[اعلام وضعیت]
امروز٫دیروز روز خوبی بود.
صبح امتحان بیوشیمی رو خوب دادم.
بعد هم اوقات خوبی داشتم خندیدم دلم شاد بود لحظههام کیفیت داشت.
بعد فیلم قطار بوسان رو دیدم، ترسناک بود و دلهرهآور، بیشتر از چیزی که فکر میکردم غمگین کننده بود.
تو بولت ژورنالم یه قسمتی دارم که ته روز فکرامو مینویسم امروز یهو نوشته هام سمت غم رفت، سمت اینکه چه چیزایی رو حس میکنم و اندوه ایجاد میکنن واسم.
حالام دارم فکر میکنم
من برای هر بار خوب بودن تلاش میکنم.
حواسم رو پرت میکنم عملگرایی میکنم سرم رو شلوغ میکنم ولی لحظههایی هست که میترسم، دلم خالی میشه و احساس میکنم عبور کردن چقدر سخته،
قلبم یه حفره داره که خالیه و میدونم پر بودنش چه حسی داره و سعی میکنم خودم رو آروم کنم اما نمیتونم خودم رو گول بزنم.
میدونم شب و روزای سخت یا پراندوه میگذرن و میدونم برای اکثر آدما پیش میاد که یهو دچار حس ترس شدید بشن.
ولی با تکرار آسون نمیشه، هر بارش سخته.
حس میکنم نیاز دارم برای مقابله با این حسا از خودم مراقبت کنم.
همهی چیزی که فکر میکنم همینه
نیاز به مراقبت دارم که بتونم از این تونل تاریک رد بشم.
امروز٫دیروز روز خوبی بود.
صبح امتحان بیوشیمی رو خوب دادم.
بعد هم اوقات خوبی داشتم خندیدم دلم شاد بود لحظههام کیفیت داشت.
بعد فیلم قطار بوسان رو دیدم، ترسناک بود و دلهرهآور، بیشتر از چیزی که فکر میکردم غمگین کننده بود.
تو بولت ژورنالم یه قسمتی دارم که ته روز فکرامو مینویسم امروز یهو نوشته هام سمت غم رفت، سمت اینکه چه چیزایی رو حس میکنم و اندوه ایجاد میکنن واسم.
حالام دارم فکر میکنم
من برای هر بار خوب بودن تلاش میکنم.
حواسم رو پرت میکنم عملگرایی میکنم سرم رو شلوغ میکنم ولی لحظههایی هست که میترسم، دلم خالی میشه و احساس میکنم عبور کردن چقدر سخته،
قلبم یه حفره داره که خالیه و میدونم پر بودنش چه حسی داره و سعی میکنم خودم رو آروم کنم اما نمیتونم خودم رو گول بزنم.
میدونم شب و روزای سخت یا پراندوه میگذرن و میدونم برای اکثر آدما پیش میاد که یهو دچار حس ترس شدید بشن.
ولی با تکرار آسون نمیشه، هر بارش سخته.
حس میکنم نیاز دارم برای مقابله با این حسا از خودم مراقبت کنم.
همهی چیزی که فکر میکنم همینه
نیاز به مراقبت دارم که بتونم از این تونل تاریک رد بشم.
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیدهی سر در کمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرامو روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
فریدون مشیری
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیدهی سر در کمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرامو روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
فریدون مشیری
به نظرم همه چیز عاشقانه میاد حتی انیمیشن star vs. the forces of Evil هم اشکم رو در میاره.
همهی کتابایی که شروع کرده بودم و نصفه بودن رو کنار گذاشتم.
و میخوام دلایلی برای زنده ماندن مت هیگ رو شروع کنم.
قلبم پر از اندوهه و نیازه ترمیم بشه.
ماهِ تو هم شروع شد حواسم هست.
و میخوام دلایلی برای زنده ماندن مت هیگ رو شروع کنم.
قلبم پر از اندوهه و نیازه ترمیم بشه.
ماهِ تو هم شروع شد حواسم هست.
[اعلام وضعیت]
کاش یه روز که دیر نیست شبیه به این عکس بخندم.
فکر کردم که یه فیلم ببینم حواسم رو پرت کنم.
چون نمیخواستم عاشقانه باشه million dollar baby رو دیدم و(خیلی زیبا بود) ولی انقد که غمگین بود الان که چند ساعت گذشته هنوز غم فیلم تو ذهنمه.
حاصل اشک ریختنای این روزا این شده که نمیشه با دستمال کاغذی گونهام رو پاک کنم و پوستم میسوزه!! و باید با دستمالهای نخی و نرم و رد اشک رو پاک کنم.
یه روزایی بود که تو خونه میرقصیدم
مامانم میگفت خوشحال میشم وقتی اینطوری ذوق داری، بعد ادای چندلر رو درمیآوردم و اون رقص از روی ذوقش رو به مدل خودم انجام میدادم.
امروز حتی به سختی لبخند میزنم، ولی قراره ته تونل روشنایی باشه حتی اگه من نتونم ببینم.
صحبت کردن با خانواده (خواهرم) واقعا بهم کمک میکنه.
به خودم اجازهی سوگواری میدم ولی برای بعدش زیاد بلد نیستم از خودم مراقب کنم پس اگه این کارو بلدین لطفا بهم راهکار بدین، دلم میخواد راحت بگیرم ولی فعلا نمیتونم. :'
کاش یه روز که دیر نیست شبیه به این عکس بخندم.
فکر کردم که یه فیلم ببینم حواسم رو پرت کنم.
چون نمیخواستم عاشقانه باشه million dollar baby رو دیدم و(خیلی زیبا بود) ولی انقد که غمگین بود الان که چند ساعت گذشته هنوز غم فیلم تو ذهنمه.
حاصل اشک ریختنای این روزا این شده که نمیشه با دستمال کاغذی گونهام رو پاک کنم و پوستم میسوزه!! و باید با دستمالهای نخی و نرم و رد اشک رو پاک کنم.
یه روزایی بود که تو خونه میرقصیدم
مامانم میگفت خوشحال میشم وقتی اینطوری ذوق داری، بعد ادای چندلر رو درمیآوردم و اون رقص از روی ذوقش رو به مدل خودم انجام میدادم.
امروز حتی به سختی لبخند میزنم، ولی قراره ته تونل روشنایی باشه حتی اگه من نتونم ببینم.
صحبت کردن با خانواده (خواهرم) واقعا بهم کمک میکنه.
به خودم اجازهی سوگواری میدم ولی برای بعدش زیاد بلد نیستم از خودم مراقب کنم پس اگه این کارو بلدین لطفا بهم راهکار بدین، دلم میخواد راحت بگیرم ولی فعلا نمیتونم. :'
Forwarded from هذیـــــــــــــون (نــــ🌱ــــال)
«تو میدونی چرا ما بغل شدن دوست داریم؟ من فکر میکنم آغوش درد رو محدود میکنه و اون رو در برمیگیره. مگه یه درد چقدر میتونه بزرگ باشه؟ بزرگتر از بغل من؟»
امروز ظهر که کنار پایهی مبل این توپِ آویز درخت کریسمس رو دیدم یاد داستانش افتادم.
دو سال پیش امروز، گل نرگس گرفته بودم و بوی نرم و خوبشو حس میکردم.
پاییزش قرار گذاشته بودم حالا که وارد رابطهای نشدم حواسم باشه واسه خودم گل نرگس بگیرم.
بعدش اون خانومِ که ویالون میزد و چیزی شبیه ماسکای اکسیژن رو صورتش داشتُ دیدم.
پاکت نشر بیدگل تو دستم بودو کتاب درک یک پایان رو توش داشتم.
واسه اینکه دستمو خالی کنم کیف پولم رو گذاشتم رو صندلی سرمهای و با مریم رفتیم خرید، آخرای خرید که میخواستم کیفم رو در بیارم پیداش نکردم، گمونم اندازهی همین توپه پول تو جیبم بود نمیدونم چی شد ولی انگار برنده شدمش یادم نمیاد، باقی رو مریم حساب کرد و برگشتیم کیف پول رو پیدا کردیم و رفتیم خونه.
اون روز کادویی که مریم داد رو هم جا گذاشتم.
یک سال بعدش دکتر به خواهرم گفته بود با یه توپ خیلی سبک ورزش کنه و این رو بهش دادم و گفتم جادوییه. اون روزا سخت بود یه روز قبل از کلاس تو دانشگاه ناامید نشسته بودم و بغض داشتم و ویس عطیه رو گوش میدادم.
یه مدت بعد خواهرم خوب شد و دیگه این توپو ندیده بودم.
و امروز تو ناامیدی دوباره دیدمش.
شاید نشونه بود.
دو سال پیش امروز، گل نرگس گرفته بودم و بوی نرم و خوبشو حس میکردم.
پاییزش قرار گذاشته بودم حالا که وارد رابطهای نشدم حواسم باشه واسه خودم گل نرگس بگیرم.
بعدش اون خانومِ که ویالون میزد و چیزی شبیه ماسکای اکسیژن رو صورتش داشتُ دیدم.
پاکت نشر بیدگل تو دستم بودو کتاب درک یک پایان رو توش داشتم.
واسه اینکه دستمو خالی کنم کیف پولم رو گذاشتم رو صندلی سرمهای و با مریم رفتیم خرید، آخرای خرید که میخواستم کیفم رو در بیارم پیداش نکردم، گمونم اندازهی همین توپه پول تو جیبم بود نمیدونم چی شد ولی انگار برنده شدمش یادم نمیاد، باقی رو مریم حساب کرد و برگشتیم کیف پول رو پیدا کردیم و رفتیم خونه.
اون روز کادویی که مریم داد رو هم جا گذاشتم.
یک سال بعدش دکتر به خواهرم گفته بود با یه توپ خیلی سبک ورزش کنه و این رو بهش دادم و گفتم جادوییه. اون روزا سخت بود یه روز قبل از کلاس تو دانشگاه ناامید نشسته بودم و بغض داشتم و ویس عطیه رو گوش میدادم.
یه مدت بعد خواهرم خوب شد و دیگه این توپو ندیده بودم.
و امروز تو ناامیدی دوباره دیدمش.
شاید نشونه بود.
Forwarded from در غیاب آبیها
حداقل نگذار زندگی جوری پیش برود که وقتی دنیا به آخر رسید، ببینی آنکه کمتر از همه دوستش داشتهای؛ خودت بودهای.