اینو خوندم یاد خاطره ی مشابه افتادم با یه سری پسر بچه تو کوچه فوتبال بازی کردم
و لحظه ی معرکه اونجا بود که میگفتن خاله پاس بده :))
پ.ن : عمیقا دلم فوتبال بازی کردن میخواد.
و لحظه ی معرکه اونجا بود که میگفتن خاله پاس بده :))
پ.ن : عمیقا دلم فوتبال بازی کردن میخواد.
(یک پست نوشته نشده حاوی نظرات احمقانه ی پسرخالم در مورد دانشگاه، رشته، و آینده ام )
: کمی ناامید شدم
: کمی ناامید شدم
Forwarded from I sing myself
ولی بذارید برای امشب اینو بهتون بگم.
بلاخره یه روزیم نوبت ما میشه خب؟ هر چقدرم فکر میکنیم به اندازه کافی، کافی نیستیم ولی مطمئن باشین ما هم به سهم خودمون لایق یه لبخند انتهای روزامون هستیم. به اندازه ی خودمون یه روزی با آرامش سر رو بالشت میذاریم.
بلاخره یه روزیم نوبت ما میشه خب؟ هر چقدرم فکر میکنیم به اندازه کافی، کافی نیستیم ولی مطمئن باشین ما هم به سهم خودمون لایق یه لبخند انتهای روزامون هستیم. به اندازه ی خودمون یه روزی با آرامش سر رو بالشت میذاریم.
این عکسه رو مریم ازم گرفته بود
حواسم بهش نبود ،تازه دیدمش
شبیه همه ی این روزاست
و روزای آینده ی که به نظر میاد از این هم تنها تر باشم
قشنگه
اما حفره داره.
حواسم بهش نبود ،تازه دیدمش
شبیه همه ی این روزاست
و روزای آینده ی که به نظر میاد از این هم تنها تر باشم
قشنگه
اما حفره داره.
Forwarded from کودکان اندیشه
کودک: این راسته که عصای حضرت موسی تبدیل به اژدها شد؟!
بزرگسال: بله.
کودک: خب پس اژدها واقعیت داره.
(علی شش و نیم ساله)
@ChildrenOfIdea
بزرگسال: بله.
کودک: خب پس اژدها واقعیت داره.
(علی شش و نیم ساله)
@ChildrenOfIdea