هیچ وقت انقدر سرد و بی تفاوت از انقلاب عبور نکرده بودم ،
فقط یدونه جون برای امروز باقی مونده .
فقط یدونه جون برای امروز باقی مونده .
دیشب ساعت هشتو نیم رو کاغذ یه چیزای خیلی خصوصی نوشتم و روی تخت گذاشتمش که بقیشو صبح بنویسم
بعد چراغ رو خاموش کردم .
و کمی بعد خوابیدم صبح ساعت شیش بیدار شدم دیدم کاغذا نیست !
روی میز بود !!
بیایین مثبت نگاه کنیم ؛فقط جابه جایی بوده و خونده نشدن !
بعد چراغ رو خاموش کردم .
و کمی بعد خوابیدم صبح ساعت شیش بیدار شدم دیدم کاغذا نیست !
روی میز بود !!
بیایین مثبت نگاه کنیم ؛فقط جابه جایی بوده و خونده نشدن !