عزیزترینم
ساعت ۲ بامداد است و من و گربهام که حالا به خواب رفته، کنار پنجره نشستهایم. چراغ کوچک روی میز را روشن گذاشتهام و منتظر به آسمان نگاه میکنم تا شاید پیتر پن امشب بیاید. شاید بالاخره تصمیم بگیرد به دنبالم بیاید و من را به سرزمینش ببرد تا بتوانم به تو ثابت کنم تمام مدت اشتباه میکردی و من یک خیالپرداز دیوانه نبودهام.
راستی هنوز ستارهات را در آسمان داری؟ همانی که وقتی راجع به آن گفتم به من خندیدی و گفتی: «همهاش چرندیات ذهنت است!» یا آن را هم با خود بردهای به سرزمینی که من نمیدانم کجاست؟
صبر کن! گوش بده! صدای جیرجیرکها را میشنوی؟ میدانی به خودشان خیلی علاقهای ندارم، اما وجودشان و شنیدن صدای آنها برایم مایهی دلگرمی است. حداقلش من تنها کسی نیستم که نمیتواند بخوابد.
دوست داشتم در درون دنیای جادوییِ کتابی زندگی کنم که اکنون مشغول خواندنش هستم. جایی که پریها موجوداتی عادی هستند و عشقهایی شبیه به چیزی که ما داشتیم، تا ابد ماندگارند. حداقلش آنجا دیگر به من نمیگویند که نباید در رویا و خیال زندگی کنم و حداقلش آنجا مجبور نیستم که خودم را مجبور کنم تا دیگر به تو فکر نکنم.
پینوشت: ایکاش من هم در رویاهای تو جایی میداشتم.
ساعت ۲ بامداد است و من و گربهام که حالا به خواب رفته، کنار پنجره نشستهایم. چراغ کوچک روی میز را روشن گذاشتهام و منتظر به آسمان نگاه میکنم تا شاید پیتر پن امشب بیاید. شاید بالاخره تصمیم بگیرد به دنبالم بیاید و من را به سرزمینش ببرد تا بتوانم به تو ثابت کنم تمام مدت اشتباه میکردی و من یک خیالپرداز دیوانه نبودهام.
راستی هنوز ستارهات را در آسمان داری؟ همانی که وقتی راجع به آن گفتم به من خندیدی و گفتی: «همهاش چرندیات ذهنت است!» یا آن را هم با خود بردهای به سرزمینی که من نمیدانم کجاست؟
صبر کن! گوش بده! صدای جیرجیرکها را میشنوی؟ میدانی به خودشان خیلی علاقهای ندارم، اما وجودشان و شنیدن صدای آنها برایم مایهی دلگرمی است. حداقلش من تنها کسی نیستم که نمیتواند بخوابد.
دوست داشتم در درون دنیای جادوییِ کتابی زندگی کنم که اکنون مشغول خواندنش هستم. جایی که پریها موجوداتی عادی هستند و عشقهایی شبیه به چیزی که ما داشتیم، تا ابد ماندگارند. حداقلش آنجا دیگر به من نمیگویند که نباید در رویا و خیال زندگی کنم و حداقلش آنجا مجبور نیستم که خودم را مجبور کنم تا دیگر به تو فکر نکنم.
پینوشت: ایکاش من هم در رویاهای تو جایی میداشتم.
A hundred thrown-out speeches I almost said to you - نامهٔ سیزده
🎃159☃1
«من دیگر از تکیه کردن به دیگران دست برداشته بودم»
من هم همینطور استر گرینوود عزیزم. من هم همینطور.
من هم همینطور استر گرینوود عزیزم. من هم همینطور.
🎃117
Forwarded from Hidden Chat
🎃53
Heroes don't get happy endings. They give them to other people.
⭐️ Once upon a broken heart, Stephanie Garber
🎃82
دپارتمان شاعران زجر کشیده
⊹ هفتهی هشتم پاییز؛ 𖨂 ֶָ ゚چیزکیک🫐🕯️ ★ رسپی
رسپی رو ادیت کردم🤍
🎃72
به نظرم ما لیاقتمون خیلی بیشتر از این بود که فقط برای «ابری شدن» هوا اینقدر ذوق کنیم.
🎃281
𓂃.໑ 𝒓𝒆𝒗𝒊𝒆𝒘
⊹ کتاب The Bell Jar
دربارۀ کتاب 𖨂 ֶָ ゚
کتاب داستان استر گرینوود دختریه که با افسردگی دست و پنجه نرم میکنه رو روایت میکنه.
استر میگه: یک حباب شیشه زندگیش رو خفه کرده.
نظر من 𖨂 ֶָ ゚
من بالاخره این کتاب رو تموم کردم!
یکی از بهترین کتابهایی خوندم؟ قطعا.
اوایل داستان واقعا برام حوصله سربر بود؛ اما از یک جایی به بعد اینجوری شد که مدام با خودم فکر میکردم که چقدر گاهی اوقات افکارم شبیه به استر گرینوود میشه و من از کتابهایی که افکار کاراکترها کامل گفته بشه خوشم میآد، به این صورت کتاب رو در عرض دو روز تموم کردم.
همه چیز توی این کتاب مربوط به احساسات و خط فکری استر گرینوود راجع به زندگیش هست و این واقعا برای من جذاب بود. (فقط کافیه یکم زمان بدید به کتاب)
طبق چیزی که من متوجه شدم، سیلویا همهی تفکرات خودش رو از زاویه دید استر نوشته و این بینهایت غمگین کننده بود که بدونم سیلویا همهی اینها رو توی زندگیش تجربه کرده.
من نیمی از کتاب رو زبان اصلی و نیمی ازش رو ترجمه خوندم و ترجمهی خانم گلی امامی بینظیر بود.
★
Goodreads: 4/5
★
my rating: 5/5
🎃88
من همیشه دوست داشتم عضو یه همچین بوککلابی باشم🥹🛋️
🎃107