راز هیتلر هم بوردگیمی بود که این آخر هفته بازی کردیم. هسته اصلی بازی شبیه مافیاست اما تغییراتی هم در فرمتش دادهان که مزایا و معایب خودش رو داره. با اینکه در بازیهایی که نیاز به استدلال یا نقش بازیکردن دارن خوب هستم، اما از سبکی که با فریب دیگران همراه هست اونقدر خوشم نمیآد. در عین حال، تیمشدن چند نفر که با هم آشنایی زیادی ندارن برای بردن بازی میتونه یه bond ایجاد کنه و یخ جمع رو هم آب کنه که این قسمت رو دوست داشتم. برای کسایی که زیاد حوصله صحبت، بحث و مناظره ندارن هم تمرین جالبیه. پیشرفت افرادی که باهاشون بازی میکردیم در چند دور بازی مشهود بود و هر بار شاهد تقویت روشها و رفتارهای غیرمنتظره بودیم.
پینوشت اول: نسخهای که سایت فندقچه میفروشه (+) کیفیتش نسبت به بقیه بهتره و افزونه کمونیستی رو هم داره (برای جمعیت ۱۱ و ۱۲ نفره). نسخههای بدون افزونه هم در بازار هستن (با قیمت کمتر). افزونه رو به شکل جدا هم میشه خرید و نیازی نیست حتما در خرید اول باشه و طبیعتا اگر جمعیت به ۱۱ نمیرسه که اصلا نیازی بهش نیست.
پینوشت دوم: اسم اصلی بازی Secret Hitler هست ولی نمیدونم چرا راز هیتلر ترجمه شده.
پینوشت اول: نسخهای که سایت فندقچه میفروشه (+) کیفیتش نسبت به بقیه بهتره و افزونه کمونیستی رو هم داره (برای جمعیت ۱۱ و ۱۲ نفره). نسخههای بدون افزونه هم در بازار هستن (با قیمت کمتر). افزونه رو به شکل جدا هم میشه خرید و نیازی نیست حتما در خرید اول باشه و طبیعتا اگر جمعیت به ۱۱ نمیرسه که اصلا نیازی بهش نیست.
پینوشت دوم: اسم اصلی بازی Secret Hitler هست ولی نمیدونم چرا راز هیتلر ترجمه شده.
بِهتَر.
ژورنالکردن [به نظرم] عادت مفیدیه. قبلاً ازش اینجا نوشتهام و توی وبلاگم هم بسطش دادهام. “The people we call great writers are in the end merely people who've known how to manipulate the butterfly nets required to catch their own flightiest, airiest…
زندگی شلوغه، بزرگسالی مسئولیتهای زیادی داره، کارهای روزانهات تمومی نداره و دنیا اینقدر سریع پیش میره که اگر مراقب اهدافت نباشی، خیلی ساده فراموششون میکنی. اگر ابتدای آبان ننوشته بودم که چه چیزهایی رو از این ماه توقع دارم، آخر ماه نمیفهمیدم که به چندتاشون رسیدهام و چهقدر کار انجام دادهام. چون اینقدر کار جدید سراغ آدم میآد که حواسش از قبلیها پرت میشه. وسط این بحبوحه، نوشتن کمکت میکنه یادت نره پارسال اوضاع چهطور بود و الان چهقدر تغییر کرده. حافظه خیلی راحت دستخوش تغییر میشه و آدم یادش میره داره آرزوهاش رو زندگی میکنه.
یکی از چیزهایی که من به عنوان شاخص ارزشمندی یک رابطه (در هر نوعی) بهش توجه میکنم، اینه که که اون ارتباط چهقدر به طرفین در شکوفاییشون کمک میکنه. به نظرم ارتباطی که منجر به قربانیکردن خواستههای شخصی برای دیگری بشه و با فدا کردن چیزهایی که میخوایم یا انجام کارها به سلیقه و نظر دیگری همراه باشه، شاید در کوتاهمدت مشکلی درست نکنه اما در درازمدت میتونه حس «من برای خودم زندگی نمیکنم» رو در فرد پررنگ کنه و خشمی رو با خودش بیاره که یک جایی به انفجار برسه. ارتباطی که با پذیرش باشه و طرفین همدیگه رو برای رسیدن به چیزی که core valueشون هست enable کنن، میتونه دوام و استحکام بیشتری داشته باشه.
این کار از اونجایی به نظرم آسون نیست که گاهی بین شادکردن کسی که برات ارزشمند و عزیزه و طیکردن مسیر خودت، مجبوری یکی رو انتخاب کنی و آدم راحت در این تله میافته که اولی رو انتخاب کنه. و اینجاست که طرف مقابل میتونه در نقش یادآور خیلی کمککننده باشه.
این پیام از پستهای اخیر (تا ۵تا پیام پایینترش و متعلقات ریپلایشدهاش) و این یکی به موضوع مرتبط هستن و ارزش خوندن دارن.
I hold this to be the highest task of a bond between two people: that each should stand guard over the solitude of the other. For, if it lies in the nature of indifference and of the crowd to recognize no solitude, then love and friendship are there for the purpose of continually providing the opportunity for solitude. And only those are the true sharings which rhythmically interrupt periods of deep isolation.
این کار از اونجایی به نظرم آسون نیست که گاهی بین شادکردن کسی که برات ارزشمند و عزیزه و طیکردن مسیر خودت، مجبوری یکی رو انتخاب کنی و آدم راحت در این تله میافته که اولی رو انتخاب کنه. و اینجاست که طرف مقابل میتونه در نقش یادآور خیلی کمککننده باشه.
این پیام از پستهای اخیر (تا ۵تا پیام پایینترش و متعلقات ریپلایشدهاش) و این یکی به موضوع مرتبط هستن و ارزش خوندن دارن.
Telegram
بِهتَر.
دوست عزیزی مدتها قبل چیزی نقل قول کرد که هنوز در عمق ذهنم نشسته.
“I hold this to be the highest task of a bond between two people: that each should stand guard over the solitude of the other.”
بیشتر دربارهاش جستوجو کردم و متوجه شدم جملهای منتسب به…
“I hold this to be the highest task of a bond between two people: that each should stand guard over the solitude of the other.”
بیشتر دربارهاش جستوجو کردم و متوجه شدم جملهای منتسب به…
بِهتَر.
یکی از چیزهایی که من به عنوان شاخص ارزشمندی یک رابطه (در هر نوعی) بهش توجه میکنم، اینه که که اون ارتباط چهقدر به طرفین در شکوفاییشون کمک میکنه. به نظرم ارتباطی که منجر به قربانیکردن خواستههای شخصی برای دیگری بشه و با فدا کردن چیزهایی که میخوایم یا…
از جبران خلیل جبرانه. اگه تاریخ ادبیات رو برای کنکور خونده باشین، احتمالا اسمش رو از اونجا در ذهن دارین. حیف که کنکور و سیستم و تروماهای مختلف، فرصت آشنایی صحیح با زبان/اشعار دلنشین عربی رو از ما گرفتن.
(What A) Wonderful World (Mono)
Sam Cooke
Don't know much about history
Don't know much biology
Don't know much about a science book
Don't know much about the French I took
But I do know that I love you
A mistake a lot of folks make is falling into "the collector's fallacy" trap - believing that by collecting more information, we somehow absorb it to grow. It feels productive to highlight more books, bookmark more articles and listen to more podcasts but real progress happens through decisions, action and commitment.
[تکاندن گرد و غبار]
دیتاکس دیجیتال - یک ماه دوری از مسنجرها و شبکههای اجتماعی
#Blog no. 64
دیتاکس دیجیتال - یک ماه دوری از مسنجرها و شبکههای اجتماعی
اینجا از تجربهای که داشتم، چرایی تصمیمی که گرفتم و اینکه چه برنامهای برای استفاده مجدد دارم، مینویسم.
#Blog no. 64
ltfia.blog.ir
دیتاکس دیجیتال - یک ماه دوری از مسنجرها و شبکههای اجتماعی :: بهتر.
پیشنوشت
اگر دنیای ایدهآلی رو تصور کنیم، ترجیح میدم اغلب ارتباطهام رو به شکل حضوری داشته باشم. از این جهت که کیفیت ارتباط متنی کمتر از ارتباط تلفنی/تصویری هست و هر سه مورد قبل از نظر ...
اگر دنیای ایدهآلی رو تصور کنیم، ترجیح میدم اغلب ارتباطهام رو به شکل حضوری داشته باشم. از این جهت که کیفیت ارتباط متنی کمتر از ارتباط تلفنی/تصویری هست و هر سه مورد قبل از نظر ...
مسیر شغلی، بخش یازدهم - reflecting on Chef's Table
#Blog no. 65
هر بار یکی از قسمتهاش رو میبینم، تم فکری مشابهی در ذهنم پررنگ میشه و این دفعه هم استثنا نبود. چیزهایی در ارتباط با مسیر شغلی که مثل تلنگر برام بود رو تیتروار یادداشت کرده بودم تا بعد از اتمام فصل دربارهشون فکر کنم و بنویسم.
#Blog no. 65
ltfia.blog.ir
مسیر شغلی، بخش یازدهم - reflecting on Chef's Table :: بهتر.
تماشای سری جدید Chef's Table (این بار درباره نودل!) باعث شد دوباره به چیزهایی درباره مسیر شغلی فکر کنم. هر بار یکی از قسمتهاش رو میبینم، تم فکری مشابهی در ذهنم پررنگ میشه و این دفعه هم ...
بِهتَر.
مسیر شغلی، بخش یازدهم - reflecting on Chef's Table هر بار یکی از قسمتهاش رو میبینم، تم فکری مشابهی در ذهنم پررنگ میشه و این دفعه هم استثنا نبود. چیزهایی در ارتباط با مسیر شغلی که مثل تلنگر برام بود رو تیتروار یادداشت کرده بودم تا بعد از اتمام فصل دربارهشون…
Unhealthy and immature, but familiar and sad.
From the outside, people saw all the awards, people saw the success, but behind all that, they didn't know what was going on. The other side of the coin.
بازی آخر Na'Vi رو با وجود استرسی که بهم وارد میکرد، تماشا کردم. در پسزمینه فکرم این بود که وقتی از یه تیم طرفداری میکنی و بهش علاقهمند میشی، بردن اونها با اینکه خوشحالت میکنه ولی تنها چیزی نیست که قراره ازش طرفداری کنی. هیچ تیمی قرار نیست همیشه بازیهاش رو ببره و تو توی باخت و شرایط سخت و بد هم اون تیم رو میپذیری. چیزی که به عنوان fan این تیم یاد گرفتم، همین بود که قرار نیست موقع باخت (حتی در مهمترین tournament سال) کل مسیری که طی کرده و تمام مسابقاتی که برده یا افتخاراتش رو فراموش کنم و ازش توقع داشته باشم همیشه perfect باشه. درسته که اولشدن و برندهی مسابقه بودن لذتبخشه ولی نباید ذهنیتم طوری بشه که نفر دوم مسابقهبودن رو بیارزش و صفر ببینه. قرار نیست بابت چندتا خطایی که این بار داشته و منجر به حذف زودهنگام شده، ازش ناامید بشم یا رهاش کنم. به علاوه، سنجش عملکرد باید در درازمدت باشه. اگر تیمی در کل طول سال خوب کار میکنه و در یکی از مسابقات ضعیفه، بیرحمیه که بخوای با مورد آخر قضاوتش کنی و همهی چیزهای دیگه رو فراموش کنی. و من در نهایت سبک بازی اون بازیکنها و شخصیتشون بیرون از بازی رو دوست دارم که قرار نیست پس از یک بار باختن تغییر کنه.
و به نظرم این قضیه درباره ارتباط با آدمها هم صادقه. وقتی ارتباطت با کسی عمیق میشه، اون فرد رو با تموم کموکاستیهاش میپذیری (دوست/پارتنر/همکار/…) و با ارتکاب یک اشتباه، اون رو رها نمیکنی و در زمان وجود تنش یا در شرایط سخت و پراسترس به برآیند ارتباط با اون شخص فکر میکنی نه فقط برهه محدود اخیر. این حرف منافاتی با مخالفتکردن هم نداره و تو میتونی در عین همراهی، انتقادگر هم باشی. بزرگشدن در جامعهای که تنها نمره قابل قبول براش ۲۰ بود و درصد ارزشمند آزمون فقط ۱۰۰ بود و هرگونه اشتباهی رو از یه کودک یا نوجوان سریع توبیخ میکرد، باعث شده که من این مهارت رو به درستی یاد نگیرم و تلاش فعلیم اینه که خودم رو در این جنبه تغییر بدم.
و به نظرم این قضیه درباره ارتباط با آدمها هم صادقه. وقتی ارتباطت با کسی عمیق میشه، اون فرد رو با تموم کموکاستیهاش میپذیری (دوست/پارتنر/همکار/…) و با ارتکاب یک اشتباه، اون رو رها نمیکنی و در زمان وجود تنش یا در شرایط سخت و پراسترس به برآیند ارتباط با اون شخص فکر میکنی نه فقط برهه محدود اخیر. این حرف منافاتی با مخالفتکردن هم نداره و تو میتونی در عین همراهی، انتقادگر هم باشی. بزرگشدن در جامعهای که تنها نمره قابل قبول براش ۲۰ بود و درصد ارزشمند آزمون فقط ۱۰۰ بود و هرگونه اشتباهی رو از یه کودک یا نوجوان سریع توبیخ میکرد، باعث شده که من این مهارت رو به درستی یاد نگیرم و تلاش فعلیم اینه که خودم رو در این جنبه تغییر بدم.
Progress isn't always a straight line, and setbacks are part of the process.