در پایین داستان تراپی خانم مولر رو میتونید بخونید ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
✨✨✨✨✨✨✨
(قسمت اول #خانم_مولر)
"من نیاز به یک تمرین خوشبختی دارم"
گفتگو با خانم مولر:
تلفنم زنگ زد ساعت ۷.۴۵ دقیقه صبح روز پنجشنبه بود. تلفن رو جواب دادم و فقط ۱۵ دقیقه وقت داشتم تا تراپی بعدی شروع بشه.
خودم رو معرفی کردم و اونطرف کیلومترها سیم تلفن خانمی با صدای لرزان گفت مولر هستم، خوشحالم که جواب دادید انتظار نداشتم این وقت صبح یک روانشناس کار کنه.
گفتم؛ در خدمتم بفرمایید.
گفت دکتر میتونم فقط یک جلسه پیش شما برای گفتگو بیام.
گفتم؛ طبیعتا شما میتونید حتی نصف جلسه بیاین.
گفتن مگه میشه: گفتم جلسه های من ابتدا و انتهاش رو با هم تعیین میکنیم.
خانم مولر خندید و گفت سحر خیز و خوش اخلاق، پس سویسی نیستید. (جواب ندادم چون نمیخواستم نژادپرستی مثبتشون رو تثبیت کنم)
گفتم در مورد چی میخواین صحبت کنید.
خانم م. میخواستم یک تمرین به من یاد بدین مثل باربارا که ایشون اعتماد به نفسش اینقدر بالا رفته تمام همکارا فهمیدن و من میخوام یک تمرینم به من بدین من احساس خوشبختی کنم. من احساس خوشبختی نمیکنم! همه چیز یکنواخت شده. دلخوشی ندارم.
( پیش خودم فکر کردم چقدر خودش رو خوب شناخته، پس کلی بازتاب کرده)
گفتم چقدر خوشبختید خانم م.؟
گفت چطور؟
گفتم میتونید تا دوشنبه آینده صبر کنید؟
گفت اگه امروز وقت بدین که عالی میشه.
گفتم اگر امروز وقت بدم احساس خوشبختی خواهید کرد؟
خندید خانم م. و گفت من شانس ندارم دکتر. چون معمولا روانشناسها وقت نمیدن به این زودی. (جواب نداد که احساس خوشبختی خواهد کرد!)
گفتم تجربه دارین با روانشناسها؟
گفت سه بار از پارسال وقت گرفتم و همه منو به یک ماه تا دو ماه بعد موکول کردن و گفتن ضروری نیست.
(پیش خودم گفتم، چطور یک روانشناس میتونه به یک نفر بگه موقعیت شما ضروری نبست وقتی مراجع تصمیم به تراپی گرفته)
گفتم فکر میکنید چرا وقت ندادن سریع؟
گفت چون من گفتم یک جلسه وقت میخوام و اونها فوری فکر کردن که ارزش نداره. ولی من در واقع میترسم از تراپی. همه میگن درد داره، خطرناکه، بعضی ها بعدش کلا از کار افتادن.
من خندیدم، گفتم اینها که شما میگین معمولا به دندانپزشکها میچسبونن.
شما امروز ساعت ۶ تشریف بیارین.
ادامه دارد....
(قسمت اول #خانم_مولر)
"من نیاز به یک تمرین خوشبختی دارم"
گفتگو با خانم مولر:
تلفنم زنگ زد ساعت ۷.۴۵ دقیقه صبح روز پنجشنبه بود. تلفن رو جواب دادم و فقط ۱۵ دقیقه وقت داشتم تا تراپی بعدی شروع بشه.
خودم رو معرفی کردم و اونطرف کیلومترها سیم تلفن خانمی با صدای لرزان گفت مولر هستم، خوشحالم که جواب دادید انتظار نداشتم این وقت صبح یک روانشناس کار کنه.
گفتم؛ در خدمتم بفرمایید.
گفت دکتر میتونم فقط یک جلسه پیش شما برای گفتگو بیام.
گفتم؛ طبیعتا شما میتونید حتی نصف جلسه بیاین.
گفتن مگه میشه: گفتم جلسه های من ابتدا و انتهاش رو با هم تعیین میکنیم.
خانم مولر خندید و گفت سحر خیز و خوش اخلاق، پس سویسی نیستید. (جواب ندادم چون نمیخواستم نژادپرستی مثبتشون رو تثبیت کنم)
گفتم در مورد چی میخواین صحبت کنید.
خانم م. میخواستم یک تمرین به من یاد بدین مثل باربارا که ایشون اعتماد به نفسش اینقدر بالا رفته تمام همکارا فهمیدن و من میخوام یک تمرینم به من بدین من احساس خوشبختی کنم. من احساس خوشبختی نمیکنم! همه چیز یکنواخت شده. دلخوشی ندارم.
( پیش خودم فکر کردم چقدر خودش رو خوب شناخته، پس کلی بازتاب کرده)
گفتم چقدر خوشبختید خانم م.؟
گفت چطور؟
گفتم میتونید تا دوشنبه آینده صبر کنید؟
گفت اگه امروز وقت بدین که عالی میشه.
گفتم اگر امروز وقت بدم احساس خوشبختی خواهید کرد؟
خندید خانم م. و گفت من شانس ندارم دکتر. چون معمولا روانشناسها وقت نمیدن به این زودی. (جواب نداد که احساس خوشبختی خواهد کرد!)
گفتم تجربه دارین با روانشناسها؟
گفت سه بار از پارسال وقت گرفتم و همه منو به یک ماه تا دو ماه بعد موکول کردن و گفتن ضروری نیست.
(پیش خودم گفتم، چطور یک روانشناس میتونه به یک نفر بگه موقعیت شما ضروری نبست وقتی مراجع تصمیم به تراپی گرفته)
گفتم فکر میکنید چرا وقت ندادن سریع؟
گفت چون من گفتم یک جلسه وقت میخوام و اونها فوری فکر کردن که ارزش نداره. ولی من در واقع میترسم از تراپی. همه میگن درد داره، خطرناکه، بعضی ها بعدش کلا از کار افتادن.
من خندیدم، گفتم اینها که شما میگین معمولا به دندانپزشکها میچسبونن.
شما امروز ساعت ۶ تشریف بیارین.
ادامه دارد....
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
✨✨✨✨👆👆👆👆
دوستان عزیز گروه +Think
هدفم از جلسه های تراپی با خانم مولر که براتون مینویسم و بازگو میکنم این هست که؛
الف) نقش اثر گذاری یک خانواده (نگرش سیستمی) در یک زندگی رو نشون بدم. و عمق و تاثیر باورها و اموخته ها در زندگی روزمره.
ب) برداشت نسبی افراد از اتفاقات
پ) نحوه کار با یک مراجع و بررسی سیستمی مشکل و راهکار ان
دوستان عزیز هر سوالی دارید در هر زمینه، در مورد نحوه کار، علت مداخله، نخوه مداخله، ژنوگرام، هدف و غیره حتما جواب خواهم داد.
ستودگان
دوستان عزیز گروه +Think
هدفم از جلسه های تراپی با خانم مولر که براتون مینویسم و بازگو میکنم این هست که؛
الف) نقش اثر گذاری یک خانواده (نگرش سیستمی) در یک زندگی رو نشون بدم. و عمق و تاثیر باورها و اموخته ها در زندگی روزمره.
ب) برداشت نسبی افراد از اتفاقات
پ) نحوه کار با یک مراجع و بررسی سیستمی مشکل و راهکار ان
دوستان عزیز هر سوالی دارید در هر زمینه، در مورد نحوه کار، علت مداخله، نخوه مداخله، ژنوگرام، هدف و غیره حتما جواب خواهم داد.
ستودگان
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
✨✨✨✨✨
(قسمت دوم #خانم_مولر)
معرفی خانم مولر و سیستم: ۴۰ ساله پرستار
ازدواج با یک مهندس کامپیوتر ۵۰ ساله. صاحب دو فرزند پسر ۹ ساله و دختر ۱۳ ساله. مدت ۲۳ سال در بیمارستان کار میکنن و مدت ۱۵ ساله ازدواج کردن. از یک خانواده مادر پرستار و پدر نجار و یک خواهر کوچکتر معلم که در استرالیا با دوست دخترش زندگی میکنند. خانم مولر با خانواده خود در نزدیکی روستای امنتال در استان برن کشور سویس بدنیا امده و تا ۱۹ سالگی در انجا زندگی کرده. از ۱۹ سالگی به برن رفته و با دوست پسر اولش یک خانه اجاره کردند. دوست پسرش را در مدرسه پرستاری شناخت و این به درازا نیانجامید. و دو سال بعد در سن ۲۳ سالگی با پاتریک مولر اشنا شده و در سن ۲۵ سالگی با پاتریک ازدواج کرد.
خانم مولر در ۲۷ سالگی یک دختر انیتا و ۳۱ سالگی نیکول را بدنیا اورد.
بعد از ازدواج فامیل شوهرش را انتخاب کرد. فامیلی خودش قبلا بریتا مایر بود.
(اسامی تغییر داده شده) ژنو گرام در پایین👇
ادامه دارد
(قسمت دوم #خانم_مولر)
معرفی خانم مولر و سیستم: ۴۰ ساله پرستار
ازدواج با یک مهندس کامپیوتر ۵۰ ساله. صاحب دو فرزند پسر ۹ ساله و دختر ۱۳ ساله. مدت ۲۳ سال در بیمارستان کار میکنن و مدت ۱۵ ساله ازدواج کردن. از یک خانواده مادر پرستار و پدر نجار و یک خواهر کوچکتر معلم که در استرالیا با دوست دخترش زندگی میکنند. خانم مولر با خانواده خود در نزدیکی روستای امنتال در استان برن کشور سویس بدنیا امده و تا ۱۹ سالگی در انجا زندگی کرده. از ۱۹ سالگی به برن رفته و با دوست پسر اولش یک خانه اجاره کردند. دوست پسرش را در مدرسه پرستاری شناخت و این به درازا نیانجامید. و دو سال بعد در سن ۲۳ سالگی با پاتریک مولر اشنا شده و در سن ۲۵ سالگی با پاتریک ازدواج کرد.
خانم مولر در ۲۷ سالگی یک دختر انیتا و ۳۱ سالگی نیکول را بدنیا اورد.
بعد از ازدواج فامیل شوهرش را انتخاب کرد. فامیلی خودش قبلا بریتا مایر بود.
(اسامی تغییر داده شده) ژنو گرام در پایین👇
ادامه دارد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
این تصاویر نماهای مختلف هستند و نمای روبروو شرق word cofe 👆👆👆 عکس از خودم
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
(قسمت سوم #خانم_مولر)
خانم مولر سر قرار ساعت ۶ اومدن. قدی بلند تقریبا شیک پوش و با صدایی نازک و لرزان صحبت میکنند.
شما خواستید که فقط یکبار همدیگر رو ببینیم من گفتم.
خانم مولر؛ بله
من اضافه کردم که در اخر جلسه ایشون میتونن تصمیم بگیرند.
من خودم و نحوه کارم رو معرفی کردم و از ایشون خواستم خودشون رو معرفی کنند. هر جور که دوست دارند. (تصویر خواهم گذاشت)
من با ایشون ژنو گرام رو کشیدم تا بفهمم چه چیزی در سیستم هست و رابطه ها به چه شکلیه و ایشون تعریف میکردن.
یکباره خانم مولر گفتن، من در واقع مشکلی ندارم و همه چیز خوبه در زندگی ما. بچه ها مدرسه میرن و شاگردهای خوبین. شوهرم کار میکنه خونه داریم ماشین داریم سگ و گربه داریم. مشکل من مثل بقیه نیست شاید.
من پرسیدم منظور از بقیه کی هستش. گفت مثلا باربارا که اعتماد بنفس نداشت و پیش شما میومد. یا یکی از دوستام که با شوهرش مشکل داره و پیش روانپزشک رفت و دارو میخواست.
دکتر من دارو نمیخوام، با صدای عجیبی پر از ترس بیان کرد.
گفتم قبلا دارو میخوردین. گفت نه ولی مادرم دپرس میشد دارو میخورد. درست وقتهایی که ما امتحان داشتیم و سترس داشتیم. اصلا خونه ما کسی خوشبخت نبود. کسی نمیخندید. مدر و مادرم نمیخندیدن. مطمین نیستم که همدیگر رو دوست داشتن. یک تابو محض بود.
و فقط میدونم مادرم عاشق کسی دیگه بود که نتونست بهش برسه. یعنی اون تو تصادف با موتور مرد. مادرم همیشه از پنجره به بیرون نگاه میکرد وقتی یک موتور میومد و اشکش جاری میشد. به یکباره دیدم رو گونه خانم مولر یک قطره اشک جاری شد.
با تعجب پرسیدم؛ شما اون رو میشناختید. گفتن نه ولی مادرم اینقدر زیبا تعریف میکرد و هر بار که شنیدم اشکهام جاری میشد.
ولی من برای این نیومدم و نمیدونم چرا اینو تعریف کردم. ببخشید.
من پرسیدم، شما هم قبل از ازدواج کسی رو دوست داشتید؟ (در یک سیستم داستانها تکرار میشن)
تا انوقت خانم مولر چیزی نگفته بود.
گفتن بله. دانیل. و چند لحظه سکوت کرد. راستی تو ماه ژوئن هستیم. ۲۳ تولد دانیل هستش. و ارام فرو رفتند تو مبل گویا که حس خوبی داشتند با یک لبخند.
پرسیدم چه حسی دارین؟
یهو اومد جلو دوباره و گفت: گذشته ها گذشت دکتر. نتونستیم با هم بسازیم. تو یک کلاس بودیم. فراموش کنید. مهم نیست. بگم بهتون تقصیر من نبود. همه زیر سر ژانت بود. حسادت میکرد. فراموش کنید. فراموش کنید لطفا هر چی تا حالا شنیدین. من اصلا برای این نیومدم پیش شما. چرا من امروز اینطور شدم. ففط گذشته ها میان تو ذهنم.
پرسیدم چه حسی دارین؟
خانم مولر کی؟ وقتی به دانیل فکر میکنم؟
گفتم مثلا؛
خانم مولر؛ تو معده من گرم میشه. قلبم تند و تند میزنه انگار همین دیروز بود که جشن تابستون بود اولین بار دست دانیل رو گرفتم. لبخند رو صورت خانم مولر نقش بست، گونه ها کمی سرختر و پیشونی به طرف بالا و چشم حالت تفکر به قسمت چپ اطاق خیره بود.
(من از همین لحظه استفاده کردم و اولین لنگر احساس رو رو دست ایشون tap کردم. روش هیپنوز، چون در اینده مورد استفاده قرار میگیره)
گفتم میتونید برام بیشتر توضیح بدین ا ن لحظه رو. یادتون چی پوشیده بودین.
خانم مولر خندید و گفت دقیقا درست ۲۱ سال پیش تو ماه جون بود و من دانیل رو تو جشن تابستون دانشکده بعد دو لیوان ابجو بوسیدم. ما همدیگر رو دوست داشتیم ولی اون روز گویا باید اون اتفاق میفتد. شاید چون ابجو خورده بودم. اخه میدونی دکتر خونه ما هر وقت پدر و مادرم شراب میخوردن کمی خنده و مهربانی بود و در غیر اینصورت خیر.
گفتم از حستون به دانیل تعریف کنید. گفت اره دانیلم منو دوست داشت. راستی پرسیدید چی پوشیده بودم. دانیل یک تی شرت ابی و شلوار جین و یک زنجیر صلیب گردنش بود که اولین بار ما همدیگر رو ماچ کردیم دستم گیر کرد و پاره شد. ها ها ها خانم مولر بلند خندید.
ولی دکتر چشمهای ابیش مثل دریا بود.
گفتم شما چی پوشیده بودین، گفت اتفاقا منم جین و یک تی شرت ابی روشن روشن تنم بود. بازم خیره شد به سقف. و گفت نمیدونم اصلا اون تی شرت چی شد.
گفتم؛ اگه داشتین اون تی شرت رو کی میپوشیدنش؟
خانم مولر؛ وقتی میخواستم احساس خوبی بهم دست بده. خندید خودش. نمیدونم.
من پرسیدم. وقتی الان به اون شب فکر کردید کلا متفاوت بودید با لحظه ای که وارد اطاق من شدید و فکر میکنید چرا؟
خانم مولر؛ دکتر دوباره احساس خوشبختی کردم. شاید باورتون نشه. در کل ای احساس اصلا یادم رفته بود. و میدونید دکتر همیشه یک احساس خوب میاد من فوری میخوام تموم شه و برم سراغ کار بعدی.
مثلا رییسم وقتی منو تشویق میکنه، فوری میخوام تموم شه. نمیدونم انگار ....
خانم مولر ادامه نداد.
من پرسیدم چیزی هست که میخواین بگین.
با تمام بدنش خانم مولر رفت تو مبل مشکی فرو و با تی شرت مشکیش فقط موها پیدا بود و دو چشم ابی و سبز که به من خیره بود. عمیق!
پرسیدم. خانم مولر چیزی یادتون اومد.
گفت؛ اره دکتر ...
ادامه دارد
خانم مولر سر قرار ساعت ۶ اومدن. قدی بلند تقریبا شیک پوش و با صدایی نازک و لرزان صحبت میکنند.
شما خواستید که فقط یکبار همدیگر رو ببینیم من گفتم.
خانم مولر؛ بله
من اضافه کردم که در اخر جلسه ایشون میتونن تصمیم بگیرند.
من خودم و نحوه کارم رو معرفی کردم و از ایشون خواستم خودشون رو معرفی کنند. هر جور که دوست دارند. (تصویر خواهم گذاشت)
من با ایشون ژنو گرام رو کشیدم تا بفهمم چه چیزی در سیستم هست و رابطه ها به چه شکلیه و ایشون تعریف میکردن.
یکباره خانم مولر گفتن، من در واقع مشکلی ندارم و همه چیز خوبه در زندگی ما. بچه ها مدرسه میرن و شاگردهای خوبین. شوهرم کار میکنه خونه داریم ماشین داریم سگ و گربه داریم. مشکل من مثل بقیه نیست شاید.
من پرسیدم منظور از بقیه کی هستش. گفت مثلا باربارا که اعتماد بنفس نداشت و پیش شما میومد. یا یکی از دوستام که با شوهرش مشکل داره و پیش روانپزشک رفت و دارو میخواست.
دکتر من دارو نمیخوام، با صدای عجیبی پر از ترس بیان کرد.
گفتم قبلا دارو میخوردین. گفت نه ولی مادرم دپرس میشد دارو میخورد. درست وقتهایی که ما امتحان داشتیم و سترس داشتیم. اصلا خونه ما کسی خوشبخت نبود. کسی نمیخندید. مدر و مادرم نمیخندیدن. مطمین نیستم که همدیگر رو دوست داشتن. یک تابو محض بود.
و فقط میدونم مادرم عاشق کسی دیگه بود که نتونست بهش برسه. یعنی اون تو تصادف با موتور مرد. مادرم همیشه از پنجره به بیرون نگاه میکرد وقتی یک موتور میومد و اشکش جاری میشد. به یکباره دیدم رو گونه خانم مولر یک قطره اشک جاری شد.
با تعجب پرسیدم؛ شما اون رو میشناختید. گفتن نه ولی مادرم اینقدر زیبا تعریف میکرد و هر بار که شنیدم اشکهام جاری میشد.
ولی من برای این نیومدم و نمیدونم چرا اینو تعریف کردم. ببخشید.
من پرسیدم، شما هم قبل از ازدواج کسی رو دوست داشتید؟ (در یک سیستم داستانها تکرار میشن)
تا انوقت خانم مولر چیزی نگفته بود.
گفتن بله. دانیل. و چند لحظه سکوت کرد. راستی تو ماه ژوئن هستیم. ۲۳ تولد دانیل هستش. و ارام فرو رفتند تو مبل گویا که حس خوبی داشتند با یک لبخند.
پرسیدم چه حسی دارین؟
یهو اومد جلو دوباره و گفت: گذشته ها گذشت دکتر. نتونستیم با هم بسازیم. تو یک کلاس بودیم. فراموش کنید. مهم نیست. بگم بهتون تقصیر من نبود. همه زیر سر ژانت بود. حسادت میکرد. فراموش کنید. فراموش کنید لطفا هر چی تا حالا شنیدین. من اصلا برای این نیومدم پیش شما. چرا من امروز اینطور شدم. ففط گذشته ها میان تو ذهنم.
پرسیدم چه حسی دارین؟
خانم مولر کی؟ وقتی به دانیل فکر میکنم؟
گفتم مثلا؛
خانم مولر؛ تو معده من گرم میشه. قلبم تند و تند میزنه انگار همین دیروز بود که جشن تابستون بود اولین بار دست دانیل رو گرفتم. لبخند رو صورت خانم مولر نقش بست، گونه ها کمی سرختر و پیشونی به طرف بالا و چشم حالت تفکر به قسمت چپ اطاق خیره بود.
(من از همین لحظه استفاده کردم و اولین لنگر احساس رو رو دست ایشون tap کردم. روش هیپنوز، چون در اینده مورد استفاده قرار میگیره)
گفتم میتونید برام بیشتر توضیح بدین ا ن لحظه رو. یادتون چی پوشیده بودین.
خانم مولر خندید و گفت دقیقا درست ۲۱ سال پیش تو ماه جون بود و من دانیل رو تو جشن تابستون دانشکده بعد دو لیوان ابجو بوسیدم. ما همدیگر رو دوست داشتیم ولی اون روز گویا باید اون اتفاق میفتد. شاید چون ابجو خورده بودم. اخه میدونی دکتر خونه ما هر وقت پدر و مادرم شراب میخوردن کمی خنده و مهربانی بود و در غیر اینصورت خیر.
گفتم از حستون به دانیل تعریف کنید. گفت اره دانیلم منو دوست داشت. راستی پرسیدید چی پوشیده بودم. دانیل یک تی شرت ابی و شلوار جین و یک زنجیر صلیب گردنش بود که اولین بار ما همدیگر رو ماچ کردیم دستم گیر کرد و پاره شد. ها ها ها خانم مولر بلند خندید.
ولی دکتر چشمهای ابیش مثل دریا بود.
گفتم شما چی پوشیده بودین، گفت اتفاقا منم جین و یک تی شرت ابی روشن روشن تنم بود. بازم خیره شد به سقف. و گفت نمیدونم اصلا اون تی شرت چی شد.
گفتم؛ اگه داشتین اون تی شرت رو کی میپوشیدنش؟
خانم مولر؛ وقتی میخواستم احساس خوبی بهم دست بده. خندید خودش. نمیدونم.
من پرسیدم. وقتی الان به اون شب فکر کردید کلا متفاوت بودید با لحظه ای که وارد اطاق من شدید و فکر میکنید چرا؟
خانم مولر؛ دکتر دوباره احساس خوشبختی کردم. شاید باورتون نشه. در کل ای احساس اصلا یادم رفته بود. و میدونید دکتر همیشه یک احساس خوب میاد من فوری میخوام تموم شه و برم سراغ کار بعدی.
مثلا رییسم وقتی منو تشویق میکنه، فوری میخوام تموم شه. نمیدونم انگار ....
خانم مولر ادامه نداد.
من پرسیدم چیزی هست که میخواین بگین.
با تمام بدنش خانم مولر رفت تو مبل مشکی فرو و با تی شرت مشکیش فقط موها پیدا بود و دو چشم ابی و سبز که به من خیره بود. عمیق!
پرسیدم. خانم مولر چیزی یادتون اومد.
گفت؛ اره دکتر ...
ادامه دارد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
ادامه قسمت سوم #خانم_مولر
گفت اره دکتر...
انوقت که بچه و جوون بودیم هر وقت میخندیدم با خواهرم. بابا یا مامانم میگفتند؛ مثل اینکه حالتون زیادی خوبه. یا اینکه کار دیگه ای ندارین غیر این، برسید به درسهاتون و از خنده چیزی گیرتون نمیاد...."
متنفر بودم از این جمله. متنفر
یادمه یکبار خواهرم از قصد یک بشقاب رو گذاشت بیفته بشکنه که انتقام بگیره از این حرف بابام وقتی موقع خنده ما اینو گفت. یکبارم داشت ظرف میشست و لیوان پدرم رو با کف گذاشت خشک شه، به امید اینکه مسموم شه.
چقدر ما بچه بودیم! یا شاید حق داشتیم دکتر. نطرتون چیه؟
من سعی کردم براش توضیح بدم که این قسمتی از فرهنگ کاتولیک هستش، وقتی کسی از شما تعریف میکنه، سرتون رو میندازین و زمین رو نگاه میکنید و احساس شرم میکنید و یا اینکه اگه احساس خوبی داشته باشن میترسن که از دستش بدن و یا تموم بشه و میگن زیاد خوشحال نباش. یا مثالهایی مثل قبل از اتمام خوشحال نباش یا از روزت زیاد خوب تعریف نکن چون هنوز شب تموم نشده. و افکار این شکلی میتونن رو نگرش ما اثر بزارن.
خانم مولر گفتن؛ واقعا دکتر اینطور هست من خودم مثلا اگه یک ای میل خبر خوش میگیرم میترسم که اتفاقی بیفته و فوری میرم سراغ یک کار دیگه. یا وقتی مریضها از من و کارم تعریفم میکنند، یا خیس عرق میشم و یا از اطاق به هر دلیلی به سرعت میرم و میگم این کار منه و حقوق میگیرم از مالیاتهای شما و غیره.
گویا اصلا خوشحالی و شادی برای من ساخته نشده.
من پرسیدم خانم مولر. اخرین بار که احساس خوشبختی داشتید کی بود.
گفتن خانم مولر. نمیدونم شاید وقتی پسرم دنیا اومد ۹ سال پیش؟ یا نه وقتی اولین بار راه رفت. ولی دراز مدت هستش.
من اضافه کردم. همین الان وقتی حرف از دانیل میزدید خوشبختی از سر و روی شما میریخت...
خانم مولر بله ولی....
من گفتم دقیقا نکته همین جاست که ما چه لحظاتی رو واقعا به عنوان خوشبختی تعریف و برداشت میکنیم.
تقریبا یک ساعت شده بود و گفتم، حالا باید تصمیم بگیریم که این جلسه برای شما کافی هستش یا میخواین یکبار دیگه هم بیاین.
خانم مولر گفت؛ نه دکتر دوست دارم دوباره بیام ولی راهکار میخوام گه چطور احساس خوشبختی کنم.
میدونید دکتر الان تو این چند دقیقه پیش شما بودم احساس مثبتی داشتم.
گفتم فکر میکنید چند دقیقه پیش من بودید؟
خانم مولر؛ بیست دقیقه یا بیست و پنج دقیقه
گفتم تقریبا ۷۰ دقیقه شد روی ساعت من ولی در مقابل ۴۰ سال گذشته شما شاید از ۲۰ دقیقه هم کمتر باشه. هر دو خندیدیم.
ایشون راهکار میخواستند. و این اسوننیست به یکی راهکار خوشبخت بودن داد بعد از یک ساعت.
گفتم به ایشون. فردا صبح که از خونه میرین بیرون ۳۰ تا نخود یا لوبیا بزارین تو سمت راست جیبتون. چشمهای ایشون دو برابر سبز شد و به من خیره شد.
گفتم هر بار در طی روز یک خبر مثبت و یک احساس خوب به شما رجوع کرد شما یک نخود از سمت راست بزارین سمت چپ جیب شلوار یا کت یا یک جیب کیف تو جیب دیگه....
بعد شب رفتین خونه بشمارین چقدر حس خوب داشتید و فکر کنید روش و برای شوهرتون تعریف کنید که چه تجربه ای داشتید.
خانم مولر. ولی به شوهرم نمیگم که پیش شما بودم. من با کمی تعجب پرسیدم چرا؟ ایشون مخالف تراپی هستند.
خانم مولر؛ پاتریک میگه پول بی ارزش رو فقط باید برای تراپی خرج کرد و ادمهای بی جرات میرن پیش روانشناس.
من از خانم مولر پرسیدم ایا علت این نگرش شوهرش رو میدونن؟
ایشون پاسخ دادن نه دقیقا. تا حالا نپرسیدم.
گفتم و از ایشون خواستم که از پاتریک دلیل این نگرش رو سوال کنه و در جلسه بعدی به من بگن. (البته علت داره این کار)
ادامه دارد...
گفت اره دکتر...
انوقت که بچه و جوون بودیم هر وقت میخندیدم با خواهرم. بابا یا مامانم میگفتند؛ مثل اینکه حالتون زیادی خوبه. یا اینکه کار دیگه ای ندارین غیر این، برسید به درسهاتون و از خنده چیزی گیرتون نمیاد...."
متنفر بودم از این جمله. متنفر
یادمه یکبار خواهرم از قصد یک بشقاب رو گذاشت بیفته بشکنه که انتقام بگیره از این حرف بابام وقتی موقع خنده ما اینو گفت. یکبارم داشت ظرف میشست و لیوان پدرم رو با کف گذاشت خشک شه، به امید اینکه مسموم شه.
چقدر ما بچه بودیم! یا شاید حق داشتیم دکتر. نطرتون چیه؟
من سعی کردم براش توضیح بدم که این قسمتی از فرهنگ کاتولیک هستش، وقتی کسی از شما تعریف میکنه، سرتون رو میندازین و زمین رو نگاه میکنید و احساس شرم میکنید و یا اینکه اگه احساس خوبی داشته باشن میترسن که از دستش بدن و یا تموم بشه و میگن زیاد خوشحال نباش. یا مثالهایی مثل قبل از اتمام خوشحال نباش یا از روزت زیاد خوب تعریف نکن چون هنوز شب تموم نشده. و افکار این شکلی میتونن رو نگرش ما اثر بزارن.
خانم مولر گفتن؛ واقعا دکتر اینطور هست من خودم مثلا اگه یک ای میل خبر خوش میگیرم میترسم که اتفاقی بیفته و فوری میرم سراغ یک کار دیگه. یا وقتی مریضها از من و کارم تعریفم میکنند، یا خیس عرق میشم و یا از اطاق به هر دلیلی به سرعت میرم و میگم این کار منه و حقوق میگیرم از مالیاتهای شما و غیره.
گویا اصلا خوشحالی و شادی برای من ساخته نشده.
من پرسیدم خانم مولر. اخرین بار که احساس خوشبختی داشتید کی بود.
گفتن خانم مولر. نمیدونم شاید وقتی پسرم دنیا اومد ۹ سال پیش؟ یا نه وقتی اولین بار راه رفت. ولی دراز مدت هستش.
من اضافه کردم. همین الان وقتی حرف از دانیل میزدید خوشبختی از سر و روی شما میریخت...
خانم مولر بله ولی....
من گفتم دقیقا نکته همین جاست که ما چه لحظاتی رو واقعا به عنوان خوشبختی تعریف و برداشت میکنیم.
تقریبا یک ساعت شده بود و گفتم، حالا باید تصمیم بگیریم که این جلسه برای شما کافی هستش یا میخواین یکبار دیگه هم بیاین.
خانم مولر گفت؛ نه دکتر دوست دارم دوباره بیام ولی راهکار میخوام گه چطور احساس خوشبختی کنم.
میدونید دکتر الان تو این چند دقیقه پیش شما بودم احساس مثبتی داشتم.
گفتم فکر میکنید چند دقیقه پیش من بودید؟
خانم مولر؛ بیست دقیقه یا بیست و پنج دقیقه
گفتم تقریبا ۷۰ دقیقه شد روی ساعت من ولی در مقابل ۴۰ سال گذشته شما شاید از ۲۰ دقیقه هم کمتر باشه. هر دو خندیدیم.
ایشون راهکار میخواستند. و این اسوننیست به یکی راهکار خوشبخت بودن داد بعد از یک ساعت.
گفتم به ایشون. فردا صبح که از خونه میرین بیرون ۳۰ تا نخود یا لوبیا بزارین تو سمت راست جیبتون. چشمهای ایشون دو برابر سبز شد و به من خیره شد.
گفتم هر بار در طی روز یک خبر مثبت و یک احساس خوب به شما رجوع کرد شما یک نخود از سمت راست بزارین سمت چپ جیب شلوار یا کت یا یک جیب کیف تو جیب دیگه....
بعد شب رفتین خونه بشمارین چقدر حس خوب داشتید و فکر کنید روش و برای شوهرتون تعریف کنید که چه تجربه ای داشتید.
خانم مولر. ولی به شوهرم نمیگم که پیش شما بودم. من با کمی تعجب پرسیدم چرا؟ ایشون مخالف تراپی هستند.
خانم مولر؛ پاتریک میگه پول بی ارزش رو فقط باید برای تراپی خرج کرد و ادمهای بی جرات میرن پیش روانشناس.
من از خانم مولر پرسیدم ایا علت این نگرش شوهرش رو میدونن؟
ایشون پاسخ دادن نه دقیقا. تا حالا نپرسیدم.
گفتم و از ایشون خواستم که از پاتریک دلیل این نگرش رو سوال کنه و در جلسه بعدی به من بگن. (البته علت داره این کار)
ادامه دارد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
تصویر اول احساس خانم مولر و نقش خانواده
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
تصویر دوم ارزوی خانم مولر
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
تصویر سوم حقیقتی که خانم مولر میبینه
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
👁🗨 سوال؛ دوستان شما چه برداشتی از این سه تصویر دارید به عنوان یک درمانگر؟