Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015 – Telegram
Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015
612 subscribers
1.91K photos
19 videos
43 files
557 links
Dr. Morris Setudega
استاد دانشگاه، رواندرمانگر سیستمی,
عضو انجمن روانشناسان APA
عضو مشاوران و سوپر ویژن سویس BSO
عضو انجمن systemis سویس

نوشته های خودم از صفحه اصلی +Think# و مطالب آموزشی ترجمه شده از جزوات تدریس در
دانشگاه
#dr_morris_setudegan
Download Telegram
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
قسمت ششم #خانم_مولر
خانم مولر امروز صبح پنج شنبه زنگ زدن و پرسیدن. دکتر من با پاتریک صحبت کردم و ما خواستیم با هم بیاییم. نیکول پسرم و انیتا دخترم هم میخوان بیان.

پرسیدم کی تصمیم گرفت که همه با هم بیاین؟
خانم مولر گفتن در واقع همه با هم دیشب تصمیم گرفتیم.
🔙 من نخواستم از مشکل بدونم چون هدف داشتم از تک تک سیستم سوال کنم.
{🔝در ژنو گرام پایین میبینین که پاتریک مولر ۵۰ ساله، خانم مولر ۴۰ ساله، انیتا ۱۳ ساله و نیکول ۹ ساله میباشد}
[🔛 من یادم بود که خانم مولر گفته بودن که مادرشون میگرن داشتن و دخترشون هم گاهی سر درد دارن و خودشون هم میگرن دارند.]
عصر ساعت ۶ خانم مولر با پاتریک و بچه ها اومدن.
پاتریک لاغر با قد بلند ۱.۸۵ موهای کمی ژولیده بلند و ریش چند روزه و یک عینک مهندسی بسیار باریک که منو از بالاش نگاه میکرد. شلوار جین و تی شرت مشکی و کفش ادیداس سفید، هر دو دست در جیب با شونه های به بالای فشار داده، لبخندی با کمی عدم اطمینان بر لب و لبها به طرف داخل گویا گفته ای رو پنهان میکنند.
انیتا؛ تقریبا مثل پدرش با سن ۱۳ حداقل ۱.۶۰ بلند موهای صاف، بلند و بلوند با یک تل صورتی و تی شرت سفید و شلوار جین کوتاه و صندل و کیف مشکی رو شونه. پیش بابا ایستاده بود و سرش کمی به راست کج و لبخندی بسیار ملیح و نگاهش بسیار به عینکم بود.

نیکول تقریبا کمی تپل تر از خواهرش با کوله پشتی قرمز ابی با کلی امضا هم کلاسیهاش روش و شلوار کوتاه سفید و یک تی شرت و دمپایی کروکس قهوه ای با یک ای پد کوچولو مشغول گیم و سرش رو بالا گرفت و با دماغش عینک رو به بالا فشار داد و سرش رو بالا گرفت و از پشت عینک منو کوتاه ولی دقیق طوری ارزیابی کرد گویا اصلا تو اطاق و حال ما نیست و منم تو نقش ماریو (بازی کامپیوتری) میبینه...
خانم مولر که دستپاچه تر از همیشه بود و احساس میکردم که امیدواره بتونم نقشی که برای من تو خانواده ایجاد کرده رو به خوبی ایفا کنم. کیفشون رو دادن دست چپشون و دست راستشون رو دراز کردن و دستهاشون در ماه جولای سرد سرد بود. و با دستهای ظریفشون فشاری به دستهام دادن و گفتند معرفی میکنم. شوهرم دخترم و پسرم.
اقای مولر چند لحظه طول کشید تا بزور دست راستش رو از جیب تنگ شلوارش بکشه بیرون و به من دست بده. دستشون رو دراز کردن و یک بوی خفیف سیگار مخلوط با تابستون به طرف من اومد. دست دادیم و گفت مولر هستم.
دخترشون دستش رو بلند کرد و مثل یک ارکستر هماهنگ شده دست دادن و گفتند خوشبختم از دیدن شما. مامان تقریبا هر روز از شما حرف میزنه. من اگه جای بابام بودم حسودیم میشد. خندید. و دستم رو کوتاه فشار داد. (🔛اطلاعات در مورد سیستم)
نیکل زمزمه کرد خوبه که جای بابام نیستی. و من که فکر میکردم نیکل اصلا تو اطاق نیست و بر عکس حواسش جمع بود. و به من گفت صبر کنید این بازی رو سیو کنم. اینطوری... بله سیو شد. دست داد بهم و گفت من نیکل هستم معمولا زیاد حرف نمیزنم. (🔛اطلاعات از سیستم)
گفتم کی اینو میگه؟
گفت بابام و مامانم...

دعوتشون کردم به داخل اطاق و خواهش کردم بشینن. انیتا پرسید؛ ترتیب خاصی برای نشستن در نظر دارین. (🔛اطلاعات از سیستم: در خونه نطم نشستن دارند)
گفتم خیر. ازادین انتخاب کنید.
اقای مولر نشستند و خانم مولر کنارشون و بین انیتا و نیکل کمی تنش بود کی کجا بشینه که از پنجره بیرون حرکت فطار ها رو ببینه.
نیکل نشست پیش مامانش و انیتا و پدرش تقریبا روبروی هم بودن و چپ و راست من.
من توضیح دادم که من میخوام کوتاه از هر کدوم تک تک چند تا سوال کنم و بقیه افراد بیرون میمونند. و بیرون نباید باهم در مورد مواردی که ما داخل حرف میزنیم صحبت کنند. همه قبول کردند‌
نفر اول نیکل بود؛ بقیه رفتند تو اطاق انتظار دوباره.
پرسیدم نیکل؛ خودت رو معرفی کن کوتاه هر طور که دوست داری.
گفت من نیکل کلاس سوم هستم و ورزشهای زمستونی رو دوست دارم.
پرسیدم اگه از بابا بپرسم نیکل چطور بچه ای هست بابا چی میگه فکر میکنی؟
گفت بابام میگه گیم زیاد بازی میکنم. حرف کم میزنم. با انیتا مدام تنش دارم. ولی دکتر حق دارم انیتا همیشه میاد تو اطاقم و به وسایلم بی اجازه دست میزنه.
گفتم میدونی چرا اومدی اینجا.
گفت بله شما به مامان روش لوبیا رو یاد دادین و مامان احساس خوبی داره و میخواد شما کمک کنید که ما کارهای خونه رو مرتب انجام بدیم.

نفر بعد نیکل بود. گفتم نیکل خودتون رو معرفی میکنید.
گفت من نیکل هستم و ۱۳ ساله. یک گربه دارم و سه هفته هستش با گزیم دوست شدم و بابام مخالفه من دوست پسر داشته باشم.
گفتم اگه از بابات بپرسم که در باره مامان شما چیزی برام بگم چه خواهد گفت فکر میکنید...
انیتا فرو رفت تو مبل. موهاش رو فوت کرد با لب بالا به طرف گوشاش. و گفتش بابام به مامانم ...
گفتم بله اگه ممکنه.
نفس عمیقی کشید و گفت اسون نیست این سوال
گفتم میدونم

ادامه دارد..
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
.....ادامه قسمت ششم #خانم_مولر
انیتا گفت. بابام میگه
مامانم ادم سخت گیری هستش. و بهونه میگیره. اگه ما کار خونه رو انجام ندیم مامانم اون روز حتما مشکل میسازه. مامان در کل مهربانه و کارش رو دوست داره.
در ضمن حتما خواهد گفت که چند هفته اخیر هم با بابا بهتر شده و هم با ما و هم کارها بهتر از قبل پیش میره.
پرسیدم خوب اگه بپرسم شما چرا اینجایید، چی میگین؟
انیتا گفت. ما هفتگی یک پلان داریم که چه کسی چیکاری رو انجام میده.
مامان معمولا لباس ها رو میشوره و خشک میکنه و بابام جمع میکنه و مرتب میکنه. هفته ای چند روز اشپزی میکنه...
و مامان میخواد اینجا ما منظم تر باشیم.

از اقای مولر خواستم وارد اطاق بشه.
ازشون پرسیدم چرا اینجا هستند. گفتن گر چه چند هفته اخیر خانمم گابی خیلی بهتر شده ولی گاهی از گذشته ها مسایلی هست که هنوز باعث ناراحتی میشه، چون بچه ها خیلی با مدرسه مشغولند.
تشکر کردم و همه رو داخل اطاق معرفی کردم.
از خانم مولر خواستم کوتاه در مورد امروز چیزی بگن.
خانم مولر گفتند که چهارشنبه ها معمولا با هم میشینن و پلان برای هفته یا دوهفته رو مشخص میکنند و چیزی که هست همیشه انجام نمیشه و من نمیخوام که نقش پلیس و کنترل گر رو بازی کنم. برام مهمه که هر کس کار خودش رو انجام بده و تقبل مسیولیت بکنه ..‌
گفتم مثال بزنید. گفت مثلا شنبه ها باید نیکل اشغال رو غروب ساعت ۷ بزاره بیرون و فراموش میکنه. یا چهارشنبه ها انیتا باید جارو برقی بکشه و اکثرا با دوستهاش قرار میزاره گر چه میدونه ..‌.
(🔛بچه ها به دقت گوش میکردن و حرف مادرشون رو قطع نمیکردن)

از بقیه سه نفر پرسیدم نظرتون چیه.
پدرشون گفت یادش رفت منو بگه چون منم گاهی با لپ تاپ مشغول میشم و لباسها میمونه. حق داره خانمم ولی سخته. نمیشه همیشه بر اساس پلان جلو رفت.
دخترشون انیتا پرسید؛ بابا ولی سر کارتون هم پلان دارین مامان هم هماندازه شما کار میکنه. سر کار باید پلان رو رعایت کنید.
پسرشون گفت من خسته هستم شنبه ها و دوست دارم استراحت کنم.
من پرسیدم. بچه ها نظرتون چیه. چه ایده ای دارین؟ اگه کسی بر حسب پلان کار نکرد چه اتفاقی باید بیوفته.
خانم مولر گفت دکتر من بارها پیشنهاد دادم.
پرسیدم تا حالا بچه ها پیشنهاد دادن؟
گفتن هر دو با هم نه... (🔝مهارت حل مسیله، مهارت تصمیم، مهارت تقبل مسیولیت)
گفتم خانم و اقای مولر موافق هستید که بچه ها نظر بدن و ببینیم چه نظراتی میاد؟
هر چهار نفر قبول کردن.
گفتم بچه ها برن بیرون با هم یک ایده برای ما بیارن. ۱۰ دقیقه وقت دارن و بیرون وسایل کافی وجود داره برای نوشتن و یا هر چیزی که بخوان.
بچه ها با خوشحالی پریدند.
من از خانم و اقای مولر پرسیدم که در خانواده خودشون چطور بود.
اقای مولر گفت. من معمولا کاری نمیکردم. چون مامانم خونه دار همه کارها رو خودش میکرد. (🔙اهمال گری و عدم اموزش تقبل مسیولیت در خانه)
خانم مولر گفتن من و خواهرم باید بیشتر از مادرمون کار میکردیم چون مادرم شاغل بود.
مامانم پلان کار میداد و ما اجرا میکردیم. (🔙طرحواره اطاعت ولی اموزش مهارت های متفاوت برای زندگی).
گفتم براشون چرا مهمه بچه ها در تصمیم گیری سهیم باشند و چه مهارتهایی رو کسب خواهند کرد و برای اعتماد بنفسشون بسیار مهمه.
هر دو تمایل برای راه حل مشکل داشتند و خیلی به این ایده خوشامد گفتند.
بچه ها وارد شدن و ایده جالبی داشتند.
۱. وظایف که به عهده بچه ها هستش، بین بچه ها تعویض بشه که همیشه یک نفر همون کار رو نکنه.
۲. اگر بچه ها کاری دارن از سه نفر دیگه کمک بگیرن برای انجام کار و بجای اون کار دیگه ای انجام بدن در روز دیگه و
اگه ممکن نباشه ساعتی ۵ فرانک از پول تو جیبی پرداخت کنند.
۳. بچه ها هفته ای یکبار اشپزی میکنند. اگه لازم بشه خودشون خرید میکنند‌.
۴. بچه ها سالی یکبار برای تعطیلات تصمیم میگیرن و پیشنهاد میدن (این هم همیشه یک نکته اختلاف نظر بود؛ انیتا اضافه کرد).

خانم و اقای مولر راضی به نظر رسیدن.
خانم مولر گفتند اگه شما ۵ فرانک به من بدین بعد پول تو جیبی هفته چی میشه؟ کم میارید تو مدرسه.
انیتا فوری گفت مامان، اینطور مجبور میشیم حواسمون رو جمع کنیم.
(برای من جالب بود که گاهی بچه ها بیشتر میتونن خلاقیت به خرج بدن نسبت به افرادی که مدام همون کار رو میکنند. برای من عجیب نبود چون خانم مولر یاد گرفته بود همیشه مادرشون پلن درست کنه= اثر سیستم روی تک تک اعضا 🔝)
بچه ها احساس خوبی داشتند. نیکل گفت دکتر چرا بابام به این فکر نیفتاد؟ گفتم از بابات بپرس!
اقای مولر جواب دادن به پسرشون، گاهی ادم‌‌ فکر میکنه بچه ها نمیتونن تصمیم درست بگیرن خارج از اینکه شما دیگه بچه نیستید و هر دو شما نوجوان هستید و نیاز هست هم من هم مامان بیشتر به شما مسیولیت بدیم.
انیتا فوری اضافه کرد. مثلا یک شب برین سینما و من و نیکل خونه باشیم تنها. شما هم برای خودتون وقت داشته باشین.

ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
.....ادامه قسمت ششم #خانم_مولر

خانم و اقای مولر گفتن اوکی ما چهارشنبه به شما خواهیم گفت چی تصمیم گرفتیم.
نیکل گفت. ما الان تصمیم گرفتیم، چرا ادم بزرگها اینقدر مسکل دارن با تصمیم گرفتن. من دوست داشتم با زنم هر شب برم سینما...همه خندیدن.
من پیشنهاد دادم خانم و اقا مولر برن بیرون ده دقیقه و تصمیم بگیرن در مورد پیشنهاد بچه ها.
من از بچه ها همزمان پرسیدم، میتونید برام کوتاه تعریف کنید که پدر و مادر شما بیشتر با شما چه تفریحاتی در اخر هفته دارن.
بچه ها گفتند متاسفانه مامان ما چون پرستاره پلان کاری متفاوت داره اخر هفته و ما نمیتونیم همیشه با هم باشیم. و گاهی چون کار زیاد میکنه میگرن داره.
بعد انیتا گفت. منم گاهی سر درد میگرن وار دارم. گفتم یعنی چی دقیقا.
انیتا گفت؛ گاهی تو خونه که دعوا و ناارام میشه من سردرد میگیرم و میرم تو اطاقم.
(🔝 یادتون هست قبلا خانم مولر گفته بود که وقتی مادرش با پدرش دعوا میکردن مادرشون سر درد داشتند. و بعد خانم مولر وقتی با پاتریک مشکل دارن دچار میگرن میشن. و الانم انیتا با همون طرحواره. دقت کنید تو ژنو گرام ما خط زنان از سر درد برخوردار هستند وقتی سترس بوجود میاد در سیستم و برای ارام کردن سیستم خودشون رو عقب میکشن [ فعالیتهای امتناعی] یا برقرار کننده های هموستازه یا تعادل تو سیستم. زنها بر اثر طرحواره در سیستم این نقش رو به عهده گرفتند.)
خانم و اقای مولر وارد اطاق شدند بعد از ده دقیقه و به بچه ها گفتند که حتما ماهی دو بار با هم بیرون خواهند رفت تا بچه ها بتونن تنها باشند و خانم و اقای مولر برای هم وقت داشته باشند. (🔛 این میتونه به مهارت استقلال بچه ها و مهارت تقبل مسیولیت بسیار کمک کنه).

از خانواده مولر پرسیدم ایا همه متعهد به قرارها هستند و یکبار دیگه ۵ نکته رو روی کاغذ نوشتیم و قرار شد روی دیواره یخچال اویزان کنند و اقای مولر مسیول کنترل نقشها در سه ماه اینده خواهد بود و ما بعد از هشت هفته دوباره کنترل خواهیم کرد اگه همه موافق باشند. اگر این مابین مشکلی پیش اومد میتونن مراجعه کنند‌.
(🔛بسیار مهم هستش که قرارهایی که در سیستم درمانی گذاشته میشه روی کاغذ نوشته شه که برای تمام سیستم قابل درک و رویت باشه. و تعهد سیستم خیلی مهمه برای جلسه های کاری بعدی با سیستم.



ادامه دارد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
داستان #خانم_مولر قسمت هفتم ۱
خانم مولر زنگ زدن که نیاز به گفتگوی تنها دارن با من. طبق روال خو استند روز پنجشنبه بعد از کار ساعت ۵ بیان برای صحبت.
خانم مولر پنج شنبه با دست پر اومدن. قبل دیدن خودشون بوی ادکلن محیط و مشام رو نوازش میداد و بزور از سوراخ کلید اطاقم عطرشون از اطاق انتظار به مشام میرسید (🔛حوشبختانه من رو به یاد یک ادکلن اشنا با خاطره خوب انداخت = خلق رو اتوماتیک بهتر میکنه = بازتاب کوتاه) و اولین بار دیدم تغییر در نحوه ارایش و مو دادن ایشون.
دست داد خانم مولر (دستهاشون گرم بود اینبار) و مستقیم به من نگاه کردن، موهاشون رو با یک حرکت سر و دست چپ دادن کنار و پشت گوششون (🔙 زبان بدن: اماده گوش دادن و صحبت و دعوت درونی به گفتگو) وارد اطاقم شدن و نشستند روی مبل مشکی و کیف رو گذاشتند رو پاشون و دستمال ابی با طرح گل افتابگردان رو کمی شل کردن که اماده گفتگو بشن.
من پرسیدم خانم مولر امروز متفاوتید با لباس و کیف و ارایش؟

پرسیدن ایشون بهتر شدم؟ یا معنی خاصی میده؟ فکر میکنید چرا؟
(🔝 یک بوی عجیب اعتماد بنفس همراه با شادی یکباره عطر ادکلن داوینچی ایشون رو از اطاقم محو کرد و جای خودش رو برای گفتمان باز کرد. اطاق یکباره پر از اطمینان بود)

گفتم؛ متفاوت شدید. و احساس میکنم دیشب چهارشنبه خوش گذشت (🔙 یادتون باشه قرار بود چهارشنبه ها برن بیرون با پاتریک مولر)
گفتند بله دکتر؛ دیروز رفتم سلمونی و موهام رو دوباره بعد از ۱۰ سال رنگ کردم و مدلی زدم که پاتریک دوست داشت و با هم اون زمان دوست شده بودیم این مدل مو رو داشتم. و ادکلنی که پاتریک انوقت عاشقش بود. دکتر باورتون نمیشه هم انیتا و هم نیکل از مدرسه برگشتند، گفتند مامان دیگه خیلی خودت رو ساختی؛ با دوست پسرت قرار داری؟ انیتا گفت مامان چقدر جوونتر شدی. یهو احساس کردم بیست ساله هستم. حالم خوبه و خوشبختی تو من شروع کرد موج زدن. این همه احساس یکباره.
شام پاتریک منو برد یک رستوران که ما قبلا بارها رفته بودیم و تو رستوران گفت، گابی امروز مثل قبل شدی. بوی ادکلنت وارد رستوران شدیم منو یاد روزی انداخت رو همین میز گفتی پاتریک من حامله هستم و نتیجه ازمایش رو گذاشتی کنار لیوان نوشیدنی من. زد زیر خنده. ولی اشک شوق تو چشماش بود. دکتر من و پاتریک بعد از تولد نیکل اولین بار تنها رفتیم شام. همیشه بچه ها همراه ما بودن. دستهاشو محکم به هم فشار میداد و گویا ندامت رو تو دامنشون پشت کیف مخفی میکردن تا من نبینم.
احساس خوبی بود. بعد شام رفتیم سینما، به فیلم زیاد دقت نکردم چون پاتریک مدام با انگشت شصتم بازی میکرد و دستم رو بوسید مثل تینجرها دکتر. فکر میکردم پاتریک یادش رفته عاشق منه.
و برای انیتا و نیکل دو تا شکلات از سینما گرفتم چون همه جا بسته بود ولی بچه ها عاشق کیت کت هستند و گذاشتم کنار تختشون چون خواب بودن برگشتیم خونه.(🔛تقویت رفتار مثبت نوجوانان در رابطه اینده اونها میتونه بسیار مفید باشه).
و براشون نوشتیم مرسی که برای ما این موقعیت رو ساختید.
شب که رفتیم تو تخت احساسم کاملا متفاوت بود. گاهی دوست نداشتم کنار پاتریک بخوابم. متنفر بودم گاهی از بوی سیگار. ولی دیشب خوشم اومد از تمام چیزها. حتی فکر میکردم طعم سیب زمینی با شراب بهتر از همیشه بود، حرفها، خنده ها... و دکتر در ۱۰ سال گذشته همچین سکس زیبایی با شوهرم نداشتم (🔛 نیاز به تعلق؛ خانم مولر همیشه با من حرف میزدن اسم پاتریک رو میگفتند و امروز چندین بار گفتند شوهرم). یعنی مدتها بود وقت و میل نداشتیم.
من پرسیدم؛ وقت نداشتید در ده سال گذشته...
خانم مولر صورتش رو گرفت تو دو تا دستاش و خندید و حالتی که چقدر مسخره بود فاکتور زمان.
اضافه کرد؛ وقت احتمالا بهونه هستش و میل هم بوجود نیاوردیم مثل دیشب در واقع اهمال کاری من و شوهرم هستش. یعنی زندگی رو داشتیم فقط میگذروندیم. ولی باید بسازیمش و از این به بعد قرار گذاشتیم من و شوهرم پاتریک دو هفته یکبار برنامه ریزی کنیم و انتخاب کنیم کجا و چه غذایی و میریم کلاس رقص سالسا و اره...میخوایم دوباره زندگی کنیم. خنده رو صورتشون ولی اشک روی گونه هاشون رو به حرکت بود که کیفشون رو باز کردن و دستمال رو برداشتند و صورتشون رو پاک کردن و گفتند دکتر این کیف هدیه اولین تولدم بود بعد از اینکه با پاتریک دوست شدم برام خرید. فکر کنم امروز خیلی نوستالژیک شدم. خودشون گفتند، اگه حس خوب میده چرا نه.

گفتم: خوشحالم خانم مولر!
خانم مولر گفت ؛ دکتر پاتریک شوهرم پیشنهاد داد که هر چند یک بار بیاییم پیش شما ولی شما که از اینجا میرین ماه بعد. چطور میتونیم با شما تماس بگیریم. گفتم من هستم و هر گاهی به سویس برمیگردم و بهتون خبر میدم....
گفتم خانم مولر امروز چندین بار تکرار کردین شوهرم. خودتون متوجه شدین.
بلند خندید گفت دکتر نگین!
من امروز صبح بیدار شدم دیدم پاتریک داره صبحونه درست میکنه.

ادامه دارد💫
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
داستان #خانم_مولر قسمت هفتم ۲

گفتم پاتریک بوی قهوه تا بالا میومد. گرچه من باید ساعت ۱۰ برم سر کار ولی ۷ بیدار شدم با شما قهوه بخورم. پاتریک عینک رو داد بالا با دماغش و ماچم کرد.
بچه ها اومدن و با تعجب و شکلات ما رو نگاه میکردن.
نیکل گفت مامان از تخت افتادی؟ زود اومدی پایین پنجشنبه؟
انیتا گفت فیلم دیشب چطور بود؟ پاتریک کمی از فیلم براشون تعریف کرد من در واقع علاقه ای نداشتم ولی دیدم که انیتا صبح حرف میزنه...
نیکل شکلات کنارش بود و گفت وسط تعریف فیلم باباش، چهارشنبه بعد لطفا سمارتیز بگیرین برام... من و پاتریک به هم نگاه کردیم. خندیدیم.
به همین سادگی میشه یک میز صبحانه شاد داشت. به همین سادگی میشه یک شب خوب داشت...به همین سادگی میشه دوباره ادم شوهرش رو دوست داشته باشه و به همین سادگی صبح با میل و بوی کافه از خواب بیدار شه...

من پرسیدم خانم مولر یادتونه به من پای تلفن روز اول چی گفتید؟

خانم مولر برگشتند تو مبل چرمی عقب سرشون به طرف بالا و چشماشون به طرف گوش چپ ( 🔛 اونهایی که با nlp کار میکنن. در حال یاداوری جمله) با دستهاشون به حالت به هم چسبانده جلوی صورت و بینیشون رو لمس میکردن و به دنبال جمله میگشتند فکر کردن و گفتند..‌
بله بله دقیقا. اصلا برای این اومدم پیشتون. گفتم
"من یک تمرینی برای خوشبختی میخوام"
گفتم دقیقا: و یادتون چه اتفاقی افتاد. گفتند بله. خندیدن و لوبیا رو از جیبشون در اوردن. و گفتند دکتر این چند تا همیشه پیشم هست و تو تموم لباسها چند تا دارم. اتفاقا انیتا هفته قبل لباسها رو از نو ماشین در اورد چهار تا لوبیا رو از جیب شلوار در اورد گذاشت رو میز اشپزخونه و یک post itگذاشت کنارش. مامان اینها تو جیب شلوار بیمارستان بود و امیدوارم خاطره خوبش شسته نشده باشه... خودم کلی خندیدم.
اتفاقا امروز پنجشنبه صبح رفتم سر کار. همکارم همه موهام رو متوجه شدن و بهم گفتن بهت میاد، خوب شدی، جون ترشدی، دوست پسر؟
یک مریض گفتش که دو ماهه تو بخش ماست، حالا که من دارم میرم شما به خودتون اینطوری میرسید! البته پیر مردی هست ۹۰ ساله التزهایمر داره و به همه پرستارها پیشنهاد ازدواج داده. زنش که میره از پیشش میگه مادرم رفت، حسودی میکنه من اینهمه دوست دختر دارم.
راستی دکتر واقعا مادرها حسودی میکنند به دوست دختر پسرهاشون؟

گفتم خانم مولر؛ مرسی از جوابتون. پس یک تمرین برای خوشبختی رو دریافت کردید؟

گفت ببخشید دکتر؛ زیاد حرف زدم امروز.
گفتم. چه چیزی نیاز دارید الان جز سوال اخرتون حسودی مادرها به دوست دختر پسرهاشون.
خانم مولر خندید و گفت هنوز چند سال وقت دارم تا نیکل بزرگ شه.
دکتر فکر میکنید این حالت خوشبختی بمونه؟
من سوال کردم؛ میخواین بمونه.
خانم مولر؛ بله دکتر حتما میخوام

گفتم چیکار باید بکنید برای یک مریض که تازه از اطاق عمل به بخش شما میاد؟

خانم مولر؛ مراقبت، مراقبت، مراقبت تا سالم شه‌!

کفتم؛ حالا رابطه شما از اطاق عمل اومد بیرون. بقیه وظیفه شما چهار نفره.

خانم مولر تو مبل موندن نگاهی به من کردن, ابروها رو تا افق دادن بالا و به رسم سویس گفتن wow ...
و خیز زدن برای بلند شدن و گویا زندگی بیرون دفترم منتظرشون بود!

ادامه دارد 💫
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
💫💫

با درود شبهنگام به همه عزیزان که تغییر رو بدون ترس به پیشواز میرن.

امروز دو تا پیام تو پی وی از یک خانم و یک اقا داشتم که هر دو روش خانم مولر رو پیش گرفتند و برام فید بک عالی و خلاقیت خودشون رو در کارشون فرستادن. من ازشون خواستم که اجازه بدن برای گروه شر کنم. به محض اینکه اجازه دادن براتون میفرستم. حتما برای شما هم جالب خواهد بود.

شبتون ارام عزیزان 💫
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
حتما در این تکنیک چندین مورد نهفته شده.
اولین reframing هست. یعنی شما در یک زمان عینک منفی گرایی رو بر میدارین و عینکی میزنید که حداقل یک شیشه اون مثبت ها رو میبینه.
دوم اینکه شبها مرور میکنید. با مرور کردن خاطرات خوب و اعمال مثبت در طی روز هورمونهای زیادی ترشح میشن. سوم اینکه در موردش میتونید با کسی حرف بزنید و یا یادداشت کنید حتی اگر یک جمله شد (تثبیت در خاطره) در هر دو صورت یکبار دیگر چه با زبان و گوش و چه با دست و احساس از شما خارج میشه و تثبیت میشه در یک جای جدید که اثر خاصی داره بهش در NLP میگیم لنگر anchor. اگه یادتون باشه من تو داستان مدام این رو برای خانم مولر tap کردم رو دستشون حالت های خوشحالی رو و این یک لنگر احساسی میشه و بدن ازش میتونه استفاده کنه. از سمت راست به چپ هم در nlp و هیپنوز اریکسون یک مزیت داره که ما میتونیم وقایع رو بهشون شکل جدید بدیم و در خاطره تثبیت کنیم. و همه اینها با چند تا لوبیا ساده که پشتت کلی تجربه و عملکرد نهفته...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
خانم م.ن.
میدونید جناب دکتر ستودگان میخواستم از شما تشکر کنم بخاطر راه حلی که تو گروه خوبتون پیشنهاد دادید. اول فکر کردم تو گروه بنویسم ولی چون چند نفری منو میشناسن گفتم به شما تو پی وی بگم. صرفا به خاطر پیشنهاد شما و موفقیت ۴ هفته اخیر من.
من روزها که از سر کار میومدم تا به شوهرم میگفتم اقای رضایی ...میگفت معصومه تو رو خدا ولش کن من دیگه نمیتونم گوش بدم به این مردیکه که کارش رو بلد نیست و مدام شما دو تا رو اذیت میکنه. از این بانک لعنتی بیا بیرون.
چند ماه بود خونه حرفی نمیزدم ولی گاهی تنها تو دستشویی گریه میکردم. نمیدونستم با کی حرف بزنم. چند بار خواستم به شما بگم. ولی روم نشد.
از موقعی که داستان خانم مولر رو خوندم گفتم منم امتحان میکنم. به شوهرم چیزی نگفتم.
با خودم قرار گذاشتم هر کار خوبی افای رضایی انجام داد یک لوبیا از جیب چپم بزارم تو راست. با خودم دو تا لوبیا بردم و مطمین بودم که قابل استفاده نخواهد بود. ولی اون روز که فقط دو تا لوبیا داشتم اقای رضایی گویا با سر خورده بود به در اتوبوس و اینقدر مهربون شده بود. که من پنج تا کاغذ کوچولو گرد کردم و گذاشتم تو جیبم.
شب که اومدم خونه گفتم حبیب بیا نگاه کن چه اتفاق خاصی. گفتم ولی ساکت باش که من حرف بزنم. رضایی امروز (شوهرم چشمم رو دو بار چرخوند) گفتم صبر کن. مهربون شده بود. باورت نمیشه. منیژه هم بهش گفتم و دقت کرد گفت اره راست میگی.
حبیب گفت مثلا چی؟
اول صبحی گفت خانم مرسی از کار دیروزتون مشتری خیلی اظهار رضایت کرد و کلا این هفته چند بار از مشتریها شنیدم که شما خیلی عالی باهاشون برخورد کردید، حتی وظیفه شما هم نبوده.
اقای رضایی و همچین چیزی برای من جای تعجب بود. اتفاقا منیژه گفت چرا دفعه قبلم بهت یک همچین چیزی گفت ولی من و تو اینقدر درب شیشه ای کلفتی جلومون گذاشتیم که رضایی هر چی خوبم بگه ما نمیشنویم.
به هر حال منو منیژه یک ظرف گذاشتیم رو میز و مدام از چیزهای مثبت یک لوبیا میندازیم توش. و رضایی اومد تو اطاقمون و پرسید امشب لوبیا دارین و من براش داستان رو تعریف کردم. بهتون سلام رسوند و یک سوالی هم داشت که گفتم براتون بنویسه خودش.
جالب اینجاست دکتر الان میام خونه شوهرم میگه معصومه از دفتر چی خبر.
دیروز گفتم حبیب من خیلی راضی هستم. تازه پاداش هم عید به ما میدن و جناب دکتر من یک مبلغی از پاداشم رو برا شما واریز میکنم، چون واقعا دست شما درد نکنه و من مطمینم مشاورها نمیتونستند به من به این سرعت کمک کنند. و شوهرم بهم گفت از شما تشکر کنم و ایشونم صفحه شما رو نگاه کرد و تعجب کرد که بهش خوش امد گفتید شخصا چون امروزه تو گروهها اکثرا ربات میاد.
جناب ستودگان از اینکه وقت و دانشتون رو در اختیار من و ما میزارین میخوام از شما تشکر کنم. قدر دانم. اگر ایران کار بانکی داشتید من در خدمتم.

م.ن.

🔷اسم ها رو تغییر دادیم
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#خانم_مولر قسمت هشتم ۱
خانم مولر زنگ زده بودن و روی تلفن من یک پیام با این محتوی گذاشنه بودن. "روز بخیر مولر هستم و میخواستم در مورد یک موضوعی با شما صحبت کنم قبل از اینکه من پشیمون بشم و شما برین. چون فکر کنم دیگه به کسی نتونم به این زودی اطمینان کنم."
صدای خانم مولر پر از علامت تعجب و سوال و پر از لرزش بود. البته من حدس میزدم (هایپو تیزیز همیشه مجاز هست در شغل ما) در چه موردی میتونه باشه.
سه شنبه بود و فوری زنگ زدم و روی تلفنشون برای پنجشنبه ساعت ۵ طبق معمول قرار گذاشتم.
خانم مولر پنج شنبه اومدن و من هنوز با مراجع قبلی تموم نشده بودم. فقط شنیدم که ورود کردن و صدای پاشنه کفششون خفیف که بدون ارامش قدم میزد به گوش میرسید ساعت رو نگاه کردم و دیدم هنوز ۱۶.۴۵ دقیقه هستش. و صدای ایشون که با تلفن حرف میزدن تو اطاق انتظار سبب شد که از مراجع قبلی حداحافطی کنم و اماده شم برای خبر خانم مولر.
در رو باز کردم و با ایشون دست دادم. گفتم وارد شین لطفا. خانم مولر نخندید. و جدی بود قیافشون‌. نشستن رو مبل و به زمین نگاه میکردن. من چند ثانیه ساکت شدم.
گفتم تلفن قبلی شما رو ناراحت کرد.
خانم مولر؛ تلفن؟ بله-...خیر. نه اصلا.
ولی دکتر هنوز مطمین نیستم. چون این موضوع تا امروز فقط برای خودم بود. و به کسی نگفتم.
گفتم درکتون میکنم. که خیلی مهم باید باشه. و مطمین باشین مثل همیشه top secret خواهد موند.
خانم مولر؛ دکتر میدونم و در واقع اینکه میگم بیشتر به عدم اطمینان من به بقیه هستش و ربطی به شما نداره. چون نمیخوام قضاوت بشم و فقط یک عشق کودکانه بود. من اصلا از عواقبش با خبر نبودم.
گفتم میتونم تصور کنم. و در سنینی همه ما کارهایی میکنیم که بعدا با مهارت های جدیدی که کسب میکنیم، خودمون رو زیر سوال میبریم، چرا این کار رو کردم.
خانم مولر نگذاشتن که من جمله را به انتها برسونم. و گفتن دقیقا و دیگران این رو نمیتونن درک کنند. البته نه در این کیس، بلکه من بارها شنیدم.
در واقع باید ناراحت میبودم، چون پسر خاله من دیروز بعد از دوران سخت کنسر کبد در گذشت. من ولی نرفتم هیچوقت ببینمش. یعنی اخرین باری که باهاش روبرو شدم، متاسفانه ۱۲ سالم بود. و تقریبا ۳۵ سال پیش بود. من برادر نداشتم و این پسر خاله من که از من ۶ سال بزرگتر بود رو خیلی دوست داشتم.
ما معمولا تابستونها میرفتیم شهرک مالترز (نزدیک شهر لوتزرن) که هم خاله رو و خانواده خاله رو ببینیم و هم کار کنیم و کمی توجیبی بگیریم. خواهرم از میشایل پسر خاله من متنفر بود ولی هیچ وقت نفهمیدم چرا. شاید به همون دلیلی که من ازش متنفرم.
من ۱۲ سالم بود دکتر که رفتم تابستون پیش خاله من. خاله من یک زن زحمتکشی بود که از ۴ صبح تا شب کار مزرعه و خونه انجام میداد. بر عکس مادرم لاغر بود و ضعیف و شوهرش که هر شب بعد کار الکل مصرف میکرد با خاله من بد اخلاقی میکرد. من ازش خوشم نمیومد ولی بخاطر میشایل میرفتم. سومین روز اونجا بودم و دختر خاله هام هر دو تا جفتشون که دوقلو بودن و از من ۴ سال بزرگتر بودن‌ تو یک اسب داری و نانوایی تو آپنسلر تو شرق سویس بودن، چون نانوایی متعلق به پدربزرگشون (پدر شوهر خاله) بود. منم همیشه دلم میخواست مثل اونها دور باشم از خانواده.
غروب که میشایل با موتور گازی اومد خونه و من میدونستم ساعت ۶ میاد خونه از پنجره اشپزخونه که به طرف طویله گاوها باز میشد منتظر رو پنجره میموندم. گر چه هزاران مگس دور من وول میخوردن ولی فقط همون یک هفته در سال بود که میتونستم میشایل رو ببینم. میشایل وقتی من ۱۲ سالم بود اون ۱۸ سالش شده بود. عاشق قوتبال و موتور بود و برا همون منم موتور دوست داشتم. تو اطاقش که پشت اشپزخونه بود رو دیوار فقط عکس موتور میدیدی. ولی رو یک موتور یک دختری بود با شلوار کوتاه جین و موهای بلند بلوند. که من همیشه ازش متنفر بودم و حسودیم میشد.
میشایل شاید انوقت ۱.۷۰ بود و ماهیچه بارو داشت چون تو مزرعه کار میکرد و تابستونها همیشه لخت تو مزرعه کمک میکرد و من دوست داشتم با همون افکار بچه گانه نگاش کنم. گاهی دکتر میدونم الان بهم میخندین، یواشکی تو دلم ماچش میکردم. شاید این احساس رو بشناسید...
من فقط یک لبخند زدم که با ایشون بگم ادامه بدین تنها نیستید! (پیش خودم فکر کردم، این افکار بچگانه رو همه بزرگها هم گاهی دارن ولی یادشون رفته ازش لذت ببرن ...)
خانم مولر دوباره شروع کردن؛ وقتی سر میز شام میشستیم من بزور خودم رو پیش میشایل جا میکردم و دکتر حتی از عطرش خوشم میومد. شاید با بوی علف و طویله قاطی میشد ولی جذابیت خاصی برام داشت. الان وقتی فکر میکنم، میگم کاش برام جذاب نبود. کاش اصلا نمیرفتم اون تابستون. کاش میشایل هیچوقت منو صدا نمیکرد برای کمک.
منتظر بودم رو پنجره اشپزخونه که دیدم میشایل اومد. خنده رو لبهام باز شد. نصف بدنم بیرون از پنجره بود و پاهام از پشت بهم گره خورده و میخواستم...

ادامه دارد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#خانم_مولر قسمت هشتم ۲
...میخواستم مطمین بشم که میشایل میاد داخل.
دکتر اولین باره که این رو تعریف میکنم برای کسی و انگار الان رو پنجره وایستادم و حتی بوها به نظرم میان. نمیدونستم با این جزییات یادم میمونه. میشایل دویید اومد بالا و از مامانش پول گرفت و گفت میرم فوتبال. یک دستی به سرم زد و رفت به طرف پایین. منو صدا زد گابی میتونی حوله رو پرت کنی از پنجره.
من حوله رو بردم پایین و نمیدونم چرا قلبم تند و تند میزد. امیدوار بودم که میشایل بفهمه که من شلوار کوتاه پوشیدم مثل اون عکس دختره رو موتور.
میشایل گفت حالا که اومدی پایین، یک چیزی من فوتبال ندارم با سالومه قرار گذاشتم و میریم کوتاه برای قهوه ولی به مامان چیزی نگی. سری بین ما. و یک بوس به صورتم داد و گفت: چوس ...از این کلمه متنفر بودم سالها...
من پرسیدم کی میای گفت ساعت ۸. من دپرس رفتم اشپزخونه. خاله پرسید چیزی شده ناراحتی؟
گفتم نه خاله. حوصله ام سر رفته. خاله گفت به مامان زنگ بزن. یا به مونا و رامونا زنگ بزن. من حوصله چیزی رو نداشتم. رفتم دستشویی و یک مجله رو سی بار نگاه کردم که ساعت ۸ بشه.
اومدم اشپزخونه و از گوشه پرده قرمز راه راه سفید اشپزخونه که از بوی روغن سرخ شده و سیگار خاله و شوهر خاله یک مخلوط که برای من خاطره هایی از ساعات انتظار پشت پرده یک خانه کشاورزی روستایی هست رو زنده میکنه ...
تقریبا ساعت ۹ بود خاله و شوهر خاله و خواهرم خواب بودن و مجله ای بود مال دختر خاله هام در مورد رشد بدن دخترها میخوندم. که یک نوری از دور نزدیک خونه شو ولی چند متری خونه هم موتور خاموش شد و هم صدایی نیومد. فقط زیر نور چراغ خیابون دیدم پشت موتور میشایل یکی نشسته و به طرف خونه میان.
من رفتم پایین فکر کردم میشایل با بنی دوست و همسایه شون اومده. وقتی رسیدم پایین دیدم یک دختره عینکی با موی کوتاه کمی تیره که اصلا به عکس دختره تو اطاق میشایل شباهتی نداشت. با یک دامن بالای زانو و از نظر من زشت بود و به درد میشایل نمیخورد. و میشایل فقط گفت این سالومه هستش. و اون به من هیچ توجهی نکرد. خشمم بیشتر شده بود که فقط دیدم دختره سیگار دستشه و داره با میشایل دعوا میکنه.
میشایل میگفت میدونم اشتباه من بود و میخواست دستش رو بگیره و دختره نمیز اشت و بهش حرف بدی زد و رفت...
من فقط دیدم میشایل عصبانی گفت بریم تو. از پله ها رفت بالا طرف اطاقش. من رفتم دنبالش. میشایل گفت میتونی برام از یخچال یک ابجو بیاری...
منم دکتر اون لحظه حاضر بودم هر کاری بکنم که فقط میشایل ناراحت نباشه.
براش ابجو اوردم. گفتم چیزی شده. گفت دختره دو هفته با هم دوست شدیم و مدام دعوا میگیره با من. بدتر از مامان شده. گیر میده و زد زیر گریه...ابجو رو باز کرد و نصف شیشه رو سر کشید.
من نشستم پیشش گفت یکم بخور و من اولین بارم بود و چند قلوپ خوردم دکتر ولی یادمه که تلخ بود و تلخ تر از علاقه من به میشایل نبود.
من گفتم میشایل ولش کن اون تو رو ناراحت میکنه. میشایل پنجره رو باز کرد و گفت در رو از پشت کلید کن میخوام یک جوینت (ماری جوانا) بزنم.
دکتر من قلبم میخواست از کار وایسته. فکر کردم بخاطر ابجو بود ولی جدن فکر میکردم اگه خاله یا خواهرم بیان چی میشه. چی فکر میکنن. میشایل چون هوا گرم بود چراغها رو خاموش کرد که پشه نیاد و شروع کرد به اتیش زدن سیگارش. طور عجیبی میسوخت. دود بد بویی داشت. از من خواست یک پک بزنم. من تجربه ای نداشتم ولی فکر میکردم میشایل خوشحال میشه. و گفتم تا حالا نکشیدم. میشایل یک پک از سیگار زد و لبش رو گذاشت رو لبم و دود رو داد تو حلقم.
من بیشتر حس اول یادمه دکتر تا طعم دود. احساس خوب و بدی داشتم. خوب چون فکر میکردم میشایل رو خوشحال میکنم. چون دستم رو سینه اش بود. بد چون میترسیدم که مست باشه.
ترسم بی دلیل نبود. چیزی نگذشت که مارجوانا روش اثر گذاشت و شروع کرد منو ماچ کردن. من اولش کمی خجالت کشیدم.
گفت میشایل نکن. مستی؟
میشایل منو بغل کرد و محکم به خودش و به بدنش فشار داد. و دکتر من راه فراری نداشتم. و فهمیدم که اشتباه کردم تو اطاقش رفتم. فهمیدم که میشایل تقصیری نداشت من نباید ازش خوشم میومد. همینطوری که بدن من میبوسید من چشمم به تصویر دختره رو موتور افتاد و ازش متنفر شدم. و همزمان تنفری در من شکل گرفت علیه میشایل. تمام خاطرات خوبم یکباره نابود شد.
فقط میدونم همین که ولم کرد لباسها رو برداشتم و فرار کردم. و روز بعد به بهونه مریضی خواستم برم خونه. و واقعا تب شدید داشتم و از همه چیز متنفر بودم. از تمام بوهای خونه خاله متنفر شده بودم. هر بار که تلفن رنگ میزد مامانم میگفت سلام مونیکا به خواهرش من فکر میکردم که الان به مامانم چیزی میگه، نکنه فهمیده باشه.
دکتر هیچ وقت حدس نمیزدم که ادم میتونه این همه نفرت از کسی داشته باشه. کسی که اگاهانه از عشق کودکی من سو استفاده کرد، میدونم منم نقشی داشتم. میدونم. ولی...

ادامه دارد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#خانم_مولر قسمت هشتم ۳
‌ولی دکتر نمیخوام تو نقش قربانی برم. از اون موقع همیشه یک احساس گناهی منو همراهی میکرد. یک احساس بد. ولی بعد از ازدواجم کمی بهتر شد و حتی اوایل چندین بار فلش بک داشتم.

گفتم؛ کاملا قابل درک هست.
خانم مولر: دکتر همیشه فکر میکردم این داستان رو هیچوقت بزبون نمیارم. اگر شوهرم بفهمه شاید ازش جدا بشم که دیگه منو نبینه. و نمیدونم. سخت برام قبول کنم که من مقصر هستم.

گفتم؛ خانم مولر کی گفت شما مقصرید؟ گفت کشیش تو کلیسا یکبار میگفت که ما در اینطور مواقع شریک جرم هستیم و همیشه دو نفر نیاز داره تا این فاجعه صورت بگیره.
گفتم شما به کلیسا میرین؛ گفت بعد اون دیگه هیچوقت و از کلیسا خارج شدم. (🔙در دین مسیحیت میشه از کلیسا اسمتون رو در بیارین. چون کلیسای محل برای ازدواج یا غسل تعمیم اکثرا مسسول هستند و مالیات دریافت میکنند)
گفتم ایا باور دارین که شما مقصرید؟ کدوم قانون و فلسفه از این پشتیبانی میکنه؟
خانم مولر؛ نمیدونم. و برا همین از شما کمک میخوام. به نظر شما من مقصرم.
من گفتم؛ نه تنها مقصر نیستید بلکه هیچ اشتباهی از طرف شما انجام نشده. قانون میگه افراد بالغ جنسی بالای ۱۶ سال در تعاملات جنسی مسیولیت دارن که ببینن شریکشون زیر سن ۱۶ سال نیست وگرنه مجرم هستند در قبال قانون. و قانونگزار با این قانون میخواد کودکان و نوجوانان رو از خطر سو استفاده حفظ کنه. شما اینو تو مدرسه یاد گرفتید.
خانم مولر؛ هر وقت ما در این مورد در مدرسه چیزی میبایستی یاد بگیریم، من غیبت میکردم.
گفتم خانم مولر؛ حالا اگر دختر شما امروز با چنین مشکلی برخورد کنه و زیر سنه به نظر شما شخصی که این عمل رو انجام میده مقصره یا دختر شما؟
خانم مولر؛ طبیعتا اون شخص اگه به میل دخترم نباشه و در فاصله سنی زیادی از نظر قانون باشند.
گفتم: دقیقا (🔝 Reframing)
پس اگه مادر شما هم میدونست این فکر رو میکرد در مورد شما، که شما بیگناهید. و تقصیری در این سو استفاده ندارید. و در ضمن ایشون ۱۸ ساله بودن و به شما ابجو پیشنهاد کردن و بزور دود به شما اینهیل inhale کردن پس مورد تعقیب قانون‌خواهند بود.
خانم مولر: دکتر دیروز خاکسپاری ایشون بوده. من نه تنها نبخشیدمش. بلکه دیگه ندیدمش. ولی همیشه تو ذهنم بود. احساس میکنم الان برای من حل شد. در واقع نیاز داشتم که اینرو از خودم خارج کنم. که با شما حرف زدم.
من ار خانم مولر خواهش کردم که یک نامه به میشایل بنویسه و تماماحساسش رو تو اون نامه ذکر کنه. هر احساسی که داشتند و دارند ... (🔝
بیرون بری احساس از بدن و فکر (externalization of flat feeling

ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
خونه خاله گابی👆👆👆
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
روستای مالترز👆👆👆
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
👆👆👆شهر لوتزرن که محل زندگی من و محل کارم بود
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
👆👆👆 شهرک امنتال جایی که گابی مولر با خانواده اش زندگی کرده👇👇👇