آگوا – Telegram
آگوا
282 subscribers
2.77K photos
103 videos
27 files
211 links
@storyofagua برای گوش‌ها

نموو.
Download Telegram
من واقعا خونه رو دوست دارم.
Forwarded from As she’s walking away
دیدی وقتی داری با ویز و گوگل مپس و اینا رانندگی می‌کنی و یهو یه پیچ رو اشتباه می‌پیچی‌ چی می‌شه؟ نمی‌گه خب تو دیگه به مقصد نمی‌رسی. نمی‌گه برگرد برو خونه‌تون. نمی‌گه اصلا بیا برو به یه مقصد دیگه.
می‌گه یه راه دیگه هم هست. یه کم شلوغتره، یه کم دورتره، یه کم هم موقعیت اضطراب آوریه که اوضاع اونجوری که باید پیش نرفت، ولی هنوزم می‌تونی برسی. بیا ازینجا برو.
دور بودن و رسیدن.
Forwarded from Deja Vu
آدم در نهایت اونی که بهش آسیب رسونده رو می‌بخشه اما خودش رو بابت این‌که اجازه داده بهش آسیب برسونن، نمی‌بخشه.
«اگر همه جا تاریک بود دوباره بنگر، شاید نور خود تو باشی.»
آگوا pinned ««اگر همه جا تاریک بود دوباره بنگر، شاید نور خود تو باشی.»»
Forwarded from Elle
می‌گه هر وقت کسی عصبانیت کرد، از رفتار کسی شرم بهت دست داد، هر وقت فکر کردی طرف چقدر cringeئه، یه لحظه فکر کن و به خودت بگو این چی بود که باعث شد چیزی درون من خشمگین بشه؟ چی شد که باعث شد حس cringe بودن بهم دست بده و … یعنی یه لحظه اون برچسب رو از روی شخص مقابل بردار و به این فکر کن که چی باعث شد این حس رو داشته باشم، چی تریگرم کرد؟

کار آسونی هم نیست، ولی شاید این چیزها تاپیک خوبی باشن که بشه تو تراپی ازش حرف زد، روشون فکر کرد، ژورنال کرد و … پروسه طولانی دسترسی به احساس واقعیمون، پیدا کردن دلیل اون حس، پذیرش، و شاید بالاخره موو آن کردن و تو ‌موقعیت‌های مشابه بعدی دیگه تحت تاثیر اون رفتارا نگرفتن.
Forwarded from بیژن اشتری
انور خوجه ،حاکم کمونیست آلبانی ،مبتلا به بیماری بیگانه‌هراسی بود(توضیحا این بیماری همیشه به تحکیم پایه‌های نظام دیکتاتوری منجر می‌شود و لذا بیماری سودمندی برای دیکتاتورهاست).او در طول دوران چهل ساله حکومتش بر کشور فقیر آلبانی ،مدام مردم را از حمله ارتش‌های متجاوز امپریالیستی می‌ترساند .کار جنون خوجه به آنجا کشید که دستور داد هر خانواده‌ای برای خودش یک سنگر بتونی چهارنفره بسازد. مجموعا حدود یک میلیون سنگر بتونی با هزینه‌ گزاف در سراسر خاک کشور ساخته شد ،آن هم در کشوری که کل جمعیتش چهار پنج میلیون نفر بیشتر نبود. آلبانی عملا دور خودش دیواری کشیده بود و هیچ ارتباطی با جهان خارج نداشت.این رهبر دیوانه آلبانی را به منزوی‌ترین کشور جهان بدل کرده بود اما آن را «مستقل‌ترین کشور جهان» می‌نامید و حتی داعیه پیشرفت‌های علمی در ظل اندیشه ‌های گهربار مارکس و انگلس را نیز داشت.تنها کشور جهان که در قرن بیستم در خیابان هایش چراغ راهنمایی وجود نداشت تیرانا بود زیرا اکثر مردم هنوز با گاری اسبی تردد می‌کردند و ماشین شخصی وسیله بورژوایی تلقی می‌شد.مردم این کشور تحت حاکمیت رهبر دیوانه‌اش به سومین کشور در جدول فقیرترین کشورهای جهان بدل شدند.خوجه عاقبت مرد بدون اینکه هیچ سرباز خارجی‌ای پا در خاک آلبانی گذاشته باشد.اصولا نیازی هم به حمله خارجی نبود،دشمن اصلی مردم آلبانی خود خوجه بود.او چنان بلایی به سر مردمش آورد که هیچ دشمن خارجی‌ای قادر به انجام آن نبود.بقایای این سنگرهای بتونی هنوز در آلبانی دیده می‌شود.و طنز تاریخ اینکه بخشی از کمونیست های ایرانی پیرو انور خوجه بودند و از جمله یاد دارم که مقاله مبسوط خوجه درباره «انقلاب ضد امپریالیستی بهمن پنجاه و هفت» و ستایش او از این انقلاب را همین گروه‌ها به فارسی ترجمه و چاپ کردند. باری، اگر می‌خواهید عمق جنون بیگانه‌هراسی انور خوجه و دیگر نظرات مشعشع او را بهتر دریابید حتما این کتاب ها را بخوانید: "صحرای تاتارها " ، " انور خوجه ؛ مشت سرخ آهنین" ، و مجموعه کتاب‌های داستانی اسماعیل کاداره.


بیژن اشتری
Instagram
@bijan_ashtari
Forwarded from ادیسه
‏همیشه خوک‌ها تصمیم می‌گرفتند.

سایر حیوانات هرگز نمی‌توانستند تصمیمی اتخاذ کنند ولی رای دادن را خوب یاد گرفته بودند.

* قلعه حیوانات
* جورج اورول.
«درخت کوچک! قرار است پشت کدام باد پنهان شوی؟»
دلم میخواد اینو نقاشی بکشم.
سال نو مبارک.🩵
#صد_روز_نوشتن
حتی زخمی و نیمه جان برمی‌گردم.

بنویسم که یادم بمونه و شاید موظف بشم آدم بهتری باشم.
(این نوشتن شامل شادی و قدردانی و قدم‌های کوچیکه)
می‌خوام پایبند باشم به این حرف
«تو قصه‌های مادربزرگ خودت رو بگو
قصه‌های مادربزرگ بقیه رو خودشون میگن»
دنبال اون نقطه‌ی ریزی‌ام که نگاه خودمه، دور از اینکه چقدر مسخره‌ست‌.
گمون میکنم ارزشش رو داره که به خودم گوش بدم و بنویسمش.

روز اول:
امروز داشتم با خواهرم حرف می‌زدم داشت صبونه می‌خورد و منم داشتم سریال می‌دیدم بینش سکوت بودیم شروع کردم آواز خوندم: ای همو شعرن که یادم نی ...
و گوش داد و لقمه‌های مرتب می‌گرفت و انگار نزدیکم بود و من حس کردم آخیش امروز همین شکلی خوبه.
#صد_روز_نوشتن
روز دوم

رسم خانوادگی همیشگی روز دوم عید من رو مضطرب ‌می‌کرد و معمولا از اول تا آخرش رو غر می‌زدم، همراه نبودم و واقعا خوشحال نبودم نکه بخوام تظاهر کنم من واقعا حالم بد بود.
امسال هم همون ماجرا قرار بود تکرار بشه که من سعی کردم چند درجه تغییر کنم و ببینم نتیجه چی میشه و سعی کردم خودخواه بودنم رو کم کنم و به تلاشی که خانواده می‌کنن تا بهم خوش بگذره نگاه کنم پس خندیدم رقصیدم و لذت بردم و دنبال یه نقص نگشتم، مهربون بودم دستمو گذاشتم رو شونه‌ی برادرم و سعی کردم بهش انتقال بدم که خوبم.
آخر شب بهش گفتم امشب از بهترین شبای زندگیم بود، پیشونی مامانمو بوسیدم و اومدم تو اتاق.
من انتظار لحظات فوق العاده رو ندارم همین که تونستم از اون دایره‌ خارج بشم قدم کوچیکی بود که باید برش می‌داشتم.
#صد_روز_نوشتن
روز سوم

«همانطور که اغلب اوقات پیش می‌آید بهترین چیزهای زندگی در پیرامون بدترین‌ها تبلور می‌یابد.»
خوندن این حرف باعث میشه از اندوهم چند قطره‌ای کم بشه که جای خوشحالی داره.
مهارتی که تا حالا یادش نگرفتم؛ نگه نداشتن همه چیزه، مراقب همه چیز نبودن، مدام حواس جمع نبودن و سخت نگرفتنه.

سخت گرفتن چیزی نیست که بخوام برای بقیه زندگی انتخابش کنم.
می‌خوام هر چی دستمه بذارم زمین، آسون بگیرم و فقط راهمو برم و گاهی هم به خودم حق بدم، بشینم بدون اینکه توسط هزار تا پلنر محاصره شده باشم.
هر آدمی حق داره یه وقتایی هیچ کاری نکنه.
#صد_روز_نوشتن
روز چهارم

احساس کردم چند روز میشه که روزام قشنگ نیست یعنی خاکستریه مثل یه پرنده که همینطوری راه می‌ره فقط، بعد داشتم فکر می‌کردم و پیداش کردم، وقتی آدما رفتاری میکنن که حس می‌کنی بهت آسیب زدن، وقتی نوعی صدمه رو حس می‌کنی، ممکنه برای مدتی خودت هم همون کارو با خودت بکنی. روزام قشنگ نبود چون دیگه به خودم و به دوست داشتنِ درستِ خودم نمی‌پرداختم.
اولین قدم دوست داشتن یه آدم چطوریه؟
برداشتمش و اینطوری بهتر شدم.
#صد_روز_نوشتن
روز پنجم

خبرِ خوب!
ماجرایی هست که می‌تونه بهت کمک کنه، شناختن کامل یه فضای کوچیک می‌تونه راهنمایی خیلی مناسبی باشه واسه شناختن فضای بزرگ، شغل، محله‌ی جدید، رفتار با یه سری آدما.
یعنی میگم که اگه من همه‌ی چیزی که نیازه تو رابطه با گیاهم و مراقبت ازش و نیازهاش و نظم تو رسیدگی بهش و انتظار خودم و توانایی لذت بردنم از رشدش و صبوری تو فرایند بزرگ شدنش و مقایسه نکردنش و حرف زدن باهاش و خجالت نکشیدن ابراز حس‌هام به برگ‌هاش و شناختن دنیاش و نگاه علمی بهش و .. رو بشناسم احتمالا خیلی تو ماجراهای دیگه هم خوب پیش میرم، واسه همین به نظرم جای عبور کردن از جریان‌های مختلف خوبه که مدت مناسبی با صبوری تو یه ماجرا بمونم و تماشاش کنم و یادش بگیرم.
Honesty is the best policy.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#صد_روز_نوشتن
روز ششم

داشتم ویدیو‌هام رو نگاه میکردم که حالم روشن بشه و در مورد روز ششم بنویسم، همینطوری که یه سری خاطره‌ دیدم و خوشحالیشونو حس کردم بینش چشمم به احسان عبدی‌پور افتاد که بعد از جسارتِ زیستن من مدام قصه‌هاشو گوش میدم، تو قصه‌هاش به زور بین ده‌تاش یکیش لبخند رو لب آدم میاره ولی انگار منو هشیار کرد که حواست باشه؛ خاطره‌های خودت، نوشته‌های خودت، دنیای خودت، انگشت و چشم و یار و دوست و قلم خودت‌‌.
اگه میخوای روزات رنگشون اونی باشه که برای توئه، مراقب باش که چشم و گوشت غرق نشه کنار بقیه، قصه‌های خودتو زندگی کنی.
#صد_روز_نوشتن
روز هفتم

بعضی روزا مثل شنا کردن وسط دریای مواجه چه شنا بکنی چه ثابت بمونی موج تو رو همراه خودش می‌کنه.
و ماجرا اینجاست که شاید همین وقت زمان مناسبی برای کمک گرفتن باشه.
کمک گرفتن خیلی راه سالم و درستی واسه رد شدن از این جا به جا شدن وسط دریاست.
به نازنین و هدیه پیام دادم و مشکلم رو بهشون گفتم، گفتم چند روز میتونن فکر کنن بعد با هم صحبت کنیم و بهم بگن باید چیکار کنم. همین الان هم حس میکنم سبک‌ترم و قایق‌های نجات به زودی میرسن.