دپارتمان شاعران زجر کشیده
نمایشنامهی یک؛ ໑ جمجمهای در کانهمارا ໑
من تصمیم گرفتم بیشتر نمایشنامه بخونم، پس حالا یک لیست دارم با دهتا نمایشنامه که قراره به ترتیب بخونمشون. جمجمهای در کانهمارا اولین نمایشنامه توی این لیست بود.
نمیدونم تا به حال چند بار این جمله رو تکرار کردم؛ اما من واقعا شیفتهی نوشتههای مارتین مکدونا هستم. هرگز ناامیدم نکرده و نمیکنه.
خشونت، جنایت، خونریزی و بیرحمی کاراکترهایی که همیشه یک گذشتهی رازآلود و اکثرا غمناک دارن، چیزهاییه که همیشه توی آثار این نویسنده هست و این نمایشنامه هم از این قاعده مستثنی نیست. کتاب خوبی بود، گفتوگوها خیلی جالب و فضاسازی بینقص بود.
اما با این حال، من کمی کمتر از باقی آثار مکدونا دوستش داشتم؛ فکر میکنم هنوز هم نمایشنامهی موردعلاقهم غرب غمزده باشه.
نمیدونم تا به حال چند بار این جمله رو تکرار کردم؛ اما من واقعا شیفتهی نوشتههای مارتین مکدونا هستم. هرگز ناامیدم نکرده و نمیکنه.
جمجمهای در کانهمارا دومین نمایشنامه از مجموعهای است که به «سهگانه لینین» مشهور شد، قصهی مردی که کارش نبش قبر و باز کردن جا برای مردگان تازه است. اما امسال نوبت قبر زن مرحومش رسیده که هفت سال پیش به طرز مشکوکی مرده بود.
- نوشتهی پشت کتاب
خشونت، جنایت، خونریزی و بیرحمی کاراکترهایی که همیشه یک گذشتهی رازآلود و اکثرا غمناک دارن، چیزهاییه که همیشه توی آثار این نویسنده هست و این نمایشنامه هم از این قاعده مستثنی نیست. کتاب خوبی بود، گفتوگوها خیلی جالب و فضاسازی بینقص بود.
اما با این حال، من کمی کمتر از باقی آثار مکدونا دوستش داشتم؛ فکر میکنم هنوز هم نمایشنامهی موردعلاقهم غرب غمزده باشه.
🎃95
عزیزترینم
دیگر آخرهای پاییز است و چیزی به زمستان نمانده. امیدوارم امسال کمی برف ببینم. برای کریسمس هیجان زیادی دارم. میخواهم کوکی زنجبیلی درست کنم و چندتا از فیلمهای کریسمسی در لیستم را ببینم.
امروز کمی بهترم. دیگر بهخاطر تو عصبانی نیستم و نخواهم بود.من فقط ناامیدم.
کمی از نمایشنامهای که جدید خریدم را خواندم؛ خیلی دوستداشتنی به نظر میرسد. موقع نمایشنامه خواندن احساس زنده بودن میکنم. کنج تخت، زیر پنجره مینشینم و گفتوگوهای میان کاراکترهایی را میخوانم که برایشان مهم نیست چه کارهایی انجام دهند و به چه کسانی آسیب برسانند، فقط میخواهند خودشان را نجات دهند.کاری که من نتوانستم انجام بدهم.
اضطراب این روزها شبیه به یک کراکن بازوهایش را دور بدنم پیچیده و نمیدانم چطور میتوانم رها شوم.
میدانی، چیزایی هستند که باید اتفاق بیفتند تا بتوانی حداقل کمی به زندگی امیدوار شوی.
اتفاق نمیافتند و نشدنشان تو را به مرگ نمیکشاند، حداقل نه از نظر فیزیکی.
اما از روزی که میپذیری که قرار نیست درست شود، دیگر آخرین ذرات امید هم در وجودت خشک میشود.
زنده میمانی اما دیگر چیزی حس نمیکنی چون تنها چیزی که را واقعا میخواستی به دست نیاوردی.
و حالا دیگر هیچ چیزی اهمیت ندارد.
تو هم برای من اتفاق نیفتادی!
من از نبودنت نمیمیرم، خودکشی هم نمیکنم، حتی غمگین هم نمیشوم... فقط از آن روز به بعد، من دیگر چیزی را حس نکردم.
جنگلها را خاکستری و دریاها را سیاه دیدم، چون تنها چیزی که میخواستم را به دست نیاوردم.
پینوشت: دیگر اهمیتی ندارد که چه چیزهایی را در مشتم دارم. من برای چنگ زدن به طناب تو، همه را رها میکنم.
دیگر آخرهای پاییز است و چیزی به زمستان نمانده. امیدوارم امسال کمی برف ببینم. برای کریسمس هیجان زیادی دارم. میخواهم کوکی زنجبیلی درست کنم و چندتا از فیلمهای کریسمسی در لیستم را ببینم.
امروز کمی بهترم. دیگر بهخاطر تو عصبانی نیستم و نخواهم بود.
کمی از نمایشنامهای که جدید خریدم را خواندم؛ خیلی دوستداشتنی به نظر میرسد. موقع نمایشنامه خواندن احساس زنده بودن میکنم. کنج تخت، زیر پنجره مینشینم و گفتوگوهای میان کاراکترهایی را میخوانم که برایشان مهم نیست چه کارهایی انجام دهند و به چه کسانی آسیب برسانند، فقط میخواهند خودشان را نجات دهند.
اضطراب این روزها شبیه به یک کراکن بازوهایش را دور بدنم پیچیده و نمیدانم چطور میتوانم رها شوم.
میدانی، چیزایی هستند که باید اتفاق بیفتند تا بتوانی حداقل کمی به زندگی امیدوار شوی.
اتفاق نمیافتند و نشدنشان تو را به مرگ نمیکشاند، حداقل نه از نظر فیزیکی.
اما از روزی که میپذیری که قرار نیست درست شود، دیگر آخرین ذرات امید هم در وجودت خشک میشود.
زنده میمانی اما دیگر چیزی حس نمیکنی چون تنها چیزی که را واقعا میخواستی به دست نیاوردی.
و حالا دیگر هیچ چیزی اهمیت ندارد.
تو هم برای من اتفاق نیفتادی!
من از نبودنت نمیمیرم، خودکشی هم نمیکنم، حتی غمگین هم نمیشوم... فقط از آن روز به بعد، من دیگر چیزی را حس نکردم.
جنگلها را خاکستری و دریاها را سیاه دیدم، چون تنها چیزی که میخواستم را به دست نیاوردم.
پینوشت: دیگر اهمیتی ندارد که چه چیزهایی را در مشتم دارم. من برای چنگ زدن به طناب تو، همه را رها میکنم.
A hundred thrown-out speeches I almost said to you - نامهی شانزده
🎃113🎄13☃10
Bunker
Balthazar
☃43🎄6
من عاشق نوشتن و دریافت کردن نامه هستم.
پس میشه امسال هم درخت من رو با نامهی کریسمسی تزئین کنید؟🎄☃️
پس میشه امسال هم درخت من رو با نامهی کریسمسی تزئین کنید؟🎄☃️
Decomytree
🎄DECO MY TREE🎄
Decorate Friend's Tree for Christmas🎅
🎄62☃7
کیتس: آقای دراموند من نمیتوانم بخندم. من میترسم.
دراموند: این نشانهٔ خوبیست. اگر ترسی نداشتی آدم بسیار احمقی بودی.
- ارثیهٔ باد، جروم لارنس، ترجمهٔ امیرحسین مسعودی خراسانی
دراموند: این نشانهٔ خوبیست. اگر ترسی نداشتی آدم بسیار احمقی بودی.
- ارثیهٔ باد، جروم لارنس، ترجمهٔ امیرحسین مسعودی خراسانی
🎄103☃9
Call You Home
Kensington
🎄50☃6
بله آقای براتیگان، من هم گاهی میپرسم: «چرا زندگی به همان سادگی که میتوانست باشد نبود؟»
🎄111☃14
دپارتمان شاعران زجر کشیده
کتابهایی برای خوندن در کریسمس🎄
برای پارت بعدی کتابهای کلاسیک کریسمسی رو میذارم☝️💘
🎄66☃8
عزیزترینم
دیگر زمستان همینجا است! سرمایی که مجبورم میکند لباسهای کاموایی تن کنم، قهوهای که ثانیهای انگشتان یخزدهام را گرم میکند و هوایی که تمام روز ابری است، همه نشانهی این هستند که زمستان همینجا است.
نمیدانم یادت میآید یا نه، اما وقتی همدیگر را برای اولینبار ملاقات کردیم هم زمستان بود.
شب گذشته را نخوابیدم. نامهای که نوشتی را هزاران بار خواندم. حداقلش الان میدانم که تو هم این نامهها را میخوانی. خوشحالم که حداقل تو توانستی به آرزوهایمان نزدیکتر شوی. شنیدن خوشحالیهای تو همیشه مرا خوشحال میکند.
حالا ساعت نزدیک به ۹ صبح روز پنجشنبه است که این را مینویسم. موهایم را پشت سرم جمع کردهام، دوتا از شمعهای روی میز را روشن کردهام و بافتنیای به رنگ سیاه پوشیدهام. باید این طراحیها را تا عصر به پایان برسانم؛ اما تنها چیزهایی که میخواهم یک لیوان شیرکاکائوی گرم، نشستن کنج اتاق و خواندن یک کتاب خوب است. آخر فکر میکنم هیچچیزی در این دنیا نیست که شیرکاکائو و یک کتاب نتواند درستش کند.
آرام با خودم زیرلب تکرار میکنم که هیچ چیز شبیه گذشته نخواهد شد و تو هرگز دوباره آن آدمی نمیشوی که من معتقد بودم برای من ساخته شده است.
راستش من تمام روز را با خودم حرف میزنم و مدام خود بیچارهام را فریب میدهم. میگویم همه چیز درست میشود. شاید اصلا یک روز صبح بیدار بشوم و دیگر هرگز به تو فکر نکنم.
دوستانم هرروز مرا به خاطر تو سرزنش میکنند؛ اما آنها نمیدانند. هیچکس به غیر از ما دو نفر نمیداند چه شد و هیچکس به غیر از ما دو نفر درک نمیکند چرا نمیتوانیم یکدیگر را فراموش کنیم.
پینوشت: لطفا باز هم برایم بنویس.
دیگر زمستان همینجا است! سرمایی که مجبورم میکند لباسهای کاموایی تن کنم، قهوهای که ثانیهای انگشتان یخزدهام را گرم میکند و هوایی که تمام روز ابری است، همه نشانهی این هستند که زمستان همینجا است.
نمیدانم یادت میآید یا نه، اما وقتی همدیگر را برای اولینبار ملاقات کردیم هم زمستان بود.
شب گذشته را نخوابیدم. نامهای که نوشتی را هزاران بار خواندم. حداقلش الان میدانم که تو هم این نامهها را میخوانی. خوشحالم که حداقل تو توانستی به آرزوهایمان نزدیکتر شوی. شنیدن خوشحالیهای تو همیشه مرا خوشحال میکند.
حالا ساعت نزدیک به ۹ صبح روز پنجشنبه است که این را مینویسم. موهایم را پشت سرم جمع کردهام، دوتا از شمعهای روی میز را روشن کردهام و بافتنیای به رنگ سیاه پوشیدهام. باید این طراحیها را تا عصر به پایان برسانم؛ اما تنها چیزهایی که میخواهم یک لیوان شیرکاکائوی گرم، نشستن کنج اتاق و خواندن یک کتاب خوب است. آخر فکر میکنم هیچچیزی در این دنیا نیست که شیرکاکائو و یک کتاب نتواند درستش کند.
آرام با خودم زیرلب تکرار میکنم که هیچ چیز شبیه گذشته نخواهد شد و تو هرگز دوباره آن آدمی نمیشوی که من معتقد بودم برای من ساخته شده است.
راستش من تمام روز را با خودم حرف میزنم و مدام خود بیچارهام را فریب میدهم. میگویم همه چیز درست میشود. شاید اصلا یک روز صبح بیدار بشوم و دیگر هرگز به تو فکر نکنم.
دوستانم هرروز مرا به خاطر تو سرزنش میکنند؛ اما آنها نمیدانند. هیچکس به غیر از ما دو نفر نمیداند چه شد و هیچکس به غیر از ما دو نفر درک نمیکند چرا نمیتوانیم یکدیگر را فراموش کنیم.
پینوشت: لطفا باز هم برایم بنویس.
A hundred thrown-out speeches I almost said to you - نامهی هفده
🎄108☃21