا جایی که ممکن است, فعل ها به نحوه مجهول ان نگارش می گردد. مثلا به جای اینکه {در مقاله حاضر سعی خواهم کرد...} از نحوه نگارش {در این مقاله سعی خواهد شد...} استفاده کنید.
🔺هنگام استفاده از منابع دیگر مانند کتاب یا مقالات در کار خود، بعد از نامبردن منبع اصلی، نقطه پایان جمله قرار می گیرد و نه قبل از پرانتز. مثلا : "اریکسون بر این باور است که کودکان به اسانی هیپنوتیزم میشوند" (م. اریکسون و همکاران، 1990).
🔺 در اکثر نوشته ها دیده می شود که نویسندگان ایرانی قبل از ویرگول جای خالی می گذارند. جاهایی در مقاله که ویرگول یا نقطه ویرگول استفاده می شود، تاکیدا بعد از درج آن یک فاصله بگذارید، قبل از ویرگول (,) لازم نیست.
نمونه; در درمان سیستمی از زیر مجموعه ها, مهارت سیستم و خلاقیت سیستم به عنوان کلیدهای سیستمی نامبرده می شود (م. ستودگان, 2009)
🔺 به شروع یک پاراگراف یا مطلب جدید دقت کنید که در تمام مقاله یا پایان نامه (تز) همسان باشد.
به بولد کردن بیهوده و تو رفتگی ابتدای پاراگراف بیشتر دقت کنید.
🔺 در نوشته ها به فاصله های اضافی دقت کنید. بعد از هر کلمه, نقطه و یا ویرگول یک فاصله فقط نیاز است. برای خط تیره حتما از نیم فاصله ( Ctrl + خط تیره) استفاده کنید.
برای نوشتن جمع واژه ها از نیم فاصله در تمام مقاله استفاده کنید. مثلا: 「کتاب ها بهتر است از کتابها」. و برای استفاده از افعال در مضارع که پیشوند 「می و یا نمی」 می گیرند, تاکیدا انها را جدا بنویسید.
مانند: من هر روز یک داستان تازه می نویسم (❎مینویسم). هر چقدر به او می گویم که چیزی ننویسد ولی او گوش نمی دهد (❎نمیدهد).
🔺در نوشته ها مهم است که نشانه های جمع مثل 「ها」، به ابتدای لاین دیگر منتقل نشود و همچنین از جدا کردن پیشوند های مضارع (می / نمی ) در دو خط متفاوت خودداری کنید. در زیر یک نمونه نوشته میشود.
نادرست: "در کتاب ها دیده میشود که خواب
ها [❎] معمولا چندین مرحله دارند. میزلاونا می
گوید [❎].
درست: "در کتاب ها دیده میشود که خواب ها [✅] معمولا چندین مرحله دارند. میزلاونا
می گوید. [✅]
🔺 برای نگارش فهرست, اشکال و نمودار یا منابع در انتها در برنامه ویندوز Word حتما از فهرست خودکار استفاده کنید که کار را بسیار اسان میکتد.
🔺 برای نقل قول مستقیم و غیر مستقیم به یک روش موثق قابل قبول دانشگاه مراجعه کنید. در اروپا معمولا از APA استفاده میشود. نقل و قول زیاد ارزش کار را کم میکند و میبایست در تناسب باشد.
مثال:
الف) براي ارجاع غیرمستقیم:
در تلاش براي بازشناسی هویت مدیریت دولتـی (ر.ك. پـورعزت، 1387 ،274 ،(مـیتـوان
چنین اظهار نظر کرد که ...
ب) براي ارجاع مستقیم:
در حالی که از دیدگاه برخی صاحبنظران، سـازمان در شـأن فاعـل ( ,Davis & Scott
1, 2007 (و شکلدهنده واقعیتهاي محیطی ظاهر میشـود، برخـی صـاحبنظـران نیـز
برآنند که محیط، سازمان را شکل میدهد ...
ج) براي نقل قول دقیق:
ژوزف راز بر آن است که «هیچ عدالتی بدون حقیقت، وجود ندارد» (153, 1990, Raz(؛
یعنی عدالت باید ...
توصیه: موریس ستودگان +Think
Forwarded from Think+Story
قسمت نهم داستان کارلوس
یک هفته تعطیلات اکتبر تمام شد و دبیر کارلوس از رفتارش تو ورزش و کلاس بسیار راضی بود و میگفت مدیر مدرسه هم از معلم ها بازخوردهای مثبت در مورد رفتار کارلوس شنیده و خوشحال هست. معلمش نوشته بود که پدر کارلوس اولین بار برای صحبت به همراه مادرش و کارلوس قبل از تعطیلات به مدرسه اومدن. برای دبیرش جای تعجب بود که چه اتفاقی تو خونه افتاده.
دومین روز مدرسه بود که کارلوس برام پیام واتس اپ فرستاد: امیدوارم که هفته اسکی خوبی داشتید. کی میتونم باهاتون حرف بزنم؟ لطف کنید به من یک وقت بدین. کارلوس
من پاسخ دادم که فردا بعد از کلاس ورزش منتظرتون هستم.
برام علامت 👍💜 فرستاد. برام جالب بود چون هیچوقت همچین کاری نکرده بود.
فردای انروز اومد و برام یک کاپوچینو گرم خریده بود. بیشتر تعجب کردم از رفتارش و تشکر کردم. گرچه در جنوب تو پرتقال, اسپانیا و ایتالیا و کشورهای گرم این هدیه دادن ها مرسوم هست. گرچه انتظار هایی پیامدشون هم وجود داره ولی باید پیوسته آگاه بود.
ازشون پرسیدم چرا کافه و چرا امروز؟ کارلوس گفت چون بابام پول داد و گفت براتون یک کافه بگیرم. من همچنان متعجب بودم که چه اتفاقی تو خونه افتاده.
پرسیدم میتونی بیشتر توضیح بدین چرا باباتون به این نتیجه رسید:
کارلوس خندید و گفت حتما و برا همین اومدم.
راستی کلاه من هنوز پشت در اطاقتون هست و امروز 9 روز گذشت که بدون کلاه بودم و مطمینا کلاه دلش برام تنگ شده و یک خنده از ته دل کرد و یک کم از قهوه خودش نوشید و تو مبل فرو رفت که طبق عادت معمول تعریف کنه.
منم تماما گوش بودم و از کاپوچینو کمی نوشیدم و به ایشون با اشاره حق صحبت رو دادم.
کارلوس گفت یادتونه اخرین جملات من 9 روز قبل که گفتم:
"مادرم در سه ثانیه اول واکنش نشون داد بابام ولی طبق معمول با خودش و ابجو مشغول بود و منو مثل همیشه نمیبینه. ولی عادت کردم و مهم نیست برام."
رفتم تو اطاق و داشتم خودم رو تمام قد تو آینه میدیدم و از این ظاهر خوشحال بودم که در اطاقم زده شد. فکر کردم مامانم برام شاید ابمیوه اورده ولی مامانم همیشه در میزد میومد داخل.
ولی اینبار نیومد. در رو باز کردم دیدم بابام. شاید اولین بار بود در یکسال گذشته اومد جلوی در اطاقم.
من نگاش کردم و قبل از اینکه چیزی بگم اومد داخل اطاق و نشست رو صندلی من پشت میز مطالعه.
و شروع کرد به صحبت. من هنوز وایستادم.
و پرسید سروِسا؟ اشاره کرد به ابجو تو دستش. من گفتم نه نمیخوام و نمیتونم الان.
بابام گفت; دیروز تو کارخونه بابای مارکز گفت تمام کلاس میگن کلی تغییر کردی و کلاه سرت نمیزاری. من دیدم کلاه سرت نیست و نخواستم چیزی بگم و فکر کردم شاید ناراحت بشی اگه ازت بپرسم چون تو همیشه از حرف زدن با من امتناع میکتی و جوابهای حداقل کوتاه با اره یا نه میدی. البته حق داری. شاید منم اگه جای تو بودم همین کار رو میکردم. ولی تو چیزی از من نمیدونی.
کارلوس گفت; پرسیدم چیکار منظورته؟ چیرو نمیدونم؟
بابام اضافه کرد; همینکه از من متنفری.
کارلوس وقتی برای من تعریف میکرد رنگش پریده بود.
من پرسیدم کارلوس چه احساسی بود وقتی بابات اینو گفت؟
کارلوس گفت دکتر هیچوقت فکر نمیکردم بابام بلد باشه از احساسش حرف بزنه و فهمیده باشه چقدر ازش بدم میاد. اون لحظه جدن شوک بودم ولی اولین بار دلم براش سوخت.
بابام گفت; تو حق داری. چون من و مادرت تو رو از بچگی گذاشتیم پیش ابولیتا مادربزرگت و اومدیم اینجا کار کنیم. من در واقع از پرتقال میخواستم فرار کنم. خانواده من مادرت رو نمیپذیرفتند و فکر میکردند ما نباید ازدواج میکردیم و من مادرت رو دوست داشتم و شانسی هم نداشتم با اون پدر الدنگم که نصف عمرش زندان بود تا مُرد کسی به هم زن بده, تو اون روستای خراب شده. من هیچوقت پدر نداشتم کارلوس. و همیشه میخواستم خودم بهترین پدر دنیا باشم برا پسرم. ولی منم نتونستم. شاید تو بتونی.
اره بابای مارکز گفت تو میری پیش روانشناس و من از مامانت پرسیدم که چرا, گفت بخاطر کلاهت.
اره کلاه رو ما گذاشتیم سرت. چون سر ما هم کلاه گذاشتند. تو کارلوس در واقع کاری رو انجام میدی که من باید انجام میدادم ولی من نتونستم. من بازنده بودم.
پدرم زد زیر گریه و از روی صندلی نشست کف اطاقم. و من نمیدونستم چیکار کنم. مامان صدای گریه پدرم رو شنید اومد تو اتاق و گفت پاشو اعصاب این بچه رو خراب نکن.
من گفتم بزار حرفشو بزنه منم از وقتی که با دکترم حرف میزنم حالم خیلی بهتره. پدرم کسی رو نداشته.
مادرم ابروهاش تا سقف سرش پرید و دستهاش که روی کمر باریکش حلقه بود افتاد و با تعجب گفت: کاش یکی هم به من گوش میداد.
نمیدونستم باید الان طرف مامانم رو بگیرم برم پشت سرش اشپزخونه و یا به پدرم که اولین باره داره با من درد و دل میکنه گوش بدم. در اتاق رو بستم و نشستم رو زمین با کمی فاصله پیش پدرم.
ادامه دارد...
خاطرات اتاق درمان از دکتر ستودگان
1
یک هفته تعطیلات اکتبر تمام شد و دبیر کارلوس از رفتارش تو ورزش و کلاس بسیار راضی بود و میگفت مدیر مدرسه هم از معلم ها بازخوردهای مثبت در مورد رفتار کارلوس شنیده و خوشحال هست. معلمش نوشته بود که پدر کارلوس اولین بار برای صحبت به همراه مادرش و کارلوس قبل از تعطیلات به مدرسه اومدن. برای دبیرش جای تعجب بود که چه اتفاقی تو خونه افتاده.
دومین روز مدرسه بود که کارلوس برام پیام واتس اپ فرستاد: امیدوارم که هفته اسکی خوبی داشتید. کی میتونم باهاتون حرف بزنم؟ لطف کنید به من یک وقت بدین. کارلوس
من پاسخ دادم که فردا بعد از کلاس ورزش منتظرتون هستم.
برام علامت 👍💜 فرستاد. برام جالب بود چون هیچوقت همچین کاری نکرده بود.
فردای انروز اومد و برام یک کاپوچینو گرم خریده بود. بیشتر تعجب کردم از رفتارش و تشکر کردم. گرچه در جنوب تو پرتقال, اسپانیا و ایتالیا و کشورهای گرم این هدیه دادن ها مرسوم هست. گرچه انتظار هایی پیامدشون هم وجود داره ولی باید پیوسته آگاه بود.
ازشون پرسیدم چرا کافه و چرا امروز؟ کارلوس گفت چون بابام پول داد و گفت براتون یک کافه بگیرم. من همچنان متعجب بودم که چه اتفاقی تو خونه افتاده.
پرسیدم میتونی بیشتر توضیح بدین چرا باباتون به این نتیجه رسید:
کارلوس خندید و گفت حتما و برا همین اومدم.
راستی کلاه من هنوز پشت در اطاقتون هست و امروز 9 روز گذشت که بدون کلاه بودم و مطمینا کلاه دلش برام تنگ شده و یک خنده از ته دل کرد و یک کم از قهوه خودش نوشید و تو مبل فرو رفت که طبق عادت معمول تعریف کنه.
منم تماما گوش بودم و از کاپوچینو کمی نوشیدم و به ایشون با اشاره حق صحبت رو دادم.
کارلوس گفت یادتونه اخرین جملات من 9 روز قبل که گفتم:
"مادرم در سه ثانیه اول واکنش نشون داد بابام ولی طبق معمول با خودش و ابجو مشغول بود و منو مثل همیشه نمیبینه. ولی عادت کردم و مهم نیست برام."
رفتم تو اطاق و داشتم خودم رو تمام قد تو آینه میدیدم و از این ظاهر خوشحال بودم که در اطاقم زده شد. فکر کردم مامانم برام شاید ابمیوه اورده ولی مامانم همیشه در میزد میومد داخل.
ولی اینبار نیومد. در رو باز کردم دیدم بابام. شاید اولین بار بود در یکسال گذشته اومد جلوی در اطاقم.
من نگاش کردم و قبل از اینکه چیزی بگم اومد داخل اطاق و نشست رو صندلی من پشت میز مطالعه.
و شروع کرد به صحبت. من هنوز وایستادم.
و پرسید سروِسا؟ اشاره کرد به ابجو تو دستش. من گفتم نه نمیخوام و نمیتونم الان.
بابام گفت; دیروز تو کارخونه بابای مارکز گفت تمام کلاس میگن کلی تغییر کردی و کلاه سرت نمیزاری. من دیدم کلاه سرت نیست و نخواستم چیزی بگم و فکر کردم شاید ناراحت بشی اگه ازت بپرسم چون تو همیشه از حرف زدن با من امتناع میکتی و جوابهای حداقل کوتاه با اره یا نه میدی. البته حق داری. شاید منم اگه جای تو بودم همین کار رو میکردم. ولی تو چیزی از من نمیدونی.
کارلوس گفت; پرسیدم چیکار منظورته؟ چیرو نمیدونم؟
بابام اضافه کرد; همینکه از من متنفری.
کارلوس وقتی برای من تعریف میکرد رنگش پریده بود.
من پرسیدم کارلوس چه احساسی بود وقتی بابات اینو گفت؟
کارلوس گفت دکتر هیچوقت فکر نمیکردم بابام بلد باشه از احساسش حرف بزنه و فهمیده باشه چقدر ازش بدم میاد. اون لحظه جدن شوک بودم ولی اولین بار دلم براش سوخت.
بابام گفت; تو حق داری. چون من و مادرت تو رو از بچگی گذاشتیم پیش ابولیتا مادربزرگت و اومدیم اینجا کار کنیم. من در واقع از پرتقال میخواستم فرار کنم. خانواده من مادرت رو نمیپذیرفتند و فکر میکردند ما نباید ازدواج میکردیم و من مادرت رو دوست داشتم و شانسی هم نداشتم با اون پدر الدنگم که نصف عمرش زندان بود تا مُرد کسی به هم زن بده, تو اون روستای خراب شده. من هیچوقت پدر نداشتم کارلوس. و همیشه میخواستم خودم بهترین پدر دنیا باشم برا پسرم. ولی منم نتونستم. شاید تو بتونی.
اره بابای مارکز گفت تو میری پیش روانشناس و من از مامانت پرسیدم که چرا, گفت بخاطر کلاهت.
اره کلاه رو ما گذاشتیم سرت. چون سر ما هم کلاه گذاشتند. تو کارلوس در واقع کاری رو انجام میدی که من باید انجام میدادم ولی من نتونستم. من بازنده بودم.
پدرم زد زیر گریه و از روی صندلی نشست کف اطاقم. و من نمیدونستم چیکار کنم. مامان صدای گریه پدرم رو شنید اومد تو اتاق و گفت پاشو اعصاب این بچه رو خراب نکن.
من گفتم بزار حرفشو بزنه منم از وقتی که با دکترم حرف میزنم حالم خیلی بهتره. پدرم کسی رو نداشته.
مادرم ابروهاش تا سقف سرش پرید و دستهاش که روی کمر باریکش حلقه بود افتاد و با تعجب گفت: کاش یکی هم به من گوش میداد.
نمیدونستم باید الان طرف مامانم رو بگیرم برم پشت سرش اشپزخونه و یا به پدرم که اولین باره داره با من درد و دل میکنه گوش بدم. در اتاق رو بستم و نشستم رو زمین با کمی فاصله پیش پدرم.
ادامه دارد...
خاطرات اتاق درمان از دکتر ستودگان
1
Forwarded from Think+Story
ادامه قسمت نهم داستان کارلوس
پدرم اشکهاش میریخت تو دستش رو شیشه ابجو و طوری گریه میکرد که گویا تازه پدرش مرده بود.
پدرم گفت میدونی کارلوس: من هیچوقت یک پدر رو و محبت پدر رو و نوازش پدر رو احساس نکردم. همیشه دلم میخواست پدرم مثل پدر همسایه مون شبها با نون یا هندونه برگرده و من تو کوچه وقتی بازی میکردم صدام میزد "مره بیا نون رو از دستم بگیر بده مامانت". ولی هرگز این اتفاق نیفتاد و من حتی یادمه باید خودم رو پشت دامن مامانم مخفی میکردم پشت اتاق شیشه ای زندان که بابام رو نبینم چون میترسیدم ازش و یکبار بهم گفت و انوقت فقط هفت سالم بود; اگه پسر خوبی نباشی میگم اون نگهبانه تو بیاره اینور میله ها و دیگه هیچوقت نتونه تو کوچه بازی کنی.حرف مامان رو خوب گوش کن. من فکر میکردم که بابام حرف مادرش رو گوش نکرد که رفته انور میله ها.
ولی از همون یکبار تذکرش دو چیز برام برای همیشه ترسناک بود: نگهبان زندان و حبس شدن.
هنوز اون حس رو که هر بار ترسان میرفتم همراه مادرم بابام رو ببینم و با مشت هام دامنش رو محکم میگرفتم که مبادا بابام منو ببره اونور دستهام میخوابید تو مشتم, یادمه. اگه نگهبان نیم متر از جاش تکون میخورد من اینقدر میترسیدم که صورتم رو محکم تو کمر مامانم فشار میدادم. یادمه یکبار نگهبان برام بابام سیگار اورده بود اینقدر نزدیک به که من خودم رو خیس کردم و محبور شدیم بیست دقیقه زودتر از پایان ملاقات بریم از پیش بابام.
ولی احساسی نداشتم بهش. مامانم میگفت وقتی دنیا اومدم بخاطر مستی و دعواهاش سه سال زندان بود و حالا که هفت سالمه هم 9 سال باید بخاطر سرقت تو زندان بمونه که دو سال بود نشسته بود.
من وقتی میدیدم بابای خوزه ماریا شبها میاد تو کوچه و گاهی شبها جلوی در یاسهای سفید جلوی در رو اب میده و با سلیقه تمام رو سردر اونها رو مرتب میکنه حسرت میخوردم. مخصوصا اگه میدیدم دستش رو گرفته و جایی میره از بابام متنفر میشدم. گاهی اینقدر ناراحت میشدم که میدویدم خونه و پشت لونه مرغها کز میکردم و گریه میکردم. دلم برا بابام تنگ نمیشد چون چیزی ازش یادم نبود ولی دلم برا خودم میسوخت که هیچ کس دستم رو نمیگیره منو ببره پارک بازی. یادمه وقتی گاردن پارتی با اسباب بازیها میومد و همه بچه ها میرفتند با مامان باباشون برای ماشین برقی و تونل وحشت و چرخ و فلک که تا لیزابون رو میدیدی, من نمیتونستم برم. چون مامانم همیشه اونقدر پول داشت که بتونه ارد بخره نون درست کنه و شیر بگیره ماست درست کنه و سیب زمینی اب پز.من گاهی فکر میکنم که یک سوم مغزم سیب زمینی شده. وقتی بچه ها تو مدرسه از ژامبون تو ساندویچشون با خیار شور پز میدادن من فقط لای نون روغن بز مالیده رو میخوردم که تا ظهر دهنم بوی طویله بز میداد.
مامانم خیلی زحمت کشید ولی ما چهار تا بودیم. بابام اگه تو حبس نبود حتما داشت مشروب میخورد بیاد بچه درست کنه بقول مامانم.
پدرم بالاخره من 9 ساله بودم که تو زندان فوت شد. البته من دیگه بعد از کلاس اول به ندرت میرفتم ملاقاتش. گر چه از کلاس دینی متنفر بودم ولی چهارشنبه ها عصر میرفتم کلاس دینی که مبادا با مامانم برم زندان. ولی همینکه پدرم مرد از روز بعدش نرفتم سر کلاس دینی پدر انتوان ماریا, چون از اون انگشتهای چاقش متنفر بودم که هر بار نزدیکم میشد لپهام رو به رسم نوازش میکشید و فشار میداد. متنفر بودم از این حرکتش و همیشه در میرفتم و میترسیدم چون ادم رو زیاد دستمالی میکرد.
و یادته روزی که از مامانت پرسیدی بری کلاس دینی تو زوریخ و فقط هشت ساله بودی, من گفتم نه کارلوس. نیازی به دینی نداری. از تجربه های بد خودم بود.
اره کارلوس میدونم من بابای خوبی نبودم چون خودم هیچ وقت یاد نگرفتم بابا یعنی چی. من یک چیز رو سعی کردم برات همیشه تامین کنم که گرسنه نباشی و همه چیز برای خوردن خونه باشه ولی خودم باید این ابجو رو بخورم چون حس میکنم اروم میشم. حس میکنم عمیق تر میخوابم و میدونم خوب نیست ولی...
اما چیزی که میخواستم بگم این هست که فهمیدم کلات رو برداشتی و فهمیدم که موهات رو کمی رنگش رو عوض کردی. کار خوبی کردی. خوشحالم که از زندگی لذت میبری. من پس فردا با تو و مامانت میام مدرسه که با معلمت در باره تعیین رشته و کارت حرف بزنم. ولی پس فردا ابجو نمیخورم و پدرم خندید.
بلند شد از رو زمین و گفت هیچ چیزی قشنگ تر از این نیست که ادم پسر داشته باشه و باهاش بتونه حرف بزنه و اونم گوش کنه. احساس میکنم کلی سبک شدم باهات حرف زدم. اومد طرفم دستهاش رو به نشانی اشتی باز کرد و منو خواست در آغوش بگیره و اخرین بار که یادم بود منو به این شکل در آغوش گرفت وقتی هفت ساله بودم و اومده بود پرتقال تو فرودگاه منو دیده بود. دیگه یادم نمیومد. چیزی نگفتم و یک قدم برداشتم و بغلش کردم. نمیخواستم, اما اشکم در اومد. یک حسی منو شدیدا احاطه کرده بود مثل بازو های بابام.
ادامه دارد...
خاطرات اتاق درمان از دکتر ستودگان
2
پدرم اشکهاش میریخت تو دستش رو شیشه ابجو و طوری گریه میکرد که گویا تازه پدرش مرده بود.
پدرم گفت میدونی کارلوس: من هیچوقت یک پدر رو و محبت پدر رو و نوازش پدر رو احساس نکردم. همیشه دلم میخواست پدرم مثل پدر همسایه مون شبها با نون یا هندونه برگرده و من تو کوچه وقتی بازی میکردم صدام میزد "مره بیا نون رو از دستم بگیر بده مامانت". ولی هرگز این اتفاق نیفتاد و من حتی یادمه باید خودم رو پشت دامن مامانم مخفی میکردم پشت اتاق شیشه ای زندان که بابام رو نبینم چون میترسیدم ازش و یکبار بهم گفت و انوقت فقط هفت سالم بود; اگه پسر خوبی نباشی میگم اون نگهبانه تو بیاره اینور میله ها و دیگه هیچوقت نتونه تو کوچه بازی کنی.حرف مامان رو خوب گوش کن. من فکر میکردم که بابام حرف مادرش رو گوش نکرد که رفته انور میله ها.
ولی از همون یکبار تذکرش دو چیز برام برای همیشه ترسناک بود: نگهبان زندان و حبس شدن.
هنوز اون حس رو که هر بار ترسان میرفتم همراه مادرم بابام رو ببینم و با مشت هام دامنش رو محکم میگرفتم که مبادا بابام منو ببره اونور دستهام میخوابید تو مشتم, یادمه. اگه نگهبان نیم متر از جاش تکون میخورد من اینقدر میترسیدم که صورتم رو محکم تو کمر مامانم فشار میدادم. یادمه یکبار نگهبان برام بابام سیگار اورده بود اینقدر نزدیک به که من خودم رو خیس کردم و محبور شدیم بیست دقیقه زودتر از پایان ملاقات بریم از پیش بابام.
ولی احساسی نداشتم بهش. مامانم میگفت وقتی دنیا اومدم بخاطر مستی و دعواهاش سه سال زندان بود و حالا که هفت سالمه هم 9 سال باید بخاطر سرقت تو زندان بمونه که دو سال بود نشسته بود.
من وقتی میدیدم بابای خوزه ماریا شبها میاد تو کوچه و گاهی شبها جلوی در یاسهای سفید جلوی در رو اب میده و با سلیقه تمام رو سردر اونها رو مرتب میکنه حسرت میخوردم. مخصوصا اگه میدیدم دستش رو گرفته و جایی میره از بابام متنفر میشدم. گاهی اینقدر ناراحت میشدم که میدویدم خونه و پشت لونه مرغها کز میکردم و گریه میکردم. دلم برا بابام تنگ نمیشد چون چیزی ازش یادم نبود ولی دلم برا خودم میسوخت که هیچ کس دستم رو نمیگیره منو ببره پارک بازی. یادمه وقتی گاردن پارتی با اسباب بازیها میومد و همه بچه ها میرفتند با مامان باباشون برای ماشین برقی و تونل وحشت و چرخ و فلک که تا لیزابون رو میدیدی, من نمیتونستم برم. چون مامانم همیشه اونقدر پول داشت که بتونه ارد بخره نون درست کنه و شیر بگیره ماست درست کنه و سیب زمینی اب پز.من گاهی فکر میکنم که یک سوم مغزم سیب زمینی شده. وقتی بچه ها تو مدرسه از ژامبون تو ساندویچشون با خیار شور پز میدادن من فقط لای نون روغن بز مالیده رو میخوردم که تا ظهر دهنم بوی طویله بز میداد.
مامانم خیلی زحمت کشید ولی ما چهار تا بودیم. بابام اگه تو حبس نبود حتما داشت مشروب میخورد بیاد بچه درست کنه بقول مامانم.
پدرم بالاخره من 9 ساله بودم که تو زندان فوت شد. البته من دیگه بعد از کلاس اول به ندرت میرفتم ملاقاتش. گر چه از کلاس دینی متنفر بودم ولی چهارشنبه ها عصر میرفتم کلاس دینی که مبادا با مامانم برم زندان. ولی همینکه پدرم مرد از روز بعدش نرفتم سر کلاس دینی پدر انتوان ماریا, چون از اون انگشتهای چاقش متنفر بودم که هر بار نزدیکم میشد لپهام رو به رسم نوازش میکشید و فشار میداد. متنفر بودم از این حرکتش و همیشه در میرفتم و میترسیدم چون ادم رو زیاد دستمالی میکرد.
و یادته روزی که از مامانت پرسیدی بری کلاس دینی تو زوریخ و فقط هشت ساله بودی, من گفتم نه کارلوس. نیازی به دینی نداری. از تجربه های بد خودم بود.
اره کارلوس میدونم من بابای خوبی نبودم چون خودم هیچ وقت یاد نگرفتم بابا یعنی چی. من یک چیز رو سعی کردم برات همیشه تامین کنم که گرسنه نباشی و همه چیز برای خوردن خونه باشه ولی خودم باید این ابجو رو بخورم چون حس میکنم اروم میشم. حس میکنم عمیق تر میخوابم و میدونم خوب نیست ولی...
اما چیزی که میخواستم بگم این هست که فهمیدم کلات رو برداشتی و فهمیدم که موهات رو کمی رنگش رو عوض کردی. کار خوبی کردی. خوشحالم که از زندگی لذت میبری. من پس فردا با تو و مامانت میام مدرسه که با معلمت در باره تعیین رشته و کارت حرف بزنم. ولی پس فردا ابجو نمیخورم و پدرم خندید.
بلند شد از رو زمین و گفت هیچ چیزی قشنگ تر از این نیست که ادم پسر داشته باشه و باهاش بتونه حرف بزنه و اونم گوش کنه. احساس میکنم کلی سبک شدم باهات حرف زدم. اومد طرفم دستهاش رو به نشانی اشتی باز کرد و منو خواست در آغوش بگیره و اخرین بار که یادم بود منو به این شکل در آغوش گرفت وقتی هفت ساله بودم و اومده بود پرتقال تو فرودگاه منو دیده بود. دیگه یادم نمیومد. چیزی نگفتم و یک قدم برداشتم و بغلش کردم. نمیخواستم, اما اشکم در اومد. یک حسی منو شدیدا احاطه کرده بود مثل بازو های بابام.
ادامه دارد...
خاطرات اتاق درمان از دکتر ستودگان
2
Forwarded from Think+Story
ادامه قسمت نهم داستان کارلوس
جالب این بود که یادم اومد دفعه قبل که بابام بغلم کرد سرم به شکمش میرسید 7 سالم بود و ایندفعه سر بابام رو شونه منه. چقدر رشد کردم و حس خوبی بود این مقایسه با بابام شکل گرفت.
من پرسیدم اون حس که احاطه ت کرده بود تو اون لحظه چه حسی بود کارلوس؟
کارلوس گفت: خودم رو گذاشتم جای بابام. یک لحظه تمام داستان برام تداعی شد که اگه من تو اون موقعیت بودم چطور میشد. اگه منم بدون بابام تو فقر بزرگ میشدم چطور میشد. و تمام این افکار و کمبود حس پدر و پسری بین ما که مثل سنگ تو گلوم مونده بود, شکست. حس امنیت و دلبستگی پیدا کردم. دیگه ابجو خوردنش برام یکباره بد نبود تو اون لحظه و دیگه بوی سیگار و الکلش منو ناراحت نکرد اون لحظه. فکر کردم ابجو بابام مثل کلاه من فقط یک سوپاپ هست برای مخفی کردن احساسات یا درونریزی. احتمالا منم از جایی یاد گرفتم.
احساس کردم اتفاقی در من افتاد و اعتماد پدرم به من رو که داستان بدبختی هاش رو با من شریک کرد منو تکون داد. حس کردم اون میتونست اینو برای خودش نگه داره. و به من نگه هیچوقت.
وقتی تو بغلم بود. گفتم مرسی مره که اینارو به من گفتی. و این اولین بار بود که با لقبش صداش زدم. چیزی نگفت ولی مشتهاش پشت پولور منو چنان میپیچوند که تنگی یقه رو تو گردنم حس میکردم. و دست قوی کارگریش رو پشتم گرمای پدری رو انتقال میداد.
پدرم پر از احساس هست دکتر. هم قوی بود و هم شکننده. وقتی بغلم بود, احساس کردم که یک بچه تو بغل منه که نیاز به پناه داره که درک بشه. و این بچه خیلی چیزها رو از دست داده و نتونسته هیچوقت طعم زندگی رو بفهمه. و ترسش قابل احساس و درک بود.
احساس کردم بخشیدمش. کافی بود حرفهاش و توضیح هاش. احساس کردم میشه دوباره رابطه رو ساخت که میدونم نیاز به شما و کمک شما دارم دکتر.
بابام گفت خوبه که من تراپی میام و دفعه بعد براتون یک ابجو بگیرم به رسم فرهنگ ما. من گفتم به بابام; مِره میخوای دکتر منو از دفترش برای همیشه بیرون کنه و با هم خندیدیم. و گفت پس یک کاپوچینو با کیک براش از زیر دفترش بگیر. بگو گراسیاس (تشکر)
پ.ن. 💜 این علامت از دید من تو پیام کارلوس اشتی کارلوس با مِهر بود!
خاطرات اتاق درمان از دکتر ستودگان
3
جالب این بود که یادم اومد دفعه قبل که بابام بغلم کرد سرم به شکمش میرسید 7 سالم بود و ایندفعه سر بابام رو شونه منه. چقدر رشد کردم و حس خوبی بود این مقایسه با بابام شکل گرفت.
من پرسیدم اون حس که احاطه ت کرده بود تو اون لحظه چه حسی بود کارلوس؟
کارلوس گفت: خودم رو گذاشتم جای بابام. یک لحظه تمام داستان برام تداعی شد که اگه من تو اون موقعیت بودم چطور میشد. اگه منم بدون بابام تو فقر بزرگ میشدم چطور میشد. و تمام این افکار و کمبود حس پدر و پسری بین ما که مثل سنگ تو گلوم مونده بود, شکست. حس امنیت و دلبستگی پیدا کردم. دیگه ابجو خوردنش برام یکباره بد نبود تو اون لحظه و دیگه بوی سیگار و الکلش منو ناراحت نکرد اون لحظه. فکر کردم ابجو بابام مثل کلاه من فقط یک سوپاپ هست برای مخفی کردن احساسات یا درونریزی. احتمالا منم از جایی یاد گرفتم.
احساس کردم اتفاقی در من افتاد و اعتماد پدرم به من رو که داستان بدبختی هاش رو با من شریک کرد منو تکون داد. حس کردم اون میتونست اینو برای خودش نگه داره. و به من نگه هیچوقت.
وقتی تو بغلم بود. گفتم مرسی مره که اینارو به من گفتی. و این اولین بار بود که با لقبش صداش زدم. چیزی نگفت ولی مشتهاش پشت پولور منو چنان میپیچوند که تنگی یقه رو تو گردنم حس میکردم. و دست قوی کارگریش رو پشتم گرمای پدری رو انتقال میداد.
پدرم پر از احساس هست دکتر. هم قوی بود و هم شکننده. وقتی بغلم بود, احساس کردم که یک بچه تو بغل منه که نیاز به پناه داره که درک بشه. و این بچه خیلی چیزها رو از دست داده و نتونسته هیچوقت طعم زندگی رو بفهمه. و ترسش قابل احساس و درک بود.
احساس کردم بخشیدمش. کافی بود حرفهاش و توضیح هاش. احساس کردم میشه دوباره رابطه رو ساخت که میدونم نیاز به شما و کمک شما دارم دکتر.
بابام گفت خوبه که من تراپی میام و دفعه بعد براتون یک ابجو بگیرم به رسم فرهنگ ما. من گفتم به بابام; مِره میخوای دکتر منو از دفترش برای همیشه بیرون کنه و با هم خندیدیم. و گفت پس یک کاپوچینو با کیک براش از زیر دفترش بگیر. بگو گراسیاس (تشکر)
پ.ن. 💜 این علامت از دید من تو پیام کارلوس اشتی کارلوس با مِهر بود!
خاطرات اتاق درمان از دکتر ستودگان
3
Forwarded from Think+Story
انکدوت از اطاق درمان دکتر موریس ستودگان
پتر مرد 27 ساله نشسته بود تو مبل سیاه و دستهاش رو بسته بود رو سینه و موهاش بلند کمی حتی ریخته رو عینکش. دقیق شده بود به عکس بالای سرم که مفهوم خاصی نداشت و ایشون داشت بزور تفسیرش میکرد. کفش مشکی سالها استفاده شده که حتی سر بندهای کفش ریش ریش شده بود و گویا با فندک سوزونده بود که بیشتر نشه, با تکانهای ناارام پاش چپ و راست پرواز میکرد. پا رو انداخته بود رو پاش و نیمه پاشنه کفش ساییده شده از راه دراز پیموده شده زندگی و تجربه ها حرف میزد. کت سبز پررنگ که دو دگمه مشکی داشت و یک دکمه سبز که تقریبا به اخرین نخ ها وصل بود و انتظار داشتم با حرکت بعدی پتر دکمه بپره زیر مبل من.
گفتم برداشتتون چیه.... گویا تمام تفسیرش از عکس رو نابود کردم.
حرفم رو قطع کرد و گفت; همون چیزی که من میخوام. من سالهاست دلم میخواد بمیرم. از وقتی آلکسا منو ترک کرد زندگی من مثل مرده هاست. پنج ساله حتی نخندیدم. حتی دیگه اون برند سیگار که دوست داشت رو نمیکشم حتی ابجویی که الکسا میخورد رو نمیخورم. حتی کافه ای که میرفت هم نمیرم. حتی خیابونی که رد میشدیم رو هم رد نمیشم. کاش میمردم.
من گفتم: الانم به نظر زنده نمیاین وقتی همه چیز با الکسا در شما پنج سال پیش مرد. فکر میکنید چرا تا حالا زنده موندین؟
گفت دکتر شما باید به من امید زندگی بدین مثلا روانشناسید.
گفتم اوکی این اولین انتظار شما از من هست. چطور میتونم به شما امید بدم.
گفت نمیدونم شما روانشناسید
پرسیدم; از کجا خواهید فهمید گه امید دارید؟
گفت وقتی شما به من این باور رو بدین که زندگی فقط الکسا نبود.
گفتم چه چیزی نیاز دارید که باور کنید؟
پتر گفت وقتی لحظاتی باشه که به الکسا فکر نکنم. باور میکنم که زندگی فقط الکسا نبود.
گفتم شما تو خواب فکر نمیکنید. و تو پرونده شما نوشته گاهی روزی بیست ساعت میخوابید بخاطر دپرسیون.
چه اتفاقی باید بیفنه که به الگسا فکر نکنید وقتی بیدارید و هنوز زنده!
پتر گفت; مثلا یکی عاشقم بشه.
گفتم اگه شما هر کسی که نزدیک شما بشه و بهش بگین میخواین بمیرین و الکسا رفت و همه چیز مرد...فکر میکنید هیچ دختری رغبت میکنه نزدیکتون بشه؟
خوب اون دختر باید فکر کنه من عاشقی رو بلدم و میتونم عاشق بشم.
فکر میکنید شما عاشق آلکسا بودید؟
پتر: پس چرا اینهمه زجر میکشم وقتی نیست؟ چرا میخوام بمیرم وقتی نیست.
پرسیدم: پس چرا پنج ساله نمردید؟
پتر: نمیدونم. شاید ...یعنی شما هم میگین
آلکسا هیچوقت وجود نداشته. و فقط تو ذهن من ساختمش؟
پرسیدم دفعه بعد برام چند تا عکس از خودتون و آلکسا میارین که ببینم و در موردش صحبت کنیم؟ در مورد خاطرات شما؟
پتر گفت; همه عکسها رو سوزوندم ولی نقاشی دارم که خودم کشیدمِ.
گفتم; اوکی منتظرتون خواهم موند.
موریس ستودگان
@thinkpluswithus
پتر مرد 27 ساله نشسته بود تو مبل سیاه و دستهاش رو بسته بود رو سینه و موهاش بلند کمی حتی ریخته رو عینکش. دقیق شده بود به عکس بالای سرم که مفهوم خاصی نداشت و ایشون داشت بزور تفسیرش میکرد. کفش مشکی سالها استفاده شده که حتی سر بندهای کفش ریش ریش شده بود و گویا با فندک سوزونده بود که بیشتر نشه, با تکانهای ناارام پاش چپ و راست پرواز میکرد. پا رو انداخته بود رو پاش و نیمه پاشنه کفش ساییده شده از راه دراز پیموده شده زندگی و تجربه ها حرف میزد. کت سبز پررنگ که دو دگمه مشکی داشت و یک دکمه سبز که تقریبا به اخرین نخ ها وصل بود و انتظار داشتم با حرکت بعدی پتر دکمه بپره زیر مبل من.
گفتم برداشتتون چیه.... گویا تمام تفسیرش از عکس رو نابود کردم.
حرفم رو قطع کرد و گفت; همون چیزی که من میخوام. من سالهاست دلم میخواد بمیرم. از وقتی آلکسا منو ترک کرد زندگی من مثل مرده هاست. پنج ساله حتی نخندیدم. حتی دیگه اون برند سیگار که دوست داشت رو نمیکشم حتی ابجویی که الکسا میخورد رو نمیخورم. حتی کافه ای که میرفت هم نمیرم. حتی خیابونی که رد میشدیم رو هم رد نمیشم. کاش میمردم.
من گفتم: الانم به نظر زنده نمیاین وقتی همه چیز با الکسا در شما پنج سال پیش مرد. فکر میکنید چرا تا حالا زنده موندین؟
گفت دکتر شما باید به من امید زندگی بدین مثلا روانشناسید.
گفتم اوکی این اولین انتظار شما از من هست. چطور میتونم به شما امید بدم.
گفت نمیدونم شما روانشناسید
پرسیدم; از کجا خواهید فهمید گه امید دارید؟
گفت وقتی شما به من این باور رو بدین که زندگی فقط الکسا نبود.
گفتم چه چیزی نیاز دارید که باور کنید؟
پتر گفت وقتی لحظاتی باشه که به الکسا فکر نکنم. باور میکنم که زندگی فقط الکسا نبود.
گفتم شما تو خواب فکر نمیکنید. و تو پرونده شما نوشته گاهی روزی بیست ساعت میخوابید بخاطر دپرسیون.
چه اتفاقی باید بیفنه که به الگسا فکر نکنید وقتی بیدارید و هنوز زنده!
پتر گفت; مثلا یکی عاشقم بشه.
گفتم اگه شما هر کسی که نزدیک شما بشه و بهش بگین میخواین بمیرین و الکسا رفت و همه چیز مرد...فکر میکنید هیچ دختری رغبت میکنه نزدیکتون بشه؟
خوب اون دختر باید فکر کنه من عاشقی رو بلدم و میتونم عاشق بشم.
فکر میکنید شما عاشق آلکسا بودید؟
پتر: پس چرا اینهمه زجر میکشم وقتی نیست؟ چرا میخوام بمیرم وقتی نیست.
پرسیدم: پس چرا پنج ساله نمردید؟
پتر: نمیدونم. شاید ...یعنی شما هم میگین
آلکسا هیچوقت وجود نداشته. و فقط تو ذهن من ساختمش؟
پرسیدم دفعه بعد برام چند تا عکس از خودتون و آلکسا میارین که ببینم و در موردش صحبت کنیم؟ در مورد خاطرات شما؟
پتر گفت; همه عکسها رو سوزوندم ولی نقاشی دارم که خودم کشیدمِ.
گفتم; اوکی منتظرتون خواهم موند.
موریس ستودگان
@thinkpluswithus
در باره وسواس
اگر مراجعین ما با شک به اختلالی در خود به مشاوره میایند، یادآوری میکنیم که وضعیت اختلال وسواس فکری یا عملی را نیز در این افراد روشن کنید.
Screnning question for identification of OCD
سؤالاتی برای شناسایی اولیه وسواس
1. زمان زیادی از وقتتان برای شستشو و تمیز کردن صرف میشود؟
2. بسیاری از چیزها را کنترل می کنید؟
3. افکار ازار دهنده زیادی دارید که نمیخواهید سراغتان بیایند و دوست دارید از شر انها خلاص شوید؟
4. برای کارهای روزانه وقت زیادی نیاز دارید؟
5. برای مرتب کردن و به درست چیدن چیزها زیاد فکر میکنید؟
اگر مراجعین به حتی یک سوال پاسخ مثبت بدهند مقداری از وسواس وجود دارد. باید به سوالات دیگری بپردازیم تا مشخص شود که کدام نوع وسواس برای مراجع ازار دهنده میباشد.
منبع المانی: ابزار درمان Fricke 2016
ترجمه دکتر موریس ستودگان
@thinkpluswithus
اگر مراجعین ما با شک به اختلالی در خود به مشاوره میایند، یادآوری میکنیم که وضعیت اختلال وسواس فکری یا عملی را نیز در این افراد روشن کنید.
Screnning question for identification of OCD
سؤالاتی برای شناسایی اولیه وسواس
1. زمان زیادی از وقتتان برای شستشو و تمیز کردن صرف میشود؟
2. بسیاری از چیزها را کنترل می کنید؟
3. افکار ازار دهنده زیادی دارید که نمیخواهید سراغتان بیایند و دوست دارید از شر انها خلاص شوید؟
4. برای کارهای روزانه وقت زیادی نیاز دارید؟
5. برای مرتب کردن و به درست چیدن چیزها زیاد فکر میکنید؟
اگر مراجعین به حتی یک سوال پاسخ مثبت بدهند مقداری از وسواس وجود دارد. باید به سوالات دیگری بپردازیم تا مشخص شود که کدام نوع وسواس برای مراجع ازار دهنده میباشد.
منبع المانی: ابزار درمان Fricke 2016
ترجمه دکتر موریس ستودگان
@thinkpluswithus
Forwarded from Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015 (دکتر موریس ستودگان)
💫💫💫💫
در اطاق درمان تراپی افراد باهوش یک چالش برای درمانگر است. چرا که آنها متفکران خوبی نیستند و از استدلالهای ضعیف و باورهای مخرب خود به شکلی بسیار محکم دفاع میکنند.
تراپی یعنی تغییر باورها و درک احساس با باورهای جدید.
م. ستودگان💫 تابستان ۲۰۱۹
@thinkpluswithus
در اطاق درمان تراپی افراد باهوش یک چالش برای درمانگر است. چرا که آنها متفکران خوبی نیستند و از استدلالهای ضعیف و باورهای مخرب خود به شکلی بسیار محکم دفاع میکنند.
تراپی یعنی تغییر باورها و درک احساس با باورهای جدید.
م. ستودگان💫 تابستان ۲۰۱۹
@thinkpluswithus