Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015 – Telegram
Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015
612 subscribers
1.91K photos
19 videos
43 files
557 links
Dr. Morris Setudega
استاد دانشگاه، رواندرمانگر سیستمی,
عضو انجمن روانشناسان APA
عضو مشاوران و سوپر ویژن سویس BSO
عضو انجمن systemis سویس

نوشته های خودم از صفحه اصلی +Think# و مطالب آموزشی ترجمه شده از جزوات تدریس در
دانشگاه
#dr_morris_setudegan
Download Telegram
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
خانم م.ن.
میدونید جناب دکتر ستودگان میخواستم از شما تشکر کنم بخاطر راه حلی که تو گروه خوبتون پیشنهاد دادید. اول فکر کردم تو گروه بنویسم ولی چون چند نفری منو میشناسن گفتم به شما تو پی وی بگم. صرفا به خاطر پیشنهاد شما و موفقیت ۴ هفته اخیر من.
من روزها که از سر کار میومدم تا به شوهرم میگفتم اقای رضایی ...میگفت معصومه تو رو خدا ولش کن من دیگه نمیتونم گوش بدم به این مردیکه که کارش رو بلد نیست و مدام شما دو تا رو اذیت میکنه. از این بانک لعنتی بیا بیرون.
چند ماه بود خونه حرفی نمیزدم ولی گاهی تنها تو دستشویی گریه میکردم. نمیدونستم با کی حرف بزنم. چند بار خواستم به شما بگم. ولی روم نشد.
از موقعی که داستان خانم مولر رو خوندم گفتم منم امتحان میکنم. به شوهرم چیزی نگفتم.
با خودم قرار گذاشتم هر کار خوبی افای رضایی انجام داد یک لوبیا از جیب چپم بزارم تو راست. با خودم دو تا لوبیا بردم و مطمین بودم که قابل استفاده نخواهد بود. ولی اون روز که فقط دو تا لوبیا داشتم اقای رضایی گویا با سر خورده بود به در اتوبوس و اینقدر مهربون شده بود. که من پنج تا کاغذ کوچولو گرد کردم و گذاشتم تو جیبم.
شب که اومدم خونه گفتم حبیب بیا نگاه کن چه اتفاق خاصی. گفتم ولی ساکت باش که من حرف بزنم. رضایی امروز (شوهرم چشمم رو دو بار چرخوند) گفتم صبر کن. مهربون شده بود. باورت نمیشه. منیژه هم بهش گفتم و دقت کرد گفت اره راست میگی.
حبیب گفت مثلا چی؟
اول صبحی گفت خانم مرسی از کار دیروزتون مشتری خیلی اظهار رضایت کرد و کلا این هفته چند بار از مشتریها شنیدم که شما خیلی عالی باهاشون برخورد کردید، حتی وظیفه شما هم نبوده.
اقای رضایی و همچین چیزی برای من جای تعجب بود. اتفاقا منیژه گفت چرا دفعه قبلم بهت یک همچین چیزی گفت ولی من و تو اینقدر درب شیشه ای کلفتی جلومون گذاشتیم که رضایی هر چی خوبم بگه ما نمیشنویم.
به هر حال منو منیژه یک ظرف گذاشتیم رو میز و مدام از چیزهای مثبت یک لوبیا میندازیم توش. و رضایی اومد تو اطاقمون و پرسید امشب لوبیا دارین و من براش داستان رو تعریف کردم. بهتون سلام رسوند و یک سوالی هم داشت که گفتم براتون بنویسه خودش.
جالب اینجاست دکتر الان میام خونه شوهرم میگه معصومه از دفتر چی خبر.
دیروز گفتم حبیب من خیلی راضی هستم. تازه پاداش هم عید به ما میدن و جناب دکتر من یک مبلغی از پاداشم رو برا شما واریز میکنم، چون واقعا دست شما درد نکنه و من مطمینم مشاورها نمیتونستند به من به این سرعت کمک کنند. و شوهرم بهم گفت از شما تشکر کنم و ایشونم صفحه شما رو نگاه کرد و تعجب کرد که بهش خوش امد گفتید شخصا چون امروزه تو گروهها اکثرا ربات میاد.
جناب ستودگان از اینکه وقت و دانشتون رو در اختیار من و ما میزارین میخوام از شما تشکر کنم. قدر دانم. اگر ایران کار بانکی داشتید من در خدمتم.

م.ن.

🔷اسم ها رو تغییر دادیم
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#خانم_مولر قسمت هشتم ۱
خانم مولر زنگ زده بودن و روی تلفن من یک پیام با این محتوی گذاشنه بودن. "روز بخیر مولر هستم و میخواستم در مورد یک موضوعی با شما صحبت کنم قبل از اینکه من پشیمون بشم و شما برین. چون فکر کنم دیگه به کسی نتونم به این زودی اطمینان کنم."
صدای خانم مولر پر از علامت تعجب و سوال و پر از لرزش بود. البته من حدس میزدم (هایپو تیزیز همیشه مجاز هست در شغل ما) در چه موردی میتونه باشه.
سه شنبه بود و فوری زنگ زدم و روی تلفنشون برای پنجشنبه ساعت ۵ طبق معمول قرار گذاشتم.
خانم مولر پنج شنبه اومدن و من هنوز با مراجع قبلی تموم نشده بودم. فقط شنیدم که ورود کردن و صدای پاشنه کفششون خفیف که بدون ارامش قدم میزد به گوش میرسید ساعت رو نگاه کردم و دیدم هنوز ۱۶.۴۵ دقیقه هستش. و صدای ایشون که با تلفن حرف میزدن تو اطاق انتظار سبب شد که از مراجع قبلی حداحافطی کنم و اماده شم برای خبر خانم مولر.
در رو باز کردم و با ایشون دست دادم. گفتم وارد شین لطفا. خانم مولر نخندید. و جدی بود قیافشون‌. نشستن رو مبل و به زمین نگاه میکردن. من چند ثانیه ساکت شدم.
گفتم تلفن قبلی شما رو ناراحت کرد.
خانم مولر؛ تلفن؟ بله-...خیر. نه اصلا.
ولی دکتر هنوز مطمین نیستم. چون این موضوع تا امروز فقط برای خودم بود. و به کسی نگفتم.
گفتم درکتون میکنم. که خیلی مهم باید باشه. و مطمین باشین مثل همیشه top secret خواهد موند.
خانم مولر؛ دکتر میدونم و در واقع اینکه میگم بیشتر به عدم اطمینان من به بقیه هستش و ربطی به شما نداره. چون نمیخوام قضاوت بشم و فقط یک عشق کودکانه بود. من اصلا از عواقبش با خبر نبودم.
گفتم میتونم تصور کنم. و در سنینی همه ما کارهایی میکنیم که بعدا با مهارت های جدیدی که کسب میکنیم، خودمون رو زیر سوال میبریم، چرا این کار رو کردم.
خانم مولر نگذاشتن که من جمله را به انتها برسونم. و گفتن دقیقا و دیگران این رو نمیتونن درک کنند. البته نه در این کیس، بلکه من بارها شنیدم.
در واقع باید ناراحت میبودم، چون پسر خاله من دیروز بعد از دوران سخت کنسر کبد در گذشت. من ولی نرفتم هیچوقت ببینمش. یعنی اخرین باری که باهاش روبرو شدم، متاسفانه ۱۲ سالم بود. و تقریبا ۳۵ سال پیش بود. من برادر نداشتم و این پسر خاله من که از من ۶ سال بزرگتر بود رو خیلی دوست داشتم.
ما معمولا تابستونها میرفتیم شهرک مالترز (نزدیک شهر لوتزرن) که هم خاله رو و خانواده خاله رو ببینیم و هم کار کنیم و کمی توجیبی بگیریم. خواهرم از میشایل پسر خاله من متنفر بود ولی هیچ وقت نفهمیدم چرا. شاید به همون دلیلی که من ازش متنفرم.
من ۱۲ سالم بود دکتر که رفتم تابستون پیش خاله من. خاله من یک زن زحمتکشی بود که از ۴ صبح تا شب کار مزرعه و خونه انجام میداد. بر عکس مادرم لاغر بود و ضعیف و شوهرش که هر شب بعد کار الکل مصرف میکرد با خاله من بد اخلاقی میکرد. من ازش خوشم نمیومد ولی بخاطر میشایل میرفتم. سومین روز اونجا بودم و دختر خاله هام هر دو تا جفتشون که دوقلو بودن و از من ۴ سال بزرگتر بودن‌ تو یک اسب داری و نانوایی تو آپنسلر تو شرق سویس بودن، چون نانوایی متعلق به پدربزرگشون (پدر شوهر خاله) بود. منم همیشه دلم میخواست مثل اونها دور باشم از خانواده.
غروب که میشایل با موتور گازی اومد خونه و من میدونستم ساعت ۶ میاد خونه از پنجره اشپزخونه که به طرف طویله گاوها باز میشد منتظر رو پنجره میموندم. گر چه هزاران مگس دور من وول میخوردن ولی فقط همون یک هفته در سال بود که میتونستم میشایل رو ببینم. میشایل وقتی من ۱۲ سالم بود اون ۱۸ سالش شده بود. عاشق قوتبال و موتور بود و برا همون منم موتور دوست داشتم. تو اطاقش که پشت اشپزخونه بود رو دیوار فقط عکس موتور میدیدی. ولی رو یک موتور یک دختری بود با شلوار کوتاه جین و موهای بلند بلوند. که من همیشه ازش متنفر بودم و حسودیم میشد.
میشایل شاید انوقت ۱.۷۰ بود و ماهیچه بارو داشت چون تو مزرعه کار میکرد و تابستونها همیشه لخت تو مزرعه کمک میکرد و من دوست داشتم با همون افکار بچه گانه نگاش کنم. گاهی دکتر میدونم الان بهم میخندین، یواشکی تو دلم ماچش میکردم. شاید این احساس رو بشناسید...
من فقط یک لبخند زدم که با ایشون بگم ادامه بدین تنها نیستید! (پیش خودم فکر کردم، این افکار بچگانه رو همه بزرگها هم گاهی دارن ولی یادشون رفته ازش لذت ببرن ...)
خانم مولر دوباره شروع کردن؛ وقتی سر میز شام میشستیم من بزور خودم رو پیش میشایل جا میکردم و دکتر حتی از عطرش خوشم میومد. شاید با بوی علف و طویله قاطی میشد ولی جذابیت خاصی برام داشت. الان وقتی فکر میکنم، میگم کاش برام جذاب نبود. کاش اصلا نمیرفتم اون تابستون. کاش میشایل هیچوقت منو صدا نمیکرد برای کمک.
منتظر بودم رو پنجره اشپزخونه که دیدم میشایل اومد. خنده رو لبهام باز شد. نصف بدنم بیرون از پنجره بود و پاهام از پشت بهم گره خورده و میخواستم...

ادامه دارد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#خانم_مولر قسمت هشتم ۲
...میخواستم مطمین بشم که میشایل میاد داخل.
دکتر اولین باره که این رو تعریف میکنم برای کسی و انگار الان رو پنجره وایستادم و حتی بوها به نظرم میان. نمیدونستم با این جزییات یادم میمونه. میشایل دویید اومد بالا و از مامانش پول گرفت و گفت میرم فوتبال. یک دستی به سرم زد و رفت به طرف پایین. منو صدا زد گابی میتونی حوله رو پرت کنی از پنجره.
من حوله رو بردم پایین و نمیدونم چرا قلبم تند و تند میزد. امیدوار بودم که میشایل بفهمه که من شلوار کوتاه پوشیدم مثل اون عکس دختره رو موتور.
میشایل گفت حالا که اومدی پایین، یک چیزی من فوتبال ندارم با سالومه قرار گذاشتم و میریم کوتاه برای قهوه ولی به مامان چیزی نگی. سری بین ما. و یک بوس به صورتم داد و گفت: چوس ...از این کلمه متنفر بودم سالها...
من پرسیدم کی میای گفت ساعت ۸. من دپرس رفتم اشپزخونه. خاله پرسید چیزی شده ناراحتی؟
گفتم نه خاله. حوصله ام سر رفته. خاله گفت به مامان زنگ بزن. یا به مونا و رامونا زنگ بزن. من حوصله چیزی رو نداشتم. رفتم دستشویی و یک مجله رو سی بار نگاه کردم که ساعت ۸ بشه.
اومدم اشپزخونه و از گوشه پرده قرمز راه راه سفید اشپزخونه که از بوی روغن سرخ شده و سیگار خاله و شوهر خاله یک مخلوط که برای من خاطره هایی از ساعات انتظار پشت پرده یک خانه کشاورزی روستایی هست رو زنده میکنه ...
تقریبا ساعت ۹ بود خاله و شوهر خاله و خواهرم خواب بودن و مجله ای بود مال دختر خاله هام در مورد رشد بدن دخترها میخوندم. که یک نوری از دور نزدیک خونه شو ولی چند متری خونه هم موتور خاموش شد و هم صدایی نیومد. فقط زیر نور چراغ خیابون دیدم پشت موتور میشایل یکی نشسته و به طرف خونه میان.
من رفتم پایین فکر کردم میشایل با بنی دوست و همسایه شون اومده. وقتی رسیدم پایین دیدم یک دختره عینکی با موی کوتاه کمی تیره که اصلا به عکس دختره تو اطاق میشایل شباهتی نداشت. با یک دامن بالای زانو و از نظر من زشت بود و به درد میشایل نمیخورد. و میشایل فقط گفت این سالومه هستش. و اون به من هیچ توجهی نکرد. خشمم بیشتر شده بود که فقط دیدم دختره سیگار دستشه و داره با میشایل دعوا میکنه.
میشایل میگفت میدونم اشتباه من بود و میخواست دستش رو بگیره و دختره نمیز اشت و بهش حرف بدی زد و رفت...
من فقط دیدم میشایل عصبانی گفت بریم تو. از پله ها رفت بالا طرف اطاقش. من رفتم دنبالش. میشایل گفت میتونی برام از یخچال یک ابجو بیاری...
منم دکتر اون لحظه حاضر بودم هر کاری بکنم که فقط میشایل ناراحت نباشه.
براش ابجو اوردم. گفتم چیزی شده. گفت دختره دو هفته با هم دوست شدیم و مدام دعوا میگیره با من. بدتر از مامان شده. گیر میده و زد زیر گریه...ابجو رو باز کرد و نصف شیشه رو سر کشید.
من نشستم پیشش گفت یکم بخور و من اولین بارم بود و چند قلوپ خوردم دکتر ولی یادمه که تلخ بود و تلخ تر از علاقه من به میشایل نبود.
من گفتم میشایل ولش کن اون تو رو ناراحت میکنه. میشایل پنجره رو باز کرد و گفت در رو از پشت کلید کن میخوام یک جوینت (ماری جوانا) بزنم.
دکتر من قلبم میخواست از کار وایسته. فکر کردم بخاطر ابجو بود ولی جدن فکر میکردم اگه خاله یا خواهرم بیان چی میشه. چی فکر میکنن. میشایل چون هوا گرم بود چراغها رو خاموش کرد که پشه نیاد و شروع کرد به اتیش زدن سیگارش. طور عجیبی میسوخت. دود بد بویی داشت. از من خواست یک پک بزنم. من تجربه ای نداشتم ولی فکر میکردم میشایل خوشحال میشه. و گفتم تا حالا نکشیدم. میشایل یک پک از سیگار زد و لبش رو گذاشت رو لبم و دود رو داد تو حلقم.
من بیشتر حس اول یادمه دکتر تا طعم دود. احساس خوب و بدی داشتم. خوب چون فکر میکردم میشایل رو خوشحال میکنم. چون دستم رو سینه اش بود. بد چون میترسیدم که مست باشه.
ترسم بی دلیل نبود. چیزی نگذشت که مارجوانا روش اثر گذاشت و شروع کرد منو ماچ کردن. من اولش کمی خجالت کشیدم.
گفت میشایل نکن. مستی؟
میشایل منو بغل کرد و محکم به خودش و به بدنش فشار داد. و دکتر من راه فراری نداشتم. و فهمیدم که اشتباه کردم تو اطاقش رفتم. فهمیدم که میشایل تقصیری نداشت من نباید ازش خوشم میومد. همینطوری که بدن من میبوسید من چشمم به تصویر دختره رو موتور افتاد و ازش متنفر شدم. و همزمان تنفری در من شکل گرفت علیه میشایل. تمام خاطرات خوبم یکباره نابود شد.
فقط میدونم همین که ولم کرد لباسها رو برداشتم و فرار کردم. و روز بعد به بهونه مریضی خواستم برم خونه. و واقعا تب شدید داشتم و از همه چیز متنفر بودم. از تمام بوهای خونه خاله متنفر شده بودم. هر بار که تلفن رنگ میزد مامانم میگفت سلام مونیکا به خواهرش من فکر میکردم که الان به مامانم چیزی میگه، نکنه فهمیده باشه.
دکتر هیچ وقت حدس نمیزدم که ادم میتونه این همه نفرت از کسی داشته باشه. کسی که اگاهانه از عشق کودکی من سو استفاده کرد، میدونم منم نقشی داشتم. میدونم. ولی...

ادامه دارد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#خانم_مولر قسمت هشتم ۳
‌ولی دکتر نمیخوام تو نقش قربانی برم. از اون موقع همیشه یک احساس گناهی منو همراهی میکرد. یک احساس بد. ولی بعد از ازدواجم کمی بهتر شد و حتی اوایل چندین بار فلش بک داشتم.

گفتم؛ کاملا قابل درک هست.
خانم مولر: دکتر همیشه فکر میکردم این داستان رو هیچوقت بزبون نمیارم. اگر شوهرم بفهمه شاید ازش جدا بشم که دیگه منو نبینه. و نمیدونم. سخت برام قبول کنم که من مقصر هستم.

گفتم؛ خانم مولر کی گفت شما مقصرید؟ گفت کشیش تو کلیسا یکبار میگفت که ما در اینطور مواقع شریک جرم هستیم و همیشه دو نفر نیاز داره تا این فاجعه صورت بگیره.
گفتم شما به کلیسا میرین؛ گفت بعد اون دیگه هیچوقت و از کلیسا خارج شدم. (🔙در دین مسیحیت میشه از کلیسا اسمتون رو در بیارین. چون کلیسای محل برای ازدواج یا غسل تعمیم اکثرا مسسول هستند و مالیات دریافت میکنند)
گفتم ایا باور دارین که شما مقصرید؟ کدوم قانون و فلسفه از این پشتیبانی میکنه؟
خانم مولر؛ نمیدونم. و برا همین از شما کمک میخوام. به نظر شما من مقصرم.
من گفتم؛ نه تنها مقصر نیستید بلکه هیچ اشتباهی از طرف شما انجام نشده. قانون میگه افراد بالغ جنسی بالای ۱۶ سال در تعاملات جنسی مسیولیت دارن که ببینن شریکشون زیر سن ۱۶ سال نیست وگرنه مجرم هستند در قبال قانون. و قانونگزار با این قانون میخواد کودکان و نوجوانان رو از خطر سو استفاده حفظ کنه. شما اینو تو مدرسه یاد گرفتید.
خانم مولر؛ هر وقت ما در این مورد در مدرسه چیزی میبایستی یاد بگیریم، من غیبت میکردم.
گفتم خانم مولر؛ حالا اگر دختر شما امروز با چنین مشکلی برخورد کنه و زیر سنه به نظر شما شخصی که این عمل رو انجام میده مقصره یا دختر شما؟
خانم مولر؛ طبیعتا اون شخص اگه به میل دخترم نباشه و در فاصله سنی زیادی از نظر قانون باشند.
گفتم: دقیقا (🔝 Reframing)
پس اگه مادر شما هم میدونست این فکر رو میکرد در مورد شما، که شما بیگناهید. و تقصیری در این سو استفاده ندارید. و در ضمن ایشون ۱۸ ساله بودن و به شما ابجو پیشنهاد کردن و بزور دود به شما اینهیل inhale کردن پس مورد تعقیب قانون‌خواهند بود.
خانم مولر: دکتر دیروز خاکسپاری ایشون بوده. من نه تنها نبخشیدمش. بلکه دیگه ندیدمش. ولی همیشه تو ذهنم بود. احساس میکنم الان برای من حل شد. در واقع نیاز داشتم که اینرو از خودم خارج کنم. که با شما حرف زدم.
من ار خانم مولر خواهش کردم که یک نامه به میشایل بنویسه و تماماحساسش رو تو اون نامه ذکر کنه. هر احساسی که داشتند و دارند ... (🔝
بیرون بری احساس از بدن و فکر (externalization of flat feeling

ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
خونه خاله گابی👆👆👆
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
روستای مالترز👆👆👆
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
👆👆👆شهر لوتزرن که محل زندگی من و محل کارم بود
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
👆👆👆 شهرک امنتال جایی که گابی مولر با خانواده اش زندگی کرده👇👇👇
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
👆👆👆 خونه خانم مولر و خانواده فعلیش طبقه دوم و سوم تو شهر لوتزرن
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
همه تصاویر با اجازه ایشون گذاشته شده و با همین علت زمان نیاز داشت. عکس خانوادگی ایشون هم خواهم گذاشت.
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#خانم_مولر قسمت نهم ۱
فرایند مداخله درمانی سیستمی
چون همه خواننده ها درمانگر نیستند و برای اینکه از حوصله اونها خارج نباشه این قسمت نهم رو اختصاص میدم به مداخله درمانی سیستمی برای علاقمندان. مهم هست که بدونیم ما نمیتونیم احساس مراجع رو تغییر بدیم بلکه با اگاه سازی و بازتاب رفتار ایشون سعی میکنیم که از یک پرسپکتیو جدید به موضوع نگاه کنند و احساسشون و هیجان مربوط به اون احساس رو تحت کنترل داشته باشند.
از خانم مولر پرسیدم: ایا کسی رو میشناسید که تقریبا داستان مشابه ای داشته باشه؛ (این سوال معمولا دو علت داره، گاهی در سیستم یک اتفاق تکرار میشه و همچنین مراجع بدونه که با این اتفاق تنها نیست.)

خانم مولر جواب دادند. وقتی ۹سالم بود رو مبل دراز کشیده بودم که مادرم با خاله من تو یک عصر زمستانی چهارشنبه حرف میزدند. و من بین و خواب و بیداری یواشکی گوش میدادم که مامانم میگفت که هیچوقت با پدرم احساس خوشبختی و رضایت جنسی نداشته. من همه رو نمیفهمیدم. ولی وقتی خاله من پرسید بعد از ۲۵ سال هنوز نمیدونم چرا با دوست پسر اولت بنیامین ازدواج نکردی ...و حرف خاله ام تموم نشده بودم که مادرم مثل بمب ترکید و زد زیر گریه. گفت نگفتم چون احساس گناه و شرم داشتم. نگفتم چون از مردها متنفرم. نگفتم چون دو تا دختر دارم. خاله ام مامانم رو تو اغوش گرفت و گفت چی شده، ببخش نمیدونستم. گفت هیچی ۱۵ سالم بود اون مردیکه مست کرد و به من تجاوز کرد...من نمیخواستم ولی بزور تو جنگل تو راه خونه سات ۹ شب بود ۱۳ فوریه هیچ وقت یادم نمیره هیچ وقت. از مرد و مردها متنفرم. بعد اون فکر کردم چیزی برام مهم نیست تا با بابای دخترها ازدواج کردم. هیچ عشقی هیچ وقت بوجود نیومد. هیچوقت.
تو اون لحظه من اشکهام میریخت. ارزو کردم که نمیشنیدم. ارزو کردم کاش مامان من اینهمه تحمل ستم نمیکرد. ارزو کردم کاش من جای مادرم بودم...
من پرسیدم: هنوزم این ارزوها را دارید اگه به عقب برگردید.
خانم مولر: نه دکتر به مرور زمان فهمیدم چرا من این رو مخفی کردم و چرا اون شب این اتفاق افتاد. گرچه میدونستم ممکنه اتفاقی بیفته از داستان مادرم ولی فکرش رو نمیکردم.
ولی این اتفاق افتاد. ولی انزجار من اندازه مادرم از دوست پسرش نبود. من احساس میکنم اثر زیادی رو رابطه جنسی من نداشت. و وقتی میشایل با من اون کار رو میکرد من مدام یاد حرفهای مادرم میفتادم. و فکر کردم مادرم رو درک میکنم.
از خانم مولر پرسیدم پیامدهای این اتفاق برای شما چی بوده؟ (🔛 از مراجع نمیپرسیم چه چیزی مثبت بوده یا غیره بلکه پیش خودشون میتونن فکر کنن که اتفاقشون رو نسبی میکنیم و یا جدی نمیگیریم. به همین سبب از پیامدها استفاده میکنیم...)
خانم مولر: من چیزهای زیادی یاد گرفتم. اون باعث شد از تابستون بعد دنبال کار جدید تو تابستون باشم که رفتم غرب سویس تو یک خانوادهکه یک بچه عقب تو ویلچر داشتند و پرستاری میکردم. از همونجا علایق اولیه من شکل گرفت.
این اتفاق با میشایل باعث شد که از خانواده کلا فاصله بگیرم که اصلا منفی نبود. تازه میتونستم بفهمم چرا مادرم سرد هست نسبت به پدرم. بی احساس بود از دید من - همانطور که من ده سال با پاتریک تقریبا بودم - (🔙اثر سیستم. ارتباط های موثر اکتسابی هستند)
شاید یکی از دلایلی که با دوست پسر اولم بهم زدم مشکلات جنسی بود که ایشون بعد سه هفته سکس میخواستند و من اماده نبودم و اولین بار فقط گریه میکردم. دوست پسرم فکر میکرد من روانی هستم یا درد دارم. دردی داشتم ولی نه اونیکه اون فکر میکرد. تقصیری نداشت در واقع اون. اگه مادرم به ما یاد میداد که در باره گذشته ها حرف بزنیم و مهارت حل مشکلات را حتی که جنسی باشه باید کسب کنیم، شاید اون دوره انقدر سخت نمیگذشت. چیزی که از اون دوره یاد گرفتم شناختن مرزهای خودم بود. اشنایی بیشتر با حس خودم و تعبیر کاذب حس میشایل به من. در واقع من فکر میکردم دوسم داره ولی نه اونطور که اون میخواست و من فکرش رو نمیکردم.

سوال کردم؛ فکر میکنید چه چیزی نیاز دارید که بتونید این مبحث و اتفاق را بهش یک اسم و شکل و رنگ جدید بدین و در زندگی شما یک جایی داشته که سر راهتون نباشه و مدام نباید بزنینش کنار و ازش رد بشید. بلکه بتونید در یک انباری بزارین که قابل قبول باشه براتون و سر راهتون قرار نگیره؟ (🔝با علم بر اینکه گذشته رو نمیتونیم تغییر بدیم و بتید بپذیریم که ما انسان هستیم و میتونیم اشتباه کنیم مثل بقیه ولی امکان جبران و ساختن همیشه وجود داره.

خانم مولر؛ شیوه صحبت با میشایل رو پیشنهاد کرد. در واقع ایشون میخوان از متد صحبت با شخص از دست رفته که یک روش هیپنوز هستش استفاده کنه. ایشون نتونست هیچ وقت با میشایل صحبت کنه چون احساس میکردن بعد از سالها صحبت نکردن بی فایده خواهد بود دوباره اون خاطرات رو زنده کنه. جالبتر از همه اینه که دکتر میشایل یک نامه به مادرش داده روزهای اخر که به من بده ولی من....
ادامه دارد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#خانم_مولر قسمت نهم ۲
فرایند مداخله درمانی سیستمی
ولی من نمیدونستم و امروز صبح به مادرش زنگ زدم برای تسلیت گفت یک نامه برای تو به من سپرده‌ و از من پای تلفن پرسید راستی چرا شما رابطه تون رو قطع کردید. من گفتم موضوع خاصی نیست.
من پرسیدم فکر میکنید تو نامه چی نوشته؟
خانم مولر: حتما تو نامه میخواد توضیح بده که چرا اون کار رو با من کرد یا به این دلیل ازدواج نکرد هیچوقت و تا اخرش مجرد موند. شاید عذر خواهی کرده باشه. اره فکر کنم عذر خواهی کرده باشه.
من سوال کردم: فکر میکنید عذر خواهی به شما کمک میکنه به این احساس یک اسم و شکل و رنگ بدین و بعد ...
خانم مولر تقریبا حرف منو قطع کرد و گفت دکتر فکر کنم اصلا نامه رو باز نکنم و فقط فکر کنم که عذر خواهی کرده.

من پرسیدم خانم مولر با این کار فکر میکنید سر چه کسی رو کلاه گذاشتید؟
خانم مولر؛ سر خودم رو
من؛ فکر میکنید چقدر شجاعت میخواد یک نامه رو خوندن از یک شماره بندی ۱ تا ۱۰ کا یک بیشترین شجاعت باشه
خانم مولر؛ عدد ۵
من؛ فکر میکنید چقدر شهامت میخواست تا به من اینو بگین؟
خانم مولر؛ گفتن عدد ۸

و فکر میکنید بدترین چیزی که میتونه تو این نامه باشه چیه و بهترین چیز چی میتونه باشه؟
خانم مولر؛ بهترین چیز عذر خواهی از من و بگه عاشق من بوده
من: این به شما کمک میکنه؟ داستان رو هضم کنید.
خانم مولر؛ حتما و شاید ببخشمش و بدترین چیز این هست که بگه فقط تقصیر من بود اون اتفاق.
من: انوقت چه اتفاقی میفته
خانم مولر؛ هیچ وقت نمیبخشمش
من؛ خودتون رو کی میبخشید؟ ایا اینم با نامه میشایل مربوط میشه
خانم مولر: به من نگاه عمیقی کرد. فرو رفت تو مبل مثل یک دختر بچه ۱۲ ساله و پاهاش رو به هم فشار میداد. با دستهاش شال گردن نارکش رو میپچوند و متوجه یک نخ اویزون شد و با دندونش نخ رو از شال قیچی کرد. گویا داستان رو قیچی کرد!
پرسیدن؛ هیچوقت فکر نکرده بودم دکتر باید خودم رو ببخشم. درست میگید برا همین احساس گناه دارم. برا همین میترسیدم به کسی بگم. از قضاوتها فکر کنن من...در واقع مهم نیست. من میدونم داستان چی شکلیه. من میدونم چی حسی داشتم.
دکتر فکر میکنی برای همین من نگران هستم وقتی دخترم انیتا با دوست پسرش تنها هستش.
من گفتم ممکنه خانم مولر. داستانها تاثیر رو ما دارند و هابیتوس ما از تجربه ها ساخته شده و به ما شکل و فرم دادن. حتما بی تاثیر نیست. چون شما تصویرتون از مرد معیوب هستش تو هابیتوس شما. نه رابطه خوب با پدر داشتید نه میشایل و نه دوست پسرتون و این میتونه چرخه معیوب تصویر و طرحواره شما از مرد باشه.
گفتم فکر میکنید احساس شما با یک ساعت قبل که وارد اطاقم شدید چقدر مختلفه؟
خانم مولر: اصلا قابل مقایسه نیست. قبلا پر از ترس بودم. الان دلم میخواد امشب به شوهرم و بچه ها بگم. شاید به مادرم هم بگم. و یا به خواهرم. قبل از اینکه بیام داستان در من تیره بود. (🔛 راه حل تغییر احساس انسانها به انها کمک میکنه رفتارشون تغییر پیدا کنه؛ اصول فعال سازی رفتاری)
از ایشون خواستم که به احساس کنونی که با اون میتونن رفتارشون رو تغییر بدن یعنی کسب شهامت و احساس گناه نداشتن یک شکل و یک رنگ بدن.
خانم مولر: احساس میکنم شکل یک توپ هست که الان راحت تر میتونم مهارش کنم و رنگش برای من روشنتر هست شاید نارنجی. و چند برگه کاغذ نارنجی دادم به ایشون و گفتم ازش یک توپ بسازه و بایستند و توپ رو به طرف من پرت کنند و با هر پرتاپ یک جمله احساسی بیان کنند.
(🔝 externalization
بیرون سازی احساس)
و ایشون توپ رو به طرف من پرت کردن و جمله اولشون. من خودم رو میبخشم و نیازی ندارم بترسم.
و من توپ رو دوباره به طرفشون پرت کردم و گفتم درکتون میکنم.
خانم مولر سریع توپ رو برای من پرت کردن گویا نمیخوان اصلا توپ رو داشته باشن و گفتند حس میکنم خانواده من اینو درک میکنند.
و من دوباره توپ را براشون پرت کردم.
خانم مولر با کمال شجاعت توپ رو پرت کردن در سطل زباله بغل دستشون و گفتند دکتر بزارین توپ اونجا بمونه. و نشستند تو مبل.
من خندیدم و گفتم هنوز انتظار نداشتم با این سرعت عمل کنید.
خانم مولر: دکتر ۳۵ سال حملش کردم و فکر نمیکردم به این شکل بتونم از خودم این حس رو خارج کنم. حس خوبی دارم. (دقت کنیم خانم مولر در تمام این سالها در پی حل مشکل نبود بلکه در نشخوارهای فکری و تحلیل گذشته دور و دنبال علت و مقصر یابی بودند و با اولین پیشنهاد حل مشکل از خستگی نوشخوار فکری حرف میزنند. فرمول بندی احساس و عمل مراجع بهترین راه برای رفع نوشخواری فکری هستش. رفتارهایی که عادت بشه از حیطه اگاه خارج میشه و نوشخوار فکری میتونه به سرعت عادت بشه و بهترین راه اگاه سازی مراجع به نوشخوار فکری هستش)
بسیار مهم هستش که دقیق احساس مراجع رو monitor یعنی براورد کنیم. و مراجع باید محیط ازار دهنده رو بتونه اسم ببره. چه مواقعی نوشخوار فکری سراغش میاد. و به مراجع نشون بدیم..
ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#خانم_مولر قسمت نهم ۳
فرایند مداخله درمانی
به مراجع نشون بدیم که چه مهارتی نیاز داره که بتونه عمل کنه و در مورد عواقب فعالیت های اجتنابی ایشون رو اگاه کنیم.
در کل بسیار مهم هست که روی باورهای افراد تمرکز کنیم. بیشترین مشکلات افراد که بوجود میاد روی "باید" و "باور" های انهاست.
در واقع در تراپی ما روی باورهای افراد و فلسفه انها کار میکنیم و وقتی باورهاشون رو عرضه میکنند و از دید ما میشه یک نوع دیگر به موضوع نگاه کرد سوال میکنیم به نظر شما میتونه این نگاه هم کمی کمک کنه تا اینطوری... تعریف کنیم.
یکی از قدمهای مهم مداخله مهارتهایی رو زیرش خط بکشیم که مهم هستند برای رفتاری که طرحواره هستش و خلق رو خراب کنه و نوشخوار فکری ایجاد کنه. باید این چرخه معیوب نوشخوار رو بشکنیم.

بقیه رو تو قسمت بعدی توضیح میدم.
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
دوستی سوال کرده بودن در مورد کار با عروسکها که نمایش خانواده هست.

توضیح: معمولا از مراجع میخوایم که برداشت خودش رو از سیستم با عروسکها به نمایش بزاره. و فاصله های عاطفی و رابطه ها رو با فاصله بین عروسکها نشون بده. و یک now situation شرایط حال و یکی best situation بهترین حالت خانواده رو به نمایش میزاره مراجع و نگاه میکنیم چه چیزی براش مهم هست در رسیدن به شکل بهترین و چه اتفاقی باید بیفته و چه کسی نقش داره. تمام این نمایش ها رو میتونیم با افراد خانواده انجام بدیم تا محیط مناسب برای خانواده بسازیم. یا اینکه این تصویر سازی برای درمانگر بیانگر رابطه ها در خانواده هستش که میشه روش کار کرد. از دید سیستمی این روش بسیار موثر هستش.

اگه سوالی هست بفرمایید.
👍1