هیچ وقت انقدر سرد و بی تفاوت از انقلاب عبور نکرده بودم ،
فقط یدونه جون برای امروز باقی مونده .
فقط یدونه جون برای امروز باقی مونده .
دیشب ساعت هشتو نیم رو کاغذ یه چیزای خیلی خصوصی نوشتم و روی تخت گذاشتمش که بقیشو صبح بنویسم
بعد چراغ رو خاموش کردم .
و کمی بعد خوابیدم صبح ساعت شیش بیدار شدم دیدم کاغذا نیست !
روی میز بود !!
بیایین مثبت نگاه کنیم ؛فقط جابه جایی بوده و خونده نشدن !
بعد چراغ رو خاموش کردم .
و کمی بعد خوابیدم صبح ساعت شیش بیدار شدم دیدم کاغذا نیست !
روی میز بود !!
بیایین مثبت نگاه کنیم ؛فقط جابه جایی بوده و خونده نشدن !
روزهایی هست که ادم فکر میکند دارد میمیرد !
مغزش داغ میشود و حس میکند هر لحظه ممکن است از شدت غم خون دماغ بشود ،
بعد آدمی مثل من، فکر میکنه باید حرف بزنه وگرنه دق میکنه برای همین هشت صفحه نامه برای دختری که نه اسمش رو میدونه و نه سنش رو و چیز دیگری، مینویسد .(به این امید که حداقل یک نفر دیگر خوشحال بشه ).
و توی پاکت میگذارد
بعد که میبیند حالش فقط نیم تا بهتر شده از رو نمی رود و باز فکر میکند که چیکار کند بهتر است .
مغزش داغ میشود و حس میکند هر لحظه ممکن است از شدت غم خون دماغ بشود ،
بعد آدمی مثل من، فکر میکنه باید حرف بزنه وگرنه دق میکنه برای همین هشت صفحه نامه برای دختری که نه اسمش رو میدونه و نه سنش رو و چیز دیگری، مینویسد .(به این امید که حداقل یک نفر دیگر خوشحال بشه ).
و توی پاکت میگذارد
بعد که میبیند حالش فقط نیم تا بهتر شده از رو نمی رود و باز فکر میکند که چیکار کند بهتر است .
حالم بهتره چونکه ؛
دیشب کلی کار انجام دادم ،
مکالمات کوتاه قشنگی داشتم ،
صپ پلی لیست روحیه بخش رو گذاشتم و کمی حرکات یوگای اپلکیشنی که ان جی گفته بود انجام دادم ، بعدش تو کلاس باکتری اشریشیا کلای کشت دادیم و استاد بهم گفت کارت خیلی خوبه و چون استادای آزمایشگاه معمولا سخت میگیرن سبب خوشحالیم شد .
یه ایده برای شعر های هایکوم به ذهنم رسید که چشم ستاره ی شدم برای لحظاتی ،
صبح دوباره کمی نوشتم .
و چند چیز دیگه که به نظرم امیدبخش بود .
دیشب کلی کار انجام دادم ،
مکالمات کوتاه قشنگی داشتم ،
صپ پلی لیست روحیه بخش رو گذاشتم و کمی حرکات یوگای اپلکیشنی که ان جی گفته بود انجام دادم ، بعدش تو کلاس باکتری اشریشیا کلای کشت دادیم و استاد بهم گفت کارت خیلی خوبه و چون استادای آزمایشگاه معمولا سخت میگیرن سبب خوشحالیم شد .
یه ایده برای شعر های هایکوم به ذهنم رسید که چشم ستاره ی شدم برای لحظاتی ،
صبح دوباره کمی نوشتم .
و چند چیز دیگه که به نظرم امیدبخش بود .
چونکه پر از حرفم بذارید یه اعلام وضعیت بکنم ؛
در تمامی روز های گذشته به جز وقتی که طی مکالمه ی نجات بخش تلفنی با دوستم حالم به عدد 6/5 رسید ، کف سنگ فرشا بودم ،
و امروز روز محشری بود که من نزدیک به ده بودم ،
اون دختر معرکه ایه و آدم با بغل شدن های سفت و چشم قلبی کننده ش جون میگیره،
طبق چیزی که گوشی میگفت 13,587 گام راه رفتیم
حرف زدیم حرف هایی که داشت خفه ام میکرد
و آواز خوندیم ( از قسمت های مورد علاقه ام )
و بستنی خوردیم
و گل یاس بو کردیم و یه گل زرد بدون بو هم بو کردم (الان روی کیف پولم یدونه از این گلاست)
و نگاه کردیم و حرف نزدیم
و بارون اومد (مدام)
و (چیز هایی دیگری که آدم دلش میخواهد برای خودش بماند)
امروز رو خوب نگاه کردم بو کردم و بوسش کردم و سعی کردم قدرش رو بدونم تا انتهای روز حالم رو خوب نگه دارم و گذاشتم تو صندوچه برای روز هایی که نور کمه نگاش کنم جون بگیرم .
در تمامی روز های گذشته به جز وقتی که طی مکالمه ی نجات بخش تلفنی با دوستم حالم به عدد 6/5 رسید ، کف سنگ فرشا بودم ،
و امروز روز محشری بود که من نزدیک به ده بودم ،
اون دختر معرکه ایه و آدم با بغل شدن های سفت و چشم قلبی کننده ش جون میگیره،
طبق چیزی که گوشی میگفت 13,587 گام راه رفتیم
حرف زدیم حرف هایی که داشت خفه ام میکرد
و آواز خوندیم ( از قسمت های مورد علاقه ام )
و بستنی خوردیم
و گل یاس بو کردیم و یه گل زرد بدون بو هم بو کردم (الان روی کیف پولم یدونه از این گلاست)
و نگاه کردیم و حرف نزدیم
و بارون اومد (مدام)
و (چیز هایی دیگری که آدم دلش میخواهد برای خودش بماند)
امروز رو خوب نگاه کردم بو کردم و بوسش کردم و سعی کردم قدرش رو بدونم تا انتهای روز حالم رو خوب نگه دارم و گذاشتم تو صندوچه برای روز هایی که نور کمه نگاش کنم جون بگیرم .
حالا مسله این نیست که فکر کنم زندگی جذاب یا هیجان انگیز نیست
پر از ایده ام ، پر از فکر
حتی تازگی ها تصویر واضح تری از خواسته هام دارم و میدونم چی می خوام و چی رو بهتره طی کنم (تا حدودی)
حتی ترس هام کم شده
من نیاز دارم به خلق کردن و این بهم شور میده
اما این حجم غم رو نمیتونم انکار کنم ،
این حجم غمی که من رو پوشونده و انگار سگ سیاه افسردگی بهم چسبیده ،
و من هیچ ایده ی برای رهایی ندارم
به جز ادامه دادن
پر از ایده ام ، پر از فکر
حتی تازگی ها تصویر واضح تری از خواسته هام دارم و میدونم چی می خوام و چی رو بهتره طی کنم (تا حدودی)
حتی ترس هام کم شده
من نیاز دارم به خلق کردن و این بهم شور میده
اما این حجم غم رو نمیتونم انکار کنم ،
این حجم غمی که من رو پوشونده و انگار سگ سیاه افسردگی بهم چسبیده ،
و من هیچ ایده ی برای رهایی ندارم
به جز ادامه دادن