آگوا
Taylor Swift – Welcome To New York
این کانال رو به جهت داشتن پلی لیست و عکس و برای نقاشیهای پیج و پابلیک بودن ساختم.🎨
Forwarded from در جاده هاى دور
نیاز دارم صدای چرخهای چمدونم، روی سنگفرشهای یه شهر مه گرفتهی دوووور،رو بشنوم،خیلی نیاز دارم
[اعلام وضعیت]
امروز برگشتم خونه.
دیشب ماه رو دیدم حس میکردم بهش نزدیکم میتونستم حفرههاشو ببینم، نمیدونم خیال بود یا واقعا انقدر نزدیک بود.
دارم یونیکورنها رو رنگ میکنم و ذهنم رو خالی میکنم و بعدش احتمالا در مورد روزای قبل مینویسم که ایدههام و شلوغیهای توی سرم رو فوت کنم و ذهنم سبک شه.
کمی غمگینم ولی خب «روزای آفتابی رو یادم نرفته» کمی هم امیدوار کمی گوشهی رینگ و کمی نور توی دلم میچرخه که شکافش رو پیدا کنه.
باید بعد از نوشتن توی دفتر، کمی کتاب بخونم که وارد دنیای دیگهای بشم و احساسات بهتری داشته باشم.
امروز برگشتم خونه.
دیشب ماه رو دیدم حس میکردم بهش نزدیکم میتونستم حفرههاشو ببینم، نمیدونم خیال بود یا واقعا انقدر نزدیک بود.
دارم یونیکورنها رو رنگ میکنم و ذهنم رو خالی میکنم و بعدش احتمالا در مورد روزای قبل مینویسم که ایدههام و شلوغیهای توی سرم رو فوت کنم و ذهنم سبک شه.
کمی غمگینم ولی خب «روزای آفتابی رو یادم نرفته» کمی هم امیدوار کمی گوشهی رینگ و کمی نور توی دلم میچرخه که شکافش رو پیدا کنه.
باید بعد از نوشتن توی دفتر، کمی کتاب بخونم که وارد دنیای دیگهای بشم و احساسات بهتری داشته باشم.
Forwarded from آن
فدای تو
دو چشم من
که چشمهای تو را خواب دیدهاند.
ببینمت!
تو کجایی که چهرهات باغیست،
که از هزار پنجره نور میوزد هر صبح؟
- رضا براهنی.
@monadchannel
دو چشم من
که چشمهای تو را خواب دیدهاند.
ببینمت!
تو کجایی که چهرهات باغیست،
که از هزار پنجره نور میوزد هر صبح؟
- رضا براهنی.
@monadchannel
[اعلام وضعیت]
یک لحظه احساس کردم نیاز دارم بی درنگ نویسی کنم و هر چی تو ذهنم هست رو بنویسم، کاری که خیلی وقتا نمیکنم.
یاد کلاس دامبلدور افتادم یاد عمارت روان، چی شد که عمارت رو رها کردم؟
قبلش من نمیدونستم کی اونجاست
حالا میدونم و یه عده از من هام توی عمارت سرگردون شدن
و فکر میکنن اصلا اهمیتی بهشون میدم؟
امروز داشتم فکر میکردم چرا درست زمانی که تصمیم میگیرم احساساتم رو کنترل کنم بیشتر بهش فکر میکنم؟
به نظر میاد خوب باشه که بشینم پای حرفام و دوباره برم سروقت عمارت.
یک لحظه احساس کردم نیاز دارم بی درنگ نویسی کنم و هر چی تو ذهنم هست رو بنویسم، کاری که خیلی وقتا نمیکنم.
یاد کلاس دامبلدور افتادم یاد عمارت روان، چی شد که عمارت رو رها کردم؟
قبلش من نمیدونستم کی اونجاست
حالا میدونم و یه عده از من هام توی عمارت سرگردون شدن
و فکر میکنن اصلا اهمیتی بهشون میدم؟
امروز داشتم فکر میکردم چرا درست زمانی که تصمیم میگیرم احساساتم رو کنترل کنم بیشتر بهش فکر میکنم؟
به نظر میاد خوب باشه که بشینم پای حرفام و دوباره برم سروقت عمارت.