Grahamanswers – Telegram
Grahamanswers
6 subscribers
460 photos
96 videos
181 links
Download Telegram
می خواست برای اولین بار تو را حضوری ببیند ... بلاخره بعد از آن همه دور بودن می توانست کستیل را ببیند ... خیلی دلش می خواست برای اولین قرار با او خوب به نظر برسد و با وسواس شروع کرد و کمد لباس هایش را گشت... پاییز بود و هوا سرد ... یک شلوار و دورس مشکی رنگ به تن کرد . با اینکه این قرار برایش مهم بود، اما باز هم سعی کرد لباس ساده ای به تن کند، دلش نمی خواست کستیل فکر کند خیلی برای دیدنش مشتاق است .... اما مگر نبود؟ مگر هر ثانیه از عمرش را با فکر دیدار او نمیگذراند؟
در آینه به خود خیره شد ، موهایش را مرتب کرد و سعی کرد ضربان قلبش را آرام کند ... مطمئن بود با این ضربان تند قلبش رسوا می شود ، جوری که
هر کسی از کنارش رد شود می فهمد عاشق و بی تاب کسی است!
کفش هایش را پوشید و از خانه بیرون رفت . میدانست باید دنبال مردی بگردد که پیراهن سفیدی پوشیده است و آن را داخل شلوارش داده و کت بلند کرمی به تن دارد ! مردی که از مانند خودش، چشمانی دارد که از حال دلش می گوید و رسوایش می کند ... مانند ضربان قلب خودش! دور تا دور خیابان را از نظر گذراند .... او گوشه ای از خیابان در ماشینش درحال لحظه شماری دیدن او به انتظار نشسته بود ... انتظاری شیرین
با نگاه مردانه اش به پرندگان مهاجر همایسه ابر ها نگاه می کرد ... چقدر مدل نگاه کردنش زیبا بود ... وقتی با آن دو چشم تیله ای مردانه اش نگاه می کرد باعث میشد که
ضربان قلبش روی هزار برود
الحق که مردی زیباتر از او ندیده بود که چنین با چشمانش جادو کند! وقت را تلف نکرد ... راه افتاد به سمت خیابان و در ماشین را باز کرد و با سلام گرم و چهره ی خجالت زده اش نشست .... کستیل نگاه پر عشقش را به او دوخت و بعد از جواب سلام، چیزی زیر لب با خودش گفت که گونه هایش را سرخ کرد .... سرش پایین بود... هنوز به آن چهره مجذوب کننده ی لعنتی نمی‌توانست نگاه کند ... پسر که حال او را دید لبخندی زد دستانش را داخل موهای صاف و خوش عطر دین فرو کرد و نوازشش کرد...! استارت ماشین را زد و حرکت کرد به سوی مقصدی ابدی ... جایی که بتواند ساعت ها با خیال آسوده بنشیند و به چشمانش خیره شود و چهره زیبایش را رصد کند ... جایی که خبر از بی رحمی نباشد.... جایی که کسی نباشد تا قضاوتشان کند.... جایی که شاید تا ابد فقط خودش باشد و او
خودش باشد و او و احساسات بی مرز و رهایشان ! :)
Angel
تام رو به ایینه و ایستاده بود و توی فکر این بود که چطوری رقص تانگو یاد بگیره تا بتونه با دیکاپریو برقصه ، توی فکر بود که روی گوشیش پیام اومد ، از طرف دیکاپریو بود: امشب ساعت 12 توی کوچه ی x بيا
با خودش فکر کرد چرا اونموقع شب؟ شب که شد و تام رفت جایی که دیکاپریو ادرس فرستاده بود برای اولین قرار با کت و شلوار خیلی شیک پشت به تام ایستاده بود، تام صداش زد و دیکاپریو برگشت و گفت: بالاخره اومدی ، خیلی منتظرت بودم جذابِ من!
تام لبخند زد و گفت: این موقع شب با این خوشتیپی با من چیکار داری؟
دیکاپریو یک دستش رو گرفت و اون یکی دستش رو گذاشت روی شونش و یک دستش رو پشت کمر تام گذاشت و گفت : با من پیش برو...
تام با تعجب گفت: اوووو نمیدونستم که تانگو بلدی
دیکاپریو در جوابش گفت: پس چی فکر کردی
اما این قسمت از حرفش و تو دلش زد که: من برای با تو بودن حاضرم حتی تانگو یاد بگیرم:)
و زیر نور ماه شروع کردند به رقصیدن !
@hearmewell
💘2
شبی بی‌مهتاب و سرد بود. سوز باد صورتم را چنگ میزد،با قدم های بلند و تند حرکت می کردم تا سریع‌تر به مقصدم برسم. صدایی شنیدم، پشت سرم را نگاه کردم، چیزی نبود، به حرکت ادامه دادم دوباره همان صدا، برگشتم، چیزی ندیدم فقط نور خفه لامپ‌ها و سایه. در بین سایه ها چیزیست. همیشه بین سایه ها چیزیست. بی اختیار به خود لرزیدم درون سایه ها را با چشم کاویدم. نه! چیزی نبود. دوباره راه افتادم. دوباره همان صدا. هربار که صدا را می شنوم انگار نزدیک‌تر و مفهوم‌تر به گوش میرسد.خانه های دور و بر را نگاه کردم. چراغ همه ی خانه ها مرده بود.
برگشتم، چند قدم به سمت سایه ها حرکت کردم.
-میدونم اونجایی. خودتو نشون بده.
تقریبا فریاد زدم. امیدوار بودم جواب بدهد اما نداد. میخواستم فرار کنم اما فرار چیزی را درست نمیکرد. فرار کردن هیچوقت چیزی را درست نمی کند، باید با آن موجود روبرو می شدم. سری تکان دادم و به مسیرم ادامه دادم. چند ثانیه بعد اینبار صدا را درست کنار گوشم شنیدم.
-"چطور من رو نمیبینی احمق؟"
ترسیدم. سریع برگشتم تا پشت سرم را ببینم و همزمان چند قدم به عقب برداشتم. لعنت به سایه ها. چیزی دیده نمی‌شود. می دانم که آنجاست اما کجا؟ چند قدم به جلو برداشتم.
-"ما اینجا گیر افتادیم"
صدا از پشت سر بود. سریع برگشتم ولی باز هم کسی را ندیدم. دیگر حوصله ی بازی کردن نداشتم. کاری دارم که باید همین امشب به پایان برسانمش. سیگاری از جیبم در آوردم. دودش را به ریه هایم فرو بردم و به آرامی بیرون دادم. این ترکیب دودی تولید می‌کند که مکان هر سایه‌ای را لو می‌دهد.
دود سیگار به پشت سرم هدایت شد، اسلحه ام را بیرون آوردم. دود سیگار به جلو رفت. تعقیبش کردم تا اینکه به زمین فرو رفت. چشمانم را بستم و از سایه ها خواستم که برایم آشکار شوند. هنگامی که چشمانم را باز کردم به شدت به خود لرزیدم. خودم را دیدم با چشمانی سرد و سینه ای پرخون. چند قدم به عقب برداشتم.
مردی از انتهای خیابان نزدیک میشد. سریع بین سایه ها پریدم. مرد سرش را پایین گرفته بود. مانند من راه میرفت، مانند من لباس پوشیده بود. او خود من بود. از من رد شد انگار مرا ندیده، انگار مرا نمی‌دید. از میان سایه ها بیرون آمدم. برگشت ولی مرا ندید. داد زدم: هی صبر کن. دوباره برگشت اینبار با دقت بیشتری نگاه کرد ولی باز هم مرا ندید. به سمتش رفتم و چندبار دیگر صدایش زدم. صدایم را می شنید اما مرا نمی‌دید. برگشت و گفت: میدونم اونجایی خودت رو نشون بده. من درست جلوی صورتش بودم. در نهایت دوباره بازگشت و به راه خود ادامه داد. ناامید و عصبانی بود در آخر سرم را کنار گوشش بردم و داد زدم: چطور من رو نمیبینی احمق؟ ترسید. به سرعت برگشت و چند قدم به عقب برداشت.
به سمت من آمد از بین بدنم گذشت در بین سایه ها دنبال من می گشت. دنبال خودش. همه چیز را متوجه شدم. یک حلقه ی زمانی، بدون بازگشت. من یک سایه شده بودم، همانطور که او نیز یک سایه بود. در دنیای ما هیچ حقیقتی وجود ندارد بجز سایه‌ها.
گفتم: "ما اینجا گیر افتادیم"
برگشت کلافه شده بود. من هم همینطور. سرم را پایین انداختم و از او گذشتم. میخواستم از آنجا دور شوم. صدای فندک را شنیدم. دودی به سمتم می آمد. فهمیدم میخواهد چکار کنم. خوشحال شدم. دود به سمت من آمد و در بدن رسوخ کرد. وقتی نزدیکم شد اسلحه را دیدم. قبل از اینکه چیزی بگویم نشانه گرفت و شلیک...
https://news.1rj.ru/str/La_Meva_Ileteria
تنها بود ، از همه طرف مامورهای تی ان تی محاصرش کرده بودن و کاری از دستش برنمیومد جز حمله بهشون پس به سرعت دست بکار شد. مامورها داشتن در حد مرگ میزدنش و کم کم داشت حس مزخرف شکست و احساس میکرد که صدایی آشنا از پشت سر شنید و قبل از اینکه بتونه چهره ی درهم موبیوس و ببینه با ضربه محکمی که به سرش وارد شد بیهوش روی زمین افتاد.
موبیوس که میدونست دلیل این آشوب شیطنت های لوکیه اما باز طاقت نیاورد که اونو تو این وضع ببینه! ناچار به شمت مامورهایی که لوکیه بیهوش و احاطه کرده بودن گام برداشت و تصمیم گرفت شرشون و کم کنه.
با صفحه ی توی دستش دریچه ای به نامجا آباد باز کرد و حالا وقت تکمیل نقشش بود. با مامورها درگیر شد و موفق شد همشون و از دریچه رد کنه، اما در آخرین لحظه دید که یکی از اونها دوان دوان داره با خنجری توی دستش به سمت لوکی حرکت میکنه و...
لوکی:
با سختی زیاد چشمامو باز کردم...صبر کن ببینم اینجا چه خبره؟از جام بلند شدم و چندباری سکندری خوردم، ضربه محکمی به سرم وارد شده بود! نگاهی به اطراف انداختمو...
با دیدن موبیوسی که غرق درخونه حس کردم که قلبم از تپش افتاده.
رفتم کنارش، هنوز نفس میکشید. چشماشو با سختی باز کرد و لبخندی روی لباش نشست: اوه... لوکی...تو بهوش اومدی؟حالت خوبه؟
شوکه شده ازش پرسیدم که چه اتفاقی براش افتاده؟کدوم حرومزاده ای جرعت کرده این همه ضربه چاقو بهش بزنه؟
اما جوابش مشخص بود...اون بخاطر نجات جون من خودشو فدا کرده بود! بغضم ترکید و گفتم: نه موبیوس...نه...لطفا منو تنها نزار...من تو این جهنم فقط تورو دارم...طاقت بیار....
با چشمایی تار از اشک سعی کردم با بارونیِ تنم زخماشو ببندم اما مانعم شد: نه لوکی...بزار حداقل بتونم اینجوری بهت ثابت کنم چقدر برام مهمی و احاسمو بهت نشون بدم...
حرفش داغ دلمو تازه کرده بودپ، بیشتر تو بغل گرفتمش و به خودم چسبوندمش و در گوشش گفتم: منم همینطور موبیوس:)
سرم و بالا آوردم و...کاش این من بودم که نفس نمیکشیدم!
https://news.1rj.ru/str/infinitendkk
Forwarded from Written by Graham (Graham)
*. این پیام و فوروارد کنید دیلیتون و پست موردعلاقه چنلتون و ریپلای کنید(که میتونه عکس/ادیت/متن باشه)
و من از روی اون پست میم میسازم براتون.
پرایوت‌ها لینک بفرستن ناشناس