کودکی
روی آسفالت خیابانی در نیس
منجمد میشود
دریا کودکی را
به ساحل ترکیه برمیگرداند
کودکی در حلب
در میان لجاجت آدمها گوشتش سرخ میشود
کودکی اینجا دستمال کاغذی را
به زور به زن راننده ای میفروشد
مرگ همیشه در روی خوشش به ما سلام نمیدهد
#ای_لیا
@boiereihan
روی آسفالت خیابانی در نیس
منجمد میشود
دریا کودکی را
به ساحل ترکیه برمیگرداند
کودکی در حلب
در میان لجاجت آدمها گوشتش سرخ میشود
کودکی اینجا دستمال کاغذی را
به زور به زن راننده ای میفروشد
مرگ همیشه در روی خوشش به ما سلام نمیدهد
#ای_لیا
@boiereihan
یک زن خیلی کارها را انجام نمیدهد،
خیلی چیزها را به رویت نمی آورد،
اما یک کار را اگر انجام دهد تمام میشوی، زندگی به پایان میرسد!
با تو حرف نزند ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خیلی چیزها را به رویت نمی آورد،
اما یک کار را اگر انجام دهد تمام میشوی، زندگی به پایان میرسد!
با تو حرف نزند ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گرمه
خدایا از مرحله تبخیر وارد مرحله تصعید شدیم ....
بیا بشین بستنی بزن!
اینستاگرام iliya.7
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
خدایا از مرحله تبخیر وارد مرحله تصعید شدیم ....
بیا بشین بستنی بزن!
اینستاگرام iliya.7
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
ما میگوییم از خنده رودهبر شدم، همزبانهای افغان میگویند از خنده جگر درد شدم.
#فارسیشکراست
+ کپی شده از توییتر فرناز سیفی
@boiereihan
#فارسیشکراست
+ کپی شده از توییتر فرناز سیفی
@boiereihan
و حس
چه تنها می شد اگر
خاطره ترکی بر نمی داشت ،
و خیالی نمی افتاد
از روی درخت باران
و خیس نمی شد همه ی ذهن ِ مانده در لای چرخ تقدیر.
و چه سرد می شد شعر
اگر حسی نبود در میان
پرو خالی شدن گاه به گاه خطوط وامانده ی درد.
و حس به درد زایمان خلاقیت نمی نشست
اگر کسی نبود که روزی به دختر باران گفته باشد :
گیسوانت طعم ِ باد می دهد
آن زمان که دوستت دارم در بین خواب جنگل گم می شد ...
و حس تنها شده بود.
#ای_لیا
@boiereihan
چه تنها می شد اگر
خاطره ترکی بر نمی داشت ،
و خیالی نمی افتاد
از روی درخت باران
و خیس نمی شد همه ی ذهن ِ مانده در لای چرخ تقدیر.
و چه سرد می شد شعر
اگر حسی نبود در میان
پرو خالی شدن گاه به گاه خطوط وامانده ی درد.
و حس به درد زایمان خلاقیت نمی نشست
اگر کسی نبود که روزی به دختر باران گفته باشد :
گیسوانت طعم ِ باد می دهد
آن زمان که دوستت دارم در بین خواب جنگل گم می شد ...
و حس تنها شده بود.
#ای_لیا
@boiereihan
در میانه ی تنت
جنگی مغلوبه
سربازی افتاده
یک خشاب خالی
قمقمه ای تشنه
لبخند یک رویای شیرین
سوت خمپاره ای.
در میانه ی تنت،
زندگی هنوز جاریست.
#ای_لیا
@boiereihan
جنگی مغلوبه
سربازی افتاده
یک خشاب خالی
قمقمه ای تشنه
لبخند یک رویای شیرین
سوت خمپاره ای.
در میانه ی تنت،
زندگی هنوز جاریست.
#ای_لیا
@boiereihan
زن
آرام آرام بوی تنش را
در میان لباسهایش حبس میکند
با خود بیرون میبرد
اتاق تنها میشود
چشمهایش را میندد
فکر میکند به بوی زن ...
#ای_لیا
@boiereihan
آرام آرام بوی تنش را
در میان لباسهایش حبس میکند
با خود بیرون میبرد
اتاق تنها میشود
چشمهایش را میندد
فکر میکند به بوی زن ...
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from Iran Google+
عباس معروفی جایی از «سال ِ بلوا» نوشته: «همهچیز در آرامش بهسوی ویرانی میرفت.» انگار که خواسته باشد جمعه را تعریف کند. جمعهها، همهچیز در آرامش بهسوی ویرانی میرود.
«aQa GorGe»
🎯 @IranGPlus
«aQa GorGe»
🎯 @IranGPlus
گوهم بخوای بخوری یه سری هستن بگن , داداش داری اشتباه میخوری!
والا سرمونو کمتر بکنیم تو زندگی خلق الله. بذاریم زندگی کنن. بذاریم اون گوهی رو که داره میخوره با لذت بخوره.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
والا سرمونو کمتر بکنیم تو زندگی خلق الله. بذاریم زندگی کنن. بذاریم اون گوهی رو که داره میخوره با لذت بخوره.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
باد توی موهای زن شعر میگفت, گاهی تار مویی را زمزمه میکرد, زن میخندید, دست گذاشته بود روی لبه پنجره ماشین, ماتیک قرمز خط ضخیمی شده بود دور دندانهایش, همه چیز سر جایش بود, همه چیز خوب بود, مرد نگاه کرد به زن, یک آرامش طولانی را دید توی چشمهای زن, یکهو نگرانی آمد نشست روی دل مرد ... مرد دست کرد چندتار مو را گذاشت پشت گوش زن.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تو ورژن بعدی ایشالا عصر جمعه رو بندازن وسطای هفته. این حجم خفگی رو ته هفته نمیشه تحمل کرد, حتی بوس و بغل و چای و فلان و بهمان بعدش هم جوابگو نیست!
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
تو کیستی؟
می شناسی مرا؟
اهل احساس لطیف باران
کنار دیوار گلی ِ خاطره ای تنها
پیچیده در بوی بهار نارنح
جا مانده در میان ِ
خالی کوچه های خواب خورشید.
وتنها بوی نسیمی که می چکید از گیسوی باد،
می ریخت خیال ماه روی دستان شعری
که دیروز ریخته بود روی پیاده روی خیالی خام ،
از زنبیل پیرزنی که شعر به شرط چاقو می خرید.
و پنجره ای که نیمه باز مانده به روی سایه ی چشم دختری.
همه ی اینها
در قاب چهره ی دختری بود ،
که می خندید به او
ذهن جا مانده ای
که شبی دم کرده
از تابستانی سرد
می نوشت شعری و کلمه ای گم شد در این میان..
رشت - بهار ۱۳۸۰
#ای_لیا
@boiereihan
می شناسی مرا؟
اهل احساس لطیف باران
کنار دیوار گلی ِ خاطره ای تنها
پیچیده در بوی بهار نارنح
جا مانده در میان ِ
خالی کوچه های خواب خورشید.
وتنها بوی نسیمی که می چکید از گیسوی باد،
می ریخت خیال ماه روی دستان شعری
که دیروز ریخته بود روی پیاده روی خیالی خام ،
از زنبیل پیرزنی که شعر به شرط چاقو می خرید.
و پنجره ای که نیمه باز مانده به روی سایه ی چشم دختری.
همه ی اینها
در قاب چهره ی دختری بود ،
که می خندید به او
ذهن جا مانده ای
که شبی دم کرده
از تابستانی سرد
می نوشت شعری و کلمه ای گم شد در این میان..
رشت - بهار ۱۳۸۰
#ای_لیا
@boiereihan
"میای ببینمت؟"
این جمله منظومه دلتنگی ست, خواهشی که از اعماق جان بالا می آید ...
اجابت کنید.
#ای_لیا
@boiereihan
این جمله منظومه دلتنگی ست, خواهشی که از اعماق جان بالا می آید ...
اجابت کنید.
#ای_لیا
@boiereihan