امسال سعی کردم تو کلاس با بچهها طوری رفتار کنم که صادقانه احساساتشون رو بیان کنن، در موردش حرف بزنن و بدون اینکه احساس کنن نیازه پاسخی به کسی بدن هر زمانی برن اسمشون رو تو احساس مورد نظرشون بذارن، یا از پوستر احساسات و نیاز کمک بگیرن یا از کتابای کتابخونهی دیواری کتاب بردارن و وسط ساعت درس برن گوشهی کلاس به بالش تکیه بدن و اگه نیاز دارن چند صفحه کتاب بخونن و خوراکی بخورن، شاید نقش من کمرنگ باشه اما من دلم میخواد همون رو درست انجام بدم.
هر هفته یه روز با بچههای کلاس میریم بیرون رو زمین دور هم میشینیم اول یه کم بازی میکنیم بعد شروع میکنیم حرف میزنیم.
از دلخوریهامون طی هفته میگیم یا از تشکرهامون، اگه کسی کمک کرده یا اگه کسی ناراحتمون کرده یا حتی اگه کسی دلش میخواد صبح موقع صبحونه یه موسیقی رو گوش بده هم نظرش رو میگه.
هر کاری هر حرفی که باعث بشه دانش آموزا احساس سبکی داشته باشن زده میشه.
بعد دایره کم کم سبک میشه حالشون بهتر میشه و بچه ها میرن خونه.
از دلخوریهامون طی هفته میگیم یا از تشکرهامون، اگه کسی کمک کرده یا اگه کسی ناراحتمون کرده یا حتی اگه کسی دلش میخواد صبح موقع صبحونه یه موسیقی رو گوش بده هم نظرش رو میگه.
هر کاری هر حرفی که باعث بشه دانش آموزا احساس سبکی داشته باشن زده میشه.
بعد دایره کم کم سبک میشه حالشون بهتر میشه و بچه ها میرن خونه.
Forwarded from As she’s walking away
دیدی وقتی داری با ویز و گوگل مپس و اینا رانندگی میکنی و یهو یه پیچ رو اشتباه میپیچی چی میشه؟ نمیگه خب تو دیگه به مقصد نمیرسی. نمیگه برگرد برو خونهتون. نمیگه اصلا بیا برو به یه مقصد دیگه.
میگه یه راه دیگه هم هست. یه کم شلوغتره، یه کم دورتره، یه کم هم موقعیت اضطراب آوریه که اوضاع اونجوری که باید پیش نرفت، ولی هنوزم میتونی برسی. بیا ازینجا برو.
میگه یه راه دیگه هم هست. یه کم شلوغتره، یه کم دورتره، یه کم هم موقعیت اضطراب آوریه که اوضاع اونجوری که باید پیش نرفت، ولی هنوزم میتونی برسی. بیا ازینجا برو.