بِه‌تَر. – Telegram
بِه‌تَر.
999 subscribers
518 photos
2 videos
8 files
309 links
این‌جا از این‌که چه‌طور برای رشد تلاش می‌کنم، حرف می‌زنم.
هیچ‌کدوم از صحبت‌ها رو بدون تحقیق نپذیرید.
Download Telegram
بِه‌تَر.
اما وقتی کمی در اون مسیر پیش‌ می‌ری، متوجه می‌شی که چه‌قدر چیزها هست که نمی‌دونی و شرایط آدم‌ها با هم متفاوت‌ه و تو چه‌قدر در اشتباهی. در این‌باره نمودار Dunning-Kruger بسیار ملموس‌تر از من موضوع رو توضیح می‌ده‌(دو عکس از نمودار رو در انتهای مطلب آورده‌ام).
[شماره‌ی دو]
در پستی که ریپلای زده‌ام، درباره‌ی اثر دانینگ-کروگر چیزهایی گفته بودم. عمیقا معتقدم که آدمی در حال یادگیری‌ه و اصلاح باورهای نادرست قبلی بخشی از مسیر یادگیری‌ه.
Dunning-Kruger Isn’t Real - Knowing more doesn’t make people less biased. Everyone's equally biased.
… People were biased, but there was no difference between those who know the most and those who know the least. Everyone was just a bit overconfident in the abilities, no matter what level they were at.
[شماره‌ی سه]
درباره‌ی پیداکردن مسیر شغلی مدتی هست که چیزی ننوشته‌ام و برای همین خواستم که ازش یک آپ‌دیت بدم. خوندن کتاب A Job to Love برای بار اول بالاخره و بعد از مدت‌ها که شبیه به طلسم شده بود، تموم شد. برای این «بار اول» رو گفتم چرا که کتاب سوال‌هایی می‌پرسه که هم مهم‌ه و هم برای فکرکردن و رسیدن به پاسخ نیاز به مطالعه مجدد و تامل داره. برای همین، نیاز دارم مجددا کتاب رو بخونم و بعداً درباره‌اش بیش‌تر‌ بنویسم.
به نظرم چه برای کسی که شغل‌ش رو دوست داره و چه برای کسی که نداره، خوندن‌ش مفید خواهد بود. حین خوندن برخی فصل‌ها مدام حسرت می‌خوردم که چرا قبلا این‌ها رو نمی‌دونستم.
کم‌تر پیش می‌آد که درباره‌ی سختی‌ها و مشکلات و قسمت‌های ناراحت‌کننده حرف بزنم. اما علت‌ش بی‌اهمیت‌بودن به وقایع نیست و حتی به این معنی نیست که با شرایط دشوار دست‌به‌گریبان نیستم. مسئله این‌ه که حکایتِ
«می‌شه ازش حرف زد، ولی چیزی از توش در نمی‌آد»

برای من همیشه پررنگ بوده. من اغلب ترجیح داده‌ام از چیزهایی حرف بزنم که در اون‌ها کاری از دست‌م بربیاد و بتونم براش اقدامی انجام بدم.
گاها این رو شنیده‌ام که فضای این‌جا مرتب و منظم هست و این حس رو می‌ده که من مدام با دغدغه‌های مثبت سر و کله می‌زنم و بدون مشکل و خطا هستم. همه‌ی ما زندگی‌های خودمون رو داریم و هیچ‌کدوم‌مون فیلم کامل زندگی بقیه رو ندیده‌ایم. ممکن‌ه دچار این خطا بشیم که با یک سکانس زیبا از زندگی دیگری، زندگی خودمون (با همه‌ی تصاویر و سکانس‌های نا-زیباش) بد ببینیم و به قول دوست‌م، احساس کنیم بقیه دارن "به‌تر" زندگی می‌کنن حق هم داریم که چنین فکری کنیم. این خاصیت یک فضای مجازی‌ه ولی نباید اجازه داد نقشی بیش‌تر از "مجازی‌بودن" بگیره. من این‌جا می‌نویسم تا به‌تر فکر کنم، راحت‌تر تصمیم بگیرم و تنها یک گوشه‌ی جالب از زندگی‌ِ پر از نا-جالب‌هام رو به اشتراک می‌ذارم. شما اما در نظر بگیرید که من هم پر از مشکلات، insecurityها و رفتارهای ناسالم هستم که سعی در بهبودشون دارم.
مدتی هست دارم فکر می‌کنم که پیش از این سبک روایت این‌جا پیش از این خیلی خطاب به خواننده بود و انگار فضای نصیحت‌کردن و پیش‌نهادددادن داشت. نه این‌که چنین قصدی داشته باشم، بلکه انگار توضیح‌دادن به دیگری فهم مسئله رو برای خودم راحت‌تر می‌کنه. با این حال، دوست دارم از این به بعد به جای توضیح به دوم شخص، خطاب به خودم بیان کنم.
این هفته فینالِ جام جهانی بازی‌ رایانه‌ای محبوب‌م (DOTA2 The International 2023) بود. با بازیکن یکی از تیم‌ها که مصاحبه شد، از تجربه‌نداشتن در سال‌ها قبل و stableتر بودن در دوره‌ی فعلی حرف می‌زد.
You kinda need to go in first so you can actually improve. You can't improve out of nothing.

این حرف برای من تلنگر مهمی بود و به‌ش نیاز داشتم. گاهی اوقات خودم رو می‌بینم که درگیر تئوری شده‌ام و برای شروع یک موضوع جدی دارم جنبه‌های مختلف رو بررسی می‌کنم و سعی در به‌تر شدن دارم. مشکل اما از اون‌جا شروع می‌شه که این کار رو در عمل انجام نمی‌دم و انگار منتظرم در تئوری به وضعیت خوبی برسم و بعد وارد قسمت عملی بشم. شاید در برخی موارد چنین چیزی خوب باشه، اما در برخی موارد هم مضر محسوب می‌شه. تلاش برای چنین چیزی گاهی اوقات شبیه به یادگیری رانندگی یا دوچرخه‌سواری به صورت تئوری می‌مونه. ترس از شکست مانع بزرگی برای شروع هست. گاهی باید زمین خورد تا بشه بعدش لذت دوچرخه‌سواری رو تجربه کرد.
Do you think of a rainy day as gloomy and inconvenient, or as an opportunity to cozy up indoors?

The difference is perspective: your unique take on the world. And intentionally perceiving things through a more positive lens can improve how your brain responds to challenges as well as your general outlook on life.
#Tips
We’re all scared of something, and for good reason: Fear serves the real and important purpose of keeping us out of harm’s way.

However, when our fears are rooted in “what if” scenarios rather than immediate dangers, they can hold us back from valuable opportunities for personal growth and happiness.

#Tips
بِه‌تَر.
متیو پری خودِ چندلر با همون insecurityها، مشکلات کودکی و دغدغه‌های شخصی‌ه. با این تفاوت که آینده‌اش شبیه به چندلر نمی‌شه.

«هربار مجدداً بخشی از سریال فرندز رو می‌بینم، هربار تغییر وزن‌های شدید و چهره‌ی خاموش افسردگی رو در این فرد تماشا می‌کنم، از این‌که چنین چیزی رو در طول سریال نفهمیدم شگفت‌زده و متعجب می‌شم. متعجب و در عین حال نگران از این‌که اطرافیان‌م درگیر چنین چیزی باشن و من متوجه نشم.»
When we were laughing, the young star was fighting for his life.
مدتی پیش درباره‌ی چندلر و متیو پری نوشته بودم و این روزها که اخبارش رو همه‌جا می‌شنوم، دوست دارم مجددا پست قبلی رو یادآوری کنم.
Now, whenever we are laughing with Friends, the old star isn’t alive anymore. And to mention that TED talk again,
the opposite of depression is not happiness, but vitality. And that was vitality that seemed to sip away from me in that moment.

من نه تراپیست هستم و نه تخصصی دارم. اما در صورتی که به شکل Casual نیاز به صحبت‌کردن دارین، به صورت شناس و ناشناس، می‌تونین با من حرف بزنین.
اگه معیارت برای بودن در کنار آدم‌ها و انتخاب‌شون به عنوان رفیق و دوست و همراه و شریک عاطفی «فقط» به رشدکردن محدود بشه و مدام آدم‌ها رو کنار بذاری و بخوای با آدم‌های "به‌تر" ارتباط برقرار کنی، به مرور به نقطه‌ای می‌رسی که خودت کنار می‌ری چون آدم‌هایی پیدا می‌شن که بیش‌تر از تو رشد می‌کنن یا فرصت‌ش رو دارن. محدودکردن هدف ارتباطات به رشد و بهبود باعث می‌شه جوی ایجاد بشه که آدم‌ها چیزهای دیگه رو فدای این مسابقه‌ی بی‌انتها کنن. چندی پیش دوست دوری می‌گفت:
«اگه بخوای بابت همه‌چیز آدم‌ها رو کات کنی، خودت هم کات می‌شی یه روز.»
سال‌ها پیش و زمانی که هنوز برای کنکور درس‌ می‌خوندم، توی کتاب‌خونه‌‌ و در وقت استراحت‌م با یه سال‌بالایی هم‌صحبت شدم. جزئیات مکالمه‌مون رو به خاطر ندارم و نمی‌دونم سالی بود که پشت کنکور می‌موند یا چی، اما بحث به "حسرت گذشته رو خوردن" رسیده بود.
گفتم به نظرم تنها کسی که حسرت‌ش رو نمی‌خوره، اونی‌ه که نفر اول شده. امروز وقتی این کتابه رو می‌خوندم، یادم به پاسخ‌ش افتاد. گفت حتی اون هم حسرت این رو می‌خوره که می‌تونست یه تست رو بیش‌تر بزنه و نتیجه‌اش رو «به‌تر» کنه.

کنکور چیز مسخره‌ای هست، بی‌عدالتی وجود داره و مسائلی از این دست که شما به‌تر می‌دونید، ولی هدف‌م صحبت در این مورد نیست. امروز به همین حسرت‌خوردن و رنج تصمیم‌گیری فکر می‌کردم.
فرهنگ کشور، تربیت خانوادگی و هم‌چنین دنیای مدرن سعی در القای یک تصویر ایده‌آل و بدون نقص داره: بدن شما، زندگی‌تون، تصمیم‌هایی که می‌گیرید و ….

اما حقیقت این‌ه که آدم‌ها خطا می‌کنن و [هرچه‌قدر هم جوانب کار رو بسنجن] بالاخره با اطلاعاتی که در آینده به دست می‌آرن متوجه می‌شن که جاهایی رو اشتباه کرده‌ان. حسرت‌خوردن و پشیمانی یک وضعیت انسانی‌ه و از ما جدا نخواهد بود.
That you suffer from the agony of choice isn't an anomaly; it's one of the most predictable and poignant things about being alive. The "regret-free life" exists only in songs.


اگر در جریانی که جامعه داره به‌مون نشون می‌ده حرکت کنیم، همیشه «ای‌ کاش‌ها» باهامون خواهند بود. آیا مهم‌ه که تلاش کنیم تا تصمیمی بی‌نقص و ایده‌آل بگیریم؟
هرکس باید خودش به این سؤال پاسخ بده، اما یک پاسخ جالب رو هم Søren Kierkegaard می‌ده:
“Marry, and you will regret it; don’t marry, you will also regret it; marry or don’t marry, you will regret it either way. Laugh at the world’s foolishness, you will regret it; weep over it, you will regret that too; laugh at the world’s foolishness or weep over it, you will regret both. Believe a woman, you will regret it; believe her not, you will also regret it … Hang yourself, you will regret it; do not hang yourself, and you will regret that too; hang yourself or don’t hang yourself, you’ll regret it either way; whether you hang yourself or do not hang yourself, you will regret both. This, gentlemen, is the essence of all philosophy.”

— Either/Or
Book by Søren Kierkegaard
آدمی چیزها رو take for granted می‌کنه چون عادت می‌کنه. و قدرشون رو نمی‌دونه تا زمانی که از دست‌شون بده.
This song is the perfect example of how things are valued when they are gone and are needed. “People tend to take their possessions for granted, and desire a thing’s significance only once it is lost.

Passenger | Let Her Go (+)
بِه‌تَر.
یکی از خوش‌حال‌کننده‌ترین موردها درباره‌ی نوشتن این‌ه که در کنار یادگیری بیش‌تر و به‌تر برای خودم، افرادی هستن که این‌جا رو می‌خونن و وقت‌شون (یا به عبارتی یکی از باارزش‌ترین چیزهاشون) رو در اختیار من می‌ذارن. من هم سعی می‌کنم تا جای ممکن از هدردادن‌ش پرهیز…
پُستی در وب‌لاگ، معرفی فیلم، معرفی یک مجموعه کتاب فانتزی و انیمه‌ای که ازش اقتباس شده، نقل قولی از یک کتاب که این مدت بیش‌تر به‌ش فکر کرده‌ام، و چند مطلب پراکنده‌ی دیگر نوشته‌های این هفته رو شامل می‌شن.
تعیینِ انتظار‌ها – یادگیری مهارت رضایت از زندگی
رضایت از زندگی هم یه مهارت‌ه. لازم‌ه که انتظارم رو از یک موقعیت، روز و برنامه مشخص کنم و سعی کنم «به شکلی واقع‌بینانه» بیان کنم که توقعی از اون شرایط و نتیجه دارم. کسی که نمی‌دونه از رابطه‌ی عاطفی‌ش چی می‌خواد چه‌طور می‌تونه بفهمه ازش راضی‌ه یا نه، کسی که نمی‌دونه شغل‌ش قراره چه توقعی رو برآورده کنه چه‌طور می‌تونه بفهمه در جای درستی هست یا نه.
#Blog no. 34
Weekly dose of #Cinema
Part 7 – Tár (2022)
بِه‌تَر.
هنر به مثابه درمان نوشته‌ی جدیدِ وب‌لاگ‌ه؛ به حدی برای نوشتن‌ش شوق داشتم که خواب‌م رو کم کردم تا در نیمه‌شب تکمیل‌ش کنم. از این جهت که هم افکارم رو منظم کرده، هم به‌م آموختنی‌های بسیار رو یاد داده و هم نظرم رو منتقل می‌کنه. Art is, nowadays, our new religion…
چیزی که درباره‌ی هنر می‌خواستم بگم رو، برنستاین در فیلمی که این هفته دیدم به خوبی بیان کرده؛ گرچه که اون خطاب به موسیقی این حرف رو زده اما به نظرم درباره‌ی هر نوعی از هنر صادق‌ه.
بِه‌تَر.
Weekly dose of #Cinema Part 7 – Tár (2022)
Finally, we've taken that last giant step. And we're there. We know what music means now. And we don't have to know a lot of stuff about sharps and flats and chords and all that business in order to understand music if it tells us something. And the most wonderful thing of all is that there's no limit to the different kinds of feelings music can make you have. And some of those feelings are so special and so deep that they can't even be described in words.
You see, we can't always name the things we feel. Sometimes we can. We can say we feel joy, pleasure, peacefulness, whatever, love, hate. But every once in a while, we have feelings that are so deep and so special that we have no words for them. And that's where music is so marvelous because music names them for us; only in notes instead of in words. It's all in the way music moves.
You must never forget that music is movement, always going somewhere, shifting and changing and flowing from one note to another. And that movement can tell us more about the way we feel than a million words can.
#Qs
— Leonard Bernstein - Tár (2022)
Deltora Quest (TV Series 2007–2010)
بِه‌تَر.
Deltora Quest (TV Series 2007–2010)
به یاد دوران نوجوانی، در وقت‌های پرت و یا آزاد چند ماه اخیر به خوندن مجموعه‌ی Deltora Quest (در جست‌وجوی دلتورا) مشغول بودم. متوجه شدم که از قضا انیمه‌ای هم از روی همون مجموعه کتاب ساخته‌ان که گه‌گاه قسمتی ازش رو می‌بینم. با این‌که هنوز مجموعه رو به شکل کامل ندیده‌ام، اما ازش خوش‌م اومده. این پسندیدن نه از لحاظ گرافیکی و هنری، بلکه برای به تصویر کشیده‌شدن چیزهایی هست که قبلا فقط در ذهن‌م بوده‌ان. گرچه تفاوت‌هایی هم با کتاب وجود داره (طبیعتا) و برخی روایت‌ها به شکلی متفاوت بیان شده (گاهی به‌تر و گاهی هم نه)، اما اصل داستان (تا این‌جا که من تماشا کرده‌ام) حفظ شده و در مسیر قصه تغییری دیده نمی‌شه.
شاید داستانی که انتهاش رو بدونی به نظر لذت‌بخش نیاد، اما در اون قصه من به شکل دیگری جزئیات رو در ذهن داشتم و حالا به نوعی دیگه‌ای دارم تجربه‌اش می‌کنم و این هیجان‌انگیزه. وقتی با فرد دیگه‌ای درباره‌ی کتاب‌های فانتزی حرف می‌زنم، گاهی این سوال در ذهن‌م پیش می‌آد که بقیه اون فصل یا قسمت رو چه‌طور تصور کرده‌ان و چه چیزهای دیگه‌ای به تصویر ذهنی‌شون اضافه کرده‌ان. دنیایی که خواننده‌ها از کتاب‌ها خلق می‌کنن در برخی نقاط با هم تفاوت داره و یک اثر سینمایی برای من وسیله‌ای می‌شه تا همگی یک دنیای یکسان رو تجربه کنیم و در ذهن‌های هم حاضر باشیم.
از دیگر چیزهایی که در مسیر شغلی متوجه‌ش شده‌ام این‌ه که هدفی آرمانی برای شغل متصور بوده‌ام که نه فقط مطابق واقعیت نیست، بلکه تصویری بیش از حد hypeشده از نسخه‌ی واقعی و معمول زندگی بوده. تصویری که احتمال رخ‌دادن‌ش بسیار پایین‌ه و در عین حال، همه‌ی چیزهایی که در اون مسیر از دست می‌ره یا فدا می‌شه رو هم نشون نداده. بعد از این همه سال، تازه دارم یاد می‌گیرم که انتظارات‌م رو کمی متعادل کنم، با زندگی به صلح برسم، خطاها و biasهای انسانی رو بپذیرم و یاد بگیرم که دنیای ایده‌آلی که رسانه و فرهنگ در ذهن‌م فرو کرده وجود نداره. اشتباه‌های آدم‌ها و نقصان‌هایی که همه‌ی ما داریم قابل درک‌ه و چیزی که غیرواقعی‌ه، توقع همیشه صحیح و بی‌ایراد بودن‌ه؛ یک زندگی رباتی. سال‌ها پیش که بر سر مسائل کوچیک خودم رو سرزنش می‌کردم، مادر آکادمیک‌م به‌م می‌گفت (نقل به مضمون) که از خودت توقع داری مثل ربات باشی و عواطف و شرایط‌ انسانی رو در نظر نمی‌گیری. قبلا متوجه حرف‌ش می‌شدم، اما الان دارم منظورش رو لمس می‌کنم.