تنها بود ، از همه طرف مامورهای تی ان تی محاصرش کرده بودن و کاری از دستش برنمیومد جز حمله بهشون پس به سرعت دست بکار شد. مامورها داشتن در حد مرگ میزدنش و کم کم داشت حس مزخرف شکست و احساس میکرد که صدایی آشنا از پشت سر شنید و قبل از اینکه بتونه چهره ی درهم موبیوس و ببینه با ضربه محکمی که به سرش وارد شد بیهوش روی زمین افتاد.
موبیوس که میدونست دلیل این آشوب شیطنت های لوکیه اما باز طاقت نیاورد که اونو تو این وضع ببینه! ناچار به شمت مامورهایی که لوکیه بیهوش و احاطه کرده بودن گام برداشت و تصمیم گرفت شرشون و کم کنه.
با صفحه ی توی دستش دریچه ای به نامجا آباد باز کرد و حالا وقت تکمیل نقشش بود. با مامورها درگیر شد و موفق شد همشون و از دریچه رد کنه، اما در آخرین لحظه دید که یکی از اونها دوان دوان داره با خنجری توی دستش به سمت لوکی حرکت میکنه و...
لوکی:
با سختی زیاد چشمامو باز کردم...صبر کن ببینم اینجا چه خبره؟از جام بلند شدم و چندباری سکندری خوردم، ضربه محکمی به سرم وارد شده بود! نگاهی به اطراف انداختمو...
با دیدن موبیوسی که غرق درخونه حس کردم که قلبم از تپش افتاده.
رفتم کنارش، هنوز نفس میکشید. چشماشو با سختی باز کرد و لبخندی روی لباش نشست: اوه... لوکی...تو بهوش اومدی؟حالت خوبه؟
شوکه شده ازش پرسیدم که چه اتفاقی براش افتاده؟کدوم حرومزاده ای جرعت کرده این همه ضربه چاقو بهش بزنه؟
اما جوابش مشخص بود...اون بخاطر نجات جون من خودشو فدا کرده بود! بغضم ترکید و گفتم: نه موبیوس...نه...لطفا منو تنها نزار...من تو این جهنم فقط تورو دارم...طاقت بیار....
با چشمایی تار از اشک سعی کردم با بارونیِ تنم زخماشو ببندم اما مانعم شد: نه لوکی...بزار حداقل بتونم اینجوری بهت ثابت کنم چقدر برام مهمی و احاسمو بهت نشون بدم...
حرفش داغ دلمو تازه کرده بودپ، بیشتر تو بغل گرفتمش و به خودم چسبوندمش و در گوشش گفتم: منم همینطور موبیوس:)
سرم و بالا آوردم و...کاش این من بودم که نفس نمیکشیدم!
https://news.1rj.ru/str/infinitendkk
موبیوس که میدونست دلیل این آشوب شیطنت های لوکیه اما باز طاقت نیاورد که اونو تو این وضع ببینه! ناچار به شمت مامورهایی که لوکیه بیهوش و احاطه کرده بودن گام برداشت و تصمیم گرفت شرشون و کم کنه.
با صفحه ی توی دستش دریچه ای به نامجا آباد باز کرد و حالا وقت تکمیل نقشش بود. با مامورها درگیر شد و موفق شد همشون و از دریچه رد کنه، اما در آخرین لحظه دید که یکی از اونها دوان دوان داره با خنجری توی دستش به سمت لوکی حرکت میکنه و...
لوکی:
با سختی زیاد چشمامو باز کردم...صبر کن ببینم اینجا چه خبره؟از جام بلند شدم و چندباری سکندری خوردم، ضربه محکمی به سرم وارد شده بود! نگاهی به اطراف انداختمو...
با دیدن موبیوسی که غرق درخونه حس کردم که قلبم از تپش افتاده.
رفتم کنارش، هنوز نفس میکشید. چشماشو با سختی باز کرد و لبخندی روی لباش نشست: اوه... لوکی...تو بهوش اومدی؟حالت خوبه؟
شوکه شده ازش پرسیدم که چه اتفاقی براش افتاده؟کدوم حرومزاده ای جرعت کرده این همه ضربه چاقو بهش بزنه؟
اما جوابش مشخص بود...اون بخاطر نجات جون من خودشو فدا کرده بود! بغضم ترکید و گفتم: نه موبیوس...نه...لطفا منو تنها نزار...من تو این جهنم فقط تورو دارم...طاقت بیار....
با چشمایی تار از اشک سعی کردم با بارونیِ تنم زخماشو ببندم اما مانعم شد: نه لوکی...بزار حداقل بتونم اینجوری بهت ثابت کنم چقدر برام مهمی و احاسمو بهت نشون بدم...
حرفش داغ دلمو تازه کرده بودپ، بیشتر تو بغل گرفتمش و به خودم چسبوندمش و در گوشش گفتم: منم همینطور موبیوس:)
سرم و بالا آوردم و...کاش این من بودم که نفس نمیکشیدم!
https://news.1rj.ru/str/infinitendkk
Forwarded from Written by Graham (Graham)
*. این پیام و فوروارد کنید دیلیتون و پست موردعلاقه چنلتون و ریپلای کنید(که میتونه عکس/ادیت/متن باشه)
و من از روی اون پست میم میسازم براتون.
پرایوتها لینک بفرستن ناشناس
و من از روی اون پست میم میسازم براتون.
پرایوتها لینک بفرستن ناشناس