A mistake a lot of folks make is falling into "the collector's fallacy" trap - believing that by collecting more information, we somehow absorb it to grow. It feels productive to highlight more books, bookmark more articles and listen to more podcasts but real progress happens through decisions, action and commitment.
[تکاندن گرد و غبار]
دیتاکس دیجیتال - یک ماه دوری از مسنجرها و شبکههای اجتماعی
#Blog no. 64
دیتاکس دیجیتال - یک ماه دوری از مسنجرها و شبکههای اجتماعی
اینجا از تجربهای که داشتم، چرایی تصمیمی که گرفتم و اینکه چه برنامهای برای استفاده مجدد دارم، مینویسم.
#Blog no. 64
ltfia.blog.ir
دیتاکس دیجیتال - یک ماه دوری از مسنجرها و شبکههای اجتماعی :: بهتر.
پیشنوشت
اگر دنیای ایدهآلی رو تصور کنیم، ترجیح میدم اغلب ارتباطهام رو به شکل حضوری داشته باشم. از این جهت که کیفیت ارتباط متنی کمتر از ارتباط تلفنی/تصویری هست و هر سه مورد قبل از نظر ...
اگر دنیای ایدهآلی رو تصور کنیم، ترجیح میدم اغلب ارتباطهام رو به شکل حضوری داشته باشم. از این جهت که کیفیت ارتباط متنی کمتر از ارتباط تلفنی/تصویری هست و هر سه مورد قبل از نظر ...
مسیر شغلی، بخش یازدهم - reflecting on Chef's Table
#Blog no. 65
هر بار یکی از قسمتهاش رو میبینم، تم فکری مشابهی در ذهنم پررنگ میشه و این دفعه هم استثنا نبود. چیزهایی در ارتباط با مسیر شغلی که مثل تلنگر برام بود رو تیتروار یادداشت کرده بودم تا بعد از اتمام فصل دربارهشون فکر کنم و بنویسم.
#Blog no. 65
ltfia.blog.ir
مسیر شغلی، بخش یازدهم - reflecting on Chef's Table :: بهتر.
تماشای سری جدید Chef's Table (این بار درباره نودل!) باعث شد دوباره به چیزهایی درباره مسیر شغلی فکر کنم. هر بار یکی از قسمتهاش رو میبینم، تم فکری مشابهی در ذهنم پررنگ میشه و این دفعه هم ...
بِهتَر.
مسیر شغلی، بخش یازدهم - reflecting on Chef's Table هر بار یکی از قسمتهاش رو میبینم، تم فکری مشابهی در ذهنم پررنگ میشه و این دفعه هم استثنا نبود. چیزهایی در ارتباط با مسیر شغلی که مثل تلنگر برام بود رو تیتروار یادداشت کرده بودم تا بعد از اتمام فصل دربارهشون…
Unhealthy and immature, but familiar and sad.
From the outside, people saw all the awards, people saw the success, but behind all that, they didn't know what was going on. The other side of the coin.
بازی آخر Na'Vi رو با وجود استرسی که بهم وارد میکرد، تماشا کردم. در پسزمینه فکرم این بود که وقتی از یه تیم طرفداری میکنی و بهش علاقهمند میشی، بردن اونها با اینکه خوشحالت میکنه ولی تنها چیزی نیست که قراره ازش طرفداری کنی. هیچ تیمی قرار نیست همیشه بازیهاش رو ببره و تو توی باخت و شرایط سخت و بد هم اون تیم رو میپذیری. چیزی که به عنوان fan این تیم یاد گرفتم، همین بود که قرار نیست موقع باخت (حتی در مهمترین tournament سال) کل مسیری که طی کرده و تمام مسابقاتی که برده یا افتخاراتش رو فراموش کنم و ازش توقع داشته باشم همیشه perfect باشه. درسته که اولشدن و برندهی مسابقه بودن لذتبخشه ولی نباید ذهنیتم طوری بشه که نفر دوم مسابقهبودن رو بیارزش و صفر ببینه. قرار نیست بابت چندتا خطایی که این بار داشته و منجر به حذف زودهنگام شده، ازش ناامید بشم یا رهاش کنم. به علاوه، سنجش عملکرد باید در درازمدت باشه. اگر تیمی در کل طول سال خوب کار میکنه و در یکی از مسابقات ضعیفه، بیرحمیه که بخوای با مورد آخر قضاوتش کنی و همهی چیزهای دیگه رو فراموش کنی. و من در نهایت سبک بازی اون بازیکنها و شخصیتشون بیرون از بازی رو دوست دارم که قرار نیست پس از یک بار باختن تغییر کنه.
و به نظرم این قضیه درباره ارتباط با آدمها هم صادقه. وقتی ارتباطت با کسی عمیق میشه، اون فرد رو با تموم کموکاستیهاش میپذیری (دوست/پارتنر/همکار/…) و با ارتکاب یک اشتباه، اون رو رها نمیکنی و در زمان وجود تنش یا در شرایط سخت و پراسترس به برآیند ارتباط با اون شخص فکر میکنی نه فقط برهه محدود اخیر. این حرف منافاتی با مخالفتکردن هم نداره و تو میتونی در عین همراهی، انتقادگر هم باشی. بزرگشدن در جامعهای که تنها نمره قابل قبول براش ۲۰ بود و درصد ارزشمند آزمون فقط ۱۰۰ بود و هرگونه اشتباهی رو از یه کودک یا نوجوان سریع توبیخ میکرد، باعث شده که من این مهارت رو به درستی یاد نگیرم و تلاش فعلیم اینه که خودم رو در این جنبه تغییر بدم.
و به نظرم این قضیه درباره ارتباط با آدمها هم صادقه. وقتی ارتباطت با کسی عمیق میشه، اون فرد رو با تموم کموکاستیهاش میپذیری (دوست/پارتنر/همکار/…) و با ارتکاب یک اشتباه، اون رو رها نمیکنی و در زمان وجود تنش یا در شرایط سخت و پراسترس به برآیند ارتباط با اون شخص فکر میکنی نه فقط برهه محدود اخیر. این حرف منافاتی با مخالفتکردن هم نداره و تو میتونی در عین همراهی، انتقادگر هم باشی. بزرگشدن در جامعهای که تنها نمره قابل قبول براش ۲۰ بود و درصد ارزشمند آزمون فقط ۱۰۰ بود و هرگونه اشتباهی رو از یه کودک یا نوجوان سریع توبیخ میکرد، باعث شده که من این مهارت رو به درستی یاد نگیرم و تلاش فعلیم اینه که خودم رو در این جنبه تغییر بدم.
Progress isn't always a straight line, and setbacks are part of the process.
اخیرا وقتی کارم در مرحلهای گیر میکنه، جمله never stop believing! رو زیاد در ذهنم جاری میشه. این مایندست رو از تماشای بازیهای کامیپیوتری و مسابقات ورزشی مختلف یاد گرفتهام. چیزی که متوجه شدهام اینه در سطح بالای رقابت، بازیکنها امیدشون رو حتی در زمانی که بازی رو خیلی عقب هستن هم از دست نمیدن. کماکان تلاششون رو برای بردن میکنن و تا واقعا تموم نشده باشه، چیزی رو تمومشده نمیبینن و ازشون زیاد شنیدهام که it's not over until it is over. مهم نیست اگر ۵ بار قبلی بازیت رو مقابل فلان تیم باختی، مهم نیست اگر تیم حریف طبق آنالیزها و صحبت کارشناسها شانس خیلی بیشتری داره، حتی اهمیتی نداره که تیم مقابلت در ranking خیلی باهات اختلاف داره و تا الان نتیجه بهتری گرفته. همیشه این احتمال وجود داره که بتونی پیروز بشی، عملکرد خوبی داشته باشی و آمار، آنالیزها و اعداد رو شکست بدی. در طول career طولانیمدت و چندین ساله، همیشه دفعهی بعدی وجود داره و قرار نیست چند باخت باعث بشه از تمرین و تلاش دست بکشن، خودشون رو درگیر learned helplessness کنن و همین نتیجه رو تا همیشه بپذیرن. اونهایی که به همین احتمال (که گاهی اندک هم هست) چنگ میزنن، انگیزهشون رو حفظ و برای جلو رفتن در مسیر تلاش میکنن، برام ستودنی و inspiring هستن. همین شده که در شرایط سخت و حساس سعی میکنم تا جای ممکن روحیهام رو نبازم و این جمله در خاطرم تکرار میشه.
طبیعتا این قضیه به شکل برعکس هم صادقه: بازیکنان و تیم برنده اون احتمال شکست رو در نظر میگیرن و خودشون رو پیروز قاطع نمیبینن. نتیجه اینه که از تلاش برای نگهداشتن خودشون روی فرم دست نمیکشن و چندتا پیروزی باعث نمیشه بخوان اون تداومی که باعث رسیدن به این نقطه شده رو رها کنن.
اون روز که کیکم توی مرحله دیزاین آسیب دید و بعدش هم از جعبه افتاد، اولش فکر کردم که دیگه قابل ارائه نیست، نمیشه کاری کرد و باید یه کیک جدید درست کنم. اما همین ذهنیت باعث شد تلاشم رو بکنم و آخرین زورم رو هم برای جمعوجور کردن بزنم و نتیجه خوبی هم گرفتم.
طبیعتا این قضیه به شکل برعکس هم صادقه: بازیکنان و تیم برنده اون احتمال شکست رو در نظر میگیرن و خودشون رو پیروز قاطع نمیبینن. نتیجه اینه که از تلاش برای نگهداشتن خودشون روی فرم دست نمیکشن و چندتا پیروزی باعث نمیشه بخوان اون تداومی که باعث رسیدن به این نقطه شده رو رها کنن.
Consistency is the key!
اون روز که کیکم توی مرحله دیزاین آسیب دید و بعدش هم از جعبه افتاد، اولش فکر کردم که دیگه قابل ارائه نیست، نمیشه کاری کرد و باید یه کیک جدید درست کنم. اما همین ذهنیت باعث شد تلاشم رو بکنم و آخرین زورم رو هم برای جمعوجور کردن بزنم و نتیجه خوبی هم گرفتم.
The more you play an event with fixed probabilities, the higher the combined chances of winning. As the sample size gets larger, the percentage with get closer to the calculated probability. The more you try, the sample will be large enough to take the luck out of the equation.
There is no on-size fits all formula for work-life balance. It's personal to you; a moving target based on the stage of your life that you arrange and rearrange until you feel aligned.
Remember that you may need to reshape the balance as you shift from one stage of life to another; what felt right in your 20s will most likely not fit where you are in your 40s.