سناریو های تو ذهنم رو به جایی رسوندم که به احساسات خودمم اسیب میزنه و شب تا صبح ضجه میزنم.
وا دیوونه ایی ؟؟ معلومه که میشینم به بقیه درمورد زندگی مشاوره میدم در حالی که قصد داشتم شب گذشته خودم رو از چند طبقه پرت کنم پایین.
این کاربر چندین احساس عجیب رو همزمان داره تجربه و تحمل میکنه و افکارش شدیدا به آشوب کشیده شده با این حال ترجیح میده هیچی بروز نده اما تا کی میتونه ادامه بده نمیدونه.
این پیام رو فقط کاربرانی که بین دو راهی درس خوندن یا کشتن خودشون گیر کردن فوروارد کنن.
این کاربر میگه وقتی برسم خونه انجامش میدم و اولین کاری که بعد از رسیدن به خونه انجام میده خوابیدنه.
این کاربر دروغ گفت ، هیچوقت حالش بهتر نشد فقط دیگه درموردش با هیچکس صحبت نکرد.
اگه بخوام صادق باشم دیگه حالم از گوشی و محتوای داخلش بهم میخوره ولی کار دیگه ای برای انجام دادن ندارم.
چند تا از دلایلی که چرا این کاربر نمیتونه تفنگ داشته باشه:
1 : ازش استفاده میکنم، زیاد.
1 : ازش استفاده میکنم، زیاد.
این کاربر دیگه حتی عصبی هم نمیشه فقط نا امید میشه، چون یعنی ew این واقعاً چیزی هست که هستی؟
هرچی بیشتر میگذره بیشتر بهم ثابت میشه سال 404 واقعاً یک ارور بود Not Found.
این کاربر دو ساید داره ، یا بیش از حد و اندازه اهمیت میده یا اصلاً اهمیت نمیده جوری که انگار چیزی به اسم اهمیت وجود نداره.