امروز تو ترافیک طولانی رفت و برگشت به انقلاب کتاب خوندم و گزارش بازی رو شنیدم و از برنده شدن تیمم خوشحال شدم.
کلاسای این ترمم همه از هفت و نیم صبح شروع میشه و مجبورم شبا زودتر بخوابم.
تو عمارت درونم یه مادر نگرانه و یه دختر بچه که از ترس هیولاهای واقعی زیر میز قایم شده و باید سرفرصت بشینم صبورانه به حرفاشون گوش بدم و سعی کنم ترمیم بشن.
قرار بود اگه تا آخر تابستون به کارام رسیدم به خودم چیزای خوبی بدم
و متاسفانه عملکردی که باید رو نداشتم و نمیتونم به خودم چیزی بدم، فقط میتونم بغلش کنم و امیدوار باشم دفعهی بعد بهتر عمل کنه.
کلاسای این ترمم همه از هفت و نیم صبح شروع میشه و مجبورم شبا زودتر بخوابم.
تو عمارت درونم یه مادر نگرانه و یه دختر بچه که از ترس هیولاهای واقعی زیر میز قایم شده و باید سرفرصت بشینم صبورانه به حرفاشون گوش بدم و سعی کنم ترمیم بشن.
قرار بود اگه تا آخر تابستون به کارام رسیدم به خودم چیزای خوبی بدم
و متاسفانه عملکردی که باید رو نداشتم و نمیتونم به خودم چیزی بدم، فقط میتونم بغلش کنم و امیدوار باشم دفعهی بعد بهتر عمل کنه.
https://www.instagram.com/p/B2YpZcMi6Bn/?igshid=24xe6x8vq399
هنرمند خیلی محبوبم.
هنرمند خیلی محبوبم.
Instagram
ILLUSTORY : ОТКРЫТКИ И АРТЫ
Не все об этом знают, но у нас есть артбук! Настоящий, бумажный, цветной и очень даже ламповый) Мы собрали в нём иллюстрации, которые нам нравятся больше всех. А ещё там есть целый раздел с графикой от @sonya8berg, книжные иллюстрации и офорты, которых вы…
Forwarded from شده دیگه
دوستان عاشق دقت کنند. عرفی میگوید:
قبولِ خاطرِ معشوق، شرطِ دیدار است
به حکمِ شوقْ تماشا مکن، که بیادبیست!
در کار و بار عشق، "نگاهی" را بی اذن معشوق، خلاف ادب میدانند.
#عرفی_شیرازی
قبولِ خاطرِ معشوق، شرطِ دیدار است
به حکمِ شوقْ تماشا مکن، که بیادبیست!
در کار و بار عشق، "نگاهی" را بی اذن معشوق، خلاف ادب میدانند.
#عرفی_شیرازی
Btazkor Bel Layl
Elias Rahbani Abir Nehme
برای پابرهنه راه رفتن روی خاکهای صورتی پِترا
هیچ از دل رمیده ما کس نشان نداد
پیدا نشد عجب که به دامی اسیر نیست
بر من کمان مکش، که از آن غمزهام هلاک
بازو مساز رنجه که حاجت به تیر نیست
رفتی و از فراق تو از پا درآمدم
باز آ که جز تو هیچکسم دستگیر نیست
سهلست اگر گهی گذرد در ضمیر تو
وحشی که جز تو هیچکسش در ضمیر نیست
وحشی بافقی
پیدا نشد عجب که به دامی اسیر نیست
بر من کمان مکش، که از آن غمزهام هلاک
بازو مساز رنجه که حاجت به تیر نیست
رفتی و از فراق تو از پا درآمدم
باز آ که جز تو هیچکسم دستگیر نیست
سهلست اگر گهی گذرد در ضمیر تو
وحشی که جز تو هیچکسش در ضمیر نیست
وحشی بافقی