Forwarded from Dr. Morris Setudegan
تصویر اول احساس خانم مولر و نقش خانواده
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
تصویر دوم ارزوی خانم مولر
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
تصویر سوم حقیقتی که خانم مولر میبینه
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
👁🗨 سوال؛ دوستان شما چه برداشتی از این سه تصویر دارید به عنوان یک درمانگر؟
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
قسمت چهارم #خانم_مولر
خانم مولر وارد اطاق شدن. صورتشون متفاوت بود. گویا پر از داستان برای تعریف کردن هستند.
سوال کردم خانم مولر چطور هستید امروز. گفتند اتفاق خاصی نیفتاده ولی احساس میکتم رابطه من با شوهرم در این هفته بهتر بوده، چون به من بیشتر دقت میکرده. جالب اینجاست که اونم با این متد لوبیا شروع کرد و برام هر شب تعریف میکنه چه اتفاقهایی خوبی براش افتاد. (🆒دقت کنید؛ سایبرنتیک نظم دوم بازخورد مثبت که برنامه ریزی نشده بود)
🆕یاداوری: من از خانم مولر خواستم که هر شب بعد از شمردن لوبیاهای مثبت به شوهرش چند چیز رو تعریف کنه. تغییر در سیستم.
پرسیدم خانم مولر از دید شما چه اتفاقی افتاده؟
خانم مولر: فکر کنم ما هدفی مشترک پیدا کردیم که برای هم از احساس های خوبمون در روز تعریف کنیم و تا حالا هر وقت رو مبل میشستیم یا من از مشکلات بیمارستان و یا شوهرم از رییس سادیسمش حرف میزد و هر دو ما دپرس تر میشدیم چون نه تنها مشکل رو حل نمیکردیم بلکه به دوش دیگری هم میزاشتیم.
(🔛انتقال سترس در سیستم میتونه ایجاد سترسهای جدید بکنه برای افرادی که توان مقابله ندارن و یا توان افزایی کافی برای درک مشکلات ندارند)
من از خانم مولر پرسیدم که ایا احساس خوبش ماندگار بود. ایشون جواب دادن بیشنر از قبل ولی نه زیاد.
پرسیدم یک مثال میزنید.
خانم مولر؛ بله قبلا گفتم وقتی یک نفر از کار من تعریف میکرد میخواستم زودتر تموم شه و نمیخواستم بیشتر بشنوم و کلی عرق میکردم. و داشتم پیش خودم فکر میکردم این از کجا میتونه باشه. (🔝 بازتاب) و فکر کردم که انوقت که بچه بودیم اگه مادرمون یکبار از ما تعریف میکرد، پدرم میگفت اینها رو لوس بار نیار. یا اگه میگفتیم خونه که نمره خوب گرفتیم تو مدرسه، پدرمون میگفت وظیفه شماست چون کار دیگه ای جز درس خوندن ندارین. ما برای همین دو نفری داریم مثل حیوان شب و روز کار میکنیم تا شما درس بخونید. (🔛 انتقال احساس و ناامیدی در سیستم)
خانم مولر اضافه کرد. پدرم همیشه میگفت اخر سال میبینیم که چیکار کردین تو کارنامه. باید حداقل از دختر همسایه اقای باخمن بهتر باشین، چون پدر اونها کار نمیکنه و از بیمه پول میگیره. و برای همین من همیشه اخر سال وقت کارنامه گرفتن مریض میشدم گر چه شاگرد خوبی بودم، ببخشید دکتر از خودم تعریف میکنم، ولی همیشه اضطراب داشتم. تا امروز این اضطراب از نتیجه عملی مونده.
گفتم خانم مولر شما قدرت بازتابی بسیار بالایی دارین و این خوشحال کننده هست. شما هم خوشحالید از این توانمندی شما؟ خانم مولر زمین رو نگاه کرد و نمیدونست چی بگه، مثل یک دختر بچه...
گفتم خانم مولر یک مثال که تو این هفته اتفاق افتاده میتونید برام تعریف کنید وقتی لوبیا رو از جیب راست به چپ گذاشتید و حسش زیاد ماندگار نبود.
خانم مولر؛ بله. مثلا یک ای میل از معلم پسرم گرفتم که میتونه تو مسابقات کشوری برای اسکی جوانان شرکت کنه، رتبه خوبی اورده. من یک لحظه خوشحال شدم ولی پیش خودم گفتم خوب این که هنوز چیز خاصی نیست بقول بابام.
من سوال کردم، چه چیزی میبایست اتفاق میفتاد که خاص میبود؟ در همین زمینه...
خانم مولر فکر کرد و گفت؛ در واقع این ارزوی هر مادری هست که بچه اش به مسابقات کشوری بره ولی نمیدونم این ابر بالای سرم مدام دستور میده....
من خوشحال شدم که خانم مولر خودشون این تصویر رو ساختند.
چون روزهای ابری سویسیها معمولا چتر همراهشون هست و اکثرا از باران پرهیز میکنند. یک روزی که من شاکی بودم که بازم بارون و چتر همرام نبود، حسابدار ما الیزابت گفت، دکتر یک سویسی واقعی همیشه چتر همراشه 😝.
من از گفته خانم مولر که ابر بالای سرشون هست استفاده کردم و پرسیدم فکر میکنید چه چیزی لازمه که شما رو از صدمه ابر محفوط کنه. خانم مولر خندید گفت چتر!
گفتم چتر در این لحظه که شما خوشحالید (افتاب حموم میگیرین = ارامش) میتونه چی باشه.
خانم مولر گفتن یک لحظه بیشتر ارامش و از ابر در امان باشم.
گفتم بسیار عالی. وقتی لوبیا را در دستتون دارین و میخواین بزارین تو جیب چپتون تا ۱۰ بشمارین و احساس خوب رو در تمام بدنتون احساس کنید. بعد لوبیا رو با لبخند در جیب چپتون قرار بدین و این ۱۰ ثانیه ارامش و در حال خوب بودن و لوبیا در دست شما میتونه یک سمبل چتر باشه و بعد ا ن به ادامه کار بپردازید.
خانم مولر با چشمهای سبزش نگاهی عمیق کرد و پرسید دکتر اینها رو تو دانشگاه یاد گرفتید؟
من ختدیدم و گفتم تو دانشگاه تجربه ولی میشه توضیح علمی داد براش.
خانم مولر گفتن پس من اول امتحان میکنم و بعد به پاتریک میگم امتحان کنه چون اونم میگفت زیاد احساس خوشبختی نمیکنه و من میترسیدم که ...
راستی دکتر به پاتریک گفتم این روش رو از تلویزیون برنامه خانواده یاد گرفتم و بعد از موففیت کامل بهش میگم پیش شما بودم، گر چه بعد از اولین صورتحساب از بیمه خواهد فهمید. خانم مولر بلند خندید ...
ادامه دارد
خانم مولر وارد اطاق شدن. صورتشون متفاوت بود. گویا پر از داستان برای تعریف کردن هستند.
سوال کردم خانم مولر چطور هستید امروز. گفتند اتفاق خاصی نیفتاده ولی احساس میکتم رابطه من با شوهرم در این هفته بهتر بوده، چون به من بیشتر دقت میکرده. جالب اینجاست که اونم با این متد لوبیا شروع کرد و برام هر شب تعریف میکنه چه اتفاقهایی خوبی براش افتاد. (🆒دقت کنید؛ سایبرنتیک نظم دوم بازخورد مثبت که برنامه ریزی نشده بود)
🆕یاداوری: من از خانم مولر خواستم که هر شب بعد از شمردن لوبیاهای مثبت به شوهرش چند چیز رو تعریف کنه. تغییر در سیستم.
پرسیدم خانم مولر از دید شما چه اتفاقی افتاده؟
خانم مولر: فکر کنم ما هدفی مشترک پیدا کردیم که برای هم از احساس های خوبمون در روز تعریف کنیم و تا حالا هر وقت رو مبل میشستیم یا من از مشکلات بیمارستان و یا شوهرم از رییس سادیسمش حرف میزد و هر دو ما دپرس تر میشدیم چون نه تنها مشکل رو حل نمیکردیم بلکه به دوش دیگری هم میزاشتیم.
(🔛انتقال سترس در سیستم میتونه ایجاد سترسهای جدید بکنه برای افرادی که توان مقابله ندارن و یا توان افزایی کافی برای درک مشکلات ندارند)
من از خانم مولر پرسیدم که ایا احساس خوبش ماندگار بود. ایشون جواب دادن بیشنر از قبل ولی نه زیاد.
پرسیدم یک مثال میزنید.
خانم مولر؛ بله قبلا گفتم وقتی یک نفر از کار من تعریف میکرد میخواستم زودتر تموم شه و نمیخواستم بیشتر بشنوم و کلی عرق میکردم. و داشتم پیش خودم فکر میکردم این از کجا میتونه باشه. (🔝 بازتاب) و فکر کردم که انوقت که بچه بودیم اگه مادرمون یکبار از ما تعریف میکرد، پدرم میگفت اینها رو لوس بار نیار. یا اگه میگفتیم خونه که نمره خوب گرفتیم تو مدرسه، پدرمون میگفت وظیفه شماست چون کار دیگه ای جز درس خوندن ندارین. ما برای همین دو نفری داریم مثل حیوان شب و روز کار میکنیم تا شما درس بخونید. (🔛 انتقال احساس و ناامیدی در سیستم)
خانم مولر اضافه کرد. پدرم همیشه میگفت اخر سال میبینیم که چیکار کردین تو کارنامه. باید حداقل از دختر همسایه اقای باخمن بهتر باشین، چون پدر اونها کار نمیکنه و از بیمه پول میگیره. و برای همین من همیشه اخر سال وقت کارنامه گرفتن مریض میشدم گر چه شاگرد خوبی بودم، ببخشید دکتر از خودم تعریف میکنم، ولی همیشه اضطراب داشتم. تا امروز این اضطراب از نتیجه عملی مونده.
گفتم خانم مولر شما قدرت بازتابی بسیار بالایی دارین و این خوشحال کننده هست. شما هم خوشحالید از این توانمندی شما؟ خانم مولر زمین رو نگاه کرد و نمیدونست چی بگه، مثل یک دختر بچه...
گفتم خانم مولر یک مثال که تو این هفته اتفاق افتاده میتونید برام تعریف کنید وقتی لوبیا رو از جیب راست به چپ گذاشتید و حسش زیاد ماندگار نبود.
خانم مولر؛ بله. مثلا یک ای میل از معلم پسرم گرفتم که میتونه تو مسابقات کشوری برای اسکی جوانان شرکت کنه، رتبه خوبی اورده. من یک لحظه خوشحال شدم ولی پیش خودم گفتم خوب این که هنوز چیز خاصی نیست بقول بابام.
من سوال کردم، چه چیزی میبایست اتفاق میفتاد که خاص میبود؟ در همین زمینه...
خانم مولر فکر کرد و گفت؛ در واقع این ارزوی هر مادری هست که بچه اش به مسابقات کشوری بره ولی نمیدونم این ابر بالای سرم مدام دستور میده....
من خوشحال شدم که خانم مولر خودشون این تصویر رو ساختند.
چون روزهای ابری سویسیها معمولا چتر همراهشون هست و اکثرا از باران پرهیز میکنند. یک روزی که من شاکی بودم که بازم بارون و چتر همرام نبود، حسابدار ما الیزابت گفت، دکتر یک سویسی واقعی همیشه چتر همراشه 😝.
من از گفته خانم مولر که ابر بالای سرشون هست استفاده کردم و پرسیدم فکر میکنید چه چیزی لازمه که شما رو از صدمه ابر محفوط کنه. خانم مولر خندید گفت چتر!
گفتم چتر در این لحظه که شما خوشحالید (افتاب حموم میگیرین = ارامش) میتونه چی باشه.
خانم مولر گفتن یک لحظه بیشتر ارامش و از ابر در امان باشم.
گفتم بسیار عالی. وقتی لوبیا را در دستتون دارین و میخواین بزارین تو جیب چپتون تا ۱۰ بشمارین و احساس خوب رو در تمام بدنتون احساس کنید. بعد لوبیا رو با لبخند در جیب چپتون قرار بدین و این ۱۰ ثانیه ارامش و در حال خوب بودن و لوبیا در دست شما میتونه یک سمبل چتر باشه و بعد ا ن به ادامه کار بپردازید.
خانم مولر با چشمهای سبزش نگاهی عمیق کرد و پرسید دکتر اینها رو تو دانشگاه یاد گرفتید؟
من ختدیدم و گفتم تو دانشگاه تجربه ولی میشه توضیح علمی داد براش.
خانم مولر گفتن پس من اول امتحان میکنم و بعد به پاتریک میگم امتحان کنه چون اونم میگفت زیاد احساس خوشبختی نمیکنه و من میترسیدم که ...
راستی دکتر به پاتریک گفتم این روش رو از تلویزیون برنامه خانواده یاد گرفتم و بعد از موففیت کامل بهش میگم پیش شما بودم، گر چه بعد از اولین صورتحساب از بیمه خواهد فهمید. خانم مولر بلند خندید ...
ادامه دارد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
ادامه قسمت چهارم #خانم_مولر
خانم مولر بلند خندید و از جیبش یک لوبیا در اورد و تا ده شمرد و (من رو دستشون فوری احساس خوب رو tap کردم) و با لبخند ارام تو جیب دیگرش گذاشت. و از من تشکر کرد که با این روش ساده میتونم در ایشون تغییر بوجود بیاورم.
من گفتم خانم مولر این جلسه دوم بود. ایا قصد دارید بازم از تجربه تون با من صحبت کنید؟ بازهم با بازتبتون منو سورپرایز کنید؟
گفتند جدن سورپرایز شدید؟
گفتم بله برام خیلی جالبه که شما سیستم رو کاملا زیر نظر دارین و میتونین انتقالها رو کاملا درک کنید و بازدهی اون رو عالی براورد کنید و اثرش رو تا امروز برام نمایانگر و در عین حال اثرش رو روی سیستم خانواده خودتون ناظر باشین و دوباره بازتاب کنید.
خانم مولر پرسیدن، دکتر چرا من همیشه موقع نتایج مریض میشدم.
گفتم خانم مولر این رو تو گفتگوی بعدی زیر عنوان مکانیسم دفاعی براتون توضیح میدم، اگه موافق باشین.
خانم مولر؛ کاملا موافق سر توافق تکون میدادن و اوکی بود براشون.
یکبار دیگه تکلیف رو از ایشون پرسیدم با لوبیا و چتر و ایشون عالی بازگو کردند و قرار ما برای هفته بعد اخرین هفته ماه ژوئن شد.
ادامه دارد...
خانم مولر بلند خندید و از جیبش یک لوبیا در اورد و تا ده شمرد و (من رو دستشون فوری احساس خوب رو tap کردم) و با لبخند ارام تو جیب دیگرش گذاشت. و از من تشکر کرد که با این روش ساده میتونم در ایشون تغییر بوجود بیاورم.
من گفتم خانم مولر این جلسه دوم بود. ایا قصد دارید بازم از تجربه تون با من صحبت کنید؟ بازهم با بازتبتون منو سورپرایز کنید؟
گفتند جدن سورپرایز شدید؟
گفتم بله برام خیلی جالبه که شما سیستم رو کاملا زیر نظر دارین و میتونین انتقالها رو کاملا درک کنید و بازدهی اون رو عالی براورد کنید و اثرش رو تا امروز برام نمایانگر و در عین حال اثرش رو روی سیستم خانواده خودتون ناظر باشین و دوباره بازتاب کنید.
خانم مولر پرسیدن، دکتر چرا من همیشه موقع نتایج مریض میشدم.
گفتم خانم مولر این رو تو گفتگوی بعدی زیر عنوان مکانیسم دفاعی براتون توضیح میدم، اگه موافق باشین.
خانم مولر؛ کاملا موافق سر توافق تکون میدادن و اوکی بود براشون.
یکبار دیگه تکلیف رو از ایشون پرسیدم با لوبیا و چتر و ایشون عالی بازگو کردند و قرار ما برای هفته بعد اخرین هفته ماه ژوئن شد.
ادامه دارد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
موریس ستودگان
قسمت پنجم #خانم_مولر
خانم مولر سر ساعت بعد از کار اومد و هنوز بوی بیمارستان و ماده ضدعفونی به مشام میرسید.
دست دادیم و نگاه ایشون بی صبرانه منتظر تعریف بود. نشستند بر عکس دو جلسه قبل خیلی راحت و داخل زوفا راحت تکیه دادن و خنده رو صورتشون بود.
من هم کمی در واقع منتظر بودم اثر چتر رو بشنوم.
(🔙 یاد خواننده های ما باشه، قرار بود که ایشون از چتر به عنوان چاله زمانی استفاده کنند و در حس خوشحالی ۱۰ ثانیه توقف کنند).
هنوز به علامت سوال جمله نرسیده بودم که بپرسم حال شما امروز چطوره؟
خانم مولر در جای خودشون یکم تکون خوردن و گفتن دکتر باور نمیکنید که این هفته خواهرم پای تلفن گفت که صدات عوض شده و خوشحالتر بنظر میرسه. رفتم خونه مادرم حتی مادرم گفت، شوهرت از خونه رفته اینقدر رو mood خوب هستی. دخترم پرسید مامان رییس بخش بیمارستان رفته این دو هفته شارژ بودی. و از همه جالبتر رییس بخش ما که همیشه فکر میکردم هیچ تغییری رو نخواهد دید، حتی شوهرم روزی جای من بره کار کنه نخواهد فهمید، دیروز به من گفت خانم مولر گویا تغییری در خونه بوجود اومده شما شادتر بنظر میرسید.
کمی فکر کردم دیدم دقیقا در ده سال اخیر اینقدر با شوهرم در مورد رابطه های خوب حرف نزده بودیم. و جالبتر که این هفته دوبار سکس داشتیم.
گویا یک عینک جدید رو چشمم هست...شوهرم دیروز میگه چقدر گیش پنیر خوش مزه شده.
قهقه خندید خانم مولر و گفتش دکتر وقت نداشتم لوبیا جابجا کنم و تازه دیروز لوبیا کم اوردم و هر دو با هم زدیم زیر خنده...
من پرسیدم خانم مولر ایا تکنیک چتر رو استفاده کردید...گفت اتفاقا سه شنبه مدرسه دخترم بودم و ساعت اولیا و مربی بود و معلم دخترم تعریف میکرد و من خیلی خوشحال بودم. دنبال لوبیا میگشتم تو جیبم که از دستم افتاد رو زمین.
معلم دخترم گفت ادامسه ...تو مدرسه ما ادامس رو برای بچه ها ممنوع کردیم.
دخترم گفت خیر لوبیا هستش. معلم دخترم خانم بیرگر منو نگاه کرد و علامت سوال و تعجب دو جفت چشماش مثل دستگاه های کازینو پایین بالا میکرد...
منم گفتم اره روانشناسم یک تکنیک به من پیشنهاد کرده ...
پاتریک پرسید روانشناست؟؟؟؟
گفتم منظورم تو تلویزیون دیدم...
کمی دست و پام رو گم کردم. معلم گفت بعد برای منم توضیح بدین که اثرش چیه.
دخترم گفت رو مامان اثر داره، از وقتی لوبیا میشماره با بابام همیشه در حال حرف و خنده هستند و من و داداشم تعجب میکنیم که لوبیا سحر امیز رو کدوم جک به ایشون داده...
من گفتم برگردیم به اصل مطلب امشب ...من از بیمارستان یاد گرفتم که افیشنت (مدیریت زمان) باشم.
ولی چتر بارها اثر کرد و اثر شادی طولانی تر بود و کم کم فکر کنم یاد گرفتم که چطور از اون لحظه لذت ببرم از یک طرف و از طرف دیگه خودم رو کوچیک نکنم و بی ارزش نکنم.
(🔝من فکر کردم یک تست انجام بدم و ببینم چقدر این حس واقعا دوام داره و عکسالعمل ایشون چطوره.
🔙 اگه یادتون باشه قبلا تو قسمت چهارم - سنجش و اموزش - من ایشون رو تحسین کردم و ایشون مثل یک دختر بچه بسیار خجالتی عمل کرد. )
اضافه کردم خانم مولر، شما واقعا از پتانسیل بسیار بالایی برخوردارید و این مهارت در شما قابل تحسین هست که به این سرعت تونستید این تغییر رو عملی کنید چون دیگران حداقل ۸ جلسه تا اینجا نیاز دارند. خواستم بدونید و تشویق کردم ایشون رو.
خانم مولر؛ اقای دکتر خوشحالم که میشنوم و برای من بسیار مهمه که تونستم این پله رو بالا برم و مهمترین چیز برام خانواده من هستند و اینکه رابطه من و شوهرم تو این مدت خوب شد.
راستی به شوهرم خونه بعد شب والدین و مربی در مدرسه گفتم که پیش شما میام. منو تشویق کرد و گفت نمیدونستم اینقدر میتونه موثر باشه. امیدوارم نگفتی من نگرشم به روانشناسی چیه.
من خندیدم و گفتم خوشحالم از شنیدن این مطاب.
خانم مولر گفت از این به بعد میتونم با خیال راحت تر بیام. خندیدین.
من گفتم از دید من شما نیازی ندارین بیاین، چون واقعا کارتون خوبه از یک طرف و از طرف دیگه من تا ماه بعد برای مدتی به کره میرم. ولی میتونیم با هم تماس داشته باشیم اگه سوالی بود.
خانم مولر گفتند اقای دکتر من فکر کردم حداقل یک جلسه قبل از اینکه برین شما رو ببینم. و شما هفته قبل قول دادین که به من بگین چرا موقع نتایج امتحانات سر درد میگرفتم.
گفتم بله یادمه و حتما برای شما توضیح میدم.
خانم مولر تو تحصیلاتشون چیزهایی در باره روانشناسی رفتاری cbt شنیده بودن و برای رفتار مریضها اموخته بودن یک ترم. و من روی همون براشون توضیح دادم.
سعی کردم محیط خانه و رفتار پدر و انتظارات ایشون از خانم مولر رو به عنوان "محیط ازار دهنده" و سر درد ایشون رو به عنوان " فعالیت اجتنابی" و این فعالیت تقویت شده رو به عنوان "عدم وجود مهارت یا نقص در مهارت" خانم مولر در برخورد با مشکل تعریف کنم. البته ...
قسمت پنجم #خانم_مولر
خانم مولر سر ساعت بعد از کار اومد و هنوز بوی بیمارستان و ماده ضدعفونی به مشام میرسید.
دست دادیم و نگاه ایشون بی صبرانه منتظر تعریف بود. نشستند بر عکس دو جلسه قبل خیلی راحت و داخل زوفا راحت تکیه دادن و خنده رو صورتشون بود.
من هم کمی در واقع منتظر بودم اثر چتر رو بشنوم.
(🔙 یاد خواننده های ما باشه، قرار بود که ایشون از چتر به عنوان چاله زمانی استفاده کنند و در حس خوشحالی ۱۰ ثانیه توقف کنند).
هنوز به علامت سوال جمله نرسیده بودم که بپرسم حال شما امروز چطوره؟
خانم مولر در جای خودشون یکم تکون خوردن و گفتن دکتر باور نمیکنید که این هفته خواهرم پای تلفن گفت که صدات عوض شده و خوشحالتر بنظر میرسه. رفتم خونه مادرم حتی مادرم گفت، شوهرت از خونه رفته اینقدر رو mood خوب هستی. دخترم پرسید مامان رییس بخش بیمارستان رفته این دو هفته شارژ بودی. و از همه جالبتر رییس بخش ما که همیشه فکر میکردم هیچ تغییری رو نخواهد دید، حتی شوهرم روزی جای من بره کار کنه نخواهد فهمید، دیروز به من گفت خانم مولر گویا تغییری در خونه بوجود اومده شما شادتر بنظر میرسید.
کمی فکر کردم دیدم دقیقا در ده سال اخیر اینقدر با شوهرم در مورد رابطه های خوب حرف نزده بودیم. و جالبتر که این هفته دوبار سکس داشتیم.
گویا یک عینک جدید رو چشمم هست...شوهرم دیروز میگه چقدر گیش پنیر خوش مزه شده.
قهقه خندید خانم مولر و گفتش دکتر وقت نداشتم لوبیا جابجا کنم و تازه دیروز لوبیا کم اوردم و هر دو با هم زدیم زیر خنده...
من پرسیدم خانم مولر ایا تکنیک چتر رو استفاده کردید...گفت اتفاقا سه شنبه مدرسه دخترم بودم و ساعت اولیا و مربی بود و معلم دخترم تعریف میکرد و من خیلی خوشحال بودم. دنبال لوبیا میگشتم تو جیبم که از دستم افتاد رو زمین.
معلم دخترم گفت ادامسه ...تو مدرسه ما ادامس رو برای بچه ها ممنوع کردیم.
دخترم گفت خیر لوبیا هستش. معلم دخترم خانم بیرگر منو نگاه کرد و علامت سوال و تعجب دو جفت چشماش مثل دستگاه های کازینو پایین بالا میکرد...
منم گفتم اره روانشناسم یک تکنیک به من پیشنهاد کرده ...
پاتریک پرسید روانشناست؟؟؟؟
گفتم منظورم تو تلویزیون دیدم...
کمی دست و پام رو گم کردم. معلم گفت بعد برای منم توضیح بدین که اثرش چیه.
دخترم گفت رو مامان اثر داره، از وقتی لوبیا میشماره با بابام همیشه در حال حرف و خنده هستند و من و داداشم تعجب میکنیم که لوبیا سحر امیز رو کدوم جک به ایشون داده...
من گفتم برگردیم به اصل مطلب امشب ...من از بیمارستان یاد گرفتم که افیشنت (مدیریت زمان) باشم.
ولی چتر بارها اثر کرد و اثر شادی طولانی تر بود و کم کم فکر کنم یاد گرفتم که چطور از اون لحظه لذت ببرم از یک طرف و از طرف دیگه خودم رو کوچیک نکنم و بی ارزش نکنم.
(🔝من فکر کردم یک تست انجام بدم و ببینم چقدر این حس واقعا دوام داره و عکسالعمل ایشون چطوره.
🔙 اگه یادتون باشه قبلا تو قسمت چهارم - سنجش و اموزش - من ایشون رو تحسین کردم و ایشون مثل یک دختر بچه بسیار خجالتی عمل کرد. )
اضافه کردم خانم مولر، شما واقعا از پتانسیل بسیار بالایی برخوردارید و این مهارت در شما قابل تحسین هست که به این سرعت تونستید این تغییر رو عملی کنید چون دیگران حداقل ۸ جلسه تا اینجا نیاز دارند. خواستم بدونید و تشویق کردم ایشون رو.
خانم مولر؛ اقای دکتر خوشحالم که میشنوم و برای من بسیار مهمه که تونستم این پله رو بالا برم و مهمترین چیز برام خانواده من هستند و اینکه رابطه من و شوهرم تو این مدت خوب شد.
راستی به شوهرم خونه بعد شب والدین و مربی در مدرسه گفتم که پیش شما میام. منو تشویق کرد و گفت نمیدونستم اینقدر میتونه موثر باشه. امیدوارم نگفتی من نگرشم به روانشناسی چیه.
من خندیدم و گفتم خوشحالم از شنیدن این مطاب.
خانم مولر گفت از این به بعد میتونم با خیال راحت تر بیام. خندیدین.
من گفتم از دید من شما نیازی ندارین بیاین، چون واقعا کارتون خوبه از یک طرف و از طرف دیگه من تا ماه بعد برای مدتی به کره میرم. ولی میتونیم با هم تماس داشته باشیم اگه سوالی بود.
خانم مولر گفتند اقای دکتر من فکر کردم حداقل یک جلسه قبل از اینکه برین شما رو ببینم. و شما هفته قبل قول دادین که به من بگین چرا موقع نتایج امتحانات سر درد میگرفتم.
گفتم بله یادمه و حتما برای شما توضیح میدم.
خانم مولر تو تحصیلاتشون چیزهایی در باره روانشناسی رفتاری cbt شنیده بودن و برای رفتار مریضها اموخته بودن یک ترم. و من روی همون براشون توضیح دادم.
سعی کردم محیط خانه و رفتار پدر و انتظارات ایشون از خانم مولر رو به عنوان "محیط ازار دهنده" و سر درد ایشون رو به عنوان " فعالیت اجتنابی" و این فعالیت تقویت شده رو به عنوان "عدم وجود مهارت یا نقص در مهارت" خانم مولر در برخورد با مشکل تعریف کنم. البته ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
ادامه قسمت پنجم #خانم_مولر
البته مهارت ها رو یا باید از پدر و مادر یا از مدرسه یاد بگیریم در غیر اینصورت یک نقثی در مهارت شکل خواهد گرفت.
خانم مولر میتونست در مهارت پذیرش نقص ها (پرفکت نبودن نمرات) یا در مهارت کنترل خشم (خشم به طرف داخل علیه خودش = خودزنی بین ۱۲ تا ۱۴) کمی بیشتر اموزش دیده بشه.
البته محیط رقابتی و سرزنش گر و محیط مقایسه گر همانطور که قبلا در قسمت قبل گفتم و محیط نا امن میتونه کودک رو وادار به خلاقیت فعالیت اجتنابی کنه که در سیستم وجود داشته. خانم مولر اموخته بود که پدرش وقتی فقط مادرش رو در ارامش میزاره، موقعی که مادرشون میگرن داشتند و تو اطاق خواب خودشون رو در تاریکی زندانی میکردند. خانم مولر اموخته بود که اگر منم از دست پدرم در امان میخوام بمونم و سرزنش ها رو نشنوم چون میدونست پدرش همیشه انتظار بیشتری داشت از اینکه خانم مولر کارنامه به منزل میاورد و میدونست فقط با همین ستراتژی میتونه ارامش داشته باشه و بعد از چند بار تقویت عادت شد و در ضمیر ناخوداگاه به عنوان راه حل ثبت شد.
مشکل بعدی که گریبانگیر خانم مولر بود نوشخوار فکری Romination بود که چیز عجیبی نبود. گرچه نوشخوار فکری گاهی میتونه مثبت باشه برای افرادی که مهارت حل مسیله دارن و دنبال مقصر نیستند. ولی در سنین کودکی مشکل هست این مهارت چون خانم مولر خودش رو مقصر میدونست که نمیتونه انتظار پدر رو براورده کنه و خودش رو تنبیه میکرد با خودزنی!
و به عنوان طرحواره مطرح کردم، طرحواره سازگاری و عدم داشتن جرات لازم و اعتماد بنفس ایشون سبب میشد که خلاقیت بخرج بدن در اون لحظه و بهترین راه اجتناب از موقعیت رو یعنی راه مقابله ای رو انتخاب کنند و با سر درد خودشون رو به داخل اطاق زندانی کنند.
از دید سیستمی مطمین بودم که این میتونه از جایی اموخته شده باشه و پرسیدم که تو خونه شما سر درد داشتند خانم مولر.
گفتند مادرم. مادرم اکثرا با پدرم مشکل داشتند مثل من دچار میگرن میشدن. برای من این کلید سر درد ایشون بود.
جهت اطلاع 🔛 در یک سیستم اکثرا میگرن، آسم و درد معده اموزش دیده شده هستند و اکثرا جزو فعالیت های اجتنابی هستند که به محرکها پاسخ ندن و فرار از محیط ازار دهنده داشته باشند.
جالب اینجاست با تکرار مداوم این رفتار تقویت شده و طرحواره ها شکل میگیرن. برای بازسازی طرحواره ها چیری جز اموزش مهارت های افراد لازم نیست.
در همین لحظه که از طرحواره ها و عادت ها حرف میزدم. خانم مولر دستهاشون رو هم انداختن و با تمام نیمه بالای بدن به طرف جلوی مبل (زبان بدن = علامت پذیرش) امده بود و مشتاقانه گوش میدادن.
خانم مولر با قیافه در حال بازتاب گفتن: جناب دکتر من حتی الانم با شوهرم حرفم بشه سر درد شدید میگیرم و میرم تو اطاق شروع میکنم به نشخوار فکری. پاتریک یا میره سیگار میکشه یا پای کامپیوتر. بعد دو ساعت از اطاق اگه بیام بیرون پاتریک میگه شام چی بخوریم؟ من دلم میخواد بگم تیر و کارد بخوری، البته تا حالا نگفتم...
(🔛عدم طرحواره شهامت و یا تصویر قدرتمند پدر فعال میشه و جرات گفتن ندارند)
...انگار اتفاقی نیفتاده. و من میگم میخوام باهات حرف بزنم (🔝engaged) و برای من مشکل هنوز حل شده نیست. میگه اها من فراموش کرده بودم (🔝اجتناب مردانه disengage) . (🔙برای من تراپیست این داستانها نمونه هایی مثل کتاب های اموزشی بک هستندو همه چیز اشنا به نظر میرسه و گرچه هابیتوس حرفه ای و شخصی منم در این تعبیرها نقش بسزایی داره.)
من به خانم مولر گفتم حتما شما کتاب مردان مریخی و زنان ونوسی رو خوندین و یا کتاب مردان زن ستیز. این کتابها خیلی عالی توضیح میده که چرا مردان در فعالیت های اجتنابی خودشون به راحتی میتونن موضوع رو نه فراموش کنند بلکه repress یا سرکوب کنن. و براشون این مثال رو اوردم چون تو دوران دبستان بچه ها یک ازمایش با کرک (در) شیشه شراب دارند که با یک انگشت عمودی زیر اب باید نگه دارند و تقریبا غیر ممکنه (کرک cork رو از چوب درختانی مخصوص از پرتقال یا استرالیا و امریکا تهیه میکنند).
اگر ما کرک رو مشکل تصور کنیم و انگشت رو وسیله اجتناب و فشار انگشت روی کرک برای نگه داشتن اون زیر اب رو سرکوب کردن repress و ظرف اب رو محیط تصور کنیم، خواهیم دید هر چقدر فشار کرک به طرف پایین (متغیر زمان) به کرک بیشتر باشه قدرت پتانسیل اون که به بالا پرتاب بشه (خشم یا افسردگی) بیشتر خواهد بود و اب بیشتری به محیط اطراف خواهد پاشید (صدمه به محیط) .
خانم مولر گفتند با این مثال میتونم تصور کنم که چه حجمی عظیمی میتونه اجتناب در حل نشدن مشکلات داشته باشه و دکتر این چه مهارتی نیاز داره.
گفتم طبیعتا مهارت حل مشکل. و نقاشی رو دادم دست خانم مولر که نگاه کنن و از روش عکس برداشتند.
ادامه دارد
البته مهارت ها رو یا باید از پدر و مادر یا از مدرسه یاد بگیریم در غیر اینصورت یک نقثی در مهارت شکل خواهد گرفت.
خانم مولر میتونست در مهارت پذیرش نقص ها (پرفکت نبودن نمرات) یا در مهارت کنترل خشم (خشم به طرف داخل علیه خودش = خودزنی بین ۱۲ تا ۱۴) کمی بیشتر اموزش دیده بشه.
البته محیط رقابتی و سرزنش گر و محیط مقایسه گر همانطور که قبلا در قسمت قبل گفتم و محیط نا امن میتونه کودک رو وادار به خلاقیت فعالیت اجتنابی کنه که در سیستم وجود داشته. خانم مولر اموخته بود که پدرش وقتی فقط مادرش رو در ارامش میزاره، موقعی که مادرشون میگرن داشتند و تو اطاق خواب خودشون رو در تاریکی زندانی میکردند. خانم مولر اموخته بود که اگر منم از دست پدرم در امان میخوام بمونم و سرزنش ها رو نشنوم چون میدونست پدرش همیشه انتظار بیشتری داشت از اینکه خانم مولر کارنامه به منزل میاورد و میدونست فقط با همین ستراتژی میتونه ارامش داشته باشه و بعد از چند بار تقویت عادت شد و در ضمیر ناخوداگاه به عنوان راه حل ثبت شد.
مشکل بعدی که گریبانگیر خانم مولر بود نوشخوار فکری Romination بود که چیز عجیبی نبود. گرچه نوشخوار فکری گاهی میتونه مثبت باشه برای افرادی که مهارت حل مسیله دارن و دنبال مقصر نیستند. ولی در سنین کودکی مشکل هست این مهارت چون خانم مولر خودش رو مقصر میدونست که نمیتونه انتظار پدر رو براورده کنه و خودش رو تنبیه میکرد با خودزنی!
و به عنوان طرحواره مطرح کردم، طرحواره سازگاری و عدم داشتن جرات لازم و اعتماد بنفس ایشون سبب میشد که خلاقیت بخرج بدن در اون لحظه و بهترین راه اجتناب از موقعیت رو یعنی راه مقابله ای رو انتخاب کنند و با سر درد خودشون رو به داخل اطاق زندانی کنند.
از دید سیستمی مطمین بودم که این میتونه از جایی اموخته شده باشه و پرسیدم که تو خونه شما سر درد داشتند خانم مولر.
گفتند مادرم. مادرم اکثرا با پدرم مشکل داشتند مثل من دچار میگرن میشدن. برای من این کلید سر درد ایشون بود.
جهت اطلاع 🔛 در یک سیستم اکثرا میگرن، آسم و درد معده اموزش دیده شده هستند و اکثرا جزو فعالیت های اجتنابی هستند که به محرکها پاسخ ندن و فرار از محیط ازار دهنده داشته باشند.
جالب اینجاست با تکرار مداوم این رفتار تقویت شده و طرحواره ها شکل میگیرن. برای بازسازی طرحواره ها چیری جز اموزش مهارت های افراد لازم نیست.
در همین لحظه که از طرحواره ها و عادت ها حرف میزدم. خانم مولر دستهاشون رو هم انداختن و با تمام نیمه بالای بدن به طرف جلوی مبل (زبان بدن = علامت پذیرش) امده بود و مشتاقانه گوش میدادن.
خانم مولر با قیافه در حال بازتاب گفتن: جناب دکتر من حتی الانم با شوهرم حرفم بشه سر درد شدید میگیرم و میرم تو اطاق شروع میکنم به نشخوار فکری. پاتریک یا میره سیگار میکشه یا پای کامپیوتر. بعد دو ساعت از اطاق اگه بیام بیرون پاتریک میگه شام چی بخوریم؟ من دلم میخواد بگم تیر و کارد بخوری، البته تا حالا نگفتم...
(🔛عدم طرحواره شهامت و یا تصویر قدرتمند پدر فعال میشه و جرات گفتن ندارند)
...انگار اتفاقی نیفتاده. و من میگم میخوام باهات حرف بزنم (🔝engaged) و برای من مشکل هنوز حل شده نیست. میگه اها من فراموش کرده بودم (🔝اجتناب مردانه disengage) . (🔙برای من تراپیست این داستانها نمونه هایی مثل کتاب های اموزشی بک هستندو همه چیز اشنا به نظر میرسه و گرچه هابیتوس حرفه ای و شخصی منم در این تعبیرها نقش بسزایی داره.)
من به خانم مولر گفتم حتما شما کتاب مردان مریخی و زنان ونوسی رو خوندین و یا کتاب مردان زن ستیز. این کتابها خیلی عالی توضیح میده که چرا مردان در فعالیت های اجتنابی خودشون به راحتی میتونن موضوع رو نه فراموش کنند بلکه repress یا سرکوب کنن. و براشون این مثال رو اوردم چون تو دوران دبستان بچه ها یک ازمایش با کرک (در) شیشه شراب دارند که با یک انگشت عمودی زیر اب باید نگه دارند و تقریبا غیر ممکنه (کرک cork رو از چوب درختانی مخصوص از پرتقال یا استرالیا و امریکا تهیه میکنند).
اگر ما کرک رو مشکل تصور کنیم و انگشت رو وسیله اجتناب و فشار انگشت روی کرک برای نگه داشتن اون زیر اب رو سرکوب کردن repress و ظرف اب رو محیط تصور کنیم، خواهیم دید هر چقدر فشار کرک به طرف پایین (متغیر زمان) به کرک بیشتر باشه قدرت پتانسیل اون که به بالا پرتاب بشه (خشم یا افسردگی) بیشتر خواهد بود و اب بیشتری به محیط اطراف خواهد پاشید (صدمه به محیط) .
خانم مولر گفتند با این مثال میتونم تصور کنم که چه حجمی عظیمی میتونه اجتناب در حل نشدن مشکلات داشته باشه و دکتر این چه مهارتی نیاز داره.
گفتم طبیعتا مهارت حل مشکل. و نقاشی رو دادم دست خانم مولر که نگاه کنن و از روش عکس برداشتند.
ادامه دارد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
ادامه قسمت پنجم #خانم_مولر
خانم مولر قیافه راضی رو نشون میدادن. و گفتن دکتر پس من باید تمام عمرم برم پیش روانشناس.
گفتم خانم مولر همه ما اگه تمام عمرمون بریم پیش روانشناس بازم کافی نیست، نه که همه ما اختلال داریم یا بیماریم، خیر! همه ما محصول نسلی هستیم که به طریقی مشکلات فراوانی داشتند و تحت تاثیر طرحواره ها قرار گرفتند. بعضی از اونها مهارت هایی کسب کردن و قادر بودن رزیلینس (مهارت ها و توان افزایی) خودشون رو انتقال بدن و به همون نسبت عده ای موفق نشدن. از دیر من هدف از زندگی ساختن دنیایی بهتر برای خود ما و اگه این رو بسازیم اینده فرزندان ما رو هم ساختیم.
از دید من شما اگه نیاز احساس کردید برای مهارت خاصی میتونیم با هم تو کنتاکت باشیم و اگه حضوری ترجیح میدین، حتما میتونم روانشناس خودم رو به شما معرفی کنم. کار ایشون فوق العاده هست.
خانم مولر گفتند: یا اینکه خودم شروع کنم به تحصیل روانشناسی. از این شغلم کمی خسته شدم و دلم میخواد بیشتر تو کلینیک مجاور بیمارستان برای افراد با مشکلات روحی کار کنم. مخصوصا الان که درک کردم چقدر نیاز به این وجود داره.
و دکتر چیزی که منو از همه بیشتر ناراحت میکنه دخترم هستش که از پارسال میگرن داره ...
ادامه دارد
خانم مولر قیافه راضی رو نشون میدادن. و گفتن دکتر پس من باید تمام عمرم برم پیش روانشناس.
گفتم خانم مولر همه ما اگه تمام عمرمون بریم پیش روانشناس بازم کافی نیست، نه که همه ما اختلال داریم یا بیماریم، خیر! همه ما محصول نسلی هستیم که به طریقی مشکلات فراوانی داشتند و تحت تاثیر طرحواره ها قرار گرفتند. بعضی از اونها مهارت هایی کسب کردن و قادر بودن رزیلینس (مهارت ها و توان افزایی) خودشون رو انتقال بدن و به همون نسبت عده ای موفق نشدن. از دیر من هدف از زندگی ساختن دنیایی بهتر برای خود ما و اگه این رو بسازیم اینده فرزندان ما رو هم ساختیم.
از دید من شما اگه نیاز احساس کردید برای مهارت خاصی میتونیم با هم تو کنتاکت باشیم و اگه حضوری ترجیح میدین، حتما میتونم روانشناس خودم رو به شما معرفی کنم. کار ایشون فوق العاده هست.
خانم مولر گفتند: یا اینکه خودم شروع کنم به تحصیل روانشناسی. از این شغلم کمی خسته شدم و دلم میخواد بیشتر تو کلینیک مجاور بیمارستان برای افراد با مشکلات روحی کار کنم. مخصوصا الان که درک کردم چقدر نیاز به این وجود داره.
و دکتر چیزی که منو از همه بیشتر ناراحت میکنه دخترم هستش که از پارسال میگرن داره ...
ادامه دارد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
قسمت ششم #خانم_مولر
خانم مولر امروز صبح پنج شنبه زنگ زدن و پرسیدن. دکتر من با پاتریک صحبت کردم و ما خواستیم با هم بیاییم. نیکول پسرم و انیتا دخترم هم میخوان بیان.
پرسیدم کی تصمیم گرفت که همه با هم بیاین؟
خانم مولر گفتن در واقع همه با هم دیشب تصمیم گرفتیم.
🔙 من نخواستم از مشکل بدونم چون هدف داشتم از تک تک سیستم سوال کنم.
{🔝در ژنو گرام پایین میبینین که پاتریک مولر ۵۰ ساله، خانم مولر ۴۰ ساله، انیتا ۱۳ ساله و نیکول ۹ ساله میباشد}
[🔛 من یادم بود که خانم مولر گفته بودن که مادرشون میگرن داشتن و دخترشون هم گاهی سر درد دارن و خودشون هم میگرن دارند.]
عصر ساعت ۶ خانم مولر با پاتریک و بچه ها اومدن.
پاتریک لاغر با قد بلند ۱.۸۵ موهای کمی ژولیده بلند و ریش چند روزه و یک عینک مهندسی بسیار باریک که منو از بالاش نگاه میکرد. شلوار جین و تی شرت مشکی و کفش ادیداس سفید، هر دو دست در جیب با شونه های به بالای فشار داده، لبخندی با کمی عدم اطمینان بر لب و لبها به طرف داخل گویا گفته ای رو پنهان میکنند.
انیتا؛ تقریبا مثل پدرش با سن ۱۳ حداقل ۱.۶۰ بلند موهای صاف، بلند و بلوند با یک تل صورتی و تی شرت سفید و شلوار جین کوتاه و صندل و کیف مشکی رو شونه. پیش بابا ایستاده بود و سرش کمی به راست کج و لبخندی بسیار ملیح و نگاهش بسیار به عینکم بود.
نیکول تقریبا کمی تپل تر از خواهرش با کوله پشتی قرمز ابی با کلی امضا هم کلاسیهاش روش و شلوار کوتاه سفید و یک تی شرت و دمپایی کروکس قهوه ای با یک ای پد کوچولو مشغول گیم و سرش رو بالا گرفت و با دماغش عینک رو به بالا فشار داد و سرش رو بالا گرفت و از پشت عینک منو کوتاه ولی دقیق طوری ارزیابی کرد گویا اصلا تو اطاق و حال ما نیست و منم تو نقش ماریو (بازی کامپیوتری) میبینه...
خانم مولر که دستپاچه تر از همیشه بود و احساس میکردم که امیدواره بتونم نقشی که برای من تو خانواده ایجاد کرده رو به خوبی ایفا کنم. کیفشون رو دادن دست چپشون و دست راستشون رو دراز کردن و دستهاشون در ماه جولای سرد سرد بود. و با دستهای ظریفشون فشاری به دستهام دادن و گفتند معرفی میکنم. شوهرم دخترم و پسرم.
اقای مولر چند لحظه طول کشید تا بزور دست راستش رو از جیب تنگ شلوارش بکشه بیرون و به من دست بده. دستشون رو دراز کردن و یک بوی خفیف سیگار مخلوط با تابستون به طرف من اومد. دست دادیم و گفت مولر هستم.
دخترشون دستش رو بلند کرد و مثل یک ارکستر هماهنگ شده دست دادن و گفتند خوشبختم از دیدن شما. مامان تقریبا هر روز از شما حرف میزنه. من اگه جای بابام بودم حسودیم میشد. خندید. و دستم رو کوتاه فشار داد. (🔛اطلاعات در مورد سیستم)
نیکل زمزمه کرد خوبه که جای بابام نیستی. و من که فکر میکردم نیکل اصلا تو اطاق نیست و بر عکس حواسش جمع بود. و به من گفت صبر کنید این بازی رو سیو کنم. اینطوری... بله سیو شد. دست داد بهم و گفت من نیکل هستم معمولا زیاد حرف نمیزنم. (🔛اطلاعات از سیستم)
گفتم کی اینو میگه؟
گفت بابام و مامانم...
دعوتشون کردم به داخل اطاق و خواهش کردم بشینن. انیتا پرسید؛ ترتیب خاصی برای نشستن در نظر دارین. (🔛اطلاعات از سیستم: در خونه نطم نشستن دارند)
گفتم خیر. ازادین انتخاب کنید.
اقای مولر نشستند و خانم مولر کنارشون و بین انیتا و نیکل کمی تنش بود کی کجا بشینه که از پنجره بیرون حرکت فطار ها رو ببینه.
نیکل نشست پیش مامانش و انیتا و پدرش تقریبا روبروی هم بودن و چپ و راست من.
من توضیح دادم که من میخوام کوتاه از هر کدوم تک تک چند تا سوال کنم و بقیه افراد بیرون میمونند. و بیرون نباید باهم در مورد مواردی که ما داخل حرف میزنیم صحبت کنند. همه قبول کردند
نفر اول نیکل بود؛ بقیه رفتند تو اطاق انتظار دوباره.
پرسیدم نیکل؛ خودت رو معرفی کن کوتاه هر طور که دوست داری.
گفت من نیکل کلاس سوم هستم و ورزشهای زمستونی رو دوست دارم.
پرسیدم اگه از بابا بپرسم نیکل چطور بچه ای هست بابا چی میگه فکر میکنی؟
گفت بابام میگه گیم زیاد بازی میکنم. حرف کم میزنم. با انیتا مدام تنش دارم. ولی دکتر حق دارم انیتا همیشه میاد تو اطاقم و به وسایلم بی اجازه دست میزنه.
گفتم میدونی چرا اومدی اینجا.
گفت بله شما به مامان روش لوبیا رو یاد دادین و مامان احساس خوبی داره و میخواد شما کمک کنید که ما کارهای خونه رو مرتب انجام بدیم.
نفر بعد نیکل بود. گفتم نیکل خودتون رو معرفی میکنید.
گفت من نیکل هستم و ۱۳ ساله. یک گربه دارم و سه هفته هستش با گزیم دوست شدم و بابام مخالفه من دوست پسر داشته باشم.
گفتم اگه از بابات بپرسم که در باره مامان شما چیزی برام بگم چه خواهد گفت فکر میکنید...
انیتا فرو رفت تو مبل. موهاش رو فوت کرد با لب بالا به طرف گوشاش. و گفتش بابام به مامانم ...
گفتم بله اگه ممکنه.
نفس عمیقی کشید و گفت اسون نیست این سوال
گفتم میدونم
ادامه دارد..
خانم مولر امروز صبح پنج شنبه زنگ زدن و پرسیدن. دکتر من با پاتریک صحبت کردم و ما خواستیم با هم بیاییم. نیکول پسرم و انیتا دخترم هم میخوان بیان.
پرسیدم کی تصمیم گرفت که همه با هم بیاین؟
خانم مولر گفتن در واقع همه با هم دیشب تصمیم گرفتیم.
🔙 من نخواستم از مشکل بدونم چون هدف داشتم از تک تک سیستم سوال کنم.
{🔝در ژنو گرام پایین میبینین که پاتریک مولر ۵۰ ساله، خانم مولر ۴۰ ساله، انیتا ۱۳ ساله و نیکول ۹ ساله میباشد}
[🔛 من یادم بود که خانم مولر گفته بودن که مادرشون میگرن داشتن و دخترشون هم گاهی سر درد دارن و خودشون هم میگرن دارند.]
عصر ساعت ۶ خانم مولر با پاتریک و بچه ها اومدن.
پاتریک لاغر با قد بلند ۱.۸۵ موهای کمی ژولیده بلند و ریش چند روزه و یک عینک مهندسی بسیار باریک که منو از بالاش نگاه میکرد. شلوار جین و تی شرت مشکی و کفش ادیداس سفید، هر دو دست در جیب با شونه های به بالای فشار داده، لبخندی با کمی عدم اطمینان بر لب و لبها به طرف داخل گویا گفته ای رو پنهان میکنند.
انیتا؛ تقریبا مثل پدرش با سن ۱۳ حداقل ۱.۶۰ بلند موهای صاف، بلند و بلوند با یک تل صورتی و تی شرت سفید و شلوار جین کوتاه و صندل و کیف مشکی رو شونه. پیش بابا ایستاده بود و سرش کمی به راست کج و لبخندی بسیار ملیح و نگاهش بسیار به عینکم بود.
نیکول تقریبا کمی تپل تر از خواهرش با کوله پشتی قرمز ابی با کلی امضا هم کلاسیهاش روش و شلوار کوتاه سفید و یک تی شرت و دمپایی کروکس قهوه ای با یک ای پد کوچولو مشغول گیم و سرش رو بالا گرفت و با دماغش عینک رو به بالا فشار داد و سرش رو بالا گرفت و از پشت عینک منو کوتاه ولی دقیق طوری ارزیابی کرد گویا اصلا تو اطاق و حال ما نیست و منم تو نقش ماریو (بازی کامپیوتری) میبینه...
خانم مولر که دستپاچه تر از همیشه بود و احساس میکردم که امیدواره بتونم نقشی که برای من تو خانواده ایجاد کرده رو به خوبی ایفا کنم. کیفشون رو دادن دست چپشون و دست راستشون رو دراز کردن و دستهاشون در ماه جولای سرد سرد بود. و با دستهای ظریفشون فشاری به دستهام دادن و گفتند معرفی میکنم. شوهرم دخترم و پسرم.
اقای مولر چند لحظه طول کشید تا بزور دست راستش رو از جیب تنگ شلوارش بکشه بیرون و به من دست بده. دستشون رو دراز کردن و یک بوی خفیف سیگار مخلوط با تابستون به طرف من اومد. دست دادیم و گفت مولر هستم.
دخترشون دستش رو بلند کرد و مثل یک ارکستر هماهنگ شده دست دادن و گفتند خوشبختم از دیدن شما. مامان تقریبا هر روز از شما حرف میزنه. من اگه جای بابام بودم حسودیم میشد. خندید. و دستم رو کوتاه فشار داد. (🔛اطلاعات در مورد سیستم)
نیکل زمزمه کرد خوبه که جای بابام نیستی. و من که فکر میکردم نیکل اصلا تو اطاق نیست و بر عکس حواسش جمع بود. و به من گفت صبر کنید این بازی رو سیو کنم. اینطوری... بله سیو شد. دست داد بهم و گفت من نیکل هستم معمولا زیاد حرف نمیزنم. (🔛اطلاعات از سیستم)
گفتم کی اینو میگه؟
گفت بابام و مامانم...
دعوتشون کردم به داخل اطاق و خواهش کردم بشینن. انیتا پرسید؛ ترتیب خاصی برای نشستن در نظر دارین. (🔛اطلاعات از سیستم: در خونه نطم نشستن دارند)
گفتم خیر. ازادین انتخاب کنید.
اقای مولر نشستند و خانم مولر کنارشون و بین انیتا و نیکل کمی تنش بود کی کجا بشینه که از پنجره بیرون حرکت فطار ها رو ببینه.
نیکل نشست پیش مامانش و انیتا و پدرش تقریبا روبروی هم بودن و چپ و راست من.
من توضیح دادم که من میخوام کوتاه از هر کدوم تک تک چند تا سوال کنم و بقیه افراد بیرون میمونند. و بیرون نباید باهم در مورد مواردی که ما داخل حرف میزنیم صحبت کنند. همه قبول کردند
نفر اول نیکل بود؛ بقیه رفتند تو اطاق انتظار دوباره.
پرسیدم نیکل؛ خودت رو معرفی کن کوتاه هر طور که دوست داری.
گفت من نیکل کلاس سوم هستم و ورزشهای زمستونی رو دوست دارم.
پرسیدم اگه از بابا بپرسم نیکل چطور بچه ای هست بابا چی میگه فکر میکنی؟
گفت بابام میگه گیم زیاد بازی میکنم. حرف کم میزنم. با انیتا مدام تنش دارم. ولی دکتر حق دارم انیتا همیشه میاد تو اطاقم و به وسایلم بی اجازه دست میزنه.
گفتم میدونی چرا اومدی اینجا.
گفت بله شما به مامان روش لوبیا رو یاد دادین و مامان احساس خوبی داره و میخواد شما کمک کنید که ما کارهای خونه رو مرتب انجام بدیم.
نفر بعد نیکل بود. گفتم نیکل خودتون رو معرفی میکنید.
گفت من نیکل هستم و ۱۳ ساله. یک گربه دارم و سه هفته هستش با گزیم دوست شدم و بابام مخالفه من دوست پسر داشته باشم.
گفتم اگه از بابات بپرسم که در باره مامان شما چیزی برام بگم چه خواهد گفت فکر میکنید...
انیتا فرو رفت تو مبل. موهاش رو فوت کرد با لب بالا به طرف گوشاش. و گفتش بابام به مامانم ...
گفتم بله اگه ممکنه.
نفس عمیقی کشید و گفت اسون نیست این سوال
گفتم میدونم
ادامه دارد..
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
.....ادامه قسمت ششم #خانم_مولر
انیتا گفت. بابام میگه
مامانم ادم سخت گیری هستش. و بهونه میگیره. اگه ما کار خونه رو انجام ندیم مامانم اون روز حتما مشکل میسازه. مامان در کل مهربانه و کارش رو دوست داره.
در ضمن حتما خواهد گفت که چند هفته اخیر هم با بابا بهتر شده و هم با ما و هم کارها بهتر از قبل پیش میره.
پرسیدم خوب اگه بپرسم شما چرا اینجایید، چی میگین؟
انیتا گفت. ما هفتگی یک پلان داریم که چه کسی چیکاری رو انجام میده.
مامان معمولا لباس ها رو میشوره و خشک میکنه و بابام جمع میکنه و مرتب میکنه. هفته ای چند روز اشپزی میکنه...
و مامان میخواد اینجا ما منظم تر باشیم.
از اقای مولر خواستم وارد اطاق بشه.
ازشون پرسیدم چرا اینجا هستند. گفتن گر چه چند هفته اخیر خانمم گابی خیلی بهتر شده ولی گاهی از گذشته ها مسایلی هست که هنوز باعث ناراحتی میشه، چون بچه ها خیلی با مدرسه مشغولند.
تشکر کردم و همه رو داخل اطاق معرفی کردم.
از خانم مولر خواستم کوتاه در مورد امروز چیزی بگن.
خانم مولر گفتند که چهارشنبه ها معمولا با هم میشینن و پلان برای هفته یا دوهفته رو مشخص میکنند و چیزی که هست همیشه انجام نمیشه و من نمیخوام که نقش پلیس و کنترل گر رو بازی کنم. برام مهمه که هر کس کار خودش رو انجام بده و تقبل مسیولیت بکنه ..
گفتم مثال بزنید. گفت مثلا شنبه ها باید نیکل اشغال رو غروب ساعت ۷ بزاره بیرون و فراموش میکنه. یا چهارشنبه ها انیتا باید جارو برقی بکشه و اکثرا با دوستهاش قرار میزاره گر چه میدونه ...
(🔛بچه ها به دقت گوش میکردن و حرف مادرشون رو قطع نمیکردن)
از بقیه سه نفر پرسیدم نظرتون چیه.
پدرشون گفت یادش رفت منو بگه چون منم گاهی با لپ تاپ مشغول میشم و لباسها میمونه. حق داره خانمم ولی سخته. نمیشه همیشه بر اساس پلان جلو رفت.
دخترشون انیتا پرسید؛ بابا ولی سر کارتون هم پلان دارین مامان هم هماندازه شما کار میکنه. سر کار باید پلان رو رعایت کنید.
پسرشون گفت من خسته هستم شنبه ها و دوست دارم استراحت کنم.
من پرسیدم. بچه ها نظرتون چیه. چه ایده ای دارین؟ اگه کسی بر حسب پلان کار نکرد چه اتفاقی باید بیوفته.
خانم مولر گفت دکتر من بارها پیشنهاد دادم.
پرسیدم تا حالا بچه ها پیشنهاد دادن؟
گفتن هر دو با هم نه... (🔝مهارت حل مسیله، مهارت تصمیم، مهارت تقبل مسیولیت)
گفتم خانم و اقای مولر موافق هستید که بچه ها نظر بدن و ببینیم چه نظراتی میاد؟
هر چهار نفر قبول کردن.
گفتم بچه ها برن بیرون با هم یک ایده برای ما بیارن. ۱۰ دقیقه وقت دارن و بیرون وسایل کافی وجود داره برای نوشتن و یا هر چیزی که بخوان.
بچه ها با خوشحالی پریدند.
من از خانم و اقای مولر پرسیدم که در خانواده خودشون چطور بود.
اقای مولر گفت. من معمولا کاری نمیکردم. چون مامانم خونه دار همه کارها رو خودش میکرد. (🔙اهمال گری و عدم اموزش تقبل مسیولیت در خانه)
خانم مولر گفتن من و خواهرم باید بیشتر از مادرمون کار میکردیم چون مادرم شاغل بود.
مامانم پلان کار میداد و ما اجرا میکردیم. (🔙طرحواره اطاعت ولی اموزش مهارت های متفاوت برای زندگی).
گفتم براشون چرا مهمه بچه ها در تصمیم گیری سهیم باشند و چه مهارتهایی رو کسب خواهند کرد و برای اعتماد بنفسشون بسیار مهمه.
هر دو تمایل برای راه حل مشکل داشتند و خیلی به این ایده خوشامد گفتند.
بچه ها وارد شدن و ایده جالبی داشتند.
۱. وظایف که به عهده بچه ها هستش، بین بچه ها تعویض بشه که همیشه یک نفر همون کار رو نکنه.
۲. اگر بچه ها کاری دارن از سه نفر دیگه کمک بگیرن برای انجام کار و بجای اون کار دیگه ای انجام بدن در روز دیگه و
اگه ممکن نباشه ساعتی ۵ فرانک از پول تو جیبی پرداخت کنند.
۳. بچه ها هفته ای یکبار اشپزی میکنند. اگه لازم بشه خودشون خرید میکنند.
۴. بچه ها سالی یکبار برای تعطیلات تصمیم میگیرن و پیشنهاد میدن (این هم همیشه یک نکته اختلاف نظر بود؛ انیتا اضافه کرد).
خانم و اقای مولر راضی به نظر رسیدن.
خانم مولر گفتند اگه شما ۵ فرانک به من بدین بعد پول تو جیبی هفته چی میشه؟ کم میارید تو مدرسه.
انیتا فوری گفت مامان، اینطور مجبور میشیم حواسمون رو جمع کنیم.
(برای من جالب بود که گاهی بچه ها بیشتر میتونن خلاقیت به خرج بدن نسبت به افرادی که مدام همون کار رو میکنند. برای من عجیب نبود چون خانم مولر یاد گرفته بود همیشه مادرشون پلن درست کنه= اثر سیستم روی تک تک اعضا 🔝)
بچه ها احساس خوبی داشتند. نیکل گفت دکتر چرا بابام به این فکر نیفتاد؟ گفتم از بابات بپرس!
اقای مولر جواب دادن به پسرشون، گاهی ادم فکر میکنه بچه ها نمیتونن تصمیم درست بگیرن خارج از اینکه شما دیگه بچه نیستید و هر دو شما نوجوان هستید و نیاز هست هم من هم مامان بیشتر به شما مسیولیت بدیم.
انیتا فوری اضافه کرد. مثلا یک شب برین سینما و من و نیکل خونه باشیم تنها. شما هم برای خودتون وقت داشته باشین.
ادامه دارد ...
انیتا گفت. بابام میگه
مامانم ادم سخت گیری هستش. و بهونه میگیره. اگه ما کار خونه رو انجام ندیم مامانم اون روز حتما مشکل میسازه. مامان در کل مهربانه و کارش رو دوست داره.
در ضمن حتما خواهد گفت که چند هفته اخیر هم با بابا بهتر شده و هم با ما و هم کارها بهتر از قبل پیش میره.
پرسیدم خوب اگه بپرسم شما چرا اینجایید، چی میگین؟
انیتا گفت. ما هفتگی یک پلان داریم که چه کسی چیکاری رو انجام میده.
مامان معمولا لباس ها رو میشوره و خشک میکنه و بابام جمع میکنه و مرتب میکنه. هفته ای چند روز اشپزی میکنه...
و مامان میخواد اینجا ما منظم تر باشیم.
از اقای مولر خواستم وارد اطاق بشه.
ازشون پرسیدم چرا اینجا هستند. گفتن گر چه چند هفته اخیر خانمم گابی خیلی بهتر شده ولی گاهی از گذشته ها مسایلی هست که هنوز باعث ناراحتی میشه، چون بچه ها خیلی با مدرسه مشغولند.
تشکر کردم و همه رو داخل اطاق معرفی کردم.
از خانم مولر خواستم کوتاه در مورد امروز چیزی بگن.
خانم مولر گفتند که چهارشنبه ها معمولا با هم میشینن و پلان برای هفته یا دوهفته رو مشخص میکنند و چیزی که هست همیشه انجام نمیشه و من نمیخوام که نقش پلیس و کنترل گر رو بازی کنم. برام مهمه که هر کس کار خودش رو انجام بده و تقبل مسیولیت بکنه ..
گفتم مثال بزنید. گفت مثلا شنبه ها باید نیکل اشغال رو غروب ساعت ۷ بزاره بیرون و فراموش میکنه. یا چهارشنبه ها انیتا باید جارو برقی بکشه و اکثرا با دوستهاش قرار میزاره گر چه میدونه ...
(🔛بچه ها به دقت گوش میکردن و حرف مادرشون رو قطع نمیکردن)
از بقیه سه نفر پرسیدم نظرتون چیه.
پدرشون گفت یادش رفت منو بگه چون منم گاهی با لپ تاپ مشغول میشم و لباسها میمونه. حق داره خانمم ولی سخته. نمیشه همیشه بر اساس پلان جلو رفت.
دخترشون انیتا پرسید؛ بابا ولی سر کارتون هم پلان دارین مامان هم هماندازه شما کار میکنه. سر کار باید پلان رو رعایت کنید.
پسرشون گفت من خسته هستم شنبه ها و دوست دارم استراحت کنم.
من پرسیدم. بچه ها نظرتون چیه. چه ایده ای دارین؟ اگه کسی بر حسب پلان کار نکرد چه اتفاقی باید بیوفته.
خانم مولر گفت دکتر من بارها پیشنهاد دادم.
پرسیدم تا حالا بچه ها پیشنهاد دادن؟
گفتن هر دو با هم نه... (🔝مهارت حل مسیله، مهارت تصمیم، مهارت تقبل مسیولیت)
گفتم خانم و اقای مولر موافق هستید که بچه ها نظر بدن و ببینیم چه نظراتی میاد؟
هر چهار نفر قبول کردن.
گفتم بچه ها برن بیرون با هم یک ایده برای ما بیارن. ۱۰ دقیقه وقت دارن و بیرون وسایل کافی وجود داره برای نوشتن و یا هر چیزی که بخوان.
بچه ها با خوشحالی پریدند.
من از خانم و اقای مولر پرسیدم که در خانواده خودشون چطور بود.
اقای مولر گفت. من معمولا کاری نمیکردم. چون مامانم خونه دار همه کارها رو خودش میکرد. (🔙اهمال گری و عدم اموزش تقبل مسیولیت در خانه)
خانم مولر گفتن من و خواهرم باید بیشتر از مادرمون کار میکردیم چون مادرم شاغل بود.
مامانم پلان کار میداد و ما اجرا میکردیم. (🔙طرحواره اطاعت ولی اموزش مهارت های متفاوت برای زندگی).
گفتم براشون چرا مهمه بچه ها در تصمیم گیری سهیم باشند و چه مهارتهایی رو کسب خواهند کرد و برای اعتماد بنفسشون بسیار مهمه.
هر دو تمایل برای راه حل مشکل داشتند و خیلی به این ایده خوشامد گفتند.
بچه ها وارد شدن و ایده جالبی داشتند.
۱. وظایف که به عهده بچه ها هستش، بین بچه ها تعویض بشه که همیشه یک نفر همون کار رو نکنه.
۲. اگر بچه ها کاری دارن از سه نفر دیگه کمک بگیرن برای انجام کار و بجای اون کار دیگه ای انجام بدن در روز دیگه و
اگه ممکن نباشه ساعتی ۵ فرانک از پول تو جیبی پرداخت کنند.
۳. بچه ها هفته ای یکبار اشپزی میکنند. اگه لازم بشه خودشون خرید میکنند.
۴. بچه ها سالی یکبار برای تعطیلات تصمیم میگیرن و پیشنهاد میدن (این هم همیشه یک نکته اختلاف نظر بود؛ انیتا اضافه کرد).
خانم و اقای مولر راضی به نظر رسیدن.
خانم مولر گفتند اگه شما ۵ فرانک به من بدین بعد پول تو جیبی هفته چی میشه؟ کم میارید تو مدرسه.
انیتا فوری گفت مامان، اینطور مجبور میشیم حواسمون رو جمع کنیم.
(برای من جالب بود که گاهی بچه ها بیشتر میتونن خلاقیت به خرج بدن نسبت به افرادی که مدام همون کار رو میکنند. برای من عجیب نبود چون خانم مولر یاد گرفته بود همیشه مادرشون پلن درست کنه= اثر سیستم روی تک تک اعضا 🔝)
بچه ها احساس خوبی داشتند. نیکل گفت دکتر چرا بابام به این فکر نیفتاد؟ گفتم از بابات بپرس!
اقای مولر جواب دادن به پسرشون، گاهی ادم فکر میکنه بچه ها نمیتونن تصمیم درست بگیرن خارج از اینکه شما دیگه بچه نیستید و هر دو شما نوجوان هستید و نیاز هست هم من هم مامان بیشتر به شما مسیولیت بدیم.
انیتا فوری اضافه کرد. مثلا یک شب برین سینما و من و نیکل خونه باشیم تنها. شما هم برای خودتون وقت داشته باشین.
ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
.....ادامه قسمت ششم #خانم_مولر
خانم و اقای مولر گفتن اوکی ما چهارشنبه به شما خواهیم گفت چی تصمیم گرفتیم.
نیکل گفت. ما الان تصمیم گرفتیم، چرا ادم بزرگها اینقدر مسکل دارن با تصمیم گرفتن. من دوست داشتم با زنم هر شب برم سینما...همه خندیدن.
من پیشنهاد دادم خانم و اقا مولر برن بیرون ده دقیقه و تصمیم بگیرن در مورد پیشنهاد بچه ها.
من از بچه ها همزمان پرسیدم، میتونید برام کوتاه تعریف کنید که پدر و مادر شما بیشتر با شما چه تفریحاتی در اخر هفته دارن.
بچه ها گفتند متاسفانه مامان ما چون پرستاره پلان کاری متفاوت داره اخر هفته و ما نمیتونیم همیشه با هم باشیم. و گاهی چون کار زیاد میکنه میگرن داره.
بعد انیتا گفت. منم گاهی سر درد میگرن وار دارم. گفتم یعنی چی دقیقا.
انیتا گفت؛ گاهی تو خونه که دعوا و ناارام میشه من سردرد میگیرم و میرم تو اطاقم.
(🔝 یادتون هست قبلا خانم مولر گفته بود که وقتی مادرش با پدرش دعوا میکردن مادرشون سر درد داشتند. و بعد خانم مولر وقتی با پاتریک مشکل دارن دچار میگرن میشن. و الانم انیتا با همون طرحواره. دقت کنید تو ژنو گرام ما خط زنان از سر درد برخوردار هستند وقتی سترس بوجود میاد در سیستم و برای ارام کردن سیستم خودشون رو عقب میکشن [ فعالیتهای امتناعی] یا برقرار کننده های هموستازه یا تعادل تو سیستم. زنها بر اثر طرحواره در سیستم این نقش رو به عهده گرفتند.)
خانم و اقای مولر وارد اطاق شدند بعد از ده دقیقه و به بچه ها گفتند که حتما ماهی دو بار با هم بیرون خواهند رفت تا بچه ها بتونن تنها باشند و خانم و اقای مولر برای هم وقت داشته باشند. (🔛 این میتونه به مهارت استقلال بچه ها و مهارت تقبل مسیولیت بسیار کمک کنه).
از خانواده مولر پرسیدم ایا همه متعهد به قرارها هستند و یکبار دیگه ۵ نکته رو روی کاغذ نوشتیم و قرار شد روی دیواره یخچال اویزان کنند و اقای مولر مسیول کنترل نقشها در سه ماه اینده خواهد بود و ما بعد از هشت هفته دوباره کنترل خواهیم کرد اگه همه موافق باشند. اگر این مابین مشکلی پیش اومد میتونن مراجعه کنند.
(🔛بسیار مهم هستش که قرارهایی که در سیستم درمانی گذاشته میشه روی کاغذ نوشته شه که برای تمام سیستم قابل درک و رویت باشه. و تعهد سیستم خیلی مهمه برای جلسه های کاری بعدی با سیستم.
ادامه دارد
خانم و اقای مولر گفتن اوکی ما چهارشنبه به شما خواهیم گفت چی تصمیم گرفتیم.
نیکل گفت. ما الان تصمیم گرفتیم، چرا ادم بزرگها اینقدر مسکل دارن با تصمیم گرفتن. من دوست داشتم با زنم هر شب برم سینما...همه خندیدن.
من پیشنهاد دادم خانم و اقا مولر برن بیرون ده دقیقه و تصمیم بگیرن در مورد پیشنهاد بچه ها.
من از بچه ها همزمان پرسیدم، میتونید برام کوتاه تعریف کنید که پدر و مادر شما بیشتر با شما چه تفریحاتی در اخر هفته دارن.
بچه ها گفتند متاسفانه مامان ما چون پرستاره پلان کاری متفاوت داره اخر هفته و ما نمیتونیم همیشه با هم باشیم. و گاهی چون کار زیاد میکنه میگرن داره.
بعد انیتا گفت. منم گاهی سر درد میگرن وار دارم. گفتم یعنی چی دقیقا.
انیتا گفت؛ گاهی تو خونه که دعوا و ناارام میشه من سردرد میگیرم و میرم تو اطاقم.
(🔝 یادتون هست قبلا خانم مولر گفته بود که وقتی مادرش با پدرش دعوا میکردن مادرشون سر درد داشتند. و بعد خانم مولر وقتی با پاتریک مشکل دارن دچار میگرن میشن. و الانم انیتا با همون طرحواره. دقت کنید تو ژنو گرام ما خط زنان از سر درد برخوردار هستند وقتی سترس بوجود میاد در سیستم و برای ارام کردن سیستم خودشون رو عقب میکشن [ فعالیتهای امتناعی] یا برقرار کننده های هموستازه یا تعادل تو سیستم. زنها بر اثر طرحواره در سیستم این نقش رو به عهده گرفتند.)
خانم و اقای مولر وارد اطاق شدند بعد از ده دقیقه و به بچه ها گفتند که حتما ماهی دو بار با هم بیرون خواهند رفت تا بچه ها بتونن تنها باشند و خانم و اقای مولر برای هم وقت داشته باشند. (🔛 این میتونه به مهارت استقلال بچه ها و مهارت تقبل مسیولیت بسیار کمک کنه).
از خانواده مولر پرسیدم ایا همه متعهد به قرارها هستند و یکبار دیگه ۵ نکته رو روی کاغذ نوشتیم و قرار شد روی دیواره یخچال اویزان کنند و اقای مولر مسیول کنترل نقشها در سه ماه اینده خواهد بود و ما بعد از هشت هفته دوباره کنترل خواهیم کرد اگه همه موافق باشند. اگر این مابین مشکلی پیش اومد میتونن مراجعه کنند.
(🔛بسیار مهم هستش که قرارهایی که در سیستم درمانی گذاشته میشه روی کاغذ نوشته شه که برای تمام سیستم قابل درک و رویت باشه. و تعهد سیستم خیلی مهمه برای جلسه های کاری بعدی با سیستم.
ادامه دارد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
داستان #خانم_مولر قسمت هفتم ۱
خانم مولر زنگ زدن که نیاز به گفتگوی تنها دارن با من. طبق روال خو استند روز پنجشنبه بعد از کار ساعت ۵ بیان برای صحبت.
خانم مولر پنج شنبه با دست پر اومدن. قبل دیدن خودشون بوی ادکلن محیط و مشام رو نوازش میداد و بزور از سوراخ کلید اطاقم عطرشون از اطاق انتظار به مشام میرسید (🔛حوشبختانه من رو به یاد یک ادکلن اشنا با خاطره خوب انداخت = خلق رو اتوماتیک بهتر میکنه = بازتاب کوتاه) و اولین بار دیدم تغییر در نحوه ارایش و مو دادن ایشون.
دست داد خانم مولر (دستهاشون گرم بود اینبار) و مستقیم به من نگاه کردن، موهاشون رو با یک حرکت سر و دست چپ دادن کنار و پشت گوششون (🔙 زبان بدن: اماده گوش دادن و صحبت و دعوت درونی به گفتگو) وارد اطاقم شدن و نشستند روی مبل مشکی و کیف رو گذاشتند رو پاشون و دستمال ابی با طرح گل افتابگردان رو کمی شل کردن که اماده گفتگو بشن.
من پرسیدم خانم مولر امروز متفاوتید با لباس و کیف و ارایش؟
پرسیدن ایشون بهتر شدم؟ یا معنی خاصی میده؟ فکر میکنید چرا؟
(🔝 یک بوی عجیب اعتماد بنفس همراه با شادی یکباره عطر ادکلن داوینچی ایشون رو از اطاقم محو کرد و جای خودش رو برای گفتمان باز کرد. اطاق یکباره پر از اطمینان بود)
گفتم؛ متفاوت شدید. و احساس میکنم دیشب چهارشنبه خوش گذشت (🔙 یادتون باشه قرار بود چهارشنبه ها برن بیرون با پاتریک مولر)
گفتند بله دکتر؛ دیروز رفتم سلمونی و موهام رو دوباره بعد از ۱۰ سال رنگ کردم و مدلی زدم که پاتریک دوست داشت و با هم اون زمان دوست شده بودیم این مدل مو رو داشتم. و ادکلنی که پاتریک انوقت عاشقش بود. دکتر باورتون نمیشه هم انیتا و هم نیکل از مدرسه برگشتند، گفتند مامان دیگه خیلی خودت رو ساختی؛ با دوست پسرت قرار داری؟ انیتا گفت مامان چقدر جوونتر شدی. یهو احساس کردم بیست ساله هستم. حالم خوبه و خوشبختی تو من شروع کرد موج زدن. این همه احساس یکباره.
شام پاتریک منو برد یک رستوران که ما قبلا بارها رفته بودیم و تو رستوران گفت، گابی امروز مثل قبل شدی. بوی ادکلنت وارد رستوران شدیم منو یاد روزی انداخت رو همین میز گفتی پاتریک من حامله هستم و نتیجه ازمایش رو گذاشتی کنار لیوان نوشیدنی من. زد زیر خنده. ولی اشک شوق تو چشماش بود. دکتر من و پاتریک بعد از تولد نیکل اولین بار تنها رفتیم شام. همیشه بچه ها همراه ما بودن. دستهاشو محکم به هم فشار میداد و گویا ندامت رو تو دامنشون پشت کیف مخفی میکردن تا من نبینم.
احساس خوبی بود. بعد شام رفتیم سینما، به فیلم زیاد دقت نکردم چون پاتریک مدام با انگشت شصتم بازی میکرد و دستم رو بوسید مثل تینجرها دکتر. فکر میکردم پاتریک یادش رفته عاشق منه.
و برای انیتا و نیکل دو تا شکلات از سینما گرفتم چون همه جا بسته بود ولی بچه ها عاشق کیت کت هستند و گذاشتم کنار تختشون چون خواب بودن برگشتیم خونه.(🔛تقویت رفتار مثبت نوجوانان در رابطه اینده اونها میتونه بسیار مفید باشه).
و براشون نوشتیم مرسی که برای ما این موقعیت رو ساختید.
شب که رفتیم تو تخت احساسم کاملا متفاوت بود. گاهی دوست نداشتم کنار پاتریک بخوابم. متنفر بودم گاهی از بوی سیگار. ولی دیشب خوشم اومد از تمام چیزها. حتی فکر میکردم طعم سیب زمینی با شراب بهتر از همیشه بود، حرفها، خنده ها... و دکتر در ۱۰ سال گذشته همچین سکس زیبایی با شوهرم نداشتم (🔛 نیاز به تعلق؛ خانم مولر همیشه با من حرف میزدن اسم پاتریک رو میگفتند و امروز چندین بار گفتند شوهرم). یعنی مدتها بود وقت و میل نداشتیم.
من پرسیدم؛ وقت نداشتید در ده سال گذشته...
خانم مولر صورتش رو گرفت تو دو تا دستاش و خندید و حالتی که چقدر مسخره بود فاکتور زمان.
اضافه کرد؛ وقت احتمالا بهونه هستش و میل هم بوجود نیاوردیم مثل دیشب در واقع اهمال کاری من و شوهرم هستش. یعنی زندگی رو داشتیم فقط میگذروندیم. ولی باید بسازیمش و از این به بعد قرار گذاشتیم من و شوهرم پاتریک دو هفته یکبار برنامه ریزی کنیم و انتخاب کنیم کجا و چه غذایی و میریم کلاس رقص سالسا و اره...میخوایم دوباره زندگی کنیم. خنده رو صورتشون ولی اشک روی گونه هاشون رو به حرکت بود که کیفشون رو باز کردن و دستمال رو برداشتند و صورتشون رو پاک کردن و گفتند دکتر این کیف هدیه اولین تولدم بود بعد از اینکه با پاتریک دوست شدم برام خرید. فکر کنم امروز خیلی نوستالژیک شدم. خودشون گفتند، اگه حس خوب میده چرا نه.
گفتم: خوشحالم خانم مولر!
خانم مولر گفت ؛ دکتر پاتریک شوهرم پیشنهاد داد که هر چند یک بار بیاییم پیش شما ولی شما که از اینجا میرین ماه بعد. چطور میتونیم با شما تماس بگیریم. گفتم من هستم و هر گاهی به سویس برمیگردم و بهتون خبر میدم....
گفتم خانم مولر امروز چندین بار تکرار کردین شوهرم. خودتون متوجه شدین.
بلند خندید گفت دکتر نگین!
من امروز صبح بیدار شدم دیدم پاتریک داره صبحونه درست میکنه.
ادامه دارد💫
خانم مولر زنگ زدن که نیاز به گفتگوی تنها دارن با من. طبق روال خو استند روز پنجشنبه بعد از کار ساعت ۵ بیان برای صحبت.
خانم مولر پنج شنبه با دست پر اومدن. قبل دیدن خودشون بوی ادکلن محیط و مشام رو نوازش میداد و بزور از سوراخ کلید اطاقم عطرشون از اطاق انتظار به مشام میرسید (🔛حوشبختانه من رو به یاد یک ادکلن اشنا با خاطره خوب انداخت = خلق رو اتوماتیک بهتر میکنه = بازتاب کوتاه) و اولین بار دیدم تغییر در نحوه ارایش و مو دادن ایشون.
دست داد خانم مولر (دستهاشون گرم بود اینبار) و مستقیم به من نگاه کردن، موهاشون رو با یک حرکت سر و دست چپ دادن کنار و پشت گوششون (🔙 زبان بدن: اماده گوش دادن و صحبت و دعوت درونی به گفتگو) وارد اطاقم شدن و نشستند روی مبل مشکی و کیف رو گذاشتند رو پاشون و دستمال ابی با طرح گل افتابگردان رو کمی شل کردن که اماده گفتگو بشن.
من پرسیدم خانم مولر امروز متفاوتید با لباس و کیف و ارایش؟
پرسیدن ایشون بهتر شدم؟ یا معنی خاصی میده؟ فکر میکنید چرا؟
(🔝 یک بوی عجیب اعتماد بنفس همراه با شادی یکباره عطر ادکلن داوینچی ایشون رو از اطاقم محو کرد و جای خودش رو برای گفتمان باز کرد. اطاق یکباره پر از اطمینان بود)
گفتم؛ متفاوت شدید. و احساس میکنم دیشب چهارشنبه خوش گذشت (🔙 یادتون باشه قرار بود چهارشنبه ها برن بیرون با پاتریک مولر)
گفتند بله دکتر؛ دیروز رفتم سلمونی و موهام رو دوباره بعد از ۱۰ سال رنگ کردم و مدلی زدم که پاتریک دوست داشت و با هم اون زمان دوست شده بودیم این مدل مو رو داشتم. و ادکلنی که پاتریک انوقت عاشقش بود. دکتر باورتون نمیشه هم انیتا و هم نیکل از مدرسه برگشتند، گفتند مامان دیگه خیلی خودت رو ساختی؛ با دوست پسرت قرار داری؟ انیتا گفت مامان چقدر جوونتر شدی. یهو احساس کردم بیست ساله هستم. حالم خوبه و خوشبختی تو من شروع کرد موج زدن. این همه احساس یکباره.
شام پاتریک منو برد یک رستوران که ما قبلا بارها رفته بودیم و تو رستوران گفت، گابی امروز مثل قبل شدی. بوی ادکلنت وارد رستوران شدیم منو یاد روزی انداخت رو همین میز گفتی پاتریک من حامله هستم و نتیجه ازمایش رو گذاشتی کنار لیوان نوشیدنی من. زد زیر خنده. ولی اشک شوق تو چشماش بود. دکتر من و پاتریک بعد از تولد نیکل اولین بار تنها رفتیم شام. همیشه بچه ها همراه ما بودن. دستهاشو محکم به هم فشار میداد و گویا ندامت رو تو دامنشون پشت کیف مخفی میکردن تا من نبینم.
احساس خوبی بود. بعد شام رفتیم سینما، به فیلم زیاد دقت نکردم چون پاتریک مدام با انگشت شصتم بازی میکرد و دستم رو بوسید مثل تینجرها دکتر. فکر میکردم پاتریک یادش رفته عاشق منه.
و برای انیتا و نیکل دو تا شکلات از سینما گرفتم چون همه جا بسته بود ولی بچه ها عاشق کیت کت هستند و گذاشتم کنار تختشون چون خواب بودن برگشتیم خونه.(🔛تقویت رفتار مثبت نوجوانان در رابطه اینده اونها میتونه بسیار مفید باشه).
و براشون نوشتیم مرسی که برای ما این موقعیت رو ساختید.
شب که رفتیم تو تخت احساسم کاملا متفاوت بود. گاهی دوست نداشتم کنار پاتریک بخوابم. متنفر بودم گاهی از بوی سیگار. ولی دیشب خوشم اومد از تمام چیزها. حتی فکر میکردم طعم سیب زمینی با شراب بهتر از همیشه بود، حرفها، خنده ها... و دکتر در ۱۰ سال گذشته همچین سکس زیبایی با شوهرم نداشتم (🔛 نیاز به تعلق؛ خانم مولر همیشه با من حرف میزدن اسم پاتریک رو میگفتند و امروز چندین بار گفتند شوهرم). یعنی مدتها بود وقت و میل نداشتیم.
من پرسیدم؛ وقت نداشتید در ده سال گذشته...
خانم مولر صورتش رو گرفت تو دو تا دستاش و خندید و حالتی که چقدر مسخره بود فاکتور زمان.
اضافه کرد؛ وقت احتمالا بهونه هستش و میل هم بوجود نیاوردیم مثل دیشب در واقع اهمال کاری من و شوهرم هستش. یعنی زندگی رو داشتیم فقط میگذروندیم. ولی باید بسازیمش و از این به بعد قرار گذاشتیم من و شوهرم پاتریک دو هفته یکبار برنامه ریزی کنیم و انتخاب کنیم کجا و چه غذایی و میریم کلاس رقص سالسا و اره...میخوایم دوباره زندگی کنیم. خنده رو صورتشون ولی اشک روی گونه هاشون رو به حرکت بود که کیفشون رو باز کردن و دستمال رو برداشتند و صورتشون رو پاک کردن و گفتند دکتر این کیف هدیه اولین تولدم بود بعد از اینکه با پاتریک دوست شدم برام خرید. فکر کنم امروز خیلی نوستالژیک شدم. خودشون گفتند، اگه حس خوب میده چرا نه.
گفتم: خوشحالم خانم مولر!
خانم مولر گفت ؛ دکتر پاتریک شوهرم پیشنهاد داد که هر چند یک بار بیاییم پیش شما ولی شما که از اینجا میرین ماه بعد. چطور میتونیم با شما تماس بگیریم. گفتم من هستم و هر گاهی به سویس برمیگردم و بهتون خبر میدم....
گفتم خانم مولر امروز چندین بار تکرار کردین شوهرم. خودتون متوجه شدین.
بلند خندید گفت دکتر نگین!
من امروز صبح بیدار شدم دیدم پاتریک داره صبحونه درست میکنه.
ادامه دارد💫
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
داستان #خانم_مولر قسمت هفتم ۲
گفتم پاتریک بوی قهوه تا بالا میومد. گرچه من باید ساعت ۱۰ برم سر کار ولی ۷ بیدار شدم با شما قهوه بخورم. پاتریک عینک رو داد بالا با دماغش و ماچم کرد.
بچه ها اومدن و با تعجب و شکلات ما رو نگاه میکردن.
نیکل گفت مامان از تخت افتادی؟ زود اومدی پایین پنجشنبه؟
انیتا گفت فیلم دیشب چطور بود؟ پاتریک کمی از فیلم براشون تعریف کرد من در واقع علاقه ای نداشتم ولی دیدم که انیتا صبح حرف میزنه...
نیکل شکلات کنارش بود و گفت وسط تعریف فیلم باباش، چهارشنبه بعد لطفا سمارتیز بگیرین برام... من و پاتریک به هم نگاه کردیم. خندیدیم.
به همین سادگی میشه یک میز صبحانه شاد داشت. به همین سادگی میشه یک شب خوب داشت...به همین سادگی میشه دوباره ادم شوهرش رو دوست داشته باشه و به همین سادگی صبح با میل و بوی کافه از خواب بیدار شه...
من پرسیدم خانم مولر یادتونه به من پای تلفن روز اول چی گفتید؟
خانم مولر برگشتند تو مبل چرمی عقب سرشون به طرف بالا و چشماشون به طرف گوش چپ ( 🔛 اونهایی که با nlp کار میکنن. در حال یاداوری جمله) با دستهاشون به حالت به هم چسبانده جلوی صورت و بینیشون رو لمس میکردن و به دنبال جمله میگشتند فکر کردن و گفتند..
بله بله دقیقا. اصلا برای این اومدم پیشتون. گفتم
"من یک تمرینی برای خوشبختی میخوام"
گفتم دقیقا: و یادتون چه اتفاقی افتاد. گفتند بله. خندیدن و لوبیا رو از جیبشون در اوردن. و گفتند دکتر این چند تا همیشه پیشم هست و تو تموم لباسها چند تا دارم. اتفاقا انیتا هفته قبل لباسها رو از نو ماشین در اورد چهار تا لوبیا رو از جیب شلوار در اورد گذاشت رو میز اشپزخونه و یک post itگذاشت کنارش. مامان اینها تو جیب شلوار بیمارستان بود و امیدوارم خاطره خوبش شسته نشده باشه... خودم کلی خندیدم.
اتفاقا امروز پنجشنبه صبح رفتم سر کار. همکارم همه موهام رو متوجه شدن و بهم گفتن بهت میاد، خوب شدی، جون ترشدی، دوست پسر؟
یک مریض گفتش که دو ماهه تو بخش ماست، حالا که من دارم میرم شما به خودتون اینطوری میرسید! البته پیر مردی هست ۹۰ ساله التزهایمر داره و به همه پرستارها پیشنهاد ازدواج داده. زنش که میره از پیشش میگه مادرم رفت، حسودی میکنه من اینهمه دوست دختر دارم.
راستی دکتر واقعا مادرها حسودی میکنند به دوست دختر پسرهاشون؟
گفتم خانم مولر؛ مرسی از جوابتون. پس یک تمرین برای خوشبختی رو دریافت کردید؟
گفت ببخشید دکتر؛ زیاد حرف زدم امروز.
گفتم. چه چیزی نیاز دارید الان جز سوال اخرتون حسودی مادرها به دوست دختر پسرهاشون.
خانم مولر خندید و گفت هنوز چند سال وقت دارم تا نیکل بزرگ شه.
دکتر فکر میکنید این حالت خوشبختی بمونه؟
من سوال کردم؛ میخواین بمونه.
خانم مولر؛ بله دکتر حتما میخوام
گفتم چیکار باید بکنید برای یک مریض که تازه از اطاق عمل به بخش شما میاد؟
خانم مولر؛ مراقبت، مراقبت، مراقبت تا سالم شه!
کفتم؛ حالا رابطه شما از اطاق عمل اومد بیرون. بقیه وظیفه شما چهار نفره.
خانم مولر تو مبل موندن نگاهی به من کردن, ابروها رو تا افق دادن بالا و به رسم سویس گفتن wow ...
و خیز زدن برای بلند شدن و گویا زندگی بیرون دفترم منتظرشون بود!
ادامه دارد 💫
گفتم پاتریک بوی قهوه تا بالا میومد. گرچه من باید ساعت ۱۰ برم سر کار ولی ۷ بیدار شدم با شما قهوه بخورم. پاتریک عینک رو داد بالا با دماغش و ماچم کرد.
بچه ها اومدن و با تعجب و شکلات ما رو نگاه میکردن.
نیکل گفت مامان از تخت افتادی؟ زود اومدی پایین پنجشنبه؟
انیتا گفت فیلم دیشب چطور بود؟ پاتریک کمی از فیلم براشون تعریف کرد من در واقع علاقه ای نداشتم ولی دیدم که انیتا صبح حرف میزنه...
نیکل شکلات کنارش بود و گفت وسط تعریف فیلم باباش، چهارشنبه بعد لطفا سمارتیز بگیرین برام... من و پاتریک به هم نگاه کردیم. خندیدیم.
به همین سادگی میشه یک میز صبحانه شاد داشت. به همین سادگی میشه یک شب خوب داشت...به همین سادگی میشه دوباره ادم شوهرش رو دوست داشته باشه و به همین سادگی صبح با میل و بوی کافه از خواب بیدار شه...
من پرسیدم خانم مولر یادتونه به من پای تلفن روز اول چی گفتید؟
خانم مولر برگشتند تو مبل چرمی عقب سرشون به طرف بالا و چشماشون به طرف گوش چپ ( 🔛 اونهایی که با nlp کار میکنن. در حال یاداوری جمله) با دستهاشون به حالت به هم چسبانده جلوی صورت و بینیشون رو لمس میکردن و به دنبال جمله میگشتند فکر کردن و گفتند..
بله بله دقیقا. اصلا برای این اومدم پیشتون. گفتم
"من یک تمرینی برای خوشبختی میخوام"
گفتم دقیقا: و یادتون چه اتفاقی افتاد. گفتند بله. خندیدن و لوبیا رو از جیبشون در اوردن. و گفتند دکتر این چند تا همیشه پیشم هست و تو تموم لباسها چند تا دارم. اتفاقا انیتا هفته قبل لباسها رو از نو ماشین در اورد چهار تا لوبیا رو از جیب شلوار در اورد گذاشت رو میز اشپزخونه و یک post itگذاشت کنارش. مامان اینها تو جیب شلوار بیمارستان بود و امیدوارم خاطره خوبش شسته نشده باشه... خودم کلی خندیدم.
اتفاقا امروز پنجشنبه صبح رفتم سر کار. همکارم همه موهام رو متوجه شدن و بهم گفتن بهت میاد، خوب شدی، جون ترشدی، دوست پسر؟
یک مریض گفتش که دو ماهه تو بخش ماست، حالا که من دارم میرم شما به خودتون اینطوری میرسید! البته پیر مردی هست ۹۰ ساله التزهایمر داره و به همه پرستارها پیشنهاد ازدواج داده. زنش که میره از پیشش میگه مادرم رفت، حسودی میکنه من اینهمه دوست دختر دارم.
راستی دکتر واقعا مادرها حسودی میکنند به دوست دختر پسرهاشون؟
گفتم خانم مولر؛ مرسی از جوابتون. پس یک تمرین برای خوشبختی رو دریافت کردید؟
گفت ببخشید دکتر؛ زیاد حرف زدم امروز.
گفتم. چه چیزی نیاز دارید الان جز سوال اخرتون حسودی مادرها به دوست دختر پسرهاشون.
خانم مولر خندید و گفت هنوز چند سال وقت دارم تا نیکل بزرگ شه.
دکتر فکر میکنید این حالت خوشبختی بمونه؟
من سوال کردم؛ میخواین بمونه.
خانم مولر؛ بله دکتر حتما میخوام
گفتم چیکار باید بکنید برای یک مریض که تازه از اطاق عمل به بخش شما میاد؟
خانم مولر؛ مراقبت، مراقبت، مراقبت تا سالم شه!
کفتم؛ حالا رابطه شما از اطاق عمل اومد بیرون. بقیه وظیفه شما چهار نفره.
خانم مولر تو مبل موندن نگاهی به من کردن, ابروها رو تا افق دادن بالا و به رسم سویس گفتن wow ...
و خیز زدن برای بلند شدن و گویا زندگی بیرون دفترم منتظرشون بود!
ادامه دارد 💫
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
✨💫✨💫
با درود شبهنگام به همه عزیزان که تغییر رو بدون ترس به پیشواز میرن.
امروز دو تا پیام تو پی وی از یک خانم و یک اقا داشتم که هر دو روش خانم مولر رو پیش گرفتند و برام فید بک عالی و خلاقیت خودشون رو در کارشون فرستادن. من ازشون خواستم که اجازه بدن برای گروه شر کنم. به محض اینکه اجازه دادن براتون میفرستم. حتما برای شما هم جالب خواهد بود.
شبتون ارام عزیزان ✨💫
با درود شبهنگام به همه عزیزان که تغییر رو بدون ترس به پیشواز میرن.
امروز دو تا پیام تو پی وی از یک خانم و یک اقا داشتم که هر دو روش خانم مولر رو پیش گرفتند و برام فید بک عالی و خلاقیت خودشون رو در کارشون فرستادن. من ازشون خواستم که اجازه بدن برای گروه شر کنم. به محض اینکه اجازه دادن براتون میفرستم. حتما برای شما هم جالب خواهد بود.
شبتون ارام عزیزان ✨💫
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
حتما در این تکنیک چندین مورد نهفته شده.
اولین reframing هست. یعنی شما در یک زمان عینک منفی گرایی رو بر میدارین و عینکی میزنید که حداقل یک شیشه اون مثبت ها رو میبینه.
دوم اینکه شبها مرور میکنید. با مرور کردن خاطرات خوب و اعمال مثبت در طی روز هورمونهای زیادی ترشح میشن. سوم اینکه در موردش میتونید با کسی حرف بزنید و یا یادداشت کنید حتی اگر یک جمله شد (تثبیت در خاطره) در هر دو صورت یکبار دیگر چه با زبان و گوش و چه با دست و احساس از شما خارج میشه و تثبیت میشه در یک جای جدید که اثر خاصی داره بهش در NLP میگیم لنگر anchor. اگه یادتون باشه من تو داستان مدام این رو برای خانم مولر tap کردم رو دستشون حالت های خوشحالی رو و این یک لنگر احساسی میشه و بدن ازش میتونه استفاده کنه. از سمت راست به چپ هم در nlp و هیپنوز اریکسون یک مزیت داره که ما میتونیم وقایع رو بهشون شکل جدید بدیم و در خاطره تثبیت کنیم. و همه اینها با چند تا لوبیا ساده که پشتت کلی تجربه و عملکرد نهفته...
اولین reframing هست. یعنی شما در یک زمان عینک منفی گرایی رو بر میدارین و عینکی میزنید که حداقل یک شیشه اون مثبت ها رو میبینه.
دوم اینکه شبها مرور میکنید. با مرور کردن خاطرات خوب و اعمال مثبت در طی روز هورمونهای زیادی ترشح میشن. سوم اینکه در موردش میتونید با کسی حرف بزنید و یا یادداشت کنید حتی اگر یک جمله شد (تثبیت در خاطره) در هر دو صورت یکبار دیگر چه با زبان و گوش و چه با دست و احساس از شما خارج میشه و تثبیت میشه در یک جای جدید که اثر خاصی داره بهش در NLP میگیم لنگر anchor. اگه یادتون باشه من تو داستان مدام این رو برای خانم مولر tap کردم رو دستشون حالت های خوشحالی رو و این یک لنگر احساسی میشه و بدن ازش میتونه استفاده کنه. از سمت راست به چپ هم در nlp و هیپنوز اریکسون یک مزیت داره که ما میتونیم وقایع رو بهشون شکل جدید بدیم و در خاطره تثبیت کنیم. و همه اینها با چند تا لوبیا ساده که پشتت کلی تجربه و عملکرد نهفته...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
خانم م.ن.
میدونید جناب دکتر ستودگان میخواستم از شما تشکر کنم بخاطر راه حلی که تو گروه خوبتون پیشنهاد دادید. اول فکر کردم تو گروه بنویسم ولی چون چند نفری منو میشناسن گفتم به شما تو پی وی بگم. صرفا به خاطر پیشنهاد شما و موفقیت ۴ هفته اخیر من.
من روزها که از سر کار میومدم تا به شوهرم میگفتم اقای رضایی ...میگفت معصومه تو رو خدا ولش کن من دیگه نمیتونم گوش بدم به این مردیکه که کارش رو بلد نیست و مدام شما دو تا رو اذیت میکنه. از این بانک لعنتی بیا بیرون.
چند ماه بود خونه حرفی نمیزدم ولی گاهی تنها تو دستشویی گریه میکردم. نمیدونستم با کی حرف بزنم. چند بار خواستم به شما بگم. ولی روم نشد.
از موقعی که داستان خانم مولر رو خوندم گفتم منم امتحان میکنم. به شوهرم چیزی نگفتم.
با خودم قرار گذاشتم هر کار خوبی افای رضایی انجام داد یک لوبیا از جیب چپم بزارم تو راست. با خودم دو تا لوبیا بردم و مطمین بودم که قابل استفاده نخواهد بود. ولی اون روز که فقط دو تا لوبیا داشتم اقای رضایی گویا با سر خورده بود به در اتوبوس و اینقدر مهربون شده بود. که من پنج تا کاغذ کوچولو گرد کردم و گذاشتم تو جیبم.
شب که اومدم خونه گفتم حبیب بیا نگاه کن چه اتفاق خاصی. گفتم ولی ساکت باش که من حرف بزنم. رضایی امروز (شوهرم چشمم رو دو بار چرخوند) گفتم صبر کن. مهربون شده بود. باورت نمیشه. منیژه هم بهش گفتم و دقت کرد گفت اره راست میگی.
حبیب گفت مثلا چی؟
اول صبحی گفت خانم مرسی از کار دیروزتون مشتری خیلی اظهار رضایت کرد و کلا این هفته چند بار از مشتریها شنیدم که شما خیلی عالی باهاشون برخورد کردید، حتی وظیفه شما هم نبوده.
اقای رضایی و همچین چیزی برای من جای تعجب بود. اتفاقا منیژه گفت چرا دفعه قبلم بهت یک همچین چیزی گفت ولی من و تو اینقدر درب شیشه ای کلفتی جلومون گذاشتیم که رضایی هر چی خوبم بگه ما نمیشنویم.
به هر حال منو منیژه یک ظرف گذاشتیم رو میز و مدام از چیزهای مثبت یک لوبیا میندازیم توش. و رضایی اومد تو اطاقمون و پرسید امشب لوبیا دارین و من براش داستان رو تعریف کردم. بهتون سلام رسوند و یک سوالی هم داشت که گفتم براتون بنویسه خودش.
جالب اینجاست دکتر الان میام خونه شوهرم میگه معصومه از دفتر چی خبر.
دیروز گفتم حبیب من خیلی راضی هستم. تازه پاداش هم عید به ما میدن و جناب دکتر من یک مبلغی از پاداشم رو برا شما واریز میکنم، چون واقعا دست شما درد نکنه و من مطمینم مشاورها نمیتونستند به من به این سرعت کمک کنند. و شوهرم بهم گفت از شما تشکر کنم و ایشونم صفحه شما رو نگاه کرد و تعجب کرد که بهش خوش امد گفتید شخصا چون امروزه تو گروهها اکثرا ربات میاد.
جناب ستودگان از اینکه وقت و دانشتون رو در اختیار من و ما میزارین میخوام از شما تشکر کنم. قدر دانم. اگر ایران کار بانکی داشتید من در خدمتم.
م.ن.
🔷اسم ها رو تغییر دادیم
میدونید جناب دکتر ستودگان میخواستم از شما تشکر کنم بخاطر راه حلی که تو گروه خوبتون پیشنهاد دادید. اول فکر کردم تو گروه بنویسم ولی چون چند نفری منو میشناسن گفتم به شما تو پی وی بگم. صرفا به خاطر پیشنهاد شما و موفقیت ۴ هفته اخیر من.
من روزها که از سر کار میومدم تا به شوهرم میگفتم اقای رضایی ...میگفت معصومه تو رو خدا ولش کن من دیگه نمیتونم گوش بدم به این مردیکه که کارش رو بلد نیست و مدام شما دو تا رو اذیت میکنه. از این بانک لعنتی بیا بیرون.
چند ماه بود خونه حرفی نمیزدم ولی گاهی تنها تو دستشویی گریه میکردم. نمیدونستم با کی حرف بزنم. چند بار خواستم به شما بگم. ولی روم نشد.
از موقعی که داستان خانم مولر رو خوندم گفتم منم امتحان میکنم. به شوهرم چیزی نگفتم.
با خودم قرار گذاشتم هر کار خوبی افای رضایی انجام داد یک لوبیا از جیب چپم بزارم تو راست. با خودم دو تا لوبیا بردم و مطمین بودم که قابل استفاده نخواهد بود. ولی اون روز که فقط دو تا لوبیا داشتم اقای رضایی گویا با سر خورده بود به در اتوبوس و اینقدر مهربون شده بود. که من پنج تا کاغذ کوچولو گرد کردم و گذاشتم تو جیبم.
شب که اومدم خونه گفتم حبیب بیا نگاه کن چه اتفاق خاصی. گفتم ولی ساکت باش که من حرف بزنم. رضایی امروز (شوهرم چشمم رو دو بار چرخوند) گفتم صبر کن. مهربون شده بود. باورت نمیشه. منیژه هم بهش گفتم و دقت کرد گفت اره راست میگی.
حبیب گفت مثلا چی؟
اول صبحی گفت خانم مرسی از کار دیروزتون مشتری خیلی اظهار رضایت کرد و کلا این هفته چند بار از مشتریها شنیدم که شما خیلی عالی باهاشون برخورد کردید، حتی وظیفه شما هم نبوده.
اقای رضایی و همچین چیزی برای من جای تعجب بود. اتفاقا منیژه گفت چرا دفعه قبلم بهت یک همچین چیزی گفت ولی من و تو اینقدر درب شیشه ای کلفتی جلومون گذاشتیم که رضایی هر چی خوبم بگه ما نمیشنویم.
به هر حال منو منیژه یک ظرف گذاشتیم رو میز و مدام از چیزهای مثبت یک لوبیا میندازیم توش. و رضایی اومد تو اطاقمون و پرسید امشب لوبیا دارین و من براش داستان رو تعریف کردم. بهتون سلام رسوند و یک سوالی هم داشت که گفتم براتون بنویسه خودش.
جالب اینجاست دکتر الان میام خونه شوهرم میگه معصومه از دفتر چی خبر.
دیروز گفتم حبیب من خیلی راضی هستم. تازه پاداش هم عید به ما میدن و جناب دکتر من یک مبلغی از پاداشم رو برا شما واریز میکنم، چون واقعا دست شما درد نکنه و من مطمینم مشاورها نمیتونستند به من به این سرعت کمک کنند. و شوهرم بهم گفت از شما تشکر کنم و ایشونم صفحه شما رو نگاه کرد و تعجب کرد که بهش خوش امد گفتید شخصا چون امروزه تو گروهها اکثرا ربات میاد.
جناب ستودگان از اینکه وقت و دانشتون رو در اختیار من و ما میزارین میخوام از شما تشکر کنم. قدر دانم. اگر ایران کار بانکی داشتید من در خدمتم.
م.ن.
🔷اسم ها رو تغییر دادیم
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#خانم_مولر قسمت هشتم ۱
خانم مولر زنگ زده بودن و روی تلفن من یک پیام با این محتوی گذاشنه بودن. "روز بخیر مولر هستم و میخواستم در مورد یک موضوعی با شما صحبت کنم قبل از اینکه من پشیمون بشم و شما برین. چون فکر کنم دیگه به کسی نتونم به این زودی اطمینان کنم."
صدای خانم مولر پر از علامت تعجب و سوال و پر از لرزش بود. البته من حدس میزدم (هایپو تیزیز همیشه مجاز هست در شغل ما) در چه موردی میتونه باشه.
سه شنبه بود و فوری زنگ زدم و روی تلفنشون برای پنجشنبه ساعت ۵ طبق معمول قرار گذاشتم.
خانم مولر پنج شنبه اومدن و من هنوز با مراجع قبلی تموم نشده بودم. فقط شنیدم که ورود کردن و صدای پاشنه کفششون خفیف که بدون ارامش قدم میزد به گوش میرسید ساعت رو نگاه کردم و دیدم هنوز ۱۶.۴۵ دقیقه هستش. و صدای ایشون که با تلفن حرف میزدن تو اطاق انتظار سبب شد که از مراجع قبلی حداحافطی کنم و اماده شم برای خبر خانم مولر.
در رو باز کردم و با ایشون دست دادم. گفتم وارد شین لطفا. خانم مولر نخندید. و جدی بود قیافشون. نشستن رو مبل و به زمین نگاه میکردن. من چند ثانیه ساکت شدم.
گفتم تلفن قبلی شما رو ناراحت کرد.
خانم مولر؛ تلفن؟ بله-...خیر. نه اصلا.
ولی دکتر هنوز مطمین نیستم. چون این موضوع تا امروز فقط برای خودم بود. و به کسی نگفتم.
گفتم درکتون میکنم. که خیلی مهم باید باشه. و مطمین باشین مثل همیشه top secret خواهد موند.
خانم مولر؛ دکتر میدونم و در واقع اینکه میگم بیشتر به عدم اطمینان من به بقیه هستش و ربطی به شما نداره. چون نمیخوام قضاوت بشم و فقط یک عشق کودکانه بود. من اصلا از عواقبش با خبر نبودم.
گفتم میتونم تصور کنم. و در سنینی همه ما کارهایی میکنیم که بعدا با مهارت های جدیدی که کسب میکنیم، خودمون رو زیر سوال میبریم، چرا این کار رو کردم.
خانم مولر نگذاشتن که من جمله را به انتها برسونم. و گفتن دقیقا و دیگران این رو نمیتونن درک کنند. البته نه در این کیس، بلکه من بارها شنیدم.
در واقع باید ناراحت میبودم، چون پسر خاله من دیروز بعد از دوران سخت کنسر کبد در گذشت. من ولی نرفتم هیچوقت ببینمش. یعنی اخرین باری که باهاش روبرو شدم، متاسفانه ۱۲ سالم بود. و تقریبا ۳۵ سال پیش بود. من برادر نداشتم و این پسر خاله من که از من ۶ سال بزرگتر بود رو خیلی دوست داشتم.
ما معمولا تابستونها میرفتیم شهرک مالترز (نزدیک شهر لوتزرن) که هم خاله رو و خانواده خاله رو ببینیم و هم کار کنیم و کمی توجیبی بگیریم. خواهرم از میشایل پسر خاله من متنفر بود ولی هیچ وقت نفهمیدم چرا. شاید به همون دلیلی که من ازش متنفرم.
من ۱۲ سالم بود دکتر که رفتم تابستون پیش خاله من. خاله من یک زن زحمتکشی بود که از ۴ صبح تا شب کار مزرعه و خونه انجام میداد. بر عکس مادرم لاغر بود و ضعیف و شوهرش که هر شب بعد کار الکل مصرف میکرد با خاله من بد اخلاقی میکرد. من ازش خوشم نمیومد ولی بخاطر میشایل میرفتم. سومین روز اونجا بودم و دختر خاله هام هر دو تا جفتشون که دوقلو بودن و از من ۴ سال بزرگتر بودن تو یک اسب داری و نانوایی تو آپنسلر تو شرق سویس بودن، چون نانوایی متعلق به پدربزرگشون (پدر شوهر خاله) بود. منم همیشه دلم میخواست مثل اونها دور باشم از خانواده.
غروب که میشایل با موتور گازی اومد خونه و من میدونستم ساعت ۶ میاد خونه از پنجره اشپزخونه که به طرف طویله گاوها باز میشد منتظر رو پنجره میموندم. گر چه هزاران مگس دور من وول میخوردن ولی فقط همون یک هفته در سال بود که میتونستم میشایل رو ببینم. میشایل وقتی من ۱۲ سالم بود اون ۱۸ سالش شده بود. عاشق قوتبال و موتور بود و برا همون منم موتور دوست داشتم. تو اطاقش که پشت اشپزخونه بود رو دیوار فقط عکس موتور میدیدی. ولی رو یک موتور یک دختری بود با شلوار کوتاه جین و موهای بلند بلوند. که من همیشه ازش متنفر بودم و حسودیم میشد.
میشایل شاید انوقت ۱.۷۰ بود و ماهیچه بارو داشت چون تو مزرعه کار میکرد و تابستونها همیشه لخت تو مزرعه کمک میکرد و من دوست داشتم با همون افکار بچه گانه نگاش کنم. گاهی دکتر میدونم الان بهم میخندین، یواشکی تو دلم ماچش میکردم. شاید این احساس رو بشناسید...
من فقط یک لبخند زدم که با ایشون بگم ادامه بدین تنها نیستید! (پیش خودم فکر کردم، این افکار بچگانه رو همه بزرگها هم گاهی دارن ولی یادشون رفته ازش لذت ببرن ...)
خانم مولر دوباره شروع کردن؛ وقتی سر میز شام میشستیم من بزور خودم رو پیش میشایل جا میکردم و دکتر حتی از عطرش خوشم میومد. شاید با بوی علف و طویله قاطی میشد ولی جذابیت خاصی برام داشت. الان وقتی فکر میکنم، میگم کاش برام جذاب نبود. کاش اصلا نمیرفتم اون تابستون. کاش میشایل هیچوقت منو صدا نمیکرد برای کمک.
منتظر بودم رو پنجره اشپزخونه که دیدم میشایل اومد. خنده رو لبهام باز شد. نصف بدنم بیرون از پنجره بود و پاهام از پشت بهم گره خورده و میخواستم...
ادامه دارد...
خانم مولر زنگ زده بودن و روی تلفن من یک پیام با این محتوی گذاشنه بودن. "روز بخیر مولر هستم و میخواستم در مورد یک موضوعی با شما صحبت کنم قبل از اینکه من پشیمون بشم و شما برین. چون فکر کنم دیگه به کسی نتونم به این زودی اطمینان کنم."
صدای خانم مولر پر از علامت تعجب و سوال و پر از لرزش بود. البته من حدس میزدم (هایپو تیزیز همیشه مجاز هست در شغل ما) در چه موردی میتونه باشه.
سه شنبه بود و فوری زنگ زدم و روی تلفنشون برای پنجشنبه ساعت ۵ طبق معمول قرار گذاشتم.
خانم مولر پنج شنبه اومدن و من هنوز با مراجع قبلی تموم نشده بودم. فقط شنیدم که ورود کردن و صدای پاشنه کفششون خفیف که بدون ارامش قدم میزد به گوش میرسید ساعت رو نگاه کردم و دیدم هنوز ۱۶.۴۵ دقیقه هستش. و صدای ایشون که با تلفن حرف میزدن تو اطاق انتظار سبب شد که از مراجع قبلی حداحافطی کنم و اماده شم برای خبر خانم مولر.
در رو باز کردم و با ایشون دست دادم. گفتم وارد شین لطفا. خانم مولر نخندید. و جدی بود قیافشون. نشستن رو مبل و به زمین نگاه میکردن. من چند ثانیه ساکت شدم.
گفتم تلفن قبلی شما رو ناراحت کرد.
خانم مولر؛ تلفن؟ بله-...خیر. نه اصلا.
ولی دکتر هنوز مطمین نیستم. چون این موضوع تا امروز فقط برای خودم بود. و به کسی نگفتم.
گفتم درکتون میکنم. که خیلی مهم باید باشه. و مطمین باشین مثل همیشه top secret خواهد موند.
خانم مولر؛ دکتر میدونم و در واقع اینکه میگم بیشتر به عدم اطمینان من به بقیه هستش و ربطی به شما نداره. چون نمیخوام قضاوت بشم و فقط یک عشق کودکانه بود. من اصلا از عواقبش با خبر نبودم.
گفتم میتونم تصور کنم. و در سنینی همه ما کارهایی میکنیم که بعدا با مهارت های جدیدی که کسب میکنیم، خودمون رو زیر سوال میبریم، چرا این کار رو کردم.
خانم مولر نگذاشتن که من جمله را به انتها برسونم. و گفتن دقیقا و دیگران این رو نمیتونن درک کنند. البته نه در این کیس، بلکه من بارها شنیدم.
در واقع باید ناراحت میبودم، چون پسر خاله من دیروز بعد از دوران سخت کنسر کبد در گذشت. من ولی نرفتم هیچوقت ببینمش. یعنی اخرین باری که باهاش روبرو شدم، متاسفانه ۱۲ سالم بود. و تقریبا ۳۵ سال پیش بود. من برادر نداشتم و این پسر خاله من که از من ۶ سال بزرگتر بود رو خیلی دوست داشتم.
ما معمولا تابستونها میرفتیم شهرک مالترز (نزدیک شهر لوتزرن) که هم خاله رو و خانواده خاله رو ببینیم و هم کار کنیم و کمی توجیبی بگیریم. خواهرم از میشایل پسر خاله من متنفر بود ولی هیچ وقت نفهمیدم چرا. شاید به همون دلیلی که من ازش متنفرم.
من ۱۲ سالم بود دکتر که رفتم تابستون پیش خاله من. خاله من یک زن زحمتکشی بود که از ۴ صبح تا شب کار مزرعه و خونه انجام میداد. بر عکس مادرم لاغر بود و ضعیف و شوهرش که هر شب بعد کار الکل مصرف میکرد با خاله من بد اخلاقی میکرد. من ازش خوشم نمیومد ولی بخاطر میشایل میرفتم. سومین روز اونجا بودم و دختر خاله هام هر دو تا جفتشون که دوقلو بودن و از من ۴ سال بزرگتر بودن تو یک اسب داری و نانوایی تو آپنسلر تو شرق سویس بودن، چون نانوایی متعلق به پدربزرگشون (پدر شوهر خاله) بود. منم همیشه دلم میخواست مثل اونها دور باشم از خانواده.
غروب که میشایل با موتور گازی اومد خونه و من میدونستم ساعت ۶ میاد خونه از پنجره اشپزخونه که به طرف طویله گاوها باز میشد منتظر رو پنجره میموندم. گر چه هزاران مگس دور من وول میخوردن ولی فقط همون یک هفته در سال بود که میتونستم میشایل رو ببینم. میشایل وقتی من ۱۲ سالم بود اون ۱۸ سالش شده بود. عاشق قوتبال و موتور بود و برا همون منم موتور دوست داشتم. تو اطاقش که پشت اشپزخونه بود رو دیوار فقط عکس موتور میدیدی. ولی رو یک موتور یک دختری بود با شلوار کوتاه جین و موهای بلند بلوند. که من همیشه ازش متنفر بودم و حسودیم میشد.
میشایل شاید انوقت ۱.۷۰ بود و ماهیچه بارو داشت چون تو مزرعه کار میکرد و تابستونها همیشه لخت تو مزرعه کمک میکرد و من دوست داشتم با همون افکار بچه گانه نگاش کنم. گاهی دکتر میدونم الان بهم میخندین، یواشکی تو دلم ماچش میکردم. شاید این احساس رو بشناسید...
من فقط یک لبخند زدم که با ایشون بگم ادامه بدین تنها نیستید! (پیش خودم فکر کردم، این افکار بچگانه رو همه بزرگها هم گاهی دارن ولی یادشون رفته ازش لذت ببرن ...)
خانم مولر دوباره شروع کردن؛ وقتی سر میز شام میشستیم من بزور خودم رو پیش میشایل جا میکردم و دکتر حتی از عطرش خوشم میومد. شاید با بوی علف و طویله قاطی میشد ولی جذابیت خاصی برام داشت. الان وقتی فکر میکنم، میگم کاش برام جذاب نبود. کاش اصلا نمیرفتم اون تابستون. کاش میشایل هیچوقت منو صدا نمیکرد برای کمک.
منتظر بودم رو پنجره اشپزخونه که دیدم میشایل اومد. خنده رو لبهام باز شد. نصف بدنم بیرون از پنجره بود و پاهام از پشت بهم گره خورده و میخواستم...
ادامه دارد...