الان تکرار سکوتیام که بعد از یک طوفان مهیب آروم گرفته. هیچ خبری از هیاهو نیست. تغییر با درد همراهه و پذیرش این موضوع هم نوعی تغییر محسوب میشه. نگفتم از ابرهای سیاه گذشته!؟ خیلی وقته خبری ازشون نیست. فقط باطلاق ته ظرف مونده که انگار همرنگ و همسو شده با من چون در حال خشکیدنه. بی هیاهو و خالی از تغیان. همون چیزی که ذهن یک کمالگرا میخواد، تا بتونه نمایان بشه.
Forwarded from یادداشتهایشِلبی.
من از اون دسته آدمهایی هستم که خونه برام ریدن.
در ظاهر ستودنی هستیم، ولی باطنن مرداب تعفنیم و زیر لبخندهای درخشانمان، لجنزار حقیقت خوابیده.
Forwarded from 𝐍𝐀𝐍𝐀
آلپاچینو یه دیالوگ قشنگ تو فیلم پدرخوانده داره که میگه:
بهم نگو پشت سر من چی گفتن، بهم بگو چرا انقد پیشت راحت بودن تا درباره من حرف بزنن.
بهم نگو پشت سر من چی گفتن، بهم بگو چرا انقد پیشت راحت بودن تا درباره من حرف بزنن.
Forwarded from بیگ بنگ زاده
«حقیقتش اینه که فاصلهی “قربانی بودن” تا “الهامبخش بودن و سازنده بودن” فقط با انتخابهای روزانه پر میشه، نه با یه حرکت بزرگ یکباره.»
منتظر نبودن روزها رو کوتاه تر میکنه. ترسم از اینه که روزهام کوتاه تر بشن بدون اینکه منتظر باشم؛ ترسم از اینه که دیگه دلم نخواد منتظر چیزی باشم.
محتویات جیبش رو ریخت روی میز. از بینشون یه دسته کلید برداشت و آویزون کرد روی جاکلیدی. بقیه رو همونطور رها کرد. پرسیدم: چرا یه کیف نمیگیری که راحت و بیدردسر وسایل ضروری رو جابهجا کنی؟
کمی مکث کرد. در حالی که وسایل پراکنده روی میز رو مرتب میکرد، گفت: چون اینا وسایل ضروریان. هر بار حس میکنم یادم رفته، دست میکنم توی جیبم و با لمسشون خیالم راحت میشه که همراهم هستن. ولی اگه توی کیف باشن، ممکنه توی ماشین جا بمونن یا حتی بیخیال بشم و کیف رو چک نکنم، چون فکر میکنم گذاشتمشون تو کیف.
گفتم: آها.
گفت: آره و بعد، آروم زیر لب گفت: کاش آدمها رو هم میشد همینطور نزدیک نگه داشت تا نه جا بمونن، نه گم بشن.
کمی مکث کرد. در حالی که وسایل پراکنده روی میز رو مرتب میکرد، گفت: چون اینا وسایل ضروریان. هر بار حس میکنم یادم رفته، دست میکنم توی جیبم و با لمسشون خیالم راحت میشه که همراهم هستن. ولی اگه توی کیف باشن، ممکنه توی ماشین جا بمونن یا حتی بیخیال بشم و کیف رو چک نکنم، چون فکر میکنم گذاشتمشون تو کیف.
گفتم: آها.
گفت: آره و بعد، آروم زیر لب گفت: کاش آدمها رو هم میشد همینطور نزدیک نگه داشت تا نه جا بمونن، نه گم بشن.
اضطراب مثبت، اون حس پنهانیه که یادت میده بعضی مسیرها ارزش ادامه دادن ندارن.
Forwarded from Hidden Chat
سلام دوست نادیده من
خوبی؟
عجبا که اعلیحضرت بارعام داده و رعایای کانال را به حضور پذیرفتند ! 😄
خوبی؟
عجبا که اعلیحضرت بارعام داده و رعایای کانال را به حضور پذیرفتند ! 😄
Forwarded from Hidden Chat
مدتها بود که لینک هیدن چت نمیذاشتی.
...گویا سر در لاک تنهایی خویش فرو برده و مشغول مکاشفه بوده اید و یا اینکه دل در گرو دلبرکی داده و فارغ ز هیاهوی بیگانگان سیر در عالم عشاق ، سرگشته ی کوی دوست بوده و از غم شیرینش لذت همی بردید!
تا باد چنین بادا
...گویا سر در لاک تنهایی خویش فرو برده و مشغول مکاشفه بوده اید و یا اینکه دل در گرو دلبرکی داده و فارغ ز هیاهوی بیگانگان سیر در عالم عشاق ، سرگشته ی کوی دوست بوده و از غم شیرینش لذت همی بردید!
تا باد چنین بادا
Forwarded from مردِ تنها.
کاش ساکن رشت بودم فصل پاییز بود، هر روز بعدازظهر یه شلوار جین میپوشیدم با هودی و کانورسای کثیف دوربین دیجیتالی قدیمیم رو برمیداشتم میرفتم پیادهروی در میدان شهرداری، از ماهی های دودی عکس میگرفتم از میوه و سبزیجات از آدما، آخر سر خودمو مهمونِ یه چایی از زیباسرا میکردم و میرفتم خونه.
Forwarded from FOu! (Ava🪷)
خیلی حساسم، خیلی روی رفتارهای کوچیک آدمها دقت میکنم، حسهام خیلی قویه زود میفهمم داستان از چه قراره، حافظهام به شکل عجیبی همه چی رو به یاد داره، جزئیات رو خیلی خوب میبینم، زودرنجم و وقتی ناراحت میشم قلبم به معنای واقعی مچاله میشه.
• diaco
• diaco