و حس
چه تنها می شد اگر
خاطره ترکی بر نمی داشت ،
و خیالی نمی افتاد
از روی درخت باران
و خیس نمی شد همه ی ذهن ِ مانده در لای چرخ تقدیر.
و چه سرد می شد شعر
اگر حسی نبود در میان
پرو خالی شدن گاه به گاه خطوط وامانده ی درد.
و حس به درد زایمان خلاقیت نمی نشست
اگر کسی نبود که روزی به دختر باران گفته باشد :
گیسوانت طعم ِ باد می دهد
آن زمان که دوستت دارم در بین خواب جنگل گم می شد ...
و حس تنها شده بود.
#ای_لیا
@boiereihan
چه تنها می شد اگر
خاطره ترکی بر نمی داشت ،
و خیالی نمی افتاد
از روی درخت باران
و خیس نمی شد همه ی ذهن ِ مانده در لای چرخ تقدیر.
و چه سرد می شد شعر
اگر حسی نبود در میان
پرو خالی شدن گاه به گاه خطوط وامانده ی درد.
و حس به درد زایمان خلاقیت نمی نشست
اگر کسی نبود که روزی به دختر باران گفته باشد :
گیسوانت طعم ِ باد می دهد
آن زمان که دوستت دارم در بین خواب جنگل گم می شد ...
و حس تنها شده بود.
#ای_لیا
@boiereihan
در میانه ی تنت
جنگی مغلوبه
سربازی افتاده
یک خشاب خالی
قمقمه ای تشنه
لبخند یک رویای شیرین
سوت خمپاره ای.
در میانه ی تنت،
زندگی هنوز جاریست.
#ای_لیا
@boiereihan
جنگی مغلوبه
سربازی افتاده
یک خشاب خالی
قمقمه ای تشنه
لبخند یک رویای شیرین
سوت خمپاره ای.
در میانه ی تنت،
زندگی هنوز جاریست.
#ای_لیا
@boiereihan
زن
آرام آرام بوی تنش را
در میان لباسهایش حبس میکند
با خود بیرون میبرد
اتاق تنها میشود
چشمهایش را میندد
فکر میکند به بوی زن ...
#ای_لیا
@boiereihan
آرام آرام بوی تنش را
در میان لباسهایش حبس میکند
با خود بیرون میبرد
اتاق تنها میشود
چشمهایش را میندد
فکر میکند به بوی زن ...
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from Iran Google+
عباس معروفی جایی از «سال ِ بلوا» نوشته: «همهچیز در آرامش بهسوی ویرانی میرفت.» انگار که خواسته باشد جمعه را تعریف کند. جمعهها، همهچیز در آرامش بهسوی ویرانی میرود.
«aQa GorGe»
🎯 @IranGPlus
«aQa GorGe»
🎯 @IranGPlus
گوهم بخوای بخوری یه سری هستن بگن , داداش داری اشتباه میخوری!
والا سرمونو کمتر بکنیم تو زندگی خلق الله. بذاریم زندگی کنن. بذاریم اون گوهی رو که داره میخوره با لذت بخوره.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
والا سرمونو کمتر بکنیم تو زندگی خلق الله. بذاریم زندگی کنن. بذاریم اون گوهی رو که داره میخوره با لذت بخوره.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
باد توی موهای زن شعر میگفت, گاهی تار مویی را زمزمه میکرد, زن میخندید, دست گذاشته بود روی لبه پنجره ماشین, ماتیک قرمز خط ضخیمی شده بود دور دندانهایش, همه چیز سر جایش بود, همه چیز خوب بود, مرد نگاه کرد به زن, یک آرامش طولانی را دید توی چشمهای زن, یکهو نگرانی آمد نشست روی دل مرد ... مرد دست کرد چندتار مو را گذاشت پشت گوش زن.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تو ورژن بعدی ایشالا عصر جمعه رو بندازن وسطای هفته. این حجم خفگی رو ته هفته نمیشه تحمل کرد, حتی بوس و بغل و چای و فلان و بهمان بعدش هم جوابگو نیست!
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
تو کیستی؟
می شناسی مرا؟
اهل احساس لطیف باران
کنار دیوار گلی ِ خاطره ای تنها
پیچیده در بوی بهار نارنح
جا مانده در میان ِ
خالی کوچه های خواب خورشید.
وتنها بوی نسیمی که می چکید از گیسوی باد،
می ریخت خیال ماه روی دستان شعری
که دیروز ریخته بود روی پیاده روی خیالی خام ،
از زنبیل پیرزنی که شعر به شرط چاقو می خرید.
و پنجره ای که نیمه باز مانده به روی سایه ی چشم دختری.
همه ی اینها
در قاب چهره ی دختری بود ،
که می خندید به او
ذهن جا مانده ای
که شبی دم کرده
از تابستانی سرد
می نوشت شعری و کلمه ای گم شد در این میان..
رشت - بهار ۱۳۸۰
#ای_لیا
@boiereihan
می شناسی مرا؟
اهل احساس لطیف باران
کنار دیوار گلی ِ خاطره ای تنها
پیچیده در بوی بهار نارنح
جا مانده در میان ِ
خالی کوچه های خواب خورشید.
وتنها بوی نسیمی که می چکید از گیسوی باد،
می ریخت خیال ماه روی دستان شعری
که دیروز ریخته بود روی پیاده روی خیالی خام ،
از زنبیل پیرزنی که شعر به شرط چاقو می خرید.
و پنجره ای که نیمه باز مانده به روی سایه ی چشم دختری.
همه ی اینها
در قاب چهره ی دختری بود ،
که می خندید به او
ذهن جا مانده ای
که شبی دم کرده
از تابستانی سرد
می نوشت شعری و کلمه ای گم شد در این میان..
رشت - بهار ۱۳۸۰
#ای_لیا
@boiereihan
"میای ببینمت؟"
این جمله منظومه دلتنگی ست, خواهشی که از اعماق جان بالا می آید ...
اجابت کنید.
#ای_لیا
@boiereihan
این جمله منظومه دلتنگی ست, خواهشی که از اعماق جان بالا می آید ...
اجابت کنید.
#ای_لیا
@boiereihan
کسی که خودش را میکشد قطعن چیزی کم دارد, چیزی را گم کرده است.
از نگاه دین و مذهب بهش نگاه نمیکنم که از اساس اون شخص رو مجرم میدونه از نگاه خودم میگم و بعضی از شماهایی که روزهای سختی رو گذروندیم و الان ممکنه تو یه ثبات و آرامشی باشیم ولی اون روزا رو فراموش نمیکنیم. یه روزایی بود جوونتر بودم نگاه میکردم به درو دیوار و آدما و درختا و میگفتم چرا اینا نمیفهمن, چرا من باید با اینا فرق داشته باشم, رنج میکشیدم, خودخوری میکردم, یه شب اومدم هرچی نوشته بودم رو آتیش زدم, سوزوندم. نشستم نگاه کردم به سوختنشون, دستمو بردم تو آتیش, سوخت, جز زد, گفتم این دنیا ظرفیت منو نداره, این تن پتیاره نمیتونه اندازه و وسعت احساس من رو تحمل کنه, باید بشکافمش, باید در بیام ازش, پرواز کنم و از شهر این جماعت کور گیر کرده تو روزمره های خودش آزاد بشم. اون دوران و با اون حال چیزهایی نوشتم که الان نمیتونم بنویسم. حال همون دوران بوده. سیاه سیاه. بعدش هم روزهای بعدش همچین خوش خوشان نبود. کشیدن بار زندگی به دوش و نداری و بی پولی و گاهی به جایی میرسیدم که میگفتم ول کنم همه چیزو. الان شاید دوساله که زندگی روی خوششو نشون داده اونم نه کامل البته. منم دیگه جوونی نیستم که به بقیه به شکل حیوانات متحرکی نگاه میکرد. من نمیخوام قضاوت کنم ولی اگر قراره زندگی همین یه بار باشه چرا برای حفظش مبارزه نمیکنیم. چرا به این فکر نمیکنیم که اطرافیانمون همونایی که بعضیاشون مارو دوست دارن با رفتن ما اونم تو سن و سال کم غصه دار میشن. ممکنه رنج بکشن. این خودخواهی نیست؟
یه سر نگاه کنیم به زندگی کسانی که اول جوونی به خاطر عقایدشون افتادن زندون, تحقیر شدن, ظلم دیدن ولی مقاومت تر اومدن بیرون. من و تو که از اونا بیشتر درد نکشیدیم فقط گاهی فکر کردیم با بقیه فرق داریم. چرا فرصت نمیدیم؟ خیلی هامون به خودکشی فکر کردیم و سالها بعدش از اینکه حتی بهش فکر کردیم هم خندمون گرفته. من منکر بیماری های روانی نمیشم, منکر افسردگی نمیشم, منکر خیلی چیزها نمیشم ولی خودکشی قطعن راه خلاص شدن نیست!
مشکلات ما یک درصد مشکلات یه سری نیست که هرروز تو شهر داریم میبینیمشون. اونا دارن زندگی میکنن علی رغم همه نداری ها و غصه هاش.
زندگی کنیم, حتی برای ثانیه ای بیشتر ...ثانیه ای بیشتر برای شنیدن صدایش.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
از نگاه دین و مذهب بهش نگاه نمیکنم که از اساس اون شخص رو مجرم میدونه از نگاه خودم میگم و بعضی از شماهایی که روزهای سختی رو گذروندیم و الان ممکنه تو یه ثبات و آرامشی باشیم ولی اون روزا رو فراموش نمیکنیم. یه روزایی بود جوونتر بودم نگاه میکردم به درو دیوار و آدما و درختا و میگفتم چرا اینا نمیفهمن, چرا من باید با اینا فرق داشته باشم, رنج میکشیدم, خودخوری میکردم, یه شب اومدم هرچی نوشته بودم رو آتیش زدم, سوزوندم. نشستم نگاه کردم به سوختنشون, دستمو بردم تو آتیش, سوخت, جز زد, گفتم این دنیا ظرفیت منو نداره, این تن پتیاره نمیتونه اندازه و وسعت احساس من رو تحمل کنه, باید بشکافمش, باید در بیام ازش, پرواز کنم و از شهر این جماعت کور گیر کرده تو روزمره های خودش آزاد بشم. اون دوران و با اون حال چیزهایی نوشتم که الان نمیتونم بنویسم. حال همون دوران بوده. سیاه سیاه. بعدش هم روزهای بعدش همچین خوش خوشان نبود. کشیدن بار زندگی به دوش و نداری و بی پولی و گاهی به جایی میرسیدم که میگفتم ول کنم همه چیزو. الان شاید دوساله که زندگی روی خوششو نشون داده اونم نه کامل البته. منم دیگه جوونی نیستم که به بقیه به شکل حیوانات متحرکی نگاه میکرد. من نمیخوام قضاوت کنم ولی اگر قراره زندگی همین یه بار باشه چرا برای حفظش مبارزه نمیکنیم. چرا به این فکر نمیکنیم که اطرافیانمون همونایی که بعضیاشون مارو دوست دارن با رفتن ما اونم تو سن و سال کم غصه دار میشن. ممکنه رنج بکشن. این خودخواهی نیست؟
یه سر نگاه کنیم به زندگی کسانی که اول جوونی به خاطر عقایدشون افتادن زندون, تحقیر شدن, ظلم دیدن ولی مقاومت تر اومدن بیرون. من و تو که از اونا بیشتر درد نکشیدیم فقط گاهی فکر کردیم با بقیه فرق داریم. چرا فرصت نمیدیم؟ خیلی هامون به خودکشی فکر کردیم و سالها بعدش از اینکه حتی بهش فکر کردیم هم خندمون گرفته. من منکر بیماری های روانی نمیشم, منکر افسردگی نمیشم, منکر خیلی چیزها نمیشم ولی خودکشی قطعن راه خلاص شدن نیست!
مشکلات ما یک درصد مشکلات یه سری نیست که هرروز تو شهر داریم میبینیمشون. اونا دارن زندگی میکنن علی رغم همه نداری ها و غصه هاش.
زندگی کنیم, حتی برای ثانیه ای بیشتر ...ثانیه ای بیشتر برای شنیدن صدایش.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
به وقت جوگیری بهتره یه گوشه پیدا کنیم بشینیم, دست و پامونو به هم گره بزنیم که یهو کاری نکنیم. تو دست و بال بقیه هم نباشیم, سطح جوگیریمون هم که فروکش کرد راه بیافتیم بریم دنبال کار و زندگی خودمون.
تو حالت جوگیری اومدن تو شبکه های مجازی رو کلن فراموش کنیم! تبعات منفی بعدش که از حال جوگیری در اومدیم قطعن پشیمان کننده ست.
#ای_لیا
@boiereihan
تو حالت جوگیری اومدن تو شبکه های مجازی رو کلن فراموش کنیم! تبعات منفی بعدش که از حال جوگیری در اومدیم قطعن پشیمان کننده ست.
#ای_لیا
@boiereihan
اولین هجمه مدرنیته به خانه های ما شلنگ توالت بود که آفتابه را پس زد و بعدترش که توالتها از گوشه حیاط صاف آمدند نشستند وسط هال و همان دوزار خوشی باقیمانده از زندگی که یک اجابت مزاج فارغ از هیاهوی دنیا بود را از ما گرفتند. خدا نکند توی مهمانی تنگت بگیرد، هیچ خاکی نمیشود توی سرت بکنی، آنقدر مجبوری تمام پروتکلهای حفاظتی را رعایت کنی که یکدفعه میبینی بواسیرت هم یاتاقان سوزاند!
خدابیامرز پدربزرگمان هیپچوقت دلش با شلنگ توالت صاف نشد، میگفت این توالت رو که آوردید صاف گذاشتید وسط ناموس زندگیتون زنگ بزنید ده اون آفتابه مسی من رو بفرستن بیا که با این شلنگ اصلن نمیدونم طهارتم درسته یا نه! آخر عمری دین و ایمونمون به خاطر یه شلنگ و آفتابه نره زیر سوال. من جلدی پریدم زنگ زدم مخابرات ده، یونس را حالی کردم و آدرس مبال آقاجان را دادیم، یونس هم سه سوته آفتابه را داده بود تقی اگزوز با مینی بوسش آورده بود داده بود تی بی تی فرستاده بودند تهران. آقاجان آفتابه را که گوشه توالت دید رنگ رخسارش باز شد.
آفتابه قشنگ چهار پنج کیلوئی وزن داشت، میترا میگفت بی حکمت نیست بازوهای آقاجان اینقدر درشت شده، روزی سه بار هم توالت رفته باشد خودش به اندازه دو ساعت و نیم دمبل زدن کارکرد دارد. هیچکداممان به آفتابه دست نزدیم، همانجا بود و آقاجان هروقت رفت به قول خودش با دل خوش قضای حاجت کرد بعدها هم که به رحمت خدا رفت آفتابه همانجا ماند، شد جزئی از دکوراسیون توالت.
#ای_لیا
+ بخش ابتدائیِ داستان کوتاه " آفتابه روسی"
@boiereihan
خدابیامرز پدربزرگمان هیپچوقت دلش با شلنگ توالت صاف نشد، میگفت این توالت رو که آوردید صاف گذاشتید وسط ناموس زندگیتون زنگ بزنید ده اون آفتابه مسی من رو بفرستن بیا که با این شلنگ اصلن نمیدونم طهارتم درسته یا نه! آخر عمری دین و ایمونمون به خاطر یه شلنگ و آفتابه نره زیر سوال. من جلدی پریدم زنگ زدم مخابرات ده، یونس را حالی کردم و آدرس مبال آقاجان را دادیم، یونس هم سه سوته آفتابه را داده بود تقی اگزوز با مینی بوسش آورده بود داده بود تی بی تی فرستاده بودند تهران. آقاجان آفتابه را که گوشه توالت دید رنگ رخسارش باز شد.
آفتابه قشنگ چهار پنج کیلوئی وزن داشت، میترا میگفت بی حکمت نیست بازوهای آقاجان اینقدر درشت شده، روزی سه بار هم توالت رفته باشد خودش به اندازه دو ساعت و نیم دمبل زدن کارکرد دارد. هیچکداممان به آفتابه دست نزدیم، همانجا بود و آقاجان هروقت رفت به قول خودش با دل خوش قضای حاجت کرد بعدها هم که به رحمت خدا رفت آفتابه همانجا ماند، شد جزئی از دکوراسیون توالت.
#ای_لیا
+ بخش ابتدائیِ داستان کوتاه " آفتابه روسی"
@boiereihan
Forwarded from ویر،گول
عارضم خدمتتون که تو شیراز اجاره منازل مبله رو ممنوع کردن و دارن از اجاره دادنشون جلوگیری میکنن.
فلذا توجه شمارو به چند فقره تجربه ای که درین زمینه دارم جلب میکنم. در اوایل سال که مثل چی افتاده بودم تو خیابون و دنبال خرید خونه بودم و در به در آپارتمان گردی میکردم و ازین بنگاه به اون بنگاه میچرخیدم بلکه محض رضای خدا خونه ای با مشخصات ما جور در بیاد و به نام ما بزنن جالب ترین نکته ای که جلب توجه میکرد توقف 5 دقیقه ای جلوی هر آپارتمان بود تا بنگاهی یه سری به خونه بزنه و به بهونه روشن کردن چراغها 5 دقیقه ای مارو جلوی در بکاره و بعد خونه رو به ما نشون بده. فلذا بعد 5 دقیقه که گلستانی زیر پامون رشد میکرد و میرفتیم بالا خونه رو ببینیم با خونه خالی و یک عدد کاناپه پهن و نرم در وسط خونه مواجه میشدیم و هر ذهن چماقی هم متوجه میشد که چرا 5 دقیقه پایین علاف شده و وقتی میاد بالا یه کاناپه اون وسط میبینه یعنی چی!
پس خدمتتون عارضم که اون بندگان خدا که به این خونه ها احتیاج پیدا میکنن مبلمان زیادی نمیخوان و یه کاناپه هم کارشون رو راه میندازه پس خواهشا بازار بقیه مسافران رو کساد نکنید و بقول رفقای بنگاهی بیخودی دنبال زیربغل مار نباشید. مشکل از مبلمان نیست و اگر هم هدفتون همینه لااقل بگید منازل کاناپه ای!
#جواد_داوری
@virgooolll
فلذا توجه شمارو به چند فقره تجربه ای که درین زمینه دارم جلب میکنم. در اوایل سال که مثل چی افتاده بودم تو خیابون و دنبال خرید خونه بودم و در به در آپارتمان گردی میکردم و ازین بنگاه به اون بنگاه میچرخیدم بلکه محض رضای خدا خونه ای با مشخصات ما جور در بیاد و به نام ما بزنن جالب ترین نکته ای که جلب توجه میکرد توقف 5 دقیقه ای جلوی هر آپارتمان بود تا بنگاهی یه سری به خونه بزنه و به بهونه روشن کردن چراغها 5 دقیقه ای مارو جلوی در بکاره و بعد خونه رو به ما نشون بده. فلذا بعد 5 دقیقه که گلستانی زیر پامون رشد میکرد و میرفتیم بالا خونه رو ببینیم با خونه خالی و یک عدد کاناپه پهن و نرم در وسط خونه مواجه میشدیم و هر ذهن چماقی هم متوجه میشد که چرا 5 دقیقه پایین علاف شده و وقتی میاد بالا یه کاناپه اون وسط میبینه یعنی چی!
پس خدمتتون عارضم که اون بندگان خدا که به این خونه ها احتیاج پیدا میکنن مبلمان زیادی نمیخوان و یه کاناپه هم کارشون رو راه میندازه پس خواهشا بازار بقیه مسافران رو کساد نکنید و بقول رفقای بنگاهی بیخودی دنبال زیربغل مار نباشید. مشکل از مبلمان نیست و اگر هم هدفتون همینه لااقل بگید منازل کاناپه ای!
#جواد_داوری
@virgooolll
در این تنهایی
من به خیال خورشید
نشسته ام به انتظار سایه درختی
شاید این تنهایی را
کسی بردارد
در خیال مبهم یک هم آغوشی
سر بکشد
اینجا پنجره ای هنوز روشن است!
#ای_لیا
@boiereihan
من به خیال خورشید
نشسته ام به انتظار سایه درختی
شاید این تنهایی را
کسی بردارد
در خیال مبهم یک هم آغوشی
سر بکشد
اینجا پنجره ای هنوز روشن است!
#ای_لیا
@boiereihan