Grahamanswers – Telegram
Grahamanswers
6 subscribers
460 photos
96 videos
181 links
Download Telegram
در حال قدم زدن تو جنگلی سوت و کور و سرسبز، درحالی که نور خورشید به چمن ها میتابید و فضارو زیباتر میکرد بودند...
پسر بزرگتر دستهای پسر کوچک‌تر و محکم در دست گرفته بود و چیزی در اعماق وجودش به لرزه افتاد. ناگهان ایستاد و رو کرد به پسر کوچک‌تر...حالا وقتش رسیده بود تا دلیل بی‌قراری‌های هرشب و روزش و همه ی احساساتی که داخل وجودش لونه کرده بودند را بگوید! دیگر از ترسیدن و فرار از آنها خسته شده بود!
با صدای مردانه و مصممش رو کرد به پسر محبوبش، با انگشت اشاره‌اش جایی بین فاصله درخت ها را نشان داد و گفت:«شاهزاده...اونجا رو میبینی؟ دقیقا منظورم همون قصر با عظمتیه که توش بزرگ شدی! همونجایی که برای اولین بار دیدمت»
پسر کوچک‌تر سری به نشانه تایید تکان داد.
پسر بزرگتر ادامه داد:«دقیقا از همونجا به بعد قلبمو سند به نام خودت کردی»
گونه های شاهزاده از خجالت سرخ شدن:«م...منظورت چیه ژنرال؟»
ژنرال گفت:«منظورم واضحه، واضح تر از اینکه بگم عاشقت شدم و وقتی از دور دیدمت که سوار بر اسبی و موهای سیاهت و باد پریشون کرده دلم برات رفته؟»
پسرک که جاخورده بود از حرف‌های مردی که همیشه به چشم حامی و پشتیبان بهش نگاه میکرده، به این فکر کرد که چقدر میتونه جذاب باشه وقتی به احساسش اعتراف میکنه.
پسر‌بزرگتر میدونست اگه کسی بویی ببره از احساسش قطعا اعدام میشه، اونم درحالی که عشق پسر شاه تو سینشه!
اما چی میشد اگه کمی شیطنت کنه و اون لبای قرمز رنگ و ببوسه؟!
@gaytimie
لوکی که حوصلش سر رفته بود و شرارت خونش هم افتاده بود پایین، تصمیم گرفت بره سراغ موبیوس و برای همین وارد اتاقش شد و انتظار داشت اونو درحالی که غرق شده قاطی پرونده های زیدستش ببینه. اما خلاف انتظارش کسی داخل اتاق نبود. میزکارش هم خیلی مرتب بود و خبری از چیزی برای فضولی کردن نبود...اما یه دفتر شکلاتی رنگ توجهش و جلب کرد، دودل بود که بره نگاهی بهش بندازه یا نه، اما بلاخره به صدای درونش گوش کرد و دفتر و برداشت. موبیوس از کجا قرار بود متوجهش بشه؟ خیلی اتفاقی دفتر و باز کرد و با تعجب مشغول خوندن شد:
شیرین بود! نگاه کردن به شیطنت‌ها و بالا و پایین پریدناش شیرین بود...حتی وقتایی که میخواست از دستم قسر در بره و حتی وقتایی که داره خودش و خدا معرفی میکنه، همه ی کاراش برای من شیرینه!
مدل نگاه کردنش، کراوات بستنش، وقتایی که میگه بهم اعتماد کن اما بعدش آدم و پشیمون میکنه...
لوکی! شاید خدای شرارت باشه. اما من همیشه از جایی از اعماق وجودم دوسش دارم.
همیشه حواسم بهش بوده.
از یجایی به بعد حتی بیشتر بهش علاقه مند شدم.
تا جایی که بزارید بهتون بگم، بوسیدن یه دوست هیچ اشکالی نداره:)
یه دوست؟...خب نه، خیلی بیشتر از این چیزا، خودتون که در جریانید...لوکی تنها دارایی و قسمتی از وجود منه که هیچوقت ازم جدا نمیشه !
میدونم هیچوقت قرار نیست بفهمه وقتی از شدت خستگی پشت میز خوابش برده بود من یواشکی بوسیدمش، اما لوکیِ عزیزم امیدوارم یروزی بفهمی که زندگیم بدون تو خسته کننده و بی معنیه، و اینکه چقد برام مهمی :)
من همیشه اینجام تا به حرفات گوش بدم و حمایتت کنم.
امضا،موبیوس
تاریخ: اکتبر ۱۹۹۷
@beingcinephilee
درحالی که تو یه روز برفی جلوی شومینه نشستی و به بیرون نگاه میکنی، یه لیوان قهوه دستته که دیگه موقع خوردنشه! مشغول خوردن میشی که یهو یاد یه خاطره شیرین میوفتی که تلخی قهوه توی دستت و خنثی میکنه.
درست سال پیش بود که با عجله درحال رفتن به محل کار بودی و انقدری استرس داشتی که حواست نبود که با سرعت خوردی به پسر قدبلند و مو مشکی که درحال خوردن قهوه بود، انقدری برخوردتون باهم شدت داشت که کمی از قهوه توی دست اندرو روی لباس توهم میریزه. تو که هم شوکه شده بودی و هم عصبانی سعی میکنی خودت و کنترل کنی اما نمیتونی و سر پسر مقابلت داد میزنی: مگه کوری؟ اما اون با یه لبخند و خیلی آروم جوابت و میده: البته که شما حواستون نبود، اما بازم ببخشید...میتونم کمکتون کنم؟انگار خیلی عجله دارید؟
تو هم جوابشو میدی: اممم...اره...راستش باید زودتر برم به کارام برسم، امروز اولین روز کاریمه و اصلا خوب نیست که دیر برسم. اما با این وضعیت...
به لباست که لکه های قهوه روشه نگاه میندازی. اندرو ژاکت تنش و درمیاره و با اینکه هوا پاییزی و سرد بود اما میندازتش دورت و بهت میگه: امیدوارم اینجوری بتونی راحت تر بری و کسی هم متوجه لکه ها نشه، بازم معذرت میخوام خانومه...اسمتون چیه؟
تو درحالی که داری ژاکت و تنت میکنی و از سخاوتمندی پسر مقابلت تعجب کردی و داری وانمود میکنی که تحت تاثیر قرار نگرفتی میگی: هانا...اسمم هاناست، و شما؟
اندرو میگه: هانا...چه اسم زیبایی، منم اندرو هستم، خوشبتم.
بعد با چشمکی از مقابلت رد میشه و به راهش ادامه میده. تو به قدری محوش میشی که یادت میره ازش بپرسی چجوری و کجا ژاکت و بهش برگردونی. هنوزم دنبالشی و امیدواری یروزی دوباره از کنارش رد بشی، شاید اینبار اتفاقات بهتری رقم بخوره:)
ویل شبانه، تنهایی، درحالی که داشت به سمت خونه هانیبال رانندگی میکرد، متوجه صدای شلیکی از اطراف میشه. ماشین و نگه میداره و میره دنبال صدا. میرسه به جنگلی که اون اطراف بود و چندباری گذرش بهش افتاده بود. ناگهان متوجه رد خونی زیر پاش میشه، چراغ قوه شو درمیاره و رد خون و میگیره. با نهایت تعجب هانیبال و میبینه که خیلی آروم درحال قدم برداشتنه.
میره سمتش: هانیبال؟
هانیبال که هم میترسه و هم تعجب میکنه از دیدنش برمیگرده طرفش: ویل، اینجا چیکار میکنی؟
ویل براش تعریف میکنه که چجوری سر از اینجا دراورده: خب حالا نمیخوای بگی خودت اینجا چیکار میکنی؟
هانیبال با کمال خونسردی میگه: خونه مشغول آشپزی بودم که تلفن زنگ خورد، وقتی جوابشو دادم یه دختر بچه پشت خط بود که ازم کمک میخواست. یه آدرس بهم داد و الانم دارم میرم تا پیداش کنم. اتفاقا چه خوب که اینجایی،همراهم میای؟
ویل که همیشه از این حجم از خونسردی و آرومی هانیبال میترسیده جوابشو میده:اممم...اره اره...حتما.
و بعد باهم دنبال آدرسی که به هانیبال داده شده، راه میوفتن و سر از یه خونه متروکه درمیارن که کسی داخلش نیست. ویل کلتش و درمیاره و جلوتر وارد خونه میشه، همه جا تاریک بود و فقط نور کمسو چراغ قوه موبایلش همراهیش میکرد تا از پله ها بالا بره. وارد طبقه دوم خونه شدن و متوجه صدایی شدن که از یکی از اتاق‌ها شنیده میشد. در اتاق قفل بود و با تلاش زیاد ویل که درو شکست، با احتیاط وارد اتاق شدن.
هانیبال که تا حالا این همه زور ویل و ندیده بود و انتظارشم نداشت لبخندی رو لباش نشست و چندباری پسر رو با چشاش آنالیز کرد و تو دلش تحسینش کرد.
ویل بی توجه به اون دنبال صدای ضعیفی که شبیه جیغ کشیدن بود گشت تا بلاخره رسید به صاحب صدا. دختر نوجوونی که به صندلی بسته شده بود و با پارچه ی داخل دهانش سعی داشت ترسش و با جیغ و داد خالی کنه، نگاهی بهش انداخت، چشمایی که زیرشون گود بودن و صورت زخمی با موهای پریشون بلند دور صورتش و البته نگاه عجیب و وحشت زده دختر بهش که دلیش و نمیدونست. رو به هانیبال گفت: حتما از چیزی خیلی ترسیده، برای چی انقد با نگرانی نگاهمون میکنه؟
و بعد دهان دختر و باز کرد. دختر با استرس رو به ویل گفت: تو...تو دیگه کی ای؟نکنه توهم میخوای منو بکشی؟اره؟برای همین باهاش اومدی؟
و بعد به هانیبال اشاره کرد.
ویل متعجب گفت: تو دکتر لکتر و میشناسی؟
هانیبال زودتر از دختر جواب داد: من تاحالا ندیدمش ویل.
دختر دوباره شروع به جیغ و داد کرد: دروووغ میگهههه دروغغغغغ میگه اون میخواد منو...
ناگهان با بیهوش شدن ویل حرف دختر قطع میشه. به سرم توی دست هانیبال خیره میشه و بهش میخنده.
هانیبال با لبخند همیشگیش ادامه میده: آفرین دختر، کارت خوب بود...حالا میتونی بری.
بعد دست و پای دختر و باز میکنه:نگرانش نباش، دوساعت دیگه بهوش میاد...بعد از اینکه کارم باهاش تموم شد.
دختر که هم ته دلش ترسیده بود و هم میدونست هانیبال کارش نداره و هدف اصلیش ویل بوده میاد تا از اون خونه ی مزخرف فرار کنه اما با صدای دکتر لکتر برمیگرده: حواسم نبود، کار اصلیم باهات مونده...
و بعد کلت ویل و از رو زمین برمیداره و به سمت دختر شلیک میکنه.
مطمئن که شد دختر مرده، از خونه میاد بیرون و زنگ میزنه به پلیس: سلام، میخوام گزارش یه قتل و اعلام کنم !
@Poughkeepsiee67
می خواست برای اولین بار تو را حضوری ببیند ... بلاخره بعد از آن همه دور بودن می توانست کستیل را ببیند ... خیلی دلش می خواست برای اولین قرار با او خوب به نظر برسد و با وسواس شروع کرد و کمد لباس هایش را گشت... پاییز بود و هوا سرد ... یک شلوار و دورس مشکی رنگ به تن کرد . با اینکه این قرار برایش مهم بود، اما باز هم سعی کرد لباس ساده ای به تن کند، دلش نمی خواست کستیل فکر کند خیلی برای دیدنش مشتاق است .... اما مگر نبود؟ مگر هر ثانیه از عمرش را با فکر دیدار او نمیگذراند؟
در آینه به خود خیره شد ، موهایش را مرتب کرد و سعی کرد ضربان قلبش را آرام کند ... مطمئن بود با این ضربان تند قلبش رسوا می شود ، جوری که
هر کسی از کنارش رد شود می فهمد عاشق و بی تاب کسی است!
کفش هایش را پوشید و از خانه بیرون رفت . میدانست باید دنبال مردی بگردد که پیراهن سفیدی پوشیده است و آن را داخل شلوارش داده و کت بلند کرمی به تن دارد ! مردی که از مانند خودش، چشمانی دارد که از حال دلش می گوید و رسوایش می کند ... مانند ضربان قلب خودش! دور تا دور خیابان را از نظر گذراند .... او گوشه ای از خیابان در ماشینش درحال لحظه شماری دیدن او به انتظار نشسته بود ... انتظاری شیرین
با نگاه مردانه اش به پرندگان مهاجر همایسه ابر ها نگاه می کرد ... چقدر مدل نگاه کردنش زیبا بود ... وقتی با آن دو چشم تیله ای مردانه اش نگاه می کرد باعث میشد که
ضربان قلبش روی هزار برود
الحق که مردی زیباتر از او ندیده بود که چنین با چشمانش جادو کند! وقت را تلف نکرد ... راه افتاد به سمت خیابان و در ماشین را باز کرد و با سلام گرم و چهره ی خجالت زده اش نشست .... کستیل نگاه پر عشقش را به او دوخت و بعد از جواب سلام، چیزی زیر لب با خودش گفت که گونه هایش را سرخ کرد .... سرش پایین بود... هنوز به آن چهره مجذوب کننده ی لعنتی نمی‌توانست نگاه کند ... پسر که حال او را دید لبخندی زد دستانش را داخل موهای صاف و خوش عطر دین فرو کرد و نوازشش کرد...! استارت ماشین را زد و حرکت کرد به سوی مقصدی ابدی ... جایی که بتواند ساعت ها با خیال آسوده بنشیند و به چشمانش خیره شود و چهره زیبایش را رصد کند ... جایی که خبر از بی رحمی نباشد.... جایی که کسی نباشد تا قضاوتشان کند.... جایی که شاید تا ابد فقط خودش باشد و او
خودش باشد و او و احساسات بی مرز و رهایشان ! :)
Angel
تام رو به ایینه و ایستاده بود و توی فکر این بود که چطوری رقص تانگو یاد بگیره تا بتونه با دیکاپریو برقصه ، توی فکر بود که روی گوشیش پیام اومد ، از طرف دیکاپریو بود: امشب ساعت 12 توی کوچه ی x بيا
با خودش فکر کرد چرا اونموقع شب؟ شب که شد و تام رفت جایی که دیکاپریو ادرس فرستاده بود برای اولین قرار با کت و شلوار خیلی شیک پشت به تام ایستاده بود، تام صداش زد و دیکاپریو برگشت و گفت: بالاخره اومدی ، خیلی منتظرت بودم جذابِ من!
تام لبخند زد و گفت: این موقع شب با این خوشتیپی با من چیکار داری؟
دیکاپریو یک دستش رو گرفت و اون یکی دستش رو گذاشت روی شونش و یک دستش رو پشت کمر تام گذاشت و گفت : با من پیش برو...
تام با تعجب گفت: اوووو نمیدونستم که تانگو بلدی
دیکاپریو در جوابش گفت: پس چی فکر کردی
اما این قسمت از حرفش و تو دلش زد که: من برای با تو بودن حاضرم حتی تانگو یاد بگیرم:)
و زیر نور ماه شروع کردند به رقصیدن !
@hearmewell
💘2
شبی بی‌مهتاب و سرد بود. سوز باد صورتم را چنگ میزد،با قدم های بلند و تند حرکت می کردم تا سریع‌تر به مقصدم برسم. صدایی شنیدم، پشت سرم را نگاه کردم، چیزی نبود، به حرکت ادامه دادم دوباره همان صدا، برگشتم، چیزی ندیدم فقط نور خفه لامپ‌ها و سایه. در بین سایه ها چیزیست. همیشه بین سایه ها چیزیست. بی اختیار به خود لرزیدم درون سایه ها را با چشم کاویدم. نه! چیزی نبود. دوباره راه افتادم. دوباره همان صدا. هربار که صدا را می شنوم انگار نزدیک‌تر و مفهوم‌تر به گوش میرسد.خانه های دور و بر را نگاه کردم. چراغ همه ی خانه ها مرده بود.
برگشتم، چند قدم به سمت سایه ها حرکت کردم.
-میدونم اونجایی. خودتو نشون بده.
تقریبا فریاد زدم. امیدوار بودم جواب بدهد اما نداد. میخواستم فرار کنم اما فرار چیزی را درست نمیکرد. فرار کردن هیچوقت چیزی را درست نمی کند، باید با آن موجود روبرو می شدم. سری تکان دادم و به مسیرم ادامه دادم. چند ثانیه بعد اینبار صدا را درست کنار گوشم شنیدم.
-"چطور من رو نمیبینی احمق؟"
ترسیدم. سریع برگشتم تا پشت سرم را ببینم و همزمان چند قدم به عقب برداشتم. لعنت به سایه ها. چیزی دیده نمی‌شود. می دانم که آنجاست اما کجا؟ چند قدم به جلو برداشتم.
-"ما اینجا گیر افتادیم"
صدا از پشت سر بود. سریع برگشتم ولی باز هم کسی را ندیدم. دیگر حوصله ی بازی کردن نداشتم. کاری دارم که باید همین امشب به پایان برسانمش. سیگاری از جیبم در آوردم. دودش را به ریه هایم فرو بردم و به آرامی بیرون دادم. این ترکیب دودی تولید می‌کند که مکان هر سایه‌ای را لو می‌دهد.
دود سیگار به پشت سرم هدایت شد، اسلحه ام را بیرون آوردم. دود سیگار به جلو رفت. تعقیبش کردم تا اینکه به زمین فرو رفت. چشمانم را بستم و از سایه ها خواستم که برایم آشکار شوند. هنگامی که چشمانم را باز کردم به شدت به خود لرزیدم. خودم را دیدم با چشمانی سرد و سینه ای پرخون. چند قدم به عقب برداشتم.
مردی از انتهای خیابان نزدیک میشد. سریع بین سایه ها پریدم. مرد سرش را پایین گرفته بود. مانند من راه میرفت، مانند من لباس پوشیده بود. او خود من بود. از من رد شد انگار مرا ندیده، انگار مرا نمی‌دید. از میان سایه ها بیرون آمدم. برگشت ولی مرا ندید. داد زدم: هی صبر کن. دوباره برگشت اینبار با دقت بیشتری نگاه کرد ولی باز هم مرا ندید. به سمتش رفتم و چندبار دیگر صدایش زدم. صدایم را می شنید اما مرا نمی‌دید. برگشت و گفت: میدونم اونجایی خودت رو نشون بده. من درست جلوی صورتش بودم. در نهایت دوباره بازگشت و به راه خود ادامه داد. ناامید و عصبانی بود در آخر سرم را کنار گوشش بردم و داد زدم: چطور من رو نمیبینی احمق؟ ترسید. به سرعت برگشت و چند قدم به عقب برداشت.
به سمت من آمد از بین بدنم گذشت در بین سایه ها دنبال من می گشت. دنبال خودش. همه چیز را متوجه شدم. یک حلقه ی زمانی، بدون بازگشت. من یک سایه شده بودم، همانطور که او نیز یک سایه بود. در دنیای ما هیچ حقیقتی وجود ندارد بجز سایه‌ها.
گفتم: "ما اینجا گیر افتادیم"
برگشت کلافه شده بود. من هم همینطور. سرم را پایین انداختم و از او گذشتم. میخواستم از آنجا دور شوم. صدای فندک را شنیدم. دودی به سمتم می آمد. فهمیدم میخواهد چکار کنم. خوشحال شدم. دود به سمت من آمد و در بدن رسوخ کرد. وقتی نزدیکم شد اسلحه را دیدم. قبل از اینکه چیزی بگویم نشانه گرفت و شلیک...
https://news.1rj.ru/str/La_Meva_Ileteria
تنها بود ، از همه طرف مامورهای تی ان تی محاصرش کرده بودن و کاری از دستش برنمیومد جز حمله بهشون پس به سرعت دست بکار شد. مامورها داشتن در حد مرگ میزدنش و کم کم داشت حس مزخرف شکست و احساس میکرد که صدایی آشنا از پشت سر شنید و قبل از اینکه بتونه چهره ی درهم موبیوس و ببینه با ضربه محکمی که به سرش وارد شد بیهوش روی زمین افتاد.
موبیوس که میدونست دلیل این آشوب شیطنت های لوکیه اما باز طاقت نیاورد که اونو تو این وضع ببینه! ناچار به شمت مامورهایی که لوکیه بیهوش و احاطه کرده بودن گام برداشت و تصمیم گرفت شرشون و کم کنه.
با صفحه ی توی دستش دریچه ای به نامجا آباد باز کرد و حالا وقت تکمیل نقشش بود. با مامورها درگیر شد و موفق شد همشون و از دریچه رد کنه، اما در آخرین لحظه دید که یکی از اونها دوان دوان داره با خنجری توی دستش به سمت لوکی حرکت میکنه و...
لوکی:
با سختی زیاد چشمامو باز کردم...صبر کن ببینم اینجا چه خبره؟از جام بلند شدم و چندباری سکندری خوردم، ضربه محکمی به سرم وارد شده بود! نگاهی به اطراف انداختمو...
با دیدن موبیوسی که غرق درخونه حس کردم که قلبم از تپش افتاده.
رفتم کنارش، هنوز نفس میکشید. چشماشو با سختی باز کرد و لبخندی روی لباش نشست: اوه... لوکی...تو بهوش اومدی؟حالت خوبه؟
شوکه شده ازش پرسیدم که چه اتفاقی براش افتاده؟کدوم حرومزاده ای جرعت کرده این همه ضربه چاقو بهش بزنه؟
اما جوابش مشخص بود...اون بخاطر نجات جون من خودشو فدا کرده بود! بغضم ترکید و گفتم: نه موبیوس...نه...لطفا منو تنها نزار...من تو این جهنم فقط تورو دارم...طاقت بیار....
با چشمایی تار از اشک سعی کردم با بارونیِ تنم زخماشو ببندم اما مانعم شد: نه لوکی...بزار حداقل بتونم اینجوری بهت ثابت کنم چقدر برام مهمی و احاسمو بهت نشون بدم...
حرفش داغ دلمو تازه کرده بودپ، بیشتر تو بغل گرفتمش و به خودم چسبوندمش و در گوشش گفتم: منم همینطور موبیوس:)
سرم و بالا آوردم و...کاش این من بودم که نفس نمیکشیدم!
https://news.1rj.ru/str/infinitendkk
Forwarded from Written by Graham (Graham)
*. این پیام و فوروارد کنید دیلیتون و پست موردعلاقه چنلتون و ریپلای کنید(که میتونه عکس/ادیت/متن باشه)
و من از روی اون پست میم میسازم براتون.
پرایوت‌ها لینک بفرستن ناشناس