Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015 – Telegram
Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015
612 subscribers
1.91K photos
19 videos
43 files
556 links
Dr. Morris Setudega
استاد دانشگاه، رواندرمانگر سیستمی,
عضو انجمن روانشناسان APA
عضو مشاوران و سوپر ویژن سویس BSO
عضو انجمن systemis سویس

نوشته های خودم از صفحه اصلی +Think# و مطالب آموزشی ترجمه شده از جزوات تدریس در
دانشگاه
#dr_morris_setudegan
Download Telegram
📍 چگونه با اندوه خود برخورد کنیم

دکتر موریس ستودگان


آیا تا به حال احساس کرده اید که غمگین هستید و به گریه ای از ته دل احتیاج دارید ، اما نمی توانید اشک بریزید؟ مطمئنم همه ما تجربه کرده ایم.

غم و اندوه یک واکنش طبیعی سازگار با ضرر است. خساراتی مانند مرگ ، جدایی ، بزرگ شدن و ترک فرزندان از خانه مخصوصا دختران در فرهنگ ایران ، جابجایی خانه ، شهر یا کشوری که ما به آن وطن یا خانه می گوییم ، یک شی باارزش ما که شکسته یا گم و دزدیده میشود ، و انواع دیگر خسارات ، حتی خساراتی که ناشی از انتخاب اشتباه ماست که از کمبود تجربه ما حاصل می شود تا هر چیز دیگر ، خسارات در ارتباط و وابستگی عاطفی با مردم ، مکان ها و چیزها. عشق , دلبستگی و وابستگی همه دست به دست هم می دهند و ما اندوهگین میشویم و این فقط و همیشه ناخوشایند نیست بلکه گاهی کمک میکند تا مرزهای خود را بشناسیم و تجربه های جدید را رقم بزنیم.

اما غم و اندوه ، مانند سایر احساسات ، جلوه بدی پیدا می کند. افسانه ها و گونه ای از کتاب ها و فیلم ها در جامعه پسا مدرن ما را به این باور می رسانند که احساسات مربوط به افراد ضعیف میباشند و بهتر است با مسایل منطقی برخورد کنیم. چقدر تا امروز این را شنیده ایم؟ "مگه مرد گریه میکنه؟ مگه پسر صورتی میپوشه؟ مگه دختر تاتو میکنه, مگه زن با ... ؟ همه این باید ها و نباید ها ما را به صلیبی میخکوب کرده و ما انرا با اندوه مدام بدنبال خود میکشیم و خونی که از ما میچکد را نادیده میگیریم.

و نمیدانیم که هیجان های مربوط به احساسات باعث می شوند که وقتی احساس غم می کنیم خودمان را قضاوت کنیم. با باید ها و نباید ها به ما اموخته می شود و یا بهتر بگویم در گهواره ما لالایی خوانده میشود که در احساسات خود "غرق" نشوید و "ضعیف نباشید" و مرد باشید و زن باشید و .... بنابراین بیشتر ما سعی می کنیم با جلوگیری از ناراحتی های عاطفی ، غم و اندوه را از بین ببریم یا آن را با انواع مانورهای هوشمندانه مغز ، ذهن و بدن سرکوب کنیم. این موارد دفاعی بر روی مثلث تغییر ما هستند.

در حقیقت ، غم و اندوه یک احساس اصلی فرامرزی ما انسانهاست که همه ما در هر بخشی از زمین و فرهنگ برای تجربه آن زندگی می کنیم. ما نمی توانیم مغز را از ایجاد غم و اندوه در بدن ، جایی که احساسات زندگی می کنند ، متوقف کنیم ، حتی اگر با سرکوب آن بتوانیم ذهن خود را از تجربه غم و اندوه متوقف کنیم. وقتی ما با دفن غم و اندوه با غم و اندوه کنار بیاییم ، ممکن است علائمی مانند اضطراب ، افسردگی ، بی حسی یا احساس خسته کننده قطع ارتباط با خود واقعی ما شکل بگیرد.

احساس ناراحتی و اندوه هیچ نشان ضعفی در خود ندارد. این به اندازه همه هیجانهای دیگر می تواند بخشی از انسان باشد. با این حال ، درسی که در مورد غم و اندوه از خانواده ها ، جوامع و فرهنگ های خود آموخته ایم ، بر روابط ما با این احساس لطیف تأثیر می گذارد. به عنوان مثال ، اگر در خانواده هایی بزرگ شویم که احساس ناراحتی در آنها معمول و یک مقوله ایمنی نباشد ممکن است ما را به دلیل نیازمند به توجه بودن مورد انتقاد قرار دهند ، و از کودکی ممکن است در مورد اندوه خود قضاوت کنیم و آن را سرکوب کنیم چون راه دیگری به ما نمی اموزند. اگر بدون حمایت عاطفی کافی از "فرد دیگری" مانند مادر و یا پدر برای برخورد مناسب با غم و اندوه خود مواجه نشویم ، ممکن است این عدم.حمایت کافی ما را تحت فشار قرار داده و بیم انکه دوباره تحت فشار از بیرون و عدم حمایت قرار بگیریم ، غم و اندوه را سرکوب می کنیم. گرچه ممکن است که خود ما با غم و اندوه کاملاً راحت باشیم. شاید والدین ما غم و اندوه ما را بپذیرند ، به ما آرامش دهند و دردی را که احساس می کنیم درک کنند. یا شاید والدین یا دوستان ما از نحوه صحبت کردن ما و نشان دادن احساس اندوه و ناراحتی ما بتوانند به ما اطمینان دهند که احساس غم و اندوه احساس امنی میباشد و جایی برای بیان و تجربه ان در روابط وجود دارد.

بسیار مهم است که بدانید غم و اندوه ، مانند همه احساسات اصلی دیگر مانند عصبانیت ، ترس ، انزجار ، شادی ، هیجان و هیجان جنسی ، می تواند با احساسات مهاری مانند اضطراب ، گناه یا شرم سرکوب شود. تا زمانی که ابزاری را برای درک احساسات خود نیاموخته باشیم ، فقط اضطراب مرگ را احساس خواهیم کرد. عده ای از مراجعین من نیز اظهار ناراحتی از غم و اندوه ناشناخته اما عمیق خود می کنند ، از احساسی که از آن ترسیده اند و حتی هنگام گریه "زشت" به نظرشان می رسد. چقدر تأسف بار است! در حقیقت ، هنگامی که یاد می گیریم غم و اندوه را جاری کنیم ، اضطراب ، شرم ، گناه و مکانیسم های دفاعی (مانند اعتیاد ، کمال گرایی ، قضاوت ، وسواس و بسیاری دیگر) کاهش می یابد زیرا دیگر نیازی نیست که با مهار و مکانیزم های دفاعی غم و اندوه را از خود دور کنیم. .


1

@thinkpluswithus setudegan
👈 و اکنون چرا ما گریه می کنیم

گریه یکی از راه های آزادسازی غم و اندوه است. و بیان احساسات اصلی به هر گونه ای ، مانند غم و اندوه ، برای سلامت عاطفی و سلامت طولانی مدت روان ما حیاتی است. برای آن دسته از ما که برای بیرون آمدن اشک خود تلاش می کنیم یا می خواهیم غم و اندوه را پردازش کنیم اما آن را دشوار می پنداریم ، ممکن است "نسخه" ملایم زیر به ما کمک کند.
اگر در هر مقطعی چیزی به نظر ما درست نیست ، فقط به احساس خود اجازه دهیم و به ان فرصت تجربه بدهیم. این به این معنی است که ما برای داشتن زندگی سالم در درونمان به یک فرد دلسوز و همدل نیاز داریم که خود واقعی ماست. هیچ چیز طبیعی تر از این حامی برای ما نمی تواند باشد. پس به احساس خود زمان و جا و امکان بروز بدهیم.

👈 تمرین آرام برای رفع غم و اندوه

1. روی تخت یا صندلی خود بسیار دنج و راحت بنشینید.

2. یک بالش ، پتو یا کیسه ابگرم اگر هوا خنک است یا یک چیز نرم مثل خرس تدی به همراه داشته باشید تا برای راحتی در اغوش بگیرید.

3. پنج یا شش نفس عمیق (تا حتی در شکم خود ان را حس کنید) بکشید: از طریق بینی یا دهان نفس بکشید ، تصور کنید هوا را به عمق قاعده شکم خود بفرستید ، سعی کنید سینه خود را به سمت بالا حرکت ندهید و در عوض هوا مانند شکم یک بودا شکم شما را به بیرون بکشد. یک لحظه هوا را نگه دارید تا فشار هوای درون سینه و معده خود را حس کنید.

4. سپس هوا را به آرامی از طریق لب های جمع شده آزاد کنید ، مانند این که سوپ داغ می دمید. هنگام بازدم بدن خود را تنظیم کرده و جریان هوا را تنظیم کنید تا حداکثر احساس آرامش بدست اید. ( احساس کمی سرگیجه به دلیل تعویض نفس به بازدم طبیعی است.) همچنین طبیعی است که ضربان قلب در هنگام دم زیاد تسریع می شود. با پایان بازدم خوب خود ، سرعت ضربان قلب را کم خواهید کرد. تا زمانی که به نفس ششم وارد می شوید ، باید احساس آرامش بیشتری داشته باشید.

5. هنگام تنفس ، سعی کنید صندلی یا تخت را در تماس با بدن خود نیز احساس کنید. خود را با نیروی جاذبه احساس کنید تا احساس راحتی در صندلی یا روی تخت داشته باشید. این نوع تنفس یک تمرین مادام العمر است که می دانید چگونه نفس بکشید به گونه ای که احساس مناسب شما بیشتر شود. تنفس عمیق شکمی مهارتی است که به ما کمک می کند تا در موج کامل احساسات اصلی خود حرکت کنیم.

6. بعد ، فقدانی را که تجربه کرده اید به ذهن خود وارد کنید.

7. توجه کنید که چه تغییراتی در بدن شما ایجاد می شود. در حالی که نفس راحت می کشید ، بدن خود را از سر تا پا اسکن کنید و ببینید آیا می توانید احساسات غم و اندوه را در بدن خود پیدا کنید. ممکن است متوجه سنگینی در قفسه سینه ، توده ای در گلو یا احساس پشت چشم خود شوید. یا ممکن است احساس دیگری را همراه با غم و اندوه مشاهده کنید. هیچ راهی درست وجود ندارد هر آنچه احساس می کنید برای شما طبیعی و درست است.

8. با احساسات اندوه خود همراه باشید و به آرامی نفس بکشید. ممکن است موج غم و اندوه را در حال حرکت یا ساختارش را احساس کنید. فقط با تنفس شکمی عمیق از طریق بینی نفس بکشید ، احساساتی را که در شما حرکت می کند متوجه شوید. اگر احساس بیش از حد احساس می شود ، سعی کنید هرگونه افکار یا تصویری را در ذهن خود رها کنید و فقط با احساس کنجکاوی و دلسوزی نسبت به خود ، بر احساسات غم و اندوه بدن تمرکز کنید.

9. بر موج اندوه باید سوار شوید ، با آن همراه باشید ، به خود اجازه و زمان دهید تا تمام شود و و اگر لازم شد حتی گریه کنید. نفس خود را حفظ کنید تا زمانی که احساس آرامش کنید.

10. سرانجام ، وقتی اشک شما تمام شد و دوباره به حالت اول خود و سبکی برگشتید و احساس کردید آماده حرکت دوباره هستید و میتوانید به زندگی روزمره خود ادامه دهید, برخیزید! یک لیوان اب ولرم بنوشید و به یاد داشته باشید که با خود رفتار مهربانانه و ملایمی داشته باشید ، مانند این که برای شخصی که دوستش دارید و از او مراقبت می کنید.


2

@thinkpluswithus setudegan
👈 کلمات پایانی

گاهی اوقات غم و اندوه به تنهایی قابل پردازش نیستند زیرا احساسات دیگری نیز وجود دارد که ابتدا نیاز به مراقبت بیشتری از انها میباشد. به عنوان مثال ، از دست دادن والدینی که سالهاست با آنها صحبت نکرده ایم زیرا آنها بسیار دشوار ، کنترل کننده یا آزار دهنده بوده اند ، ممکن است موجب گناه ، خشم ، شرم و موارد دیگر شود. اگر احساسات مختلط یا پیچیده ای نسبت به هدف از دست رفته خود داشته باشیم ، پردازش غم و اندوه دشوار است.

به خودمان اجازه می دهیم که وقتی غمگین هستیم ، گریه کنیم ، چه به تنهایی و چه با شخصی مانند دوست یا درمانگر. گریه برای سلامت عاطفی و جسمی ما مفید است. نادیده گرفتن احساسات منجر به استرس در ذهن و بدن می شود. اگر احساس غم و اندوه ما بیش از حد طاقت فرسا باشد که نتوانیم به تنهایی انها را تجربه و پردازش کنیم ، روان درمانگرانی که به خوبی آموزش دیده اند و از طریق پردازش احساسات به مراجعین کمک می کنند, میتوانند کمک بزرگی در این راه باشند. همراه شدن بر موج غم و اندوه مان هرچقدر که دردناک باشد ، دقیقاً همان احساسی است که ما زودتر یا دیرتر ان را به گونه ای احساس می کنیم و باید به ان بپردازیم.

از دکتر موریس ستودگان
منابع اموزشی




3

@thinkpluswithus setudegan
📍دوستی سوال پرسید

وقت بخیر دوستان

آیا زندگی ای که بر اجتناب از درد و جست و جوی شادی تمرکز می کند زندگی با ارزشی است؟ چرا بله و چرا نه ؟




دکتر موریس ستودگان:
پاسخ من: در دام دوئالیستی گیر نیفتیم.

از دید من باید کلا عینک دوئالیستی رو برداشت.
نباید فقط "به این یا ان" لذت و رنج, خوب و بد , خدا و شیطان, منفی و مثبت و بهشت و جهنم ....این سیستم ناسالم دوئالیستی هست که قاتل نسبیت بوده و مطلق بودن رو حاکم میکنه.

مابین همه این واژه ها هزاران واژه دیگه نسبیت اینها رو نشون میدن و اینطور نیست که انسان یا به دنبال اجتناب از درد هست یا جستجوی شادی. این "یا" دشمن همه خلاقیت های فکری هست چون ذهن ما رو در این دوئالیستی محبوس میکنه, کاری که ادیان همیشه سعی داشتند.
از دکتر موریس ستودگان

📍چگونه می توان احساس ارزشمند بودن (عزت نفس) بی قید و شرط را در خود پرورش داد


من تا زمانی که به یاد دارم اکثرا مراجعین من با احساس بی ارزشی دست و پنجه نرم میکردند.

مراجعی تعریف میکرد: "از بیرون نگاه کنید، زندگی من وقتی بزرگ می شدم کاملاً عالی به نظر می رسید. پدر و مادرم ازدواج شادی داشتند ، آنها مرا حمایت می كردند و درآمد كافی برای راحتی زندگی داشتیم. من همیشه ظاهرا خوشحال بودم، اما این حس عمیق را هم داشتم که مشکلی در من وجود دارد. دردناک ترین لحظات من در مهمانی ها بود. وقتی به مهمانی ها همراه پدر و مادرم می رفتم، دوستانم مرا مسخره می کردند، زیرا من از نظر حرکتی نقص هایی داشتم و مثلا نمی توانستم در دوره راهنمایی در زمان ورزش از حرکات معلم بدرستی تقلید کنم.

وقتی به مدرسه جدیدی رفتم احساس میکردم در مدرسه کسی طرف من نمی اید و من تنها بودم. و فکر میکردم هرگز مورد توجه کسی نیستم. احساس می کردم به گروهی تعلق ندارم. در حدود 15 سالگی بود تصمیم گرفتم که راه تغییری برای این احساس عدم تعلق و تنها بودن پیدا کنم. فکر میکردم اگر من فقط مثل بقیه سالم بودم، حتما تنها نمی ماندم و تعلق به گروهی میداشتم. حتی پسری در مدرسه مرا نگاه نمیکرد, این مرا رنج میداد.

تصمیم گرفتم به کلاسهای تنظیم حرکت بروم، در مدرسه سخت تلاش کردم که شاگرد ممتاز شوم و سعی کردم یک دوست حامی و فداکار برای دیگران باشم. اعتماد به نفس من وقتی نمرات خوبی میگرفتم با احساس با ارزش بودنم بالاتر رفت.

من همیشه امیدوار بودم که بتوانم فقط کسی را پیدا کنم که با من دوست باشد, بالاخره احساس باارزش بودن برای یک دوستی را خواهم داشت.

به هر حال وارد دانشگاه شدم و در دانشگاه، مهم ترین کارم به استراتژی اصلی من برای تلاش برای احساس ارزشمند بودن و عزت نفس بالا تبدیل شد. من کلاسها و تدریس خصوصی را با انجمن دانشجویان و یک تیم ورزشی اغاز کردم. به سختی به خودم وقت دادم تا نفس بکشم ، فکر و زندگی کنم. به اسانی بگویم که خودم نبودم.

بعد از دانشگاه ، توجه من به تلاش برای یافتن رابطه ای برای احساس خلا معطوف شد. اضطراب و فراز و نشیب هایی که در این تلاش تجربه کردم طاقت فرسا بود. یادم می آید که به بارها و کلوپ ها می رفتم ، و دقیقاً مانند دوران دبیرستانم بندرت کسی بودم که برای رقص مرا انتخاب کند. من با پوست نیمه قهوه ای و موهای کم و فر و یهودی بودنم و اینکه آیا تا به حال توسط یک دوست پسر بالقوه پذیرفته شده ام, جذابیت خود را زیر سوال می بردم. من امیدوار بودم که اگر فقط بتوانم کسی را پیدا کنم که مرا دوست داشته باشد ، حتما عزت نفس من بالا خواهد رفت.

هیچ کدام از تلاشهای من و جدن هیچ کدام کارساز نبود! نه کمال گرایی ، پرکردن ساعتها ، بدنبال روابط خوب ، شاید هم بعضی از آنها فقط برای یک مدت کوتاه بود.
بلافاصله پس از شروع یک رابطه جدید با یک پسر یا گرفتن یک نمره خوب ، احساس شایستگی میکردم. اما خیلی زود احساس ارزشمندی خودم از بین میرفت و دنبال قدم بعدی می گشتم نوعی جبران شاید. به محض رسیدن به انجایی که برای ارزش خودم تعیین کرده بودم ، دوباره این سوال مطرح میشد.

مراجع از من سوال کرد دکتر آیا تابحال آن را تجربه کرده اید؟

اما خودش ادامه داد:
من پس از چندین جلسه درمان با شما، رشد معنوی و مدرک روانشناسی بالینی ، بالاخره شروع به پرورش یک ارزش شخصی بی قید و شرط کردم و این باور را پیدا کردم که "من به اندازه کافی خوب هستم". من خود درونم را باید در آغوش بکشم و این باور و مسیر جدید آزاد کننده, روح و حیات بخش شد."

برای من به عنوان یک درمانگر مهم است انچه را که از زندگی اموختم را با شما در میان بگذارم. ممکن است از خود بپرسید که آیا این فقط توصیه های بیشتری در مورد عزت نفس است؟ خیر کمی فراتر خواهم رفت.

ارزش شخصی بدون قید و شرط حسی است که میگوید ما لیاقت زندگی ، دوست داشته شدن و دوست داشتن و وظیفه مراقبت از روان خود را داریم و جایی در این جهان متعلق به ماست.

سعی میکنم در اینجا نشان بدهم و شفاف سازی کنم که عزت نفس با ارزش شخصی بدون قید و شرط یکی نیست.

عزت نفس ما ناشی از توانایی ها ، موفقیت ها ، موقعیت های اجتماعی و چیزهایی است که به آنها اعتقاد داریم و می توانیم به آنها برسیم. ما می توانیم با ارتقا مهارت ها یا عملکرد خود ، عزت نفس خود را تقویت کنیم و عزت نفس ما بسته به نوع عملکرد ما در جنبه های مختلف زندگی ، بالا و پایین می رود.

در حالیکه ارزش شخصی بی قید و شرط از توانایی ها و دستاوردهای ما متمایز است. این مقایسه ما با دیگران نیست؛ این چیزی نیست که بتوانیم کم و بیش از آن داشته باشیم. ارزش شخصی بدون قید و شرط این حسی است که ما لیاقت زنده بودن و زندگی کردن ، دوست داشتن و داشته شدن و مراقبت از روان ما برای ارامش را داریم.

ادامه...



1/3
@thinkpluswit
من با صدها دانشجو در سه دانشگاه بزرگ سویس سر و کار داشتم و وقتی نگرانی های آنها را کاوش و ریشه یابی می کردم ، اغلب متوجه می شدم که آنها با احساس عمیق بی ارزشی دست و پنجه نرم می کردند. من به این باورم که عوامل زیادی وجود دارد که باعث می شود ما چنین احساسی داشته باشیم.

به تبلیغات فکر کنید; انها به ما می گویند که برای دوست داشتن، پذیرش یا موفقیت لازم است چیزهایی را خریداری کنیم. سیستم آموزشی ما به ما می آموزد که شایستگی ما به عنوان دانش آموز بر اساس نمرات یا نمرات آزمون ما است. اگر ما افتخار آفرینی یا رتبه ورزشی را بدست اوریم، ممکن است والدین ما اینگونه القا کنند که آنها ما را بیشتر دوست دارند. آن دسته از ما که سو استفاده، حمله جنسی و آسیب روحی را تجربه کرده ایم ممکن است شخصیت و ارزش وجود خود را زیر سوال ببریم. و همانطور که رسانه های اجتماعی زندگی ما را فرا گرفته اند، ما همچنین احساس میکنیم که شایستگی ما بر اساس تعداد فالوورهایی است که داریم و لایک میشویم.

علت آن هر چه که میخواهد باشد ، برای بسیاری از ما ارزش شخصی ما به دستاوردها و داشته هایمان گره خورده است. به محض عدم موفقیت یا از دست دادن تأیید ، ارزش شخصی پایینی را تجربه می کنیم.

ارزش والای بی قید و شرط پادزهر اصلی کم ارزش بودن است. این راهی برای برون رفت از انتقاد از خود، شرمندگی و رفتارهای ناسالم است. این راهی برای خروج از افسردگی، اضطراب و سو مصرف الکل و مواد است. به گمانم روانشناسی به اندازه کافی پیشرفت کرده و وقت آن است که ما ارزش خود را بر این اساس بنا کنیم که ما انسان هستیم تا ارزشی را پرورش دهیم که پایدار بماند, حتی وقتی که زندگی آنطور که انتظار داریم پیش نمی رود.

فکر میکنید چه چیزی بسیاری از ما را از پرورش ارزش شخصی بی قید و شرط باز می دارد؟

بعضی از افراد ممکن است ترس داشته باشند که اگر بیش از حد از خود راضی باشیم، انگیزه رشد و تغییر نخواهیم داشت. یا احساس کنیم که پذیرفتن خود به عنوان شخص شایسته ای کمی مغرورانه خواهد بود. و شاید به سادگی باور کنیم که این احساس های مثبت عملی نیست.

من اغلب از خودم میپرسم:

- اگر همه ما ارزشمند بودن بی قید و شرط را پرورش دهیم ، دنیا چگونه خواهد شد؟

- اگر می دانستیم که لایق و سزاوار زندگی هستیم، جرات انجام چه کاری را پیدا می کردیم؟

- اگر ارزش های ما در معرض خطر قرار بگیرند, جرأت چه کاری را خواهیم داشت؟

- اگر می دانستیم که چقدر لایق و شایسته دوست داشتن هستیم، دیگر از چه روابطی دست می کشیدیم؟

من باور دارم که در انزمان مردم درگیری ها را بدون خشونت حل خواهند کرد و افراد بیشتری جرات انجام کارهای شگفت انگیز را پیدا میکنند. من عمیقا باور دارم اگر ارزش شخصی ما و احساس ارزشمند بودن در این زمینه کافی بود، دنیا برای همه ما بسیار بهتر و آرامتر به نظر می رسید.

بنابراین چگونه این چشم انداز را واقعی کنیم؟

آیا می توانیم این باور خود را در مورد اینکه نحوه تفکر من، احساس من یا نگاه من باید اینگونه باشد را رها کنیم. یعنی ارزش ها و بایدهای تزریقی را رها کنیم و در عوض، بروی چیزهایی که در مورد خودمان دوستشان داریم تمرکز کنیم.

پرورش ارزش شخصی بی قید و شرط یک عمل مداوم است. در اینجا چهار راه وجود دارد که می توانیم از همین حالا این احساس ارزشمند بودن را پرورش دهیم:

🔑 1. خود را ببخشیم

بسیاری از ما برای احساس ارزشمند بودن تلاش می کنیم ، زیرا از اشتباهات گذشته با خود عصبانی هستیم. بخشش شامل شناخت و پذیرش آنچه اتفاق افتاده است میباشد. پذیرش باعث می شود که خود و دیگران را سرزنش نکنیم و شناخت ما را از تکرار اشتباه دور میکند. اینگونه به جلو خواهیم رفت.

برای بخشش خودمان، در شرایطی که منجر به اشتباهات در گذشته شده تأمل کنیم، دردی را که تجربه کرده ایم را بشناسیم و آنچه را از این وضعیت آموخته ایم را به خود یاداوری کنیم. سپس با خود بگوییم "من تو را می بخشم" - به روشی صادقانه و مهربانانه.

🔑 2. پذیرش خود را تمرین کنیم

من فکر می کنم بسیاری از ما با کم ارزش بودن دست و پنجه نرم می کنیم زیرا فکر می کنیم مشکلی برای ما پیش آمده است و از پذیرفتن خودمان همانگونه که هستیم خودداری می کنیم. ما آنقدر پیام دریافت می کنیم که مثل قبل حال خوبی نداریم. به ما گفته شده است که باید بدن ، لباس ، شغل یا حتی شخصیت خود را تغییر دهیم تا قابل قبول باشیم.

ببینیم آیا می توانیم افکاری را که درباره نحوه تفکر، احساس یا نگاه متفاوت ما را که داریم، رها کنیم. در عوض، بروی چیزهایی که در مورد خودمان دوست داریم تمرکز کنیم. با گذشت زمان ، شروع به پذیرفتن رفتار عجیب و غریب های خود میکنیم. از طریق این پذیرش، ما به این شناخت میرسیم که درست همانطور که هستیم شایسته زندگی هستیم.

ادامه دارد....



2/3

@thinkpluswithus
دانستن اینکه ما در مشکلات و دردهای خود تنها نیستیم به ما یادآوری می کند که چالش ها ما را بی ارزش نمیکنند بلکه بر عکس بر تجربه و ارزش شناختی ما می افزایند.

🔑3. برای خودمان باشیم

وقتی زندگی ناخوشایند می شود، بسیاری از ما در مواقع چالش خود را رها می کنیم. ما دچار انتقاد شدید از خودمان می شویم - که فقط احساس بدتری در ما ایجاد می کند. آنچه که ما بیشتر در هنگام گذراندن یک دوران دشوار به آن نیاز داریم این است که کسی بگوید "من شما را می بینم. می بینم که چقدر صدمه می بینی و من اینجا هستم."

حال دقت کنید; ان شخص میتواند خود ما باشد. ما می توانیم این کار را برای خودمان انجام دهیم.

دفعه دیگر که یک مشکل دردناک عاطفی را تجربه میکنیم، به احساس خود اعتراف کنیم و به خود آرامش دهیم. دست خود را بر روی سینه قرار دهیم، خود را در آغوش بگیریم یا به خود چیزی مهربان و آرامبخش بگوییم. باور داشته باشیم که هیچ چیزی ماندگار نیست هر دوره ای پایانی دارد.

🔑 4- به افراد حامی وصل شویم

احساس بی ارزش بودن می تواند احساس انزوا و تنهایی در ما ایجاد کند. وقتی فکر می کنیم مشکلی برای ما پیش آمده است ، تمایل داریم که از روابط خود دور شویم و این انزوا فقط احساس بی ارزشمند بودن در ما را تشدید می کند. دانستن اینکه ما در ناارامی ها و دردهای خود تنها نیستیم به ما یادآوری می کند که چالش ها ما را بی ارزش نمی کنند. ارتباط با دوستانی که از ما حمایت می کنند به ما کمک می کند تا با انسانیت و احساس ارزشمندی خود در ارتباط بمانیم.

آخرین نکته: سفر به ارزشمند.بودن بی قید و شرط همیشه آسان نیست. این مسیر مستقیم یا صاف نیست، و در این مسیر با مشکلاتی روبرو خواهیم شد - باید برای زندگی و ارزشهایمان جنگید.

📣 رهایی از شرطی که برای ارزشمند بودن خودمان گذاشته ایم شجاعت می خواهد. روند بخشش خودمان می تواند درهم و ناارام باشد، پذیرفتن خودمان همانطور که هستیم میتواند گاهی ترسناک باشد، حضور در اینجا برای خودمان و روانمان می تواند ما را با درد عاطفی رو در رو کند و ارتباط با دیگران میتواتد احساس آسیب پذیری را در ما زنده کند.

اما من میخواهم به شما بگویم که این سفر نیز زیباست و ارزش انجام آن را دارد. در این سفر ما نیرویی پیدا خواهیم کرد تا انسانیت را در خود پیدا کنیم و انوقت می دانیم که ارزشمند هستیم.

بنابراین من شما را به چالش می کشم که خود را در آغوش بگیرید و زندگی را از مکانی شایسته شروع کنید تا در صحنه زندگی جای مطمین خود را پیدا کنید و آزادانه حرکت کنید.

وقتی این احساس را کشف کردید, احساس آزادی و سرزندگی، احساس پر بودن از زندگی و احساس ارزشمند بودن خواهید داشت.

پایان

دکتر موریس ستودگان


3/3

@thinkpluswithus
Audio
علت انتقال خشم ما چیست؟

کدوم مکانیزم دفاعی در این نقش داره؟

#خشم #مکانیزم_دفاعی

موریس ستودگان

@thinkpluswithus
📍داروهای رایج روانپزشکی

داروهای ضداضطراب، آرامبخش و خواب‌آور
● خانواده بنزودیازپین‌ها
○ مانند: کلردیازپوکساید، کلونازپام، کوازپام، دیازپام، لورازپام، آلپرازولام، تریآزولام، استازولام، پرازپام، کلرازپات، فلورازپام، هالازپام، اگرازپام، تمازپام، میدازولام
● زولپیدم
● آنتی‌هیستامین‌ها
○ مانند: هیدروکسی زین، دیفن هیدرامین، سیپروهپتادین، پرومتازین
● بوسپیرون
● بتابلوکرها (آنتاگونیستهای گیرنده بتاآدرنرژیک)
○ مانند: پروپرانولول، نادولول، آتنولول، متروپرولول

داروهای ضدافسردگی
🔺 ضدافسردگیهای چندحلقه‌ای
○ مانند: ایمی پرامین، آمی تریپ تیلین، تری میپرامین، داکسپین، دزیپرامین، پروتریپ تیلین، نورتریپ تیلین، آموکساپین، ماپروتیلین، میانسرین، کلومی پرامین

🔺 داروهای ضدافسردگی مهارکننده مونوآمین اکسیداز: MAOI's
○ مانند: مارپلان (ایزوکربوکسازید)، فنلزین (ناردیل)، ترانیل سیپرومین، سلگیلین، پارژلین، کلرپارژلین، ایزونیازید، ایپرونیازید، مکلوباماید، باروفارومین، موفژیلین، لازابماید، میلاسماید، بفلوگزاتون، تولوگزاتون

🔺 مهارکننده های اختصاصی بازجذب سروتونین: SSRI's
○ مانند: فلوکستین (پروزاک)، پاروکستین، سرترالین، فلووکسامین، سیتالوپرام
● ترازودون (دزیرل)
● نفازودون
● میرتازاپین
● مهارکننده های توأم بازجذب سروتونین و نوراپی نفرین: SSNRI
○ مانند: ونلافاکسین، سیبوترامین، میلناسیپران، دولوکستین
● بوپروپیون
● ربوکستین

داروهای ضدجنون (آنتی‌سایکوتیکها)
● آنتاگونیستهای گیرنده‌ی دوپامینی
○ مانند: فنوتیازینها (شامل: کلرپرومازین، تری فلوپرومازین، پرفنازین، تری فلوپرآزین، فلوفنازین، تیوریدازین، مزوریدازین)، دی بنزوکسازپین، تیوکسانتینها (شامل: کلرپروتیکسن، تیوتیکسن)، دی هیدروایندول، بوتیروفنون، دی فنیل بوتیل پیپریدین، بنزامید، بنزیسوکسازول
● کلوزاپین
● ریسپریدون
● اولانزاپین
● سرتیندول
● کوئتیاپین
● زیپراسیدون

داروهای آنتی‌کولینرژیک
○ مانند: تری هگزی فنیدیل، بیپریدین، آمانتادین

داروهای تنظیم‌کننده خلقی
● لیتیوم
● کاربامازپین
● والپروات
● گاباپنتین
● لاموتریژین
● توپیرامیت

داروهای مورد استفاده در ترک مواد افیونی
● کلونیدین
● متادون
● نالترکسون
● بوپرونورفین

سمپاتومیمتیکها
داروهای محرک مغزی روانی

دیگر داروهای مؤثر در روانپزشکی
● مهارکننده های کولین استراز
● فن‌فلورامین و دکس‌فن‌فلورامین
● بروموکریپتین
● لوودوپا
● مهارکننده های کانال کلسیم
● دانترولن
● دیسکلفیرام
● یوهمبین
● سیلدناف
دکتر موریس ستودگان

 © 🔺بازافرینی در روانشناسی🔺

بازافرینی یعنی الهام و افرینش جدید بر اساس چیزی که وجود داشته. بازآفرینی در روانشناسی نگرش و اقداماتی جامع و یکپارچه برای حل مشکلات شخص و سیستم با هدف درمان است که در نهایت به یک پیشرفت پایداری روانی، کالبدی، اجتماعی و محیطی خواهد انجامید.
این تعریف حاوی تمام ویژگی‌های اساسی بازآفرینی است؛ همان‌طور که نیاز به «فهم بهتری از فرآیند انحطاط» و همچنین داشتن «یک توافق بر روی آنچه باید به دست آید -هدف- و چگونگی تلاش برای رسیدن به آن هدف» را ضروری میبینم. همچنین تعریف فوق، در راستای نظرات سیستمی است که با تأکید بر رفتار سیستم گرایشات گذشته، آن‌ها را «کوتاه مدت، جدا از هم، فاقد عمومیت و قابل انتقال» می‌نامد و باور بر این است گرایشات گذشته، هیچ چارچوب استراتژیک و یکپارچه‌ای برای توسعه‌ی مناسب تمام رفتار سیستم ارائه نمی‌دهند؛ این تعریف همچنین به اندیشیدن در خصوص رفع مشکلات از طریق راه‌های هماهنگ و همین‌طور تمرکز بر ژنوگرام به عنوان رفتار کانونی اصلی مشکلات است.

🔷 بازآفرینی در روانشناسی امروز گامی فراتر از مقاصد قرن گذشته در روانکاویست که فرآیند تغییرات کالبدی بنیادین میداشت. از دید من بازافرینی در روان فراتر از توسعه‌ی سلامت روان شخص که دارای اهداف کلی و به طور کامل تعریف نشده است؛ و همین‌طور فراتر از «فعال سازی سیستم» (یا توانمندسازی) که با وجود اشاره‌اش مبنی بر لزوم انجام اقدامات، در تعیین یک روش برای دست‌یابی به آن ناتوان می‌ماند. علاوه بر اینها، بازآفرینی بر این مطلب تأکید دارد که طرح درمان و اجرای هرگونه روش در روانشناسی برای مقابله با مشکلات بزرگ و کوچک، باید دارای اهداف بلندمرتبه و راهبردی باشد.

🔷 اصول بازآفرینی در روانشناسی
براساس تعریفی که در قسمت قبلی ارائه شد، می‌توان اصول و مبانی بازآفرینی که منعکس کننده‌ی چالش‌های تغییرات سیستمی و نتایج آن باشد را معرفی کرد.
♦️ بازآفرینی در روانشناسی باید:
-مبتنی بر یک تحلیل کامل از سیستم مورد نظر توسط ژنوگرام بوده و در پی اصلاح چندجانبه بافت سیستم، نقش اجتماعی افراد سیستم، پایه‌‌های فرهنگی و باورهای سیستم و شرایط محیطی آن سیستم باشد.
- تا حد ممکن در جهت رسیدن به اصلاح چندجانبه، از یک استراتژی جامع و کامل استفاده کند و با راه‌حل‌های دقیق، منظم و علمی با درمان شروع شود؛
- اطمینان حاصل شود که مشکلات فهمیده و پذیرفته شده و برنامه‌های اجرایی درمان، در مسیر اهداف توسعه‌ی پایدار با مراجع قرار دارند؛
- دارای اهداف عملی و تیوری واضح و مشخص، قابل بسط به افراد مختلف در سیستم و دارای کیفیت مطلوب درمانی باشد؛
- از منابع سیستم زنده بهترین استفاده‌ی ممکن را کند.
- این یقین حاصل شود که مشارکت حداکثری از سیستم ممکن و همراهی تمامی انان، برای دستیابی به اهداف سیستم در بازآفرینی به دست آمده است؛ این امر به واسطه‌ی برنامه‌ی مشارکتی و روش‌های دیگر به دست می‌آید؛
- اهمیت سنجش میزان پیشرفت
- امکان تجدیدنظر برخی اهداف
- سیستم باید پذیرای این حقیقت باشد که بخش‌های مختلف یک پروسه درمانی ، با سرعت‌های مختلف به نتیجه خواهند رسید و ممکن است برای ایجاد توازن میان اهداف مختلف سیستم یک برنامه‌ی بازآفرینی و به منظور دست‌یابی به تمام اهداف سیستم، در نحوه‌ی مدیریت پروسه درمان و یا تدارک نشست های اضافی به بازنگری نیاز باشد.

اصول بالا را می‌توان پایه و اساس تعریف ارائه شده از بازآفرینی در درمان در نظر گرفت. گذشته از این اصول، مورد مهم دیگر، نیاز به شناخت و پذیرش یگانگی سیستم است. این مورد را با عبارت «یگانگی چگونه رخدادن رفتار در یک سیستم خاص» میتوان توضیح داد چون هر سیستمی ویژگیها و رفتار خاص به خود را دارد. مورد مهم دیگر این حقیقت است که برای هرگونه بازآفرینی باید شرایط خاص سیستم و نحوه عملکرد سیستم را مورد توجه قرار داد. مورد اخیر، به طور غیرمستقیم نشان دهنده‌ی این موضوع است که یک سیستم منحصر به خود، باید به طور همزمان، شرایط و نیازهای سیستم و افراد را لحاظ کرده باشد.
۱
🔷 از نظریه تا عمل

در این بخش، چندی از مهم ترین نظریه‌های بازآفرینی که روند عملی را پیشنهاد می‌کنند، ارائه خواهد شد. در این مسیر، دو مشکل رخ می‌نماید. یک مشکل فقدان یک نظریه جامع و مانع که از طرف همه رشته های روانشناسی پذیرفته شده و توانایی شرح موضوعات مرتبط با ظهور و نتایج تغییرات سیستم را داشته باشد، و دیگری وجود دیدگاه‌های متفاوت نسبت به کلیات بازآفرینی است.
اکثر تفسیرها نسبت به فرایند تغییرات در پروسه درمانی، با تحلیل از یک عامل منحصر به فرد آغاز شده و سپس تلاش می‌شود به جای پرداختن به عوامل ریشه‌ای (مثل بررسی در ژنو گرام)، نتایج به دست آمده تعمیم داده شود. نتیجه‌ی این مسیر این است که اکثر نظریه‌ها در مورد تغییرات روانی فردی یک بینش جزئی و بخشی به یک فرایند پیچیده را ارائه می‌کند.
یک موضوع دیگر که باید مورد توجه قرار گیرد، لزوم تمایز میان «نظریه‌ی بازآفرینی در روانشناسی» و «نقش نظریه (یا نظریات) در بازآفرینی» است. در حالی که هر دو جنبه یاد شده ارزشمند هستند، بحث حاضر بر بخش اول متمرکز می‌شود.
بازآفرینی در روانشاسی در ذات خود یک فعالیت مداخله‌گرایانه است. زمانی که به شکل سنتی انواع مداخله‌ها اعمال شدند، پذیرش یک مداخله‌ی جدید برای دوری از رفتارهای غیر معمول و ناکامی‌های فردی گذشته، به طور روزافزون مطلوب همگان قرار می‌گیرد. با این وجود به نظر می‌رسد که تنها مقبولیت، در غیاب سیستم، نمی‌تواند چنین درمانی را آغاز کرده و به پیش ببرد. ایجاد این گونه روش برای درمان، ساختار اساسی مورد نیاز را برای تعیین هدف یا اهداف اصلی فراهم کرده و برای بسیج تلاش‌های سیستم به جهت مدیریت کامل تغییرات در سیستم برنامه ریزی می‌کند.
اولین گام برای شرح و درک ضرورت ایجاد یک چارچوب کاری، که در آن اشکال جدید تلاش‌های جمعی قابلیت اجرا و توسعه داشته باشند.
این اشکال جدید مداخله و کنترل در پاسخ به چالش‌های غیرمنتظره پدید آمده است. در سیستمهای تغییریافته، درمانگر در زمینه‌ی بازآفرینی، باید برای ایجاد روش‌های نو برای دست‌یابی به اهداف تلاش کنند. همان‌طور که در نوشته ها عنوان می‌شود یکی از مهم‌ترین بخش‌های بسیج تلاش‌های سیستم، تلاش برای ایجاد گفتمان‌های متنوع است؛ تنوع گفتمان نه فقط در مورد محتویات و عملکرد سیستم، بلکه درباره‌ی فرایندهایی که افراد سیستم بتوانند بعد از سپری شدن پروسه هم، درباره‌ی نگرانی‌های خود بحث کنند.
اساساً نظریه‌ی بازآفرینی، به حرکت سازمانی در زمینه‌ی مدیریت تغییرات در سیستم علاقه‌مند است. به هر حال، این ابعاد سازمانی و نهادی نظریه‌ی بازآفرینی هم، نمایان‌گر تعدادی از خصوصیات مهم، برای تعریف نقش‌ها، محتویات و چگونگی عملکرد بازآفرینی در سیستم می‌باشد. با وجود اینکه مشخص است که حوزه‌ی عملکردی بازآفرینی در روش سیستمی ، بیشتر در عمل قرار می‌گیرد تا در نظریه، اما همواره این انتظار وجود دارد که مشابهت بسیاری بین نتیجه در نظریه و نتیجه در عمل، وجود داشته باشد.
۲
🔷 با خلاصه کردن این سخنان، می‌توان به بازآفرینی از این زوایا نگریست:
✔️ -به عنوان فعالیتی مداخله‌گرایانه؛
✔️ - به عنوان فعالیتی که بخش‌های مختلف سیستمی را وادار به بازتاب می‌کند؛
✔️ - به عنوان فعالیتی که توانایی اعمال تغییرات اساسی را در ساختار رفتار سیستم داشته باشد، تا بتواند در مقابل تغییرات اجتماعی، و محیطی واکنش نشان دهد؛
✔️ - به عنوان روشی برای بسیج تلاش‌های جمعی در سیستم و زمینه‌سازی برای توافق بر روی راه‌حل‌های مناسب؛
✔️ - به عنوان روشی برای تعیین پروسه و فعالیت‌های طراحی شده به قصدِ بهبودِ شرایط سیستم، و توسعه‌ی رفتار لازم برای پشتیبانی به جهت نیل به اهداف تعریف شده.
این خصوصیات و ویژگی‌ها، بازتاب بحث‌های پیشین‌اند و در مورد نقش و نحوه‌ی عملکرد بازآفرینی بحث می‌کنند.
اما جزء اصلی دیگر نظریه‌ی بازآفرینی، عملکرد رفتار سیستم است. رفتار به عنوان یک کُل و به عنوان یک روند اجتماعی، روانی، کالبدی و محیطی، که محتویات بازآفرینی را تعیین می‌کند.

🔷 چهار جزء اصلی عوامل دخیل در وقوع بازافرینی در سیستم به شرح ذیل است:
📌 -مطلوب سازی ساختار سیستم ؛ با تأکید بر بیشترین تغییر ممکن در وضع کنونی؛
📌 - شناخت محدودیت‌ها، شامل میزان در دسترس بودن زمان و عوامل اکوسوسیال ؛
📌 - تصویر سازی جدید واقعی یا ذهنی از سیستم (کار با عروسک)
📌 - و ترکیب اجتماعی افراد سیستم و قوت انها. شناخت این اجزاء در سیستم، به تعریف محتوای بازآفرینی یاری خواهد رساند. این ارزیابی و شناخت، نیاز به ملاحظه‌ی تمام مسیرهایی دارد که در آن‌ها عناصر گوناگون درگیر در روند بازآفرینی بتوانند به هم پیوندند تا این اطمینان پدید آید که همه اقدامات حمایت‌گر خواهند بود.

یکی شدن و به هم پیوستن در سیستم از عناصر گوناگون دخیل، خصوصیت محوری بازآفرینی است و این خصوصیت باعث درک تفاوت میان بازآفرینی روانی و تلاش‌های جزئی گذشته در مدیریت تغییر در افراد در پروسه درمان می‌شود. با وجود اینکه نمی‌خواهم پیش‌داوری کرده و فعالیت‌های فردی را نامناسب تلقی کنم، اما به خودی خود واضح است که از این گونه راه‌حل‌های غیرجامع، نمی‌توان انتظار داشت که دغدغه‌ی لحاظ کردن و حل دامنه‌ی وسیعی از مشکلات سیستم را داشته باشند. تهیه و ارائه‌ی یک راه‌حل جامع و یکپارچه، به هم پیوسته از عناصر گوناگون، برای رودرویی با چالش‌های پیش‌روی بازآفرینی در سیستم، عملی دشوار بوده، ولی در عین حال تلاش در مسیر دست‌یابی به آن ارزش بسیار دارد.

این مورد نشان می‌‌دهد که عنصر نهایی نظریه‌ی بازآفرینی، «فرایند مدیریت سیستم» یا با واژگان «مدیریت تصمیمات با اجرای روش‌های راهبردی» می‌باشد با پذیرش وجود حوزه‌ی وسیعی از موضوعات مرتبط با مدیریت تغییرات در سیستم و پروسه درمان، و توافق با این نظر که بسیاری از فعالیت‌های منحصر به فرد دارای دامنه محدود و حاوی راه‌حل‌های کوتاه مدت و نادیرپا هستند، پس اجرای بازآفرینی، طبق یک «دستور کار راهبردی سیستمی» اهمیت اساسی پیدا می‌کند.

🔷 یک درمانگر به عنوان قسمتی از سیستم (کوبرنتیک نظم ۲) برای مدیریت راهبردی بازآفرینی باید نیازهای زیر را رفع کند:
-ترسیم واضح و شفاف نتایج مورد انتظار؛
- ارائه‌ی یک خط‌مشی که توانایی برنامه‌ریزی و اجرای اهداف از قبل معلوم شده را داشته باشد؛
- ایجاد ارتباط میان افراد مرتبط و حفظ آن در سیستم (و ارتباط با درمانگر)
- تعریف مسئولیت‌های هر یک از افراد در سیستم و رفتار مرتبط با عملیات بازآفرینی،
- ایجاد احساس جمعی در سیستم مبنی بر مشترک بودن اهداف و عمل‌کرد مشارکتی در سیستم.

🔷 چرا باید برای بازآفرینی در روانشناسی تلاش کرد؟

در طول سالیان، درباره‌ی خاستگاه‌ها و دلایل رخداد مشکلات روانی توضیحات مختلفی داده شده است؛ برخی از این توضیحات بر تأثیر یک واقعه و یا یک رفتار خاص تاکید دارند، اما اکثراً دارای تحلیل‌های چند بعدی هستند. به علاوه غیرمعمول است که نتایج مراحل تغییرات تنها از یک بعد نگریسته شود. بیشتر چالش‌ها و مشکلات سیستمی دامن‌گیر همه افراد مختلف سیستم و شاید سیستم های مجاور از مدرسه گرفته تا محل کار میگردد. از این رو برای بازافرینی در روانشناسی میبایست قدمی به جلو نهاد و در دوران یولترا پست مدرن به طراحی ایده های جدید پرداخت و یا "بازافرینی" کرد.

ژانویه ۲۰۱۸ سیول
دکتر موریس ستودگان
۳
بخشیدن به ما زندگی جدید میبخشه. اگاهانه دیگران رو برای نادانیهای مقطعی شون ببخشیم، چرا که همه ما در زمانی نادانیم.

قضاوت دیگران بار مسئولیت به دوش ما میزاره ولی ما رو بهتر جلوه نمیده. پذیرش خودمون به هر شکلی که هستیم و پذیرش دیگران به هر شکلی که هستند و پذیرش اتفاقات بین ما و دیگران میتونه بار بزرگی رو از دوش ما برداره.

زندگی چیزی جز بخشیدن (به) خود و بخشیدن (به) دیگران نیست.


#دکتر_موریس_ستودگان
موریس ستودگان:
💫💫💫

بکارگیری خرد پدیده ایست که متعصبان از آن غافلند!

ستودگان
سوال یکی از دانشجویان برای پایان نامه از من:

آیا شما فکر می کنید که مردم یا مراجعین به طور کلی دانش کافی در مورد داروهای روانپزشکی دارند تا بتوانند با درمانگران همکاری کنند یا حداقل در تصمیم گیری مصرف یا عدم مصرف دارو یک تصمیم عاقلانه بگیرند؟

پاسخ من: به طور کلی گفته باشم، احتمالاً چنین نیست. من مطمئناً مراجعانی دارم که تحقیقات زیادی در گوگل انجام می دهند تا در مورد داروهایی که روانپزشک به انها داده و آنها مصرف می کنند, اطلاعاتی درست یا اشتباه کسب کنند. اما من فکر میکنم که این هنجار و عمومی نیست.
در کل مراجعین اصلا تا کمی اطلاعات دارند، و به لطف مواردی مانند تبلیغات یا حتی موضوعات که در اخبار یا برنامه های تلویزیونی درباره آنها صحبت می شود, اطلاعات محدود دارند. بنابراین آنها اطلاعاتی دارند، اما اغلب اطلاعات انها به اندازه کافی و دقیق نیست.
من فکر می کنم تصمیم گیری برای استفاده از دارو یا خیر، نیاز دارد تا مراجع اگاهی لازم و احساس خوبی داشته باشد و از پزشک یا روانپزشک خود همه سوالات مربوط بشود و نه فقط تمرکز روی عوارض جانبی ان. باید اگاه باشند به دارویی که مصرف میشود و برای چه چیزی و سمپتومی میباشد. و شاید اطلاعات باید فراتر از آنچه باشد که فقط در حواشی عوارض جانبی دارو باشد. البته این قطعاً مهم است ، اما از ان مهمتر این است که بدانند کدام علائم دقیقاً با کدام دارو از بین میرود.
آیا هدف از این دارو درمان است یا فقط پیشگیری از رفتارهای خاصی؟
از کجا و چه زمانی بدانند که دارو اصلا موثر است؟
وقتی تصمیم به عدم استفاده گرفته میشود چه اتفاقی می افتد؟ ایا همیش به دارو احتیاج است یا اینکه یک دوره درمان فقط وجود دارد؟
آیا می شود این دارو را به طور نامحدود مصرف کرد؟
آیا در مدت زمان مشخصی خواهند گفت
که باید از مصرف دارو صرف نظر کرد؟
چگونه می توان از مصرف دارو صرف نظر کرد؟
و پس از آن چیزی که واقعا مهم است، چه برنامه ای در کم کردن مصرف دارو وجود دارد؟
مطمئناً داروهایی وجود دارند که تجویز شده و مورد نیاز درمان است، و آن دسته از داروها وجود دارد که بسیار مهم هستند که بر حسب دستور پزشک، مصرف شوند.
اگر یک دوز را فراموش کردیم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ ایا بلافاصله منجر به بازگشت سمپتوم ها خواهد شد؟

بنابراین من به عنوان درمانگر احساس می کنم اطلاعات زیادی در این زمینه نیاز است، اما چیزی که مراجع گاهی اوقات روی ان تمرکز می کند و به انها گفته شده که ممکن است همیشه دیگر به دارو نیاز داشته باشند, اطمینان مصرف را از انها میگیرد.

بنابراین من فکر می کنم روانپزشک باید پیشتر آموزش بیشتری ارائه دهد. من فکر می کنم متاسفانه عده ای از پزشکان ایرانی در توضیحات به اندازه لازم دقت نمیکنند و مراجعین با تمام سوالات به روانشناس مراجعه میکنند.

اما هنگامی که مراجع برای اولین بار تشخیصی دریافت میکند و گاهی هم اختلالشان به انها گفته نمیشود و تنها دارو تجویز میشود, به مراجع باید واقعاً حق داد که برای تصمیم گیری درست مردد باشد.
از دید روانپزشک آن ویزیت 15 دقیقه ای گرانقیمت شاید تجربه و سابقه موفقیت 20 یا 30 ساله در خود دارد اما استفاده از این نوع داروها برای مراجع اکثرا جدید است.

برای اختلالات روانپزشکی تقریباً از دهه 1950 تا امروز، تعداد فزاینده ای از داروهای روانپزشکی ساخته شده و (سو) استفاده بیشتر از آن داروها، به خصوص برای افرادی که در کشورهای غربی زندگی می کنند, مرسوم است.

بنابراین، به عنوان مثال، این واقعیت که داروهای روانپزشکی می توانند برای موفقیت در درمان اختلالات روانپزشکی استفاده شوند
برخی از موارد مربوط به همین اختلالات را فاش کرده است، و برخی از تمایزها را در بین اختلال ها نشان داده است، اجازه دهید بگوییم مثلا
زیرمجموعه های افسردگی یا اضطراب. علاوه بر آن، استفاده از این داروها در برخی موارد حتی ناهنجاری های مغزی را آشکار کرده است. گاهی برخی از علائم را ایجاد می کنند که قبلا انتظار نمیرفت و این قسمت دیگری از استفاده موفقیت آمیز از این داروهاست.
نکته مثبت اینجاست که موفقیت افزایش یافته در طول یک دوره چندین ساله با پیشرفت تحقیقات منجر به افزایش اطمینان در مردم از این داروها شده است. باید بگویم اگر تشخیص درست باشد, و وقتی در شرایط مناسب دارو مناسب استفاده شود, طبیعتا مفید واقع میشود.
گرچه در این زمینه فقط موفقیت نیست و به مشکلات جدیدتری نیز برخورده ایم.
برخی از مشکلات جدیدی که ایجاد شده است
شامل سو استفاده و کاهش استفاده منظم از درمان های دارویی است که سبب مشکلات جدیدی شده.
برای درمان مشکلات روانی تحقیق شده است که استفاده موفقیت آمیز از داروها با رواندرمانی افزایش میابد و تمایل به کاهش دارو توجه مراجعین را به روان درمانی یا رفتار درمانی به عنوان گزینه های معقول جلب کرده است.

ادامه دارد ...

1

@thinkpluswithus
👍1
مشکل دیگری که نسبت به گذشته برطرف شده است این است که استقبال بیشتری در کشورهای توسعه یافته غربی از این نوع داروها به عمل میاید, و نباید نقش تبلیغات را در اینجا نادیده بگیریم.

در واقع علم تلاش فراوان کرده است که برای درمان بیماریهای روانی تحقیقات فراوانی انجام دهد و فارماسویتیکال یا داروسازیهای بزرگ از این گونه تحقیقات پشتیبانی میکنند و شاید لازم است بگویم: هیچ گربه ای برای رضای خدا موش نمیگیرد. شاید باید اینترس اقتصادی داروسازیها را با 14 هزار نوع متفاوت دارو هم مدنظر داشته باشیم.

و سرانجام ، من فکر می کنم مشکل دیگری که می توانیم در مورد آن صحبت کنیم, این است که افزایش استفاده و افزایش استفاده موفقیت آمیز
از این داروها در واقع منجر به اعتماد به نفس بیش از حد در ایده داروسازی شده که وقتی این داروها مشکل را حل میکنند, میتوانند به تنهایی استفاده شوند.
من میگویم اینطور نیست. وقتی استخوان دست میشکند نیاز به ترمیم (فاکتور زمان) دارد و شاید فیزیوتراپی برای ماهیچه های تحلیل رفته...

در حال حاضر در جهان، به طور کلی استفاده از داروهای روانگردان در سه بخش عمده معمول است:
👈 استفاده غیر علمی و لذت شخصی از آنها به عنوان مواد تفریحی مانند LSD (اعتیاد)

👈 تجویز توسط روانپزشک برای درمان شرایط روانی

👈 به عنوان موارد تحقیق بروی انسانها یا حیوانات

در استفاده از این داروها در آن سه عرصه گوناگون با دو مشکل اساسی برخورداریم.

👈 یک مشکل این است که مزایا همیشه با خطر همراه هستند. هر داروسازی به شما می گوید که هیچ دارویی نمی تواند فقط یک اثر داشته باشد.
و در یک شرایط بالینی ، اساساً به این معنی که یک دارو نه تنها می تواند مزایایی ایجاد کند بلکه نیز احتمالاً خطراتی را به همراه دارد.

👈مشکل دوم این است که با مصرف داروها به عنوان مواد تفریحی روبرو هستیم.

بنابراین ، با وجود آنچه کتابهای علمی ممکن است گزارش کنند، علیرغم آنچه پزشک ممکن است به ما بگوید، دشوار است پیش بینی کنیم که آیا ما، که مبتلا به افسردگی هستیم، در واقع، علائم بهبود یافتگی با استفاده از داروی ضد افسردگی خاصی حاصل خواهیم کرد یا خیر.
اگر خیر پس هدف از دوره درمانی چیست؟
اجازه بدهید که بگویم اهداف این دوره در حالت کلی شامل حدود چهار مورد است و سعی میکنم دیدگاه را در مورد مسائل کمی گسترش دهم.

🔺هدف اول در مورد در دسترس بودن و استفاده از این نوع داروهای قوی میباشد. باید به چگونگی بوجود امدن این داروها و انتظار عملکرد آنها فکر کنیم. هنگامی که برای درمان بیماری هایی مانند افسردگی یا اضطراب استفاده می شوند و یا اسکیزوفرنی چه اتفاقی در مغز شخص میفتد.

🔺 هدف دوم افزایش اعتماد به نفس در توانایی ماست و برای گفتگوی مشترک با یک روانپزشک
یا یک روانشناس بالینی وقتی گفتگو مربوط به این باشد که مصرف دارو اری یا نه, باید بتوانیم برای استفاده از داروی روانپزشکی خاص یک اختلال روانپزشکی خاص را شناسایی کنیم و این بنا بر شواهد علمی و عملی evidance based.

🔺 هدف سوم این است که در مورد اصول اساسی روانپزشکی, به عبارت دیگر ، عملکرد داروها بروی مغز را به خوبی بشناسیم و بدانیم:
- چه زمانی علائم بهبود قابل تشخیص است و چه زمانی رفتار را تغییر می دهند؟
- سرانجام ، به درمانگر این امکان را می دهد که از درمان خود اطمینان داشته باشد و یک تصمیم منطقی در مورد اینکه استفاده از داروی روانپزشکی قوی مفید است یا خیر, پاسخگو باشد.

🔑 پس به عنوان درمانگر در اینده خود را اماده کنید تا بتوانید پاسخ های قانع کننده بر اساس شواهد علمی و عملی در استفاده از دلرو به مراجع ارایه کنید.


پایان

اینترویو با دکتر ستودگان

2

@thinkpluswithus
دکتر موریس ستودگان

📍در مورد نوروز یا روان رنجوری

در مورد اختلالات نباید کاملاً بدبین بود. در بسیاری از موارد باید گفت, سپاسگزار طبیعت انسانی باشیم ​​که این اجازه را به ما میدهد تا بتوانیم ذهن و روان را رنجور, اشفته, درهم و یا به شکل غیر منتظره جلوه دهیم, شاید روانرنجوری واقعاً تلاشی برای خود درمانی باشد. "اختلال تلاشی است در سیستم روانشناختی خودتنظیم کننده برای بازگرداندن تعادل به روان، به هیچ وجه متفاوت از عملکرد رویاها نیست - فقط بسیار شدیدتر. "(کارل یونگ ، سخنرانی Tavistock)

اختلالات اضطرابی یا آنچه که به طور سنتی به عنوان فرمهایی از روان رنجوری طبقه بندی می شوند، در دنیای مدرن به قدری شایع هستند که برخی به این باورند که ما در یک عصر اضطراب زندگی می کنیم. اما چه عواملی سبب شده که بسیاری از مردم از اختلالات اضطرابی رنج ببرند؟ پیشرفت تکنیک؟ فردگرایی؟ تقسیمات DSM5؟ کشف داروها؟ تنهایی اجتماعی, ترس از پیری؟

کارل یونگ بیشتر کار خود را صرف تلاش برای پاسخ به این چنین سوال هایی کرد. با این وجود تئوری روان رنجوری یونگ تا حد زیادی نادیده گرفته می شود یا قرص ها به عنوان داروی مسکن تقریباً برای همه تغذیه های ذهنی دیده می شوند. اما نظریه یونگ توجه ما را می طلبد زیرا برخلاف مدل دارویی مدرن که بر تسکین و رفع سمپتوم متمرکز است ، بیماری های وابسته به روان به عنوان نشانه ای از نیاز به تغییر در شیوه زندگی ما هستند - اما این سیستم دارویی در اینترس چه کسانیست - بماند؟!

اگر ما فقط علائم اختلالات را با دارو تعدیل و پنهان کنیم و طبق معمول زندگی خود را ادامه دهیم، خود را نادیده گرفته و در یک فقر معنوی خواهیم ماند و دسترسی به اطلاعات مهمی را که روان رنجوری فراهم می کند، را از دست میدهیم. شاید از خود بپرسید چه اطلاعاتی: اطلاعاتی مانند "کافیست که برده یک رابطه باشی و یا کافیست که مدام بدنبال تقصیر دادن به دیگران باشی یا ...!"
همانطور که یونگ میگوید: "ما نباید سعی كنیم كه از شراکت با یک روان رنجوری رهایی یابیم، بلكه باید بدانیم كه معنای آن چیست، چه چیزی را میخواهد به ما آموزش دهد و هدف آن چیست." (کارل یونگ ، تمدن در حال گذار)

در این نوشتار سعی بر این دارم یک نمای کلی از نظریه یونگ در این زمینه را مورد بحث قرار دهم و فایده روان رنجوری را بررسی کنم. در ابتدا بررسی آنچه یونگ به عنوان علت اصلی اختلالات می بیند، و می خواهم آنچه را که اختلالات اضطرابی می تواند به ما در مورد شیوه زندگی ما بیاموزد را نقد و بررسی کنم. در قسمت دوم نوشته هایم، نشان میدهم که چگونه یونگ پیشنهاد داده است که بتوانیم از چنگال این اختلالات رهایی یابیم تا به یک زندگی شکوفا تر و بهتر برگردیم.
از ویژگی بارز نظریه یونگ این است که علت نوروز همیشه در زمان حال جستجو شود.

همانطور که یونگ نوشت: "در ساختن نظریه ای که روان رنجوری را از دلایل رنج گذشته استخراج میکند، ما قبل از هر چیز دنباله رو تمایل بیمار خود هستیم که ما را تا آنجا که ممکن است از حالت بحرانی که عمدتا در حال حاضر رخ داده، اگاه کند ... این است که عمدتاً مشکلات در حال حاضر که علل عاطفی واقعی ان در حال هستند را نگاه میکنیم که فقط در حال حاضر امکان از بین بردن آنها وجود دارد. " (کارل یونگ ، نظریه روانکاوی) یعنی گذشته قابل تغییر نیست.

یونگ انکار نمی کرد که ممکن است درد و رنج روانی ما از دوران کودکی ما آغاز شده باشد، و همچنین از تأثیری که تربیت ما بر رشد روان شناختی ما دارد، چشم پوشی نکرد. بلکه بر روی حال تمرکز کرد, زیرا او معتقد بود که آنچه باعث ایجاد علائم نوروز می شود یک شیوه زندگی متناقض در اینجا و اکنون است. درگیری عاطفی ممکن است در دوران کودکی ما وجود داشته باشد، اما این درگیری ها تغییر کرده است و دیگر منبع رنج کنونی ما نیست. یا همانطور که یونگ توضیح داد ، هیچ تفاوتی ندارد که قبلاً درگیری در کودکی وجود داشته باشد یا خیر، تعارضات در بزرگسالان همیشه ممکن است. کسانی که از کودکی به یک نوروز مزمن مبتلا شده اند، اکنون از همان درگیری که از آن زمان رنج برده اند، رنج نمی برند. "(کارل یونگ ، نظریه روانکاوی)

ماهیت درگیری که منجر به روان رنجوری می شود چیست؟ یونگ در مقاله خود، "اهمیت باور به سرنوشت"، نقل قولی از كلیانتس، فیلسوف رواقی یونانی را ارائه می دهد كه به كشف این رمز كمك می كند. "سرنوشت باور و خواست افراد را هدایت می کنند، اما افراد را ناخواسته به این سو و ان سو میکشاند."(Cleanthes)
سه الهه مهم سرنوشت در اساطیر یونان بودند که دوک نخ ها سرنوشت افراد را می تابیدند. یونگ اعتقادی به خدایان یا الهه های تعیین کننده سرنوشت ها نداشت، اما معتقد بود که هر یک از ما یک سری وظایف زندگی را پیش رو داریم که به انتخاب خود ما نیستند و بنابراین می توانند به عنوان سرنوشت تصور شوند.

ادامه...

1/6

@thinkpluswitus
این وظایف در بالا نامبرده از دید یونگ محصول تاریخ تکاملی ما، طبیعت فانی و فرهنگی است که در آن زندگی می کنیم. مهمترین این موارد انگیزه بیولوژیکی ما برای انتقال ژنهای ماست، اما سایر موارد شامل نیاز به دستیابی به استقلال روانی از والدین، ​​پرورش یک زندگی اجتماعی سالم، کمک به جامعه، یافتن هدفی در زندگی و سرانجام مواجهه با مرگ میباشد. طبق نظر یونگ، ما به طور طبیعی برای انجام این وظایف هدایت می شویم. غرایز، طبیعت ما به عنوان حیوانات اجتماعی، انطباق و مرگ نزدیک شده، همه ما را به این سمت سوق می دهد. اما هرچه ما به طور طبیعی برای دستیابی به وظایف زندگی سوق داده می شویم ، همچنین تمایل به خودشکنی و خودمداری داریم، یا همانطور که یونگ گفت: "ما همه از تلاش های عمدی درونی بدمان می آید و کاملاً به تنبلی می پردازیم تا شرایط ما را به عمل وادار کند." (کارل یونگ ، نظریه روانکاوی)
اگر ما بتوانیم به تنبلی خود غلبه کنیم و شجاعت برای مواجهه با وظایف زندگی ما نشان دهیم، پس این وظایف به عنوان راهنما عمل می کنند و مسیر پیشرفت سالم را مشخص می کنند. پس سرنوشت منجر به حرکت جلو می شود. اما اگر تنبلی و ترس ما برتری پیدا کند و از کارهای زندگی غافل شویم، و آنها زنجیرهای اسارت در گردن ما شوند. ما از دیدگاه Cleanthes، که سرنوشت انسان را به جلو کشان کشان میبرد، ناخواسته وارد می شویم. حالا روان رنجور، به گفته یونگ، زن یا مردی است که جزو افراد ناخواسته میباشد، و به عبارت دیگر، خود را فقط کشان کشان و.تنبل در سرنوشت قرار میدهد و یک نگرشی نادرست نسبت به وظایف زندگی و معنای ان دارد.

یونگ هنگام معالجه بیماران خود تأکید میکرد که مشکل روان رنجور همیشه با نگرش آنها به زندگی و وظایفشان در ارتباط است و دستیابی به وظایف زندگی در درجه دوم اهمیت برایشان قرار دلرد. زیرا زندگی می تواند یک چالش روانی برای ما ایجاد کند که دستیابی به یک کار خاص را غیرممکن می کند. اما این سرنوشت ما را به یک زندگی رنج آور روان رنجور هدایت نمیکند. در چنین مواردی، پذیرش شرایط و تغییر جهت انرژی ما به سایر وظایف زندگی واکنش مناسب برای مقابله با روان رنجوریست. این به معنی بدست گرفتن سرنوشت میباشد. نگذاریم سرنوشت ما را تعیین کند بلکه ما سرنوشت را میسازیم و به ان معنا میدهیم.
اما معمولاً موانعی هستند که مانع طبیعی و غیرقابل عبور ما می شوند. آنچه مانع عبور و تغییر و پذیرش در ما می شود, باورهای ناکارامد و ناتوانی اخلاقی ماست. ما یا خیلی تنبل برای تعییر هستیم، یا جرات کافی برای مقابله با این چالش را نداریم. از این طریق با مانع روبرو میشویم که فقط به یک روان رنجور اختصاص ندارد، زیرا همه ما زمانهایی با این موانع و چالش ها روبرو هستیم - نحوه گذر از ان تصمیم گیرنده برای شدت روان رنجوریست.
اما آنچه منحصر به فرد روان رنجور است این است که، آنها بجای اعتراف به ناتوانی های خود، تصمیم می گیرند خود را فریب دهند و تمرکز فقط بر سر راه موانع موجود در راه خود میکنند و همه را تقصیر انها میبینند، یا همانطور که یونگ توضیح می دهد ، "[فرد روان رنجور] از وظایف زندگی خود سر باز می زند, نه به دلیل اینکه واقعا پذیرش غیرممکن باشد, بلکه به دلیل یک مانع مصنوعی ساخته شده توسط خودش ... از این لحظه به بعد شخص دچار یک درگیری و چالش درونی می شود. اکنون تحقق ناجوانمردانه سرنوشت اش برتری پیدا میکند، و غرور او را میشکند. در هر صورت [انرژی] شخص درگیر یک جنگ داخلی بی فایده است ، و مرد به شراکت جدید روان رنجوری میپردازد ... کارآیی او کاهش می یابد ، او دیگر با محیط سازگار نیست ، او - در یک کلام - روان رنجور شده است. " (کارل یونگ ، نظریه روانکاوی).

ادامه...

2/6

@thinkpluswithus