Forwarded from To believe in hope
این صحنه برای سریال penny dreadful بود. خونهی دورین گری. زیبایی های فراوان.
پخش کردن نذری بین آدم ها،
صبح و صدای گنجیشکا، وقتی بهشون میگی دستشون نسوزه ..
خوب بود!
صبح و صدای گنجیشکا، وقتی بهشون میگی دستشون نسوزه ..
خوب بود!
خانواده رفتن سفر
و اقدامی که بعدش انجام دادم این بود که پنجره ها رو بستم پرده رو کشیدم و اومدم ادامه ی فیلما رو ببینم.
و اقدامی که بعدش انجام دادم این بود که پنجره ها رو بستم پرده رو کشیدم و اومدم ادامه ی فیلما رو ببینم.
هزار بادهی ناخورده در رگ تاک است.
به خودم میگم امید هست بچه جان!
فقط گاهی به جای راه رفتن باید انگار که توی دشت های پهن و سبز باشی؛ بدویی!
از وسط دشت سواری بر اسب با شمشیر یا تیراندازی از کلبه ی دور ممکنه آدم رو هدف بگیره اما چیزی که مهمه دویدن تو زمان مناسبه!
چونکه امید هست هنوز.
اینکه حافظه ی کوتاه مدتم کمی کمرنگتر شده دلیلی شده که مدام همه چیز رو بنویسم،
برای اینکه همه چیز رو بنویسم باید مدام تو ذهنم تکرارشون کنم
و وقتی چیزی به این شکل تکرار میشه بیمعنی میشه انگار اون واژه چیزی شبیه فشار دادن اتفاقی حروف کیبور هست!
برای سه ماه آینده نامه ی نوشتم و میدونم کسی که اون نامه رو میخونه من نیست،
منی که حالا هستم نیست!
برای همین انگار که نامه ی خداحافظی باشه چیزهایی گفتم که احتمالا بعدا دیگه تکرار نشن و البته که خوشحالم.
چند وقت دیگه پاییز میرسه آدم باید مراقب خودش و قلب و دستهای سردش باشه.
دوتا وبلاگم رو حذف کردم و چند کانال شخصی رو هم،
ودفتر های روزانه نویسی رو گذاشتم که پاکسازی کنم.
و بعد من ها رو توی عمارت درون دفن کنم.
اینها رو مینویسم چون آدم ها برای ثبت کردن نیاز دارن به تبدیل کردن به کلمه به نقاشی به مجسمه به موسیقی یا هرچیزی که باهاش آروم میگیرن.
این چند روز که تنها بودم بیشتر فکر کردم به همه چیز،
و شبیه بچهی که برای اولین بار در مورد اتم بهش چیزی گفته باشن از فکرای خودم تعجب میکردم،
اما خوبه انگار دارم یاد میگیرم چطور بپذیرم تغییر کنم و با هوای زندگی حرکت کنم همهی حجم احساس بیقرار کننده ام رو آروم کنم، نگهش دارم و ازش مراقبت کنم برای روزهایی که باید.
امیدوارم بتونم خیلی بیشتر کنار خدا باشم.
به خودم میگم امید هست بچه جان!
فقط گاهی به جای راه رفتن باید انگار که توی دشت های پهن و سبز باشی؛ بدویی!
از وسط دشت سواری بر اسب با شمشیر یا تیراندازی از کلبه ی دور ممکنه آدم رو هدف بگیره اما چیزی که مهمه دویدن تو زمان مناسبه!
چونکه امید هست هنوز.
اینکه حافظه ی کوتاه مدتم کمی کمرنگتر شده دلیلی شده که مدام همه چیز رو بنویسم،
برای اینکه همه چیز رو بنویسم باید مدام تو ذهنم تکرارشون کنم
و وقتی چیزی به این شکل تکرار میشه بیمعنی میشه انگار اون واژه چیزی شبیه فشار دادن اتفاقی حروف کیبور هست!
برای سه ماه آینده نامه ی نوشتم و میدونم کسی که اون نامه رو میخونه من نیست،
منی که حالا هستم نیست!
برای همین انگار که نامه ی خداحافظی باشه چیزهایی گفتم که احتمالا بعدا دیگه تکرار نشن و البته که خوشحالم.
چند وقت دیگه پاییز میرسه آدم باید مراقب خودش و قلب و دستهای سردش باشه.
دوتا وبلاگم رو حذف کردم و چند کانال شخصی رو هم،
ودفتر های روزانه نویسی رو گذاشتم که پاکسازی کنم.
و بعد من ها رو توی عمارت درون دفن کنم.
اینها رو مینویسم چون آدم ها برای ثبت کردن نیاز دارن به تبدیل کردن به کلمه به نقاشی به مجسمه به موسیقی یا هرچیزی که باهاش آروم میگیرن.
این چند روز که تنها بودم بیشتر فکر کردم به همه چیز،
و شبیه بچهی که برای اولین بار در مورد اتم بهش چیزی گفته باشن از فکرای خودم تعجب میکردم،
اما خوبه انگار دارم یاد میگیرم چطور بپذیرم تغییر کنم و با هوای زندگی حرکت کنم همهی حجم احساس بیقرار کننده ام رو آروم کنم، نگهش دارم و ازش مراقبت کنم برای روزهایی که باید.
امیدوارم بتونم خیلی بیشتر کنار خدا باشم.
خانواده برگشتن، همش میرم در آغوش میگیرمشون.
محبتمونو به روش خودمون به کسایی که دوستشون داریم نشون بدیم، و اینکارو به آینده موکول نکنیم.
و از تنها زندگی کردن لذت ببریم🙃
(موزیک پایین رو به دفعات زیاد گوش بدیم)
محبتمونو به روش خودمون به کسایی که دوستشون داریم نشون بدیم، و اینکارو به آینده موکول نکنیم.
و از تنها زندگی کردن لذت ببریم🙃
(موزیک پایین رو به دفعات زیاد گوش بدیم)
کجا بروم که صدای آمدنت را بشنوم؟
کجا بایستم که راه رفتنت را ببینم؟
کجا بخوابم که صدای نفسهات بیاید؟
کجا بچرخم که در آغوش تو پیدا شوم؟
کجا چشم باز کنم که در منظرم قاب شوی؟
کجایی؟
کجایی که هیچ چیزی قشنگتر از تماشای تو نیست؟
کجا بمیرم
که با بوسههای تو چشم باز کنم؟
نارنجی وحشی
کجایی؟
عباس معروفی
کجا بایستم که راه رفتنت را ببینم؟
کجا بخوابم که صدای نفسهات بیاید؟
کجا بچرخم که در آغوش تو پیدا شوم؟
کجا چشم باز کنم که در منظرم قاب شوی؟
کجایی؟
کجایی که هیچ چیزی قشنگتر از تماشای تو نیست؟
کجا بمیرم
که با بوسههای تو چشم باز کنم؟
نارنجی وحشی
کجایی؟
عباس معروفی