Forwarded from As she’s walking away
-در سخنرانیای که در سال ۱۹۴۵ کردید گفتید که...
بورخس: بلی ولی در ۱۹۴۵ من کس دیگری بودم. بنابراین مرا نمیتوانید مسئول آنچه که آن وقت گفتهام بدانید. من میتوانم عقاید بورخس ۱۹۴۵ را رد کنم. البته میتوانم آنها را قبول هم کنم.
بورخس: بلی ولی در ۱۹۴۵ من کس دیگری بودم. بنابراین مرا نمیتوانید مسئول آنچه که آن وقت گفتهام بدانید. من میتوانم عقاید بورخس ۱۹۴۵ را رد کنم. البته میتوانم آنها را قبول هم کنم.
از اونجایی که من برای اشیاء احترام قائلم، همیشه فکر میکنم کاغذ کادو و اقلام همراه کادو که تزیینیان چه بلایی سرشون میاد.
پس من هر وقت هدیه میپیچم و کادو میکنم و کاغذی درونش قرار میدم در نظر میگیرم که قراره پاره پوره بشه و دور ریخته بشه و با اون اشیاء صحبت میکنم و آمادشون میکنم برای این حادثه.
لذا من وقتی بهتون کادو میدم راحت باشین با دور ریختنیها اینا دارن به هدف غاییشون میرسن.
پس من هر وقت هدیه میپیچم و کادو میکنم و کاغذی درونش قرار میدم در نظر میگیرم که قراره پاره پوره بشه و دور ریخته بشه و با اون اشیاء صحبت میکنم و آمادشون میکنم برای این حادثه.
لذا من وقتی بهتون کادو میدم راحت باشین با دور ریختنیها اینا دارن به هدف غاییشون میرسن.
آگوا
تصور کنین یه کلاس تاریک و یه صفحهی بزرگ روی دیوار که اقیانوس رو نشون میده و صدای آب و استاد که در مورد اسب دریایی و شقایق و ستاره و خرچنگ و حرکت ماهیها و جزییاتِ اقیانوس صحبت میکنه. واقعا کلاس زیبایی داره این استاد جادوگر مو قرمز اژدهاسوار.
این ترم یه درس دارم، اصول تنوع زیستی.
در مورد تغییرات آب و هوایی آینده و انقراض حیوانات و بحران جانوری و اینطور چیزاست.
خیلی جذابه شبیه داستانه هر جلسه هیجان زده میشم. :'
استادشم همون جادوگر موقرمز اژدها سوارست.
در مورد تغییرات آب و هوایی آینده و انقراض حیوانات و بحران جانوری و اینطور چیزاست.
خیلی جذابه شبیه داستانه هر جلسه هیجان زده میشم. :'
استادشم همون جادوگر موقرمز اژدها سوارست.
کودک بودم داستان نمکی رو زیاد قبل از خواب میشنیدم، امشب از فرصتی که مامان تو اتاق بود استفاده کردم و دوباره شنیدمش، حس شیرینه.
(اگه دوست داشتین بخونین)
"شش در رو بستی نمکی، یک در رو نبستی نمکی - https://atalmataltootooleh.com/222/
(اگه دوست داشتین بخونین)
"شش در رو بستی نمکی، یک در رو نبستی نمکی - https://atalmataltootooleh.com/222/
اتل متل توتوله
شش در رو بستی نمکی، یک در رو نبستی نمکی - اتل متل توتوله
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. پیرزنی هفت تا دختر بالغ، قد و نیم قد داشت. هفتمی که از همه خوشگلتر بود اسمش رو گذاشته بود نمکی. اونها کنار شهر، در باغی و در خانه ی بسیار بزرگی زندگی می کردند که هفت تا در داشت. اون قدیم قدیما درها رو از […]
دیشب تا صبح کابوس دیدم و صبح با فک درد بیدار شدم انقدر که همهی شب دندونامو رو هم فشار داده بودم.
یادم نمیاد پارسال روز دانشجو چی شد، ولی امسال صبح گفتن شهریه واریز کنین.
به هر حال دلم واسه دانشگاه رفتن تنگ شده.
به هر حال دلم واسه دانشگاه رفتن تنگ شده.
Forwarded from خط سوم (MM Pouya)