دوات – Telegram
دوات
17.5K subscribers
192 photos
14 videos
316 links
سپهرم. صدام کنین دوات.
شعبه دیگری ندارم.

ادمین تبلیغات @Sepkaism_1
Download Telegram
نیازمندی‌ها: اجرایی کردن طرح معاوضه‌ی دل با قلوه.
از رادیو دیو بابت کم‌کاریش دلخوری شخصی دارم!
با چشم‌های خودم دیدم سامر یه تیکه نون خشک رو دو دستی برداشت انداخت توی کفشم. ولی هیچ راهی برای اثباتش ندارم.
یه ساعت و نیم تمام نشستم پشت میز و دورنمای اهداف برای کل سال، کل تابستون، تیرماه و در نهایت هفته‌ی اول تیر رو نوشتم.
مطمئنم درست همون موقعی که من دارم با خودم دودوتا چهارتا می‌کنم روزها طبق برنامه پیش بره، خدا داره روی عرش از خنده غلت می‌زنه.

تو بخند، من می‌نویسم به هرحال.
امروز تیزم و می‌بُرّم.
بهش که فکر می‌کنم می‌بینم الان اگه توی رابطه بودم، قطعاً به چشمش می‌شدم اون دوست‌پسر عوضی از دماغ فیل افتاده‌ی بیزی خودخواه، که اولویت اولش برنامه‌های خودشه نه رابطه و دیگه مثل روزای اول دوستم نداره و من اصلاً قهرم حالا که اینطوره!
سریال Lucky Hank برام یه‌جور چالشه. خسته‌ و کلافه‌م می‌کنه، ولی انگار باید ببینمش تا عاقبتم نشه عاقبت هنک.
«زیبایید اما توخالی... برایتان نمی‌شود مُرد.»
برایتان نمی‌شود حتی تب کرد.
اگه یه لحظه به واقعیتِ حسی که دارم فکر کنم، یه صدا توی سرم داد می‌زنه. یکی پشت معده‌م بالا میاره. یکی پرده‌ی شبکیه‌ی چشم‌هام رو می‌دره!
خداروشکر که فکر نمی‌کنم.
یکی از این خارجکیای اینستاگرامی نوشته بود سینگلیم چون توی فرهنگ بزن‌درروی سال ۲۰۲۳ دنبال عشق‌های دهه‌ی ۹۰ می‌گردیم. هه.
هرکول نیستم، دارم جر می‌خورم. ولی شخصیت یه بازی کامپیوتری‌ام که درِ مرحله‌ی قبل پشتم بسته شده و رنگش هم کمرنگ شده و هرچی خودم رو می‌کوبم بهش دیگه با دیوار فرقی نداره. یا باید راه مرحله‌ی بعدی رو پیدا کنم، یا هر روز از همون نقطه لاگین کنم و بمونم تا زامبی‌ها بخورنم و باز فردا روز از نو، زامبی از نو.
سرپام دیگه. سرپا نباشم چیکار کنم. صندلی نیست اینجا.
Naye afto
juma
نایه آفتو (آفتاب نمی‌آید)
"از مراسلات شمال به جنوب"

اجرا: جوما
شعر: رمضان پورطاهر (دهه‌ی ۵۰)
آهنگ: براساس ترانه‌ی آدمِ پوچ از ابراهیم منصفی و در یاد او
نشر: ۱ تیر ۱۴۰۲
زبان: گیلکی

@JUMAMUSIC
دوات
juma – Naye afto
دارونَ دست و پر خالِه، جیجاکانِ دهَن وازه
داره سر جُختا چِر نیشتِد، ایشونِ دور و ور بازه
جقد سرده، چقد درده، چقد دیلان بیده داغه
نایه آفتو اَمی ورجا، اَویرا گوده خو راغه
اَمی چومه بیگیته خوُ، اَمی بَستَه ببورده اوُ
امی هوا همش ابره؛ هینِ واسی نایه آفتو
دسا سینیم اَمی چوما؛ امی دسان هوا رسه
بزنیم ابرانِ دیمه، هادیم با هم امی دسه
خروسانِ زبان لاله؟ یا ای شوُ بی سحر بوما؟
شوَم بِه بی سحر بیبی؟ مو چی پرت و پلا گوما!


برگردان به فارسی:
شاخ و بالِ درختان تهی ست، و دهان پرنده‌ها از گرسنگی باز است
پرنده‌ها روی درختان کِز کرده‌اند، و بازها بر گردشان پرواز می‌کنند
چقدر سرد است، چه اندازه درد هست، و چقدر دلها داغ دیده‌اند...
آفتاب به میهمانی ما نمی‌آید، توگویی راهش را گم کرده است
چشمانمان را خواب ربوده، سیل، آب بندهامان را برده
هوای ما همواره ابری ست، و از این روست که آفتاب نمی‌آید
با دستهای‌مان خواب را از چشمهای‌مان بزداییم، دستهامان به آسمان می‌رسد
دستهای‌مان را به‌هم بدهیم و ابرها را کنار بزنیم
آیا زبان خروسان لال است؟ یا مگر این شب را سحری نیست؟
اصلاً شب هم مگر بدون سحر می شود؟ این که می‌گویم دیگر چه هذیانی ست؟!
توی ماه گذشته تعاملات اجتماعیم رو از ۳۰ درصدِ معمول، به ۳ درصد رسوندم. بعد مدتها، امشب یه تئاتر ساده می‌خوام برم. وایستادم جلوی آینه و دست‌هام به نظرم دوتا زائده‌ی اضافی‌ان که اصلاً نمی‌دونم باید باهاشون چیکار کنم.
بعد ده سال، امشب روی دیگه‌ای از مشهد رو دیدم و زیبا بود. بی‌نهایت زیبا.
بالشت، بیا بغلم.
زن، قهوه‌ را روی میز گذاشت و عرق سردی‌ بر تن لیوان نشست که هیچ ربطی به آیس امریکنو نداشت. من می‌دانم نداشت. قهوه را من سفارش داده بودم. قهوه‌ی من بود و خودم می‌دانستم کی، کجایش، چرا عرق می‌کند. چشم‌های زن بود که عرق را روی تن من و لیوان نشاند. به رسم میزبانی خندید و ارتش چین چشم‌هایش به تاخت از روی من رد شد و من دفتر را بستم. برادر پرسید: «گوش می‌دی؟» گوش نمی‌دادم. نه.

برایش توضیح دادم چرا نه. گفتم حواسم پرت است. نگفتم پرتِ کجا. نگفتم چشم‌های خانمِ باریستا، ارتش سفالین چین را زنده کرد و آن‌ها امپراتور کین را رها کردند و تا دندان مسلح به مهر، بر من تاختند و بیچاره‌ام کردند. در عوض، خودم را جمع‌وجور کردم، رفتم حواسم را که پرت شده بود وسط خیابان از زیر چنگال گربه‌ی سیاهی که با آن بازی می‌کرد بیرون کشیدم و بی‌توجه به اعتراضاتش آمدم دوباره نشستم سر جایم و گوش شدم. زن هم رفت پای سینک ظرفشویی و لبخندش را همراه با دو ماهیتابه‌ی املت رویی و یک ماگ لاته شست و لشگر سربازهای سفالین، گِل شد.

خرداد گذشت و داشتم خودم را برای تیر آماده می‌کردم که ویگن از چله رهایش کرد و انگشت‌های زن شعله‌ورش کردند تا سروصدای قاشق‌وچنگال توی آوایی گم شود که یحتمل در روزگاری چندان دور، در کافه‌باغ شمیران چهارراه استانبول طهران می‌خواند: «سوزم از سوز نگاهت هنوز...» چرا که می‌دانم، نبودم هنوز اما می‌دانم، می‌دانم که آن شب‌ها ده‌ها ارتش چین، ده‌ها مردِ کافه‌باغ شمیران را می‌کشتند و می‌سوزاندند.

می‌گوید: «هدف بعدی: فراری دادنت از مرز!»
به رسم رفاقت می‌خندم. فکر می‌کنم: کدام مرز است که من را پناه دهد و چشم‌های تو را که نگاهم نمی‌کنی، نه؟
انگار امروز دلگیرم، ولی کارها زیاده خوشبختانه!