Forwarded from Dr. Morris Setudegan
روستای مالترز👆👆👆
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
👆👆👆شهر لوتزرن که محل زندگی من و محل کارم بود
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
👆👆👆 شهرک امنتال جایی که گابی مولر با خانواده اش زندگی کرده👇👇👇
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
👆👆👆 خونه خانم مولر و خانواده فعلیش طبقه دوم و سوم تو شهر لوتزرن
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
همه تصاویر با اجازه ایشون گذاشته شده و با همین علت زمان نیاز داشت. عکس خانوادگی ایشون هم خواهم گذاشت.
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#خانم_مولر قسمت نهم ۱
فرایند مداخله درمانی سیستمی
چون همه خواننده ها درمانگر نیستند و برای اینکه از حوصله اونها خارج نباشه این قسمت نهم رو اختصاص میدم به مداخله درمانی سیستمی برای علاقمندان. مهم هست که بدونیم ما نمیتونیم احساس مراجع رو تغییر بدیم بلکه با اگاه سازی و بازتاب رفتار ایشون سعی میکنیم که از یک پرسپکتیو جدید به موضوع نگاه کنند و احساسشون و هیجان مربوط به اون احساس رو تحت کنترل داشته باشند.
از خانم مولر پرسیدم: ایا کسی رو میشناسید که تقریبا داستان مشابه ای داشته باشه؛ (این سوال معمولا دو علت داره، گاهی در سیستم یک اتفاق تکرار میشه و همچنین مراجع بدونه که با این اتفاق تنها نیست.)
خانم مولر جواب دادند. وقتی ۹سالم بود رو مبل دراز کشیده بودم که مادرم با خاله من تو یک عصر زمستانی چهارشنبه حرف میزدند. و من بین و خواب و بیداری یواشکی گوش میدادم که مامانم میگفت که هیچوقت با پدرم احساس خوشبختی و رضایت جنسی نداشته. من همه رو نمیفهمیدم. ولی وقتی خاله من پرسید بعد از ۲۵ سال هنوز نمیدونم چرا با دوست پسر اولت بنیامین ازدواج نکردی ...و حرف خاله ام تموم نشده بودم که مادرم مثل بمب ترکید و زد زیر گریه. گفت نگفتم چون احساس گناه و شرم داشتم. نگفتم چون از مردها متنفرم. نگفتم چون دو تا دختر دارم. خاله ام مامانم رو تو اغوش گرفت و گفت چی شده، ببخش نمیدونستم. گفت هیچی ۱۵ سالم بود اون مردیکه مست کرد و به من تجاوز کرد...من نمیخواستم ولی بزور تو جنگل تو راه خونه سات ۹ شب بود ۱۳ فوریه هیچ وقت یادم نمیره هیچ وقت. از مرد و مردها متنفرم. بعد اون فکر کردم چیزی برام مهم نیست تا با بابای دخترها ازدواج کردم. هیچ عشقی هیچ وقت بوجود نیومد. هیچوقت.
تو اون لحظه من اشکهام میریخت. ارزو کردم که نمیشنیدم. ارزو کردم کاش مامان من اینهمه تحمل ستم نمیکرد. ارزو کردم کاش من جای مادرم بودم...
من پرسیدم: هنوزم این ارزوها را دارید اگه به عقب برگردید.
خانم مولر: نه دکتر به مرور زمان فهمیدم چرا من این رو مخفی کردم و چرا اون شب این اتفاق افتاد. گرچه میدونستم ممکنه اتفاقی بیفته از داستان مادرم ولی فکرش رو نمیکردم.
ولی این اتفاق افتاد. ولی انزجار من اندازه مادرم از دوست پسرش نبود. من احساس میکنم اثر زیادی رو رابطه جنسی من نداشت. و وقتی میشایل با من اون کار رو میکرد من مدام یاد حرفهای مادرم میفتادم. و فکر کردم مادرم رو درک میکنم.
از خانم مولر پرسیدم پیامدهای این اتفاق برای شما چی بوده؟ (🔛 از مراجع نمیپرسیم چه چیزی مثبت بوده یا غیره بلکه پیش خودشون میتونن فکر کنن که اتفاقشون رو نسبی میکنیم و یا جدی نمیگیریم. به همین سبب از پیامدها استفاده میکنیم...)
خانم مولر: من چیزهای زیادی یاد گرفتم. اون باعث شد از تابستون بعد دنبال کار جدید تو تابستون باشم که رفتم غرب سویس تو یک خانوادهکه یک بچه عقب تو ویلچر داشتند و پرستاری میکردم. از همونجا علایق اولیه من شکل گرفت.
این اتفاق با میشایل باعث شد که از خانواده کلا فاصله بگیرم که اصلا منفی نبود. تازه میتونستم بفهمم چرا مادرم سرد هست نسبت به پدرم. بی احساس بود از دید من - همانطور که من ده سال با پاتریک تقریبا بودم - (🔙اثر سیستم. ارتباط های موثر اکتسابی هستند)
شاید یکی از دلایلی که با دوست پسر اولم بهم زدم مشکلات جنسی بود که ایشون بعد سه هفته سکس میخواستند و من اماده نبودم و اولین بار فقط گریه میکردم. دوست پسرم فکر میکرد من روانی هستم یا درد دارم. دردی داشتم ولی نه اونیکه اون فکر میکرد. تقصیری نداشت در واقع اون. اگه مادرم به ما یاد میداد که در باره گذشته ها حرف بزنیم و مهارت حل مشکلات را حتی که جنسی باشه باید کسب کنیم، شاید اون دوره انقدر سخت نمیگذشت. چیزی که از اون دوره یاد گرفتم شناختن مرزهای خودم بود. اشنایی بیشتر با حس خودم و تعبیر کاذب حس میشایل به من. در واقع من فکر میکردم دوسم داره ولی نه اونطور که اون میخواست و من فکرش رو نمیکردم.
سوال کردم؛ فکر میکنید چه چیزی نیاز دارید که بتونید این مبحث و اتفاق را بهش یک اسم و شکل و رنگ جدید بدین و در زندگی شما یک جایی داشته که سر راهتون نباشه و مدام نباید بزنینش کنار و ازش رد بشید. بلکه بتونید در یک انباری بزارین که قابل قبول باشه براتون و سر راهتون قرار نگیره؟ (🔝با علم بر اینکه گذشته رو نمیتونیم تغییر بدیم و بتید بپذیریم که ما انسان هستیم و میتونیم اشتباه کنیم مثل بقیه ولی امکان جبران و ساختن همیشه وجود داره.
خانم مولر؛ شیوه صحبت با میشایل رو پیشنهاد کرد. در واقع ایشون میخوان از متد صحبت با شخص از دست رفته که یک روش هیپنوز هستش استفاده کنه. ایشون نتونست هیچ وقت با میشایل صحبت کنه چون احساس میکردن بعد از سالها صحبت نکردن بی فایده خواهد بود دوباره اون خاطرات رو زنده کنه. جالبتر از همه اینه که دکتر میشایل یک نامه به مادرش داده روزهای اخر که به من بده ولی من....
ادامه دارد
فرایند مداخله درمانی سیستمی
چون همه خواننده ها درمانگر نیستند و برای اینکه از حوصله اونها خارج نباشه این قسمت نهم رو اختصاص میدم به مداخله درمانی سیستمی برای علاقمندان. مهم هست که بدونیم ما نمیتونیم احساس مراجع رو تغییر بدیم بلکه با اگاه سازی و بازتاب رفتار ایشون سعی میکنیم که از یک پرسپکتیو جدید به موضوع نگاه کنند و احساسشون و هیجان مربوط به اون احساس رو تحت کنترل داشته باشند.
از خانم مولر پرسیدم: ایا کسی رو میشناسید که تقریبا داستان مشابه ای داشته باشه؛ (این سوال معمولا دو علت داره، گاهی در سیستم یک اتفاق تکرار میشه و همچنین مراجع بدونه که با این اتفاق تنها نیست.)
خانم مولر جواب دادند. وقتی ۹سالم بود رو مبل دراز کشیده بودم که مادرم با خاله من تو یک عصر زمستانی چهارشنبه حرف میزدند. و من بین و خواب و بیداری یواشکی گوش میدادم که مامانم میگفت که هیچوقت با پدرم احساس خوشبختی و رضایت جنسی نداشته. من همه رو نمیفهمیدم. ولی وقتی خاله من پرسید بعد از ۲۵ سال هنوز نمیدونم چرا با دوست پسر اولت بنیامین ازدواج نکردی ...و حرف خاله ام تموم نشده بودم که مادرم مثل بمب ترکید و زد زیر گریه. گفت نگفتم چون احساس گناه و شرم داشتم. نگفتم چون از مردها متنفرم. نگفتم چون دو تا دختر دارم. خاله ام مامانم رو تو اغوش گرفت و گفت چی شده، ببخش نمیدونستم. گفت هیچی ۱۵ سالم بود اون مردیکه مست کرد و به من تجاوز کرد...من نمیخواستم ولی بزور تو جنگل تو راه خونه سات ۹ شب بود ۱۳ فوریه هیچ وقت یادم نمیره هیچ وقت. از مرد و مردها متنفرم. بعد اون فکر کردم چیزی برام مهم نیست تا با بابای دخترها ازدواج کردم. هیچ عشقی هیچ وقت بوجود نیومد. هیچوقت.
تو اون لحظه من اشکهام میریخت. ارزو کردم که نمیشنیدم. ارزو کردم کاش مامان من اینهمه تحمل ستم نمیکرد. ارزو کردم کاش من جای مادرم بودم...
من پرسیدم: هنوزم این ارزوها را دارید اگه به عقب برگردید.
خانم مولر: نه دکتر به مرور زمان فهمیدم چرا من این رو مخفی کردم و چرا اون شب این اتفاق افتاد. گرچه میدونستم ممکنه اتفاقی بیفته از داستان مادرم ولی فکرش رو نمیکردم.
ولی این اتفاق افتاد. ولی انزجار من اندازه مادرم از دوست پسرش نبود. من احساس میکنم اثر زیادی رو رابطه جنسی من نداشت. و وقتی میشایل با من اون کار رو میکرد من مدام یاد حرفهای مادرم میفتادم. و فکر کردم مادرم رو درک میکنم.
از خانم مولر پرسیدم پیامدهای این اتفاق برای شما چی بوده؟ (🔛 از مراجع نمیپرسیم چه چیزی مثبت بوده یا غیره بلکه پیش خودشون میتونن فکر کنن که اتفاقشون رو نسبی میکنیم و یا جدی نمیگیریم. به همین سبب از پیامدها استفاده میکنیم...)
خانم مولر: من چیزهای زیادی یاد گرفتم. اون باعث شد از تابستون بعد دنبال کار جدید تو تابستون باشم که رفتم غرب سویس تو یک خانوادهکه یک بچه عقب تو ویلچر داشتند و پرستاری میکردم. از همونجا علایق اولیه من شکل گرفت.
این اتفاق با میشایل باعث شد که از خانواده کلا فاصله بگیرم که اصلا منفی نبود. تازه میتونستم بفهمم چرا مادرم سرد هست نسبت به پدرم. بی احساس بود از دید من - همانطور که من ده سال با پاتریک تقریبا بودم - (🔙اثر سیستم. ارتباط های موثر اکتسابی هستند)
شاید یکی از دلایلی که با دوست پسر اولم بهم زدم مشکلات جنسی بود که ایشون بعد سه هفته سکس میخواستند و من اماده نبودم و اولین بار فقط گریه میکردم. دوست پسرم فکر میکرد من روانی هستم یا درد دارم. دردی داشتم ولی نه اونیکه اون فکر میکرد. تقصیری نداشت در واقع اون. اگه مادرم به ما یاد میداد که در باره گذشته ها حرف بزنیم و مهارت حل مشکلات را حتی که جنسی باشه باید کسب کنیم، شاید اون دوره انقدر سخت نمیگذشت. چیزی که از اون دوره یاد گرفتم شناختن مرزهای خودم بود. اشنایی بیشتر با حس خودم و تعبیر کاذب حس میشایل به من. در واقع من فکر میکردم دوسم داره ولی نه اونطور که اون میخواست و من فکرش رو نمیکردم.
سوال کردم؛ فکر میکنید چه چیزی نیاز دارید که بتونید این مبحث و اتفاق را بهش یک اسم و شکل و رنگ جدید بدین و در زندگی شما یک جایی داشته که سر راهتون نباشه و مدام نباید بزنینش کنار و ازش رد بشید. بلکه بتونید در یک انباری بزارین که قابل قبول باشه براتون و سر راهتون قرار نگیره؟ (🔝با علم بر اینکه گذشته رو نمیتونیم تغییر بدیم و بتید بپذیریم که ما انسان هستیم و میتونیم اشتباه کنیم مثل بقیه ولی امکان جبران و ساختن همیشه وجود داره.
خانم مولر؛ شیوه صحبت با میشایل رو پیشنهاد کرد. در واقع ایشون میخوان از متد صحبت با شخص از دست رفته که یک روش هیپنوز هستش استفاده کنه. ایشون نتونست هیچ وقت با میشایل صحبت کنه چون احساس میکردن بعد از سالها صحبت نکردن بی فایده خواهد بود دوباره اون خاطرات رو زنده کنه. جالبتر از همه اینه که دکتر میشایل یک نامه به مادرش داده روزهای اخر که به من بده ولی من....
ادامه دارد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#خانم_مولر قسمت نهم ۲
فرایند مداخله درمانی سیستمی
ولی من نمیدونستم و امروز صبح به مادرش زنگ زدم برای تسلیت گفت یک نامه برای تو به من سپرده و از من پای تلفن پرسید راستی چرا شما رابطه تون رو قطع کردید. من گفتم موضوع خاصی نیست.
من پرسیدم فکر میکنید تو نامه چی نوشته؟
خانم مولر: حتما تو نامه میخواد توضیح بده که چرا اون کار رو با من کرد یا به این دلیل ازدواج نکرد هیچوقت و تا اخرش مجرد موند. شاید عذر خواهی کرده باشه. اره فکر کنم عذر خواهی کرده باشه.
من سوال کردم: فکر میکنید عذر خواهی به شما کمک میکنه به این احساس یک اسم و شکل و رنگ بدین و بعد ...
خانم مولر تقریبا حرف منو قطع کرد و گفت دکتر فکر کنم اصلا نامه رو باز نکنم و فقط فکر کنم که عذر خواهی کرده.
من پرسیدم خانم مولر با این کار فکر میکنید سر چه کسی رو کلاه گذاشتید؟
خانم مولر؛ سر خودم رو
من؛ فکر میکنید چقدر شجاعت میخواد یک نامه رو خوندن از یک شماره بندی ۱ تا ۱۰ کا یک بیشترین شجاعت باشه
خانم مولر؛ عدد ۵
من؛ فکر میکنید چقدر شهامت میخواست تا به من اینو بگین؟
خانم مولر؛ گفتن عدد ۸
و فکر میکنید بدترین چیزی که میتونه تو این نامه باشه چیه و بهترین چیز چی میتونه باشه؟
خانم مولر؛ بهترین چیز عذر خواهی از من و بگه عاشق من بوده
من: این به شما کمک میکنه؟ داستان رو هضم کنید.
خانم مولر؛ حتما و شاید ببخشمش و بدترین چیز این هست که بگه فقط تقصیر من بود اون اتفاق.
من: انوقت چه اتفاقی میفته
خانم مولر؛ هیچ وقت نمیبخشمش
من؛ خودتون رو کی میبخشید؟ ایا اینم با نامه میشایل مربوط میشه
خانم مولر: به من نگاه عمیقی کرد. فرو رفت تو مبل مثل یک دختر بچه ۱۲ ساله و پاهاش رو به هم فشار میداد. با دستهاش شال گردن نارکش رو میپچوند و متوجه یک نخ اویزون شد و با دندونش نخ رو از شال قیچی کرد. گویا داستان رو قیچی کرد!
پرسیدن؛ هیچوقت فکر نکرده بودم دکتر باید خودم رو ببخشم. درست میگید برا همین احساس گناه دارم. برا همین میترسیدم به کسی بگم. از قضاوتها فکر کنن من...در واقع مهم نیست. من میدونم داستان چی شکلیه. من میدونم چی حسی داشتم.
دکتر فکر میکنی برای همین من نگران هستم وقتی دخترم انیتا با دوست پسرش تنها هستش.
من گفتم ممکنه خانم مولر. داستانها تاثیر رو ما دارند و هابیتوس ما از تجربه ها ساخته شده و به ما شکل و فرم دادن. حتما بی تاثیر نیست. چون شما تصویرتون از مرد معیوب هستش تو هابیتوس شما. نه رابطه خوب با پدر داشتید نه میشایل و نه دوست پسرتون و این میتونه چرخه معیوب تصویر و طرحواره شما از مرد باشه.
گفتم فکر میکنید احساس شما با یک ساعت قبل که وارد اطاقم شدید چقدر مختلفه؟
خانم مولر: اصلا قابل مقایسه نیست. قبلا پر از ترس بودم. الان دلم میخواد امشب به شوهرم و بچه ها بگم. شاید به مادرم هم بگم. و یا به خواهرم. قبل از اینکه بیام داستان در من تیره بود. (🔛 راه حل تغییر احساس انسانها به انها کمک میکنه رفتارشون تغییر پیدا کنه؛ اصول فعال سازی رفتاری)
از ایشون خواستم که به احساس کنونی که با اون میتونن رفتارشون رو تغییر بدن یعنی کسب شهامت و احساس گناه نداشتن یک شکل و یک رنگ بدن.
خانم مولر: احساس میکنم شکل یک توپ هست که الان راحت تر میتونم مهارش کنم و رنگش برای من روشنتر هست شاید نارنجی. و چند برگه کاغذ نارنجی دادم به ایشون و گفتم ازش یک توپ بسازه و بایستند و توپ رو به طرف من پرت کنند و با هر پرتاپ یک جمله احساسی بیان کنند.
(🔝 externalization
بیرون سازی احساس)
و ایشون توپ رو به طرف من پرت کردن و جمله اولشون. من خودم رو میبخشم و نیازی ندارم بترسم.
و من توپ رو دوباره به طرفشون پرت کردم و گفتم درکتون میکنم.
خانم مولر سریع توپ رو برای من پرت کردن گویا نمیخوان اصلا توپ رو داشته باشن و گفتند حس میکنم خانواده من اینو درک میکنند.
و من دوباره توپ را براشون پرت کردم.
خانم مولر با کمال شجاعت توپ رو پرت کردن در سطل زباله بغل دستشون و گفتند دکتر بزارین توپ اونجا بمونه. و نشستند تو مبل.
من خندیدم و گفتم هنوز انتظار نداشتم با این سرعت عمل کنید.
خانم مولر: دکتر ۳۵ سال حملش کردم و فکر نمیکردم به این شکل بتونم از خودم این حس رو خارج کنم. حس خوبی دارم. (دقت کنیم خانم مولر در تمام این سالها در پی حل مشکل نبود بلکه در نشخوارهای فکری و تحلیل گذشته دور و دنبال علت و مقصر یابی بودند و با اولین پیشنهاد حل مشکل از خستگی نوشخوار فکری حرف میزنند. فرمول بندی احساس و عمل مراجع بهترین راه برای رفع نوشخواری فکری هستش. رفتارهایی که عادت بشه از حیطه اگاه خارج میشه و نوشخوار فکری میتونه به سرعت عادت بشه و بهترین راه اگاه سازی مراجع به نوشخوار فکری هستش)
بسیار مهم هستش که دقیق احساس مراجع رو monitor یعنی براورد کنیم. و مراجع باید محیط ازار دهنده رو بتونه اسم ببره. چه مواقعی نوشخوار فکری سراغش میاد. و به مراجع نشون بدیم..
ادامه دارد ...
فرایند مداخله درمانی سیستمی
ولی من نمیدونستم و امروز صبح به مادرش زنگ زدم برای تسلیت گفت یک نامه برای تو به من سپرده و از من پای تلفن پرسید راستی چرا شما رابطه تون رو قطع کردید. من گفتم موضوع خاصی نیست.
من پرسیدم فکر میکنید تو نامه چی نوشته؟
خانم مولر: حتما تو نامه میخواد توضیح بده که چرا اون کار رو با من کرد یا به این دلیل ازدواج نکرد هیچوقت و تا اخرش مجرد موند. شاید عذر خواهی کرده باشه. اره فکر کنم عذر خواهی کرده باشه.
من سوال کردم: فکر میکنید عذر خواهی به شما کمک میکنه به این احساس یک اسم و شکل و رنگ بدین و بعد ...
خانم مولر تقریبا حرف منو قطع کرد و گفت دکتر فکر کنم اصلا نامه رو باز نکنم و فقط فکر کنم که عذر خواهی کرده.
من پرسیدم خانم مولر با این کار فکر میکنید سر چه کسی رو کلاه گذاشتید؟
خانم مولر؛ سر خودم رو
من؛ فکر میکنید چقدر شجاعت میخواد یک نامه رو خوندن از یک شماره بندی ۱ تا ۱۰ کا یک بیشترین شجاعت باشه
خانم مولر؛ عدد ۵
من؛ فکر میکنید چقدر شهامت میخواست تا به من اینو بگین؟
خانم مولر؛ گفتن عدد ۸
و فکر میکنید بدترین چیزی که میتونه تو این نامه باشه چیه و بهترین چیز چی میتونه باشه؟
خانم مولر؛ بهترین چیز عذر خواهی از من و بگه عاشق من بوده
من: این به شما کمک میکنه؟ داستان رو هضم کنید.
خانم مولر؛ حتما و شاید ببخشمش و بدترین چیز این هست که بگه فقط تقصیر من بود اون اتفاق.
من: انوقت چه اتفاقی میفته
خانم مولر؛ هیچ وقت نمیبخشمش
من؛ خودتون رو کی میبخشید؟ ایا اینم با نامه میشایل مربوط میشه
خانم مولر: به من نگاه عمیقی کرد. فرو رفت تو مبل مثل یک دختر بچه ۱۲ ساله و پاهاش رو به هم فشار میداد. با دستهاش شال گردن نارکش رو میپچوند و متوجه یک نخ اویزون شد و با دندونش نخ رو از شال قیچی کرد. گویا داستان رو قیچی کرد!
پرسیدن؛ هیچوقت فکر نکرده بودم دکتر باید خودم رو ببخشم. درست میگید برا همین احساس گناه دارم. برا همین میترسیدم به کسی بگم. از قضاوتها فکر کنن من...در واقع مهم نیست. من میدونم داستان چی شکلیه. من میدونم چی حسی داشتم.
دکتر فکر میکنی برای همین من نگران هستم وقتی دخترم انیتا با دوست پسرش تنها هستش.
من گفتم ممکنه خانم مولر. داستانها تاثیر رو ما دارند و هابیتوس ما از تجربه ها ساخته شده و به ما شکل و فرم دادن. حتما بی تاثیر نیست. چون شما تصویرتون از مرد معیوب هستش تو هابیتوس شما. نه رابطه خوب با پدر داشتید نه میشایل و نه دوست پسرتون و این میتونه چرخه معیوب تصویر و طرحواره شما از مرد باشه.
گفتم فکر میکنید احساس شما با یک ساعت قبل که وارد اطاقم شدید چقدر مختلفه؟
خانم مولر: اصلا قابل مقایسه نیست. قبلا پر از ترس بودم. الان دلم میخواد امشب به شوهرم و بچه ها بگم. شاید به مادرم هم بگم. و یا به خواهرم. قبل از اینکه بیام داستان در من تیره بود. (🔛 راه حل تغییر احساس انسانها به انها کمک میکنه رفتارشون تغییر پیدا کنه؛ اصول فعال سازی رفتاری)
از ایشون خواستم که به احساس کنونی که با اون میتونن رفتارشون رو تغییر بدن یعنی کسب شهامت و احساس گناه نداشتن یک شکل و یک رنگ بدن.
خانم مولر: احساس میکنم شکل یک توپ هست که الان راحت تر میتونم مهارش کنم و رنگش برای من روشنتر هست شاید نارنجی. و چند برگه کاغذ نارنجی دادم به ایشون و گفتم ازش یک توپ بسازه و بایستند و توپ رو به طرف من پرت کنند و با هر پرتاپ یک جمله احساسی بیان کنند.
(🔝 externalization
بیرون سازی احساس)
و ایشون توپ رو به طرف من پرت کردن و جمله اولشون. من خودم رو میبخشم و نیازی ندارم بترسم.
و من توپ رو دوباره به طرفشون پرت کردم و گفتم درکتون میکنم.
خانم مولر سریع توپ رو برای من پرت کردن گویا نمیخوان اصلا توپ رو داشته باشن و گفتند حس میکنم خانواده من اینو درک میکنند.
و من دوباره توپ را براشون پرت کردم.
خانم مولر با کمال شجاعت توپ رو پرت کردن در سطل زباله بغل دستشون و گفتند دکتر بزارین توپ اونجا بمونه. و نشستند تو مبل.
من خندیدم و گفتم هنوز انتظار نداشتم با این سرعت عمل کنید.
خانم مولر: دکتر ۳۵ سال حملش کردم و فکر نمیکردم به این شکل بتونم از خودم این حس رو خارج کنم. حس خوبی دارم. (دقت کنیم خانم مولر در تمام این سالها در پی حل مشکل نبود بلکه در نشخوارهای فکری و تحلیل گذشته دور و دنبال علت و مقصر یابی بودند و با اولین پیشنهاد حل مشکل از خستگی نوشخوار فکری حرف میزنند. فرمول بندی احساس و عمل مراجع بهترین راه برای رفع نوشخواری فکری هستش. رفتارهایی که عادت بشه از حیطه اگاه خارج میشه و نوشخوار فکری میتونه به سرعت عادت بشه و بهترین راه اگاه سازی مراجع به نوشخوار فکری هستش)
بسیار مهم هستش که دقیق احساس مراجع رو monitor یعنی براورد کنیم. و مراجع باید محیط ازار دهنده رو بتونه اسم ببره. چه مواقعی نوشخوار فکری سراغش میاد. و به مراجع نشون بدیم..
ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#خانم_مولر قسمت نهم ۳
فرایند مداخله درمانی
به مراجع نشون بدیم که چه مهارتی نیاز داره که بتونه عمل کنه و در مورد عواقب فعالیت های اجتنابی ایشون رو اگاه کنیم.
در کل بسیار مهم هست که روی باورهای افراد تمرکز کنیم. بیشترین مشکلات افراد که بوجود میاد روی "باید" و "باور" های انهاست.
در واقع در تراپی ما روی باورهای افراد و فلسفه انها کار میکنیم و وقتی باورهاشون رو عرضه میکنند و از دید ما میشه یک نوع دیگر به موضوع نگاه کرد سوال میکنیم به نظر شما میتونه این نگاه هم کمی کمک کنه تا اینطوری... تعریف کنیم.
یکی از قدمهای مهم مداخله مهارتهایی رو زیرش خط بکشیم که مهم هستند برای رفتاری که طرحواره هستش و خلق رو خراب کنه و نوشخوار فکری ایجاد کنه. باید این چرخه معیوب نوشخوار رو بشکنیم.
بقیه رو تو قسمت بعدی توضیح میدم.
فرایند مداخله درمانی
به مراجع نشون بدیم که چه مهارتی نیاز داره که بتونه عمل کنه و در مورد عواقب فعالیت های اجتنابی ایشون رو اگاه کنیم.
در کل بسیار مهم هست که روی باورهای افراد تمرکز کنیم. بیشترین مشکلات افراد که بوجود میاد روی "باید" و "باور" های انهاست.
در واقع در تراپی ما روی باورهای افراد و فلسفه انها کار میکنیم و وقتی باورهاشون رو عرضه میکنند و از دید ما میشه یک نوع دیگر به موضوع نگاه کرد سوال میکنیم به نظر شما میتونه این نگاه هم کمی کمک کنه تا اینطوری... تعریف کنیم.
یکی از قدمهای مهم مداخله مهارتهایی رو زیرش خط بکشیم که مهم هستند برای رفتاری که طرحواره هستش و خلق رو خراب کنه و نوشخوار فکری ایجاد کنه. باید این چرخه معیوب نوشخوار رو بشکنیم.
بقیه رو تو قسمت بعدی توضیح میدم.
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
دوستی سوال کرده بودن در مورد کار با عروسکها که نمایش خانواده هست.
توضیح: معمولا از مراجع میخوایم که برداشت خودش رو از سیستم با عروسکها به نمایش بزاره. و فاصله های عاطفی و رابطه ها رو با فاصله بین عروسکها نشون بده. و یک now situation شرایط حال و یکی best situation بهترین حالت خانواده رو به نمایش میزاره مراجع و نگاه میکنیم چه چیزی براش مهم هست در رسیدن به شکل بهترین و چه اتفاقی باید بیفته و چه کسی نقش داره. تمام این نمایش ها رو میتونیم با افراد خانواده انجام بدیم تا محیط مناسب برای خانواده بسازیم. یا اینکه این تصویر سازی برای درمانگر بیانگر رابطه ها در خانواده هستش که میشه روش کار کرد. از دید سیستمی این روش بسیار موثر هستش.
اگه سوالی هست بفرمایید.
توضیح: معمولا از مراجع میخوایم که برداشت خودش رو از سیستم با عروسکها به نمایش بزاره. و فاصله های عاطفی و رابطه ها رو با فاصله بین عروسکها نشون بده. و یک now situation شرایط حال و یکی best situation بهترین حالت خانواده رو به نمایش میزاره مراجع و نگاه میکنیم چه چیزی براش مهم هست در رسیدن به شکل بهترین و چه اتفاقی باید بیفته و چه کسی نقش داره. تمام این نمایش ها رو میتونیم با افراد خانواده انجام بدیم تا محیط مناسب برای خانواده بسازیم. یا اینکه این تصویر سازی برای درمانگر بیانگر رابطه ها در خانواده هستش که میشه روش کار کرد. از دید سیستمی این روش بسیار موثر هستش.
اگه سوالی هست بفرمایید.
👍1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
نقاشی از #خانم_مولر 👆👆👆
خانم مولر درخت قطعشده رو به زندگی تمام شده میشایل تشبیه کردن و درخت با سه شاخه اصلی خودشون. در واقع سه شاخه ناخوداگاه بود ولی در واقع شوهر و دو تا بچه ها میتونن باشند. تار عنکبوت اتفاقی هست افتاده و همیشه یک تاثیر در زندگیش و عشقش داشته، میگن ایشون.
جالب اینجاست که زمینشون (به معنی خانواده و همچنین مرز در نقاشی فهمیده میشه) یکی و مشترک هست.
خانم مولر درخت قطعشده رو به زندگی تمام شده میشایل تشبیه کردن و درخت با سه شاخه اصلی خودشون. در واقع سه شاخه ناخوداگاه بود ولی در واقع شوهر و دو تا بچه ها میتونن باشند. تار عنکبوت اتفاقی هست افتاده و همیشه یک تاثیر در زندگیش و عشقش داشته، میگن ایشون.
جالب اینجاست که زمینشون (به معنی خانواده و همچنین مرز در نقاشی فهمیده میشه) یکی و مشترک هست.
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
درود مهربانو
دقیقا در سیستم باورها انتقالی هستند. در کیس خانم مولر و هزاران کیس دیگه اگر مادری تصور قربانی بودن داشته باشه میتونه این رو کاملا به بچه ها انتقال بده و این به این معنی هست که "مهارت شهامت نه گفتن در قبال وقایع این شکلی" رو نمیتونه به کودکان یاد بده چون اعتماد به نفس خودش کم هست و نمیتونه به کودکان چیزی بده که خودش نداره. در واقع بازتاب نشده تا بتونه اموزش بده. و مثلا اگر خانم مولر دلش برای میشایل نمیسوخت (همانند سازی با قربانی) و همونجا قادر بود هیجانش رو مدیریت کنه به اولین جرعه ابجو و ...نه میگفت و دلسوزی ایشون برای میشایل این شهامت نه گفتن رو از ایشون گرفت.
دقیقا در سیستم باورها انتقالی هستند. در کیس خانم مولر و هزاران کیس دیگه اگر مادری تصور قربانی بودن داشته باشه میتونه این رو کاملا به بچه ها انتقال بده و این به این معنی هست که "مهارت شهامت نه گفتن در قبال وقایع این شکلی" رو نمیتونه به کودکان یاد بده چون اعتماد به نفس خودش کم هست و نمیتونه به کودکان چیزی بده که خودش نداره. در واقع بازتاب نشده تا بتونه اموزش بده. و مثلا اگر خانم مولر دلش برای میشایل نمیسوخت (همانند سازی با قربانی) و همونجا قادر بود هیجانش رو مدیریت کنه به اولین جرعه ابجو و ...نه میگفت و دلسوزی ایشون برای میشایل این شهامت نه گفتن رو از ایشون گرفت.
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
💫💫💫💫💫💫
داستان #خانم_مولر قسمت اخر (۱)
(در اخرین سفرم به سویس در ۱۲ فوریه با خانم مولر یک ملاقات داشتم.)
توی World Cafe نزدیک ایستگاه قطار منتظر خانم مولر نشستم. تا خانم مولر برسه کمی از این کافه براتون تعریف کنم. تو تصویر خواهید دید که این کافه بخشی از یک مجموعه عظیم هنری در شهر لوتزرن هست. این مجموعه سه سالن عظیم موزیک داره و یک سقف معروف که بزرگترین سقف بی پایه دنیا معروف شده. خانه هنر و کنسرت شهر ماست KKL که سالانه توریست های فراوانی به خاطر این عظمن ارشیکتونیک به سویس میان.
و من محو عکاسی و نمای اب بودم که ساعت رو فراموش کردم. یکباره یکی از پشت گفت "شما اینجایید دکتر!"
من تازه بخودم اومدم که منتظر خانم مولر بودم. بلند شدم از جام و خانم مولر بسیار متفاوت از روزهای اول بود. دست دادن و در سرمای فوریه سویس دستشون گرمگرم بود. در حالیکه اگه یادتون باشه در تابستون دستهاشون رو تو نوشته هام سرد تشبیه میکردم.
حس خوبی بود. دگمه های پالتو رو ارام و با حوصله باز کردن. عینکشون رو برداشتند چون پر بخار بود و با خنده کلاه رو از سرشون برداشتند و گفتند خوش امدین دکتر به سویس.
خیلی خوشحالم که امروز وقت دارین. بچه ها گفتند کاش شام دکتر رو به غذای فوندو شینواز خونه دعوت میکردی! من گفتم دکتر مطمینم نمیومدم. شانس بیارم اجازه بده قهوه رو من پرداخت کنم. ایشون معتقدن که این چیزها وابستگی بیخود میاره. درست گفتم دکتر؟
من خندیدم و گفتم ما تا حالا در این مورد حرف نزده بودیم.
خانم مولر گفتند اخه دو بار به شما تو مطب ابنبات تعارف کردم سرفه میکردین قبول نکردید و حتی از من دستمال نگرفتید و از رو میزتون برداشتید. زدن زیر خنده.
من گفتم چقدر نظاره گر خوبی هستید خانم مولر. پس حالا بگین از خونه چه خبر از خودتون و کارتون. تغییرات چطور پیش میرن. شوهرتون خوشبختید؟
خانم مولر؛ دکتر یادتون اخرین داستان من با شما که صحبت کردیم در چه مورد بود؟
گفتم بله: داستان میشایل و نامه ای که به مادرش داده و ما نگاه کردیم که چه چیزی تو اون نامه میتونه باشه و چه اثری روی شما داره.
خانم مولر: دقبقا دکتر. گرچه چیزی یادداشت نمیکنید ولی چه حافظه ای. دکتر یادتونه تصمیم من چی بود بعد از حرف شما.
🔙دوستان اگه یادتون باشه تو قسمت ۹ و بخش دوم گفته بودم "خارج کردن از خود" externalization تو این مواقع بسیار مهم هست.
گفتم بله شما تصمیم گرفته بودید که حتی با خانواده شما بگین و چیزی که ۳۵ تنها حمل وردید رو تفسیم کنید تا بارتون سبک تر شه. ولی یادمه گفتین در موردش فکر میکنید و اون پروسه پذیرش رو طی میکنید.
خانم مولر: همینکار رو کردم یک نامه بسیار بلند نوشتم و تمام احساسم رو توش نوشتم. نوشتم که خودم رو اصلا گناهکار نمیبینم. نوشتم که من هیچ مسیولیتی برای عمل میشایل ندارم. نهایتا من بچه بودم و تو اون لحظات نمیتونستم از خودم دفاع کنم. پذیرفتم که فسمای از داستان بودم و پذیرفتم که میشایل مطمینا در اون زمان راه دیگه ای به ذهنش نرسید که عقده خودش رو علیه دوست دخترش و مادر سرکوبگرش به نحو دیگری خالی کنه و دنبال یک قربانی میگشت. ولی من قربانی نمیمونم و قبول میکنم که امروز در جایی از زندگی هستم که میتونم گذشته رو بفهمم و میشایل رو بخاطر این کارش ببخشم. تا شاید روحش ارام بگیره. و بعد این نوشته ها و خوندن دوباره که مدام با اشک و احساس مشابه اون سنین بود تونستم نامه رو تموم کنم. دکتر نخندین ولی نامه ۱۹ صفحه بود و خانم مولر میخندید. و دکتر این یک شانسی بود برام که از اون تابستون دیگه نرم ا نجا و تونستم با شوهرم اشنا بشم.
من از شجاعت خانم مولر قدر دانی کردم ولی خندیدم به همراشون چون شادی افرین بود کسی بتونه داستان با این دشواری رو با اموزه مثبت پایان بده.
خانم مولر: تازه دکتر چند شب بعد اون توی اشپزخونه وقتی شام تموم شد به بچه ها گفتم که چرا چند روز ناراحت بودم و تو خودم بودم بعد مرگمیشایل. انیتا کفت مامان من حدس میزنم عاشقش بودی. خندم گرفت که دخترم فقط میتونه این رو حدس بزنه. نیکل پسرم گفت مامان حتما باهاش دعوا کرده بودی (یک فکر پسرانه) و عذاب وجدان داشتی. پاتریک صندلی خودش رو با من نزدیکتر کرد و دستم رو گرفت و با انگشت دماغم رو قلقلک داد و کفت بگو حالا چی شده.
منم داستان رو طوریکه بچه ها بتونن درک کنند تعریف کردم. سعی کردم گریه نکنم مبادا بچه هو ناراحت بشن.
ولی دکتر حرفم هنوز نیمه داستان بود هر سا انیتا و میشل و پاتریک بلند شدن و منو سه تایی در اغوش گرفتند. یک لحظه احساس کردم دوباره ۱۲ ساله شدم. انوقت اشکم سرازیر شد. و به بچه هام گفتم قول بدیناگه شما هم تجربه بدی داشتین با من و بابا بگین. ما ب ای شما اینجا هستیم و همیشه.
گریه من بیشتر بخاطر این بود که فکر میکردم در ۱۲ سالگی چقدر تنها بودم با اینمسیله.
نمیدونم اگه انوقت میگفتم چطور میشد دکتر!
ادامه دارد
داستان #خانم_مولر قسمت اخر (۱)
(در اخرین سفرم به سویس در ۱۲ فوریه با خانم مولر یک ملاقات داشتم.)
توی World Cafe نزدیک ایستگاه قطار منتظر خانم مولر نشستم. تا خانم مولر برسه کمی از این کافه براتون تعریف کنم. تو تصویر خواهید دید که این کافه بخشی از یک مجموعه عظیم هنری در شهر لوتزرن هست. این مجموعه سه سالن عظیم موزیک داره و یک سقف معروف که بزرگترین سقف بی پایه دنیا معروف شده. خانه هنر و کنسرت شهر ماست KKL که سالانه توریست های فراوانی به خاطر این عظمن ارشیکتونیک به سویس میان.
و من محو عکاسی و نمای اب بودم که ساعت رو فراموش کردم. یکباره یکی از پشت گفت "شما اینجایید دکتر!"
من تازه بخودم اومدم که منتظر خانم مولر بودم. بلند شدم از جام و خانم مولر بسیار متفاوت از روزهای اول بود. دست دادن و در سرمای فوریه سویس دستشون گرمگرم بود. در حالیکه اگه یادتون باشه در تابستون دستهاشون رو تو نوشته هام سرد تشبیه میکردم.
حس خوبی بود. دگمه های پالتو رو ارام و با حوصله باز کردن. عینکشون رو برداشتند چون پر بخار بود و با خنده کلاه رو از سرشون برداشتند و گفتند خوش امدین دکتر به سویس.
خیلی خوشحالم که امروز وقت دارین. بچه ها گفتند کاش شام دکتر رو به غذای فوندو شینواز خونه دعوت میکردی! من گفتم دکتر مطمینم نمیومدم. شانس بیارم اجازه بده قهوه رو من پرداخت کنم. ایشون معتقدن که این چیزها وابستگی بیخود میاره. درست گفتم دکتر؟
من خندیدم و گفتم ما تا حالا در این مورد حرف نزده بودیم.
خانم مولر گفتند اخه دو بار به شما تو مطب ابنبات تعارف کردم سرفه میکردین قبول نکردید و حتی از من دستمال نگرفتید و از رو میزتون برداشتید. زدن زیر خنده.
من گفتم چقدر نظاره گر خوبی هستید خانم مولر. پس حالا بگین از خونه چه خبر از خودتون و کارتون. تغییرات چطور پیش میرن. شوهرتون خوشبختید؟
خانم مولر؛ دکتر یادتون اخرین داستان من با شما که صحبت کردیم در چه مورد بود؟
گفتم بله: داستان میشایل و نامه ای که به مادرش داده و ما نگاه کردیم که چه چیزی تو اون نامه میتونه باشه و چه اثری روی شما داره.
خانم مولر: دقبقا دکتر. گرچه چیزی یادداشت نمیکنید ولی چه حافظه ای. دکتر یادتونه تصمیم من چی بود بعد از حرف شما.
🔙دوستان اگه یادتون باشه تو قسمت ۹ و بخش دوم گفته بودم "خارج کردن از خود" externalization تو این مواقع بسیار مهم هست.
گفتم بله شما تصمیم گرفته بودید که حتی با خانواده شما بگین و چیزی که ۳۵ تنها حمل وردید رو تفسیم کنید تا بارتون سبک تر شه. ولی یادمه گفتین در موردش فکر میکنید و اون پروسه پذیرش رو طی میکنید.
خانم مولر: همینکار رو کردم یک نامه بسیار بلند نوشتم و تمام احساسم رو توش نوشتم. نوشتم که خودم رو اصلا گناهکار نمیبینم. نوشتم که من هیچ مسیولیتی برای عمل میشایل ندارم. نهایتا من بچه بودم و تو اون لحظات نمیتونستم از خودم دفاع کنم. پذیرفتم که فسمای از داستان بودم و پذیرفتم که میشایل مطمینا در اون زمان راه دیگه ای به ذهنش نرسید که عقده خودش رو علیه دوست دخترش و مادر سرکوبگرش به نحو دیگری خالی کنه و دنبال یک قربانی میگشت. ولی من قربانی نمیمونم و قبول میکنم که امروز در جایی از زندگی هستم که میتونم گذشته رو بفهمم و میشایل رو بخاطر این کارش ببخشم. تا شاید روحش ارام بگیره. و بعد این نوشته ها و خوندن دوباره که مدام با اشک و احساس مشابه اون سنین بود تونستم نامه رو تموم کنم. دکتر نخندین ولی نامه ۱۹ صفحه بود و خانم مولر میخندید. و دکتر این یک شانسی بود برام که از اون تابستون دیگه نرم ا نجا و تونستم با شوهرم اشنا بشم.
من از شجاعت خانم مولر قدر دانی کردم ولی خندیدم به همراشون چون شادی افرین بود کسی بتونه داستان با این دشواری رو با اموزه مثبت پایان بده.
خانم مولر: تازه دکتر چند شب بعد اون توی اشپزخونه وقتی شام تموم شد به بچه ها گفتم که چرا چند روز ناراحت بودم و تو خودم بودم بعد مرگمیشایل. انیتا کفت مامان من حدس میزنم عاشقش بودی. خندم گرفت که دخترم فقط میتونه این رو حدس بزنه. نیکل پسرم گفت مامان حتما باهاش دعوا کرده بودی (یک فکر پسرانه) و عذاب وجدان داشتی. پاتریک صندلی خودش رو با من نزدیکتر کرد و دستم رو گرفت و با انگشت دماغم رو قلقلک داد و کفت بگو حالا چی شده.
منم داستان رو طوریکه بچه ها بتونن درک کنند تعریف کردم. سعی کردم گریه نکنم مبادا بچه هو ناراحت بشن.
ولی دکتر حرفم هنوز نیمه داستان بود هر سا انیتا و میشل و پاتریک بلند شدن و منو سه تایی در اغوش گرفتند. یک لحظه احساس کردم دوباره ۱۲ ساله شدم. انوقت اشکم سرازیر شد. و به بچه هام گفتم قول بدیناگه شما هم تجربه بدی داشتین با من و بابا بگین. ما ب ای شما اینجا هستیم و همیشه.
گریه من بیشتر بخاطر این بود که فکر میکردم در ۱۲ سالگی چقدر تنها بودم با اینمسیله.
نمیدونم اگه انوقت میگفتم چطور میشد دکتر!
ادامه دارد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
داستان #خانم_مولر قسمت اخر (۲)
شاید مادرم باور نمیکرد و شاید چون تنها پسر خانواده بود فکر میکرد تقصیر منه. ولی نمیخوام دیگه هیچوقت این رو نوشخوار کنم.
میدم به شما این نامه رو ببرین کره با خودتون و بندازین تو اب دریا. پاره کنید نامه رو و یا هر چیزی که فکر میکنید خوب باشه. من میخوام پیش من نباشه. و با این برای من این فصل کتاب بسته شده.
من پرسیدم از خانواده کسی میدونه؟
بعد اینکه به بچه ها گفتم رفتم پیش مادرم برای قهوه و بر حسب اتفاق خاله من اونجا بود. مامان میشایل.
خاله من از من چند تا سوال بیخود کرد که میخواست در باره زندگی من چیزهایی بپرسه ولی نگفتم. جواب ندادم. شاید قبلا ها بیشتر میگفتم که خوشبخت نیستم. ولی انروز گفتم. چرا خوشبختم. خیلی خوشبخت تر از قبلم.
و میخوام به شما بگم چرا قبلا خوشبخت نبودم و شاید بخشی از زندگی من بود که تو ابهام بود و میخوام امروز شما بدونید. نه اینکه احساس بدی بهتون بدم. فقط میخوام بدونید که چرا از ۱۲ سالگی خونتون نیومدم. خاله من بدون تامل کفت، شوهر مرحومم کاری کرده؟
گفتم نه! پسر مرحومت.
خاله من ابروهاش دیگه از سقف سرش پایین نمیومد. دهنش بسته نمیشد. فقط با دست راستش دهن و صورتش رو فشار میداد گویا هیچ حرفی دیگه برای گفتن از حلقش بیرون نمیومد.
مادرم میز رو محکم گرفته بود و فنجونقهوه تو دستش مونده بود. با اشک گفت تو چرا؟ تو چرا؟ تو هم قربانی شدی.
گفتم مادر شما هیچ تقصیری نداری. من باید خیلی قبل تر بهت میگفتم. داستان من و شما مشابه بود. ولی شما رو درک میکنم. برای همین همیشه در موردش تعریف کردید. چون سبکتر میشدین. فهمیدم. خیلی دیر فهمیدم. کاش میگفتم به شما.
خاله من سعی کرد عذر خواهی کنه جای پسرش. گفتم نیازی نیست من بخشیدمش. و نمیخوام نامه میشایل رو بخونم و بدونم توش چی نوشته.
خاله گفت ولی باید بدونی چون به تو مربوط میشه. خواستم امروز بهت زنگ بزنم. میشایل دارایی خودش رو بخشیده به تو. خواسته با این کار ازت عذرخواهی کنه. من نامه رو خوندم ولی نفهمیدم چرا عذر خواهی ولی همیشه میگفت تو رو خیلی دوست داشت از همه بیشتر تو خانواده. و تو هیچوقت نخواستی ببینیش و این رو تو نامه برام مفهوم نشد.
منم گفتم خاله من چیزی نمیخوام میتونید قانونا همه رو خودتون بردارین من امضا میدم.
مادرم سعی میکرد با ابروهاش بهم بفهمونه که فعلا تصمیم نگیر. ولی من میدونستم نمیخوام.
خانم مولر: شما بودین میگرفتین؟
من زیاد فکر نکردم، گفتم بله!
خانم مولر گفتند چرا؟
گفتم میدادم به کودکان بی سرپرست و نیازمندان همه رو.
خانم مولر گفت؛ هنوزم میتونم چون قطعی نشده کارها.
گفتم فکر کنید بهش. و احساستون امروز چیه.
خانم مولر: دکتر احساس میکنم خودم هستم. خودم رو پذیرفتم. حتما دیدین ۱۰ کیلو لاغر شدم.
گفتم: بله متوجه تغییر شدم
خانم مولر: با پاتریک عالیه. هفته ای یک ید دو بار میریم بیرون با هم و بچه ها خوشحالن و عادت کردن.
انیتا دوست پسر داره و پسرم نیکل هم مشغوله گیم هستش و درسش. و اونها هم با کار خونه خیلی بیشتر و مرتب کمک میکنن.
من خودم تو محل کار یک گروه بزرگتری رو گرفتم و رییس بخش شدم. و دکتر میدونین جالب کجاست هر کسی با اه و ناله میاد پیشم، یاد حرفتون میفتم و میگم: حتما برین پیش یک مشاور.
من خندیدم و گفتم حق دارین و اینطوری از خودتون مراقبت میکنید.
گوش کردن به داستان دیگران هم مسیولیت داره و هم با ما قدرت میده در باره دیگران اظهار نظر کنیم.
از دید من خانم مولر شما قدم بزرگی ب داشتین برای سلامتی خودتون و بچه هاتون. و مطمینم که میگرن شما بزودی کمتر و کمتر خواهد شد.
خانم مولر : دکتر اصلا داشت یادم میرفت. من اخرین سر دردهام تو اکتبر پارسال بود وقتی با هم صحبت میکردیم. حتی انیتا به من میگه مامان پس راسته سر درد سایکو سوماتیک هست. دکتر سر دردم به کل از بین رفته. این بهترین اثر این بازتابها برای من بوده. جالب اینجاست دوستام که از سر درد حزف میزنن گاهی میگم بهشون برین تراپی...و خانم مولر با صدای بلند خندید و دست برد به طرف لیوان نوشیدنی تونیک و بیرون رو نگاه میکرد. گویا از بیرون الهامی میگرفت.
و با صدای ارامی گفت. دکتر چقدر ما حماقت میکنیم دردها رو در خودمان نگهداری میکنیم. وقتی درد دندان داریم سریعا به دندانپزشکی میرویم ولی درد روح رو در خود به خفگی وا میداریم. چرا؟
من گفتم: خانم مولر شاید این علم هنوز خیلی جوانه که مردم باور کنند که درد روحشون میتونه درمان بشه و قضاوت نمیشن و ارزشهاشون در هم نمیشکنه و حرفهای اطرافیان بی اهمیت هست. چون سالها بر این باور بودن که مشکلات روحی و روانی درمان نداره.
شما نوعی خانم مولر پیامبران این علم هستین و بشارت بدین به اونهایی که درد دارن و بدونن که چقدر مهم هست که زندگی خودمان و فرزندان ما رو با این کار بهتر میکنیم و ویروس ها رو انتقال نمیدیم.
خانم مولر گفت دکتر...
ادامه دارد...
شاید مادرم باور نمیکرد و شاید چون تنها پسر خانواده بود فکر میکرد تقصیر منه. ولی نمیخوام دیگه هیچوقت این رو نوشخوار کنم.
میدم به شما این نامه رو ببرین کره با خودتون و بندازین تو اب دریا. پاره کنید نامه رو و یا هر چیزی که فکر میکنید خوب باشه. من میخوام پیش من نباشه. و با این برای من این فصل کتاب بسته شده.
من پرسیدم از خانواده کسی میدونه؟
بعد اینکه به بچه ها گفتم رفتم پیش مادرم برای قهوه و بر حسب اتفاق خاله من اونجا بود. مامان میشایل.
خاله من از من چند تا سوال بیخود کرد که میخواست در باره زندگی من چیزهایی بپرسه ولی نگفتم. جواب ندادم. شاید قبلا ها بیشتر میگفتم که خوشبخت نیستم. ولی انروز گفتم. چرا خوشبختم. خیلی خوشبخت تر از قبلم.
و میخوام به شما بگم چرا قبلا خوشبخت نبودم و شاید بخشی از زندگی من بود که تو ابهام بود و میخوام امروز شما بدونید. نه اینکه احساس بدی بهتون بدم. فقط میخوام بدونید که چرا از ۱۲ سالگی خونتون نیومدم. خاله من بدون تامل کفت، شوهر مرحومم کاری کرده؟
گفتم نه! پسر مرحومت.
خاله من ابروهاش دیگه از سقف سرش پایین نمیومد. دهنش بسته نمیشد. فقط با دست راستش دهن و صورتش رو فشار میداد گویا هیچ حرفی دیگه برای گفتن از حلقش بیرون نمیومد.
مادرم میز رو محکم گرفته بود و فنجونقهوه تو دستش مونده بود. با اشک گفت تو چرا؟ تو چرا؟ تو هم قربانی شدی.
گفتم مادر شما هیچ تقصیری نداری. من باید خیلی قبل تر بهت میگفتم. داستان من و شما مشابه بود. ولی شما رو درک میکنم. برای همین همیشه در موردش تعریف کردید. چون سبکتر میشدین. فهمیدم. خیلی دیر فهمیدم. کاش میگفتم به شما.
خاله من سعی کرد عذر خواهی کنه جای پسرش. گفتم نیازی نیست من بخشیدمش. و نمیخوام نامه میشایل رو بخونم و بدونم توش چی نوشته.
خاله گفت ولی باید بدونی چون به تو مربوط میشه. خواستم امروز بهت زنگ بزنم. میشایل دارایی خودش رو بخشیده به تو. خواسته با این کار ازت عذرخواهی کنه. من نامه رو خوندم ولی نفهمیدم چرا عذر خواهی ولی همیشه میگفت تو رو خیلی دوست داشت از همه بیشتر تو خانواده. و تو هیچوقت نخواستی ببینیش و این رو تو نامه برام مفهوم نشد.
منم گفتم خاله من چیزی نمیخوام میتونید قانونا همه رو خودتون بردارین من امضا میدم.
مادرم سعی میکرد با ابروهاش بهم بفهمونه که فعلا تصمیم نگیر. ولی من میدونستم نمیخوام.
خانم مولر: شما بودین میگرفتین؟
من زیاد فکر نکردم، گفتم بله!
خانم مولر گفتند چرا؟
گفتم میدادم به کودکان بی سرپرست و نیازمندان همه رو.
خانم مولر گفت؛ هنوزم میتونم چون قطعی نشده کارها.
گفتم فکر کنید بهش. و احساستون امروز چیه.
خانم مولر: دکتر احساس میکنم خودم هستم. خودم رو پذیرفتم. حتما دیدین ۱۰ کیلو لاغر شدم.
گفتم: بله متوجه تغییر شدم
خانم مولر: با پاتریک عالیه. هفته ای یک ید دو بار میریم بیرون با هم و بچه ها خوشحالن و عادت کردن.
انیتا دوست پسر داره و پسرم نیکل هم مشغوله گیم هستش و درسش. و اونها هم با کار خونه خیلی بیشتر و مرتب کمک میکنن.
من خودم تو محل کار یک گروه بزرگتری رو گرفتم و رییس بخش شدم. و دکتر میدونین جالب کجاست هر کسی با اه و ناله میاد پیشم، یاد حرفتون میفتم و میگم: حتما برین پیش یک مشاور.
من خندیدم و گفتم حق دارین و اینطوری از خودتون مراقبت میکنید.
گوش کردن به داستان دیگران هم مسیولیت داره و هم با ما قدرت میده در باره دیگران اظهار نظر کنیم.
از دید من خانم مولر شما قدم بزرگی ب داشتین برای سلامتی خودتون و بچه هاتون. و مطمینم که میگرن شما بزودی کمتر و کمتر خواهد شد.
خانم مولر : دکتر اصلا داشت یادم میرفت. من اخرین سر دردهام تو اکتبر پارسال بود وقتی با هم صحبت میکردیم. حتی انیتا به من میگه مامان پس راسته سر درد سایکو سوماتیک هست. دکتر سر دردم به کل از بین رفته. این بهترین اثر این بازتابها برای من بوده. جالب اینجاست دوستام که از سر درد حزف میزنن گاهی میگم بهشون برین تراپی...و خانم مولر با صدای بلند خندید و دست برد به طرف لیوان نوشیدنی تونیک و بیرون رو نگاه میکرد. گویا از بیرون الهامی میگرفت.
و با صدای ارامی گفت. دکتر چقدر ما حماقت میکنیم دردها رو در خودمان نگهداری میکنیم. وقتی درد دندان داریم سریعا به دندانپزشکی میرویم ولی درد روح رو در خود به خفگی وا میداریم. چرا؟
من گفتم: خانم مولر شاید این علم هنوز خیلی جوانه که مردم باور کنند که درد روحشون میتونه درمان بشه و قضاوت نمیشن و ارزشهاشون در هم نمیشکنه و حرفهای اطرافیان بی اهمیت هست. چون سالها بر این باور بودن که مشکلات روحی و روانی درمان نداره.
شما نوعی خانم مولر پیامبران این علم هستین و بشارت بدین به اونهایی که درد دارن و بدونن که چقدر مهم هست که زندگی خودمان و فرزندان ما رو با این کار بهتر میکنیم و ویروس ها رو انتقال نمیدیم.
خانم مولر گفت دکتر...
ادامه دارد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
داستان #خانم_مولر قسمت اخر (۳)
و ساکت شد و از پنجره با تعجب به بیرون خیره شد، لیوان رو ارام گذاشت روی کلینکس و گفت یادتونه پاتریک مخالف رواندرمانی بود.
گفتم البته یادمه!
خانم مولر؛ دیروز گفت میخوای منم باهات بیام پیش دکتر ستودگان. من گفتم نه میخوام این ملاقات رو برای خودم داشته باشم ولی قول میدم یکبار دیگه با هم بریم و برای اینده ما برنامه ریزی کنیم و یک بیلانس بگیریم.
من گفتم؛ کاملا موافقم. در چند ماه اینده من حتما دوباره به سویس میام و حتما با پاتریک و اگه خواستید به نیکل و انیتا با هم میشینیم. نه ولی شام (خندیدم)!
خانم مولر خندید و گفت میدونستم. هر چیز غیر از این میومد شما نبودید.
خانم مولر گفتند دکتر چیزی هست طوریکه شما منو تا حالا شناختید، که من باید حتما انجام بدم تا اینکه به همین صورت تو خانواده پیش بریم.
گفتم بله دو نکته هستش باید بگم قبل از اینکه از هم برای امروز خداحافظی کنیم. یکی در مورد نامه به میشایل هست و یکی در مورد سر دردهای شما...
اول در مورد سر دردهای شما. اگه میخواین که این دردها باز نگردند باید حتما در موقع کشمکشها که طبیعی هستند، حتما خودتون رو تخلیه روحی کنید. قبلا به اطاق میرفتین مثل مادرتون و تو اطاق نوشخوار فکری میکردین تا سر درد اونها رو قطع میکرد ولی امروز از شما میخوام در مقابل پاتریک و بچه ها با ارامش احساستون رو بیان کنید و بدون ترس از قضاوت از بیرون و به اطاق نرین بلکه به صحبت ادامه بدین تا برای مشکل حداقل یک راه چاره پیدا کنید که برای همه قابل درک باشه. موافقید؟
خانم مولر: کاملا موافقم و حتما این کار رو میکنم و یک لوبیا تو دستم میگیرم و میدونم اون لنگر افکار خوبم هستش.
گفتم: دقیقا. ایده بسیار خوبی هستش.
ادامه دادم در مورد نامه که از من خواستید ببرم به ابهای کره تحویلشون بدم.
من موافقم چون داستان همین جا تو این منطقه بوده بزارین امروز با هم نامه رو به رویس (رودخانه در تصویر) بسپاریم و در همین جا با این داستان خداحافظی کنید. خانم مولر بلند شدن از جاشون و گفتند ایده عالیه دکتر همین الان موافقم با شما. فیش رو پرداخت کردم و کلاه و کاپشن و کیف رو برداشتیم و با سرعت خانم مولر به بیرون طرف رودخانه حرکت کردیم.
چند قدمی بیشتر نبود. در یک گوشه خلوت خانم مولر کیف رو باز کرد و ورقه ها رو از کیفش در اورد و با ارامش ولی قاطعیت انها رو ریز کرد و به قوها طوری نگاه میکرد که گویا قوهای در حال شنا درکشون میکردن که چرا کاغذها رو تیکه تیکه به اب میده و قوها هم به عادت همیشگی که فکر میکردن غذا بهشون داده میشه گروهی نزدیک ما میشدن. تصویر زیبایی بود گویا که نمیخواستند خانم مولر با تمام داستانها تنها باشه و همراهیش میکردن با حرکات دلنواز پرهاشون تو اب و به همون ارامش خانم مولر به ریز کردن ادامه میداد. و خاطرات تلخ میشاییل رو به رودخانه رویس داد تا پاک شه.
اخرین تیکه رو که در اب انداخت متوجه شدم چند قطره اشک روی صورتشون بود.
خانم مولر نگاهی به من کردن و گفتن دکتر چقدر خوشحالم از این اینکه پیشنهاد دادین چون نمیخواستم دیگه با این نامه کاری داشته باشم و یا کسی بخوندش. سبک شدم.
خنده کوچکی از روی رضایت روی لبها و صورت خانم مولر نقش بسته بود و گفتند، چقدر گاهی ساده هست کوه به این بزرگی رو اسان بالا رفتن و فتحش کردن و هیچوقت فکر نمیکردم که این قدم اینقدر احساس خوب در من ایجاد کنه. امیدوارم میشایل هم این رو حس کنه که بخشیدمش. روحش در ارامش باشه.
در ضمن دکتر نانه ها رو پاره میکردم به میشایل گفتم که پولی که به من بخشیده رو به خانه دختران ستم دیده هدیه میکنم و میگم که پول رو فقط برای تراپی این دختران استفاده کنند. اگر من اون زمان این موقعیت رو داشتم شاید ۳۵ سال این درد رو با خودم حمل نمیکردم. مرسی دکتر بابت همه چیز.
و هر دو ما ارام از پله ها بالا امدیم و کمی در کنار اب قدم زدیم تا اتمام حجت کنیم.
خانم مولر گفتن که باید ساعت ۷ خونه باشن و امشب با پاتریک میرن سینما فیلمی از المادوار "همه چیز در باره مادر من" todo sobre mi madre
رو ببینند. فیلم زیبایی هست از المادوار که داستان زندگی مادری هست که دخترهاش فکر میکردن سوخته و مرده ولی بعد از سالها پیدا میشه.
کمی در مورد فیلم حرف زدیم و اثرات روابط مادر و دختر. خانم مولر و پانریک فیلمهای بومی رو خیلی دوست دارن و اینرو جدیدن با هم کشف کردن، خانم مولر گفتند. و همچنین ایده خوبیه که بچه ها هم چند ساعت تنها باشند و یا دوستاشون چند ساعت میان خونه و به استقلالشون و تقبل مسیولیت کمک میکنه. اتفاقا دکتر داشتم هفته گذشته با انیتا حرف میزدم که اگه تنها بودی و دوست پسرت اومد و خواستید سکس کنید حتنا چه مواردی رو رعایت کنه. و انیتا گفت تو مدرسه یاد گرفتن و اگه چیز خاصی بود حتما به من خواهد گفت و دوست نداره چیزی رو پنهان کنه. خیلی خو شحال شدم ...
ادامه دارد...
و ساکت شد و از پنجره با تعجب به بیرون خیره شد، لیوان رو ارام گذاشت روی کلینکس و گفت یادتونه پاتریک مخالف رواندرمانی بود.
گفتم البته یادمه!
خانم مولر؛ دیروز گفت میخوای منم باهات بیام پیش دکتر ستودگان. من گفتم نه میخوام این ملاقات رو برای خودم داشته باشم ولی قول میدم یکبار دیگه با هم بریم و برای اینده ما برنامه ریزی کنیم و یک بیلانس بگیریم.
من گفتم؛ کاملا موافقم. در چند ماه اینده من حتما دوباره به سویس میام و حتما با پاتریک و اگه خواستید به نیکل و انیتا با هم میشینیم. نه ولی شام (خندیدم)!
خانم مولر خندید و گفت میدونستم. هر چیز غیر از این میومد شما نبودید.
خانم مولر گفتند دکتر چیزی هست طوریکه شما منو تا حالا شناختید، که من باید حتما انجام بدم تا اینکه به همین صورت تو خانواده پیش بریم.
گفتم بله دو نکته هستش باید بگم قبل از اینکه از هم برای امروز خداحافظی کنیم. یکی در مورد نامه به میشایل هست و یکی در مورد سر دردهای شما...
اول در مورد سر دردهای شما. اگه میخواین که این دردها باز نگردند باید حتما در موقع کشمکشها که طبیعی هستند، حتما خودتون رو تخلیه روحی کنید. قبلا به اطاق میرفتین مثل مادرتون و تو اطاق نوشخوار فکری میکردین تا سر درد اونها رو قطع میکرد ولی امروز از شما میخوام در مقابل پاتریک و بچه ها با ارامش احساستون رو بیان کنید و بدون ترس از قضاوت از بیرون و به اطاق نرین بلکه به صحبت ادامه بدین تا برای مشکل حداقل یک راه چاره پیدا کنید که برای همه قابل درک باشه. موافقید؟
خانم مولر: کاملا موافقم و حتما این کار رو میکنم و یک لوبیا تو دستم میگیرم و میدونم اون لنگر افکار خوبم هستش.
گفتم: دقیقا. ایده بسیار خوبی هستش.
ادامه دادم در مورد نامه که از من خواستید ببرم به ابهای کره تحویلشون بدم.
من موافقم چون داستان همین جا تو این منطقه بوده بزارین امروز با هم نامه رو به رویس (رودخانه در تصویر) بسپاریم و در همین جا با این داستان خداحافظی کنید. خانم مولر بلند شدن از جاشون و گفتند ایده عالیه دکتر همین الان موافقم با شما. فیش رو پرداخت کردم و کلاه و کاپشن و کیف رو برداشتیم و با سرعت خانم مولر به بیرون طرف رودخانه حرکت کردیم.
چند قدمی بیشتر نبود. در یک گوشه خلوت خانم مولر کیف رو باز کرد و ورقه ها رو از کیفش در اورد و با ارامش ولی قاطعیت انها رو ریز کرد و به قوها طوری نگاه میکرد که گویا قوهای در حال شنا درکشون میکردن که چرا کاغذها رو تیکه تیکه به اب میده و قوها هم به عادت همیشگی که فکر میکردن غذا بهشون داده میشه گروهی نزدیک ما میشدن. تصویر زیبایی بود گویا که نمیخواستند خانم مولر با تمام داستانها تنها باشه و همراهیش میکردن با حرکات دلنواز پرهاشون تو اب و به همون ارامش خانم مولر به ریز کردن ادامه میداد. و خاطرات تلخ میشاییل رو به رودخانه رویس داد تا پاک شه.
اخرین تیکه رو که در اب انداخت متوجه شدم چند قطره اشک روی صورتشون بود.
خانم مولر نگاهی به من کردن و گفتن دکتر چقدر خوشحالم از این اینکه پیشنهاد دادین چون نمیخواستم دیگه با این نامه کاری داشته باشم و یا کسی بخوندش. سبک شدم.
خنده کوچکی از روی رضایت روی لبها و صورت خانم مولر نقش بسته بود و گفتند، چقدر گاهی ساده هست کوه به این بزرگی رو اسان بالا رفتن و فتحش کردن و هیچوقت فکر نمیکردم که این قدم اینقدر احساس خوب در من ایجاد کنه. امیدوارم میشایل هم این رو حس کنه که بخشیدمش. روحش در ارامش باشه.
در ضمن دکتر نانه ها رو پاره میکردم به میشایل گفتم که پولی که به من بخشیده رو به خانه دختران ستم دیده هدیه میکنم و میگم که پول رو فقط برای تراپی این دختران استفاده کنند. اگر من اون زمان این موقعیت رو داشتم شاید ۳۵ سال این درد رو با خودم حمل نمیکردم. مرسی دکتر بابت همه چیز.
و هر دو ما ارام از پله ها بالا امدیم و کمی در کنار اب قدم زدیم تا اتمام حجت کنیم.
خانم مولر گفتن که باید ساعت ۷ خونه باشن و امشب با پاتریک میرن سینما فیلمی از المادوار "همه چیز در باره مادر من" todo sobre mi madre
رو ببینند. فیلم زیبایی هست از المادوار که داستان زندگی مادری هست که دخترهاش فکر میکردن سوخته و مرده ولی بعد از سالها پیدا میشه.
کمی در مورد فیلم حرف زدیم و اثرات روابط مادر و دختر. خانم مولر و پانریک فیلمهای بومی رو خیلی دوست دارن و اینرو جدیدن با هم کشف کردن، خانم مولر گفتند. و همچنین ایده خوبیه که بچه ها هم چند ساعت تنها باشند و یا دوستاشون چند ساعت میان خونه و به استقلالشون و تقبل مسیولیت کمک میکنه. اتفاقا دکتر داشتم هفته گذشته با انیتا حرف میزدم که اگه تنها بودی و دوست پسرت اومد و خواستید سکس کنید حتنا چه مواردی رو رعایت کنه. و انیتا گفت تو مدرسه یاد گرفتن و اگه چیز خاصی بود حتما به من خواهد گفت و دوست نداره چیزی رو پنهان کنه. خیلی خو شحال شدم ...
ادامه دارد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
داستان #خانم_مولر قسمت اخر (۴)
که بچه ها این رو پذیرفتند و میدونن که میتونن به ما اطمینان کنن و حرف بزنند.
انیتا بیشتر اگه چیزی باشه با خواهرم تو نیوزلند حرف میزنه و از اون کمک میگرفت.
و من وقتی این داستان میشایل رو تلفنی به خواهرم گفتم، خواهرم جواب داد. من میدونستم باید یک اتفاقی افتاده باشه که هیچوقت دیگه نخواستی اونجا بری و از میشایل هیچوقت دیگه حرفی نزدی. من منتظر بودم که یک روزی این داستان رو بشنوم. به خواهرم گفتم که تراپی میرم و خیلی کمک کرد بهم. خواهر من حتی با پارتنرش به تراپی میرن و ایشون میگفتن ضربه های خانوادگی ما سالها نیاز به تراپی داره. باید خیلی مراقب خودمون باشیم. تو بیشتر که بچه داری.
خانم مولر خیلی احساس سبکی میکرد که تونست به خواهرش بگه. و امروز کوله بارش سبکتر شده.
🔙 اثرات مفید externalization بیرون سازی. که به همه درمانگرها پیشنهاد میکنم.
قبل از اینکه خداحافظی کنیم یکبار دیگه به خانم مولر گفتم که خواننده ها از من میپرسیدن که بقیه ماجرا چی شد و ایشون خندیدن. و تشکر کردن.
🔛 به خانم مولر گفته بودم که این صحبت های ما رو برای خوانندگان حرفه ای تو گروه مینویسم و فید بکهای مثبتی داشتیم. ایشون خوشحال شدن و گفتن بهتون بگم؛
که من از شوهر و بچه هام عذر خواهی کردم بخاطر خیلی زودتر میبایست این مشکل رو حل میکردم و با داستان خودم خانواده رو برای این مدت دراز بیهوده ازار دادم، چه با سر دردها و چه با کشمکشهای بیخود که به من مربوط میشد چون نمیخواستم تو چشم گذشته نگاه کنم. انتخاب من بود در واقع که این رو درمان کنم.
نتیجه من به عنوان درمانگر از داستان:
🔷 عامل خوشبختی هر کس خود اوست و دیگران نقش جزیی در این سناریو بازی میکنند و نقش اول به عهده ماست. نه همسران ما میتونند ما را خوشبخت کنند و نه مادران و پدران و متجاوزان به حقوق ما میتونند ما را بدبخت کنند. چون از یک جایی انتخاب با ماست و امروز به کمک روانشناسی میتوانیم این غده های سرطانی در روح را از بدن و روان جدا کرد. پذیرش خودمان انطور که هستیم و پذیرش دیگران انطور که هستند و پذیرش موقعیت های گذشته چرخه های معیوب را به چرخه های طبیعی و دردهای عمیق را درمان و زخم های خونین را التیام بخشند. این سبب میشود که ما درد را به فرزندان ما تزریق نکنیم و چرحه انتقال دردها را از حرکت بازداریم. . خوشبختی و بدبختی هر دو انتخاب ماست و ان به باور ما نیازمند است! با باور درونی ما یک فیل قادر به پرواز میگردد.
پایان
که بچه ها این رو پذیرفتند و میدونن که میتونن به ما اطمینان کنن و حرف بزنند.
انیتا بیشتر اگه چیزی باشه با خواهرم تو نیوزلند حرف میزنه و از اون کمک میگرفت.
و من وقتی این داستان میشایل رو تلفنی به خواهرم گفتم، خواهرم جواب داد. من میدونستم باید یک اتفاقی افتاده باشه که هیچوقت دیگه نخواستی اونجا بری و از میشایل هیچوقت دیگه حرفی نزدی. من منتظر بودم که یک روزی این داستان رو بشنوم. به خواهرم گفتم که تراپی میرم و خیلی کمک کرد بهم. خواهر من حتی با پارتنرش به تراپی میرن و ایشون میگفتن ضربه های خانوادگی ما سالها نیاز به تراپی داره. باید خیلی مراقب خودمون باشیم. تو بیشتر که بچه داری.
خانم مولر خیلی احساس سبکی میکرد که تونست به خواهرش بگه. و امروز کوله بارش سبکتر شده.
🔙 اثرات مفید externalization بیرون سازی. که به همه درمانگرها پیشنهاد میکنم.
قبل از اینکه خداحافظی کنیم یکبار دیگه به خانم مولر گفتم که خواننده ها از من میپرسیدن که بقیه ماجرا چی شد و ایشون خندیدن. و تشکر کردن.
🔛 به خانم مولر گفته بودم که این صحبت های ما رو برای خوانندگان حرفه ای تو گروه مینویسم و فید بکهای مثبتی داشتیم. ایشون خوشحال شدن و گفتن بهتون بگم؛
که من از شوهر و بچه هام عذر خواهی کردم بخاطر خیلی زودتر میبایست این مشکل رو حل میکردم و با داستان خودم خانواده رو برای این مدت دراز بیهوده ازار دادم، چه با سر دردها و چه با کشمکشهای بیخود که به من مربوط میشد چون نمیخواستم تو چشم گذشته نگاه کنم. انتخاب من بود در واقع که این رو درمان کنم.
نتیجه من به عنوان درمانگر از داستان:
🔷 عامل خوشبختی هر کس خود اوست و دیگران نقش جزیی در این سناریو بازی میکنند و نقش اول به عهده ماست. نه همسران ما میتونند ما را خوشبخت کنند و نه مادران و پدران و متجاوزان به حقوق ما میتونند ما را بدبخت کنند. چون از یک جایی انتخاب با ماست و امروز به کمک روانشناسی میتوانیم این غده های سرطانی در روح را از بدن و روان جدا کرد. پذیرش خودمان انطور که هستیم و پذیرش دیگران انطور که هستند و پذیرش موقعیت های گذشته چرخه های معیوب را به چرخه های طبیعی و دردهای عمیق را درمان و زخم های خونین را التیام بخشند. این سبب میشود که ما درد را به فرزندان ما تزریق نکنیم و چرحه انتقال دردها را از حرکت بازداریم. . خوشبختی و بدبختی هر دو انتخاب ماست و ان به باور ما نیازمند است! با باور درونی ما یک فیل قادر به پرواز میگردد.
پایان