اصلا مهم نیست که تو چقدر میترسی یا چقدر اضطراب داری یا به طور کل، چقدر آماده نیستی. زندگی، تغییر رو مثل سونامی رو سرت آوار میکنه. همراه شو عزیز.
در تراس رو به گذشته باز کردم.
خودم رو دیدم که نشستم روی همین چهارپایه و سرم رو گرفتم بین دستهام. دستهایی که انگشتهاشون رنگ عوض کردن. دستم رو گذاشتم روی شونهم. امیدوارم دو سوی این فضا و زمان زودتر به هم برسه. زودتر بیام و من رو ببینم. «ما» رو ببینم.
راست میگفت. «شب همیشه شب نمیمونه.»
خودم رو دیدم که نشستم روی همین چهارپایه و سرم رو گرفتم بین دستهام. دستهایی که انگشتهاشون رنگ عوض کردن. دستم رو گذاشتم روی شونهم. امیدوارم دو سوی این فضا و زمان زودتر به هم برسه. زودتر بیام و من رو ببینم. «ما» رو ببینم.
راست میگفت. «شب همیشه شب نمیمونه.»
نمیدونم منم فقط یا شما هم فکر میکنین یافار داره به خالهی یکی فحش میده یا اینکه یک آکواریوم قهوهی تُرک یا حتی آدم تُرک خورده.
بخش پروازهای خروجی فرودگاه امام، مثل یه خونهی جنزدهست که یه قبرستان سرباز زیرش خوابیده.
به محض اینکه واردش شی احساسات آدمها وجودت رو میگیره: اضطراب، غم، بغض، سنگینی.
بخش ورودی اما اضطراب و بغض شیرین خودش رو داره. ارواح به آرامش رسیدن انگار.
به محض اینکه واردش شی احساسات آدمها وجودت رو میگیره: اضطراب، غم، بغض، سنگینی.
بخش ورودی اما اضطراب و بغض شیرین خودش رو داره. ارواح به آرامش رسیدن انگار.
Forwarded from من یافارم|
هنوزم یک کمی عشق با خودم آوردم و این همه سال نگهش داشتم توی خودم. مثل اون چند میل آخر ادکلنی که دلت نمیاد توی هر مهمونی و روی هر لباسی بزنیش.
تصمیمها کمکم دارن توی سرم میچرخن و قد میکشن، مثل کوزهای توی دست اوستا که از گِل شکل میگیره.