قانون پایستگی قشنگی یعنی زیباییِ تو هیچوقت از بین نمیره، فقط از مردی به مرد دیگه رو به گا میده.
یه استادیوم پارس شیراز (سیصد کم) آدم اینجاست که با حرفهای من به تو، «مُخ» میزنن.
تو کافر، «دل» نمیبندی؟
تو کافر، «دل» نمیبندی؟
یه دختربچه، توی شلوغی جلوی مهدکودک اشتباه شیرینی کرد. زانوم رو چسبید و گفت «بابا»
کی به کیه؟ جانِ بابا.
کی به کیه؟ جانِ بابا.
زندگی یه سفرهی آبگوشته که دراز به دراز توی خونهی مامان بزرگ پهن شده و یه خاندان دورش. من اون تنها طفلِ خونوادهم که باید از پشت شوهرخالهم رد شم و یکییکی از آدما بگذرم تا برسم به مادرم.
هرکی یه انگولکی میکنه!
هرکی یه انگولکی میکنه!
تصمیم گرفتم خیال کنم توئم.
شاید اینطوری بتونم خودمو دوست داشته باشم. خیلی. خیلی دوست داشته باشم.
شاید اینطوری بتونم خودمو دوست داشته باشم. خیلی. خیلی دوست داشته باشم.
Forwarded from صادقانه
کاش بتونم خودم رو تو دل یکی جا کنم
جوری که سامر خودشو تو بغل دوات
جوری که سامر خودشو تو بغل دوات
تهران اگر با ما مهربون بود، الان داشتی توی حیاط کافهنادری دودِ مارلبرو رو با ساز زبونت میرقصوندی و نمیدادی تو. یه گارسون مست یا چت یا چتمست برات قهوهدمی میآورد و من به این فکر میکردم که چطور بخندونمت. انگار تمام جوکها و دلقکبازیهام رو خرج به دست آوردنت کرده بودم و حالا موندم ماتومبهوتِ داشتنت.
گرگان اگر با ما مهربون بود، الان ناهار رو توی یکی از تختهای دورنایلونی رستورانهای سنتی ناهارخوران خورده بودیم و سردمون بود. گربهها قدکوتاه بودن و پناه آورده بودن به زیر اگزوز ماشینهای تازه پارکشده. از بالا میومدیم پایین و مینشستیم روی صندلیهای کافه راک که اسمش رو هم مطمئن نیستم و بعداً از نیلوفر میپرسم، تو یخ میزدی و من هی از صندلیم میافتادم چون این شهر، عینهو من، وقتی تو گفتی «نه»، کجه.
پن.ن: آره، نیلوفر گفت اسمش راک بود.
پن.ن: آره، نیلوفر گفت اسمش راک بود.
انزلی اگر با ما مهربون بود، به مرغهای دریایی غذا میدادیم و همونجا روی پل قد خون بابامون (بابای تو نه، دور از جونش، بابای من هم نه، اصلا خاک بر سر خیابانی.) چاقالهبادوم میخریدیم. بعد میرفتیم دهکده چون به جهنم که قهوهخونه زن راه نمیداد، چای و املت و تختهنرد میچیدم روی میز و کاپشنم رو مینداختم روی شونهت که زن، قهوهخونه راه نده.