بِه‌تَر. – Telegram
بِه‌تَر.
999 subscribers
518 photos
2 videos
8 files
309 links
این‌جا از این‌که چه‌طور برای رشد تلاش می‌کنم، حرف می‌زنم.
هیچ‌کدوم از صحبت‌ها رو بدون تحقیق نپذیرید.
Download Telegram
بِه‌تَر.
متیو پری خودِ چندلر با همون insecurityها، مشکلات کودکی و دغدغه‌های شخصی‌ه. با این تفاوت که آینده‌اش شبیه به چندلر نمی‌شه.

«هربار مجدداً بخشی از سریال فرندز رو می‌بینم، هربار تغییر وزن‌های شدید و چهره‌ی خاموش افسردگی رو در این فرد تماشا می‌کنم، از این‌که چنین چیزی رو در طول سریال نفهمیدم شگفت‌زده و متعجب می‌شم. متعجب و در عین حال نگران از این‌که اطرافیان‌م درگیر چنین چیزی باشن و من متوجه نشم.»
When we were laughing, the young star was fighting for his life.
مدتی پیش درباره‌ی چندلر و متیو پری نوشته بودم و این روزها که اخبارش رو همه‌جا می‌شنوم، دوست دارم مجددا پست قبلی رو یادآوری کنم.
Now, whenever we are laughing with Friends, the old star isn’t alive anymore. And to mention that TED talk again,
the opposite of depression is not happiness, but vitality. And that was vitality that seemed to sip away from me in that moment.

من نه تراپیست هستم و نه تخصصی دارم. اما در صورتی که به شکل Casual نیاز به صحبت‌کردن دارین، به صورت شناس و ناشناس، می‌تونین با من حرف بزنین.
اگه معیارت برای بودن در کنار آدم‌ها و انتخاب‌شون به عنوان رفیق و دوست و همراه و شریک عاطفی «فقط» به رشدکردن محدود بشه و مدام آدم‌ها رو کنار بذاری و بخوای با آدم‌های "به‌تر" ارتباط برقرار کنی، به مرور به نقطه‌ای می‌رسی که خودت کنار می‌ری چون آدم‌هایی پیدا می‌شن که بیش‌تر از تو رشد می‌کنن یا فرصت‌ش رو دارن. محدودکردن هدف ارتباطات به رشد و بهبود باعث می‌شه جوی ایجاد بشه که آدم‌ها چیزهای دیگه رو فدای این مسابقه‌ی بی‌انتها کنن. چندی پیش دوست دوری می‌گفت:
«اگه بخوای بابت همه‌چیز آدم‌ها رو کات کنی، خودت هم کات می‌شی یه روز.»
سال‌ها پیش و زمانی که هنوز برای کنکور درس‌ می‌خوندم، توی کتاب‌خونه‌‌ و در وقت استراحت‌م با یه سال‌بالایی هم‌صحبت شدم. جزئیات مکالمه‌مون رو به خاطر ندارم و نمی‌دونم سالی بود که پشت کنکور می‌موند یا چی، اما بحث به "حسرت گذشته رو خوردن" رسیده بود.
گفتم به نظرم تنها کسی که حسرت‌ش رو نمی‌خوره، اونی‌ه که نفر اول شده. امروز وقتی این کتابه رو می‌خوندم، یادم به پاسخ‌ش افتاد. گفت حتی اون هم حسرت این رو می‌خوره که می‌تونست یه تست رو بیش‌تر بزنه و نتیجه‌اش رو «به‌تر» کنه.

کنکور چیز مسخره‌ای هست، بی‌عدالتی وجود داره و مسائلی از این دست که شما به‌تر می‌دونید، ولی هدف‌م صحبت در این مورد نیست. امروز به همین حسرت‌خوردن و رنج تصمیم‌گیری فکر می‌کردم.
فرهنگ کشور، تربیت خانوادگی و هم‌چنین دنیای مدرن سعی در القای یک تصویر ایده‌آل و بدون نقص داره: بدن شما، زندگی‌تون، تصمیم‌هایی که می‌گیرید و ….

اما حقیقت این‌ه که آدم‌ها خطا می‌کنن و [هرچه‌قدر هم جوانب کار رو بسنجن] بالاخره با اطلاعاتی که در آینده به دست می‌آرن متوجه می‌شن که جاهایی رو اشتباه کرده‌ان. حسرت‌خوردن و پشیمانی یک وضعیت انسانی‌ه و از ما جدا نخواهد بود.
That you suffer from the agony of choice isn't an anomaly; it's one of the most predictable and poignant things about being alive. The "regret-free life" exists only in songs.


اگر در جریانی که جامعه داره به‌مون نشون می‌ده حرکت کنیم، همیشه «ای‌ کاش‌ها» باهامون خواهند بود. آیا مهم‌ه که تلاش کنیم تا تصمیمی بی‌نقص و ایده‌آل بگیریم؟
هرکس باید خودش به این سؤال پاسخ بده، اما یک پاسخ جالب رو هم Søren Kierkegaard می‌ده:
“Marry, and you will regret it; don’t marry, you will also regret it; marry or don’t marry, you will regret it either way. Laugh at the world’s foolishness, you will regret it; weep over it, you will regret that too; laugh at the world’s foolishness or weep over it, you will regret both. Believe a woman, you will regret it; believe her not, you will also regret it … Hang yourself, you will regret it; do not hang yourself, and you will regret that too; hang yourself or don’t hang yourself, you’ll regret it either way; whether you hang yourself or do not hang yourself, you will regret both. This, gentlemen, is the essence of all philosophy.”

— Either/Or
Book by Søren Kierkegaard
آدمی چیزها رو take for granted می‌کنه چون عادت می‌کنه. و قدرشون رو نمی‌دونه تا زمانی که از دست‌شون بده.
This song is the perfect example of how things are valued when they are gone and are needed. “People tend to take their possessions for granted, and desire a thing’s significance only once it is lost.

Passenger | Let Her Go (+)
بِه‌تَر.
یکی از خوش‌حال‌کننده‌ترین موردها درباره‌ی نوشتن این‌ه که در کنار یادگیری بیش‌تر و به‌تر برای خودم، افرادی هستن که این‌جا رو می‌خونن و وقت‌شون (یا به عبارتی یکی از باارزش‌ترین چیزهاشون) رو در اختیار من می‌ذارن. من هم سعی می‌کنم تا جای ممکن از هدردادن‌ش پرهیز…
پُستی در وب‌لاگ، معرفی فیلم، معرفی یک مجموعه کتاب فانتزی و انیمه‌ای که ازش اقتباس شده، نقل قولی از یک کتاب که این مدت بیش‌تر به‌ش فکر کرده‌ام، و چند مطلب پراکنده‌ی دیگر نوشته‌های این هفته رو شامل می‌شن.
تعیینِ انتظار‌ها – یادگیری مهارت رضایت از زندگی
رضایت از زندگی هم یه مهارت‌ه. لازم‌ه که انتظارم رو از یک موقعیت، روز و برنامه مشخص کنم و سعی کنم «به شکلی واقع‌بینانه» بیان کنم که توقعی از اون شرایط و نتیجه دارم. کسی که نمی‌دونه از رابطه‌ی عاطفی‌ش چی می‌خواد چه‌طور می‌تونه بفهمه ازش راضی‌ه یا نه، کسی که نمی‌دونه شغل‌ش قراره چه توقعی رو برآورده کنه چه‌طور می‌تونه بفهمه در جای درستی هست یا نه.
#Blog no. 34
Weekly dose of #Cinema
Part 7 – Tár (2022)
بِه‌تَر.
هنر به مثابه درمان نوشته‌ی جدیدِ وب‌لاگ‌ه؛ به حدی برای نوشتن‌ش شوق داشتم که خواب‌م رو کم کردم تا در نیمه‌شب تکمیل‌ش کنم. از این جهت که هم افکارم رو منظم کرده، هم به‌م آموختنی‌های بسیار رو یاد داده و هم نظرم رو منتقل می‌کنه. Art is, nowadays, our new religion…
چیزی که درباره‌ی هنر می‌خواستم بگم رو، برنستاین در فیلمی که این هفته دیدم به خوبی بیان کرده؛ گرچه که اون خطاب به موسیقی این حرف رو زده اما به نظرم درباره‌ی هر نوعی از هنر صادق‌ه.
بِه‌تَر.
Weekly dose of #Cinema Part 7 – Tár (2022)
Finally, we've taken that last giant step. And we're there. We know what music means now. And we don't have to know a lot of stuff about sharps and flats and chords and all that business in order to understand music if it tells us something. And the most wonderful thing of all is that there's no limit to the different kinds of feelings music can make you have. And some of those feelings are so special and so deep that they can't even be described in words.
You see, we can't always name the things we feel. Sometimes we can. We can say we feel joy, pleasure, peacefulness, whatever, love, hate. But every once in a while, we have feelings that are so deep and so special that we have no words for them. And that's where music is so marvelous because music names them for us; only in notes instead of in words. It's all in the way music moves.
You must never forget that music is movement, always going somewhere, shifting and changing and flowing from one note to another. And that movement can tell us more about the way we feel than a million words can.
#Qs
— Leonard Bernstein - Tár (2022)
Deltora Quest (TV Series 2007–2010)
بِه‌تَر.
Deltora Quest (TV Series 2007–2010)
به یاد دوران نوجوانی، در وقت‌های پرت و یا آزاد چند ماه اخیر به خوندن مجموعه‌ی Deltora Quest (در جست‌وجوی دلتورا) مشغول بودم. متوجه شدم که از قضا انیمه‌ای هم از روی همون مجموعه کتاب ساخته‌ان که گه‌گاه قسمتی ازش رو می‌بینم. با این‌که هنوز مجموعه رو به شکل کامل ندیده‌ام، اما ازش خوش‌م اومده. این پسندیدن نه از لحاظ گرافیکی و هنری، بلکه برای به تصویر کشیده‌شدن چیزهایی هست که قبلا فقط در ذهن‌م بوده‌ان. گرچه تفاوت‌هایی هم با کتاب وجود داره (طبیعتا) و برخی روایت‌ها به شکلی متفاوت بیان شده (گاهی به‌تر و گاهی هم نه)، اما اصل داستان (تا این‌جا که من تماشا کرده‌ام) حفظ شده و در مسیر قصه تغییری دیده نمی‌شه.
شاید داستانی که انتهاش رو بدونی به نظر لذت‌بخش نیاد، اما در اون قصه من به شکل دیگری جزئیات رو در ذهن داشتم و حالا به نوعی دیگه‌ای دارم تجربه‌اش می‌کنم و این هیجان‌انگیزه. وقتی با فرد دیگه‌ای درباره‌ی کتاب‌های فانتزی حرف می‌زنم، گاهی این سوال در ذهن‌م پیش می‌آد که بقیه اون فصل یا قسمت رو چه‌طور تصور کرده‌ان و چه چیزهای دیگه‌ای به تصویر ذهنی‌شون اضافه کرده‌ان. دنیایی که خواننده‌ها از کتاب‌ها خلق می‌کنن در برخی نقاط با هم تفاوت داره و یک اثر سینمایی برای من وسیله‌ای می‌شه تا همگی یک دنیای یکسان رو تجربه کنیم و در ذهن‌های هم حاضر باشیم.
از دیگر چیزهایی که در مسیر شغلی متوجه‌ش شده‌ام این‌ه که هدفی آرمانی برای شغل متصور بوده‌ام که نه فقط مطابق واقعیت نیست، بلکه تصویری بیش از حد hypeشده از نسخه‌ی واقعی و معمول زندگی بوده. تصویری که احتمال رخ‌دادن‌ش بسیار پایین‌ه و در عین حال، همه‌ی چیزهایی که در اون مسیر از دست می‌ره یا فدا می‌شه رو هم نشون نداده. بعد از این همه سال، تازه دارم یاد می‌گیرم که انتظارات‌م رو کمی متعادل کنم، با زندگی به صلح برسم، خطاها و biasهای انسانی رو بپذیرم و یاد بگیرم که دنیای ایده‌آلی که رسانه و فرهنگ در ذهن‌م فرو کرده وجود نداره. اشتباه‌های آدم‌ها و نقصان‌هایی که همه‌ی ما داریم قابل درک‌ه و چیزی که غیرواقعی‌ه، توقع همیشه صحیح و بی‌ایراد بودن‌ه؛ یک زندگی رباتی. سال‌ها پیش که بر سر مسائل کوچیک خودم رو سرزنش می‌کردم، مادر آکادمیک‌م به‌م می‌گفت (نقل به مضمون) که از خودت توقع داری مثل ربات باشی و عواطف و شرایط‌ انسانی رو در نظر نمی‌گیری. قبلا متوجه حرف‌ش می‌شدم، اما الان دارم منظورش رو لمس می‌کنم.
Our brains – the faulty walnuts that do our thinking – don’t easily understand statistics and probability. We imagine that some things are much more common than they really are. We tend to suppose that the top 1 per cent of the population live lives of incredible luxury, flitting round the globe in private jets. But in France the top 1 per cent earn on average around 200,000 euros a year (about US$225,000), which is a lot but only enough to buy the wing tip of a Cessna Hemisphere, price tag US$30 million. We readily suppose that a lot of people have flat stomachs, though in fact this is extremely unusual: in Australia, for instance, only 2 per cent of adults have a slender physique, and by the time one is middle-aged it is simply freakish to be anything other than flabby. In the UK, about half the population feels worried about money on any particular day; 30 per cent of the population feel that no one loves them.
But we rarely keep these kinds of facts in mind when we think about our own lives. Instead we are influenced by the images and stories that are more frequently brought to our attention.

Without anything sinister lying behind it, the media continually bring anomalies to our notice, because this is what we like to hear about and therefore pay to hear. … Therefore, we feel we’re inhabiting a rather different kind of world from the one we actually live in. … Our mental map of how much success is likely, probable, normal or plausible around our careers is inadvertently shifted in an upward direction. Hence we feel less satisfied than we properly should about our own career path.

The data coming into our heads is heavily biased. If we could really see what life and work were like for other people we’d probably have a very different view of our own attainments and position.
If we could fly across the land and peer into everyone’s lives and minds like an all-seeing angel, we’d see how very frequent disappointment is; we’d see how much unfulfilled ambition is circulating; how much confusion and uncertainty is being played out in private; how many tears and intemperate arguments there are.

We’d get a radically different – and radically more accurate – picture of reality. What we can admit to being is so much more tempered than what we actually are. We’d see how very few people actually make it and we’d see the levels of stress that accompany their outward success. And we’d realise just how abnormal, statistically speaking, the goals we have set ourselves really are.
— A Job to Love
We are crazy for only intermittently knowing how to act with reason, for responding to situations through the distorting prisms of our half-forgotten, always troubled childhoods, for failing to understand ourselves or others properly; for losing our grip on our tenuous reserves of patience and equilibrium.
And no matter how much we blame ourselves, these flaws won't go away, because they're not the result of some recent error we're making and could put right. They're part and parcel of our damaged human nature – the quantity of folly we all receive as a reward for simply being born.
— A Job to Love
”این‌که معتقد باشیم همیشه در ارزیابی اعمال صرفاً باید نیت‌ها رو دید و این‌که معتقد باشیم هیچ‌وقت از هیچ‌کس بیشتر از وُسع و توانایی‌ش انتظاری نیست، جهانی رو می‌سازه که به‌شدت به نفع احمق‌هاست.
فکر کن یه نفر که مستعده، هوشمنده و اخلاق‌گراست. نود درصد از توانش رو می‌ذاره برای اصلاح محیط و جامعه‌اش. بعداً بهش می‌گیم: تو می‌تونستی بیشتر تلاش کنی. نکردی. به اندازهٔ اون منابع و توانمندی‌هایی که داشتی و برای جامعه صرف نکردی و – احتمالاً خودخواهانه – صرف آرامش و زندگی خودت کردی مسئولی و باید پاسخ‌گو باشی.
حالا یه احمق میاد یه مسئولیتی بر عهده می‌گیره و قصدش هم واقعاً بهبود اوضاعه. گند می‌زنه به زندگی همهٔ اطرافیانش. بعداً میان می‌گن این طفلی هم نیتش خوب بود و هم عقلش دیگه بیشتر از این نمی‌کشید. به هر حال «آن‌چه در توان داشت» انجام داد.
اون دو قاعدهٔ «نیت» و «توانایی» ده‌ها و صدها تبصره لازم دارن. وگرنه چندان به‌کار نمیان.“

+
Most people confuse teaching with telling. But that's not what teaching is about. Instead of feeding someone what to think, I want to leave space to invite them to participate in the meaning.

The mediocre teacher tells.
The good teacher explains.
The superior teacher demonstrates.
The great teacher inspires.

- William Arthur Ward
حالا که بحث برنستاین شد، قطعه‌ی Adagio for Strings از Samuel Barber که احتمالاً مشهورترین اثر باربر باشه رو به رهبری برنستاین بشنوید.
در وصف این قطعه، گفته می‌شه:
"rarely leaves a dry eye"

"evokes a deep sadness in those who hear it"

#Art
یکی از اولین دفعاتی که شدیداً شیفه‌ی موسیقی کلاسیک شدم زمانی بود که ویدئویی رو از بنجامین زَنْدِر دیدم:
The transformative power of classical music - Benjamin Zander