محتویات جیبش رو ریخت روی میز. از بینشون یه دسته کلید برداشت و آویزون کرد روی جاکلیدی. بقیه رو همونطور رها کرد. پرسیدم: چرا یه کیف نمیگیری که راحت و بیدردسر وسایل ضروری رو جابهجا کنی؟
کمی مکث کرد. در حالی که وسایل پراکنده روی میز رو مرتب میکرد، گفت: چون اینا وسایل ضروریان. هر بار حس میکنم یادم رفته، دست میکنم توی جیبم و با لمسشون خیالم راحت میشه که همراهم هستن. ولی اگه توی کیف باشن، ممکنه توی ماشین جا بمونن یا حتی بیخیال بشم و کیف رو چک نکنم، چون فکر میکنم گذاشتمشون تو کیف.
گفتم: آها.
گفت: آره و بعد، آروم زیر لب گفت: کاش آدمها رو هم میشد همینطور نزدیک نگه داشت تا نه جا بمونن، نه گم بشن.
کمی مکث کرد. در حالی که وسایل پراکنده روی میز رو مرتب میکرد، گفت: چون اینا وسایل ضروریان. هر بار حس میکنم یادم رفته، دست میکنم توی جیبم و با لمسشون خیالم راحت میشه که همراهم هستن. ولی اگه توی کیف باشن، ممکنه توی ماشین جا بمونن یا حتی بیخیال بشم و کیف رو چک نکنم، چون فکر میکنم گذاشتمشون تو کیف.
گفتم: آها.
گفت: آره و بعد، آروم زیر لب گفت: کاش آدمها رو هم میشد همینطور نزدیک نگه داشت تا نه جا بمونن، نه گم بشن.
اضطراب مثبت، اون حس پنهانیه که یادت میده بعضی مسیرها ارزش ادامه دادن ندارن.
Forwarded from Hidden Chat
سلام دوست نادیده من
خوبی؟
عجبا که اعلیحضرت بارعام داده و رعایای کانال را به حضور پذیرفتند ! 😄
خوبی؟
عجبا که اعلیحضرت بارعام داده و رعایای کانال را به حضور پذیرفتند ! 😄
Forwarded from Hidden Chat
مدتها بود که لینک هیدن چت نمیذاشتی.
...گویا سر در لاک تنهایی خویش فرو برده و مشغول مکاشفه بوده اید و یا اینکه دل در گرو دلبرکی داده و فارغ ز هیاهوی بیگانگان سیر در عالم عشاق ، سرگشته ی کوی دوست بوده و از غم شیرینش لذت همی بردید!
تا باد چنین بادا
...گویا سر در لاک تنهایی خویش فرو برده و مشغول مکاشفه بوده اید و یا اینکه دل در گرو دلبرکی داده و فارغ ز هیاهوی بیگانگان سیر در عالم عشاق ، سرگشته ی کوی دوست بوده و از غم شیرینش لذت همی بردید!
تا باد چنین بادا
Forwarded from مردِ تنها.
کاش ساکن رشت بودم فصل پاییز بود، هر روز بعدازظهر یه شلوار جین میپوشیدم با هودی و کانورسای کثیف دوربین دیجیتالی قدیمیم رو برمیداشتم میرفتم پیادهروی در میدان شهرداری، از ماهی های دودی عکس میگرفتم از میوه و سبزیجات از آدما، آخر سر خودمو مهمونِ یه چایی از زیباسرا میکردم و میرفتم خونه.
Forwarded from FOu! (Ava🪷)
خیلی حساسم، خیلی روی رفتارهای کوچیک آدمها دقت میکنم، حسهام خیلی قویه زود میفهمم داستان از چه قراره، حافظهام به شکل عجیبی همه چی رو به یاد داره، جزئیات رو خیلی خوب میبینم، زودرنجم و وقتی ناراحت میشم قلبم به معنای واقعی مچاله میشه.
• diaco
• diaco
باد، مثل دستی که بیخبر شونههام رو لمس کنه، از پنجره میریزه توی اتاق. خنکاش میپیچه لای پوستم و توی گوشم تابستون کوتاه زد بازی رو زمزمه میکنه. انگار میخوام تمام عمرم رو همینجا، وسط این باد و آهنگ، زندگی کنم.
من از نگاه کردن به جای خالی آدمها نمیترسم، از خاطراتی که با چشمهای از حدقه دراومده و لبخند نصفه نیمه که انتظار دارن بعد از هربار نگاه کردن اونها رو در آغوش بگیری میترسم.
هر بار میخوام اون جای خالی روحم رو که آدمها کندن پر کنم، یادم میافته خودم چه سهم بزرگی تو خالی کردنش داشتم.