Forwarded from Dr. Morris Setudegan
✨✨✨✨👆👆👆👆
دوستان عزیز گروه +Think
هدفم از جلسه های تراپی با خانم مولر که براتون مینویسم و بازگو میکنم این هست که؛
الف) نقش اثر گذاری یک خانواده (نگرش سیستمی) در یک زندگی رو نشون بدم. و عمق و تاثیر باورها و اموخته ها در زندگی روزمره.
ب) برداشت نسبی افراد از اتفاقات
پ) نحوه کار با یک مراجع و بررسی سیستمی مشکل و راهکار ان
دوستان عزیز هر سوالی دارید در هر زمینه، در مورد نحوه کار، علت مداخله، نخوه مداخله، ژنوگرام، هدف و غیره حتما جواب خواهم داد.
ستودگان
دوستان عزیز گروه +Think
هدفم از جلسه های تراپی با خانم مولر که براتون مینویسم و بازگو میکنم این هست که؛
الف) نقش اثر گذاری یک خانواده (نگرش سیستمی) در یک زندگی رو نشون بدم. و عمق و تاثیر باورها و اموخته ها در زندگی روزمره.
ب) برداشت نسبی افراد از اتفاقات
پ) نحوه کار با یک مراجع و بررسی سیستمی مشکل و راهکار ان
دوستان عزیز هر سوالی دارید در هر زمینه، در مورد نحوه کار، علت مداخله، نخوه مداخله، ژنوگرام، هدف و غیره حتما جواب خواهم داد.
ستودگان
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
✨✨✨✨✨
(قسمت دوم #خانم_مولر)
معرفی خانم مولر و سیستم: ۴۰ ساله پرستار
ازدواج با یک مهندس کامپیوتر ۵۰ ساله. صاحب دو فرزند پسر ۹ ساله و دختر ۱۳ ساله. مدت ۲۳ سال در بیمارستان کار میکنن و مدت ۱۵ ساله ازدواج کردن. از یک خانواده مادر پرستار و پدر نجار و یک خواهر کوچکتر معلم که در استرالیا با دوست دخترش زندگی میکنند. خانم مولر با خانواده خود در نزدیکی روستای امنتال در استان برن کشور سویس بدنیا امده و تا ۱۹ سالگی در انجا زندگی کرده. از ۱۹ سالگی به برن رفته و با دوست پسر اولش یک خانه اجاره کردند. دوست پسرش را در مدرسه پرستاری شناخت و این به درازا نیانجامید. و دو سال بعد در سن ۲۳ سالگی با پاتریک مولر اشنا شده و در سن ۲۵ سالگی با پاتریک ازدواج کرد.
خانم مولر در ۲۷ سالگی یک دختر انیتا و ۳۱ سالگی نیکول را بدنیا اورد.
بعد از ازدواج فامیل شوهرش را انتخاب کرد. فامیلی خودش قبلا بریتا مایر بود.
(اسامی تغییر داده شده) ژنو گرام در پایین👇
ادامه دارد
(قسمت دوم #خانم_مولر)
معرفی خانم مولر و سیستم: ۴۰ ساله پرستار
ازدواج با یک مهندس کامپیوتر ۵۰ ساله. صاحب دو فرزند پسر ۹ ساله و دختر ۱۳ ساله. مدت ۲۳ سال در بیمارستان کار میکنن و مدت ۱۵ ساله ازدواج کردن. از یک خانواده مادر پرستار و پدر نجار و یک خواهر کوچکتر معلم که در استرالیا با دوست دخترش زندگی میکنند. خانم مولر با خانواده خود در نزدیکی روستای امنتال در استان برن کشور سویس بدنیا امده و تا ۱۹ سالگی در انجا زندگی کرده. از ۱۹ سالگی به برن رفته و با دوست پسر اولش یک خانه اجاره کردند. دوست پسرش را در مدرسه پرستاری شناخت و این به درازا نیانجامید. و دو سال بعد در سن ۲۳ سالگی با پاتریک مولر اشنا شده و در سن ۲۵ سالگی با پاتریک ازدواج کرد.
خانم مولر در ۲۷ سالگی یک دختر انیتا و ۳۱ سالگی نیکول را بدنیا اورد.
بعد از ازدواج فامیل شوهرش را انتخاب کرد. فامیلی خودش قبلا بریتا مایر بود.
(اسامی تغییر داده شده) ژنو گرام در پایین👇
ادامه دارد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
این تصاویر نماهای مختلف هستند و نمای روبروو شرق word cofe 👆👆👆 عکس از خودم
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
(قسمت سوم #خانم_مولر)
خانم مولر سر قرار ساعت ۶ اومدن. قدی بلند تقریبا شیک پوش و با صدایی نازک و لرزان صحبت میکنند.
شما خواستید که فقط یکبار همدیگر رو ببینیم من گفتم.
خانم مولر؛ بله
من اضافه کردم که در اخر جلسه ایشون میتونن تصمیم بگیرند.
من خودم و نحوه کارم رو معرفی کردم و از ایشون خواستم خودشون رو معرفی کنند. هر جور که دوست دارند. (تصویر خواهم گذاشت)
من با ایشون ژنو گرام رو کشیدم تا بفهمم چه چیزی در سیستم هست و رابطه ها به چه شکلیه و ایشون تعریف میکردن.
یکباره خانم مولر گفتن، من در واقع مشکلی ندارم و همه چیز خوبه در زندگی ما. بچه ها مدرسه میرن و شاگردهای خوبین. شوهرم کار میکنه خونه داریم ماشین داریم سگ و گربه داریم. مشکل من مثل بقیه نیست شاید.
من پرسیدم منظور از بقیه کی هستش. گفت مثلا باربارا که اعتماد بنفس نداشت و پیش شما میومد. یا یکی از دوستام که با شوهرش مشکل داره و پیش روانپزشک رفت و دارو میخواست.
دکتر من دارو نمیخوام، با صدای عجیبی پر از ترس بیان کرد.
گفتم قبلا دارو میخوردین. گفت نه ولی مادرم دپرس میشد دارو میخورد. درست وقتهایی که ما امتحان داشتیم و سترس داشتیم. اصلا خونه ما کسی خوشبخت نبود. کسی نمیخندید. مدر و مادرم نمیخندیدن. مطمین نیستم که همدیگر رو دوست داشتن. یک تابو محض بود.
و فقط میدونم مادرم عاشق کسی دیگه بود که نتونست بهش برسه. یعنی اون تو تصادف با موتور مرد. مادرم همیشه از پنجره به بیرون نگاه میکرد وقتی یک موتور میومد و اشکش جاری میشد. به یکباره دیدم رو گونه خانم مولر یک قطره اشک جاری شد.
با تعجب پرسیدم؛ شما اون رو میشناختید. گفتن نه ولی مادرم اینقدر زیبا تعریف میکرد و هر بار که شنیدم اشکهام جاری میشد.
ولی من برای این نیومدم و نمیدونم چرا اینو تعریف کردم. ببخشید.
من پرسیدم، شما هم قبل از ازدواج کسی رو دوست داشتید؟ (در یک سیستم داستانها تکرار میشن)
تا انوقت خانم مولر چیزی نگفته بود.
گفتن بله. دانیل. و چند لحظه سکوت کرد. راستی تو ماه ژوئن هستیم. ۲۳ تولد دانیل هستش. و ارام فرو رفتند تو مبل گویا که حس خوبی داشتند با یک لبخند.
پرسیدم چه حسی دارین؟
یهو اومد جلو دوباره و گفت: گذشته ها گذشت دکتر. نتونستیم با هم بسازیم. تو یک کلاس بودیم. فراموش کنید. مهم نیست. بگم بهتون تقصیر من نبود. همه زیر سر ژانت بود. حسادت میکرد. فراموش کنید. فراموش کنید لطفا هر چی تا حالا شنیدین. من اصلا برای این نیومدم پیش شما. چرا من امروز اینطور شدم. ففط گذشته ها میان تو ذهنم.
پرسیدم چه حسی دارین؟
خانم مولر کی؟ وقتی به دانیل فکر میکنم؟
گفتم مثلا؛
خانم مولر؛ تو معده من گرم میشه. قلبم تند و تند میزنه انگار همین دیروز بود که جشن تابستون بود اولین بار دست دانیل رو گرفتم. لبخند رو صورت خانم مولر نقش بست، گونه ها کمی سرختر و پیشونی به طرف بالا و چشم حالت تفکر به قسمت چپ اطاق خیره بود.
(من از همین لحظه استفاده کردم و اولین لنگر احساس رو رو دست ایشون tap کردم. روش هیپنوز، چون در اینده مورد استفاده قرار میگیره)
گفتم میتونید برام بیشتر توضیح بدین ا ن لحظه رو. یادتون چی پوشیده بودین.
خانم مولر خندید و گفت دقیقا درست ۲۱ سال پیش تو ماه جون بود و من دانیل رو تو جشن تابستون دانشکده بعد دو لیوان ابجو بوسیدم. ما همدیگر رو دوست داشتیم ولی اون روز گویا باید اون اتفاق میفتد. شاید چون ابجو خورده بودم. اخه میدونی دکتر خونه ما هر وقت پدر و مادرم شراب میخوردن کمی خنده و مهربانی بود و در غیر اینصورت خیر.
گفتم از حستون به دانیل تعریف کنید. گفت اره دانیلم منو دوست داشت. راستی پرسیدید چی پوشیده بودم. دانیل یک تی شرت ابی و شلوار جین و یک زنجیر صلیب گردنش بود که اولین بار ما همدیگر رو ماچ کردیم دستم گیر کرد و پاره شد. ها ها ها خانم مولر بلند خندید.
ولی دکتر چشمهای ابیش مثل دریا بود.
گفتم شما چی پوشیده بودین، گفت اتفاقا منم جین و یک تی شرت ابی روشن روشن تنم بود. بازم خیره شد به سقف. و گفت نمیدونم اصلا اون تی شرت چی شد.
گفتم؛ اگه داشتین اون تی شرت رو کی میپوشیدنش؟
خانم مولر؛ وقتی میخواستم احساس خوبی بهم دست بده. خندید خودش. نمیدونم.
من پرسیدم. وقتی الان به اون شب فکر کردید کلا متفاوت بودید با لحظه ای که وارد اطاق من شدید و فکر میکنید چرا؟
خانم مولر؛ دکتر دوباره احساس خوشبختی کردم. شاید باورتون نشه. در کل ای احساس اصلا یادم رفته بود. و میدونید دکتر همیشه یک احساس خوب میاد من فوری میخوام تموم شه و برم سراغ کار بعدی.
مثلا رییسم وقتی منو تشویق میکنه، فوری میخوام تموم شه. نمیدونم انگار ....
خانم مولر ادامه نداد.
من پرسیدم چیزی هست که میخواین بگین.
با تمام بدنش خانم مولر رفت تو مبل مشکی فرو و با تی شرت مشکیش فقط موها پیدا بود و دو چشم ابی و سبز که به من خیره بود. عمیق!
پرسیدم. خانم مولر چیزی یادتون اومد.
گفت؛ اره دکتر ...
ادامه دارد
خانم مولر سر قرار ساعت ۶ اومدن. قدی بلند تقریبا شیک پوش و با صدایی نازک و لرزان صحبت میکنند.
شما خواستید که فقط یکبار همدیگر رو ببینیم من گفتم.
خانم مولر؛ بله
من اضافه کردم که در اخر جلسه ایشون میتونن تصمیم بگیرند.
من خودم و نحوه کارم رو معرفی کردم و از ایشون خواستم خودشون رو معرفی کنند. هر جور که دوست دارند. (تصویر خواهم گذاشت)
من با ایشون ژنو گرام رو کشیدم تا بفهمم چه چیزی در سیستم هست و رابطه ها به چه شکلیه و ایشون تعریف میکردن.
یکباره خانم مولر گفتن، من در واقع مشکلی ندارم و همه چیز خوبه در زندگی ما. بچه ها مدرسه میرن و شاگردهای خوبین. شوهرم کار میکنه خونه داریم ماشین داریم سگ و گربه داریم. مشکل من مثل بقیه نیست شاید.
من پرسیدم منظور از بقیه کی هستش. گفت مثلا باربارا که اعتماد بنفس نداشت و پیش شما میومد. یا یکی از دوستام که با شوهرش مشکل داره و پیش روانپزشک رفت و دارو میخواست.
دکتر من دارو نمیخوام، با صدای عجیبی پر از ترس بیان کرد.
گفتم قبلا دارو میخوردین. گفت نه ولی مادرم دپرس میشد دارو میخورد. درست وقتهایی که ما امتحان داشتیم و سترس داشتیم. اصلا خونه ما کسی خوشبخت نبود. کسی نمیخندید. مدر و مادرم نمیخندیدن. مطمین نیستم که همدیگر رو دوست داشتن. یک تابو محض بود.
و فقط میدونم مادرم عاشق کسی دیگه بود که نتونست بهش برسه. یعنی اون تو تصادف با موتور مرد. مادرم همیشه از پنجره به بیرون نگاه میکرد وقتی یک موتور میومد و اشکش جاری میشد. به یکباره دیدم رو گونه خانم مولر یک قطره اشک جاری شد.
با تعجب پرسیدم؛ شما اون رو میشناختید. گفتن نه ولی مادرم اینقدر زیبا تعریف میکرد و هر بار که شنیدم اشکهام جاری میشد.
ولی من برای این نیومدم و نمیدونم چرا اینو تعریف کردم. ببخشید.
من پرسیدم، شما هم قبل از ازدواج کسی رو دوست داشتید؟ (در یک سیستم داستانها تکرار میشن)
تا انوقت خانم مولر چیزی نگفته بود.
گفتن بله. دانیل. و چند لحظه سکوت کرد. راستی تو ماه ژوئن هستیم. ۲۳ تولد دانیل هستش. و ارام فرو رفتند تو مبل گویا که حس خوبی داشتند با یک لبخند.
پرسیدم چه حسی دارین؟
یهو اومد جلو دوباره و گفت: گذشته ها گذشت دکتر. نتونستیم با هم بسازیم. تو یک کلاس بودیم. فراموش کنید. مهم نیست. بگم بهتون تقصیر من نبود. همه زیر سر ژانت بود. حسادت میکرد. فراموش کنید. فراموش کنید لطفا هر چی تا حالا شنیدین. من اصلا برای این نیومدم پیش شما. چرا من امروز اینطور شدم. ففط گذشته ها میان تو ذهنم.
پرسیدم چه حسی دارین؟
خانم مولر کی؟ وقتی به دانیل فکر میکنم؟
گفتم مثلا؛
خانم مولر؛ تو معده من گرم میشه. قلبم تند و تند میزنه انگار همین دیروز بود که جشن تابستون بود اولین بار دست دانیل رو گرفتم. لبخند رو صورت خانم مولر نقش بست، گونه ها کمی سرختر و پیشونی به طرف بالا و چشم حالت تفکر به قسمت چپ اطاق خیره بود.
(من از همین لحظه استفاده کردم و اولین لنگر احساس رو رو دست ایشون tap کردم. روش هیپنوز، چون در اینده مورد استفاده قرار میگیره)
گفتم میتونید برام بیشتر توضیح بدین ا ن لحظه رو. یادتون چی پوشیده بودین.
خانم مولر خندید و گفت دقیقا درست ۲۱ سال پیش تو ماه جون بود و من دانیل رو تو جشن تابستون دانشکده بعد دو لیوان ابجو بوسیدم. ما همدیگر رو دوست داشتیم ولی اون روز گویا باید اون اتفاق میفتد. شاید چون ابجو خورده بودم. اخه میدونی دکتر خونه ما هر وقت پدر و مادرم شراب میخوردن کمی خنده و مهربانی بود و در غیر اینصورت خیر.
گفتم از حستون به دانیل تعریف کنید. گفت اره دانیلم منو دوست داشت. راستی پرسیدید چی پوشیده بودم. دانیل یک تی شرت ابی و شلوار جین و یک زنجیر صلیب گردنش بود که اولین بار ما همدیگر رو ماچ کردیم دستم گیر کرد و پاره شد. ها ها ها خانم مولر بلند خندید.
ولی دکتر چشمهای ابیش مثل دریا بود.
گفتم شما چی پوشیده بودین، گفت اتفاقا منم جین و یک تی شرت ابی روشن روشن تنم بود. بازم خیره شد به سقف. و گفت نمیدونم اصلا اون تی شرت چی شد.
گفتم؛ اگه داشتین اون تی شرت رو کی میپوشیدنش؟
خانم مولر؛ وقتی میخواستم احساس خوبی بهم دست بده. خندید خودش. نمیدونم.
من پرسیدم. وقتی الان به اون شب فکر کردید کلا متفاوت بودید با لحظه ای که وارد اطاق من شدید و فکر میکنید چرا؟
خانم مولر؛ دکتر دوباره احساس خوشبختی کردم. شاید باورتون نشه. در کل ای احساس اصلا یادم رفته بود. و میدونید دکتر همیشه یک احساس خوب میاد من فوری میخوام تموم شه و برم سراغ کار بعدی.
مثلا رییسم وقتی منو تشویق میکنه، فوری میخوام تموم شه. نمیدونم انگار ....
خانم مولر ادامه نداد.
من پرسیدم چیزی هست که میخواین بگین.
با تمام بدنش خانم مولر رفت تو مبل مشکی فرو و با تی شرت مشکیش فقط موها پیدا بود و دو چشم ابی و سبز که به من خیره بود. عمیق!
پرسیدم. خانم مولر چیزی یادتون اومد.
گفت؛ اره دکتر ...
ادامه دارد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
ادامه قسمت سوم #خانم_مولر
گفت اره دکتر...
انوقت که بچه و جوون بودیم هر وقت میخندیدم با خواهرم. بابا یا مامانم میگفتند؛ مثل اینکه حالتون زیادی خوبه. یا اینکه کار دیگه ای ندارین غیر این، برسید به درسهاتون و از خنده چیزی گیرتون نمیاد...."
متنفر بودم از این جمله. متنفر
یادمه یکبار خواهرم از قصد یک بشقاب رو گذاشت بیفته بشکنه که انتقام بگیره از این حرف بابام وقتی موقع خنده ما اینو گفت. یکبارم داشت ظرف میشست و لیوان پدرم رو با کف گذاشت خشک شه، به امید اینکه مسموم شه.
چقدر ما بچه بودیم! یا شاید حق داشتیم دکتر. نطرتون چیه؟
من سعی کردم براش توضیح بدم که این قسمتی از فرهنگ کاتولیک هستش، وقتی کسی از شما تعریف میکنه، سرتون رو میندازین و زمین رو نگاه میکنید و احساس شرم میکنید و یا اینکه اگه احساس خوبی داشته باشن میترسن که از دستش بدن و یا تموم بشه و میگن زیاد خوشحال نباش. یا مثالهایی مثل قبل از اتمام خوشحال نباش یا از روزت زیاد خوب تعریف نکن چون هنوز شب تموم نشده. و افکار این شکلی میتونن رو نگرش ما اثر بزارن.
خانم مولر گفتن؛ واقعا دکتر اینطور هست من خودم مثلا اگه یک ای میل خبر خوش میگیرم میترسم که اتفاقی بیفته و فوری میرم سراغ یک کار دیگه. یا وقتی مریضها از من و کارم تعریفم میکنند، یا خیس عرق میشم و یا از اطاق به هر دلیلی به سرعت میرم و میگم این کار منه و حقوق میگیرم از مالیاتهای شما و غیره.
گویا اصلا خوشحالی و شادی برای من ساخته نشده.
من پرسیدم خانم مولر. اخرین بار که احساس خوشبختی داشتید کی بود.
گفتن خانم مولر. نمیدونم شاید وقتی پسرم دنیا اومد ۹ سال پیش؟ یا نه وقتی اولین بار راه رفت. ولی دراز مدت هستش.
من اضافه کردم. همین الان وقتی حرف از دانیل میزدید خوشبختی از سر و روی شما میریخت...
خانم مولر بله ولی....
من گفتم دقیقا نکته همین جاست که ما چه لحظاتی رو واقعا به عنوان خوشبختی تعریف و برداشت میکنیم.
تقریبا یک ساعت شده بود و گفتم، حالا باید تصمیم بگیریم که این جلسه برای شما کافی هستش یا میخواین یکبار دیگه هم بیاین.
خانم مولر گفت؛ نه دکتر دوست دارم دوباره بیام ولی راهکار میخوام گه چطور احساس خوشبختی کنم.
میدونید دکتر الان تو این چند دقیقه پیش شما بودم احساس مثبتی داشتم.
گفتم فکر میکنید چند دقیقه پیش من بودید؟
خانم مولر؛ بیست دقیقه یا بیست و پنج دقیقه
گفتم تقریبا ۷۰ دقیقه شد روی ساعت من ولی در مقابل ۴۰ سال گذشته شما شاید از ۲۰ دقیقه هم کمتر باشه. هر دو خندیدیم.
ایشون راهکار میخواستند. و این اسوننیست به یکی راهکار خوشبخت بودن داد بعد از یک ساعت.
گفتم به ایشون. فردا صبح که از خونه میرین بیرون ۳۰ تا نخود یا لوبیا بزارین تو سمت راست جیبتون. چشمهای ایشون دو برابر سبز شد و به من خیره شد.
گفتم هر بار در طی روز یک خبر مثبت و یک احساس خوب به شما رجوع کرد شما یک نخود از سمت راست بزارین سمت چپ جیب شلوار یا کت یا یک جیب کیف تو جیب دیگه....
بعد شب رفتین خونه بشمارین چقدر حس خوب داشتید و فکر کنید روش و برای شوهرتون تعریف کنید که چه تجربه ای داشتید.
خانم مولر. ولی به شوهرم نمیگم که پیش شما بودم. من با کمی تعجب پرسیدم چرا؟ ایشون مخالف تراپی هستند.
خانم مولر؛ پاتریک میگه پول بی ارزش رو فقط باید برای تراپی خرج کرد و ادمهای بی جرات میرن پیش روانشناس.
من از خانم مولر پرسیدم ایا علت این نگرش شوهرش رو میدونن؟
ایشون پاسخ دادن نه دقیقا. تا حالا نپرسیدم.
گفتم و از ایشون خواستم که از پاتریک دلیل این نگرش رو سوال کنه و در جلسه بعدی به من بگن. (البته علت داره این کار)
ادامه دارد...
گفت اره دکتر...
انوقت که بچه و جوون بودیم هر وقت میخندیدم با خواهرم. بابا یا مامانم میگفتند؛ مثل اینکه حالتون زیادی خوبه. یا اینکه کار دیگه ای ندارین غیر این، برسید به درسهاتون و از خنده چیزی گیرتون نمیاد...."
متنفر بودم از این جمله. متنفر
یادمه یکبار خواهرم از قصد یک بشقاب رو گذاشت بیفته بشکنه که انتقام بگیره از این حرف بابام وقتی موقع خنده ما اینو گفت. یکبارم داشت ظرف میشست و لیوان پدرم رو با کف گذاشت خشک شه، به امید اینکه مسموم شه.
چقدر ما بچه بودیم! یا شاید حق داشتیم دکتر. نطرتون چیه؟
من سعی کردم براش توضیح بدم که این قسمتی از فرهنگ کاتولیک هستش، وقتی کسی از شما تعریف میکنه، سرتون رو میندازین و زمین رو نگاه میکنید و احساس شرم میکنید و یا اینکه اگه احساس خوبی داشته باشن میترسن که از دستش بدن و یا تموم بشه و میگن زیاد خوشحال نباش. یا مثالهایی مثل قبل از اتمام خوشحال نباش یا از روزت زیاد خوب تعریف نکن چون هنوز شب تموم نشده. و افکار این شکلی میتونن رو نگرش ما اثر بزارن.
خانم مولر گفتن؛ واقعا دکتر اینطور هست من خودم مثلا اگه یک ای میل خبر خوش میگیرم میترسم که اتفاقی بیفته و فوری میرم سراغ یک کار دیگه. یا وقتی مریضها از من و کارم تعریفم میکنند، یا خیس عرق میشم و یا از اطاق به هر دلیلی به سرعت میرم و میگم این کار منه و حقوق میگیرم از مالیاتهای شما و غیره.
گویا اصلا خوشحالی و شادی برای من ساخته نشده.
من پرسیدم خانم مولر. اخرین بار که احساس خوشبختی داشتید کی بود.
گفتن خانم مولر. نمیدونم شاید وقتی پسرم دنیا اومد ۹ سال پیش؟ یا نه وقتی اولین بار راه رفت. ولی دراز مدت هستش.
من اضافه کردم. همین الان وقتی حرف از دانیل میزدید خوشبختی از سر و روی شما میریخت...
خانم مولر بله ولی....
من گفتم دقیقا نکته همین جاست که ما چه لحظاتی رو واقعا به عنوان خوشبختی تعریف و برداشت میکنیم.
تقریبا یک ساعت شده بود و گفتم، حالا باید تصمیم بگیریم که این جلسه برای شما کافی هستش یا میخواین یکبار دیگه هم بیاین.
خانم مولر گفت؛ نه دکتر دوست دارم دوباره بیام ولی راهکار میخوام گه چطور احساس خوشبختی کنم.
میدونید دکتر الان تو این چند دقیقه پیش شما بودم احساس مثبتی داشتم.
گفتم فکر میکنید چند دقیقه پیش من بودید؟
خانم مولر؛ بیست دقیقه یا بیست و پنج دقیقه
گفتم تقریبا ۷۰ دقیقه شد روی ساعت من ولی در مقابل ۴۰ سال گذشته شما شاید از ۲۰ دقیقه هم کمتر باشه. هر دو خندیدیم.
ایشون راهکار میخواستند. و این اسوننیست به یکی راهکار خوشبخت بودن داد بعد از یک ساعت.
گفتم به ایشون. فردا صبح که از خونه میرین بیرون ۳۰ تا نخود یا لوبیا بزارین تو سمت راست جیبتون. چشمهای ایشون دو برابر سبز شد و به من خیره شد.
گفتم هر بار در طی روز یک خبر مثبت و یک احساس خوب به شما رجوع کرد شما یک نخود از سمت راست بزارین سمت چپ جیب شلوار یا کت یا یک جیب کیف تو جیب دیگه....
بعد شب رفتین خونه بشمارین چقدر حس خوب داشتید و فکر کنید روش و برای شوهرتون تعریف کنید که چه تجربه ای داشتید.
خانم مولر. ولی به شوهرم نمیگم که پیش شما بودم. من با کمی تعجب پرسیدم چرا؟ ایشون مخالف تراپی هستند.
خانم مولر؛ پاتریک میگه پول بی ارزش رو فقط باید برای تراپی خرج کرد و ادمهای بی جرات میرن پیش روانشناس.
من از خانم مولر پرسیدم ایا علت این نگرش شوهرش رو میدونن؟
ایشون پاسخ دادن نه دقیقا. تا حالا نپرسیدم.
گفتم و از ایشون خواستم که از پاتریک دلیل این نگرش رو سوال کنه و در جلسه بعدی به من بگن. (البته علت داره این کار)
ادامه دارد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
تصویر اول احساس خانم مولر و نقش خانواده
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
تصویر دوم ارزوی خانم مولر
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
تصویر سوم حقیقتی که خانم مولر میبینه
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
👁🗨 سوال؛ دوستان شما چه برداشتی از این سه تصویر دارید به عنوان یک درمانگر؟
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
قسمت چهارم #خانم_مولر
خانم مولر وارد اطاق شدن. صورتشون متفاوت بود. گویا پر از داستان برای تعریف کردن هستند.
سوال کردم خانم مولر چطور هستید امروز. گفتند اتفاق خاصی نیفتاده ولی احساس میکتم رابطه من با شوهرم در این هفته بهتر بوده، چون به من بیشتر دقت میکرده. جالب اینجاست که اونم با این متد لوبیا شروع کرد و برام هر شب تعریف میکنه چه اتفاقهایی خوبی براش افتاد. (🆒دقت کنید؛ سایبرنتیک نظم دوم بازخورد مثبت که برنامه ریزی نشده بود)
🆕یاداوری: من از خانم مولر خواستم که هر شب بعد از شمردن لوبیاهای مثبت به شوهرش چند چیز رو تعریف کنه. تغییر در سیستم.
پرسیدم خانم مولر از دید شما چه اتفاقی افتاده؟
خانم مولر: فکر کنم ما هدفی مشترک پیدا کردیم که برای هم از احساس های خوبمون در روز تعریف کنیم و تا حالا هر وقت رو مبل میشستیم یا من از مشکلات بیمارستان و یا شوهرم از رییس سادیسمش حرف میزد و هر دو ما دپرس تر میشدیم چون نه تنها مشکل رو حل نمیکردیم بلکه به دوش دیگری هم میزاشتیم.
(🔛انتقال سترس در سیستم میتونه ایجاد سترسهای جدید بکنه برای افرادی که توان مقابله ندارن و یا توان افزایی کافی برای درک مشکلات ندارند)
من از خانم مولر پرسیدم که ایا احساس خوبش ماندگار بود. ایشون جواب دادن بیشنر از قبل ولی نه زیاد.
پرسیدم یک مثال میزنید.
خانم مولر؛ بله قبلا گفتم وقتی یک نفر از کار من تعریف میکرد میخواستم زودتر تموم شه و نمیخواستم بیشتر بشنوم و کلی عرق میکردم. و داشتم پیش خودم فکر میکردم این از کجا میتونه باشه. (🔝 بازتاب) و فکر کردم که انوقت که بچه بودیم اگه مادرمون یکبار از ما تعریف میکرد، پدرم میگفت اینها رو لوس بار نیار. یا اگه میگفتیم خونه که نمره خوب گرفتیم تو مدرسه، پدرمون میگفت وظیفه شماست چون کار دیگه ای جز درس خوندن ندارین. ما برای همین دو نفری داریم مثل حیوان شب و روز کار میکنیم تا شما درس بخونید. (🔛 انتقال احساس و ناامیدی در سیستم)
خانم مولر اضافه کرد. پدرم همیشه میگفت اخر سال میبینیم که چیکار کردین تو کارنامه. باید حداقل از دختر همسایه اقای باخمن بهتر باشین، چون پدر اونها کار نمیکنه و از بیمه پول میگیره. و برای همین من همیشه اخر سال وقت کارنامه گرفتن مریض میشدم گر چه شاگرد خوبی بودم، ببخشید دکتر از خودم تعریف میکنم، ولی همیشه اضطراب داشتم. تا امروز این اضطراب از نتیجه عملی مونده.
گفتم خانم مولر شما قدرت بازتابی بسیار بالایی دارین و این خوشحال کننده هست. شما هم خوشحالید از این توانمندی شما؟ خانم مولر زمین رو نگاه کرد و نمیدونست چی بگه، مثل یک دختر بچه...
گفتم خانم مولر یک مثال که تو این هفته اتفاق افتاده میتونید برام تعریف کنید وقتی لوبیا رو از جیب راست به چپ گذاشتید و حسش زیاد ماندگار نبود.
خانم مولر؛ بله. مثلا یک ای میل از معلم پسرم گرفتم که میتونه تو مسابقات کشوری برای اسکی جوانان شرکت کنه، رتبه خوبی اورده. من یک لحظه خوشحال شدم ولی پیش خودم گفتم خوب این که هنوز چیز خاصی نیست بقول بابام.
من سوال کردم، چه چیزی میبایست اتفاق میفتاد که خاص میبود؟ در همین زمینه...
خانم مولر فکر کرد و گفت؛ در واقع این ارزوی هر مادری هست که بچه اش به مسابقات کشوری بره ولی نمیدونم این ابر بالای سرم مدام دستور میده....
من خوشحال شدم که خانم مولر خودشون این تصویر رو ساختند.
چون روزهای ابری سویسیها معمولا چتر همراهشون هست و اکثرا از باران پرهیز میکنند. یک روزی که من شاکی بودم که بازم بارون و چتر همرام نبود، حسابدار ما الیزابت گفت، دکتر یک سویسی واقعی همیشه چتر همراشه 😝.
من از گفته خانم مولر که ابر بالای سرشون هست استفاده کردم و پرسیدم فکر میکنید چه چیزی لازمه که شما رو از صدمه ابر محفوط کنه. خانم مولر خندید گفت چتر!
گفتم چتر در این لحظه که شما خوشحالید (افتاب حموم میگیرین = ارامش) میتونه چی باشه.
خانم مولر گفتن یک لحظه بیشتر ارامش و از ابر در امان باشم.
گفتم بسیار عالی. وقتی لوبیا را در دستتون دارین و میخواین بزارین تو جیب چپتون تا ۱۰ بشمارین و احساس خوب رو در تمام بدنتون احساس کنید. بعد لوبیا رو با لبخند در جیب چپتون قرار بدین و این ۱۰ ثانیه ارامش و در حال خوب بودن و لوبیا در دست شما میتونه یک سمبل چتر باشه و بعد ا ن به ادامه کار بپردازید.
خانم مولر با چشمهای سبزش نگاهی عمیق کرد و پرسید دکتر اینها رو تو دانشگاه یاد گرفتید؟
من ختدیدم و گفتم تو دانشگاه تجربه ولی میشه توضیح علمی داد براش.
خانم مولر گفتن پس من اول امتحان میکنم و بعد به پاتریک میگم امتحان کنه چون اونم میگفت زیاد احساس خوشبختی نمیکنه و من میترسیدم که ...
راستی دکتر به پاتریک گفتم این روش رو از تلویزیون برنامه خانواده یاد گرفتم و بعد از موففیت کامل بهش میگم پیش شما بودم، گر چه بعد از اولین صورتحساب از بیمه خواهد فهمید. خانم مولر بلند خندید ...
ادامه دارد
خانم مولر وارد اطاق شدن. صورتشون متفاوت بود. گویا پر از داستان برای تعریف کردن هستند.
سوال کردم خانم مولر چطور هستید امروز. گفتند اتفاق خاصی نیفتاده ولی احساس میکتم رابطه من با شوهرم در این هفته بهتر بوده، چون به من بیشتر دقت میکرده. جالب اینجاست که اونم با این متد لوبیا شروع کرد و برام هر شب تعریف میکنه چه اتفاقهایی خوبی براش افتاد. (🆒دقت کنید؛ سایبرنتیک نظم دوم بازخورد مثبت که برنامه ریزی نشده بود)
🆕یاداوری: من از خانم مولر خواستم که هر شب بعد از شمردن لوبیاهای مثبت به شوهرش چند چیز رو تعریف کنه. تغییر در سیستم.
پرسیدم خانم مولر از دید شما چه اتفاقی افتاده؟
خانم مولر: فکر کنم ما هدفی مشترک پیدا کردیم که برای هم از احساس های خوبمون در روز تعریف کنیم و تا حالا هر وقت رو مبل میشستیم یا من از مشکلات بیمارستان و یا شوهرم از رییس سادیسمش حرف میزد و هر دو ما دپرس تر میشدیم چون نه تنها مشکل رو حل نمیکردیم بلکه به دوش دیگری هم میزاشتیم.
(🔛انتقال سترس در سیستم میتونه ایجاد سترسهای جدید بکنه برای افرادی که توان مقابله ندارن و یا توان افزایی کافی برای درک مشکلات ندارند)
من از خانم مولر پرسیدم که ایا احساس خوبش ماندگار بود. ایشون جواب دادن بیشنر از قبل ولی نه زیاد.
پرسیدم یک مثال میزنید.
خانم مولر؛ بله قبلا گفتم وقتی یک نفر از کار من تعریف میکرد میخواستم زودتر تموم شه و نمیخواستم بیشتر بشنوم و کلی عرق میکردم. و داشتم پیش خودم فکر میکردم این از کجا میتونه باشه. (🔝 بازتاب) و فکر کردم که انوقت که بچه بودیم اگه مادرمون یکبار از ما تعریف میکرد، پدرم میگفت اینها رو لوس بار نیار. یا اگه میگفتیم خونه که نمره خوب گرفتیم تو مدرسه، پدرمون میگفت وظیفه شماست چون کار دیگه ای جز درس خوندن ندارین. ما برای همین دو نفری داریم مثل حیوان شب و روز کار میکنیم تا شما درس بخونید. (🔛 انتقال احساس و ناامیدی در سیستم)
خانم مولر اضافه کرد. پدرم همیشه میگفت اخر سال میبینیم که چیکار کردین تو کارنامه. باید حداقل از دختر همسایه اقای باخمن بهتر باشین، چون پدر اونها کار نمیکنه و از بیمه پول میگیره. و برای همین من همیشه اخر سال وقت کارنامه گرفتن مریض میشدم گر چه شاگرد خوبی بودم، ببخشید دکتر از خودم تعریف میکنم، ولی همیشه اضطراب داشتم. تا امروز این اضطراب از نتیجه عملی مونده.
گفتم خانم مولر شما قدرت بازتابی بسیار بالایی دارین و این خوشحال کننده هست. شما هم خوشحالید از این توانمندی شما؟ خانم مولر زمین رو نگاه کرد و نمیدونست چی بگه، مثل یک دختر بچه...
گفتم خانم مولر یک مثال که تو این هفته اتفاق افتاده میتونید برام تعریف کنید وقتی لوبیا رو از جیب راست به چپ گذاشتید و حسش زیاد ماندگار نبود.
خانم مولر؛ بله. مثلا یک ای میل از معلم پسرم گرفتم که میتونه تو مسابقات کشوری برای اسکی جوانان شرکت کنه، رتبه خوبی اورده. من یک لحظه خوشحال شدم ولی پیش خودم گفتم خوب این که هنوز چیز خاصی نیست بقول بابام.
من سوال کردم، چه چیزی میبایست اتفاق میفتاد که خاص میبود؟ در همین زمینه...
خانم مولر فکر کرد و گفت؛ در واقع این ارزوی هر مادری هست که بچه اش به مسابقات کشوری بره ولی نمیدونم این ابر بالای سرم مدام دستور میده....
من خوشحال شدم که خانم مولر خودشون این تصویر رو ساختند.
چون روزهای ابری سویسیها معمولا چتر همراهشون هست و اکثرا از باران پرهیز میکنند. یک روزی که من شاکی بودم که بازم بارون و چتر همرام نبود، حسابدار ما الیزابت گفت، دکتر یک سویسی واقعی همیشه چتر همراشه 😝.
من از گفته خانم مولر که ابر بالای سرشون هست استفاده کردم و پرسیدم فکر میکنید چه چیزی لازمه که شما رو از صدمه ابر محفوط کنه. خانم مولر خندید گفت چتر!
گفتم چتر در این لحظه که شما خوشحالید (افتاب حموم میگیرین = ارامش) میتونه چی باشه.
خانم مولر گفتن یک لحظه بیشتر ارامش و از ابر در امان باشم.
گفتم بسیار عالی. وقتی لوبیا را در دستتون دارین و میخواین بزارین تو جیب چپتون تا ۱۰ بشمارین و احساس خوب رو در تمام بدنتون احساس کنید. بعد لوبیا رو با لبخند در جیب چپتون قرار بدین و این ۱۰ ثانیه ارامش و در حال خوب بودن و لوبیا در دست شما میتونه یک سمبل چتر باشه و بعد ا ن به ادامه کار بپردازید.
خانم مولر با چشمهای سبزش نگاهی عمیق کرد و پرسید دکتر اینها رو تو دانشگاه یاد گرفتید؟
من ختدیدم و گفتم تو دانشگاه تجربه ولی میشه توضیح علمی داد براش.
خانم مولر گفتن پس من اول امتحان میکنم و بعد به پاتریک میگم امتحان کنه چون اونم میگفت زیاد احساس خوشبختی نمیکنه و من میترسیدم که ...
راستی دکتر به پاتریک گفتم این روش رو از تلویزیون برنامه خانواده یاد گرفتم و بعد از موففیت کامل بهش میگم پیش شما بودم، گر چه بعد از اولین صورتحساب از بیمه خواهد فهمید. خانم مولر بلند خندید ...
ادامه دارد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
ادامه قسمت چهارم #خانم_مولر
خانم مولر بلند خندید و از جیبش یک لوبیا در اورد و تا ده شمرد و (من رو دستشون فوری احساس خوب رو tap کردم) و با لبخند ارام تو جیب دیگرش گذاشت. و از من تشکر کرد که با این روش ساده میتونم در ایشون تغییر بوجود بیاورم.
من گفتم خانم مولر این جلسه دوم بود. ایا قصد دارید بازم از تجربه تون با من صحبت کنید؟ بازهم با بازتبتون منو سورپرایز کنید؟
گفتند جدن سورپرایز شدید؟
گفتم بله برام خیلی جالبه که شما سیستم رو کاملا زیر نظر دارین و میتونین انتقالها رو کاملا درک کنید و بازدهی اون رو عالی براورد کنید و اثرش رو تا امروز برام نمایانگر و در عین حال اثرش رو روی سیستم خانواده خودتون ناظر باشین و دوباره بازتاب کنید.
خانم مولر پرسیدن، دکتر چرا من همیشه موقع نتایج مریض میشدم.
گفتم خانم مولر این رو تو گفتگوی بعدی زیر عنوان مکانیسم دفاعی براتون توضیح میدم، اگه موافق باشین.
خانم مولر؛ کاملا موافق سر توافق تکون میدادن و اوکی بود براشون.
یکبار دیگه تکلیف رو از ایشون پرسیدم با لوبیا و چتر و ایشون عالی بازگو کردند و قرار ما برای هفته بعد اخرین هفته ماه ژوئن شد.
ادامه دارد...
خانم مولر بلند خندید و از جیبش یک لوبیا در اورد و تا ده شمرد و (من رو دستشون فوری احساس خوب رو tap کردم) و با لبخند ارام تو جیب دیگرش گذاشت. و از من تشکر کرد که با این روش ساده میتونم در ایشون تغییر بوجود بیاورم.
من گفتم خانم مولر این جلسه دوم بود. ایا قصد دارید بازم از تجربه تون با من صحبت کنید؟ بازهم با بازتبتون منو سورپرایز کنید؟
گفتند جدن سورپرایز شدید؟
گفتم بله برام خیلی جالبه که شما سیستم رو کاملا زیر نظر دارین و میتونین انتقالها رو کاملا درک کنید و بازدهی اون رو عالی براورد کنید و اثرش رو تا امروز برام نمایانگر و در عین حال اثرش رو روی سیستم خانواده خودتون ناظر باشین و دوباره بازتاب کنید.
خانم مولر پرسیدن، دکتر چرا من همیشه موقع نتایج مریض میشدم.
گفتم خانم مولر این رو تو گفتگوی بعدی زیر عنوان مکانیسم دفاعی براتون توضیح میدم، اگه موافق باشین.
خانم مولر؛ کاملا موافق سر توافق تکون میدادن و اوکی بود براشون.
یکبار دیگه تکلیف رو از ایشون پرسیدم با لوبیا و چتر و ایشون عالی بازگو کردند و قرار ما برای هفته بعد اخرین هفته ماه ژوئن شد.
ادامه دارد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
موریس ستودگان
قسمت پنجم #خانم_مولر
خانم مولر سر ساعت بعد از کار اومد و هنوز بوی بیمارستان و ماده ضدعفونی به مشام میرسید.
دست دادیم و نگاه ایشون بی صبرانه منتظر تعریف بود. نشستند بر عکس دو جلسه قبل خیلی راحت و داخل زوفا راحت تکیه دادن و خنده رو صورتشون بود.
من هم کمی در واقع منتظر بودم اثر چتر رو بشنوم.
(🔙 یاد خواننده های ما باشه، قرار بود که ایشون از چتر به عنوان چاله زمانی استفاده کنند و در حس خوشحالی ۱۰ ثانیه توقف کنند).
هنوز به علامت سوال جمله نرسیده بودم که بپرسم حال شما امروز چطوره؟
خانم مولر در جای خودشون یکم تکون خوردن و گفتن دکتر باور نمیکنید که این هفته خواهرم پای تلفن گفت که صدات عوض شده و خوشحالتر بنظر میرسه. رفتم خونه مادرم حتی مادرم گفت، شوهرت از خونه رفته اینقدر رو mood خوب هستی. دخترم پرسید مامان رییس بخش بیمارستان رفته این دو هفته شارژ بودی. و از همه جالبتر رییس بخش ما که همیشه فکر میکردم هیچ تغییری رو نخواهد دید، حتی شوهرم روزی جای من بره کار کنه نخواهد فهمید، دیروز به من گفت خانم مولر گویا تغییری در خونه بوجود اومده شما شادتر بنظر میرسید.
کمی فکر کردم دیدم دقیقا در ده سال اخیر اینقدر با شوهرم در مورد رابطه های خوب حرف نزده بودیم. و جالبتر که این هفته دوبار سکس داشتیم.
گویا یک عینک جدید رو چشمم هست...شوهرم دیروز میگه چقدر گیش پنیر خوش مزه شده.
قهقه خندید خانم مولر و گفتش دکتر وقت نداشتم لوبیا جابجا کنم و تازه دیروز لوبیا کم اوردم و هر دو با هم زدیم زیر خنده...
من پرسیدم خانم مولر ایا تکنیک چتر رو استفاده کردید...گفت اتفاقا سه شنبه مدرسه دخترم بودم و ساعت اولیا و مربی بود و معلم دخترم تعریف میکرد و من خیلی خوشحال بودم. دنبال لوبیا میگشتم تو جیبم که از دستم افتاد رو زمین.
معلم دخترم گفت ادامسه ...تو مدرسه ما ادامس رو برای بچه ها ممنوع کردیم.
دخترم گفت خیر لوبیا هستش. معلم دخترم خانم بیرگر منو نگاه کرد و علامت سوال و تعجب دو جفت چشماش مثل دستگاه های کازینو پایین بالا میکرد...
منم گفتم اره روانشناسم یک تکنیک به من پیشنهاد کرده ...
پاتریک پرسید روانشناست؟؟؟؟
گفتم منظورم تو تلویزیون دیدم...
کمی دست و پام رو گم کردم. معلم گفت بعد برای منم توضیح بدین که اثرش چیه.
دخترم گفت رو مامان اثر داره، از وقتی لوبیا میشماره با بابام همیشه در حال حرف و خنده هستند و من و داداشم تعجب میکنیم که لوبیا سحر امیز رو کدوم جک به ایشون داده...
من گفتم برگردیم به اصل مطلب امشب ...من از بیمارستان یاد گرفتم که افیشنت (مدیریت زمان) باشم.
ولی چتر بارها اثر کرد و اثر شادی طولانی تر بود و کم کم فکر کنم یاد گرفتم که چطور از اون لحظه لذت ببرم از یک طرف و از طرف دیگه خودم رو کوچیک نکنم و بی ارزش نکنم.
(🔝من فکر کردم یک تست انجام بدم و ببینم چقدر این حس واقعا دوام داره و عکسالعمل ایشون چطوره.
🔙 اگه یادتون باشه قبلا تو قسمت چهارم - سنجش و اموزش - من ایشون رو تحسین کردم و ایشون مثل یک دختر بچه بسیار خجالتی عمل کرد. )
اضافه کردم خانم مولر، شما واقعا از پتانسیل بسیار بالایی برخوردارید و این مهارت در شما قابل تحسین هست که به این سرعت تونستید این تغییر رو عملی کنید چون دیگران حداقل ۸ جلسه تا اینجا نیاز دارند. خواستم بدونید و تشویق کردم ایشون رو.
خانم مولر؛ اقای دکتر خوشحالم که میشنوم و برای من بسیار مهمه که تونستم این پله رو بالا برم و مهمترین چیز برام خانواده من هستند و اینکه رابطه من و شوهرم تو این مدت خوب شد.
راستی به شوهرم خونه بعد شب والدین و مربی در مدرسه گفتم که پیش شما میام. منو تشویق کرد و گفت نمیدونستم اینقدر میتونه موثر باشه. امیدوارم نگفتی من نگرشم به روانشناسی چیه.
من خندیدم و گفتم خوشحالم از شنیدن این مطاب.
خانم مولر گفت از این به بعد میتونم با خیال راحت تر بیام. خندیدین.
من گفتم از دید من شما نیازی ندارین بیاین، چون واقعا کارتون خوبه از یک طرف و از طرف دیگه من تا ماه بعد برای مدتی به کره میرم. ولی میتونیم با هم تماس داشته باشیم اگه سوالی بود.
خانم مولر گفتند اقای دکتر من فکر کردم حداقل یک جلسه قبل از اینکه برین شما رو ببینم. و شما هفته قبل قول دادین که به من بگین چرا موقع نتایج امتحانات سر درد میگرفتم.
گفتم بله یادمه و حتما برای شما توضیح میدم.
خانم مولر تو تحصیلاتشون چیزهایی در باره روانشناسی رفتاری cbt شنیده بودن و برای رفتار مریضها اموخته بودن یک ترم. و من روی همون براشون توضیح دادم.
سعی کردم محیط خانه و رفتار پدر و انتظارات ایشون از خانم مولر رو به عنوان "محیط ازار دهنده" و سر درد ایشون رو به عنوان " فعالیت اجتنابی" و این فعالیت تقویت شده رو به عنوان "عدم وجود مهارت یا نقص در مهارت" خانم مولر در برخورد با مشکل تعریف کنم. البته ...
قسمت پنجم #خانم_مولر
خانم مولر سر ساعت بعد از کار اومد و هنوز بوی بیمارستان و ماده ضدعفونی به مشام میرسید.
دست دادیم و نگاه ایشون بی صبرانه منتظر تعریف بود. نشستند بر عکس دو جلسه قبل خیلی راحت و داخل زوفا راحت تکیه دادن و خنده رو صورتشون بود.
من هم کمی در واقع منتظر بودم اثر چتر رو بشنوم.
(🔙 یاد خواننده های ما باشه، قرار بود که ایشون از چتر به عنوان چاله زمانی استفاده کنند و در حس خوشحالی ۱۰ ثانیه توقف کنند).
هنوز به علامت سوال جمله نرسیده بودم که بپرسم حال شما امروز چطوره؟
خانم مولر در جای خودشون یکم تکون خوردن و گفتن دکتر باور نمیکنید که این هفته خواهرم پای تلفن گفت که صدات عوض شده و خوشحالتر بنظر میرسه. رفتم خونه مادرم حتی مادرم گفت، شوهرت از خونه رفته اینقدر رو mood خوب هستی. دخترم پرسید مامان رییس بخش بیمارستان رفته این دو هفته شارژ بودی. و از همه جالبتر رییس بخش ما که همیشه فکر میکردم هیچ تغییری رو نخواهد دید، حتی شوهرم روزی جای من بره کار کنه نخواهد فهمید، دیروز به من گفت خانم مولر گویا تغییری در خونه بوجود اومده شما شادتر بنظر میرسید.
کمی فکر کردم دیدم دقیقا در ده سال اخیر اینقدر با شوهرم در مورد رابطه های خوب حرف نزده بودیم. و جالبتر که این هفته دوبار سکس داشتیم.
گویا یک عینک جدید رو چشمم هست...شوهرم دیروز میگه چقدر گیش پنیر خوش مزه شده.
قهقه خندید خانم مولر و گفتش دکتر وقت نداشتم لوبیا جابجا کنم و تازه دیروز لوبیا کم اوردم و هر دو با هم زدیم زیر خنده...
من پرسیدم خانم مولر ایا تکنیک چتر رو استفاده کردید...گفت اتفاقا سه شنبه مدرسه دخترم بودم و ساعت اولیا و مربی بود و معلم دخترم تعریف میکرد و من خیلی خوشحال بودم. دنبال لوبیا میگشتم تو جیبم که از دستم افتاد رو زمین.
معلم دخترم گفت ادامسه ...تو مدرسه ما ادامس رو برای بچه ها ممنوع کردیم.
دخترم گفت خیر لوبیا هستش. معلم دخترم خانم بیرگر منو نگاه کرد و علامت سوال و تعجب دو جفت چشماش مثل دستگاه های کازینو پایین بالا میکرد...
منم گفتم اره روانشناسم یک تکنیک به من پیشنهاد کرده ...
پاتریک پرسید روانشناست؟؟؟؟
گفتم منظورم تو تلویزیون دیدم...
کمی دست و پام رو گم کردم. معلم گفت بعد برای منم توضیح بدین که اثرش چیه.
دخترم گفت رو مامان اثر داره، از وقتی لوبیا میشماره با بابام همیشه در حال حرف و خنده هستند و من و داداشم تعجب میکنیم که لوبیا سحر امیز رو کدوم جک به ایشون داده...
من گفتم برگردیم به اصل مطلب امشب ...من از بیمارستان یاد گرفتم که افیشنت (مدیریت زمان) باشم.
ولی چتر بارها اثر کرد و اثر شادی طولانی تر بود و کم کم فکر کنم یاد گرفتم که چطور از اون لحظه لذت ببرم از یک طرف و از طرف دیگه خودم رو کوچیک نکنم و بی ارزش نکنم.
(🔝من فکر کردم یک تست انجام بدم و ببینم چقدر این حس واقعا دوام داره و عکسالعمل ایشون چطوره.
🔙 اگه یادتون باشه قبلا تو قسمت چهارم - سنجش و اموزش - من ایشون رو تحسین کردم و ایشون مثل یک دختر بچه بسیار خجالتی عمل کرد. )
اضافه کردم خانم مولر، شما واقعا از پتانسیل بسیار بالایی برخوردارید و این مهارت در شما قابل تحسین هست که به این سرعت تونستید این تغییر رو عملی کنید چون دیگران حداقل ۸ جلسه تا اینجا نیاز دارند. خواستم بدونید و تشویق کردم ایشون رو.
خانم مولر؛ اقای دکتر خوشحالم که میشنوم و برای من بسیار مهمه که تونستم این پله رو بالا برم و مهمترین چیز برام خانواده من هستند و اینکه رابطه من و شوهرم تو این مدت خوب شد.
راستی به شوهرم خونه بعد شب والدین و مربی در مدرسه گفتم که پیش شما میام. منو تشویق کرد و گفت نمیدونستم اینقدر میتونه موثر باشه. امیدوارم نگفتی من نگرشم به روانشناسی چیه.
من خندیدم و گفتم خوشحالم از شنیدن این مطاب.
خانم مولر گفت از این به بعد میتونم با خیال راحت تر بیام. خندیدین.
من گفتم از دید من شما نیازی ندارین بیاین، چون واقعا کارتون خوبه از یک طرف و از طرف دیگه من تا ماه بعد برای مدتی به کره میرم. ولی میتونیم با هم تماس داشته باشیم اگه سوالی بود.
خانم مولر گفتند اقای دکتر من فکر کردم حداقل یک جلسه قبل از اینکه برین شما رو ببینم. و شما هفته قبل قول دادین که به من بگین چرا موقع نتایج امتحانات سر درد میگرفتم.
گفتم بله یادمه و حتما برای شما توضیح میدم.
خانم مولر تو تحصیلاتشون چیزهایی در باره روانشناسی رفتاری cbt شنیده بودن و برای رفتار مریضها اموخته بودن یک ترم. و من روی همون براشون توضیح دادم.
سعی کردم محیط خانه و رفتار پدر و انتظارات ایشون از خانم مولر رو به عنوان "محیط ازار دهنده" و سر درد ایشون رو به عنوان " فعالیت اجتنابی" و این فعالیت تقویت شده رو به عنوان "عدم وجود مهارت یا نقص در مهارت" خانم مولر در برخورد با مشکل تعریف کنم. البته ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
ادامه قسمت پنجم #خانم_مولر
البته مهارت ها رو یا باید از پدر و مادر یا از مدرسه یاد بگیریم در غیر اینصورت یک نقثی در مهارت شکل خواهد گرفت.
خانم مولر میتونست در مهارت پذیرش نقص ها (پرفکت نبودن نمرات) یا در مهارت کنترل خشم (خشم به طرف داخل علیه خودش = خودزنی بین ۱۲ تا ۱۴) کمی بیشتر اموزش دیده بشه.
البته محیط رقابتی و سرزنش گر و محیط مقایسه گر همانطور که قبلا در قسمت قبل گفتم و محیط نا امن میتونه کودک رو وادار به خلاقیت فعالیت اجتنابی کنه که در سیستم وجود داشته. خانم مولر اموخته بود که پدرش وقتی فقط مادرش رو در ارامش میزاره، موقعی که مادرشون میگرن داشتند و تو اطاق خواب خودشون رو در تاریکی زندانی میکردند. خانم مولر اموخته بود که اگر منم از دست پدرم در امان میخوام بمونم و سرزنش ها رو نشنوم چون میدونست پدرش همیشه انتظار بیشتری داشت از اینکه خانم مولر کارنامه به منزل میاورد و میدونست فقط با همین ستراتژی میتونه ارامش داشته باشه و بعد از چند بار تقویت عادت شد و در ضمیر ناخوداگاه به عنوان راه حل ثبت شد.
مشکل بعدی که گریبانگیر خانم مولر بود نوشخوار فکری Romination بود که چیز عجیبی نبود. گرچه نوشخوار فکری گاهی میتونه مثبت باشه برای افرادی که مهارت حل مسیله دارن و دنبال مقصر نیستند. ولی در سنین کودکی مشکل هست این مهارت چون خانم مولر خودش رو مقصر میدونست که نمیتونه انتظار پدر رو براورده کنه و خودش رو تنبیه میکرد با خودزنی!
و به عنوان طرحواره مطرح کردم، طرحواره سازگاری و عدم داشتن جرات لازم و اعتماد بنفس ایشون سبب میشد که خلاقیت بخرج بدن در اون لحظه و بهترین راه اجتناب از موقعیت رو یعنی راه مقابله ای رو انتخاب کنند و با سر درد خودشون رو به داخل اطاق زندانی کنند.
از دید سیستمی مطمین بودم که این میتونه از جایی اموخته شده باشه و پرسیدم که تو خونه شما سر درد داشتند خانم مولر.
گفتند مادرم. مادرم اکثرا با پدرم مشکل داشتند مثل من دچار میگرن میشدن. برای من این کلید سر درد ایشون بود.
جهت اطلاع 🔛 در یک سیستم اکثرا میگرن، آسم و درد معده اموزش دیده شده هستند و اکثرا جزو فعالیت های اجتنابی هستند که به محرکها پاسخ ندن و فرار از محیط ازار دهنده داشته باشند.
جالب اینجاست با تکرار مداوم این رفتار تقویت شده و طرحواره ها شکل میگیرن. برای بازسازی طرحواره ها چیری جز اموزش مهارت های افراد لازم نیست.
در همین لحظه که از طرحواره ها و عادت ها حرف میزدم. خانم مولر دستهاشون رو هم انداختن و با تمام نیمه بالای بدن به طرف جلوی مبل (زبان بدن = علامت پذیرش) امده بود و مشتاقانه گوش میدادن.
خانم مولر با قیافه در حال بازتاب گفتن: جناب دکتر من حتی الانم با شوهرم حرفم بشه سر درد شدید میگیرم و میرم تو اطاق شروع میکنم به نشخوار فکری. پاتریک یا میره سیگار میکشه یا پای کامپیوتر. بعد دو ساعت از اطاق اگه بیام بیرون پاتریک میگه شام چی بخوریم؟ من دلم میخواد بگم تیر و کارد بخوری، البته تا حالا نگفتم...
(🔛عدم طرحواره شهامت و یا تصویر قدرتمند پدر فعال میشه و جرات گفتن ندارند)
...انگار اتفاقی نیفتاده. و من میگم میخوام باهات حرف بزنم (🔝engaged) و برای من مشکل هنوز حل شده نیست. میگه اها من فراموش کرده بودم (🔝اجتناب مردانه disengage) . (🔙برای من تراپیست این داستانها نمونه هایی مثل کتاب های اموزشی بک هستندو همه چیز اشنا به نظر میرسه و گرچه هابیتوس حرفه ای و شخصی منم در این تعبیرها نقش بسزایی داره.)
من به خانم مولر گفتم حتما شما کتاب مردان مریخی و زنان ونوسی رو خوندین و یا کتاب مردان زن ستیز. این کتابها خیلی عالی توضیح میده که چرا مردان در فعالیت های اجتنابی خودشون به راحتی میتونن موضوع رو نه فراموش کنند بلکه repress یا سرکوب کنن. و براشون این مثال رو اوردم چون تو دوران دبستان بچه ها یک ازمایش با کرک (در) شیشه شراب دارند که با یک انگشت عمودی زیر اب باید نگه دارند و تقریبا غیر ممکنه (کرک cork رو از چوب درختانی مخصوص از پرتقال یا استرالیا و امریکا تهیه میکنند).
اگر ما کرک رو مشکل تصور کنیم و انگشت رو وسیله اجتناب و فشار انگشت روی کرک برای نگه داشتن اون زیر اب رو سرکوب کردن repress و ظرف اب رو محیط تصور کنیم، خواهیم دید هر چقدر فشار کرک به طرف پایین (متغیر زمان) به کرک بیشتر باشه قدرت پتانسیل اون که به بالا پرتاب بشه (خشم یا افسردگی) بیشتر خواهد بود و اب بیشتری به محیط اطراف خواهد پاشید (صدمه به محیط) .
خانم مولر گفتند با این مثال میتونم تصور کنم که چه حجمی عظیمی میتونه اجتناب در حل نشدن مشکلات داشته باشه و دکتر این چه مهارتی نیاز داره.
گفتم طبیعتا مهارت حل مشکل. و نقاشی رو دادم دست خانم مولر که نگاه کنن و از روش عکس برداشتند.
ادامه دارد
البته مهارت ها رو یا باید از پدر و مادر یا از مدرسه یاد بگیریم در غیر اینصورت یک نقثی در مهارت شکل خواهد گرفت.
خانم مولر میتونست در مهارت پذیرش نقص ها (پرفکت نبودن نمرات) یا در مهارت کنترل خشم (خشم به طرف داخل علیه خودش = خودزنی بین ۱۲ تا ۱۴) کمی بیشتر اموزش دیده بشه.
البته محیط رقابتی و سرزنش گر و محیط مقایسه گر همانطور که قبلا در قسمت قبل گفتم و محیط نا امن میتونه کودک رو وادار به خلاقیت فعالیت اجتنابی کنه که در سیستم وجود داشته. خانم مولر اموخته بود که پدرش وقتی فقط مادرش رو در ارامش میزاره، موقعی که مادرشون میگرن داشتند و تو اطاق خواب خودشون رو در تاریکی زندانی میکردند. خانم مولر اموخته بود که اگر منم از دست پدرم در امان میخوام بمونم و سرزنش ها رو نشنوم چون میدونست پدرش همیشه انتظار بیشتری داشت از اینکه خانم مولر کارنامه به منزل میاورد و میدونست فقط با همین ستراتژی میتونه ارامش داشته باشه و بعد از چند بار تقویت عادت شد و در ضمیر ناخوداگاه به عنوان راه حل ثبت شد.
مشکل بعدی که گریبانگیر خانم مولر بود نوشخوار فکری Romination بود که چیز عجیبی نبود. گرچه نوشخوار فکری گاهی میتونه مثبت باشه برای افرادی که مهارت حل مسیله دارن و دنبال مقصر نیستند. ولی در سنین کودکی مشکل هست این مهارت چون خانم مولر خودش رو مقصر میدونست که نمیتونه انتظار پدر رو براورده کنه و خودش رو تنبیه میکرد با خودزنی!
و به عنوان طرحواره مطرح کردم، طرحواره سازگاری و عدم داشتن جرات لازم و اعتماد بنفس ایشون سبب میشد که خلاقیت بخرج بدن در اون لحظه و بهترین راه اجتناب از موقعیت رو یعنی راه مقابله ای رو انتخاب کنند و با سر درد خودشون رو به داخل اطاق زندانی کنند.
از دید سیستمی مطمین بودم که این میتونه از جایی اموخته شده باشه و پرسیدم که تو خونه شما سر درد داشتند خانم مولر.
گفتند مادرم. مادرم اکثرا با پدرم مشکل داشتند مثل من دچار میگرن میشدن. برای من این کلید سر درد ایشون بود.
جهت اطلاع 🔛 در یک سیستم اکثرا میگرن، آسم و درد معده اموزش دیده شده هستند و اکثرا جزو فعالیت های اجتنابی هستند که به محرکها پاسخ ندن و فرار از محیط ازار دهنده داشته باشند.
جالب اینجاست با تکرار مداوم این رفتار تقویت شده و طرحواره ها شکل میگیرن. برای بازسازی طرحواره ها چیری جز اموزش مهارت های افراد لازم نیست.
در همین لحظه که از طرحواره ها و عادت ها حرف میزدم. خانم مولر دستهاشون رو هم انداختن و با تمام نیمه بالای بدن به طرف جلوی مبل (زبان بدن = علامت پذیرش) امده بود و مشتاقانه گوش میدادن.
خانم مولر با قیافه در حال بازتاب گفتن: جناب دکتر من حتی الانم با شوهرم حرفم بشه سر درد شدید میگیرم و میرم تو اطاق شروع میکنم به نشخوار فکری. پاتریک یا میره سیگار میکشه یا پای کامپیوتر. بعد دو ساعت از اطاق اگه بیام بیرون پاتریک میگه شام چی بخوریم؟ من دلم میخواد بگم تیر و کارد بخوری، البته تا حالا نگفتم...
(🔛عدم طرحواره شهامت و یا تصویر قدرتمند پدر فعال میشه و جرات گفتن ندارند)
...انگار اتفاقی نیفتاده. و من میگم میخوام باهات حرف بزنم (🔝engaged) و برای من مشکل هنوز حل شده نیست. میگه اها من فراموش کرده بودم (🔝اجتناب مردانه disengage) . (🔙برای من تراپیست این داستانها نمونه هایی مثل کتاب های اموزشی بک هستندو همه چیز اشنا به نظر میرسه و گرچه هابیتوس حرفه ای و شخصی منم در این تعبیرها نقش بسزایی داره.)
من به خانم مولر گفتم حتما شما کتاب مردان مریخی و زنان ونوسی رو خوندین و یا کتاب مردان زن ستیز. این کتابها خیلی عالی توضیح میده که چرا مردان در فعالیت های اجتنابی خودشون به راحتی میتونن موضوع رو نه فراموش کنند بلکه repress یا سرکوب کنن. و براشون این مثال رو اوردم چون تو دوران دبستان بچه ها یک ازمایش با کرک (در) شیشه شراب دارند که با یک انگشت عمودی زیر اب باید نگه دارند و تقریبا غیر ممکنه (کرک cork رو از چوب درختانی مخصوص از پرتقال یا استرالیا و امریکا تهیه میکنند).
اگر ما کرک رو مشکل تصور کنیم و انگشت رو وسیله اجتناب و فشار انگشت روی کرک برای نگه داشتن اون زیر اب رو سرکوب کردن repress و ظرف اب رو محیط تصور کنیم، خواهیم دید هر چقدر فشار کرک به طرف پایین (متغیر زمان) به کرک بیشتر باشه قدرت پتانسیل اون که به بالا پرتاب بشه (خشم یا افسردگی) بیشتر خواهد بود و اب بیشتری به محیط اطراف خواهد پاشید (صدمه به محیط) .
خانم مولر گفتند با این مثال میتونم تصور کنم که چه حجمی عظیمی میتونه اجتناب در حل نشدن مشکلات داشته باشه و دکتر این چه مهارتی نیاز داره.
گفتم طبیعتا مهارت حل مشکل. و نقاشی رو دادم دست خانم مولر که نگاه کنن و از روش عکس برداشتند.
ادامه دارد