آگوا – Telegram
آگوا
282 subscribers
2.77K photos
103 videos
27 files
211 links
@storyofagua برای گوش‌ها

نموو.
Download Telegram
سال نو مبارک.🩵
#صد_روز_نوشتن
حتی زخمی و نیمه جان برمی‌گردم.

بنویسم که یادم بمونه و شاید موظف بشم آدم بهتری باشم.
(این نوشتن شامل شادی و قدردانی و قدم‌های کوچیکه)
می‌خوام پایبند باشم به این حرف
«تو قصه‌های مادربزرگ خودت رو بگو
قصه‌های مادربزرگ بقیه رو خودشون میگن»
دنبال اون نقطه‌ی ریزی‌ام که نگاه خودمه، دور از اینکه چقدر مسخره‌ست‌.
گمون میکنم ارزشش رو داره که به خودم گوش بدم و بنویسمش.

روز اول:
امروز داشتم با خواهرم حرف می‌زدم داشت صبونه می‌خورد و منم داشتم سریال می‌دیدم بینش سکوت بودیم شروع کردم آواز خوندم: ای همو شعرن که یادم نی ...
و گوش داد و لقمه‌های مرتب می‌گرفت و انگار نزدیکم بود و من حس کردم آخیش امروز همین شکلی خوبه.
#صد_روز_نوشتن
روز دوم

رسم خانوادگی همیشگی روز دوم عید من رو مضطرب ‌می‌کرد و معمولا از اول تا آخرش رو غر می‌زدم، همراه نبودم و واقعا خوشحال نبودم نکه بخوام تظاهر کنم من واقعا حالم بد بود.
امسال هم همون ماجرا قرار بود تکرار بشه که من سعی کردم چند درجه تغییر کنم و ببینم نتیجه چی میشه و سعی کردم خودخواه بودنم رو کم کنم و به تلاشی که خانواده می‌کنن تا بهم خوش بگذره نگاه کنم پس خندیدم رقصیدم و لذت بردم و دنبال یه نقص نگشتم، مهربون بودم دستمو گذاشتم رو شونه‌ی برادرم و سعی کردم بهش انتقال بدم که خوبم.
آخر شب بهش گفتم امشب از بهترین شبای زندگیم بود، پیشونی مامانمو بوسیدم و اومدم تو اتاق.
من انتظار لحظات فوق العاده رو ندارم همین که تونستم از اون دایره‌ خارج بشم قدم کوچیکی بود که باید برش می‌داشتم.
#صد_روز_نوشتن
روز سوم

«همانطور که اغلب اوقات پیش می‌آید بهترین چیزهای زندگی در پیرامون بدترین‌ها تبلور می‌یابد.»
خوندن این حرف باعث میشه از اندوهم چند قطره‌ای کم بشه که جای خوشحالی داره.
مهارتی که تا حالا یادش نگرفتم؛ نگه نداشتن همه چیزه، مراقب همه چیز نبودن، مدام حواس جمع نبودن و سخت نگرفتنه.

سخت گرفتن چیزی نیست که بخوام برای بقیه زندگی انتخابش کنم.
می‌خوام هر چی دستمه بذارم زمین، آسون بگیرم و فقط راهمو برم و گاهی هم به خودم حق بدم، بشینم بدون اینکه توسط هزار تا پلنر محاصره شده باشم.
هر آدمی حق داره یه وقتایی هیچ کاری نکنه.
#صد_روز_نوشتن
روز چهارم

احساس کردم چند روز میشه که روزام قشنگ نیست یعنی خاکستریه مثل یه پرنده که همینطوری راه می‌ره فقط، بعد داشتم فکر می‌کردم و پیداش کردم، وقتی آدما رفتاری میکنن که حس می‌کنی بهت آسیب زدن، وقتی نوعی صدمه رو حس می‌کنی، ممکنه برای مدتی خودت هم همون کارو با خودت بکنی. روزام قشنگ نبود چون دیگه به خودم و به دوست داشتنِ درستِ خودم نمی‌پرداختم.
اولین قدم دوست داشتن یه آدم چطوریه؟
برداشتمش و اینطوری بهتر شدم.
#صد_روز_نوشتن
روز پنجم

خبرِ خوب!
ماجرایی هست که می‌تونه بهت کمک کنه، شناختن کامل یه فضای کوچیک می‌تونه راهنمایی خیلی مناسبی باشه واسه شناختن فضای بزرگ، شغل، محله‌ی جدید، رفتار با یه سری آدما.
یعنی میگم که اگه من همه‌ی چیزی که نیازه تو رابطه با گیاهم و مراقبت ازش و نیازهاش و نظم تو رسیدگی بهش و انتظار خودم و توانایی لذت بردنم از رشدش و صبوری تو فرایند بزرگ شدنش و مقایسه نکردنش و حرف زدن باهاش و خجالت نکشیدن ابراز حس‌هام به برگ‌هاش و شناختن دنیاش و نگاه علمی بهش و .. رو بشناسم احتمالا خیلی تو ماجراهای دیگه هم خوب پیش میرم، واسه همین به نظرم جای عبور کردن از جریان‌های مختلف خوبه که مدت مناسبی با صبوری تو یه ماجرا بمونم و تماشاش کنم و یادش بگیرم.
Honesty is the best policy.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#صد_روز_نوشتن
روز ششم

داشتم ویدیو‌هام رو نگاه میکردم که حالم روشن بشه و در مورد روز ششم بنویسم، همینطوری که یه سری خاطره‌ دیدم و خوشحالیشونو حس کردم بینش چشمم به احسان عبدی‌پور افتاد که بعد از جسارتِ زیستن من مدام قصه‌هاشو گوش میدم، تو قصه‌هاش به زور بین ده‌تاش یکیش لبخند رو لب آدم میاره ولی انگار منو هشیار کرد که حواست باشه؛ خاطره‌های خودت، نوشته‌های خودت، دنیای خودت، انگشت و چشم و یار و دوست و قلم خودت‌‌.
اگه میخوای روزات رنگشون اونی باشه که برای توئه، مراقب باش که چشم و گوشت غرق نشه کنار بقیه، قصه‌های خودتو زندگی کنی.
#صد_روز_نوشتن
روز هفتم

بعضی روزا مثل شنا کردن وسط دریای مواجه چه شنا بکنی چه ثابت بمونی موج تو رو همراه خودش می‌کنه.
و ماجرا اینجاست که شاید همین وقت زمان مناسبی برای کمک گرفتن باشه.
کمک گرفتن خیلی راه سالم و درستی واسه رد شدن از این جا به جا شدن وسط دریاست.
به نازنین و هدیه پیام دادم و مشکلم رو بهشون گفتم، گفتم چند روز میتونن فکر کنن بعد با هم صحبت کنیم و بهم بگن باید چیکار کنم. همین الان هم حس میکنم سبک‌ترم و قایق‌های نجات به زودی میرسن.
#صد_روز_نوشتن
روز هشتم

مامانم رو مبل نشسته بود تلویزیون میدید، پیشش رفتم و روی زمین پایین پاهاش نشستم سرمو گذاشتم رو پاهاش گفتم خوبم مامان فقط میشه همینطوری پیشت باشم؟
و گمونم نیم ساعت بغلش کردم، سرمو ناز کرد و چند بار خم شد سرمو بوسید بینش گوشیشو نگاه میکرد فیلمشو میدید و من حس میکردم دارم از آرامش پرواز میکنم، خیلی وقت بود اینقدر از آهسته بودن زندگی کیف نکرده بودم.
#صد_روز_نوشتن
روز نهم

می‌خوندم که کاری که مدت‌هاست تو ذهنته شاید فقط پونزده دقیقه وقتتو بگیره؛ چند روز پیش تبلت هفت هزار ساله‌‌ی همیشه خاموشمو رو از تو کشو درآوردم بردم زدم تو شارژ بعد طاقچه رو روش نصب کردم کتابایی که می‌خواستم رو به کتابخونه اضافه کردم،
اسم اپلیکیشن‌های زبان رو از خواهرم پرسیدم اشتراک‌هامو منظم کردم.
بعد از یک ماه تو کانال تلگرام کلاس یوگام جوین شدم که بتونم بفهمم چی به چیه پینش کردم که چشمم بخوره به اطلاع رسانی‌هاش.
نمی‌دونم چقدر طول کشید این کارا ولی می‌دونم اصلا اونقدری نبود که این همه مدت فکر می‌کردم وقتشو ندارم. حس خوبی دارم بابتش.
#صد_روز_نوشتن
روز دهم

گاهی فکر می‌کنم شناخت و آشنایی و آگاهی اونقدری مهم هست که نوعی کنترل محسوب میشه.
قبل‌ترا وقتی استرس داشتم فکر می‌کردم پایان جهان رسیده و دنیا تموم شده، ولی بعضی وقتا مثل امشب وقتی استرس شروع مجدد کار رو دارم می‌دونم که طبیعیه و احتمالا خیلیا مثل من امشب ترس دارن، می‌دونم فردا با دو تا بغل سرکار حس خوب میگیرم و چند روز دیگه روال کار دستم میاد و شاید کمتر از یک هفته نیاز باشه بیشتر از معمول کار کنم.
می‌دونم نسبت به نیمه‌ی اون سمت سال آگاه‌تر شدم و شبیه یک بره‌ی خندان در دشت نیستم که به راحتی آسیب ببینم از همکارام و همینا باعث میشه با اینکه استرس دارم ترسم کمی بریزه و بهتر باشم.
*-*من هم:

Fashion
Pantone
Mood
Food
Forwarded from تردید
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
همیشه همه منتظر نفر اولن که شروع کنن
پ‌ن: اون دختر اولی ایرانیه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#صد_روز_نوشتن
روز یازدهم

من همیشه سعی کردم اینکارو بکنم، واقعا سعی کردم مهربون باشم واقعی و از ته قلبم جدا از اینکه درسته یا نه سال‌های زیادی با این ذهنیت جلو رفتم که درون هر دیوی یه نور وجود داره تو سعی کن اون نور رو ببینی و حس می‌کنم درست بود اما متوجه نبودم که برای روشن نگه داشتن نور آدما واقعا خودم آسیب می‌دیدم.
این روزا وقتی بخوام مراقب خودم باشم حس آشنایی ندارم ولی سعی میکنم انقد آروم و صبور باشم که روحم پس نزنه این مراقبت رو.
چون تنها چیزی که تا همیشه کنارمه خودمم و باید واسش بیشتر از همه وقت بذارم.
#صد_روز_نوشتن
روز دوازدهم

داشتم کوله‌ها رو نگاه می‌کردم که ببینم چه رنگی دوست دارم بعد ذهنم پرید سمت اینکه من چرا اینقدر کیف و کوله دوست دارم چرا این‌همه رنگا به وجدم میارن‌؟
...
و یاد مکالمه‌ی امروزم با بچه‌ها افتادم یکی از بچه‌ها می‌گفت تراپیستم گفته مهم نیست زندگیت غمگینه یا شاد مهم اینه زندگی داری مثل کتاب چارلی که میگه مهم نیست لیوانت نیمه‌اش پره یا خالی مهم اینه یه لیوان داری و حس کردم خوبه یه ذره آسوده باشم آروم بگیرم گاهی قرار نیست همه‌ چیزای قشنگ دنیا رو داشته باشم، خیلی معمولی وسط دنیای قشنگ باشم کافیه.
#صد_روز_نوشتن
روز سیزدهم

نیازه به خودم بگم؛
لطفا کاراتو خوب انجام بده.
مهم نیست چقدر کوچیک جزیی و بی‌اهمیته، من نمیگم طولش بده، آهسته باش، مکث کن، میگم تو اون لحظه که داری هر کاری رو انجام میدی کاملا اون کار رو لمس کن لحظه رو زیادی حس کن و با کیفیت هانیبال انجامش بده.
فکر می‌کنم وقتی تو کارات؛ از صبح بیدار شدن و ورزش تا غذا خوردن و روتین پوستی و کارای مربوط به شغل توجه مناسبی داشته باشی و یه قدم جلوتر بری اون تفاوتی که دلت میخواد رو ‌می‌بینی.
#صد_روز_نوشتن
روز چهاردهم

شبیه یه بارداری ناخواسته یه وقتایی آدم حس می‌کنه شخصیت جدیدی از خودش داره به وجود میاد که دوستش نداره و راهی نیست چون داره رشد می‌کنه و در مورد من تنها راهی که میشه توش پیدا بشم صلحه.
چقدر میشه تو آینه نگاه کرد و از آدم داخل آینه بدت نیاد؟
و چقدر زمان می‌بره که اونقدر با خودم صلح کنم که خودم رو محق خوشبختی بدونم؟
#صد_روز_نوشتن
روز پانزدهم

راستش خواستم یه چیزی بنویسم که دروغ بود، در مورد خوب بودن که من اون کارو نمیکنم و فکر کردم درست نیست نتونستم بیشتر از یکی دو جمله ادامه‌ش بدم، تو ذهنم اومده بود ولی وقتی نوشتمش احساس وحشتناکی داشتم.
اینجا مجبور نیستم دروغ بگم یا همیشه بنویسم یا منظم باشم هیچ قانونی نداره و همین منو آزاد نگه داشته.
امروز فهمیدم می‌خوام آدم بهتری باشم واقعا می‌خوام تلاش کنم آدم بهتری باشم و این سخته ولی تلاشمو واسش میکنم شبیه یه مبارزه‌ی ادامه دار که هر لحظه جاریه باید سعی کنم آدم خوب و درستی بمونم و مراقب خودم
و آدمی که هستم باشم.